دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۴۳

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

فکرم درگیر آریا بود نگرانش بودم ، اون زن که خیلی چیزای بدی ازش شنیده بودم دوباره برگشته بود تا آرامش زندگی جفتشون رو به هم بریزه و همین باعث ترس من شده بود ، خدا خودش بهشون کمک کنه تا از شر اون زن عفریته در امان باشند .
با شنیدن صدای زنگ موبایلم بلند شدم و جواب دادم :
_ بله بفرمائید ؟
_ شما با آقای بهارر ناظمی نسبتی دارید ؟
با شک گفتم :
_ بله همسرش هستم .
_ باید بیاید کلانتری همسرتون تصادف کرده ماشینشون آتیش گرفته و فقط جسد سوخته …
تلفن از دستم افتاد روی زمین فقط یه چیزی داشت تو گوشم زنگ میزد جسد سوخته این امکان نداشت بهادر نمیتونست من و تنها بزاره ، صدای گیسو خانوم اومد :
_ بهار چیشده چرا خشکت زده ؟
قادر به جواب دادن نبودم خودش گوشی رو برداشت و مشغول حرف زدن شد صدای جیغش باعث شد چشمهام سیاهی بره و تاریکی مطلق …
با شنیدن صدا هایی چشمهام رو باز کردم ، که نگاهم به آریا افتاد لباس های سیاهش تنش بود و ریشاش بلند شده بود ، انگار تموم اتفاق هایی که افتاده بود مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد ، با صدایی که انگار داشت از ته چاه درمیومد گفتم :
_ بهادر
چشمهاش رو دزدید
_ به چیزی فکر نکن برای بچت ضرر داره ، استراحت کن فعلا .
اینبار تقریبا فریاد کشیدم :
_ بهادر کجاست لعنتی ؟
دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ بهار
_ بهادر کجاست با توام جواب بده بگو همه ی حرفایی که اون پلیس زد همش دروغ بود بهم بگو لعنتی ؟
به سمتم اومد و من رو محکم بغل کرد شروع کردم به گریه کردن جنون وار پشت سر هم میگفتم :
_ همش دروغ نمیتونه واقعیت داشته باشه ، بهادر نمیتونه من و تنها بزاره اون بهم قول داده بود
_ هیس آروم باش به بچت فکر کن
از آریا جدا شدم محکم روی شکمم کوبیدم و داد زدم :
_ من این بچه رو بدون پدرش نمیخوام میفهمی ؟ من بهادر رو میخوام شوهرم رو عشقم کسی که حتی یکبار هم بهش ابراز عشق نکردم و بار ها گفتم ازش متنفر هستم من اون و میخوام تو رو خدا بهم بگو همش یه دروغ و این کابوس لعنتی تموم میشه دارم دیوونه میشم میفهمی ؟
با تاسف سرش رو تکون داد
_ بسه داری خودت و عذاب میدی .

خواستم چیزی بگم که بی حال شدم و تموم بدنم شروع کرد به لرزیدن ، آریا با ترس از اتاق خارج شد و بعد چند دقیقه همراه دکتر و پرستار ها اومدند اصلا نمیدونم چم شده بود یا بقیه داشتند چیکار کردند فقط یه چیزی داشت تو گوشم همش زنگ میزد اون هم از دست دادن بهادر بود !
* * * *
یکماه گذشته بود با واقعیت کنار اومده بودم ، میدونستم بهادر رو برای همیشه از دست دادم ! و این سخت بود برای قلب شکسته ی من اما طبق گفته حرف های پلیس اون اتفاق عمدی بوده و یکی قصد جونش رو کرده بوده برای همین ماشین رو دست کاری کرده .
من ندیده بودمش وقتی به هوش اومدم به خاک سپرده شده بود اما مادرش دیده بود اون و میگفت همه ی بدنش سوخته بوده همین داشت من رو عذاب میداد .
_ بهار
با شنیدن صدای گیسو خانوم نگاه غمگینم رو بهش دوختم :
_ بله
ناراحت اومد کنارم نشست و گفت :
_ چرا با خودت اینجوری میکنی میدونی اگه بهادر بود خیلی از اینکارت عصبی میشد ؟ پسرم همیشه دوست داشت سالم باشی بخاطر خودت و بچت هم که شده باید قوی باشی .
_ چجوری میتونید انقدر قوی باشید ؟
با شنیدن این حرفش من چونش لرزید :
_ من قوی نیستم اما تحمل میکنم داغ فرزند خیلی سخته اما باید تحمل کنم ، باید مراقب بچش باشم کسی که از گوشت و خون خودش هست من بخاطر اونا مجبورم به وانمود کردن .
با شنیدن این حرفش به گریه افتادم :
_ اما من قوی نیستم از درون دارم آتیش میگیرم عشقم رو از دست دادم حتی یکبار هم نتونستم بهش بگم چقدر دوستش دارم میتونید درک کنید الان چه حس و حالی دارم ؟
سرش رو تکون داد و گفت :
_ میفهمم بهار اما با داغون کردن خودت فقط بیشتر بهادر رو اذیت میکنی بخاطر اون هم که شده باید به فکر خودت باشی .
_ حق با مامان !
با شنیدن صدای پرستو به سمتش برگشتم که ادامه داد :
_ داداش خیلی دوستت داشت
قطره اشکی روی گونم چکید
_ تو نباید اینقدر ضعیف باشی ، درسته بهادر رو از دست دادیم اما بچش یادگارش که هست باید مراقبش باشیم .
بغضم با صدای بدی شکست مگه راحت بود ؟ مگه میشد فراموش کرد عشقی رو که با جونم و قلبم عجین شده بود ، کاش من به جای بهادر مرده بودم کاش از دستش نمیدادم و شاید بیشتر قدرش رو میدونستم ، همینطور قدر تک تک لحظه هایی که باهاش بودم .

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۴۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا