" /> رمان عشق تعصب پارت 46 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۴۶

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ نه چه مشکلی باید با شما داشته باشم ؟
لبخندی زد
_ هر وقت من و میبینید فرار میکنید ، احساس کردم شاید با من مشکلی دارید
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و صادقانه جوابش رو دادم :
_ صدای شما شبیه شوهر منه برای همین سخته برام خاطرات برام تداعی میشه و …
ساکت شدم که خودش ادامه داد :
_ منظورتون شوهر خدابیامرزتونه ؟
با شنیدن این حرفش عصبی به چشمهاش خیره شدم و داد زدم :
_ شوهر من زنده است میفهمی ؟
ساکت شد ، بعدش پوزخندی گوشه ی لبش شکل گرفت
_ وقتی فوت شده چرا انقدر عصبی میشی ؟
خواستم چیزی بگم که صدای گیسو خانوم اومد :
_ چیشده اینجا ؟
به چشمهاش خیره شدم چند تا نفس عمیق کشیدم و از آشپرخونه خارج شدم داشتم بیش از حد عصبی میشدم اونجا شوهر من زنده است من میدونم برمیگرده هیچکس حق نداشت بگه بهادر فوت شده .
قطره اشکی که داشت روی گونم میچکید رو پس زدم
_ خانوم
به سمت پرستار برگشتم و گفتم :
_ بله
_ پسرتون بیدار شده داره بیقراری میکنه
سری تکون دادم و به سمت اتاق بهنام راه افتادم باید آرومش میکردم بیش از حد داشت بیقراری میکرد ، داخل اتاق شدم با دیدن بهنام که با گریه دستش رو به سمتم دراز کرد دلم ضعف رفت براش محکم بغلش کردم و آرومش کردم خیلی زود آروم شد داشتم نوازشش میکردم که با دیدن دست کبود شده اش چشمهام گرد شد به سمت بیرون رفتم پرستو رو صدا زدم که اومد بهش خیره شدم و گفتم :
_ بهنام رو ببر داخل اتاق تا من بیام باشه ؟
متعجب پرسید :
_ چیشده بهار ؟
_ پرستو کاری که گفتم رو انجام بده
سرش رو تکون داد و رفت داخل اتاق چند تا نفس عمیق کشیدم و به سمت پایین رفتم من باید حساب اون پرستار رو میرسیدم چجوری به خودش جرئت داده بود
سر پسر من همچین بلایی بیاره تو سالن بود و داشت عرض اندام میکرد
_ هی تو پرستار
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
_ بله خانوم ؟
رفتم روبروش ایستادم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ به چه حقی دست پسر من رو کبود کردی ؟

با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد با صدایی که به وضوح میشد ترس رو داخلش حس کرد گفت :
_ خانوم من اصلا متوجه نمیشم شما …
سیلی محکمی تو گوشش زدم که ساکت شد و دستش رو روی صورتش گذاشت ، گیسو خانوم به سمتم اومد و با نگرانی گفت :
_ بهار داری چیکار میکنی ؟
عصبی خندیدم :
_ واقعا من دارم چیکار میکنم باید زنگ بزنم به پلیس …
پرستار با شنیدن این حرفم به التماس افتاد :
_ تو رو خدا خانوم من …
صدای عصبی کیانوش اومد :
_ چیشده ؟
بدون اینکه به سمتش برگردم جواب دادم :
_ این عوضی دست پسر من رو کبود کرده اصلا معلوم نیست این مدت که پسرم دستش امانت بوده باهاش چیکار کرده باید تقاص پس بده من نمیزارم قسر در بره
حالا همه فهمیده بودن قضیه چیه ، باباجون با خشم گفت :
_ وقتی رفتی بازداشتگاه میفهمی نباید هر غلطی دوست داشتی انجام بدی بدبختت میکنم میفهمی ؟
پرستار با ترس گفت :
_ من مجبور شدم درسا خانوم من و فرستادن گفتند باید پسرتون رو …
_ چی ؟
ساکت شد با گریه و التماس بهم خیره شده بود ، صداش داشت تو گوشم زنگ میزد اون بخاطر درسا اومده بود اینجا همش به دستور اون بود پس میخواسته به پسرم آسیب بزنه دستم رو روی سرم فشار دادم دیگه اصلا نمیشنیدم چیشد چون باز همون سردرد لعنتی بهم فشار آورده بود نمیدونم چیشد چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق
_ بهار
با شنیدن صدای گیسو خانوم کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم که گفت :
_ حالت خوبه ؟
سردرد بدی داشتم دستم رو روی سرم گذاشتم
_ سرم درد میکنه
با ناراحتی بهم خیره شد
_ استراحت کن حالت خوب میشه باشه ؟
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم :
_ بهنام کجاست ؟
لبخندی زد :
_ نگران نباش پیش پرستو هست اون مواظبش هست تو باید استراحت کنی ، فشارت خیلی پایین بود .
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ اون زن چی از جون من میخواد ؟ چرا قصد داشت پسرم رو اذیت کنه اگه من نمیدیدم پسرم رو هر روز شکنجه میداد من …
_ هیس آروم باش از درسا شکایت کردیم همینطور اون پرستار جفتشون به سزای کارشون میرسند .

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۴۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا