دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق تعصب پارت ۴۱

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ یعنی چی بهادر نمیشه که ما خونه مادرت زندگی کنیم ، من خودم خونه ….
وسط حرفم پرید :
_ تو زن من هستی بهار ، بهتره یه چیزی رو همین الان برات مشخص کنم من هیچوقت قصد ندارم تو رو طلاق بدم یا ترکت کنم بعد به دنیا اومدن بچه هم پیش من میمونی و بچمون با خودمون بزرگ میشه ، دوست ندارم وقتی به دنیا اومد ما خونه و زندگی نداشته باشیم و تاثیر بد تو زندگی بچمون داشته باشه فهمیدی ؟
_ آره
انقدر جدی حرفاش رو زده بود که نمیتونستم باهاش جنگ و جدل داشته باشم از طرفی هم دوست نداشتم دوباره سر یه موضوع تکراری دعوا کنیم من بهادر رو دوست داشتم و میخواستم یه فرصت دوباره به جفتمون بدم ، بنظرم کافی بود سختی هایی که تو این مدت کشیده بودیم
_ پس میخوای برای همیشه اینجا زندگی کنیم ؟
_نه
_ پس چی ؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ دارم دنبال یه خونه خوب میگردم و بعد اینکه کامل آماده شد و وسایلش رو چیدیم بعد زایمان بچمون میریم اونجا فعلا همینجا زندگی میکنیم چون وقتی که من نیستم باید یکی مراقبت باشه درسته ؟
لبخندی بهش زدم :
_ باشه
متعجب بهم خیره شد
_ چقدر عاقل شدی !.
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم :
_ من همیشه عاقل بودم مثل اینکه خیلی دوست داری وحشی بشم پاچت و بگیرم درسته ؟
_ نه
لبخندی بهش زدم :
_ پس انقدر من و اذیت نکن شنیدی ؟
_ آره
_ راستی بهادر
بهم خیره شد و گفت :
_ جان
_ از آریا خبر داری ؟
_ آره چطور ؟
_ میخوام ببینمش باهاش کار دارم .
اخماش رو تو هم کشید
_ چه کاری میتونی باهاش داشته باشی ؟
_ حالا حتما باید بهت بگم ؟
_ آره باید بگی
چشمهام گرد شد
_ بهادر خل شدی یا نکنه به من شک داری ؟
_ هیچکدوم فقط میخوام بفهمم حالا زود باش بهم بگو بهار البته اگه من شوهرت هستم .
اولش دهن باز کردم یه فحش درست حسابی بهش بدم اما پشیمون شدم من نمیتونستم باهاش دهن به دهن بزارم مثلا قول داده بودم این رابطه رو درست کنم ، نفس عمیقی کشیدم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ میخوام بهش بگم با مادرم صحبت کنه و همه چیز رو براش تعریف کنه از رابطه ی ما و عقدمون تا بعدش از دست من ناراحت نباشه حالا فهمیدی ؟
سرش رو تکون داد و گفت :
_ آره ، اما چرا آریا باید بگه مگه خودت نمیتونی بهش بگی ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ خجالت میکشم بهادر من خیلی باعث شدم مادرم از دستم رنجیده بشه ، همیشه نمیتونم این شکلی باشم .

_ نیاز نیست انقدر از چیزی بترسی من اجازه نمیدم مادرت از دستت ناراحت یا دلشکسته بشه خودم میرم مشهد باهاش صحبت میکنم متقاعدش میکنم نمیزارم حتی یه ذره ناراحت بشه .
چشمهام برق زد
_ جدی میگی بهادر ؟
لبخند قشنگی روی لبهاش نشست و با مهرنی گفت :
_ من برای خوشحالی تو حاضر هستم هر کاری انجام بدم نمیزارم یه خار تو دستت بره عزیزم ، بچه ی ما باید همه ی اقوامش کنارش باشند ، نباید مادرش ناراحت باشه من هر کاری برای خوشبختیمون نیاز باشه انجام میدم .
_ باورم نمیشه !.
_ چی رو باورت نمیشه ؟
به چشمهاش خیره شدم و گفتم‌ :
_ اینکه انقدر عوض شدی
نفس عمیقی کشید
_ میخوام زندگی خراب شده ام رو درست کنم .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و قبل از اینکه بخوام چیزی بهش بگم صدای در اتاق اومد
_ بیا داخل
در اتاق باز شد و پرستو سرک کشید داخل و گفت :
_ مامان گفت شام حاضره بیاید
بعدش به من خیره شد
_ یه لباس مناسب هم بپوش مهمون داریم .
بهادر اخماش تو هم رفت و گفت :
_مهمونامون کیا هستن ؟
با ترس به بهادر خیره شد و گفت :
_ خاله و دخترش صنم و شبنم با شوهر خاله و پسرشون زانیار
بهادر سرش رو تکون داد
_ برو ما نمیایم
چشمهاش گرد شد
_ بهادر زشته خاله اینا میدونن شما هستید
به سمت پرستو برگشتم و گفتم :
_ تو برو ما میایم .
_ باشه
پرستو که در اتاق رو بست بهادر بهم خیره شد
_ چرا بهش گفتی میریم پایین ؟ من اصلا دوست ندارم سر میز شام با اون آدما بشینم از هیچکدومشون خوشم نمیاد همشون باعث …
_ هیچکدومشون نمیتونند باعث اذیت و ناراحتیمون بشند تا وقتی ما کنار هم هستیم درسته ؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت :
_ درسته
لبخندی بهش زدم
_ حالا هم نیاز نیست انقدر نگران باشی و خودت رو اذیت کنی ، پاشو برو آماده شو منم لباس عوض کنم
_ کمک لازم نداری ؟
_ نه
بعد اینکه بهادر از اتاق خارج شد بلند شدم یکی از لباس هایی که بهادر برام خریده بود و پوشیدم و شال بلندی سرم کردم بعد گذشت چند دقیقه در اتاق باز شد و بهادر اومد داخل اتاق نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت :
_ خیلی خوشگل شدی
لبخندی بهش زدم :
_ تو هم همینطور
بهادر خیلی عوض شده بود حالا راحت بهم محبت میکرد اصلا باهام بد رفتاری نمیکرد یا باعث نمیشد قلبم شکسته بشه .

پسرشون زانیار برعکس خودشون خیلی خون گرم بود و رفتار خوبی داشت اما مادرش شرمین خانوم و دختراش شبنم و صنم خیلی رفتارشون گند بود همینطور شوهر شرمین خانوم واقعا حق میدادم بهادر دوست نداشت باهاشون صحبت کنیم ، با تاسف سرم رو تکون دادم که صدای بهادر کنار گوشم بلند شد :
_ دوست دارم استخوناشون رو خورد کنم مرتیکه ی هیز .
فشار آرومی به دستش وارد کردم و آروم گفتم :
_ آروم باش عزیزم تموم میشه پا میشن میرن .
صدای شوهر خاله ی هیزش سعید آقا بلند شد :
_ خوب خوشگل خانوم چند وقت با هم رابطه داشتید که بهادر یه توله کاشت تو شکمت ؟
چشمهام گرد شد چقدر این مرد وقیح و پرو بود
زانیار با حرص رو به پدرش گفت :
_ بابا بهتر نیست سئوال های زشتتون رو بس کنید .
سعید آقا با صدای بلندی زد زیر خنده بعدش رو به پدر بهادر گفت :
_ میبینی چی میگه محمد سئوال زشت !
_ حق با زانیار این سئوال ها اصلا درست نیست که شما دارید میپرسید .
سعید آقا اخماش رو تو هم کشید
_ یه سئوال عادی پرسیدم ، چیشده مگه حالا ؟
شرمین خانوم گفت :
_ بیخیال سعید اینا همشون کند ذهن …
بهادر حرفش رو قطع کرد
_ با اینکه برای مهمون تو خونه ی خودم احترام قائل هستم اما نمیتونم ساکت باشم ، بهتره حد خودتون رو بدونید آقا سعید سنی ازتون گذشته اما هنوز نمیتونید درست حرف بزنید
سعید آقا با عصبانیت بلند شد
_ پاشو شرمین بریم اینجا حتی نمیتونند به کسی احترام بزارن .
بعدش پوزخندی زد و اضافه کرد
_ تو رفتی این بیچاره رو حامله کردی یه بچه کاشتی شکمش حالا ما مقصر شدیم ؟
بهادر نتونست جلوی خودش رو بگیره با عصبانیت بلند شد و داد زد ؛
_ بهتره جلوی دهنت و بگیری تا همینجا نزدم خون بالا بیاری .
_ هیچ غلطی نمیتونی بکنی .
بهادر خواست به سمتش هجوم ببره که گیسو خانوم داد زد :
_ بسه
بهادر ایستاد و با عصبانیت چنگی تو موهاش زد ، گیسو خانوم به خواهرش خیره شد و گفت :
_ من فکر میکردم امشب اومدی دیدن ما نمیدونستم اومدی عقده های خودت و شوهرت رو خالی کنی ، به عروسم و پسرم یکسره توهین کردید چیزی نگفتیم چون مهمون هستید اما احترام و سکوت ما هم حدی داره ، شما کی هستید که بیاید اینجا و به ما توهین کنید هان ؟
سعید آقا با لحن بدی گفت :
_ مقصر پسرته که گوه خورده الانم نیاز نیست بیشتر اینجا باشیم و به مزخرفات شما گوش بدیم .
بعدش راه افتاد که همشون پشت سرش رفتند جز زانیار ، شرمنده به ما خیره شد و گفت :
_ من معذرت میخوام نمیدونستم این شکلی میشه امشب وگرنه اصلا نمیومدم .
گیسو خانوم لبخندی بهش زد
_ تو عاقل ترین فرد این خانواده هستی پسرم نیاز نیست خودت رو ناراحت کنی وقتی مقصر نیستی .

بعد رفتنشون بهادر با عصبانیت به مادرش خیره شد و گفت :
_ من میدونستم اینجوری میشه برای همین گفتم نمیام اما مجبور شدم بیام و اون همه توهین و تحقیر رو تحمل کنم .
گیسو خانوم شرمنده به پسرش خیره شد
_ ببخشید پسرم همش تقصیر من شد .
_ نه مامان تقصیر شما نیست ، تقصیر منه که گفتم همراه بهار بیایم اینجا زندگی کنیم تا زایمانش اما با این وضعیت صد درصد بچم سقط میشه و من اصلا نمیتونم تحمل کنم .
بعدش به سمت من برگشت و گفت :
_ زود باش بهار باید بریم
سرم رو تکون دادم و بلند شدم تا بریم که صدای گرفته گیسو خانوم بلند شد :
_پسرم من دعوتشون نکرده بودم بیان اینجا خودشون وقتی شنیدند اومدند میدونی که من خودم هم از خواهرم و شوهرش دل خوشی ندارم ، بخاطر اونا من و مجازات نکن ، بمونید لطفا .
به سمت بهادر برگشتم و گفتم :
_ تقصیر مامانت نیست بهادر انقدر زود عصبی نشو
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ باشه میمونیم اما یه شرط دارم
مامانش بهش خیره شد
_ چه شرطی ؟
_ هر وقت مهمون اومد کسی که باب میل من نبود ما پایین نمیایم .
_ باشه پسرم .
بابای بهادر در حالی که میرفت بشینه گفت :
_ ولی گیسو این شوهر خواهرت خیلی عوضی و وقیح شانس آورد مهمون بود ، وگرنه یه بلایی سرش درمیاوردم .
بهادر هم رفت نشست روبروی پدرش و گفت ؛
_ عوضی چجوری به خودش جرئت داده همچین مزخرفاتی بگه کثافط .
با شنیدن صدای زنگ موبایلم از افکارم خارج شدم و جواب دادم :
_ بله بفرمائید
صدای نازک دخترونه ای تو گوشم پیچید :
_ سلام بهار خانوم دزد !
با شنیدن این حرف متعجب شدم ، اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ شما ؟
_ من درسا هستم زن سابق بهادر همون کسی که تو از من دزدیدش .
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و داد زدم :
_ اولا دزد خودتی و هفت جد و آبادت بعدش من هیچوقت بهادر رو ندزدیدم اونی که اینکارو کرد خود تو بودی شنیدی تو باعث شدی ما طلاق بگیریم یه ### خونه خراب کن که بعدش هم با یکی دیگه ریختی رو هم بهادر طلاقت داد .
قبل اینکه چیزی بگه گوشی از دستم کشیده شد بهادر بود
_ برای چی زنگ زدی ؟
نمیدونم درسا چی بهش گفت که بهادر خیلی خونسرد جوابش رو داد :
_ دیگه به زن من زنگ نزن وقتی برای گوش دادن به اراجیف تو نداره ، یکبار دیگه هم مزاحمت ایجاد کنی میندازمت زندان .
بعدش گوشی رو قطع کرد با عصبانیت گفتم :
_ چرا نزاشتی یه جواب درست حسابی بهش بدم هان ؟
_ نیاز نیست با شنیدن مزخرفات اون زنیکه اعصابت خورد بشه و حالت خراب بشه .

_ میزاشتی حالش رو بگیرم خوب مگه نشنیدی چه مزخرفاتی داشت بهم میگفت ؟
بهادر با خشم بهم خیره شد و داد زد :
_ بسه بهار
بعدش گذاشت رفت با چشمهای گشاد شده به مسیر رفتنش خیره شده بودم ، سر من داد زده بود اون هم بخاطر یه دختر عقب افتاده که بهش خیانت کرده بود یعنی هنوز دوستش داشت که عصبی شده بود با فکر کردن به این چیزا باعث شد دردی تو شکمم بپیچه آخی گفتم و خم شدم که گیسو خانوم و پرستو با نگرانی به سمتم اومدن
_ بهار حالت خوبه چیشد ؟
_ درد دارم
_ پرستو کمک کن ببریمش اتاقش
_ باشه مامان
با کمک پرستو و گیسو خانوم به سمت اتاقمون رفتم و روی تخت دراز کشیدم ، گیسو خانوم با نگرانی بهم خیره شد و گفت :
_ خوبی ؟
سرم رو تکون دادم
_ آره
_ میخوای دکتر خبر کنم ؟
_ نیاز نیست
_ چرا اعصابت رو خورد میکنی عزیزم تو حامله هستی نباید به چیز های بیهوده فکر کنی میفهمی ؟
_ دست خودم نیست از درسا خوشم نمیاد ذاتا زنگ زده بود حال من و خراب کنه اما من بخاطر اون ناراحت نشدم
_ پس چرا به این حال و روز افتادی ؟
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم
_ چون بهادر درسا رو دوست داره .
چشمهاش گرد شد با بهت گفت :
_ چی ؟
پوزخندی به چشمهای متعجب پرستو و گیسو خانوم زدم
_ اون دلیلی نداشت عصبی بشه وقتی یکی رو دوست داشته باشی از دستش هم عصبی میشی درست مثل اون که درسا رو دوست داره .
اینبار پرستو به حرف اومد :
_ داری اشتباه میکنی بهار داداشم از درستا متنفره چجوری میتونه دوستش داشته باشه آخه ؟
_ متنفر نیست بفهم
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد
_ آخرش خودت متوجه میشی دوست داشتنی در کار نیست پس نیاز نیست من انقدر حرص و جوش بخورم
_ شاید
_ بهار
_ بله ؟
_ تو الان حالت خوب نیست پس …
وسط حرفش پریدم :
_ میشه تنها باشم ؟
جفتشون سرشون رو تکون دادند و از اتاق خارج شدند ، قطره اشکی روی گونم سر خورد چکید پایین ، چجوری میتونستند بگن دوست داشتنی در کار نیست وقتی من خودم متوجه بودم چقدر دوستش داشتند
_ خدایا خودت به من صبر بده
بعدش چشمهام بسته شد خیلی خسته بودم نیاز داشتم به خواب شاید میتونستم همه چیز رو برای چند ساعت هم که شده فراموش کنم .

نوشته رمان عشق تعصب پارت ۴۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا