" /> رمان عشق تعصب پارت 47 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۴۷

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

کیانوش با عصبانیت سرم داد زد :
_ جای اینکه همش بشینی عزاداری کنی واسه شوهری که فوت شده بهتره حواست به پسرت باشه میدونستی اگه متوجه نمیشدی چه اتفاقی ممکن بود واسه پسرت بیفته چرا انقدر بی مسئولیت هستی هان ؟
با شنیدن حرفاش که شبیه واقعیت بود به جای اینکه عصبی بشم بیشتر ناراحت شدم و بغضم گرفت چون حق باهاش بود اما من تموم این مدت مریض بودم اما بااین وجود حتی یه لحظه هم از پسرم غافل نمیشدم پس من لایق شنیدن همچین حرفایی نبودم ، گیسو خانوم به کیانوش خیره شد و گفت :
_ کافیه
کیانوش نیشخندی زد :
_ چرا دوست ندارید واقعیت رو بفهمه ؟
گیسو خانوم اینبار خشمگین به کیانوش خیره شد و گفت :
_ داری زیاده روی میکنی، بهار بعد مرگ بهادر روزای سختی داشت پسرش رو بدترین روزا بدنیا آورد تحت درمان پزشک چون هنوز نتونسته با خودش کنار بیاد و فکر میکنه بهادر زنده هست اما بااین وجود هیچوقت از پسرش غافل نشده این تقصیر ما بود که پرستار آوردیم چون بهار از همون اولش مخالف بود و دوست نداشت هیچ پرستاری وارد این خونه بشه حالا فهمیدی ؟
کیانوش بهت زده داشت به من نگاه میکرد چون به ناحق قضاوت کرده بود ، سریع به سمت اتاقم دویدم همین که داخل شدم شروع کردم به گریه کردن من نباید هیچکدوم از اون قرص های لعنتی رو بخورم من نباید کم بیارم خدایا خودت بهم کمک کن من نباید فراموش میکردم !
صدای در اتاق اومد
_ بهار
با شنیدن صدای پرستو خش دار گفتم :
_ بله
_ میشه بیام داخل ؟
_ بیا
در اتاق باز شد و پرستو اومد داخل اتاق با ناراحتی بهم خیره شد و گفت :
_ چرا گریه میکنی ؟
با شنیدن این حرفش شونه ای بالا انداختم :
_ نمیدونم
_ بخاطر حرفای کیانوش ناراحت شدی ؟
_ همش واقعیت بود ، واقعیت همیشه باعث ناراحتی میشه با مرور زمان هم درست میشه .
پرستو به سمتم اومد و گفت :
_ اما هممون میدونیم هیچکدوم از حرفاش واقعیت نداشت تو همیشه حواست به بهنام بود .
_ حق با کیانوش پرستو تو نیاز نیست به من دلداری بدی من خودم واقعیت رو فهمیدم باهاش کنار میارم .

_ خواهشا مزخرف نگو بهار خودت هم میدونی که داری چرت و پرت میگی ، هیچکدوم از حرفات واقعیت نداره خودت هم خیلی خوب میدونی پس بهتره این بحث تکراری رو تمومش کنیم باشه ؟
لبخند تلخی روی لبهام نقش بست ، پرستو بعد مرگ بهادر کاملا به من و بهنام وابسته شد خیلی بهنام رو دوست داشت چون یادگار داداشش بود من بعد مرگ بهادر این خونه و خانواده رو ترک نکردم چون یه دلیل واسش داشتم اون هم این بود که میخواستم پسرم با خانواده پدرش بزرگ بشه گرچه من میرفتم مشهد زندگی خوبی در انتظار پسرم نبود خانواده مادر من خیلی آدمای سختگیری بودند برای همین بود که من و مامان از هم فاصله گرفتیم خبر داریم از هم اما دور شدیم !
_ بهار
با شنیدن صدای پرستو از افکارم خارج شدم گیج بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان ؟
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره
لبخندی زد :
_ پاشو بیا بریم بیرون مامان نگرانت بود
_ من خوبم نیاز نیست نگران باشید
خواست چیزی بگه که صدای کیانوش اومد :
_ میتونم باهات صحبت کنم
با شنیدن صداش که شبیه صدای بهادر بود بی اختیار سرم رو تکون دادم ، پرستو رفت بیرون کیانوش اومد داخل اتاق بهم خیره شد که گفتم :
_ خوب میشنوم
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت
_ منتظر معذرت خواهی هستی ؟
سری براش تکون دادم :
_ آره
لبخندی زد :
_ اما من نیومدم معذرت خواهی چون حرفام همش واقعیت بود این دلیل نمیشه که خودت رو توجیه کنی و مراقب پسرت نباشی .
این مرد دیگه داشت پاش رو از گلیمش درازتر میکرد اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ حدت رو بفهم داری زیاده روی میکنی میفهمی دیگه درسته ؟
با شنیدن این حرف من لبخندی تحویلم داد
_ نه
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد این مرد روبروم بیش از حد پرو شده بود .

_ از اتاقم برو بیرون همین الان !
به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت :
_ از من میترسی ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ چرا باید از تو بترسم نکنه شاخ داری یا دم داری ؟ بزار ببینم شاید داشته باشی …
بعدش خواستم برم جلو که دستم رو گرفت ، با قرار گرفتن دست گرمش روی دستم چشمهام گرد شد ، بهت زده بهش خیره شدم که خیلی گرم گفت :
_ مواظب پسرت باش تو یه مادر هستی و این وظیفه توئه هیچوقت فراموش نکن چه وظیفه ای داری شنیدی ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد باورم نمیشد همچین چیزی داشت به من میگفت این مرد
به سختی گفتم :
_ من مراقب پسرم هستم
_ بیش از حد تو گذشته غرق شدی ، شوهرت فوت شده اما پسرت زنده هست پس بهش برس نزار اون رو هم بخاطر بی احتیاطی از دست بدی .
بعدش دستش رو برداشت و از اتاق خارج شد ، همونجا ایستاده بودم و با چشمهای گشاد شده به مسیر رفتنش خیره شده بودم باورم نمیشد این حرفا رو بهم زده بود یعنی من واقعا مراقب پسرم نیستم ؟ این غیر ممکن بود چون من همیشه حواسم به پسرم بود هیچوقت نذاشتم تنها باشه این حرفا واقعا بی انصافی بود اون هم در حق من دستی به چشمهام کشیدم که صدای پرستو اومد :
_ بهار
به سمتش برگشتم بهنام تو بغلش بود به سمتش رفتم پسرم رو بغل کردم و بوسیدمش که خندید با دیدن خنده اش اشک تو چشمهام جمع شد چقدر شبیه بهادر بود پسر خوشگل من نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که پرستو گفت :
_ چیشد چرا آه میکشی ؟
_ دیگه نمیخواد دنبال پرستار باشی !
_ چرا ؟
به چشمهاش زل زدم :
_ خودم مراقب پسرم هستم !
_ اما تو …
وسط حرفش پریدم :
_ من مادرش هستم هیچکس بهتر از من نمیتونه مراقب پسرم باشه پس نیاز نیست نگران این موضوع باشی .
_ درسته حق باتوئه باشه بهار به مامان میگم پرستار گرفتن دوباره رو کنسل کنه ‌

۷رمان جدید و پرطرفدار که شاید تا به حال نخوانده اید توصیه شصت تیپ به طرفداران رمان خاص

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۴۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا