" /> رمان عشق تعصب پارت 51 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۵۱

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ اینجوری نگو بهار تو مواظبش هستی بخاطر تو هست که حال بهنام خوبه ما هممون دیدیم چه روزای سختی داشتی اما بخاطر همین یادگاری که از بهادر داشتی تحمل کردی و طاقت آوردی
با بغض نالیدم :
_ میشه دیگه بهم نگید ازدواج کنم ؟ خیلی حالم بد میشه شبا هر شب کابوس میبینم لطفا بیشترش نکنید من تا آخر عمر حاضر نیستم ازدواج کنم من فقط یکبار عاشق شدم و عشقم رو از دست دادم دیگه نمیتونم عاشق کسی باشم .
_ باشه عزیزم تو نگران نباش دیگه همه به چیزی فکر نکن نباید ناراحت بشی بهنام باید مادرش رو همیشه خوشحال ببینه
با شنیدن این حرفش غمگین گفتم :
_ مادر که همیشه مشکل داره
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ اصلا اینطور نیست
_ اتفاقا همینطور هست پس نیاز نیست خودت و به اون راه بزنی
با شنیدن این حرف من چند تا نفس عمیق کشید
_ ببین بهار تو بعد مرگ بهادر حالت خیلی بد شده بود همین که الان زنده هستی خودش معجزه هست دوران بارداری سختی داشتی بااینکه حالت بد بود اما اجازه نمیدادی واسه بچه ی داخل شکمت اتفاقی بیفته حساس شده بودی وقتی به دنیا اومد با وجود همه چیز مراقبش بودی کی گفته تو یه مادر بد و مشکل دار هستی ؟
غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ مگه غیر این هست ؟
اخماش رو تو هم کشید
_ بله که غیر اینه چون تو یه مادر نمونه هستی ، الان هم پاشو خودت رو جمع و جور کن بیا پایین دوست ندارم این شکلی به هم ریخته باشی ، منم دیگه بهت قول میدم به هیچ عنوان اسم ازدواج رو جلوی چشمهات نمیارم مطمئن باش .
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ باشه
بعد رفتن گیسو خانوم بلند شدم رفتم سمت سرویس بعدش لباس های مناسب پوشیدم و از اتاق خارج شدم که با کیانوش روبرو شدم احساس خوبی بهم دست میداد دیدنش و این احساس عجیبی که نسبت بهش داشتم نمیدونستم بخاطر چیه !.
_ صبح بخیر
با شنیدن صداش به خودم اومدم و با خوش رویی جوابش رو دادم که سرش رو تکون داد بعدش همراهش به سمت پایین رفتیم برای خوردن صبحانه پرستو اسمم رو صدا زد :
_ بهار
به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ جان
_ امروز مهمون داری !.

متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ مهمون چه کسایی هستند ؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت :
_ حدس بزن ؟
کمی به مخم فشار آوردم یهو با هیجان بهش خیره شدم :
_ طرلان و آریا ؟
سرش رو تکون داد و با خنده گفت :
_ آره گفتند امروز بچه ها رو پیش مادر بزرگشون گذاشتند میان دیدن تو دلشون برات تنگ شده
لبخندی محوی روی لبهام نشست منم دلم براشون تنگ شده بود خیلی زیاد اما افسوس که تو این مدت زیاد از خونه خارج نمیشدم برای همین زیاد نمیتونستم ببینمشون سرم رو تکون دادم تا به این افکار آزار دهنده پایان بدم صدای کیانوش بلند شد :
_ دوستات هستند ؟
به سمتش برگشتم و غمگین گفتم :
_ آره
_ کجا زندگی میکنند ؟
_ همینجا تو همین شهر
چشمهاش رو تو حدقه چرخوند
_ تو این مدت خبری ازشون نداشتی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه
_ چرا ؟
به جای من بابا جوابش رو داد :
_ چون بعد به دنیا اومدن بهنام بهار اصلا از این خونه خارج نمیشد برای همین دوستاش رو زیاد نمیدید ، آریا و طرلان خودشون میان اما چون بچه دارند و مشغول هستند زیاد نمیتونند بیان اما همیشه میان !
کیانوش با اخم به من خیره شد :
_ چرا از خونه نمیری بیرون ؟
_ نمیدونم دوست ندارم بیرون اینجوری راحت تر هستم
_ یعنی خودت رو زندونی کردی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه
_ پس چی ؟
_ ترجیح میدم به جای بیرون رفتن داخل خونه باشم همین پس فکر نمیکنم این زندونی کردن باشه !
_ اما هست

_ اسمش رو هر چی دوست داری بزار من نمیتونم برم بیرون دوست دارم همش پیش پسرم باشم مراقبش باشم دوست ندارم واسش اتفاقی بیفته ، خواهش میکنم اذیتم نکن با حرفات
بعدش بلند شدم که صدای گیسو خانوم بلند شد :
_ بهار وایستا
ایستادم به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که گفت :
_ بیا بریم بیرون اگه میشه من کارت دارم .
_ باشه
همراهش رفتیم بیرون ایستادیم یه گوشه گیسو خانوم بعد از کمی سکوت بلاخره به حرف اومد :
_ خاله بهادر داره میاد
با شنیدن این حرفش شکه پرسیدم :
_ کدوم خاله اش داره میاد ؟
با ناراحتی زل زد تو چشمهام و گفت :
_ فاطمه
با شنیدن این حرفش دستم رو روی قلبم مشت کردم باورم نمیشد اون عجوزه داشت میومد همون که بعد مرگ بهادر باعث شد من به جنون کشیده بشم چجوری میتونستم اون زن نفرت انگیز رو فراموش کنم آخه مگه میشد اصلا نه همچین چیزی اصلا امکان نداشت ولی کاش میتونستم فراموشش کنم .
به سختی گفتم :
_ کی قراره بیاد ؟
_ فردا
با شنیدن این حرفش روح از تن من خارج شد :
_ چرا زودتر به من نگفتید ؟
_ چون منم نمیدونستم قراره فردا بیاد خودش بهم گفت ، بهش گفتم واسش خونه میگیرم گفت واسه مدت کوتاهی میام پیش خودت دوست ندارم تنها زندگی کنم منم مجبور شدم قبول کنم ، بهار میدونم واست سخته من …
وسط حرفش پریدم :
_ اشکال نداره
گیسو خانوم با بغض اسمم رو صدا زد :
_ بهار
دوست نداشتم ناراحت باشه ، اما من هم با شنیدن اسم اون زن حال و هوام کاملا عوض میشد مگه میشد فراموشش کرد چند تا نفس عمیق کشیدم وقتی آرومتر شدم زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ ناراحت نباش گریه هم نکن چند روز میاد میره منم باهاش همکلام نمیشم ذات اون زن بد هست ذات من که بد نیست درسته ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره

_ بهار منم دوست نداشتم بیاد اما خواهرم هست نتونستم بهش نه بگم اما مطمئن باش اگه بهت بی احترامی کرد جوابش رو خیلی بد بهش میدم باید بفهمه حق نداره بد صحبت کنه
_ باشه شما ناراحت نباشید
سرش رو تکون داد و رفت داخل میدونستم با اومدن اون زن من قرار نیست یه روز خوش داشته باشم شروع میکنه به تیکه انداختن نمیزاره یه نفس راحت بکشم کلن آدم عوضی هست یکبار اومد باعث شد تا یکماه تو شوک باشم رفتارش واقعا قابل تحمل نبود حداقل واسه ی من قابل تحمل نبود
_ باز تنها نشستی !
به سمت کیانوش برگشتم و گفتم :
_ فکرم درگیر شده
یه تای ابروش رو بالا انداخت
_ درگیر چی هست ؟
_ خاله بهادر میخواد واسه یه مدت بیا اینجا برای زندگی !
_ خوب تو الان ناراحت هستی بخاطر اومدنش ؟
_ هم ناراحت هستم هم یه جورایی عصبی تو اون زن رو نمیشناسی اما من کاملا خیلی خوب میشناسمش بخاطر همین هست که با فکر کردن بهش دارم دیوونه میشم !.
_ خوب بهش فکر نکن سعی کن آروم باشی چرا خودت و اذیت میکنی ؟
چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ کاش میشد بهش فکر نکنم اما نمیشه رفتار اون زن هیچوقت از افکار من پاک نمیشه .
_ مگه چیکارت کرده ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ اذیت میکنه یه مدت که اینجا بود فقط پسرم رو میاورد بهش شیر بدم اصلا نمیذاشت به پسرم دست بزنم همش میگفت این مریض یه بلایی سر پسرش میاره همینا باعث شد یه ماه تو شوک باشم اون زن خیلی پست و عوضی بود اصلا به فکر پسرم نبود فقط میخواست یه جورایی دل خودش خنک بشه .
_ چرا اینو میگی ؟
_ چون گویا یه مدت نقشه داشته بهادر با دخترش ازدواج کنه اما بهادر اصلا حرفش رو قبول نکرده برای همین نسبت بهش کینه داره و چه زمانی بهتر از اون موقع واسه انتقام هیچکس تو حال خودش نبود هر چقدر تونست زهر خودش رو ریخت و رفت حالا دوباره میخواد برگرده واسه اذیت کردن این زن یه موجود نفرت انگیزه .

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۵۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا