" /> رمان عشق تعصب پارت 52 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۵۲

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ اصلا باهاش دهن به دهن نشو باشه ، تو که خودت ذات واقعی این زن رو میشناسی میدونی چه شکلیه قصد و نیتش چی هست پس سعی کن با رفتارت بهش نشون بدی مهم نیست .
پوزخندی روی لبهام شکل گرفت
_ خوب بفهمه واسم مهم نیست چه سودی میتونه واسم داشته باشه من میشناسمش اون دست از سر من برنمیداره و همش دوست داره باهام سر لج باشه انگار دشمن خونیش هستم .
_ من هستم بهت کمک میکنم
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام شکل گرفت به چشمهاش زل زدم و گفتم :
_ باشه پس من همیشه یادم میمونه بهم کمک کنی !.
کیانوش متقابلا لبخندی زد :
_ اما باید حرف گوش کن باشی و کمک کنی بهم منم کمکت میکنم ، با چیز هایی که درمورد اون زن گفتی منم ازش خوشم نمیاد پس کاری باهاش میکنم خیلی بد تقاص پس بده و بفهمه اذیت کردن بقیه چه حس و حالی میتونه داشته باشه ، پس تو هم داخل این راه همراهیم کن !.
_ مطمئن باش برای خلاص شدن از کار های اون زن هر کاری نیاز باشه انجام میدم انقدر از دستش کینه دارم که حد نداره بعد مرگ بهادر بچم امید من شده بود ، اما اون زن اومد بچم رو هم از دستم گرفت باعث شد بیمار بشم واسه همین من …
ساکت شدم ، اشک تو چشمهام جمع شده بود کیانوش دستم رو گرفت بهش خیره شدم که گفت :
_ تو یه پسر داری که واست با ارزش هست سعی کن به هیچ عنوان بخاطر چیز های بی ارزش ناراحت نباشی ‌فهمیدی ؟
سرم رو تکون دادم و بی اختیار گفتم :
_ آره
_ بهار
_ بله
_ بهادر واسه ی من خیلی عزیز بود تو هم هستی واسه همین مراقبت هستم به هیچ عنوان اجازه نمیدم کسی باعث اذیت شدن تو بشه میفهمی !.
_ آره
_ بهار کیانوش !؟
با شنیدن صدای پرستو جفتمون به سمتش برگشتیم که گفت :
_ بیاید داخل مامان بابا گفتند
_ باشه
بلند شدم کیانوش هم همراه من بلند شد به سمت خونه رفتیم میدونستم بابا باز میخواد درمورد اومدن خاله ی بهادر باهام صحبت بکنه میدونست چقدر ناراحت شدم !.

کنار پرستو نشستم کیانوش هم روبروم نشسته بود ، به سمت بابا برگشتم و گفتم :
_ جان باهام چیکار داشتید ؟
بابا نفس عمیقی کشید و گفت :
_ میدونی خاله ی بهادر داره میاد ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ آره میدونم
_ من خیلی نگرانت هستم بهار میدونم اوندفعه چقدر اذیتت کرد باعث شد حالت بد بشه اما میخوام بهت یه چیزی رو بگم ، میتونی این مدت که اون میاد اینجا بری اون یکی خونمون زندگی کنی تا بره یا همینجا باشی و ما پشتت هستیم به هیچ وجه اینبار بهش اجازه نمیدم دهنش رو باز کنه برای چرت و پرت گفتن !
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم :
_ من همینجا میمونم باهاش روبرو میشم بهش احترام میزارم توهین بشنوم جوابش رو میدم سکوت نمیکنم .
لبخندی بهم زد که صدای گیسو خانوم اومد :
_ بهار
_ جانم گیسو خانوم !
_ میشه دیگه به من نگی گیسو خانوم انگار غریبه هستم خیلی حس بدی بهم دست میده
با شنیدن این حرفش متعجب سرم رو تکون دادم :
_ پس بهتون بگم ؟
_ بگو مامان
_ اما من فکر میکردم شما ناراحت میشید
با شنیدن این حرف من سرش رو تکون داد :
_ نه چرا باید ناراحت بشم آخه
کلافه نفسم رو بیرون فرستادم من هیچوقت نفهمیده بودم دوست داره مامان صداش کنم همیشه فکر میکردم اینجوری شاید راحت تر باشه ، صدای پرستو بلند شد :
_ مامان خاله باز چرا میخواد بیاد ؟
حرصی گفت :
_ همش بهانه اس میخواد بیاد بهار رو اذیت کنه انگار تقصیر بهار هست نتونست دختر ترشیده اش رو به پسر من بندازه آخه دختر تو رو کی میگیره که پسر من بگیره
با شنیدن این حرفش کیانوش زد زیر خنده هممون متعجب بهش خیره شده بودیم وقتی خنده اش تموم شد گفت :
_ زن عمو خیلی باحال گفتی !
مامان با لبخند عجیبی داشت بهش نگاه میکرد نگاهش درست مثل وقت هایی بود که به بهادر نگاه میکرد سرم رو تکون دادم ، شاید من اشتباه میکردم .‌

بلاخره فرا رسید روزی که قرار بود اون عجوزه بیاد ، استرس بدی داشتم دست خودم نبود نمیتونستم کنترل کنم خودم و پسرم رو چند بار بوسیدم و بعد اینکه خوابید از اتاق خارج شدم به سمت پایین رفتم صدای صحبت کردن میومد نکنه اومده بود رفتم پایین با دیدن آریا و طرلان چشمهام از شدت خوشحالی برق زد به سمتشون رفتم طرلان و محکم بغل کردم که با شوخی گفت :
_ نمیدونستم دلتنگم شدی وگرنه زودتر میومدم پیشت
ازش جدا شدم و با شادی بهش خیره شدم که صدای آریا بلند شد :
_ خواهری ما رو تحویل نمیگیری
با خنده به سمتش رفتم محکم بغلش کردم که خندید :
_ امروز خیلی خوشحال هستی چیشده ؟
با شنیدن این حرفش شونه ای بالا انداختم :
_ چیزی نشده با دیدن شما خوشحال شدم ، بیاید بشینید چرا سر پا ایستادید
اومدند نشستند حسابی گرم صحبت شده بودیم که صدای زنگ بلند شد ، پس رسیده بود آریا رو به من گفت :
_ کسی قراره بیاد ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره قرار بود خاله بهادر رعنا خانوم بیاد !.
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ میخواد اینجا بمونه ؟
پرستو جواب داد :
_ آره
_ بیا یه مدت پیش ما !.
_ نه همینجا هستم من از هیچکس نمیترسم اونم حق نداره بیاد به من توهین کنه .
_ سلام
با شنیدن صداش هممون ساکت شدیم ، به سمتش برگشتیم مثل همیشه یه جوری آرایش کرده بود انگار دختر هجده ساله هست آدم خنده اش میگرفت ، نگاهم به کیانوش افتاد که با اخم غلیظی که روی پیشونیش بود داشت بهش نگاه میکرد ، صدای رعنا خانوم بلند شد :
_ میبینم خیلی خوشحال شدید بابت اومدن من
آریا با طعنه گفت :
_ نمیدونستیم قراره امروز شما بیاید وگرنه شک نکنید یه گاوی گوسفندی چیزی واستون قربونی میکردیم !.
میدونست آریا بهش طعنه زده برای همین لبخندی بهش زد و با خونسردی گفت :
_ لطف داری آریا جان !.

اومد کنار طرلان نشست نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ چطوری بهار جان ؟
بعدش نگاه ترسناکی بهم انداخت که پوزخندی بهش زدم و خیلی سرد جوابش رو دادم :
_ ممنون من خیلی خوبم
_ پس پسرت کجاست بهنام ؟
_ خواب
لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ بزار بخوابه از فردا قراره همش پیش خاله اش باشه چون من اومدم کنارش باشم من …
_ ببخشید اما پسر من قرار نیست همش پیش شما باشه شما که مادرش نیستید
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید :
_ مثل اینکه یادت رفته تو از نظر روحی مریض هستی پس نمیتونی مراقبش باشی این وسط تنها کسی که مراقبش هست من هستم .
با شنیدن این حرفش عصبی دندون قروچه ای کردم خواستم یه چیزی بهش بگم که بابا گفت :
_ رعنا مگه تو نگفتی واسه یه کاری اومدی و فقط مدت کوتاهی قراره مهمون باشی ؟
با شنیدن این حرف بابا لبخندی روی لبهام نشست که رعنا خانوم با خشم گفت :
_ درسته و تو این مدت بهنام پیش من میمونه
بابا ابرویی بالا انداخت :
_ وقتی مادرش هست چرا باید بچه دو ساله پیش تو باشه ؟
با شنیدن این حرف بابا صدای مامان بلند شد :
_ رعنا تو نیاز به استراحت داری زود باش پاشو اتاقت رو نشون بدم .
رعنا بدون اینکه جواب بابا رو بده بلند شد رفت که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم ، کیانوش با خشم گفت :
_ این زنیکه به چه حقی به خودش جرئت میده میاد اینجا چرت و پرت میگه ؟
با شنیدن این حرفش نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ اون عادتش شده همیشه بیاد زهرش رو بریزه و بره .
_ نمیتونه همیشه این شکلی رفتار کنه باید باهاش حرف بزنید ، حد و حدوش رو بهش بگید .
بابا جوابش رو داد :
_ اینبار من سرجاش مینشونمش بهش احترام گذاشتیم فکر کرد خبری هست هر غلطی دوست داشت میتونه انجام بده اما از این خبر ها نیست !.

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۵۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا