" /> رمان عشق تعصب پارت 45 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۴۵

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ من میخوام درمورد مسئله مهمی باهاتون صحبت کنم .
بعدش صحرا رو صدا زد تا بیاد بهنام رو که خوابش برده بود ببره داخل اتاقش بعد اومدن صحرا و بردن بهنام بهش خیره شدیم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ قراره برای یه مدت کوتاه پسر داداشم بیاد اینجا و با ما زندگی کنه دوست ندارم بهش بی احترامی بشه یا چیزی فهمیدید ؟
متعجب خندیدم :
_ چرا باید بهش بی احترامی بشه مگه دیوونه هستیم ما ؟
سرش رو تکون داد
_ نه
کلافه بهش خیره شدم
_ پس چرا همچین چیزی میگید باباجون ؟
خندید
_ قبلش خواستم خودی نشون بدم
گیسو خانوم با تاسف سرش رو براش تکون داد :
_ تو هیچوقت قرار نیست آدم بشی همش حرص میدی
با شنیدن این حرف گیسو خانوم شروع کردم به خندیدن که باباجون بهش خیره شد
_ دستت درد نکنه خانوم
_ خواهش میکنم
بلند شدم
_ بااجازه من برم بخوابم شب بخیر
همه با خوش رویی جوابم رو دادند به سمت اتاقم رفتم تا بخوابم هنوز هم نمیتونستم خوشحال باشم و بین جمع باشم همش بهادر میومد تو ذهنم کاش بیشتر پیشش میموندم ، واقعیت این بود ما آدما تا وقتی کسی رو از دست ندادیم قدرش رو نمیدونیم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم داخل اتاق شدم روی تخت دراز کشیدم و یکی از پیراهن های بهادر رو بغل کردم چشم هام رو بستم و با آرامش خوابیدم .
* * *
با دیدن مرد غریبه ای که روبروم بود چشمهام گرد شد متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ ببخشید شما ؟
نگاه نافذی بهم انداخت :
_ من باید این سئوال رو از شما بپرسم !
با شنیدن صداش جا خوردم ، احساس کردم قلبم ایست کرده باورم نمیشد صداش تا این حد شبیه بهادر باشه
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که صدای گیسو خانوم اومد :
_ کیانوش پسرم چرا اونجا وایستادی ؟
به سمت گیسو خانوم برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که به سمتم اومد و گفت :
_ کیانوش پسر عموی بهادر
بی اختیار با بغض گفتم :
_ صداش !
مامان متوجه شد با ناراحتی بهم خیره شد که نگاهم رو ازش گرفتم و از سالن خارج شدم واقعا صداش انگار صدای خود بهادر بود

فقط داشتم به صداش گوش میدادم ، اصلا متوجه هیچکدوم حرفاش نبودم فقط صداش بود که من رو محو خودش کرده بود ، انگار خود بهادر بود اشکام بدون اینکه اراده ای از خودم داشته باشند روی گونه هام جاری بودند
_ بهار
با شنیدن صدای باباجون انگار تازه به خودم اومدم ببخشیدی گفتم و بلند شدم به سمت رو شویی رفتم دست و صورتم رو شستم ، از سرویس خارج شدم که پرستو رو پشت در دیدم سئوالی بهش خیره شدم که گفت :
_ حالت خوبه ؟
غمگین بهش خیره شدم :
_ صدای پسر عموت خیلی شبیه صدای بهادر منه وقتی صداش رو شنیدم یاد بهادر برام زنده شد پرستو من هنوز دوستش دارم هنوز منتظر برگشتش هستم نمیدونم چرا اما یه حسی بهم میگه بهادر زنده اس شاید فکر کنی دیوونه شدم اما من واقعا همچین احساسی دارم .
_ منم امید دارم که داداشم زنده باشه !
لبخندی بهش زدم که ادامه داد :
_ اما تو نباید خودت رو داغون کنی بهار حداقل بخاطر بهنام میدونی که داداش چقدر دوستش داشت و منتظر به دنیا اومدنش بود .
قطره اشکی که داشت میفتاد رو پس زدم
_ سعی میکنم قوی باشم و فراموش کنم چه اتفاق های بدی افتاد
سرش رو تکون داد :
_ آفرین قشنگم ، حالا بیا بریم سر میز خیلی زشت شد
_ باشه
بعدش همراهش رفتیم سر میز شام نشستیم دوباره که صدای کیانوش بلند شد :
_ حالتون خوبه ؟
به چشمهاش خیره شدم چرا حتی حالت چشمهاش هم شبیه بهادر من بود ، خدایا داشتم دیوونه میشدم
به سختی گفتم :
_ آره ممنون
خدایا من چجوری باید طاقت میاوردم خیلی سخت بود کنار کسی باشی که رفتارش شبیه عشقت باشه ! عشقی که یه مدت بود کنارم نبود حسش نکرده بودم چشمهام با درد بسته شد
تموم مدت غرق افکارم بودم اصلا نمیدونستم دارم به چی فکر میکنم . وقتی شب شد همه رفتیم به قصد خواب اما من تا خود صبح بیدار بود و یه لحظه نتونستم بخوابم صبح اول همه رفتم تو آشپزخونه میز رو چیدم که صدایی از پشت سرم اومد :
_ چه سحر خیز شدید !
با شنیدن صداش به عقب برگشتم به سختی لبخندی بهش زدم :
_ صبح بخیر
فقط سرش رو تکون داد و در حالی که داشت به سمت یخچال میرفت پرسید :
_ شما با من مشکلی دارید
چشمهام گرد شد

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۴۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا