دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق اهریمن پارت۴

رمان عشق اهریمن

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان فوق وارد شوید

آرگوت درحالی که یقه‌ی لباس خود را مرتب میکرد گفت– نه، میرم پیش نیک. چطور؟
لارا امیدوارانه به او نگریست و گفت– منم میتونم با شما بیام؟
لبخند محوی برلب آرگوت نشست و دست راستش را کمی بالا آورد، لارا بلافاصله برخاست و دست او گرفت. درکنار هم بسوی دفتر کار نیکولاس حرکت کردند، او آنجا مشغول رسیدگی به گزارشات نمایندگانش در دیگر شهرها بود و وقتی آرگوت و لارا را دست در دست هم دید لبخند پررنگی برلبش نشست. لحظه‌ای اوراق را کنار گذاشت و درحالی که گره گیسوان طلاگونش را محکم میکرد گفت– مثل اینکه کدورتا برطرف شده آره؟
آرگوت و لارا روی کاناپه‌ای چرمی که آنسوی اتاق قرار داشت نشستند. کاناپه رو به میز کار نیکولاس بود و آنها اگرچه دور بودند اما میتوانستند درسکوت به کار کردن نیکولاس بنگرند. آرگوت پس از نشستن پاهای بلندش را روی هم انداخت و گفت– کدورتی بین ما نبود نیک
نیکولاس دوباره به کارش مشغول شدو گفت– بهتره پی این قضیه رو نگیرم
آرگوت با آرامش آنجا نشسته بودو به نیکولاس می نگریست، گاهی آنقدر در تماشای او غرق میشد که بنظر می رسید فراموش کرده لارا کنارش نشسته. نیکولاس چیزهایی یادداشت می کرد و گهگاه از جا برخاست تا مسیرهایی را که روی یک نقشه‌ی بزرگ بر دیوار نصب بود، چک کند. گاهی نوارهای مزاحم طلایی موهایش را با تکانی کنار می زدو وقتی درمقابل نقشه اینطرف و آنطرف می رفت پاها و رانهای خوش تراشش در آن شلوار سیاه بسیار جذاب بنظر می رسید. پیراهن روشن نازکی به تن داشت که بسیار سبک و رها بدن ورزیده‌اش را پوشش میداد و وقتی دستانش را بالا و پایین می برد حرکت عظلات سینه و بازویش بسیار موزون و چشم‌نواز بود.
نیکولاس– هی آرگوت، از مسیر شرق کوهستان سیکادو میشه محموله فرستاد؟
درحالی که خطوطی را روی نقشه پررنگ میکرد این سوال را پرسید، آرگوت که درآرامش محو تماشای او بود پاسخ داد– میشه ولی جاده‌ی اونطرف چمنزار امن‌تره
نیکولاس نیم نگاهی به او انداخت و پرسید– جدی؟ مگه کاروان میتونه از اون مسیر عبور کنه؟ شنیدم جاده‌ی همواری نیست
آرگوت– اخیراً مشکلشو برطرف کردن، من کاروانمو از اونجا بردم
لبخند رضایت برلب نیکولاس نشست و مسیر جدید را برنقشه مشخص کرد. لارا نگاه دزدانه‌ای به نیمرخ آرگوت انداخت، لبخند نیکولاس برلب او نیز متجلی شده بود. با چشمان زیبای خود حریصانه تک تک حرکات نیکولاس را زیرنظر داشت و طوری نگاهش میکرد که گویی یک نمایش هنرمندانه را شاهد است!
لارا به حالتی معنادار زمزمه کرد– بابای من خیلی جذابه
آرگوت لحظه‌ای به لارا نگریست و خندید– اره عزیزم اون جذابه
کمی بیشتر به آرگوت نزدیک شدو سپس با تردید گفت– اگه یچیزی ازتون بپرسم.. قول میدین راستشو بگین؟
آرگوت اخم ریزی به او تحویل دادو گفت– اخه من کی به تو دروغ گفتم دختر خانوم؟
لحن جذاب او وقتی چیزی را تذکر میداد باعث شد لبخندی ناخواسته برلب لارا بنشیند و سپس با لحنی مردد، و با صدایی بسیار آهسته پرسید– عمو آرگوت شما تو این پونزده سال… هیچ وقت شده که.. دوباره دلتون بخواد اونکارو با بابا تکرار کنین؟..
همانطور که انتظار داشت سوالش باعث شد آرگوت نگاه تندی به او بیندازد:
آرگوت– این چه حرفیه لارا؟ حالا که تو اون موضوع رو میدونی دلیل نمیشه مدام درباره‌ش کنجکاوی کنی. منو نیکولاس بهت گفتیم اون اتفاق دیگه هیچ وقت بینمون تکرار نشده و نمیشه، به ما اعتماد نداری؟
دست چپ آرگوت را در دو دستش گرفت و زمزمه‌وار گفت– به شما اعتماد دارم ولی این جواب سوال من نیست.. من پرسیدم هیچ وقت دلتون خواسته اون اتفاق تکرار بشه؟..
سوال زشتی پرسیده بود، ولی وقتی آرگوت اینطور محو تماشای حرکات بدن نیکولاس میشد سخت بود باور کند چنین فکرهایی به سر او نمیزند!
آرگوت رویش را از او گرفت و دیگر حتی به نیکولاس هم نگاه نکرد. کمی عصبی شده بود ولی سکوتش کاملا نشان میداد جوابش چیست. لارا به دست او که دردستانش بود نگریست و زمزمه کرد– پس شده..
آنلحظه آرگوت پلکهایش را برهم فشرد و نفس عمیقی کشید. چند لحظه‌ای در سکوت باقی ماندو سپس گفت– یه وقتایی این فکرا ناگهانی به ذهن سرازیر میشه.. چیزی نیست که بشه کنترلش کرد.. مربوط به غریزه‌ست
لارا از دست او دلخور نشده بود، میدانست که هوس ممکن است برای هرفردی پیش بیاید. بعلاوه که آرگوت مردجوانی بود و پانزده سال از آخرین رابطه‌اش می گذشت! در این مدت با هیچکس رابطه نداشت و عادی بود که بدنش گاهی برای این عطش بی تابی کند. دست آرگوت را با حالتی اطمینان بخش فشردو آهسته گفت– بنظرتون تو این مدت بابا هم همچین حسی نسبت به شما داشته؟
آرگوت باره دیگر به نیکولاس نگریست و همانطور که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد گفت– نه، اون لیندا رو داره و عاشقشه. مادرت نیکو از همه جهت تأمین میکنه
لارا نیز متقابلاً به نیکولاس که مشغول نوشتن بود نگریست و گفت– ولی مطمئنم بابا عاشق شما هم هست
آرگوت لبخند محوی زدو بالحنی تحسین‌آمیز گفت– هست ولی نه به اون شکل. افکار نیکولاس پاکه، اون تشکیل خانواده داده و داره مثل یه مرد شرافتمند زندگی میکنه
لارا– چرا شما هم ازدواج نمی کنید تا مثل بابا آرامش داشته باشید؟
آرگوت به حالت معناداری به او نگریست و لارا گفت– اوه بخاطر .. بخاطر خودم نمیگم!.. منظورم اینه که چرا این همه سال..
آرگوت نواری از گیسوانش را جا به جا کرد و گفت– برای ازدواج عشق و اعتماد لازمه، قرار نیست که مردا فقط بخاطر رفع نیاز جنسی ازدواج کنن
لارا سرش را بر پشتی کاناپه خواباند و به نیمرخ زیبای آرگوت نگریست– شما اصلا هیچ وقت خواستین با یه خانوم آشنا بشیدو به ازدواج فکر کنید؟
آرگوت چند لحظه‌ای درسکوت باقی ماندو سپس گفت– لارا من نمیتونم با زنی ازدواج کنم و تمام عمر هویتمو مخفی نگه دارم
لارا– چرا باید مخفی کنید؟ اگه اون زن عاشق شما باشه با چیزی که هستید کنار میاد
آرگوت لبخندی زدو گفت– همسر یه خوناشام بودن به این سادگی که فکر میکنی نیست. کسی که همه‌ی شرایطو بدونه هیچ وقت قبول نمیکنه
لارا مدتی به فکر فرو رفت و سپس گفت– مگه خوناشام دختر وجود نداره؟
آرگوت هم مانند او سرش را بر پشتی کاناپه خواباند و صورت آسمانی روشنش را بسوی او چرخاند:
آرگوت– من قبلا نامزد داشتم، اون زیباترین دختری بود که به عمرم دیدم و حریصانه سعی میکردم برای خودم نگهش دارم. به روز ازدواج رسیدیم و اون برای اینکه رسماً همسرم بشه ازم یچیزی خواست
او هیچ وقت نمیدانست آرگوت زمانی نامزد داشته، خودش به این زیبایی بود و درباره‌ی دختری حرف میزد که بسیار از او سرتر بوده! فکر کردن به زیبایی آن دختر باعث شد قلب لارا بگیرد!
لارا– چی ازتون خواست؟
آرگوت– ازم خواست بهش ۵۰۰ تا دختر باکره هدیه بدم
لارا با چشمان درحدقه گرد شده به او خیره ماندو آرگوت برایش توضیح داد– خوناشاما معتقدن نوشیدن خون دخترای باکره باعث زیبایی و قدرت میشه
قلبش فرو ریخت! با خودش فکر میکرد تابحال چند دختر باکره مثل او در این دنیا بی رحمانه از خون خشک شده‌اند! پشت پرده‌ی این جهان خوش آبو رنگ چقدر وحشتناک بود. آرگوت که فهمیده بود لارا کمی آشفته شده بازویش را پشت او فرستادو او را به خود نزدیکتر کرد.
آرگوت– نامزد زیبای من بی‌نهایت مغرور و بی‌رحم بود. من نتونستم با این موضوع کنار بیام و بنابراین ازدواج بهم خورد…بعد از اون قضیه.. دیگه نخواستم به هیچ خوناشامی دل ببندم
لارا کمی خود را به آغوش آرگوت فشردو درحالی که با چشمانش حرکت آرام سینه‌ی او را درحین نفس کشیدن زیر نظر داشت گفت– این برای خیلی وقت پیشه؟
آرگوت زمزمه کرد– گمونم ۲۵۰ سال پیش
مدتی با انگشتش نقش‌های محوی روی لباس آرگوت زدو سپس پرسید– عمو آرگوت شما… پدرومادر ندارین؟
آرگوت پس از مکث کوتاهی گفت– دارم.. پدرو و مادر و برادرو خواهر دارم.. اما سالها پیش منو طرد کردن چون نمیخواستم مثل اونا زندگی کنم
لارا صورتش را بالا آورد نگاهی به آرگوت انداخت. صورتش مثل قبل آرام بود و بنظر نمی رسید غمگین شده باشد.
لارا– دلتون براشون تنگ نشده؟
چند لحظه‌ای طول کشید تا ارگوت پاسخ دهد، او لارا را کمی به خود فشردو گفت– نه. من حالا شمارو دارم، کسایی که درکم میکنن و دیگه مجبور نیستم مثل یه هیولا زندگی کنم. خانواده‌ی من شمایید
سوال دیگری نپرسید، به خانواده‌ی آرگوت فکر می کردو به اینکه آنان چطور توانسته اند چنین مرد دوست‌داشتنی را طرد کنند! او نمی خواست مردم بیگناه را هلاک کند و به همین خاطر طرد شده بود، پدرش راست میگفت که این اهریمن با تمام اهریمن‌های دنیا فرق دارد.
نیکولاس– شماها گرسنه‌تون نیست؟
نیکولاس درحالی که تعدادی کتاب را در گنجه جابه جا میکرد این را گفت. دوباره پشت میز کارش نشست و گفت– لارا دخترم یکی رو صدا میزنی برامون قهوه و کیک بیاره؟
لارا– چشم بابا
از آغوش آرگوت بیرون آمدو بسوی در رفت ولی پیش از اینکه آن را بگشاید مادرش درحالی که کاغذی در دست داشت وارد. صورتش خندان بود و بنظر می رسید کسی خبر جالبی به او داده.
لیندا– اوه همگی اینجایید؟ حدس بزنید چی شده
او بسوی آرگوت آمدو مشتاقانه کنارش نشست، نیکولاس هم میزش را رها کرد و به جمع آنان پیوست تا بفهمد چه چیزی موجب سرخوشی همسرش شده. با چنین اوضاعی، لارا کیک و قهوه را به کل فراموش کرد و باره دیگر بسوی مبلمان آنسوی اتاق آمد
نیکولاس– اون چیه؟ نامه رسیده؟
لیندا سری به نشانه مثبت تکان دادو درحالی که به پشتی مبل تکیه میزد تا شکمش آزارش ندهد به نیکولاس نگریست و با اشتیاق شروع کرد به توضیح دادن– ریچل یه نامه فرستاده و گفته از قرار معلوم دخترعموی تو نارسیسا(Narsisa)، هفته‌ی گذشته خواستگار خیلی خوبی رو بی دلیل رد کرده. خانواده‌ش چند روز تمام اونو بازخواست کردن و درنهایت اعتراف کرده که شخص دیگه‌ای رو دوست داره و میخواد منتظر اون بمونه
به اینجای صحبت که رسید دستش را باحالتی پرمهر روی سینه گذاشت و بسوی آرگوت نگریست– جناب آرگوت اون عاشق شما شده!
نیکولاس قهقهه‌ی خوش آهنگی سر دادو آرگوت ضربه‌ای به بازوی او زد
آرگوت– هی به چی میخندی!
درواقع خودش هم خنده‌اش گرفته بود. هرسه‌ی آنها نسبت به این واقعه خشنود شده بودند و این میان فقط لارا بود که با سینه‌ی منجمد همانجا ایستاده و نگاهشان میکرد.
آرگوت درحالی که موقرانه لبخند میزد رو به لیندا گفت– من تابحال چندان باهاش برخورد نداشتم جز اینکه سال گذشته تو یه مجلس به رقص دعوتش کرد
لیندا که ذوق زده‌تر از هرزمانی بنظر می رسید دست آرگوت را فشردو با لحنی خواهرانه گفت– شما مرد جذاب و باوقاری هستید عجیب نیست که دوشیزه‌های زیادی رویای ازدواج باشما رو داشته باشن اما موضوع اینجاست که نارسیسا هرکسی نیست! نیکولاس تو به ایشون بگو!
لیندا به نیکولاس نگریست و او درحالی که لبخند پررنگی برلب داشت توضیح داد– نارسی دختر خیلی خوبیه. زمانی که لرد نشده بودم خیلی از اوقات به دیدنش میرفتم، اون قابل اعتماد و نجیبه
آرگوت یک تای ابرویش را بالا انداخت و رو به نیکولاس گفت– اوه نیک محمل نگو! نکنه واقعا فکر کردی..
نیکولاس مشتی به بازوی چپ او زدو گفت– وقتشه که ازدواج کنی تا کی میخوای مجرد بمونی مرد حسابی!
آرگوت پافشاری کرد– ولی تو خودت میدونی که من نمیتونم ازدواج کنم نیک!
پیش از اینکه لیندا سوالی دراینباره بپرسد نیکولاس به ارگوت اطمینان داد– احمق نشو مرد، باید با نارسی بیشتر آشنا بشی ! دارم بهت میگم اون قابل اعتماده، اصلا من خودم باهاش حرف میزنم. من که بد تورو نمیخوام..
لیندا مشتاقانه روی حرف شوهرش تاکید کرد– جناب آرگوت این فرصت خیلی خوبیه، منم دیگه خسته شدم که اینجا هم صحبتی ندارم! ازدواج کنید و برام یه دوست بیارید!
آنان پاک نارسیسا را جدی گرفته بودند و دل او هرلحظه بیشتر و بیشتر خالی میشد! همانجا بالای سر پدرش ایستاده بود و قلبش محکم به قفسه‌ی سینه می کوبید. آرگوت همین چند دقیقه‌ی پیش دلایل مختلفی برای ازدواج نکردن ردیف کرده بود پس چرا اکنون به نیکولاس و لیندا روی خوش نشان میداد!؟
او نارسیسا را به خوبی می شناخت، دختر مهربان و فهمیده‌ای بود که چهره‌ی دلنشینی داشت و اتفاقاً کاملا بر پیانو مسلط بود. صدایش گوش‌نواز بود و هرازگاهی در میهمانی‌ها حین نواختن، آواز می خواند. با این اوضاع البته که آرگوت هم از او خوشش می امد!
نیکولاس– حالا که یک ساله عاشقته و حتی روش نشده یه نامه برات بنویسه نمیتونی اینقدر بی رحم باشی. حدقل باید چن تا جلسه برای آشنایی بذاریم! یااینکه میتونیم به این بهانه که لارا دلش برای نارسی تنگ شده یه سفر کوچیک ترتیب بدیم مگه نه لارا؟
نیکولاس و به دنبال او آرگوت و لیندا نیز رویشان را بسوی لارا چرخاندند. ناگهان غافلگیر شده بود و نمی دانست چکار کند! سعی کرد لبخندی تصنعی تحویلشان دهد، عضلات صورتش کمی چین خورد اما نتوانست بخندد، خواست جمله‌ای عادی مثل بقیه برزبان آورد، لب زد ولی کلامی از دهانش خارج نشد. قلبش تا زیر گلویش بالا آمده بود و بسختی مانع ریزش اشکهایش میشد
لیندا– لارا!
اخم‌های مادرش درهم رفت، او فهمیده بود چرا لارا حیران شده.
لیندا– برو تو اتاقت!
لحن تند مادرش درنهایت باعث شد اندک طاقتش را هم از دست بدهد، درحالی که اشکهایش بر گونه جاری شده بود متقابلا به روی مادرش اخم کردو گفت– چرا؟؟ من که هیچکاری نکردم!..مگه.. مگه چی گفتم؟..
نیکولاس که با سردرگمی به او می نگریست پرسید– عزیزدلم چی شده..چرا رنگو روت پریده؟..
نگاه لارا با آرگوت تلاقی کرد، حاله‌ی سنگینی از تأسف و سرزنش بر صورتش سایه انداخته بود. او هم درست مثل مادرش بی‌مهر شده بود
نیکولاس– هی اینجا چه خبره؟!
لیندا سعی کردو اوضاع را آرام کندو رو به نیکولاس گفت– چیزی نیست.. این فقط..
برای آخرین بار به صورت آرگوت نگریست و سپس بسوی بیرون دوید. هق هقش به اسمان رفت و خود را به درون اتاق انداخت! در را محکم به چهارچوب کوبید و درحالی که اشک تمام صورتش را خیس کرده بود شروع کرد به بی هدف راه رفتن در اتاق
تصور ازدواج آرگوت برایش غیرقابل تحمل بود!
اینکه زنی توسط او دوست داشته شود، در آغوش گرم و قدرتمندش فرو برود، لبهای ابری و داغ او را ببوسد و خود را صاحب او بداند!
او دیوانه میشد!
او پس از هربار دیدن آنها درکنار هم دیوانه میشد و با تصور اینکه باهم روی یک تخت می روند به جنون می رسید! چطور می توانست به زنی اجازه دهد به بدن زیبای آرگوت او دست بزند؟ به آن گیسوان بلند سیاه، و یا سینه‌ی ستبر ورزیده‌اش!
برای دقایقی طولانی همانطور بی‌وقفه می گریست و نمی توانست آرام بگیرد، نفهمید چقدر گذشت اما زمانی به خودش امد که کسی چند مرتبه به در کوفت. اخمهایش ناخوداگاه درهم رفت و درحالی که از گریه نفسش گرفته بود از همان وسط اتاق بلند گفت– دیگه نمیخوام باهاتون حرف بزنم جناب آرگوت!.. اصلا.. اصلا دیگه شمارو نمیشناسم..
درگشوده شدو برخلاف انتظارش این نیکولاس بود که قدمی به داخل برداشت! سرمایی از سرتاپایش گذشت و لحظه‌ای گریستن را از یاد برد. به صورت پدرش خیره مانده بود، آیا با آن رفتار درنهایت خودش را لو داده بود؟
نیکولاس در را پشت سرش بست و با تمأنینه پیش آمد، لب تخت لارا نشست، پاهایش را روی هم انداخت و به او که صورتش از گریه پف کرده بود نگریست.
چهره‌ی نیکولاس کمی کلافه بود با اینحال عصبی بنظر نمی رسید و لارا در دلش خدا خدا میکرد که چیزی به او نگفته باشند، چند لحظه‌ای در سکوت گذشت و سپس نیکولاس گفت– اونا یچیزایی بهم گفتن ولی فکر میکنم باید از خودت بشنوم..
نفسش درسینه حبس شدو من من کنان گفت– چی..گفتن؟..
نیکولاس که میدید لارا چطور دستپاچه و مضطرب شده نفس عمیقی کشید و بالحنی آرام گفت– چرا ترسیدی لارا؟ من پدرتم!.. بیا اینجا
دستش را روی تخت گذاشت و از لارا خواست کنارش بنشیند ولی او قدمی پیش نرفت! همانجا خشکش زده بود و نوک انگشتانش رفته رفته سرد میشد.
لارا– ..مگه چی گفتن؟.. بابا من..
نیکولاس حرف او را برید و همانطور که به نرده‌ی انتهای تخت تکیه میزد گفت– گفتن تو حس خاصی نسبت به آرگوت داری.. درواقع بهم برخورد که همتون اینو ازم مخفی کردین، ولی حالا دیگه مهم نیست
دهانش نیمه باز مانده بود و با زانوهای سست به پدرش می نگریست! اگرچه نیکولاس بر لارا خشم نگرفته بود ولی او بی نهایت احساس شرمندگی میکرد.
نیکولاس– نمیخوای باهم حرف بزنیم؟ مادرت میگه این احساسات موقت ممکنه گاهی برای دوشیزه‌های هم سن تو پیش بیاد، چون به هرحال آرگوت ظاهر خیلی جذابی داره. حالا من میخوام از زبون خودت بشنوم، بهم بگو چقدر جدی هستی
نیکولاس باره دیگر به او اشاره زد که بنشیند و لارا با تردید و تشویش پیش آمد. با فاصله کمی آنسوتر نشست به انگشتان دستش زل زد. نمیفهمید چرا پدرش مثل بقیه رفتار نکرده، نمیفهمید این آرامش او بخاطر چیست!
نیکولاس– من از دستت عصبی نمیشم لارا، اگه بهم ثابت کنی که این احساس گذرا نیست.. میتونی ثابت کنی؟
حیرتش لحظه به لحظه بیشتر میشد و کمی بعد نگاه پر از نگرانی‌اش را بالا کشید تا پدرش را ببیند. او در آرامش به لارا می نگریست و آن لحظه لبخند پرمهری به او زد.
نیکولاس– بخاطر آرگوت بود که کرالن رو قبول نکردی؟ همه‌ی اون گریه‌ها و لجبازیا برای همین بود؟
مضطربانه نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستاد و گفت– بابا من.. من میدونم نباید همچین حسی داشته باشم..عموآرگوت.. ایشون پدرخوانده‌ی منه و..
نیکولاس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– فقط جواب منو بده. تو میگفتی نمیخوای ازدواج کنی!
لارا لحظه‌ای مردد ماندو سپس گفت– من فقط حس میکنم که هیچ.. هیچ مرد دیگه‌ای رو نمیخوام..
نیکولاس– از کی همچین حسی داری؟
لارا به گذشته برگشت، به کودکی، به خردسالی، به تمام اوقاتی که کنار آرگوت گذرانده بود. بغض کرد و با صدایی گرفته گفت– نمیدونم.. تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که من هیچ وقت عمو آرگوتو به چشم پدرخوانده ندیدم..
نیکولاس نگاه دقیقی به او انداخت و سپس گفت– لارا تو میدونی که آرگوت انسان نیست، ولی بنظرت اونقدر بزرگ شدی که مفهوم این قضیه رو واقعا درک کنی؟
نیکولاس هنوز هم ارام بود و بنظر نمی رسید حتی ذره‌ای از دست او عصبی باشد! درنهایت انقدر از واکنش پدرش متعجب شد که تردید را کنار گذاشت و پرسید– چرا اینو میگید؟.. بابا شما.. آخه این سوالا برای چیه؟..
حرف لارا باعت شد باره دیگر لبخند برلب نیکولاس بنشیند، لحظه‌ای گیسوان لارا را نوازش کردو سپس گفت– اگه تو واقعا عاشق آرگوتی، من از این بابت خوشحالم لارا. تنها تردیدم برای اینه که تو بی‌تجربه‌ای و ممکنه درآینده از انتخابت پشیمون بشی..
موجی از قلبش برخاست و در تمام سینه‌اش منتشر شد! آنقدر از شنیدن این حرف گیج شده بود که نمیتوانست کلامی حرف بزند..
نیکولاس– با دقت به حرفام گوش بده، آرگوت قدرت بدنی بالایی داره ولی من نگران این نیستم که تو روابط زناشویی آزارت بده چون اون روی رفتارش کنترل داره. اما چیزای مهمتری هم هست! تو خودت میبینی که بعد از ۴۰۰سال اون هنوز جوانه، متوجه منظورم میشی؟ یه روزی میرسه که تو پیر و شکسته بشی، و اونموقع آرگوت هنوز یه جوان جذابه. جدا از این مسئله، اون خودش یبار به من گفت انسانها از خوناشام باردار نمیشن..
باورش نمیشد او چه می گوید! پدرش آنجا درمقابل او نشسته بود و از یک احتمال مهم حرف میزد! او احساس لارا را جدی گرفته بود و طوری حرف میزد که گویی امکان ازدواج با آرگوت وجود دارد!
نیکولاس– این یعنی اگه با آرگوت ازدواج کنی هیچ وقت نمیتونی بچه‌دار بشی! اینا دلایل خیلی مهمیه تو نباید سرسری تصمیم بگیری، ازت میخوام درست و دقیق دراینباره فکر کنی.. باشه دخترم؟
قلبش طور دیگری درسینه می کوبید، خون زیر پوستش دویده بود و هیجانی جدید در درونش می لولید!
لارا– شما..شما واقعا مخالف نیستین؟؟..
نیکولاس که شاهد تحیر و سردرگمی او بود کمی سرجایش جابه جا شدو نفس عمیقی کشید. چند لحظه‌ای درسکوت به لارا نگریست و سپس گفت– واقعیت اینه که آرگوت خیلی تنهاست.. درسته من کنارشم، دوست، برادر، خانواده یا هر اسم دیگه‌ای که میشه روش گذاشت! ولی اون به چیز بیشتری نیاز داره، اون باید نوازش بشه و بقدر کافی عشق دریافت کنه.. دلم میخواد حس بینظیری رو که من با لیندا دارم، اونم تجربه کنه..
نگاه پدرانه‌ی نیکولاس برصورت لارا ثابت ماندو لحظه‌ای او را به دقت برانداز کرد:
نیکولاس– تو دختر منی، باارزش‌ترین چیزی که دارم.. هیچ وقت تصور نمیکردم روزی قرار باشه دخترم همسر یه خوناشام بشه ولی به هرحال اون آرگوته. خوش‌قلب و نجیب، من دوسش دارم و به هیچ وجه نمیتونم بگم برای تو شایسته نیست
درحالی که درست مقابل لارا نشسته بود و به چشمانش می نگریست دست او را گرفت و گفت– حالا برای من فقط این اهمیت داره که تصمیم نهایی رو بگیری. خوب به چیزایی که گفتم فکر کن..
کمی بسوی لارا خیز برداشت، لحظه‌ای پیشانی او را بوسید و سپس از جا برخاست. چرخیده بود تا بسوی در برود و همانموقع لارا از جا پرید! هنوز از پدرش شرم میکرد ولی آنقدر از احساسش مطمئن بود که نمیخواست لحظه‌ای برای پاسخ گفتن وقفه بیفتد. چند قدم سریع به دنبال پدرش برداشت و بازوی او را گرفت– بابا..
نیکولاس ایستاد و به او نگریست. چشمش که به چشم پدرش خورد برای حرف زدن مردد شد ولی درنهایت شهامت خود را جمع کردو گفت– من..من اصلا با این شرایط مشکلی ندارم… اگه مامانو عمو آرگوت راضی بشن من با هیچی مشکل ندارم..
نیکولاس– لارا نمیتونی هیچ وقت بچه دار بشی..
لارا– من بچه نمیخوام!
نیکولاس– وقتی پیر بشی و..
لارا– برام مهم نیست، مهم نیست چروکیده بشم و زودتر بمیرم! فقط میخوام کنارش باشم ولی.. ولی اون منو نمیخواد..
درحالی که از هیجان و اضطراب لبریز بود بی‌هوا گریه‌اش گرفت و با صدایی لرزان گفت– اونو مامان راضی نمیشن!..
نیکولاس صورت او را نوازش کردو درحالی که اشکهایش را کنار میزد به او اطمینان داد– مهم نیست چقدر مخالفت کنن، درنهایت مجبورن تابع دستور لرد نیکولاس باشن
سعی کرد لارا را سرحال بیاورد، به او چشمک زدو گفت– تو پدرتو دست کم گرفتی آره؟
دیگر مکث نکرد و شتاب زده خودش را به آغوش نیکولاس انداخت، هنوز باور نمیکرد رویایش حقیقی شود ولی اینکه پدرش اکنون پشت او بود قلبش را روشن کرده بود!
او برای لحظاتی لارا را درآغوش خود نگه داشت و نوازشش کرد. گیسوانش را بوسید و آهسته گفت– ای کاش زودتر بهم میگفتی لارا، الان میفهمم سر قضیه‌ی خواستگاری کرالن چقدر عذاب کشیدی
درنهایت لارا را باخود همراه کردو از او خواست به دفتر کارش برگردد. میگفت میخواهد آرگوت و لیندا را از تصمیمش مطلع کند!
همه چیز برای لارا غیرقابل باور بود، صدای تپش بی‌امان قلب خود را می شنید و تصور واکنش ارگوت و مادرش او را بی‌تاب تر میکرد.
بدنبال پدرش وارد اتاق شد،
مادرش نشسته بود و گریه میکرد، آرگوت هم کمی آنسوتر بازوانش را درهم قفل کرده و با چهره‌ای عبوث به آنسوی پنجره می نگریست!
همان ابتدای کار فهمید آنان مثل قبل به شدت مخالفند و عوض شدن نظرشان دست کمی از خواب و خیال ندارد!
نیکولاس به میزکارش تکیه زد، به لارا نگریست و بازوی راستش را بالا آورد. لارا بلافاصله در آغوش او فرو رفت و سعی کرد به آن دو نفر نگاه نکند.
نیکولاس– با لارا صحبت کردم، فکر میکنم دیگه مشکلی برای پیشبرد این کار وجود نداره چون اون کاملا راضیه.
لیندا که با یک دستمال اشکهای خود را از گونه میگرفت ماتم زده رو به نیکولاس گفت– اوه خواهش میکنم بس کن! ..نیکولاس!..
نیکولاس با صدایی محکم و کمی بلندتر از قبل حرف لیندا را قطع کردو گفت– پس ما دو روز دیگه نامزدی رو اعلام می کنیم و هرچه سریعتر بفکر برگذاری یه مراسم باشکوه برای ازدواج میفتیم
چشمان لارا درحدقه گرد شدو به نیکولاس خیره ماند، شوخی نبود! او مصمم و جدی بنظر می رسید!
لیندا با حیرت از جا برخاست و آرگوت چنان ناباورانه به نیکولاس نگریست که گویی خبر مرگ کسی را برایش آورده‌اند!
آرگوت– دیوونه شدی؟!
آرگوت از جلوی پنجره چرخید و قدمی به پیش برداشت. تحیرش رفته رفته با خشم آمیخته میشد و لارا از تصور اینکه میانه‌ی آرگوت و نیکولاس بخاطر او بهم بخورد دستوپایش شل شد!
نیکولاس مثل قبل با جدیت گفت– مثل دخترا لجبازی نکن آرگوت
لیندا به پشتیبانی از آرگوت درآمدو گفت– نیکولاس اون پدرخوانده‌ی لاراست! آخه تو چی داری میگی؟؟ چطور میخوای همچین وصلتی رو اعلام کنی؟!..
نیکولاس خطاب به لیندا گفت– مگه کاره خلافی میکنیم که بترسیم؟ این فقط ازدواج دخترمونه
لیندا درحالی که بنظر می رسید از فرط آشفتگی به انفجار رسیده و فقط میخواهد دلایل مختلف را پشت هم سوارکند گفت– هیچ فکر کردی پدرامون چی میگن؟؟ سر ویلیام و ژنرال هنری به هیچ وجه این ازدواجو نمی پذیرن!
نیکولاس به نشانه‌ی هشدار انگشتش را بالا آوردو گفت– ازدواج دختر من هیچ ربطی به اونا نداره، دیگه نمیخوام دراینباره چیزی بشنوم لیندا
لحن تند و تمام کننده‌ی او باعث شد لیندا جا بخورد و سکوت کند. نگاه مأیوسانه‌ای با آرگوت ردو بدل کرد و سپس درحالی که لبش را می گزید تا گریه‌اش را کنترل کند از اتاق خارج شد. لارا به دورشدن مادرش خیره ماندو قلبش در سینه فشرده شد، مطمئن بود لیندا به این زودی‌ها او را نخواهد بخشید.
نیکولاس– و تو، جناب آرگوت
آرگوت یک دستش را به کمرش زده بود با کلافگی پلکهایش را برهم می فشرد. نفسهایش نامرتب بود و هنوز هم ناباوارانه به نیکولاس می نگریست.
نیکولاس– مشکلت دقیقا چیه؟
آرگوت– مشکلم چیه؟؟ نیک تو چه مرگته؟
آرگوت چند قدم دیگر پیش آمدو درحالی که اکنون کمی آهسته تر حرف میزد تا مبادا توجه خدمه بیرون اتاق جلب شود گفت– باورم نمیشه داری چی میگی! فراموش کردی من یه خوناشامم؟! فراموش کردی اینجوری اون حتی نمیتونه مادر بشه!؟
نیکولاس حلقه‌ی بازویش را کمی دور لارا محکم کردو گفت– لارا شرایطو میدونه و پذیرفته
آرگوت– چرا؟ چرا اون نباید مادر بشه؟؟ چرا نباید یه زندگی سالم و معمولی داشته باشه؟ لارا فقط ۱۴ سالشه الان نمیتونه درست تصمیم بگیره..
نیکولاس پوزخندی زدو گفت– تو همون کسی هستی که گفتی لارا برای ازدواج با کرالن بقدر کافی بزرگ شده
آرگوت با حالتی ناباور و درمانده به سرتاپای خود اشاره کردو گفت– منو با کرالن مقایسه میکنی؟؟ مگه کوری نیک! من یه خوناشامم و لارا بی نهایت ظریف و شکننده!
هرچقدر آرگوت سردرگم بود، نیکولاس بیشتر بر تصمیم خود تاکید میکرد و اندکی پشیمان بنظر نمی رسید:
نیکولاس– هم تو و هم من میدونیم که این دلیل موجهی نیست. دست از بهونه تراشی بردار آرگوت. دختر من زیبا و پاک و مهربون و…
آرگوت درحالی که بنظر می رسید آخرین تلاش خود را برای قانع کردن نیکولاس بکار بسته با اشاره به لارا که تقریبا به بازوی پدرش چسپیده بود گفت– آره آره همه‌ی اینارو میدونم حتی بهتر از تو، من اونو بزرگش کردم! مثل دختر خودم! اصلا میفهمی این یعنی چی؟! فکر کردی چون از خون من نیست هیچی از حس پدری نمیفهمم؟
نیکولاس نگاه عاقل‌ اندر سفیهی به او انداخت و سپس گفت– احمق نشو آرگوت، تو که واقعا پدرش نیستی! هیچ نسبتی باهاش نداری جز یه وهم خودساخته از پدرخوانده بودن! شاید الان تصورش برات سخته ولی به مرور زمان همه چیز درست میشه..
آرگوت باحالتی شکست خورده به چهره‌ی مصمم نیکولاس می نگریست. لحظه‌ای دستش را در گیسوان سیاهش فرو برد و آهی کشید. چشمانش غمگین و ناامید شده بودند و به وضوح پیدا بود که احساس بیچارگی می کند.
آرگوت– نیکولاس خواهش میکنم، تو نمیتونی اینقدر زورگو باشی! من واقعا لارا رو دختر خودم میدونم حتی تصور چیزی که تو میخوای منو از خودم متنفر میکنه…
نیکولاس آرام از لارا جدا شدو قدمی بسوی آرگوت برداشت، بازوی او را صمیمانه فشردو بالحنی اطمینان بخش گفت– چون شاهد بزرگ شدنش بودی داری سخت میگیری، زمان همه چیزو برطرف میکنه. پونزده سال پیش بهم گفتی لیندا میتونه برام یه همسر واقعی باشه و نباید از دستش بدم، من به حرفت اعتماد کردم و نتیجه‌شو هم دیدم. حالا نوبت توء آرگوت. حالا تو باید به من اعتماد کنی
آرگوت نگاهش را پایین گرفت و نفس پر دردی کشید. بااینکه هنوز کاملا ناراضی بود پس از چند ثانیه مکث سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو سپس بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد.
لارا قلب هردوی آنها را شکسته بود، مادرش و آرگوت. مأیوسانه به در بسته‌ی اتاق خیره مانده بود که نیکولاس گفت– حوصله‌ی سواری داری؟
لحظه‌ای با تعجب به پدرش نگریست و پرسید– چی؟!
نیکولاس کاملا بی دغدغه، مثل اینکه اصلا هیچ مشاجره‌ای پیش نیامده باشد بسوی کمد آنسوی اتاقش رفت و همانطور که چکمه‌های مخصوص اسب سواری را بیرون می آورد گفت– امروز هوا خوبه، بیا بریم گردش
لارا همانطور با سردرگمی به نیکولاس می نگریست، او چکمه‌هایش را عوض کردو گره گیسوانش را گشود سپس درحالی که گردنش را برای رفع خستگی به طرفین مایل میکرد گفت– برو لباساتو عوض کن
لارا– ولی بابا .. آخه تو این وضعیت؟..مامان داره گریه میکنه و..
نیکولاس بی دغدغه لبخند زدو گفت– مطمئن باش الان اون دوتا پیش هم نشستن دارن غیبت مارو میکنن
پدرش با کمال تعجب او را برای عوض کردن لباس به اتاقش فرستاد. لارا راهرو را با ذهنی آشفته پیمود و بمحض باز کردن در اتاقش با آرگوت و لیندا مواجه شد!
قبل از اینکه فرصت کند از مهلکه بگریزد مادرش به بازوی او چنگ انداخت و او را به داخل اتاق کشید، در را بست و درحالی که صورتش از خشم گلگون شده بود برای دومین بار کشیده‌ای به صورت لارا زد! تازه میخواست به او هجوم بیاورد که آرگوت مانعش شدو او را با احتیاط عقب کشید
آرگوت– لیندا خواهش میکنم یه لحظه آروم بگیر برات ضرر داره..
لارا دستش را بر جای سیلی مادرش گذاشته بود و مات و متحیر به آن دو می نگریست. هردو برافروخته بودند و طوری به لارا می نگریستند که گویی جرم غیرقابل باوری مرتکب شده!
لیندا در حالی که یک دستش را به کمرش زده بود و اشکی نیمه‌ی راه پایین آمدن از صورتش بود رو به لارا گفت– ما تورو اینجوری تربیت کردیم بی چشم و رو؟؟ خجالت نمیکشی که همچین افتضاحی به بار اوردی؟ لعنت به تو لارا میخوای با پدرخوانده‌ت ازدواج کنی؟؟..
آرگوت درحالی که سعی داشت خشم خود را کنترل کند و بر لارا پرخاش نگیرد قدمی پیش آمدو درحالی که به چشمان او می نگریست گفت– آخه تو چی به نیکولاس گفتی لارا؟؟
لارا درحالی که به نفس نفس افتاده و رنگو رویش پریده بود پاسخ داد– هیچی!..من..من اصلا هیچی نگفتم..بابا ازم پرسید واقعا شمارو دوست دارم یانه و بعدش.. قسم میخورم من هیچ چیز دیگه‌ای نگفتم این تصمیم خودش بود!..
آرگوت با کلافگی دستی در گیسوانش فرو برد و لحظه‌ای بدور خود چرخید:
آرگوت– خیله خب! باید یجوری حلش کنیم.. برو بهش بگو نظرت عوض شده و پشیمونی باشه؟
لیندا نیز بلافاصله با دست به در اشاره کردو گفت– زودباش همین الان برو!
بغض خشک خشنی به گلویش چنگ انداخت، آنقدر غافلگیر شده بود که نمیدانست چکار کند! کم کم اشک در چشمانش حلقه زدو چانه اش لرزید، برای هزارمین بار در آن چند روز اشکهایش جاری شدو با ناامیدی به آن دو نگریست
لارا–.. آخه چرا؟.. مامان خودتون که می دونید ما درواقع هیچ نسبتی با هم نداریم!..
قدمی بسوی آرگوت برداشت و مظلومانه به او نگریست– ..چرا منو دوس ندارین؟.. میدونم به اندازه‌ی شما زیبا نیستم ولی..
آرگوت نگذاشت او حرفش را کامل کند، شانه‌‌اش را لمس کردو درحالی که چشمان سیاهش آشفته و غمگین بود گفت– لارا تو زیبایی، از چشم من هیچ دختری به زیبایی تو نیست چون خودم بزرگت کردم، تو دختر عزیز منی!.. چرا درک نمیکنی که نمیتونم به چشم دیگه‌ای ببینمت؟؟
در اتاق گشوده شد و نیکولاس در چهارچوب ایستاد. نگاه سرزنشگرانه‌ای به لیندا و آرگوت انداخت و گفت– اومدین اینجا دخترمو تک و تنها گیر انداختین که چی؟!
لارا عقب رفت و درحالی که اشکهایش را پاک میکرد نزدیک پدرش ایستاد. لیندا عصبی و منقلب پیش آمدو درحالی که به آرگوت اشاره میکرد گفت– نیکولاس این مرد شریف و چشم پاکه بااینکار داری بهش توهین میکنی! اون برای لارا پدری کرده چطور انتظار داری حالا شوهرش باشه؟؟
نیکولاس بالحنی تند و صدایی بلند گفت– دست از این افکار پوچ بردارین کدوم پدر؟؟ آرگوت هیچ نسبتی با لارا نداره و احساسات آدما هم به مرور زمان عوض میشه.. حالا به این خاطر که شما به خودتون اجازه دادین اینطور به دخترم فشار بیارین من تصمیمو قطعی‌تر میکنم.. بیا اینجا عزیزم
دست لارا را گرفت و با قدمهای محکم و سریع بسوی راه‌پله رفت، آنجا در بالای راهپله پشت نرده‌های سنگی محافظ ایستادو خطاب به تمام کارکنان با صدای بلند گفت– همگی گوش کنید، فرداشب مهمان داریم..
آرگوت– نیک محض رضای خدا بس کن!
آرگوت و لیندا با عجله پشت سر آنها آمده بودند.
نیکولاس– برای سرویلیام، ژنرال هنری، لردهکتور و تمام آشنایان دعوت نامه بفرستید و اونارو به مناسبت مراسم نامزدی دوشیزه لارا و جناب آرگوت دعوت کنید
مستخدمین و ملازمان با چشمان درحدقه گرد شده به آنان می نگریستند و نیکولاس باره دیگر تاکید کرد– همگی فهمیدید؟
صدای چشم قربان و بله سرورم از گوشه و کنار بلند شدو سپس نیکولاس بی توجه به آرگوت لیندا، از لارا خواست به اتاقش برگردد و لباس مخصوص سوارکاری بپوشد! نمیخواست برود، درواقع دست و پاهایش کرخت شده بود اما درنهایت اصرارهای نیکولاس او را به راه انداخت.
لارا بلوز شلوار مخصوص سواری پوشید و سپس درحالی که از نگاه‌های متحیر خدمه‌ی قصر می گریخت، همراه نیکولاس از قصر خارج شد.
گهگاه باد سردی می وزید ولی خورشید در گستره‌ی آسمان پرتو افکنده بودو گرمای مطبوعی را حوالی‌یشان ایجاد می کرد.
درحالی که کنار پدرش بسوی استبل می رفت مضطربانه پرسید– واقعا میخواید نامزدی رو اعلام می کنید؟؟
نیکولاس دستش را دور شانه‌ی او حلقه کردو گفت– اگه آمادگیشو نداری عقب میندازمش..
لارا بلافاصله من و من کنان گفت– اوه!..من نه!.. من مشکلی ندارم ولی مامان و عمو آرگوت آمادگیشو ندارن..
نیکولاس نیم نگاهی به او انداخت و لبخند شرورانه‌ای زد:
نیکولاس– همین که منو تو آماده‌ایم کافیه، اونا مجبورن با ما کنار بیان..و درضمن لارا‌، دیگه هرگز اونو عمو آرگوت صدا نزن.
چشمی گفت و نگاهش را به قدم‌هایش دوخت. از اینهمه زورگویی پدرش متعجب و نگران شده بود! دو اسب از استبل تحویل گرفتند و بسوی دامنه‌های سرسبز و بکر کوهستان رفتند.
ابتدا باورش نمیشد در چنین شرایطی واقعا به سواری آمده باشند اما نیکولاس آنقدر شاداب بود و سر به سر لارا می گذاشت که درنهایت برای دقایقی همه‌ی آن تشویش‌ها را از یاد برد! نیکولاس مسلط و مطمئن بود، طوری که به لارا تحمیل میکرد همه چیز بخیر خواهد گذشت!
نیکولاس– نگرانی؟
سوار براسب به آرامی در حاشیه‌ی چمنزار در حرکت بودند، لارا نگاهی به پدرش انداخت که در آسوده خاطر افسار اسب را کنترل میکرد. گیسوان بلند طلاگونش بر شانه پراکنده بود و لبخند محوی به لب داشت.
لارا– نمیتونم اینقدر خودخواه باشم که احساس اونارو نادیده بگیرم
نیکولاس– احساسات عوض میشن لارا. همونطور که احساس من نسبت به لیندا عوض شد، فقط کمی زمان میبره
لارا– اگه نشد چی؟.. اگه مامان و عمو آر.. اگه مامان و جناب آرگوت هیچ وقت منو نبخشیدن چیکار کنم؟ بابا من نمیخوام اونارو غمگین ببینم
نیکولاس به او نگریست و با لحنی مطمئن گفت– اگه تو واقعا عاشق آرگوتی، شک نکن که میتونی خوشبختش کنی. مادرتو هم بسپر به من، اون قلبش خیلی مهربونه راضی میشه
لارا چند لحظه‌ای به زین و افسار اسب خاکستری رنگش خیره ماندو گفت– ولی من نمیدونم چجوری باید اینکارو بکنم.. نمیدونم چجوری خوشبختش کنم..
لبخند پررنگی برلب نیکولاس نشست و گفت– لازم نیست هیچ کاری بکنی، فقط خودت باش. براش یه زن واقعی باش و ببین چطور همه چیز خود به خود درست میشه
لارا آهی کشید و گفت– شما خیلی خوشبین هستید بابا
نیکولاس– نه لارا، من فقط به دختر لیندا اعتماد دارم
لارا سواری را دوست داشت اما در تاختن ابداً به پای پدرش نمی رسید،
در چمنزارها تاختند و هرازگاهی درحالی که باد گیسوان بلندشان را می رقصاند سعی میکردند از یکدیگر سبقت بگیرند. اسب نیکولاس مادیان سرکشی بود و حرکاتش گاهی لارا را دراوج آنهمه تشویش می خنداند. میدانست پدرش او را از قصر خارج کرده تا بیش از این خودخوری نکند، اقدام بجایی بنظر می رسید ولی تمام فکرو ذکر او پیش قلب پرآشوب لیندا و آرگوت بود..

┄──┄┅═●❂●═┅┅──┄

درحالی که معده‌اش از استرس بهم می پیچید لب تخت نشست و صورتش را درمیان دستانش پنهان کرد. صدای چرخ کالسکه‌ها را می شنید که تک تک به ورودی قصر می رسیدند و مهمانان پس از خوشامدگویی وارد می شدند، آنشب قرار بود نیکولاس نامزدی او را رسماً اعلام کند و لارا داشت از دلشوره خفه میشد! لیندا و آرگوت هیچیک برای دلداری دادن به او نیامدند، پدرش دو ندیمه‌ی مخصوص و تعدادی لباس زیبا برای او فرستاد تا آماده شود، لارا آنقدر مضطرب بود که نمیتوانست به انتخاب لباس فکر کند، ندیمه‌ها را هم همان ابتدای کار مرخص کرد و خودش همانطور مثل دیوانه‌ها در تنهایی به خودش می پیچید.
مدام بغض میکرد و در اخرین لحظه لب می گزید تا گریه نکند، عجب غلطی کرده بود! این وصلت از همان ابتدای کار پر از جنگ و جدل و نارضایتی بود‌ و فکر کردن به آینده او را بیشتر به وحشت می انداخت.
کسی چند مرتبه به در اتاقش کوفت و چند لحظه بعد ماروین وارد شد.
لارا– اوه خداروشکر!
با دیدن او پس از ساعتها تازه نفس راحتی کشید! از تخت برخاست به او نگریست. لباس رسمی برازنده‌ای از مخمل سورمه‌ای پوشیده بود و مثل همیشه لبخند کج جذابی به لب داشت.
ماروین– پس بلاخره شکارش کردی!
لارا آهی کشید با غصه گفت– خواهش میکنم سر به سرم نذار من اصلا.. اصلا نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم!
ماروین درحالی که دستانش را در جیب شلوار فرو برده و با تمأنینه درمقابل لباس‌هایی که در اتاق ردیف شده بود حرکت می کردو به آنان می نگریست گفت– چرا؟ مگه همینو نمیخواستی؟
لارا روی صندلی مقابل میزآرایشش وا رفت و نالید– دو روزه که نه آرگوت و نه مامان حتی یک کلمه با من حرف نزدن! من نمیخواستم اینجوری بشه…نمیدونم چرا بابا اینقدر عجله داره..
ماروین درمقابل لباس حریر صورتی روشنی ایستادو گفت– اتفاقاً کاره درستی میکنه. این قضیه هرچی زودتر فیصله پیدا کنه بهتره. باید ریخت و قیافه‌ی پدرمو وقتی دعوت‌نامه رو می خوند میدیدی
لحظه‌ای خندید و نیم نگاهی به لارا انداخت.
ماروین– تماشایی بود!
لارا برخاست و همانطور که آهسته بسوی ماروین می رفت با ناراحتی گفت– عموهکتور و زنمو ازم ناامید شدن آره؟
ماروین شانه‌ای بالا انداخت و پاسخ داد– اونا فقط تعجب کردن. ولی به هرحال تو باید انتظار هرواکنشی رو داشته باشی
لارا سردرگریبان فرو برد و سکوت کرد. ماروین چند لحظه‌ای لباس صورتی را برانداز کردو سپس گفت– امشب اینو بپوش. بلندشو دیگه پس کی میخوای آماده شی
لارا بااکراه برخاست و درکنار ماروین به لباس نگریست، زیبا و جواهرکوب شده بود کمی هم دنباله داشت. اشاره‌ای به یقه‌ی باز پیراهن کردو رو به ماروین پرسید– اینجاهاش زیادی باز نیست؟ اخه کلی آدم اون پایینه..
ماروین سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– اینقد خنگ نباش لارا، این لباسارو پدرت فرستاده پس لابد اشکالی نداره که بپوشی. هرکسی هم که اون پایینه همه جزو اقوام درجه یک تو هستن
درحالی که یک قدم با لارا فاصله داشت با دست به بالا تنه‌ی او اشاره کردو گفت– بعلاوه تو درواقع واسه آرگوت خودتو خوشگل میکنی نه مهمونا. قبلاًم بهت گفتم باید بیشتر بدنتو بهش نشون بدی
لارا پوفی کشید و بالحنی مأیوس گفت– روش تاثیری نداره ماروین. اگه بودی و میدیدی چطور تاکید میکرد منو به چشم دخترش میبینه و همچین حسی بهم نداره..
ماروین پوزخند معناداری زدو حرف او را برید– تو به الانش کاری نداشته باش، یچیزی میگه! بدنتو نشونش بده، شاید الان حسی نداشته باشه ولی این تصویر تو ذهنش میمونه و مواقعی که تحریک میشه ناخوداگاه میاد جلوی چشمش. اونجاست که تأثیر خودشو میذاره!
لارا چندلحظه‌ای بفکر فرو رفت و سپس درحالی که نگاهش به حاشیه‌های زر دوخت شده‌ی لباس بود گفت– ولی آرگوت یدفه به من گفت برای زنا خیلی زشته که بدنشونو وسیله قرار بدن.. گمونم.. ازینکارم بدش بیاد..
ماروین نگاه مأیوسانه‌ای به او انداخت و آهی کشید:
ماروین– اره درسته ولی احمق جون شرایط تو فرق داره! آرگوت همین الانم عاشقته ولی حسش پدرانه‌ست، تو باید نوع این عشقو عوض کنی و راهش هیچی جز شهوت نیست! برای اینکه حسش عوض بشه لازمه از بدنت استفاده کنی آخه چرا اینقدر خنگی؟!
نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستادو با تردید گفت– خب پس.. همینو میپوشم..
ماروین نگاه سنگینی به او انداخت و همانطور که بسمت در میرفت گفت– یکمم به سروشکلت برس
لارا به دور شدن او نگریست و گفت– پشت در بمون ماروین‌، نکنه منو بذاری و بری پیش مهمونا
ماروین در را گشود همانطور که خارج میشد گفت– باشه همینجام..
لباس را از چوب رختی کندو بااحتیاط پوشید، چین‌هایش را مرتب کردو خواست بندهای پشت شانه‌اش را هم ببندد ولی مثل همیشه هرچه تلاش کرد ناکام ماند. نمیتوانست از ماروین بخواهد اینکار را بکند چراکه آرگوت قبلا او را منع کرده بود به همین خاطر با صدایی کمی بلند گفت– ماروین من نمیتونم بند پشت لباسمو ببندم، ببین ندیمه‌ای خدمتکاری کسی تو راهرو نیست بفرستیش…
ماروین چندلحظه‌ای ساکت بود و سپس گفت– چرا یکی داره میاد، یه لحظه صبرکن
لارا بسوی آینه رفت و نگاهی به خودش انداخت، آنقدر برای پوشیدن لباس به خود زحمت داده بود که تمام گیسوانش بهم ریخته شده بودند. حواسش به تصویر در آینه بود که دستگیره‌ی در چرخید و لحظه‌ای بعد عطرخوشبوی آرگوت درفضای اتاق پیچید! لارا فوراً سرش را بسوی در چرخاند تا مطمئن شود اشتباه نکرده، حقیقت داشت. ماروین احمق آرگوت را فرستاده بود!
لباس ابریشمی سیاهش هنرمندانه برقامت بلندو بدن ورزیده‌اش نشسته بود، گیسوانش را جمع کرده و محکم بالای سر بسته بود به همین خاطر چشمان سیاه و ابروهای بلندش جلوه‌ای خاص بصورت روشنش بخشیده بودند. مثل همیشه باوقار و آقامنشانه پیش آمدو درحالی که قلب لارا بخاطر این غافلگیری بشدت درسینه میکوبید، پشت سر او ایستاد تا لباسش را ببندد.
آرگوت– کمرتو راست نگه دار
تندی نمیکرد، اخم به صورت نداشت و لحنش سرزنشگرانه نبود بااینحال پرده‌ی سنگینی از غم و نارضایتی مقابل دیدگانش بود و لارا به وضوح حس می کرد قلبش گرفته است. درسکوت بندهای لباس لارا را بست و سپس چرخید تا دوباره از اتاق خارج شود که لارا بریده بریده گفت– چرا.. چرا اینکارو می کنید؟..
آرگوت ایستادو بدون اینکه بسوی او برگردد آهسته پرسید– چه کاری؟
لارا– شما مجبور نیستید اینجا بمونید، چرا برخلاف میلتون نامزدی رو قبول کردید؟
آرگوت– چون این چیزیه که نیکولاس میخواد.
این را گفت از اتاق خارج شد، چند لحظه بعد ماروین برگشت و بادیدن قیافه‌ی ماتم زده‌ی لارا گفت– طرف زد تو پَرِت؟
بغض کردو باصدایی خفه گفت– باورم نمیشه به بهانه‌ی عشق اینقدر دارم آزارش میدم
ماروین درمقابل او ایستاد و درحالی که مستقیماً به چشمانش می نگریست گفت– نباید الان گریه کنی! این لباسه خیلی بهت میاد، موهاتو شونه بزن همش پریده هوا.. و یچیزه دیگه، پدرت گفت وقتی آماده شدی بری اتاقش میخواد تورو همراهی کنه
اینکه پدرش قرار بود کنارش باشد کمی خیالش را آسوده کردو سپس پشت میز آرایشش نشست تا کمی به خودش برسد. چندان در اینکار ماهر نبود به همین خاطر خیلی سطحی آرایش کرد. ماروین تا انتها درکنار او ماندو سعی کرد او را سرحال نگه دارد، در نهایت وقتی کارش تمام شد همراه او از اتاق بیرون رفت، ماروین نزد میهمانان برگشت و لارا هم بسوی اتاق پدرش چرخید.
نیکولاس در یک لباس فاخر زیتونی رنگ، کمربند جواهرنشان و پیشانی‌بند طلایی که مزین به یک زمرد ظریف درخشان بود، تماشایی بنظر می رسید!
گیسوان طلاگون مواجش برشانه رها بود و آنلحظه بمحض دیدن لارا لبخند پرمهری برلبهایش نشست:
نیکولاس– دخترمو ببین! مثل فرشته‌ها شده!
تازه آنموقع متوجه ارگوت شد که پرده‌ی تراس را کنار زدو پیش آمد. هردو به او می نگریستند و این باعث شد صورتش گلگون شود. نیکولاس با عشق به او نگاه میکرد و آرگوت عبوث!
سرش را پایین گرفت و کمی به پدرش نزدیک شد:
لارا– مامان باشما هم قهر کرده؟
نیکولاس دستی برسرشانه‌های عریض خود کشید و گفت– نه عزیزم مادرت هیچ وقت با من قهر نمیکنه. خودم ازش خواستم پایین پیش مهمونا بمونه
لباس خود را مرتب کردو سپس دستی بر موهای لارا کشید، پیشانی او را بوسید و گفت– بریم؟
لارا نگاه دزدانه‌ای به آرگوت انداخت، پیدا بود که به زور آنجا ایستاده! نیکولاس بسوی آرگوت چرخید و گفت– بیا اینجا دیگه باید بریم
آرگوت نیز پیش آمدو در سمت دیگر نیکولاس قرار گرفت سپس درکنار هم بسوی خروجی حرکت کردند. لارا حواسش به چین دامنش بود و به این فکر میکرد مبادا از پله‌ها بیفتد که نیکولاس گفت– این چه ریختیه که به خودت گرفتی مرد؟
هرسه در یک قدمی درب اتاق ایستادند، نیکولاس بسوی آرگوت چرخیدو درمقابلش قرار گرفت. اخم کردو بالحنی تند که باعث تعجب لارا شد رو به آرگوت گفت– داری با دختر لرد نیکولاس نامزد میکنی این قیافه رو به خودت گرفتی که چی؟!
آرگوت– نیک..
نیکولاس– درست بایست، سرتو بالا نگه دارو این حالت غمگینو از خودت دور کن..
آرگوت– نمیتونم!
نیکولاس با حاشیه‌ی انگشتش و با حالتی خصمانه چانه‌ی آرگوت را به بالا سوق دادو گفت– گفتم سرتو بالا بگیر! به همه لبخند بزن و خوشحال بنظر برس فهمیدی؟ نکنه میخوای شخصیت دخترم زیرسوال بره؟؟
آرگوت آهی کشید و با صدایی آرام گفت– بخاطر علاقه‌ای که بهت دارم برام زورگویی میکنی لعنت به تو..
به صورت کسل و غمگین آرگوت نگریست و بی هوا بغض کرد، مچ دست پدرش را گرفت و درحالی که اشک در چشمانش جمع شده بود باصدایی خفه گفت– بابا چرا اینجوری می کنید؟.. چرا مجبورشون می کنید؟.. همه‌ی اینا تقصیر منه..
نیکولاس هردوی آنها را از نظر گذراندو سپس پوفی کشید:
نیکولاس‌– این به صلاح هردوتونه، یه روزی می فهمید. با این ازدواج ما برای همیشه یه خانواده باقی می مونیم
مشت آرامی به سینه‌ی آرگوت زدو بالحنی سرزنشگرانه گفت– ۴۰۰ سالته و داری مثل دخترای ۱۵ ساله رفتار میکنی! خجالت بکش
بازوی هردوی آنها را گرفت سپس با خودش همراه کرد، به ابتدای راه پله که رسیدند بازهم خطاب به آرگوت گفت– سر بالا!
آرگوت بااکراه سرش را راست نگه داشت و سعی کرد موجه و راضی و بنظر برسد. نیکولاس دست لارا را در دست فشرد و هرسه از راه پله پایین رفتند. لارا اصلا به اطراف نگاه نمی کرد، قلبش محکم در سینه می کوبید و خدا خدا میکرد با آن دامن بلند زمین نخورد!
آنشب پدربزرگها و مادربزرگهایش، خانواده‌ی عمه ریچل و خاله آنا، لردهکتور و تعدادی از اقوام نزدیک دیگرشان حضور داشتند. لارا درکنار پدرش به همه‌ی آنها خوشامد گفت و همان ابتدای کار متوجه نگاه‌های سنگینشان شد. گرچه قطعیت پدرش به هیچکس اجازه‌ی گستاخی نمی داد ولی لارا به محض اینکه از خانواده‌ای می گذشت صدای پچ‌ پچ ‌ها را می شنید و مدام صورتش بیشترو بیشتر گُر می گرفت. مادرش در کنار سِرویلیام و ژنرال هنری ایستاده بود و بسیار نگران بنظر می رسید. او نگاه معنا داری به نیکولاس انداخت و لارا فهمید پدربزرگهایش اعلام کرده‌اند با این وصلت صد درصد مخالفند.
نیکولاس کاملا بی دغدغه و با تحکم به آن دو خوشامد گفت و رفتارش طوری بود که نشان میداد هیچ اهمیتی به مخالفت آنان نخواهد داد!
سِرویلیام و ژنرال هنری هردو مردان قدرتمند و بانفوذی بودند که در دربار پادشاه نزدیکانی داشتند، آنان همیشه نظر خود را بر دیگران ارجع می دانستند و همین موضوع اغلب باعث خشم نیکولاس می شد. بخصوص که همین ماه پیش چیزی نمانده بود پدربزرگهای ملکه‌ی کشور شوند و برخلاف تصورشان همه چیز بهم خورده بود! بنظر می رسید این نامزدی بهانه‌ی مناسبی به نیکولاس داده تا آنطور که همیشه خودش میخواسته در مقابل آن دو بایستد چرا که آن لحظه از آرگوت خواست نامزدش را همراهی کند تا او مدتی با پدر و پدرزنش خلوت کند.
آرگوت موقرانه به نیکولاس لبخند زد رو به لارا گفت– بریم عزیزم
انگشتان آرگوت به آرامی لابه لای انگشتان لارا خزید و دست او را گرفت! حس کرد قلبش در سینه ذوب شد! آرگوت چطور میتوانست برخلاف میلش اینطور ماهرانه نقش بازی کند؟
درحالی که از گرمی دست آرگوت برای لحظاتی زمان و مکان را یاد برده بود با هدایت او بسوی دیگری قدم برداشت و کمی بعد چشمش به ماروین افتاد، کنار پدر و مادرش ایستاده بود و لبش را می گزید تا نخندد!
لرد هکتور و همسرش لوریانس، برخلاف بقیه آرام و صمیمی بنظر می رسیدند. لوریانس مثل همیشه لباس متفاوتی که عاری از تور و فنر و چین‌های دست و پاگیر بود به تن داشت و صورت روشنش بی هیچ آرایشی در حصار گیسوان خرمایی رنگ راهش بسیار دلنشین بنظر می رسید. بدن ورزیده و درشت لرد هکتور در یک لباس مخملین تیره که با پوست برنزی‌اش همخوانی داشت جذابیت خاصی به او داده بود و اکنون که پسرش ماروین درکنارش بود شباهت چهره‌هایشان بیش از هرزمان دیگری به چشم می خورد.
لوریانس بازوی عضلانی شوهرش را لمس کردو همانطور که لبخند به لب داشت رو به لارا گفت– فکر میکردم ازدواج من و هکتور عجیب‌ترین ازدواج دنیا باشه، ولی حالا نظرم عوض شده
هکتور لحظه‌ای خندیدو نیم نگاهی به همسرش انداخت:
هکتور– ابرو ریزی نکن زن! فقط مثل بقیه تبریک بگو
پس خوش و بشی سطحی ماروین به لارا پیوست و آرگوت از خدا خواسته کنار هکتور و لوریانس ماند. با ماروین همقدم شدو درحالی که استرس و سنگینی نگاه میهمانان باعث شده بود دلو معده‌اش بهم بپیچد گفت– هیچ حالم خوب نیست..
ماروین درحین قدم زدن نگاه عاقل اندرسفیهی به او انداخت و گفت– برام عجیبه چطور دختر ترسویی مثل تو هوس ازدواج با یه خوناشام به سرش زده!
لارا با بیچارگی پوفی کشید و گفت– من چمیدونستم اون خوناشامه…وقتی فهمیدم که دیگه عاشقش شده بودم..
قدم زنان بسوی میز بلندی که برای پذیرایی مملو از خوراکی‌های جور واجور شده بود رفتند، ماروین دستش را دراز کرده بود تا خوشه‌ای انگور بردارد که مادربزرگ جوزفینا و عمه ریچل در مقابلشان درآمدند. پس از چند لحظه احوال پرسی عمه ریچل که از همان ابتدا حواسش به ماروین بود گفت– شما پسر لرد هکتور هستین درسته؟ شنیدم اخیراً برنده‌ی مسابقات شمشیرزنی شدید.. واقعا عجب جوان برازنده‌ای..
این را گفت و هم او و هم مادربزرگ جوزفینا نگاه سرزنشگرانه‌ای به لارا انداختند!
ماروین که اوضاع را جالب نمیدید از خیر خوشه‌ی انگورش گذشت و پس از یک عذرخواهی سطحی لارا را باخود به سوی دیگری کشید سپس سرش را کمی بسمت او خم کردو گفت– مطمئنم بیشتر کسایی که الان اینجان با خودشون میگن کاش میشد یجوری تورو گردن من بندازن تااینکه با پدرخوانده‌ت نامزد کنی!
لارا لبخند تلخی زدو گفت– خودمم همچین فکری میکنم
بااینکه نگاه‌هایی که بسوی آن دو روانه میشد همه معنادار بود، از کنار یکدیگر جم نخوردند. لارا نمیخواست نزد آرگوت برود و او را بیش از این وادار به نقش بازی کردن کند، ماروین هم حامیانه کنار او باقی ماندو هرازگاهی با شوخی‌هایش باعث خنده‌اش میشد.
هنگام صرف شام هم اکثر مواقع سرش را پایین گرفته بود و چیزی نمی گفت. حس میکرد تمام حواس‌ها جمع اوست و بااینکه نیکولاس کنارش نشسته بود بازهم حس بدی داشت. اشتهایش کور شده بود و درنهایت اضطراب در غالب تهوع به گلویش هجوم آورد. از جمع عذرخواهی کرد و بسوی نزدیکترین سرویس بهداشتی که طبقه‌ی همکف قرار داشت رفت، باید از سالن عبور میکرد و ازکنار یک خلوتگاه دنج که مخصوص میهمانان راه دور بود می گذشت، پیمودن مسیر آنقدری طول کشید که درنهایت حالت تهوع از یادش رفت و درعوض دلپیچه‌ی شدیدی گرفت
پلکهایش را از درد برهم فشردو درحالی که برای جمع و جور کردن دامن لباسش ماتم گرفته بود وارد سرویس شد.
اسهال گرفته بود!
درمیان آنهمه گرفتاری فقط همین را کم داشت!
چند دقیقه بعد بیحال و ناامید دوباره میان جمع برگشت. مادرش که از دور به او می نگریست چند قدمی پیش آمدو درگوشش نجوا کرد– لارا حالت خوبه؟ بدجوری رنگت پریده!
نفسش را حبس کرد و به چشمان عسلی مادرش نگریست، اثری از خشم پیدا نمیکرد همین باعث شد دلش بلرزد
لارا– … منو بخشیدین؟..
این را گفت و اشک درچشمانش حلقه زد. لیندا آه پر دردی کشید و باصدایی خفه گفت– نمیتونم امشبو خراب کنم.. هرچقدرم که برخلاف میلم باشه، مگه دختر آدم چندمرتبه نامزد میکنه
بازوی لارا را با ملایمت گرفت و همانطور که او را بسوی محلی که نیکولاس و آرگوت ایستاده بودند میبرد گفت– چرا همش از جناب آرگوت فاصله میگیری؟
لارا کسل و بی رمق سرش را پایین گرفت و پاسخ داد– بابا بخاطر من خیلی باهاش بدرفتاری کرد، اصلا روم نمیشه کنارش بمونم
لیندا او را تا کنار پدرش و آرگوت همراهی کرد، نگاهی به آرگوت که به حرف‌های نیکولاس گوش میداد انداخت. گرچه سعی کرده بود طبق خواسته‌ی نیکولاس کاملا راضی بنظر برسد ولی پیدا بود که هرازگاهی نقش بازی کردن را از یاد میبرد و در خودش فرو می رود.
نیکولاس– مردیکه بهم میگه همچین تصمیمی فقط از نیکولاس یاغی برمی اومد!
نیکولاس این حرف را درحالی که پوزخند به لب داشت گفت. آرگوت نگاه سرزنشگرانه‌ای به او انداخت و گفت– درسته که نیازی نیست اظهارنظر پسرعموتو جدی بگیری ولی مخالفت پدرت و ژنرال هنری برات دردسر میشه..
نیکولاس بلافاصله گفت– بذار هرغلطی میخوان بکنن. من همیشه منتظر چنین فرصتی بودم تا بهشون نشون بدم دیگه ازشون اطاعت نمیکنم
آرگوت با کلافگی سرش را به طرفین تکان دادو گفت– چند دقیقه منو راحت بذارین میخوام یکم خلوت کنم
این را گفت و سپس از آنها فاصله گرفت. لارا با غصه به دور شدن او نگریست و سپس خطاب به پدرش گفت– اگه جناب آرگوت یهو مارو ترک کنه و بره تقصیر منه..
نیکولاس دستی برگیسوان او کشید و لبخند اصمینان بخشی زد:
نیکولاس– اون هیچ وقت خانوادشو ترک نمیکنه لارا
باره دیگر دلش پیچید و ناخوداگاه دستش را روی شکمش گذاشت! این درد بطرز عجیبی اندک رمق باقی مانده را هم از او می گرفت، نگاه دزدانه‌ای به اطراف انداخت و بی سروصدا مسیر دستشویی را پیش گرفت. از جمع که دور شد قدم‌هایش را تند کردو با کمال بدبختی آرگوت را درخلوتگاه نزدیک سرویس بهداشتی دید! آنجا روی یک مبل راحتی لم داده بود و درسکوت به منظره‌ی بیرون پنجره می نگریست.
بخاطر این بدشانشی ضربه‌ای به پیشانی خود زدو از همان مسیر برگشت، درحالی که زانوهایش بخاطر درد شکم سست شده بود بازوی ماروین را گرفت و او را کمی از جمع دور کرد
ماروین– دوباره چی شده؟
لارا سرش را پیش بردو آهسته درگوش او گفت– وای ماروین اسهال گرفتم!..
ماروین ناباورانه به او نگریست و گفت– دختر تو دیگه دیوانه‌ای! واسه اسهال گرفتنتم اومدی سراغ من؟! نکنه من قراره بجات تو دستشویی بشینم!..
لارا درحالی که با یک دست شکم خود را مالش میداد ماروین را به دنبال خود کشید و گفت– اه اینقدر غر نزن حالم خوب نیست کفشمو می کوبم تو سرت..
کاملا از سالن خارج شدند و ماروین درحالی که همراه او قدم برمی داشت پرسید:
ماروین– اصلا یهو چت شد تو که همین یکی دو ساعت پیش حالت خوب بود!
لارا– .. چمیدونم.. لابد از استرس زیاده..
ماروین– آخه کی از استرس اسهال میگیره؟!
لارا– آرگوت اونطرف نشسته، تقریبا نزدیک دستشویی
ماروین– خب که چی؟؟
لارا–.. اوه خدااا.. ماروین اون گوشاش تیزه صداهارو میشنوه..
از پیچی گذشتند و به محلی که آرگوت آنجا نشسته بود رسیدند، لارا با بی‌تابی دهانش را به گوش ماروین چسپاندو گفت– ..توروخدا یکاری بکن!!..
ماروین پوفی کشید و گفت– نکنه انتظار داری عین دیوونه‌ها پشت در دستشویی آواز بخونم هان؟؟
لارا به یقه‌ی او چنگ انداخت و درحالی که صبرش به سر رسیده بود گفت–.. چمیدونم یکاری کن بره دیگه..
ماروین مچ دست لارا را گرفت و او را از خود جدا کرد، یک قدم از او دور شد و رو به آرگوت گفت– جناب آرگوت؟
آرگوت کمی جا به جا شدو سرش را بسوی آنها چرخاند.
آرگوت– بله؟
ماروین– لارا اسهال گرفته، رو همین حساب یه لطفی بکنید و برید یجای دیگه
چشمان لارا بر ماروین خشک شدو سرجایش میخکوب ماند!
آرگوت نگاه سنگینی به آن دو انداخت و سپس باتمأنینه از محل خارج شد، ماروین بسوی لارا چرخید و گفت– ‌خوب شد؟
لارا که هنوز ناباورانه به او می نگریست جیغ زد– بهش گفتی؟!!
ماروین بازوی گرفت و درحالی که بسوی دستشویی هلش میداد بالحنی سرزنشگرانه گفت– احمق جون فکر کردی وقتی زنش بشی دیگه هیچ وقت اسهال نمیگیری؟ این چیزا که پنهون کردن نداره.. ببینم اصلا مگه خوناشاما خودشون دستشویی نمیرن؟؟
لارا– من چمیدونم!
ماروین– یعنی این همه سال تاحالا ندیدی آرگوت بره دستشویی؟
لارا درحالی که در سرویس بهداشتی را باز میکرد نالید– چرا دیدم..
تازه در را پشت سرش بسته بود که ماروین از آن سو فریاد زد– لارا دامنتو خوب بکش بالا!
لارا که با بدبختی آنهمه حریر و دنباله را درآغوشش مچاله کرده بود با صدایی بلند گفت– پس تو چرا همونجا وایسادی برو اونطرف!..
ماروین– اوه حواسم نبود.. به این فکر میکردم که خوناشاما تو دستشویی دقیقا چیکار میکنن..
کارش که تمام شد تقریبا خودش را از دستشویی بیرون پرت کرد! دامنش را پایین انداخت و درحالی که سست و بی رمق نفس می کشید چین‌هایش را مرتب کرد.
ماروین– هی زنده‌ای؟
ماروین آنطرف روی مبلی که آرگوت قبلا نشسته بود لم داده و به او می نگریست. لارا بسوی او قدم برداشت و گفت– میبینی که زنده‌ام!
ماروین خندیدو گفت– رنگو روت به زنده‌ها نمیخوره!
لارا روی کاناپه‌ای درمقابل ماروین وا رفت و نگاهی به چشمان کشیده‌ی زلالش انداخت.
لارا– ..دارم میمیرم..
ماروین پاهایش را روی هم انداخت و گفت– فقط امیدوارم مرضت مسری نباشه
لارا خود را روی کاناپه بالا کشید و کاملا آنجا پهن شد. آنقدر احساس ضعف میکرد که نمیتوانست راه برود، چند لحظه‌ای با غصه به نقوش مینیاتوری روی سقف خیره ماندو سپس زد زیر گریه!
لارا– آخه برای چی خیال کردم آرگوت ممکنه عاشق دختر مضحکی مثل من بشه..
ماروین بجای اینکه به او دلداری دهد خنده‌ی کوتاهی سر دادو سپس گفت– تازه اینکه عاشقت نیست یه درده، عاشقت که بشه هزارتا بدبختی داری!
درحالی که اشکهایش پی در پی از روی گونه سُر میخورد به ماروین نگریست– ..چرا؟..
ماروین– اصلا هیچ فکر کردی چجوری قراره زیر یه خوناشام بخوابی نیم وجبی؟! یه لحظه کنترلشو از دست بده استخوناتو میشکنه!
تازه میخواست برای این حرف به او پرخاش کند که نگاه ماروین به انتهای خلوتگاه چرخیدو سپس زمزمه کرد– نامزدت داره میاد لارا…امیدوارم اینبار دلو روده‌ت وقت شناسی کنه…
بمحض اینکه فهمید آرگوت به آنسو می آید دستو پایش را گم کردو فقط سعی داشت با عجله اشکهایش را پاک کند.
او کاملا روی کاناپه دراز شده بود به همین خاطر به ساعدش تکیه زدو کمی خود را بالا کشید، همانموقع بود که آرگوت رسید و بالای سرش ایستاد. نگاهی به سرو وضع او انداخت و پرسید– بهتر شدی؟
صورت جذاب روشنش آرام بود و چشمان سیاهش زیر آن مژگان بلند برگشته باحالتی دلسوز بر بدن لارا می غلطید. لارا هیچ تعجب نمیکرد که او نگرانش شده باشد، همیشه میدانست که چقدر برای آرگوت عزیز است.
درحالی که هنوز بی نهایت بی رمق بود سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادو باخجالت زدگی گفت– .. چیزه جدی نبود.. ببخشید..
آرگوت بسوی او خم شد و همانطور که پیشانی‌اش را لمس میکرد تا دمای بدنش را بفهمد گفت– پس چرا گریه میکردی؟
نتوانست پاسخی به این سوال بدهد، آرگوت رو کرد به ماروین و گفت– پدرو مادرت دنبالت میگردن. گمونم قراره برگردین سابجیک
ماروین از جا برخاست و چشمکی به لارا زد، با آرگوت دست دادو سپس از آنجا دور شد. لارا سرش را از کناره‌ی پشتی کاناپه به بیرون مایل کردو با غصه به دور شدن ماروین نگریست. حواسش به او بود که متوجه شد آرگوت کمی آنسوتر گوشه‌ی کاناپه‌ی او نشسته
دستپاچه شدو کمی خود را کنار کشید‌، نگاه دزدانه‌ی به مرد جذاب و درشت اندامی که نزدیکش نشسته بود انداخت و دلش از استرس بهم پیچید.
او اکنون دیگر نامزد لارا بود!!
آرگوت بی توجه به دستپاچگی لارا باره دیگر پیشانی‌اش را لمس کردو گفت– رنگت بدجوری پریده، جاییت درد نمیکنه؟
لارا من من کنان گفت– اوه نه!..من ..چیزیم نیست..
آرگوت مدتی به او خیره ماندو سپس گفت– لارا این مسخره بازیا چیه مگه تازه بامن آشنا شدی؟
پلکهایش را برهم فشرد و نالید– آه نمیدونم!.. دست خودم نیست شمارو میبینم دستپاچه میشم..
آرگوت– بلند شو برو تو اتاقت استراحت کن، دیگه لزومی نداره این پایین بمونی
چند لحظه‌ای این پا و آن پا کردو سپس رو به آرگوت گفت–.. شما هم با من میاین؟
آرگوت نگاه سنگینی حواله‌ی او کردو بعد از جا برخاست، باهم از راهپله‌ای که پشت محل میهمانی بود گذشتند و سپس به اتاق لارا رفتند. آرگوت پشت سر او وارد شد و همانطور که کمی یقه‌اش را شل میکرد و بسوی پنجره می رفت گفت– این پسره ماروین بهت گفت همچین لباسی بپوشی آره؟
تازه آنلحظه به یاد لباسش افتاد! نگاهی به سرشانه‌های سپید برهنه‌اش انداخت و گونه‌هایش سرخ شد.
آرگوت– درست مثل پدرش هکتور بی شرم و حیاست
آرگوت آنسوی اتاق روی نشیمنگاه کنار پنجره نشست و دست به گره موهایش برد تا بازش کند. لارا گوشه‌ی دامنش را گرفت کمی پیش رفت، لب تخت و رو به آرگوت نشست و باز نگاه دزدانه‌ای به یقه‌ی خود انداخت. گریبانش و قسمت کوچکی از شکاف سینه‌هایش پیدا بود، گیسوان رهایش را جمع کردو همه را پشت سرش ریخت تا بدنش بهتر نمایان شود. گرچه آرگوت حواسش به همه چیز و همه جا بود جز بدن او ولی با خود می گفت همانطور که ماروین گفته این موضوع بعدها تاثیر خود را خواهد گذاشت!
آرگوت– چی خوردی که یهو اسهال گرفتی؟
ضربه‌ای به پیشانی خود زدو لبش را گزید! مدام به دلایل مختلف خجالت زده میشد!
آرگوت نگاه چپی به او انداخت گفت– هفت سالت که بود مسمومیت گرفتی، یادمه یادمه بغلت کردمو گند زدی به لباسم. حالا لازم نیست واسه اینچیزا خجالت بکشی بچه
دستانش را درمقابل صورتش گرفت و از خجالت روی زانویش وا رفت! چند لحظه‌ای در همان حالت باقی ماندو سپس سرش را آرام بلند کرد. آرگوت او را بزرگ کرده بود، امکان نداشت لارا بتواند در این خصوص نزد او آبرو داری کند!
نواری از گیسوانش را پشت گوش فرستادو باشرمساری گفت– یچیزی بپرسم؟
آرگوت که مشغول ور رفتن با بندهای انتهای چکمه‌ی سیاهش بود آهسته گفت– بپرس
لارا لحظه‌ای مردد ماندو سپس پرسید– خوناشاما دستشویی میکنن؟
آرگوت کمی خود را روی نشیمنگاه عقب کشید، به دیوار پشت سرش تکیه دادو گفت– پس فکرکردی چیزایی که میخوریم کجا میره؟ غذای ما که فقط خون نیست
کم کم کنجکاوی بر خجالتش غالب شدو باره دیگر پرسید– دستشویی شماها مثل مال آدماست؟!
سوال او باعث شد آرگوت لحظه‌ای بخندد، پاهایش را روی هم انداخت و سپس پاسخ داد– یجورایی فرق داره، رنگش بنفش تیره‌ست که حتماً بخاطر خون
لارا ناخوداگاه زیرلب زمزمه کرد– بنفش..
آرگوت– اینهمه چیز درباره‌ی خوناشاما وجود داره و تو درمورد دستشویی کنجکاوی؟
لحظه‌ای مشتاقانه به آرگوت نگریست و سپس گفت– اشکالی نداره اگه چیزای دیگه هم بپرسم؟..
آرگوت مثل همیشه آرام و صبور به او می نگریست و بااینکه هیچکدام از اتفاقات آنشب باب میلش نبود، حتی اندکی پرخاش نمیکرد. درسکوت منتظر سوال لارا ماندو او نیز پس از چند لحظه کلنجار رفتن با خود، پرسید– خون.. مزه‌ش چجوریه؟ منظورم اینه برای شما هم بوی زنگ آهن میده؟!
چند لحظه‌ای در سکوت گذشت و بنظر می رسید حتی آرگوت هم پاسخی برای این سوال نداشته باشد. درنهایت سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت–
نمیدونم… مزه‌ها مربوط به زبون میشن نه دندون نیش
لارا با سردرگمی به او خیره ماند. یعنی اصلا مزه‌ی خون را حس نمیکرد؟!
آرگوت از جا برخاست و همانطور که آهسته بسوی او می آمد گفت– خون برای ما بوی خیلی خوبی داره اما به ندرت پیش میاد که خوناشاما مزه‌ش رو تو دهنشون حس کنن. چون این اصلا وارد دهنمون نمیشه
کنار لارا لب تخت نشست، گیسوان مواج سیاهش را با تکانی سبک کنار زدو آهسته گفت– اگه بخوای نشونت میدم
ضربان قلبش تند شد و لحظه‌ای از این حرف مبهم او ترسید، اما این را درظاهرش نشان ندادو فقط سرش را آرام به نشانه‌ی مثبت تکان داد. آرگوت آنجا نزدیک او نشسته بودو با آن چشمان سیاه و نگاه نافذ مست کننده‌اش به او می نگریست. نوارهای براق موهایش با تکان‌های جزئی از روی سرشانه‌های پهنش سُر می خورد و وقتی لبهای اَبری پررنگش را برای سخن گشود دندانهای نیشش نرم نرمک از لثه بیرون خزیدند. لارا مات و متحیر به او خیره شده بود، به اهریمن مرموزی با صدای گرم مخملین که ظاهری به زیبایی فرشتگان داشت..
آرگوت– تو بدن خوناشاما این دوتا دندون از قلب مهمتره، اونا خون انسان رو مستقیم از رگ بیرون میکشن…
با انگشتانش به دو سمت بینی، یعنی جایی پشت ریشه‌ی دندانهای نیشش اشاره کرد و ادامه داد– خون از دندونا وارد یسری رگ اصلی میشه که تمام بدن ما از اونا تغذیه میکنن.. چشم، مغز، قلب، دستا و پاها، همه جا..
لارا به یاد می آورد که چطور وقتی تشنه بود رگ‌های کبود رنگ منشعبی روی صورتش پدیدار شده بودند، مثل اینکه تمام بدنش درحال خشک شدن بود.
آرگوت– اونا همیشه آماده‌ی مکیدن هستن، هرلحظه و هرثانیه، حتی اگه یه منبع پر از خون داشته باشن هیچ وقت سیر نمیشن. کاری که این دندونا انجام میدن غیرارادیه و اصلا نمیشه کنترلش کرد.. دستتو به من بده..
دست راستش را به سوی لارا دراز کرده بود:
آرگوت– الان بدنم عطش نداره، نترس بهت صدمه نمیزنم
لارا دست عرق کرده‌اش را به دست او دادو به دروغ گفت– ..نترسیدم!..
آرگوت با ملایمت دست او را گرفت و به دندانهای خوف‌ناکش نزدیک کرد. کناره‌ی انگشت اشاره‌ی او را در یک سانتی متر نوک دندان نیشش نگه داشت و لارا با کمال حیرت حس میکرد که نیرویی بسیار قوی پوست انگشت او را بسمت نوک تیز دندان آرگوت می کشد! کاملا پیدا بود که چیزی در درون آن دندان، خون لارا را بسمت خود می کشد چراکه فقط چند ثانیه بعد نقطه‌ای از کناره‌ی انگشتش بشدت سرخ شده بود و خون برای رسیدن به دندان از زیر پوست بی‌تابی می کرد.
نفس‌های آرگوت برای لحظه‌ای عمیق شدو سپس دست لارا را از خود دور کرد. دندان هایش را داخل فرستاد و جلوی دهان خود را گرفت، چند ثانیه‌ای طول کشید تا خود را آرام کند و سپس گفت– اونا هیچ وقت سیر نمیشن، اونقدر میمکن که طعمه از خون خشک بشه. این خوناشامه که باید خودشو عقب بکشه وگرنه هیچی از پس کنترلش برنمیاد، نه یه لشکر هزار نفره، نه آتش، نه تیغه‌ی شمشیر، هیچی.. هیچی متوقفش نمیکنه..
دستش را آرام از زیر دهان بر گردن و سپس سینه‌ی عضلانی خود کشید و درحالی که نگاهش بر نگاه لارا قفل بود زمزمه کرد– اما این خیلی سخته، چون بدن کاملا اون عطشو حس میکنه.. یه حس فلج کننده‌ست وقتی که دندونو از طعمه بیرون میکشی.. انگار تمام ذرات بدنت فریاد میزنن که اینکارو نکن.. انگار داری به خودت خیانت میکنی..

لارا سعی داشت ترس و آشفتگی خود را کنترل کند ولی مطمئن نبود ظاهرش عادی بنظر برسد، لحظه‌ای به نقطه‌ی سرخ شده‌ی انگشت خود نگریست و سپس آهسته پرسید– چه حسی داره؟.. وقتی دندونا اونکارو میکنن.. چجوریه؟..
آرگوت نیز متقابلا به انگشت لارا نگریست و درحالی که بنظر می رسید نگاه خیره‌اش تا افکارش فرسنگها فاصله دارد با همان لحن آهنگینش زمزمه کرد– یه لذت غیرقابل توصیف.. بهتر از پرواز و سبکی..بهتر از هرچیزی که تاحالا تجربه کردم، مثل اینکه بدن به بهترین حالتش برسه.. یجور مستی سنگین..
طوری از افکار و جملات خود وسوسه شده بود که باره دیگر دندانهایش از لثه بیرون لغزید، نگاهش ارام از مچ دست لارا بالا رفت و طمعکارانه به گریبان و گردن برهنه‌اش خیره ماند، نفس‌هایش عمیق و صدادار شد و چشمان لارا از وحشت قرار گرفتن در آن وضعیت سیاهی رفت!
لارا هیچ حرکتی نکرد، درواقع اصلا نمی توانست حرکت کند! بااینحال این خوده آرگوت بود که چند لحظه بعد پلکهایش را برهم فشرد و دستش را مقابل دهان و بینی اش گرفت. چشمانش را از لارا بسوی دیگری کشید و وقتی که کمی آرام شد گفت– معذرت میخوام، معمولا سعی میکنم این فکرارو از خودم دور کنم.. ولی گاهی کنترلش سخته. ترسناکه نه؟
لارا که سر در گریبان فرو برده بود و به انگشتان دستش می نگریست زیرلب گفت– راستشو بخواید بله…ترسناکه..
آرگوت– و تو میخوای شب و روزتو کنار کسی بگذرونی که به خون‌ت تشنه‌ست
این حرف را درحالی زد که نگاهش به انگشتری یاقوت نشان در دستش بود و آرام با آن ور می رفت.
آرگوت— لارا تو فقط ۱۴ سالته، برای اینکه خطر زندگی با یه خوناشامو درک کنی خیلی بی‌تجربه‌ای
لارا به نیمرخ زیبای او که اکنون آرام گرفته بود و بدور از عطش، لحنی دلسوز داشت نگریست و گفت– ولی بابا بی تجربه نیست.. اون مطمئنه شما به من صدمه نمی زنید
آرگوت سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نیکولاس زیادی نسبت به من خوشبینه اما واقعیت اینه که تو این پونزده سال ما فاصله‌ی مناسبی رو نسبت به هم حفظ کردیم. ولی وقتی قرار باشه با یه زن روی تخت باشی.. اون همه نزدیکی.. یک روز، دو روز، یک ماه، یک سال، بلاخره یجایی ممکنه کنترلمو از دست بدم.. برعکسه نیکولاس، من اصلا به خودم اعتماد ندارم
مدتی در سکوت به آرگوت نگریست، به موهای پرپشتش که بر شانه‌ی پهن مردانه‌اش رها بود، به بازوان عضلانی‌اش پوشیده درآن ابریشم تیره، ران‌های خوش تراشش که شلوار آنها را تنگ درخود گرفته بود و آن برجستگی جذاب کلفت بین پاهایش..
ضربان قلبش تند شد و حرارتی ناخوداگاه او را دربر گرفت، با خود تصور میکرد این بدن قوی و تراشیده او را روی تخت دربر بگیرد، کنترلش را هم از دست بدهد، کمی دردش بیاورد و این چقدر میتواند جذاب و استرس‌آور باشد!
آب دهانش را بسختی قورت دادو با تردید پرسید– برای همین راضی به ازدواج با من نیستین؟ برای اینکه ممکنه نتونین خودتونو کنترل کنین یا چون حسی به من ندارین؟
آرگوت دستی در موهایش کشید و به او نگریست، نگاهش مثل قبل بود! مثل اینکه به یک دختربچه می نگرد. از جا برخاست و با تمأنینه بسوی پنجره رفت، همانطور که نگاهش به آسمان شب بود گفت– تو دختری هستی که من بزرگش کردم، هیچی اینو تغییر نمیده. ولی اینجوری که نیکولاس پیش میره و اون پایین اعلام کرد همین ماه مراسم ازدواج برگذار میشه.. من به هرحال مجبورم به عنوان یه شوهر وظایمو درقبال تو انجام بدم. حالا هرچقدرم که…
احتمالا میخواست بگوید منزجرکننده ولی ترجیح داد جمله‌اش را کامل نکند. لارا سرش را پایین گرفت و با شرم گفت– من اینو نمیخوام.. نمیخوام شما مجبور باشید اینکارو بکنید، اصلا نمیدونم چرا بابا داره اینطور به شما فشار میاره..
بغض به گلویش فشار آورد و ساکت شد، نمیخواست دوباره گریه کند ولی تا به آرگوت نگاه میکرد اشک در چشمانش جمع میشد:
لارا– میدونم همه‌ی این اتفاقات قلب شمارو شکسته و هرکاری که کردم باعث ناراحتی‌تون شده.. ولی.. ولی من واقعا خیلی شمارو دوس دارم..
آرگوت دستش را در جیبش فرو بردو بدون اینکه به او بنگرد گفت– علاقه‌ت خیلی خودخواهانه‌ست لارا
این حرف باعث شد قلبش در سینه فشرده شود ولی میدانست که این حقیقت دارد، نه او و نه پدرش هیچ اهمیتی به نظر آرگوت نداده بودند.
آرگوت– اصلا از خودت پرسیدی شاید من از نارسیسا خوشم می اومد؟
مثل این بود که سطلی آب سرد رویش بریزند، با دهان نیمه باز به او خیره ماندو سپس نجوا کرد– وا..واقعا؟..
آرگوت پوزخندی زدو نیم نگاهی به او انداخت– مگه برات مهمه؟
لارا آهی کشید ، ناخوداگاه دستش را بر سینه‌اش فشرد و من من کنان گفت– آخه شما.. شما گفتید فقط یدفه با اون رقصیدید و..
آرگوت چرخید و باتمانینه بسوی او آمد، در دو قدمی‌اش ایستاده و گفت– درسته.. یدفه باهاش رقصیدم و اون خیلی شیرین و دلنشین بنظر می رسید
همانطور با دهان نیمه باز به آرگوت خیره شده بود، مدتی با خود کلنجار رفت و کم کم دلش از او گرفت. یأس سنگینی بر صورتش سایه انداخت و صدایش لرزید– پس اگه قرار بود با نارسی ازدواج کنید.. اهمیتی نداشت روی تخت کنترلتون رو از دست بدید..آره؟..
سرش را پایین گرفت و اشکی از گونه‌اش پایین غلطید:
لارا– ..همه‌ی اون حرفارو زدید که فقط من بترسم؟..
چانه‌اش لرزید و کم کم اشکهای بیشتری جاری شد، ارگوت با تماشای او خندید. خنده‌ای کوتاه اما خوش آهنگ و گرم که در فضای اتاق چرخید و مثل بوسه‌ای نرم در گوش لارا نشست. چرا نمی توانست از او دلگیر شود؟ هرکاری میکرد و هرحرفی هم که میزد امکان نداشت شنیدن صدایش قلب لارا را نلرزاند
پیش آمد و آرام درمقابل لارا زانو زد، صورت او را بالا آورد و درحالی که دستی برگونه‌های خیسش می کشید گفت– پس تو واقعا ازم ترسیدی
لارا از پشت پرده‌ی اشک مقابل چشمانش به او نگریست، هنوز لبخند به لب داشت و بالذت به بهانه‌جویی لارا می نگریست.
لارا– سر به سرم گذاشتین؟..نارسیسارو..
آرگوت ضربه‌ی آرامی به نوک بینی او زدو گفت– من هیچ وقت نمیخواستم با هیچ زنی ازدواج کنم، ولی اگه میتونستم به ازدواج فکر کنم اونو انتخاب میکردم
باره دیگر لب و لوچه‌اش آویزان شدو نالید– آخه چرا؟.. اون.. اون که..
آرگوت اشک دیگری را از گونه‌ی او گرفت و گفت– حدقل نارسیسا رو من بزرگ نکردم
این را گفت و دردمندانه به لارا نگریست. طوری که باعث شد او احساس گناه کند. چشمان آرگوت هنوز هم پدرانه بسوی او می چرخید و خدا میدانست هربار که به یاد می آورد این دختر اکنون نامزد اوست، چه زجری می کشید
لارا سعی کرد اوضاع را کمی سامان دهد به همین خاطر گفت– بابا گفت کم کم این احساس عوض میشه..
آرگوت سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– حتی فکر کردن دراینباره وحشتناکه.. فکر کردن به این که احساست نسبت به بدن دخترت عوض بشه، اصلا نمیخوام دراینباره فکر کنم..
نگاهی به سرشانه‌های برهنه‌ی لارا انداخت و همانطور که به نوبت سینه و شکم او را از نظر می گذراند گفت– چقدر رویا برای این بدن ظریف داشتم.. با خودم میگفتم یه روزی تورو به شایسته ترین مرد دنیا شوهر میدم و بعدش..
دستش را آرام بر شکم لارا گذاشت و چند لحظه‌ای لمسش کرد:
آرگوت– اینجا دو سه تا بچه میسازی که چشمای همشون سبز میشه و موهاشون طلایی.. تصورشم نمیکنی چقدر دلم میخواست بچه‌های تورو ببینم و بغلشون کنم.. یا وقتی که دهن بازکنن و به نیکولاس بگن پدربزرگ..
لارا دست او را مماس با شکمش نگه داشت و درحالی که به چشمان زیبایش می نگریست گفت– بابا یه بچه‌ی دیگه هم داره.. اون بدنیا میاد و در آینده همه‌ی اینکارارو میکنه..
آرگوت نفس عمیقی کشید و گفت– لارا تو هنوز خیلی جوونی، اگه یه روزی دلت برای مادر شدن پر بکشه..
لارا حرف او را قطع کردو بی‌تابانه خود را به آغوشش انداخت. بازوانش را دور گردن او حلقه کردو سرش را در گیسوان پرپشت او فرو برد
لارا– من فقط دلم برای شما پرمیکشه..
عطر گریبان او را به مشام فرستاد و درگوشش نجوا کرد–.. اصلا هیچ وقت بچه نمیخوام..
آرگوت خیلی سبک دستانش را بر کمر او گذاشت و گفت– باشه دخترخانوم، حالا که پدرت طرفدارته و هرچی بخوای بهت میده..
لارا محکم‌تر او را فشرد و صدایش لرزید— ..مگه چی میشه؟ آخه چه اشکالی با هم ازدواج کنیم؟.. اصلا مجبور نیستین برخلاف میلتون با من بخوابین یا هیچکاره دیگه‌ای بکنین!.. ده سال بیست سال یا هرچقدر که طول بکشه صبر میکنم احساستون عوض شه..
بی‌قراری او درنهایت باعث شد آرگوت نیز متقابلا او را در آغوش بگیرد، چند لحظه‌ای گیسوانش را نوازش کردو گفت– باشه لارا باشه، چرا گریه میکنی؟.. بلند شو لباستو عوض کن، دیگه کم کم بخواب..
لارا با اکراه از آغوش گرم و قوی او جدا شد و درحالی که اشکهایش را پاک میکرد گفت– نمیتونم بندای لباسو باز کنم
آرگوت از جا برخاست و گفت– من برات باز میکنم
لارا نیز بلند شدو پشت به او ایستاد، سپس درحالی که گیسوانش را جمع میکرد تا او بتواند بندهای پشت لباس را ببیند گفت– میشه یچیزی بخوام؟
آرگوت– چی؟
لارا– امشب پیش من بمونید..
آرگوت درحالی که با حوصله بندهای پشت لباس او را باز میکرد گفت– نه دخترخانوم نمیشه
آهی کشید و با غصه گفت– آخه چرا؟..
آرگوت– الان دیگه مث قبل نیست که هروقت بخوای ببوسمت و پیشت بخوابم. نامزدی فرق داره، خودت این وضعو ایجاد کردی!
لارا اصرار ورزید– ولی احساس شما که عوض نشده!
آرگوت– نشده اما باید تشریفات رو رعایت کرد. ممکنه پدرت عصبی بشه
باز کردن بندها که تمام شد لارا بسوی آرگوت چرخید و گفت– تشریفات چه معنی داره وقتی بابا هم میدونه شما چه حسی دارین
آرگوت که بخاطر اصرارهای او کلافه شده بود درنهایت گفت– خیله خب باشه، لج نکن
بسوی کمدش رفت و همانطور که لباس خواب سبکی بیرون می کشید پرسید– اصلا خوناشاما میخوابن؟
آرگوت بسوی طاقچه‌ی آنسوی اتاق که تعدادی کتاب رویش چیده شده بود رفت و گفت– اگه خیلی خسته باشن ممکنه چندصد سال بخوابن
متعجب و حیران به آرگوت که پشت به او ایستاده بود نگریست. چند صدسال!
لارا– مگه شماها.. چجوری خسته میشین؟..
بدون اینکه به لارا بنگرد گفت– من خسته نیستم و نمیخوام بخوابم. اون استراحت مال کساییه که بیشتر از هزارسال عمر کردن
کتابی از روی طاقچه برداشت و باز کرد، لارا میدانست همانطور پشت به او خواهد ایستاد تا لباسش را عوض کند. یقه‌اش را از روی سرشانه پایین کشید و نگاهی به سینه‌هایش که درلباس زیر فشرده شده بودند انداخت، حتی با دیدن بدن برهنه‌ی خودش هم بیاد آغوش قوی آرگوت می افتاد و ضربان قلبش تند میشد!
لارا– میتونم یه سوال شخصی بپرسم؟
آرگوت زمزمه کرد– بپرس
لارا لحظه‌ای این پا و آن پا کردو سپس درحالی که لباس را از روی پهلویش پایین می کشید گفت– شما.. با اون نامزد قشنگتون میخوابیدین؟
آرگوت کتاب را سرجایش برگرداندو بدنبال موضوع دیگری گشت– نه. دوران نامزدی برای اینکارا نیست
درواقع میخواست با این پاسخ قاطع لارا را سرجایش بنشاند ولی او باره دیگر سوالش را طور دیگری مطرح کرد– یعنی تابحال با هیچ زنی اینکارو نکردید؟..
لباس را از کمرش گذراند و کاملا برهنه شد. آرگوت ورقی از کتاب جدید را باز کردو گفت– چرا، ۲۰ساله که بودم زیاد ازینکارا میکردم. اما به مرور زمان این عادتو ترک کردم، گذرعمر صبر و طاقت رو زیاد میکنه
لارا لباس خوابش را برداشت و درحالی که فکرش مشغول حرفهای آرگوت بود نگاهی به حاشیه‌های حریر یقه‌اش انداخت
لارا– پس چرا ..با نامزدتون اینجوری نبودین؟ ..
آرگوت بلافاصله پاسخ داد– اون یه دختر بااصل و نصب بود. همچین دخترایی بدنشون رو راحت دراختیار کسی نمیذارن، حتی اگه خوناشام باشن.
احساس میکرد هرپاسخی که آرگوت به سوالاتش می دهد درواقع نوعی کنایه است! با لب و لوچه‌ی آویزان لباس خوابش را به تن کرد و سپس گفت– پوشیدم..
آرگوت همانطور که به نوشته‌های روی کتاب می نگریست و آرام بسوی نشیمنگاه کنار پنجره می رفت گفت– من همینجا میمونم تا بخوابی
لارا با بااکراه روی تخت رفت و درحالی که بر خود پتو می کشید با تردید پرسید– نمیاین روی تخت؟
آرگوت همانجا نشست و ورقی به کتاب زد:
آرگوت– صدای قلبت تموم اتاقو برداشته. ترجیح میدم فاصله‌مو حفظ کنم
لحظه‌‌ای چشمانش درحدقه گرد شدو سپس تا بینی زیر پتو فرو رفت! خجالت آور بود! بنظر می رسید درکنار آرگوت هیچ حریم شخصی نمیتواند داشته باشد چراکه او همه چیز را حس میکرد!
لارا– وقتی ۲۰ ساله بودین، اون حس چطور بود؟.. منظورم اینه که..
آرگوت حرف او را برید و گفت– لارا اون مال ۳۰۰ سال پیش بوده، الان چیز زیادی یادم نیس.. بعلاوه من اون دخترا رو دوست نداشتم و این خیلی فرق داره..
لحظه‌ای باخودش کلنجار رفت و سپس پرسید– یعنی.. بابا از اون دخترا بهتر بود؟..
آرگوت نگاه تندی به او انداخت و گفت– بخواب!
نفهمید چه مدت همانطور درسکوت به آرگوت که درآرامش مشغول مطالعه بود نگریست، اما کم کم پلکهایش سنگین شدو به خواب آرامی فرو رفت..

┄──┄┅═●❂●═┅┅──┄

گیج و منگ به ساعدش تکیه زدو روی تخت نشست، گرمای کسل کننده‌ای آزارش میداد و بسختی نفس می کشید. کلافه و بی رمق گیسوان پریشانش را کنار زدو نگاهی به اطرافش انداخت، اتاق خالی بود و جز صدای سوختن هیمه‌ی شومینه چیزی به گوش نمی رسید. چشمانش بدبینانه در خلوت مرموز اتاق می چرخید و چیزی از نظرش غیر عادی می آمد
ناگهان ضربه‌ای او را از روی تخت تکان داد! آنقدر ترسید که نزدیک بود قلبش بایستد! درحالی که نفس نفس میزد به تشک تخت خیره ماند
چیزی زیرش مخفی شده بود؟ دهانش را باز کرد تا پدر و مادرش را صدا بزند ولی کلامی خارج نشد، دندانهایش برهم قفل شده بودند و فکش مثل سنگ سنگین بود
کم کم صداهای بیشتری شنید، چیزی زیر تخت حرکت می کرد و میخواست بیرون بیاید
چشمانش بر گوشه‌ی چپ تخت میخکوب ماند..
مردی چهاردستو پا از آنجا بیرون خزید
گیسوان لَخت سیاهش برشانه و کمرش رها بود و سینه‌اش خس خس میکرد، سرش را آرام بسوی لارا چرخاند و او با تماشای صورت سفید خوفناکش رو به خفگی افتاد!
نه چشم داشت نه بینی، تنها صورت صافی بود با یک دهان بزرگ که دندانهای نیش خمیده‌ای از لایشان بیرون زده بود..
برتخت سوار شدو درحالی که خس خس میکرد بسوی لارا پیش آمد،
نه میتوانست جیغ بزند نه حرکت کند، تماماً فلج شده بود و فقط دیوانه وار نفس می کشید..
پلکهایش را باز کردو وحشت زده از جا پرید، کابوس دیده بود! پیش از هرچیزی بدنبال آرگوت گشت ولی انجا نبود. از تخت پایین آمدو درحالی که قلبش درسینه بی تابی می کرد وسط اتاق ایستاد، نفس نفس میزد و چیزی نمانده بود به گریه بیفتد
چشمش به تاریکی زیرتخت خیره مانده بود و هرلحظه وحشتش بیشتر میشد، درنهایت دراتاق را گشود و از انجا خارج شد.
در راهروی سرد قصر مسیر اتاق آرگوت را پیش گرفته بود. بی قرار و وحشت زده بود و تا او را نمیدید آرام نمی گرفت
پاهای برهنه‌اش یخ کرده بود و بدنش می لرزید، به اتاق آرگوت که رسید بدون اینکه در بزند دستگیره را چرخاند و وارد شد
آنجا درست به اندازه‌ی دفتر کار پدرش بزرگ بود، قسمتی پوشیده از قفسه‌های کتاب، تختی بزرگ و مجلل و چندین دست مبلمان اشرافی
مشعل‌ها خاموش بودند و آرگوت گوشه‌ای از یک کاناپه در یک قدمی شومینه نشسته بود. پاهایش را روی هم انداخته و در آرامش اوراقی را که لابد رسیدهای تجاری بودند بررسی می کرد
آرگوت– بدخواب شدی؟
لارا از آنجا نیمرخ او را می دید که اندکی برروی ارواق خم شده بود و اصلا به لارا نمی نگریست. هنوز شلوار و چکمه‌اش را نکنده بود ولی بالاتنه‌اش لخت بود. لارا چند قدمی نزدیک شدو با صدایی خفه پرسید– چرا پیش من نموندید؟
آرگوت اوراق را کناری انداخت و به وضع آشفته‌ی او نگریست– بهت گفته بودم تا وقتی خوابت ببره میمونم
مضطربانه به چهره‌ی آرگوت خیره مانده بود و جزء جزء اجزای صورتش را بررسی میکرد. چشمان سیاه زیبایش زیر آن مژگان پرپشت برق میزد و لبهای ابری‌اش هیچ شباهتی به آن دهان خوفناک در کابوسش نداشت. شعله‌های نارنجی آتش بر عضلات شکم و بازویش می رقصید و وقتی آرام نفس می کشید حرکت سینه‌ی تراشیده‌اش بسیار جذاب بنظر می رسید!
آرگوت– چیزی شده؟
سرش را پایین گرفت و همانطور که با انگشتان سردش ور می رفت گفت– ..کابوس دیدم..
آرگوت– چی دیدی؟
آب دهانش را بسختی قورت دادو آهسته گفت– فکر کردم اون شمایین.. بدون این چشم و دماغ.. با دندونایی که میخواستن بهم حمله کنن.. اون.. اون خیلی وحشتناک بود..
آوای مخملین آرگوت در گوشش نجوا شد– شاید تو دانریک (donrick) رو دیدی..
سرش را بلند کردو به صورت گرم و آرام آرگوت نگریست– دان..دانریک؟..اون کیه؟..
آرگوت موهای مواجش را با تکانی سطحی از حاشیه‌ی صورت کنار زدو گفت– اون منم، قبل از اینکه با نیکولاس آشنا بشم. یه قاتل که خیلیارو کشته.. اسم اصلی من دانریکِ
این را نمیدانست! پانزده سال را در کنار این مرد گذرانده بود و هیچ وقت نمیدانست اسم واقعی او چیست!
آرگوت– وقتی که دیگه نمیخواستم دانریک باشم، پدرت یه اسم جدید به من داد
حس بدی داشت، انگار آن مرد آشنا را گم کرده بود. تاریکی و تنهایی آن کابوس هنوز در درونش می لولید و بی پناه آنجا ایستاده بود.
لارا– ..چرا؟.. چرا نمیخواستین دانریک باشین؟..
آرگوت چند لحظه‌ای درسکوت به آشفتگی او و صورتش که ماتم زده بود نگریست و سپس گفت– من هیچ وقت نمیخواستم دانریک باشم، اما شهامت تغییر کردنو نداشتم. فکر میکردم نمیتونم عطشمو کنترل کنم.. تااینکه با نیکولاس آشنا شدم، شجاعتشو دیدم و این باعث شد منم بتونم شجاع بشم..
دست راستش را کمی بالا آوردو با مهربانی گفت– بیا اینجا عزیزم
دلش از لحن صمیمی او لرزید و پیش رفت. درآغوش او رو به بالا خوابید و پاهایش را روی کاناپه بالا کشید. شانه و گردنش روی بازوی راست آرگوت و رانهایش قرار گرفت و دست چپش را با ملایمت بر گیسوان بهم ریخته‌ی لارا کشید
درحالی که او را درآغوشش نوازش میکرد و به چشمان غمگینش می نگریست زمزمه کرد– این چندمین باره که باعث میشم از ترس بلرزی
لارا آنجا آرام گرفته بود، مماس با سینه‌ای گرم و برهنه که متعلق به جذاب‌ترین مرد دنیا بود. نوارهای سیاه موهایش از روی سرشانه‌های پهنش آویزان بود و شعله‌های آتشین شومینه برگوی‌های غلطان مردمک چشمشانش منعکش میشد
وقتی با آن صدای آهنگین و لحن گرم حرف میزد نفس معطرش به صورت لارا میخورد و کم کم تمام آن ترس و وحشت را از یاد می برد
آرگوت– لارا اگه تو نظرت درباره‌ی من عوض شده مطمئن باش برای بهم زدن نامزدی ازت پشتیبانی میکنم
درحالی که چشمش به حرکت لبهای خوش فرم آرگوت بود آهسته گفت–.. چرا عوض بشه؟..
آرگوت باملایمت به گوشه‌ی ابروی لارا دست کشید و گفت– چون حالا میدونی دانریک پشت آرگوت پنهان شده
نگاهش را از لبهای او بسوی چشمانش بالا کشید و زمزمه کرد– خوشحال میشید از دانریک بترسم نه؟..
آرگوت– همینطوره، چون میخوام تو همیشه خوشحال و سالم باشی….و دور از خطر..
دست آرگوت را لمس کردو آن را مماس با صورتش نگه داشت، پلکهایش را آرام برهم گذاشت و آهسته گفت– من همیشه از شما میترسیدم.. از آرگوت، از دانریک، از هرچیزی که هستین.. ولی این چیزی از عشقم کم نمیکنه، دوس دارم قدرت شمارو حس کنم..
نفس گرمی آرام برصورتش وزید و آرگوت نجوا کرد– تو هنوز نمیدونی درباره‌ی چی حرف میزنی
خسته شده بود ازینکه مدام به او بگویند هنوز کوچک است و درآینده نظرش عوض خواهد شد. او با تمام ذرات بدنش بسوی آرگوت کشیده میشد و مطمئن بود این حس هیچ وقت تغییر نخواهد کرد، هرچه میگذشت علاقه‌اش شدیدتر میشد و اطمینانش بیشتر. او هیچ چیز را در این دنیا بیشتر از آرگوت نمیخواست
درحالی که چشمانش بسته بود و نفس‌های سبک آرگوت را برصورتش حس میکرد زیرلب گفت– حالا که چشمام بسته‌ت.. میشه منو ببوسید؟..
آرگوت کمی صورتش را از او دور کردو سپس گفت– چشمای تو بسته‌ت، من که میبینمت
پلکهایش را گشود و مأیوسانه به او نگریست.
لارا– پس شما چشماتونو ببندین..
این را گفت و بدون اینکه بخواهد اشکی از گوشه‌ی چشمش غلطید. آرگوت حرکت اشک او را از نظر گذراند و بالحنی غمگین نجوا کرد– گریه نکن لارا..من نمیتونم..
لارا نمیخواست او را ناراحت کند، بسختی بغض خود را قورت دادو زمزمه کرد– ببخشید..
آرگوت چند لحظه‌ای همانطور باچشمان غمگین به او خیره ماندو سپس پلکهایش را برهم گذاشت، صورت روشن زیبایش آرام بسوی لارا خم شدو لحظه‌ای بعد لبهای نرمش، گرم و سبک برلب لارا نشست
گیسوانش از حاشیه‌ی صورت پایین ریختند و نفس معطرش را همانجا حوالی پوستشان نگه داشتند
قطره‌ای از قلب لارا جدا شدو کنج سینه‌اش چکید، او لبهایش را همانجا نگه داشته بود و این یعنی لارا میتوانست ادامه بدهد!
کلفتی لب بالای آرگوت را بین لبهایش گرفت و با ملایمت فشرد، ادامه دادو کمی بیشتر از او مکید
قسمتی را خیس کردو سپس پایین لغزید
میخواست لبهایش از شهد دهان آرگوت خیس شود ولی میدید که او نمیخواهد همکاری کند
عقب نکشید، شاید میتوانست او را وسوسه کند، باره دیگر لبهای او را مکید، مثل نوشیدن قهوه‌ی گرم در سرمای زمستان، صمیمی و آرامش بخش
لبهایش را کمی بیشتر به دهان او لغزاندو باره دیگر مکید، دلش از حس خیسی و داغی درون لبهای او ضعف رفت و آنقدر بی طاقت شد که سرش را روی بازوی آرگوت رها کرد، برای اینکه نفس بکشد لحظه‌ای لبش را جدا کرد
صورت آرگوت در چندسانتی متری صورت او بود، پوست شفاف و مژگان سیاهش، نفس گرمی که به صورتش می وزید و تارهای گیسوانش را می رقصاند
بااینحال او مثل لارا نشده بود، او بی قرار نبود و نفس‌های منقطع نمیشد
آرگوت– .. بسه..
لارا– نه.. نه!..
دستانش را پشت گردن آرگوت فرستادو خودش را درآغوش او بالا کشید، روی پاهایش نشست تا جایی که میتوانست خودش را از مقابل به سینه‌ی او چسپاند
از اینکه برجستگی سینه‌های نرمش به عظلات سفت آرگوت فشرده میشد لذت میبرد و اکنون که آنطور نشسته بود مستقیماً با او چشم در چشم میشد
هنوز هم نفس‌هایش صدادار بود و هوس در درونش می پیچید، لبش را پیش برد تا باره دیگر آرگوت را ببوسد که او گفت– لارا نباید اینکارو بکنی..
بهانه جویانه خود را به او فشردو گفت– چرا؟.. مگه ما نامزد نیستیم؟.. شاید..شاید حس شما عوض شد..
این را گفت و از ترس اینکه آرگوت بازهم مخالفت کند، بلافاصله لبش را به لب او رساند
نمیفهمید چرا نمی تواند او را برانگیخته کند، مردی را که پانزده سال از آخرین رابطه‌اش می گذرد و قطعا باید اکنون بسرعت تحریک شود!
شاید او به اندازه‌ی کافی زیبا نبود و شاید هم آن لباسها مزاحم بودند
شاید اگر پوست بدنش مستقیماً با او تماس پیدا میکرد…
لبش را لای لبهای آرگوت لغزاند و همانطور که از او می مکید خودش را بیشتر بسوی بدن او سوق داد
دستش را به پشت شانه‌ی برهنه‌ی او فرستاد و پاهایش را دوسمت کمر او باز کرد تا سینه و شکمش تماما به بدن آرگوت بچسپد
باره دیگر لب نرم او را مکید و خودش را بیشتر به بدن او فشرد..
چیز سفتی را آن پایین مماس با عضوش حس کرد و جوری دلش غنج زد که لحظه‌ای لبش از حرکت ایستادو نفسش در سینه گیر کرد
شلوارهایشان مانع از تماس مستقیم میشد اما همینقدر هم لذتی جدید و مست کننده در او ایجاد کرده بود، لبش را از آرگوت جدا کردو درحالی که نفسهایش از هیجان می لرزید به صورت او نگریست
نگاه سنگین و بی احساس آرگوت مثل خنجر در قلب بی‌قرارش فرو رفت و باعث شد از خودش شرم کند!
آرگوت– میخوای تا کجا پیش بری لارا؟
تا قله بالا رفته بود اکنون حس میکرد همه‌ی شور و شوقش بی رحمانه درحال فرو ریختن است. نگاهش را پایین انداخت و خجالت زده از روی پای آرگوت کنار رفت، با فاصله گوشه‌ای از کاناپه نشست و زانویش را در بغلش جمع کرد. قلبش هنوز با شدت می کوبید و حالا آن بغض لعنتی دوباره سروکله‌اش پیدا شده بود
آرگوت از جا برخاست و همانطور که بسوی کمد لباس می رفت بالحنی سرزنشگرانه گفت– هیچ نمیفهمم تو چته، این همه عطش برای یه نوجوان ۱۵ ساله!
کتی بیرون آورد و بر بالاتنه‌ی لختش کشید، دوباره بسوی لارا برگشت درچند قدمی‌اش ایستاد:
آرگوت– دخترای این شهر شانس آوردن که تو پسر بدنیا نیومدی
سردر گریبان فرو برد و چانه‌اش لرزید. او بقدر کافی شرمنده بود و آرگوت اوضاع را برایش سخت‌تر میکرد. روی مبلی که سمت راست کاناپه بود نشست و چند لحظه‌ای به لارا نگریست، سپس درحالی که گیسوان جامانده‌اش را از زیر کت بیرون می آورد گفت– حالا چرا ماتم گرفتی؟
لارا بدون اینکه سرش را بلند کند زمزمه کرد– چیزی نیست..
ناراحت و سرخورده شده بود و بدتر اینکه میدانست اشتباه از خودش بوده. مدتی همانطور آنجا مچاله شده بود و در دل به خودش ناسزا میداد تااینکه آرگوت گفت– پدرت چندتا جواهر ساز دعوت کرده که فردا میان اینجا. از قرار معلوم میخواد خزانه‌ی منو برای جواهرات دخترش خالی کنه
این حرف را باحالتی صمیمی زد تا حواس لارا را از آن اتفاق پرت کند، اما او هیچ وقت شور و شوقی برای جواهرات یا موضوعات از این دست نداشت، آنلحظه هم باصدایی که به سختی شنیده میشد گفت–.. من جواهرات نمیخوام..
آرگوت– چی میخوای عزیزدلم؟
لحن مهربان آرگوت بجای اینکه حال او را بهتر کند دلش را لرزاندو باعث شد بغضش به بیرون راه پیدا کند. اشکهایش جاری شدو با شرمساری به آرگوت نگریست:
لارا– من.. من نمیدونم چرا اینجوری میشه..
سعی داشت توضیحی برای رفتارش ردیف کند ولی چیزی به ذهنش نمی رسید، آرگوت به گریه‌ی او خندید و مثل همیشه با آرامش گفت– عیبی نداره بعضی وقتا کنترل اینچیزا سخت میشه، این که گریه نداره
درحالی که بخاطر پرده‌ی اشک مقابل چشمانش آرگوت را تار میدید پرسید– ..پس چرا برای شما سخت نیست؟..
آرگوت آهی کشید و گفت– چون من اونجوری به تو نگاه نمیکنم
از جایش برخاست و کنار لارا نشست، او را درآغوش گرفت تا آرامش کند ولی بااین حال کاملا حواسش بود که به او نچسپد و این شرمندگی لارا را دوچندان کرد! آرگوت موهای او را صبورانه نوازش کردو گفت– خوب شد بهم گفتی جواهرات اونقدرا برات جذاب نیستن، چون من برای تولد ماه آینده‌ت یه انگشتر خریده بودم
سرش را بلند کردو به چشمان او نگریست، هیچ یادش نبود ماه دیگر سالگرد تولدش است
لارا– واقعا؟..میشه ببینمش؟..
آرگوت با محبت نواری از گیسوان او را پشت گوشش فرستادو گفت– اگه دیگه گریه نکنی نشونت میدم
لارا سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو سعی کرد خود را آرام کند، اشک‌هایش را از گونه گرفت و حرکت آرگوت را که بسوی میزی آنسوی اتاق می رفت تعقیب کرد.
آرگوت– تو یکی از سفرام اینو از یه جواهرساز خریدم. رنگش ملایم و چشم نواز بود، بمحض دیدنش یاد تو افتادم
چند لحظه بعد با پارچه‌ی روشن لطیفی بازگشت که دور انگشتری ظریف با نگین درشت صورتی رنگی پبچیده شده بود. الماس‌های ریز هنرمندانه حول سنگ صورتی چیده شده بودند و لارا با دیدن درخشش چشم نواز انگشتر ناخوداگاه لبخند به لبهایش نشست.
انگشتر را مشتاقانه پوشید و به دستش نگریست. آن را بی نهایت دوست داشت! انگشتری که آرگوت را درسفر به یاد لارا انداخته بود و او با عشق آن را به خانه آورده بود.
درحالی که نگاهش به سنگ تراشخورده‌ی صورتی روی انگشتر بود زمزمه کرد– وای خدا… خیلی دوسش دارم..
دوباره درآغوش آرگوت فرو رفت چشمانش را بست، او مدتی لارا را درمجاورت سینه‌ی خود نگه داشت و سپس گفت– دیگه باید برگردی به اتاقت عزیزم، چیزی به صبح نمونده
همانطور که نگین انگشتر خود را نوازش میکرد باغصه گفت– نمیشه پیش شما بمونم؟..دیگه کاره بدی نمیکنم..
آرگوت– نه نمیشه
سرش را بلند کردو مظلومانه به آرگوت نگریست:
لارا– آخه توی اتاقم.. همش فکر میکنم اون چیز زیر تخته..
لبخند محوی برلب آرگوت نشست و گفت– اون چیز الان تورو بغل کرده
لارا به صورت زیبا و پراطمینان او نگریست و پس از چند لحظه مکث آهسته گفت– شما هیولا نیستین
آرگوت باگوشه‌ی انگشتش صورت او را نوازش کردو گفت– چرا؟ حتماً صورتم باید زشت باشه تا بفهمی هیولام؟
لارا بوسه‌ی سبکی بر دست او که نزدیک صورتش بود زدو گفت– پس هیولا رو نشونم بدید، شاید عاشق اونم بشم.. میخوام دانریک رو ببینم
چند برش از گیسوان سیاهش به نرمی از حاشیه‌ی صورتش لغزیدند و چشمان نافذش به نگاه عاشق لارا گره خورد:
آرگوت– قرار نیست صورتم تغییر کنه، من همیشه همین شکلی بودم لارا. خوناشاما همیشه جذاب بنظر میرسن.. چون تو این دنیا همه‌ی چیزای بد ظاهر زیبایی دارن
لارا چیزی نگفت و فقط به او لبخند زد. پدرش راست می گفت که آرگوت از خودش تنفر دارد، او از هرفرصتی برای تخریب ذات خودش استفاده میکرد!
ضربه آرامی به نوک بینی لارا زدو آهسته گفت– حالا که میتونی هیولای تو کابوستو بغل کنی، برگرد تو اتاقت بخواب
دستش را دور کمر آرگوت فرستاد و صورتش را بر سینه‌ی قوی او خواباند. با لذت از عطر خوش او تنفس کردو به زمزمه گفت– نمیرم.. میخوام پیش هیولای خودم بمونم..
مطمئن بود اگر به اتاقش برگردد جزء جزء آن کابوس به ذهنش سرازیر شده و آزارش خواهد داد. قطعا آرگوت با آن افکار سنتی دوست نداشت او آنجا بماند ولی درنهایت قانع شد و لارا را بسوی تخت خودش فرستاد. از قرار معلوم خوناشام‌ها نمی‌خوابیدند و لارا روی تخت تنها ماند اما اشکالی نداشت. اتاق آرگوت گرم بود و هوایش بوی او را میداد، لارا انگشترش را به سینه فشرد و آنقدر به آرگوت که درحال رسیدگی به کارهایش بود نگریست تا خوابش ببرد..
┄──┄┅═●❂●═┅┅──┄
نیکولاس– …چشمم روشن!..
پلکهایش را بسختی گشود و با خوابالودگی نگاهی سطحی به اطرافش انداخت. شب را با آرامشی وصف نشدنی روی تخت آرگوت گذرانده بود و اکنون پدرش را دست به کمر در دوقدمی تخت میدید!
نیکولاس– حالا دیگه باید براتون بپا بذارم آره؟
صدای آرگوت از آنسوی اتاق آمد که می گفت– شلوغش نکن نیک، دیشب با ترس و لرز اومد اینجا. کابوس دیده بود.. دلم نیومد تو اتاقش تنها بمونه
لارا کسل و گیج از زیر پتو بیرون آمدو سر جایش نشست، اولین کاری که کرد نگاه کردن به انگشتانش بود. انگشتر عزیزش درنور صبحگاهی بسیار زیباتر بنظر می رسید
نیکولاس بسوی آرگوت چرخید و گفت– خیله خب، زودتر دست نامزدتو بگیر بیاین برای صبحانه
پس از خروج نیکولاس او هم از تخت پایین آمد، چشمان خود را مالاند و بدنبال آرگوت گشت. او مرتب و پوشیده دریک لباس رسمی مشغول جابجا کردن ابزاری در کیف چرمی‌اش بود
آرگوت– صبح بخیر، خوب خوابیدی؟
لارا لباسهای او را از نظر گذراندو باغصه گفت– ‌جایی میرید؟؟..
آرگوت کیفش را بست و گفت– اره، برمیگردم سابجیک. یکم کار دارم
اگرچه آرگوت اکثر اوقات آنجا بود ولی خانه‌اش در شهر سابجیک قرار داشت. عمارت بزرگ و باشکوهی که قرار بود منزل آینده‌ی لارا هم باشد.
از اینکه قرار بود مدتی از آرگوت دور بماند غمگین شده بود ولی نمیخواست مثل بچه‌ها بهانه گیری کند به همین خاطر همراه او از آنجا خارج شد. آرگوت به محل صرف صبحانه رفت و لارا وارد اتاقش شد تا لباس خوابش را عوض کند.
صورتش را شست، به موهایش شانه کشید و لباس زیبای صورتی رنگی پوشید. هرکاری که میکرد نگاهش با شوق به انگشترش می افتاد دلش می لرزید.
این هدیه‌ی نامزدش بود! آرگوت دیگر نامزد او بود!
مرد جذاب قدرتمندش با آن نگاه نافذ و صدای مخملین. اگرچه لارا را آنطوری که باید دوست نداشت، ولی هنوز هم با تصور اینکه قرار بود آرگوت شوهر او باشد دلش از شوق پر می کشید!
به خودش عطر زدو سپس به سالن غذاخوری رفت.
مادرش مثل همیشه با اشتیاق از نیکولاس و آرگوت پذیرایی میکرد و برایشان درباره‌ی متن نامه‌های فامیل حرف میزد. لارا سلامی کردو سپس روی یک صندلی کنار آرگوت نشست، مادرش کمی شیر داغ برایش ریخت و همانموقع متوجه انگشترش شد
لیندا– چه نگین خوشرنگی.. تابحال همچین چیزی ندیده بودم!..
لارا نتوانست لبخند خود را پنهان کند بااینحال ناخوداگاه صورتش گلگون شد. لیندا دستش را با ذوق روی سینه‌اش گذاشت و به آرگوت نگریست:
لیندا– آه اینو شما بهش دادین؟..جناب آرگوت خیلی قشنگه!..
اگرچه لیندا ابتدای کار با این وصلت مخالف بود اما بنظر می رسید نیکولاس بخوبی از پس قانع کردن او برآمده.
آنلحظه هم پوزخندی زدو درحالی که نگاه معناداری به آرگوت می انداخت گفت– دخترمو کشوندی تو اتاقت بهش انگشتر بدی آره؟
لیندا با تعجب به شوهرش و آرگوت نگریست و گفت– چی؟!
آرگوت فنجان چای‌ش را پایین گذاشت و آهی از روی کلافگی کشید، لارا بی توجه به اینکه او چطور سعی دارد خود را از شر تهمت نیکولاس برهاند تکه‌ای از نان کنجدی را با دقت جدا کردو بر رویش مربا و کره مالید. نگاه دزدانه‌ای به پدرو مادرش انداخت و وقتی مطمئن شد آنها حواسشان به او نیست، لقمه‌ی کوچکش را با احتیاط در ظرف مقابل آرگوت گذاشت!
او خیلی از اوقات دیده بود که مادرش چطور با عشق به نیکولاس صبحانه میدهد و اکنون خودش نیز برای اینکار اشتیاق بسیاری داشت.
چند لحظه بعد آرگوت برای لحظاتی دست از گفتوگو کشید و به ظرفش نگریست. فهمید کاره لاراست و نیم نگاهی به لپ‌های گل انداخته‌ی او انداخت. پیدا بود از کار او خنده‌اش گرفته بااینحال ظاهر خود را حفظ کردو لقمه را دهانش گذاشت.
لارا صبحانه خوردن خودش را از یاد بردو با شور و شوق به جویده شدن لقمه‌اش دردهان آرگوت می نگریست. او به گفتوگوی لیندا و نیکولاس گوش می داد و لارا با فکر کردن به اینکه لقمه‌ی دست سازش دردهان مطبوع آرگوت می چرخد قند در دلش آب میشد!
لقمه‌ی دیگری گرفت و به پدرو مادرش نگریست، آنها گرم گفتوگو بودند اصلا به لارا و آرگوت نمی نگریستند، با خودش فکر کرد چقدر دلش میخواهد این لقمه را با دست خودش دهان آرگوت بگذارد ولی از پدرو مادرش خجالت می کشید
هنوز دودل بودو با تردید به لقمه‌اش می نگریست که صدای آرام آرگوت را شنید
آرگوت– اونم برای منه؟
سرش را بالا آورد و نگاهش با نگاه آرگوت تلاقی کرد. یکبار دیگر پدرو مادرش را از نظر گذراندو سپس محتاطانه لقمه را تا دهان آرگوت بالا آورد
آرگوت که انتظار این حرکت را نداشت اینبار نتوانست خنده‌اش را پنهان کند بااینحال خیلی کوتاه و سطحی خندید تا لارا خجالت نکشد، لقمه را از دست او خورد و سپس باره دیگر رویش را بسوی نیکولاس و لیندا برگرداند
تازه می فهمید مادرش ازینکه گاهی با دستان خود به شوهرش لقمه بدهد چه لذتی میبرد! لارا با عشق به جویده شدن لقمه دردهان آرگوت می نگریست و دلش برای بوسیدن برامدگی سمت راست لپ او پر می کشید!
درنهایت طاقت نیاوردو بوسه‌ی سبک کوچکی بر صورت آرگوت کاشت.
آرگوت به او نگریست و لارا درحالی که گونه‌هایش گلگون شده بود با شور و اشتیاق به او لبخند زد.
نیکولاس– دخترم هیچ اشکالی نداره که لقمه بذاری دهن نامزدت ولی برای بوسیدنش بد نیس یکم احترام مارو نگه داری
لیندا و نیکولاس و آرگوت هرسه به او می نگریستند و لارا ناگهان از شرم آتش گرفت! لیندا دستش را جلوی دهانش گرفته بود و می خندید، نیکولاس نیز درحالی که لبخند کجی به لب داشت چشمکی به آرگوت زدو گفت– ازدواجو جلو میندازم. از قرار معلوم دختره به مادرش رفته
اینبار آرگوت و نیکولاس بودند که می خندیدند درحالی که لیندا هم مانند لارا از خجالت سرخ شده بود!
هنوز صبحانه را به پایان نرسانده بودند که چهره‌ی مادرش درهم رفت، لحظه‌ای لبش را گزید و رنگ از گونه‌های صورتی‌اش پرید
صدایش درنیامدو چیزی نگفت ولی نیکولاس که درکنارش نشسته بود متوجه تغییرحالتش شدو پرسید– لیندا؟ حالت خوبه؟
لیندا کمی خود را جمع و جور کردو لبخندی تصنعی به آنان تحویل داد:
لیندا– چیزی نیست.. بچه شیطنت میکنه..
دست به کمر از پشت میز برخاست و گفت– من میرم یکم استراحت کنم..
آرگوت آهسته از جا برخاست و رو به لیندا پرسید– مطمئنی وقتش نیست؟
تپش قلب لارا سریع شد، میدانست آرگوت چیزهایی را حس میکند و اکنون لابد به همین خاطر درد خفیف لیندا را جدی گرفته بود
لیندا– نه ..درواقع.. هنوز دو هفته مونده..
این را گفت و پیشانی‌اش از درد چین خورد! نفسهایش نامنظم شده بود و بنظر می رسید بسختی روی پاهایش ایستاده. نیکولاس برخاست رو به آرگوت گفت– یه نفرو بفرست ماما و پزشک رو بیاره
آرگوت سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو از سالن خارج شد، لارا دستپاچه و مضطرب همانجا ایستاده بود و به صورت مادرش می نگریست! نیکولاس چندکلمه‌ای با لیندا حرف زدو وقتی دید راه رفتن برایش سخت است او را در آغوش خود بلند کرد سپس درحالی که بسوی در میرفت گفت:
نیکولاس– لارا بیا اون درو باز کن
قلبش به زیر گلویش چسپیده بود و اصلا نمیفهمید چطور در چنین وضعی بقیه اینقدر آرامند! نیکولاس همسرش را به اتاقی با دمای مطبوع بردو به آرامی روی تخت خواباند، چند لحظه‌ای کنارش لب تخت نشست و دست او را گرفت، به لیندا لبخند میزد و اصلا اضطراب نداشت، گاهی گیسوان او را نوازش میکرد و حتی دست از شوخی کردن هم برنمی داشت! عجیب این بود که لیندا هم باوجود درد و بیتابی هیچ وحشتی از خود بروز نمیداد و هنوز میتوانست به شوهرش لبخند بزند!
لحظاتی بعد آرگوت چند مرتبه به درکوفت و بدون اینکه وارد شود گفت– نیکولاس ماما و پزشک اینجان
نیکولاس از جا برخاست و رو به دراتاق گفت– بفرستشون داخل
ماما زنی میانسال بود و پزشک نیز پیرمردی جا افتاده، البته او حق نداشت به بدن لیندا نگاه کند بلکه ماما معاینه را انجام میدادو وضعیت را به او گزارش میکرد. پس از اینکه مشخص شد لیندا مشکلی ندارد و آماده‌ی زایمان است پزشک از آنجا خارج شد.
ماما درحالی که نگاهش به شکم لیندا بود و آستین‌هایش را بالا میزد گفت– لرد نیکولاس لطفاً شماهم برین بیرون
نیکولاس بسوی همسرش خم شدو درحالی که با ملایمت موهای بلوطی آشفته‌اش را از روی پیشانی کنار میزد بالحنی آرامش بخش پرسید– رو به راهی عزیزم؟ اگه بخوای پیشت میمونم..
لیندا بااینکه از درد بی قراری میکرد و کم‌کم دانه‌ی ریزعرق روی صورتش پدیدار میشد به نیکولاس لبخند زدو گفت– من خوبم.. نگران نباش از پسش برمیام..
نیکولاس متقابلا به او لبخند زدو سپس از اتاق خارج شد.
لیندا– ..لارا بیا اینجا..
فوراً بسوی مادرش دوید و بالای سرش حاضر شد، دلش از تماشای درد کشیدن مادرش ضعف می رفت و از شدت استرس بسختی نفس می کشید! دست مادرش را درمیان دو دست فشردو گفت– چیزی لازم دارین؟؟..چیکار..چیکارکنم؟؟..
لیندا متقابلا دست او را فشردو گفت– تو دیگه بزرگ شدی.. همینجا بمون ، باید اینچیزارو یاد بگیری..
مو به تنش راست شد!
او میدانست زایمان چطور انجام می گیرد ولی اینکه خودش شخصا شاهد ماجرا باشد چیز دیگری بود!
دو زن جوان که دستیار ماما بودند با یکسری ابزار وارد اتاق شدند
آنها دامن لباس مادرش را بالا زدند و لباس زیرش را کندند، لیندا با آنها همکاری میکرد و پاهایش را باز کرده بود!
هرآنچه میدید برایش عذاب محض بود! این اولین بار بود که مادرش را لخت می دید و باور نمیکرد ماما حق داشته باشد به جاهای خصوصی او دست بزند!
لیندا درد می کشید و فریادها را در گلوی خود خفه میکرد. از او می خواستند زور بزند و او آنقدر تقلا کرده بود که تمام بدنش خیس عرق و صورتش به سرخی می گرایید! کمتر از یک ساعت بعد بی‌تابی و درد مادرش به حدی رسیده بود که لارا با سینه‌ی منجمد به او می نگریست و با خود فکر میکرد مادر عزیزش همانجا پیش چشمانش از درد جان خواهد داد!
آب دهانش را بسختی قورت دادو به چهره‌ی مادرش نگریست تا حواس خود را از آنچه در پایین‌تنه‌ی او رخ میدهد پرت کند
درحالی که دستش می لرزید صورت ملتهب مادرش را لمس کرد، او بلافاصله به لارا نگریست و درحالی که نفس نفس میزد گفت– چیزی نیست.. چیزی نیست عزیزم.. آه..نگران باش..
ماما– بچه داره میاد، سانی اون قیچی رو بده به من..
صدای قرچ ضعف آوری از پایین تنه‌ی مادرش به گوش رسید نفسش از انزجار در سینه حبس شد! برای لحظه‌ای چشمانش سیاهی رفت و وقتی به خودش آمد داشت از حالت تهوع خفه میشد! بلافاصله از تخت فاصله گرفت و با نهایت سرعت بسمت بیرون دوید، بی توجه به نگاه‌های نیکولاس و آرگوت خودش را به اتاقش انداخت و پس از ورود به سرویس چندین مرتبه عق زد!
آنقدر منزجر و متنفر شده بود که دیگر نمیخواست از اتاقش بیرون برود ولی دلش پیش مادرش بود، او مظلومانه روی تخت درد می کشید و لارا از تصور اینکه ممکن است او را از دست بدهد به خودش می لرزید!
باکلافگی دست در گیسوانش فرو بردو شروع کرد به قدم زدن در اتاقش. سینه‌اش سرد بود و هربار که نفس میکشید معده‌اش میسوخت، اینسو و آنسو می رفت زیرلب دعا میخواند
«..خدایا مادرمو نجات بده..»
«..خواهش میکنم اونو ازم نگیر..»
«..زودتر تمومش کن..فقط این دردو تمومش کن..»
نفهمید چه مدت گذشت ولی زمانی به خودش آمد که آرگوت چند مرتبه آرام به در کوفت و سپس درچهارچوب قرار گرفت:
آرگوت– چرا نمیای بیرون؟
صورت آرگوت آرام بود و لبخند برلب داشت، بنظر می رسید بخیر گذشته باشد! آب دهانش را بسختی قورت دادو من و من کنان گفت– مامانم ..زنده‌ست؟!.؟..
لحظه‌ای چهره‌ی آرگوت درهم رفت و بالحنی سرزنشگرانه گفت– این چه حرفیه لارا؟ مگه قرار بود چیزیش بشه!؟
تازه آنلحظه نفس راحتی کشید و دستش را بر سینه‌اش گذاشت. زانوهایش بی رمق بود، روی صندلی مقابل میز توالت نشست و صورتش را در دستانش پنهان کرد.
آرگوت– نمیخوای برادرتو ببینی؟
پس آن نوزاد لعنتی یک پسر بود! بدون اینکه به آرگوت بنگرد سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو زیرلب گفت– ..ازش متنفرم.. وزغ مزاحم..
آرگوت چند قدمی داخل اتاق شدو بالحنی پرمحبت گفت– عزیزم این فقط یه اتفاق طبیعی بود که تو زندگی هرزنی میفته
لارا لبش را گزید تا گریه نکند، نمیخواست اشکهایش ظاهر خشمگینش را بهم بریزند
لارا– برای شما مردا که اهمیتی نداره..یچیزه عادی بود!…اون وزغ باعث شد بدن مادرمو با قیچی پاره کنن!..
آرگوت به حرف او خندید، خنده‌ای آرام و صمیمی که باعث شد بغض لارا سنگین‌تر شود. پیش آمدو دستی بر گیسوان لارا کشید:
آرگوت– لیندا سراغتو میگرفت برای همین اومدم دنبالت.. اون منتظرته لارا، باید بهش خسته نباشید بگی
به طرز بی‌منطقی از همه دلگیر بود. از نیکولاس و آرگوت که مرد بودند و هیچگاه چنین چیزی را تجربه نمیکردند، از نوزاد تازه متولد شده‌ای که باعث آن همه رنج شد و از پدربزرگهایش که مدام به لیندا می گفتند باید فرزندان بیشتری برای لُرد بدنیا بیاورد
مادر او همیشه در هر شرایطی بفکر راضی و خوشحال نگه داشتن نیکولاس بود، او هیچ وقت برای خودش زندگی نمی کرد و سالها خود را وقف شوهرش کرده بود.
بااکراه از جا برخاست و همراه آرگوت بسوی اتاق مادرش رفت، درقصر جنب و جوشی برپا بود و همه با اشتیاق درباره‌ی پسردار شدن لردنیکولاس باهم حرف میزدند
پشت در اتاق لحظه‌ای مکث کرد تا ابتدا آرگوت وارد شود، اصلا هیچ تمایلی به دیدن نوزاد نداشت و فقط برای دیدن مادرش میرفت.
سرش را پایین گرفته بود تا چشمش به پدرش نخورد، هیچ حال و حوصله‌ی او را نداشت! چند قدم که جلو رفت صدای خسته و مهربان مادرش را شنید:
لیندا– لارا حالت خوبه؟ چرا یهو دویدی بیرون؟..من نگرانت شدم..
بمحض اینکه صدای مادرش را شنید اشک در چشمانش حلقه زد، او باحالتی نیمه نشسته روی تخت قرارگرفته بودو پتوی تمیزی رویش کشیده بودند. شکمش هنوز مثل قبل بزرگ بود، صورتش کمی خسته بنظر می رسید ولی گونه‌هایش بازهم مثل قبل و حتی زیباتر از قبل، گلگون شده بود. نیکولاس سمت راست او روی تخت نشسته بود و مشتاقانه به نوزادی که در بغل داشت می نگریست
نیکولاس– باید ببینیش لارا! درست شبیه خودته!
بدون اینکه به آرگوت‌، نیکولاس و یا نوزاد توجهی بکند روی تخت رفت و با احتیاط مادرش را درآغوش گرفت.
بااینکه بخاطر آنهمه تقلا عرق کرده بود ولی هنوز بوی خوبی می داد. براستی چه کسی در این دنیا وجود دارد که عاشق بوی بدن مادرش نباشد؟
سرش را در سمت چپ گریبان مادرش فرو برد و اشکهایش جاری شد! لیندا بازویش را دور او حلقه کردو بالحنی متعجب گفت– اوه عزیزم چی شده؟! چرا گریه میکنی؟؟..
نیکولاس– دخترم خداروشکر هردوشون سالمن برای چی ناراحتی؟
آرگوت که کنار تخت ایستاده بود گفت– بخاطر درد کشیدن مادرش نارحته. خیلی برای تو نگران بود لیندا
به هیچیک از آنها نگاه نمیکرد ولی صدای خنده‌یشان را شنید، مادرش او را بخود فشردو با محبت در گوشش نجوا کرد– مگه تو نمیخوای ازدواج کنی؟ تو هم قراره مادر بشی..
نمیدانست او نمیتواند از یک خوناشام باردار شود و انلحظه لارا با خود میگفت اصلا چقدر عالی که هیچ وقت زایمانی درکار نخواهد بود!
نیکولاس– لیندا ازش بپرس چرا اصلا به پدرش محل نمیذاره
لیندا پیشانی لارا را بوسید و گفت– دخترم آخه این چه رفتاریه تو نمیخوای به پدرت تبریک بگی؟
بدون اینکه سرش را از گریبان مادرش دربیاورد اخم‌هایش درهم رفت و گفت– همه‌ی زحمتش با شما بود چرا به بابا تبریک بگم؟؟
قهقهه‌ی گرم پدرش درفضای اتاق چرخید و سپس از جایش برخاست، نوزاد را به آرگوت سپردو برای رسیدن به لارا تخت را دور زد
خودش را بیشتر درگریبان مادرش فرو برد تا نشان دهد که حوصله‌ی مواجه شدن با پدرش را ندارد
بااینحال رفتارش نیکولاس را دلسرد نکردو او با اشتیاق بیشتری به لارا نزدیک شد
ابتدا اندکی او را قلقلک داد تا مجبور شود از مادرش فاصله بگیرد سپس او را همچون کودکی درآغوش بلند کردو همانطور که مدام سربه سرش می گذاشت و می خندید بسوی آرگوت رفت
اشاره‌ای به نوزادی که آرگوت دربغل گرفته بود کردو گفت– آهای جوجه خروس، این خواهر لوسته که نمیخواد تورو ببینه..
لارا باالجبار نگاهی به نوزاد انداخت، صورتش مچاله شده و پوستش سرخ بود! همانطور که حدس میزد کم شباهت به وزغ نبود! پوفی کشید و رو به پدرش گفت– خیله خب دیدمش، حالا منو بذارید پایین
آرگوت– لارا بچه شدی؟ این چه رفتاریه؟
آرگوت اخم کرده بود و باعث شد لارا بغض کند، نیکولاس چشم غره‌ای به آرگوت زدو همانطور که دخترش را بسوی دیگری میبرد گفت– هی کی به تو گفته میتونی برای دخترم اخم کنی؟!
آرگوت آهی کشید و همانطور که لب تخت درجوار لیندا می نشست گفت– تو هم با این دختر لوست!
نیکولاس نگاه پرمهری به لارا که درآغوشش داشت انداخت. او را بیشتر به خود فشرد و سمت دیگر تخت نشست، لارا از همانجا به مادرش نگریست که به آرگوت لبخند میزد و به سخنانش گوش میداد.
نیکولاس– پسر ما هنوز اسم نداره
پیشانی لارا را بوسید همانطور که نواری از گیسوان او را پشت گوشش می فرستادو لبخند میزد گفت– خواهرش تابحال اسمی انتخاب نکرده؟ اگه دیر بجنبیم پدربزرگات اینکارو میکنن!
لیندا خندیدو گفت– اونا همیشه میخواستن پسر تورو ببینن! آه مطمئنم خیلی ذوق زده میشن وقتی بفهمن لرد نیکولاس بلاخره پسردار شده
اخم‌هایش بازهم درهم رفت، ولی اینبار از دست مادرش! با لب و لوچه‌ی آویزان به لیندا نگریست و زمزمه کرد– ..مامان..؟..
لیندا و آرگوت متوجه او نشدند ولی نیکولاس لحظه‌ای کوتاه و گرم خندید و سپس بوسه‌ای بین دوابروی او کاشت، صورتش را نزدیک او نگه داشت و درحالی که با آن چشمان سرسبز و پراعتماد به لارا می نگریست آهسته گفت– مگه تو به بابا نگفتی هیچ وقت باهام قهر نمیکنی؟
هنوز لارا را مثل یک کودک درآغوش خود نگه داشته بود، موهای طلایی بلندش صورتش را درحصار خود گرفته بودند و پیوسته به لارا لبخند میزد. نفس‌های منظم و عمیقش که از آن سینه‌ی مردانه برمیخاست به چهره‌ی لارا می وزید و با خود می گفت مادرش عاشق این است که فرزندان چنین مردی را بدنیا بیاورد. اصلا مگر تقصیر پدر او بود که دراین دنیا متولد کردن فرزند برعهده‌ی زنان قرار داشت؟
نیکولاس کمی بیشتر به روی او خم شدو گوشه‌ی لبش را بوسید:
نیکولاس– فرشته‌ی معصوم من، هنوزم مثل اولین روزی که تورو توی بغلم گرفتم پاک و روشنی
لارا را به سینه‌ی خود فشردو او هم هیچ تلاشی برای بیرون آمدن از آنجا نکرد. نیکولاس دهانش را به گوش او نزدیک کردو آهسته گفت– لارا من هیچ توضیحی برای اینکه لیندا چقدر درد کشیده ندارم، ولی اینو میدونم که عاشقشم. من واقعا عاشق مادرتم
چطور توانسته بود پدرش را مقصر بداند؟ چطور از یاد برده بود او چقدر شجاع و فداکار است و برای حفظ آرامش مردمش چقدر درد کشیده؟
لیندا– جناب آرگوت شما براش اسم بذارین
آرگوت درحالی که نوزاد را به آغوش مادرش تحویل میداد گفت– اسم لارا رو هم من انتخاب کردم این یکی دیگه زیاده رویه! پدرو مادرش باید اینکارو بکنن..
لیندا بالذت انگشت ظریف نوازدش را بوسید و درحالی که لبخند به لب داشت گفت– شما همیشه برای من مثل برادر بودید، دوست دارم خودتون اینکارو بکنید..
آرگوت به نیکولاس نگریست و او گفت– آره آرگوت، مطمئنم اسم شایسته‌ای بهش میدی
او برای لحظاتی به نوزاد خیره ماند، نگاهش پر از تحسین بود! سپس دستی بر موهای کم پشت طلایی رنگ سرکوچک او کشیدو گفت– نولان (Nolan) چطوره؟ خوش‌آهنگه و تلفظش به اسم هرسه‌ی شما میخوره
نیکولاس– نولان یعنی چی؟
آرگوت به نیکولاس نگریست و چشمانش درخشید:
آرگوت– یعنی پسرِبهشت
*******
*یک ماه بعـد*
نگاه دزدانه‌ای به راه‌روهای تاریک قصر انداخت و پاورچین پاورچین بسوی اتاق آرگوت رفت. اخیراً کارکنان قصر برای آماده سازی مراسم ازدواج آنقدر در تکاپو بودند که شب و روز نمی شناختند، دید و بازدید اقوام برای ملاقات با نولان هم که جای خود داشت! آنشب برای لارا شب بسیار پر استرسی بود چراکه روز بعد، یعنی درست در روز تولدش قرار بود جشن عروسی برپا شود! همه چیز پیش چشمانش بطرزی غیرقابل باور پیش می رفت،
لارا که تا همین چند ماه پیش حتی جرأت نمیکرد درباره‌ی عشق به پدرخوانده‌اش حرف بزند اکنون فاصله‌ای تا ازدواج با او نداشت!
بنظر می رسید شب از نیمه گذشته باشد چراکه همه جا خلوت بود و او از این بابت خداراشکر می کرد، درحالی که لباس خواب به تن داشت پا برهنه به مسیر ادامه دادو چند لحظه‌ای پشت در اتاق آرگوت ایستاد. می دانست او صدای پایش را شنیده است به همین خاطر لزومی نداشت در بزند، دستگیره را آرام پیچاند و با قدم‌های مردد وارد شد چراکه قطعا آرگوت او را برای حضور درآنجا سرزنش میکرد.
لارا–…سلام..
نگاهی به اطرافش انداخت و درنهایت آرگوت را درحالی دید که روی تخت دراز کشیده و چشمانش را باآرامش خاصی بسته بود. او در پاسخ به لارا بدون اینکه نگاهی به او بیندازد زمزمه کرد– بازم کابوس دیدی؟
لارا چند قدم پیش‌تر رفت و درحالی که با حاشیه‌ی آستین لباس خوابش ور می رفت گفت– نه..
منتظر مخالفت آرگوت نماند، به روی تخت خزید و زیر پتویی که او تا روی کمرش بالا کشیده بود فرو رفت. آرگوت لباس کاملی به تن داشت و لارا با خیال راحت خودش را به او چسپاند
لارا– فکر میکردم خوناشاما نمیخوابن
آرگوت بدون اینکه واکنش تندی به حضور او نشان دهد بازویش را پشت کمر لارا فرستاد و او را روی سینه‌ی خود کشاند. سپس درحالی که با ملایمت موهایش را نوازش میکرد گفت– نمیخوابم، اما گاهی دراز کشیدن بد نیست. باعث آرامش میشه
دستش را روی سینه‌ی ستبر آرگوت گذاشت و چند لحظه‌ای به ریتم منظم نفس کشیدن او خیره ماند.
آرگوت– نباید میومدی اینجا، دفعه‌ی پیش نیکولاس کلی به من غر زد
لارا با ناراحتی نالید– خیلی استرس داشتم.. چرا فردارو اینقدر شلوغش کردن؟ این همه تشریفات لازم بود؟..
آرگوت که این روزها گوشه‌گیر و کم‌حرف شده بود آهسته گفت– تو یه اشراف زاده‌ای، نمیتونی از شر تشریفات خلاص بشی
لحظه‌ای تمام صورتش را مماس با سینه‌ای آرگوت گذاشت و نفس عمیقی کشید– حدقل از فرداشب.. دیگه همه‌ی این شلوغیا تموم میشه.. و من همیشه پیش شما میمونم. اگه اینارو مدام باخودم تکرار نکنم به فردا نرسیده سکته میکنم..
آرگوت به خنده‌ای آرام و کوتاه بسنده کردو چیزی نگفت. لارا بخاطر فردا مضطرب بود ولی چیزی که در آرگوت حس میکرد فرق داشت. او غمگین‌تر از قبل بنظر می رسید و حتی باکسی دراینباره حرف هم نمیزد.
درحالی که با انگشتش نقش‌هایی نامعلوم روی لباس آرگوت می کشید آهسته پرسید– هنوز حس بدی دارید درسته؟
آرگوت زمزمه کرد– دیگه فرقی نداره. فردا همه چیز تموم میشه..
لارا لحظه‌ای برای پرسیدن سوالش مردد ماند ولی درنهایت پرسید– بخاطر باباست؟.. شما عاشق اونید..
سرش را روی سینه‌ی آرگوت گذاشته بود و آنلحظه با کمال ناباوری نوسانی را که از کنج قلب او بر‌خاست حس کرد! پس از این همه سال، در چنین شبی صحبت درباره‌ی عشق نیکولاس قلب او را به تپش واداشته بود!
از این واکنش پنهان ناشدنی قلب آرگوت، بغض کرد. میدانست که او تمام این سالها علیرغم صبوری کردنش رنج می کشد و فقط شاهد زندگی عاشقانه‌ی نیکولاس و لینداست. بوسه‌ای سبک اما طولانی برسینه‌ی پردرد آرگوت کاشت و آهسته گفت– ولی بابا می گفت شما خودتون بهش اصرار کردید لیندا رو قبول کنه و بهش فرصت بده..
آرگوت پس از چند لحظه مکث با صدایی بسیار آرام گفت– نیکولاس قبل از من اهل روابط نادرست نبود..اون همیشه مرد شریفی بودو من خودمو مقصر میدونستم، میخواستم سعادتمند زندگی کنه.. تشویقش کردم که به لیندا نزدیک بشه من میدونستم اون دختر خوبیه..
سکوت کرد و نفس عمیقی کشید، بنظر می رسید برای گفتن چیزی تردید دارد ولی درنهایت باصدایی گرفته گفت– بعد از یک هفته دوری.. راضیش کردم شبو پیش لیندا بمونه.. اینو ازش خواستم ولی اونشب یکسره تا چین پرواز کردم. باید از اونجا دور میشدم تا حواسم از اتاقش منحرف شه.. میترسیدم صداشو بشنوم و طاقت نیارم… اینکه اون داره لیندارو میبوسه.. بغلش میکنه.. و ممکنه ازش خوشش بیاد.. خیلی دردناک بود..
چیزهایی که می شنید تازگی داشت ولی عصبی نشده بود، آرگوت درباره‌ی رنج‌هایش حرف میزد و پس از سالها می توانست کمی سبک شود. لارا او را درک میکرد، لارا عشق را درک میکرد. میدانست شدت علاقه‌ی آرگوت و نیکولاس باعث شده انها منحرف شوند و اشتباه کنند ولی همانطور که نیکولاس اکنون آرامش داشت آرگوت هم به مرور زمان میتوانست تسکین یابد. و دقیقا به همین دلیل بود که نیکولاس روی این ازدواج اصرار می ورزید.
خودش را بیشتر به سینه‌ی آرگوت فشردو بغضش را قورت داد– درسته که فردا ازدواج میکنیم ولی من از شما نمیخوام شوهرم باشید…من..من میفهمم که براتون سخته… هروقت که میخواید درباره‌ی بابا با من حرف بزنید.. نه ناراحت میشم نه شمارو سرزنش میکنم. من فقط میخوام حال شما یکم بهتر بشه..
آرگوت دستی برگیسوان او کشید و زمزمه کرد– چرا قلب مهربون لارای من باید به یه اهریمن وابسته بشه.. تو لایق بهترین مرد دنیایی.. نه کسی مثل من که حتی نمیتونه بعنوان همسر نگاهت کنه
حرف آرگوت آنقدر دردناک بود که ناخواسته لبخندتلخی برلب لارا نشست، خودش را کمی بالا کشید و نگاهی به صورت آرگوت انداخت. گیسوان سیاهش به زیبایی بر بالش ابریشمی پراکنده بودند و چهره‌ی جذابش که غمی کهنه را درخود متجلی می کرد قلب لارا را می لرزاند. سرانگشتانش را با ملایمت بر پوست شفاف صورت آرگوت گذاشت و همانطور که مستقیماً به چشمانش می نگریست گفت– یچیزی بگم؟..
آرگوت پاسخی ندادو درسکوت منتظر ماند تا او حرفش را ادامه دهد:
لارا– من حس میکنم..بخاطر شما بدنیا اومدم..
آرگوت– چرا؟..
سرانگشتانش را بااحتیاط بسوی لبهای ابری او که به زیبایی برای ادای کلمه‌ای باز شده بودند هدایت کرد و همانطور که گوشه‌ی لبهای او را لمس میکرد به زمزمه گفت– من شبیه نیکولاسم…و.. خودتون گفتین حتی بدنم بوی اونو میده.. انگار نیکولاس یباره دیگه متولد شده تا به عنوان یه زن عاشق شما بشه..
لبخند تلخی برلب آرگوت نشست، درحالی که زیر دست نوازشگر لارا آرام گرفته بود گفت– تو یه انسانی.. تو ارزشمندی.. خداوند هیچ وقت یه انسان رو بخاطر یه اهریمن خلق نمیکنه..
لارا پلکهایش را برهم فشردو مأیوسانه سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد:
لارا– چطور به خودتون میگید اهریمن وقتی حتی بهتر از انسانها خدارو درک می کنید؟..
آرگوت بالحنی آرام، بدون اینکه اندکی تحت تأثیر حرف او قرار گیرد گفت– شیاطین بهتر از خیلی از انسانها خدارو درک میکنن لارا
آهی کشید و سرش را در گریبان آرگوت فرو برد، پلکهایش را برهم گذاشت و پرسید– اگه شما اینقد بد و بی‌ارزش هستین.. پس چرا اصلا خلق شدین؟..
آرگوت نجوا کرد– چهارصد ساله که دنبال پاسخ این سوالم..
آرگوت با خودش کنار نمی آمد و یأس و ناامیدی‌اش بیشترو بیشتر قلب لارا را می شکست. او مهربان و بی نهایت نجیب بود چرا باید خود را پست و پلید می پنداشت؟
نفسش در انحنای گریبان آرگوت می چرخیدو هرازگاهی چندتار از گیسوان سیاهش را تکان میداد. چند لحظه‌ای همانطور درسکوت به روشنی گردن او و کشیدگی زیبای چانه‌اش نگریست، دلش میخواست آرگوت را ببوسد و حالا که او اینقدر آرام بود شاید اینکار عصبی‌اش نمیکرد.
لبش را که فقط اندکی با پوست آرگوت فاصله داشت پیش بردو خیلی سبک بر کناره‌ی گردن او نشاند. مثل همیشه گرم و معطر بود!
آرگوت واکنشی نسبت به او نشان ندادو به همین خاطر لارا کمی جسورتر شد. سرش را بااحتیاط کاملا به انحنای گردن او فروبرد، لبش کمی بیشتر به گردن او فشرده شدو دوسمت صورتش با حاشیه‌ی گردن و قسمت کوچکی از شانه‌ی او مماس ماند
آنقدر آنجا حس خوبی داشت که بدنش به سرعت داغ شدو پلکهایش از آن خلسه‌ی شیرین نیمه باز ماند
لبهایش را با لطافت بر گردن آرگوت به حرکت درآورد بوسه‌های گرمی بر پوست او کاشت، دست راستش ناخوداگاه از روی سینه‌ی آرگوت بالا لغزیدند و به سمت دیگر شانه‌ی او فشار آوردند تا باتسلط بیشتری گریبان او را بوسه باران کند
کم کم سرش را به جلو مایل کردو بوسه‌هایش را به زیرچانه‌ی او رساند، از نقطه‌ی تماس غنچه‌ی لبش با پوست گرم او خوشش می آمد، آنطور که لبش ذره‌ای در پوست او فرو می رفت و وقتی بوسه‌هایش را می کَند آوای موزون آرامی از آنها برمیخاست…
آرگوت–.. لارا..
لبش را با اکراه از گردن او جدا کردو به چشمانش نگریست، تازه آن لحظه متوجه شد نفس‌های آرگوت کمی نامنظم شده و دلش از تماشای این صحنه غنج زد!
آرگوت– ..باید تمومش کنی..
لارا– ..چرا؟..
آرگوت– من که سنگ نیستم..این بدن یه موجود زنده‌ست
لارا– پس چرا.. جلومو میگیرین؟..
آرگوت رویش را از او گرفت و نفس عمیقی کشید:
آرگوت– چون هربار که یادم میاد کی داره اینکارو میکنه از خودم بیزار میشم
آرگوت به او نگاه نمیکردو پیدا بود از این شرایط معذب است، لارا اصلا دوست نداشت ناراحتی او را بیشتر کند به همین خاطر برخلاف میلش از روی سینه‌ی او کنار رفت و کمی آنسوتر به پشت دراز کشید. بدنش داغ بود و دلش فشرده شدن درآغوش آرگوت را میخواست ولی باید صبر میکرد. باید به آرگوت نشان میداد که احساس او را درک میکند.
چند لحظه‌ای در سکوت گذشت و سپس آرگوت گفت– بهت گفته بودم دیگه اینجا نیا
آرگوت خودش را کمی روی تخت بالا کشید تاحالتی نشسته پیدا کند سپس گفت– این صدای پای نیکولاسه، داره میاد..
لارا ضربه‌ای به پیشانی خود زدو آهی کشید. هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگوید که دستگیره‌ی در چرخید و نیکولاس وارد شد! لارا بلافاصله با دستپاچگی برخاست و سرجایش نشست، حتی فرصت نکرده بود از تخت پایین بیاید!
نیکولاس– دوباره؟
گیسوان طلایی رنگش روی شانه رها بود و بااخم به آرگوت نگاه میکرد. آرگوت بالحنی اطمینان بخش گفت– چیزی نیست نیکولاس، تو که میدونی! بعد از پونزده سال به امانت داری من شک میکنی؟
لارا سرش را پایین گرفت و با شرمساری گفت– بابا من خودم اومدم اینجا.. معذرت میخوام..
نیکولاس نگاه سرزنشگرانه‌ای به لارا انداخت و سپس نفس عمیقی کشید. گیسوان خود را با تکانی به حاشیه فرستاد و غرغرکنان گفت– خداروشکر ازدواج رو جلو انداختم وگرنه این دختره منو بی‌آبرو میکرد!
لبش را گزید و سرش را بیشتر درگریبان فرو برد. نیکولاس چند قدمی پیش آمدو سمت راست آرگوت لب تخت نشست، مثل او به پشتی تخت تکیه زدو سپس رو به لارا گفت– من با آرگوت کار دارم‌، دیگه برگرد تو اتاقت
تازه داشت بی سروصدا از آنطرفه تخت پایین می رفت که آرگوت گفت– بذار بمونه. میخوام همه چیزو ببینه.. شاید اینجوری عاقلانه‌تر تصمیم گرفت.
نمیفهمید موضوع چیست، لحظه‌ای با سردرگمی به آن دو نگریست و دیگر نتوانست از آنجا برود. آرگوت به انگشتر یاقوت‌نشان در دستش می نگریست و نیکولاس نگاهش به نیمرخ محزون او بود.
نیکولاس– دوباره شروع نکن آرگوت، اون حساسه..
آرگوت– اون باید منه واقعی رو ببینه..
نیکولاس رویش را به لارا کردو گفت– وقت رفع عطشه، اگه دیدنش برات سخته برو بیرون
لحظه‌ای قلبش فرو ریخت و به صورت پدرش خیره ماند
نیکولاس– اما اگه میخوای بمونی، هیچ صدایی ازت نشنوم لارا.. باشه؟
آرگوت بدون اینکه به او بنگرد آهسته گفت– بمون.
پدرش هنوز منتظر پاسخ او بود، دلش از همان حالا شروع کرده بود به ضعف رفتن ولی اگر میرفت درواقع به آرگوت ثابت میکرد که چقدر از تماشای چنین چیزی متنفر است. آب دهانش را بسختی قورت دادو رو به پدرش زمزمه کرد– باشه..صدایی ازم درنمیاد..
نیکولاس کمی روی تخت جابجا شد و طوری نشست که کاملا شانه به شانه‌ی آرگوت باشد. چهره‌اش آرام و مطمئن بود، درست برخلاف آرگوت که لحظه به لحظه محزون‌تر و شکسته‌تر میشد. لارا از خود می پرسید این همه غم او بخاطر چیست؟ بخاطر حضور او معذب بود یااینکه هردفعه برای نوشیدن خون نیکولاس اینطور رنج می کشید
نیکولاس آستین دست چپش را تا ساعد بالا زدو سپس مچ دستش را به دهان و بینی او نزدیک کرد.
لارا منجمد و میخکوب به آن دو می نگریست و قلبش به زیر گلویش رسیده بود! باید همانطور آنجا می نشست و خفه خون می گرفت تا مبادا غرور آرگوت بیش از این جریحه‌دار شود! دلش میخواست خودش بجای پدرش درد بکشد ولی اکنون وقت مطرح کردن این پیشنهاد نبود چراکه می دانست باعث سرشکستگی آرگوت می شود
آرگوت نفس عمیقی از مچ دست نیکولاس کشید، به وضوح میشد دید بوی خون چطور رفته رفته او را مست و مدهوش میکند..
پلکهایش برهم افتادند و دندان‌های نیش بلندش از لای لبهای نیمه بازش بیرون خزیدند
لبش را آرام بر محل شاهرگ نیکولاس خواباند و نیش‌های رعب‌آورش درحالی که مو برتن لارا راست شده بود با صدایی رقت‌آور در حفره‌های کبود مچ دست پدرش فرو رفتند..
پیشانی نیکولاس لحظه‌ای از درد چین خورد بااینحال خیلی زود خودش را جمع و جور کردو چند نفس عمیق کشید. هیچ توجهی به لارا نداشت تمام هوش و حواسش به صورت مست آرگوت بود.
خودش دستش را بالا گرفته بود تا او راحتتر از رگش بنوشد و حتی طوری به او می نگریست که گویی کودک معصومی‌ست!
چشمان آرگوت نیمه باز بود و درچنان خلسه‌ای قرار داشت که بنظر می رسید او را از لذت بیهوش خواهد کرد. صورتش رفته رفته روشن‌تر میشد، شفافیت پوستش بیشتر بچشم می آمد و خون زیر گونه‌هایش دویده بود. نوارهایی سیاه از گیسوان مواجش از حاشیه‌ی صورت پیش آمده بودند چهره‌ی زیبای او را درکادری خیره کننده قرار میدادند
مردمک چشمان لارا با عذاب و حیرت از نیکولاس به آرگوت و برعکس می چرخید، درد پنهانی را به وضوح در چهره‌ی پدرش حس میکرد و از خود می پرسید چطور وقتی خون از رگهایش مکیده میشود میتواند اینطور مستحکم بنشیند!
لارا لرزش خفیفی درتمام بدن خود حس میکردو بدون اینکه بخواهد انگشتش را درمچ دستش میفشرد. نمیتوانست از تصور دردی که نیکولاس تحمل میکند خلاص شود!
نفهمید چند دقیقه گذشت، ولی زمانی با کمال تعجب دید نیکولاس دست آزادش را با احتیاط پشت سر آرگوت فرستادو با حالتی نوازش‌گرانه برگیسوانش کشید
سرش را به او نزدیک‌تر کرد و باحالتی نجواگونه در گوشش گفت–.. نیکولاس داره خسته میشه..
آرگوت آنقدر مدهوش بود که هیچ واکنشی به نیکولاس نشان نداد، او با ملایمت گیسوان مزاحم را از حاشیه‌ی صورت آرگوت کنار زدو باره دیگر گفت– آرگوت صدامو میشنوی؟..
بنظر می رسید این نوازش‌ها و لحن ملایمش روش همیشگی آنان باشد چراکه پدرش با صبرو وسواسی خاص اینکار را میکرد. لارا بخاطر می آورد که آرگوت به او گفته بود بیرون کشیدن دندانها چقدر برای یک خوناشام دشوار است و اکنون بچشم میدید نیکولاس دراین سالها با چه ظرافتی رفع عطش او را کنترل میکرده
نیکولاس– ..هی اهریمن… چیزی نمونده بیهوشم کنی..
پیشانی‌اش را به سر آرگوت مماس کردو درحالی که لبخند محوی برصورت پردردش نشسته بود گفت– دیگه کم کم باید تمومش کنی مرد..آرگوت؟..
با دست آزادش دست آرگوت را گرفت و باره دیگر در گوشش نجوا کرد– آرگوت.. صدامو میشنوی رفیق؟..
آرگوت پلکهایش را برهم فشرد، لحظه‌ای تنفسش نامرتب شدو سپس لبهایش برمچ نیکولاس لغزیدند
تقلایش برای جدا شدن از شاهرگ او آغاز شده بود و لارا داشت از نگرانی تلف میشد!
نیکولاس پیشانی‌اش را مماس با سر آرگوت نگه داشت، برای جدا کردن دستش با او همکاری کردو حتی روی موهای او بوسه‌ای زد
آرگوت آرواره‌اش را با احتیاط پس کشید و دستش را مقابل دهان و بینی‌اش فشرد.
نیکولاس– تموم شد.. اینبارم از پسش براومدی..
آرگوت نفس نفس میزد و چشمانش بسته بود، پیشانی‌اش بخاطر تلاطمی که در درونش برپا بود چین خورده و بی‌نهایت کلافه بنظر می رسید
نیکولاس اصلا از او دور نشد، لارا با خود میگفت شاید بهتر است کمی فاصله بگیرد تا بوی خون بازهم آرگوت را تحریک نکند ولی برخلاف تصورش چند لحظه بعد او مشامش را به انبوه گیسوان طلایی نیکولاس فرو برد و چندیدن مرتبه عمیق نفس کشید
بنظر می رسید میخواهد با تنفس بوی گیسوان نیکولاس حواس خود را از خون پرت کند
سرش بر شانه‌ی نیکولاس رها بود و مدتی بعد همانجا آرام گرفت
نیکولاس بازویش را دور شانه‌ی عریض آرگوت حلقه کردو نیم نگاهی به او انداخت:
نیکولاس– روبراهی؟
آرگوت لبخند محوی به او تحویل دادو درسکوت به حاشیه‌ی صورتش خیره ماند. انگشتان دستی را که از آن نوشیده بود در دست میفشردو آنجا در جوار نیکولاس چنان آرامشی داشت که قلب لارا را تکان داد!
آرگوت– نیک..
او به نجوا نام نیکولاس را زمزمه کردو سپس گفت– من نمیخوام ازدواج کنم..
نیکولاس بدون اینکه ذره‌ای از لحن و حرف او جا بخورد سرش را بر سر آرگوت خواباندو گفت– دخترم خوشبختت میکنه..
آرگوت پلکهایش را برهم گذاشت و زمزمه کرد– حتی نمیخوام خوشبخت شم..
نیکولاس بالحنی دلسوز و صمیمی گفت– فکر کردی نمیفهمم تو این سالا چقدر تنها بودی و بخاطر من رنج کشیدی؟..
آرگوت زیرلب گفت – من این رنجو دوست دارم
نیکولاس بازویش را دور شانه‌ی او فشردو گفت– میدونم همون حسی رو داری که من بخاطر ازدواج با لیندا داشتم، ولی مَرد باور کن همه چیز روبه‌راه میشه و بلاخره قلبت آروم میگیره..

┄──┄┅═●◉✿◉●═┅┅──┄

آنشب اصلا نتوانست بخوابد، صبح روز بعد هم صورتش از بیخوابی افتضاح بود! مادرش غرغر کنان او را به حمام برد و تا میتوانست از وضعیت صورتش درچنین روزی گلایه کرد. لیندا میگفت او عروس کم سن‌وسال بی‌تجربه‌ای‌ست و به همین خاطر خودش شخصاً میخواهد بدنش را بشوید. لارا مخالفتی نکرد، میدانست چرا میخواهد اینکار را بکند. لیندا قطعاً فوجی از نصیحت‌های مادرانه‌ی شرم‌آور برای شب ضفاف آماده کرده بود که میخواست به لارا بگوید و او هیچ راهی برای گریز از این وضعیت نداشت. حتی نمیتوانست اعتراض کند چراکه تمام این اتفاقات با موافقت خودش انجام گرفته بود و اکنون کسی به او مجالی برای ناز کردن و بهانه گرفتن نمیداد.
لارا– مامان نولان کجاست؟
لیندا تاسی آب روی موهای او ریخت و درحالی که با دقت سرش را وارسی میکرد گفت– پیش جناب آرگوت..اون خیلی بچه دوس داره!..
این را گفت و لبخند زد. لارا نمیدانست وقتی دراینده سالها از ازدواجش بگذرد و خبری از بچه نباشد مادرش چه واکنشی نشان خواهد داد!
لیندا با وسواس موها و بدن لارا را شست و حتی بنظر می رسید کمی هم استرس داشته باشد!
لارا نگاهی به بدن روشنش درآب حوض انداخت و به زمزمه پرسید–مامان؟
لیندا– بله عزیزم؟
لارا– شما دیگه ناراحت نیستین که من با ایشون ازدواج میکنم؟
سوال او باعث شد سرعت شستوشوی لیندا کم شود و لحظه‌ای به فکرفرو برود:
لیندا– جناب آرگوت.. اون مرد بینظیریه.. از نظرم بی انصافی بود احساسات پدرانه‌ای که نسبت تو داره رو نادیده بگیریم ولی دیگه چه میشه کرد؟.. اونچه که مسلم ما داماد بی‌نقصی داریم..
لیندا می گفت امشب لازم است ترس و بهانه‌جویی را کنار بگذارد و فقط تسلیم شوهرش باشد چراکه تقلای او همه چیز را سخت‌تر خواهد کرد. لارا با گونه‌های سرخ شده به مادرش می نگریست و باخود فکر میکرد اصلا بعید است به این زودی‌ها اتفاقی بین او و آرگوت رخ دهد!
دستپاچگی و هیجان به کنار، لیندا درست مثل شوهرش برای مراسم ازدواج مشتاق و خوشحال بود. اقوام درجه یک دیگر رسیده بودند و آرایشگرها بلافاصله پس از خروج از حمام سراغ او آمدند. مادربزرگهایش به اتفاق عمه ریچل و خاله آنا گاهی رفتارهای آزاردهنده‌ای بروز می دادند ولی اینکه لیندا نسبت به آنان بی‌تفاوت بود لارا را دلگرم میکرد
ابروهایش را کمی چیدند و جواهرات سنگینی به او وصل کردند که آزارش میداد! لباس عروسی بسیار زیبا بود و دنباله‌ی بلندی داشت لارا بجای اینکه از دیدنش ذوق زده شود ماتم گرفت! چطور میخواست باآن لباس راه برود ؟
جمعیت حاضر در قصر رفته رفته بیشتر می شدند و لارا اصلا نفهمید زمان چگونه گذشت اما وقتی از پنجره به بیرون نگریست چیزی به مغرب نمانده بود!
بلاخره کار آرایشگرها تمام شدو لباسش را نیز به تنش کردند. لیندا با دستپاچگی اعلام کرد که باید برود و لباس مخصوصش را به تن کند، خلاصه تنها چند دقیقه بعد اتاق خالی شدو او با یک دنیا نگرانی تنها ماند!
روی یک صندلی نشست و درحالی که باانگشتر هدیه‌ی آرگوت در دستش ور می رفت لبش را گزید تا مبادا گریه کند.
در این دقایق آخر، نسبت به همه چیز تردید پیدا کرده بود! هنوز تصاویر دیشب را به یاد می آورد، آنطور که آرگوت سرش را برشانه‌ی نیکولاس گذاشته و آرام گرفته بود، او هیچ وقت نمیتوانست اینطور باعث آرامش آرگوت شود، او اصلا بلد نبود چطور باید آرگوت را خوشبخت کند و اکنون مرکز یک ضیافت بزرگ ازدواج بود!
– اینجارو ببین..
ماروین پس از دیدن او لبخند پررنگی زدو وارد اتاق شد، در آن کت بلند اشرافی و دستمال گردن ابریشمی درست مثل آقاها شده بود!
ماروین– چقدر خوشگل شدی!
لارا با دیدن او از جا برخاست و آهی از روی آسودگی خاطر کشید:
لارا– وای ماروین.. تو فرشته‌ی نجاتی چیزی هستی که همش اینجور موقع‌ها میرسی؟
اخم‌های ماروین کمی درهم رفت و درحالی که یک قدمی لارا ایستاده بود گفت– مگه چی شده؟..تو همینو میخواستی! داری باهاش ازدواج میکنی..
لارا باره دیگر روی صندلی وا رفت و صورتش را در دستانش پنهان کرد– دارم از استرس میمیرم! عجب غلطی کردم.. همه‌ی اینا برای من خیلی زود بود!..
خنده‌ی صمیمی دورگه‌ی ماروین درفضای اتاق چرخیدو سپس گفت– ببین نمیخوام اوضاعتو بدتر کنم خبر داری پدرت اجازه نداده امشب برین به عمارت آرگوت؟
فوراً سرش را بلند کرد و با چشمان درحدقه گرد شده به ماروین نگریست– چی؟؟ جدی میگی؟؟ اخه..آخه چرا؟..
ماروین که لبخند کجی به لب داشت روی صندلی درمقابل لارا نشست و گفت– آخه تو چقدر خنگی! پدرت میدونه اگه شما امشب به سابجیک برین آرگوت به این زودیا بهت دست نمیزنه، میخواد شمارو اینجا نگه داره تا مطمئن شه واقعا زن و شوهر میشین!
دهانش از حیرت نیمه باز مانده و انگشتان دستش به همین زودی‌ یخ بسته بود! سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو با ناباوری گفت– نـه.. بابا نمیتونه اینقدر بدجنس باشه!…
ماروین چشم غره‌ای نثار او کردو درحالی که پاهایش را روی هم می انداخت گفت– نه اینکه تو بدت میاد!
لارا که دستپاچگی‌اش دوچندان شده بود و منقطع نفس میکشید گفت– من نه..ولی آرگوت..اون.. آخه اصلا آماده نیست..
ماروین پوزخندی زدو بالحنی سرزنشگرانه گفت– گائـ*دن که آمادگی نمیخواد! تو بهتره واسه خودت دل بسوزونی که قراره بری زیر یه خوناشام.. نشستی غصه‌ی احساسات اون مردگنده رو میخوری؟!..
درمواقع عادی لارا باید بخاطر این گستاخی چیزی بسوی ماروین پرت میکرد ولی آنلحظه متحیرتر و مضطرب‌تر از آن بود که چنین واکنشی نشان دهد.
نگاهش را به انگشتان لرزان دستش دوخته بود و هرازگاهی حتی فراموش میکرد آب دهانش را قورت بدهد!
ماروین– هی لارا..
نگاه ماتم زده‌اش را به سوی ماروین کشید و او بالحنی آرام گفت– من باورم نمیشه که تو عروس شدی
نگاه دقیقی به لارا درآن لباس سفید انداخت و درحالی که لبخند محوی برلب داشت گفت– یه لحظه بلند میشی؟
لارا از جا برخاست و همانطور که به پیش آمدن او می نگریست گفت– چیزی.. شده؟..
ماروین به او نزدیکتر شدو لحظه‌ای بعد لارا درآغوشی صمیمی قرار گرفت. ابتدا کمی تعجب کردو سپس سرش را باآرامش برشانه‌ی او گذاشت، ماروین درحالی که کمر او را آرام نوازش میکرد گفت– وقتی بری به عمارت آرگوت، اونجا تو شهر مایی.. هروقت که بخوای میام دنبالت..
لارا بازوانش را دور کمراو حلقه کردو چند لحظه‌ای پلکهایش را برهم گذاشت، بغض صدایش را لرزاندو به نجوا گفت– من نمیدونم چیکار کنم .. آرگوت منو نمیخواد و بابا مجبورش کرده.. نمیدونم چطور رفتار کنم..
ماروین باحالتی اطمینان بخش او را کمی بخود فشردو گفت– نترس لارا، همه چیز درست میشه.. فقط یادت باشه که مردا از دخترای غمگین خوششون نمیاد. جلوی آرگوت اینجوری ماتم زده نباش، تا تو نخندی اونم نمیتونه بخنده
بازوانش را از دور لارا شل کردو دستان سرد او را در دودستش گرفت. او گرم و دلپذیر بود و تماشای صورت برنزی جذابش که لبخند اطمینان بخشی به لب داشت لارا را دلگرم میکرد
لحظاتی همانطور دستان لارا را گرفته بودو به صورتش می نگریست، درنهایت چشمکی زدو آهسته گفت– حالا که نگات میکنم.. زیادم بدم نمی اومد اگه عروس من میشدی..
حرفش باعث شد پس از ساعاتی طولانی لبخند برلب لارا بنشیند، ماروین تنها چند وجب بااو فاصله داشت و آنلحظه سرش را کمی بسوی لارا خم کرد، ابتدا فکر کرد او میخواهد چیزی در گوشش بگوید ولی نفس گرمی به صورتش خوردو ماروین لبش را بسیار سبک بر گوشه‌ی لب لارا گذاشت!
تماسی بسیار سطحی و کوتاه بود و شاید تنها دوثانیه طول کشید ولی بشدت لارا را متحیر کرد! با شگفتی به چشمان کشیده‌ی ماروین نگریست و گفت– این چی بود!..نکنه تو عاشق منی؟!!..
ماروین– چی؟!
لارا را رها کردو یک قدم از او فاصله گرفت، لارا دست برسینه‌ی خود کوبیدو گفت– نکنه..نکنه با این ازدواج دارم قلب تو رو هم میشکنم؟!..
ماروین یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت– چرت و پرت نگو لارا! چرا فوری گردن آدم میفتی!؟
لارا قدمی بسوی او برداشت و اصرار ورزید– وای ماروین راستشو بگو! تو دوسم داری؟؟..
ماروین پوفی کشید و چشمانش را درقاب چرخاند– نه! این فقط یه بوسه بود چرا شلوغش میکنی؟؟..
همانجا ایستاده بود و با نگرانی به ماروین می نگریست، او برای لارا بسیار عزیز بود و آنلحظه با تصور اینکه ممکن است احساساتش را جریحه‌دار کرده باشد آشفته شد
ماروین– از فردا تو دیگه یه زن متأهلی، این فقط یجور خداحافظی بود همین!
دستش را به کمرش زدو نگاه چپی به لارا انداخت– بی جنبه چرا اینقدر سریع توهم ورت میداره؟!
هنوز جمله‌ای از دهانش درنیامده بود که کسی چند مرتبه در کوفت و سپس نیکولاس پا به اتاق گذاشت. لباس فاخر قرمزرنگی که با سرشانه‌های طلایی آزین شده بود به تن داشت و گیسوانش را پشت سرش جمع کرده بود. سرحال و مشتاق بسوی لارا آمدو گفت– چه عروس زیبایی..
لارا که هنوز گوشه چشمی به ماروین داشت خطاب به پدرش گفت– باید بریم؟ واقعا الان وقتشه؟؟..
لارا میدانست که پدرعروس باید عروس را همراهی کند و به همین خاطر آنلحظه دستپاچه شد.
نیکولاس– اره دخترم، داره دیر میشه
ناخوداگاه به ماروین نگریست، او آسوده خاطر به صورت خود اشاره کردو گفت– لبخند یادت نره!
ادای احترام کوتاهی بسوی لرد نیکولاس کردو سپس از آنجا خارج شد، لارا بلافاصله با هول و ولا چند قدم سریع بسوی پدرش برداشت و پرسید– بابا..شما واقعا اجازه نمیدین منو جناب آرگوت امشب به سابجیک بریم؟؟..
نیکولاس بااحتیاط موهای او را نوازش کردو همانطور که تور سبک زیبایی را روی صورتش می انداخت گفت– بهتره چند روزی همینجا بمونید، باید یکم مراقب شما باشم تا این روزای اول بگذره
لارا– ولی آخه بابا هیچکدوم اینا خواسته‌ی جناب آرگوت نبوده.. این.. این دیگه زیاده روی نیست؟..
نیکولاس لبخند اطمینان بخشی به او زدو گفت– نگران نباش عزیزم، فراموش نکن من خیلی بهتر از تو آرگوت رو میشناسم. اون همیشه برای همه چیز تردید داره و من باید هلش بدم جلو
چندلحظه‌ای درسکوت به صورت لارا که اکنون زیر پرده‌ی لطیفی از حریر بود نگریست و سپس گفت– باورم نمیشه دخترم اونقدر بزرگ شده که داره ازدواج میکنه..
بوسه‌ای طولانی بر پیشانی لارا زدو سپس از او خواست بازویش را بگیرد تا وارد مجلس شوند. لارا نفس عمیقی کشید و سعی کرد لرزش بدنش را کنترل کند، با پدرش همراه شدو همانطور که با زانوهایی سست پیش می رفت گفت– بابا تعدادشون خیلی زیاده؟!..اون بیرون خیلی آدم هست؟..
نیکولاس– مجبور نیستی بهشون توجه کنی عزیزم، نگاهت به دامادت باشه..اون لباس سفید پوشیده!
لارا– واقعا؟! تاحالا ندیدم رنگ روشنی بپوشه..
نیکولاس– خب من بازم یکمی مجبورش کردم
لارا– اوه بابا شما آخر اونو فراری میدید!
تالار بزرگ گوش تا گوش مملو از اشراف‌زادگان بود، طاق‌های گل و لوسترهای طلایی مجلل از سقف و دیوارهای آویخته بودند، فرش قرمز بلندی از اینسوی قصر تا محلی که به آرگوت ختم میشد کشیده بودند و دو سمت فرش میهمانان حریصانه قدم به قدم او را زیرنظر داشتند!
دوقلوهای خردسال خاله آنا لباسهای سفید چین داری به تن داشتند و به موهای خود گل زده بودند در مسیر حرکتش گلبرگ‌ می ریختند و همه چیز درچنان ظرافتی پیش می رفت که لارا زمین‌خوردن خود را درآن حتمی می دید!
لارا– بابا..من الان میفتم زمین!..
نیکولاس– من هواتو دارم، بهم تکیه کن عزیزم
همانطور که در جمعیت پیش می رفتند حضار به نشانه‌ی احترام سرشان را بسوی لُردنیکولاس خم میکردند تبریک می گفتند، در انتهایی ترین صف، جایی که دیگر چندان فاصله‌ای با آرگوت نداشتند، لرد هکتور، بانولوریانس و ماروین صمیمانه به آنها لبخند زدند و درنهایت مادرش لیندا درحالی که نولان یک ماهه را دربغل داشت و هماهنگ با شوهرش لباس قرمز زیبایی به تن کرده بود اشک ریزان با نگاهش آنها را بدرقه میکرد
نیکولاس او را تا یک قدمی آرگوت همراهی کردو سپس لارا روبه روی دامادش قرار گرفت، میدانست او محزون و مردد است و ازینکه با چنین چهره‌ای مواجه شود واهمه داشت ولی درنهایت نگاهش را ارام بالا کشید، لباس سفید دکمه‌های نقره‌ای و دستمال گردن ابریشمی او را از نظر گذراندو به چهره‌ی آسمانی‌اش که روشنی لباس را مثل آینه منعکس میکرد نگریست
گیسوان مواجش از یک سمت شانه رها بود و چشمان سیاهش نجیب و باوقار به چهره‌ی لارا دوخته شده بود. آنلحظه لبخند مهربانی به روی لارا زدو آهسته گفت– مثل اینکه بدجوری ترسیدی
لارا میدانست چرا اینکار را میکند، او نمیخواست چنین روزی را برای لارا خراب کند و همین باعث شد قلبش فشرده شود. تور را با ملایمت از صورت لارا کنار زدو زمزمه کرد– چقدر مشتاق روزی بودم که تورو توی لباس عروسی ببینم..
لارا از گوشه‌ی چشم نگاهی به ماروین انداخت و به یاد آورد که باید لبخند بزند، نمیدانست چقدر دراین کار موفق عمل کرده ولی سعی کرد حدقل کمی تظاهر کند که سرحال است
کشیش پیمان ازدواج را قرائت میکرد و لارا خداخدا میکرد موقع بیان کردن آن را فراموش نکند!
لارا– من..گشنمه!..
آرگوت– جداً الان این چیزیه که بهش فکر میکنی؟
لارا– ..آخه اونا اصلا بهم نهار ندادن..
آرگوت– که اینطور!
لارا– آره..گمونم یادشون رفت..
مکالمه‌ی احمقانه‌ای بود ولی لارا هیچ چیز دیگری برای گفتن به ذهنش نمی رسید. پیمان ازدواج قرائت شدو درحساس‌ترین لحظه‌ی عمر لارا کشیش رو به آرگوت گفت– لطفاً عروس رو ببوسید
فرشته‌ی سفیدپوشی باشانه‌های عریض و نگاهی باوقار بسوی او خم شد، عطر آتش و مگنولیا درمشامش پیچید و لب داغ و اَبری آرگوت درشکاف لبهایش لغزید..
« اکنون شما را زن و شوهر اعلام میکنم »
لحظه‌ای زانوهای سستش لرزیدند و همانموقع بازوی آرگوت محکم و مطمئن دور کمر او حلقه شد، لارا را به آغوش خود فشردو لبش را به نرمی جدا کرد
درمیان هیاهوی کف‌زدن‌ها و تبریک گفتن‌های حضار نگاهش با نگاه آرگوت تلاقی شدو علیرغم آن همه تلاشی که کرده بود درنهایت به گریه افتاد!
سرش را در سینه‌ی آرگوت فرو برد و گفت– معذرت میخوام! بخاطر همه چیز متاسفم!..من قلب شمارو شکستم..
صدای گرم آرگوت درگوشش نجوا شد– گریه نکن فرشته‌ی من..
لیندا و نیکولاس اولین کسانی بودند که بسوی آنها آمدند، لیندا درحالی که اشک شوق می ریخت درآغوش آرگوت فرو رفت. نیکولاس بازویش را روی شانه‌ی دخترش انداخت، ضربه‌ی صمیمانه‌ای به بازوی آرگوت زد با شیطنت گفت– از حالا تو داماد منی پسر! من حق پدری به گردنت دارم
جشن و پذیرایی را آغاز کردند و لارا خداراشکر میکرد که با وجود آن لباس کسی چندان انتظار رقصیدن از او ندارد! اشک ریختنش پایان یافته بود چراکه زنان دست از سرش برنمیداشتند، کسانی پیش می آمدند و به او تبریک می گفتند که لارا اصلا تابحال آنها را ندیده بود!
آرگوت دست او را گرفته بود و کمکش میکرد با آن لباس راه برود، لارا میدانست در قلب او چه خبر است. حواسش بود که نگاهش درجمع همش درتعقیب نیکولاس است و بسختی آرامش خود را حفظ میکند. اندکی بعد مجالی یافتند و پشت میزی دونفره نشستند . آرگوت مطابق معمول نگاهش بدنبال نیکولاس بود و لارا آنلحظه جداً از شدت وابستگی آرگوت به نیکولاس خنده‌اش گرفت!
سرش را پایین آورد و درحالی که با انگشترش ور می رفت و لبخند به لب داشت گفت– خیلی دوس داشتین بابا جای من بود نه؟
آرگوت با خیال اینکه او کنایه میزند بسویش برگشت و گفت– میخندی؟
لارا میخواست به او نشان دهد قرار نیست همه چیز بین آنها خشک پیش رود و چون اکنون متأهل هستند آرگوت نباید درباره‌ی چنین چیزهایی راحت حرف بزند به همین خاطر لبخندش را روی لب حفظ کردو با صمیمیت گفت– راستش شما یجوری به بابا نگاه میکنید انگار کسی میخواد اونو ازتون بگیره!
آرگوت نیز متقابلا لبخند زدو همانطور که پاهای بلندش را روی هم می انداخت گفت– لارا اونجوری که فکر میکنی نیست، پدرت برای من مفهوم خیلی بزرگتری داره.. اون.. الگوی منه..
لارا– پس چرا بخاطر بابا ناراحتید؟ اون که همیشه پیش شماست.. رفتارتون یجوریه انگار من قراره میون شمارو بهم بزنم
آرگوت گیسوانش را با تکانی سبک به حاشیه فرستادو گفت– اینجوری بنظر میرسه؟ نه لارا من اصلا به هیچکس اجازه نمیدم نیکولاسو ازم دور کنه، اتفاقا نگرانی من بیشتر بخاطر توء
لارا نگاه متعجبی به او انداخت و سرش را کج کرد– بخاطر من؟
آرگوت نفس عمیقی کشید و گفت– تو برای من خیلی ارزشمندی ، همیشه بودی! حالا من با دختری که تو دستای خودم بزرگ شده ازدواج کردم و نمیدونم بعدش چه غلطی قراره بکنم
لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشردو خندید، سرش را آرام تکان دادو گفت– حالم داره از خودم بهم میخوره!
لارا دوباره سرش را پایین گرفت و باخجالت زدگی گفت– شما میدونید بابا نمیذاره ما امشب بریم سابجیک آره؟
آرگوت نگاهی به خیل مهمانان انداخت و گفت–..من پونزده سال پیش مجبورش کردم ازدواج کنه و بعد از یک هفته به زور فرستادمش به خوابگاه لیندا… حالا اون میگه دست کم یک هفته باید اینجا بمونیم..
پس از مکثی کوتاه خندید و ادامه داد– حس میکنم داره انتقام میگیره!
تعدادی میهمان بسویشان آمدند و آنها بالاجبار به خوش و بش پرداختند. ساعاتی گذشت و شام صرف شد، آرگوت لبخند میزد و پیوسته به لارا توجه نشان میداد. او بی نهایت به غرور لارا و نیکولاس اهمیت میداد و این موضوع لارا را غمگین‌تر میکرد.
از دور ماروین را می دید که با تعدادی از دختران و پسران همسن خودش معاشرت میکردو می خندید، غصه‌اش دو چندان شد! از این به بعد دوستی او و ماروین هم تحت تاثیر این ازدواج کمرنگتر میشد و هربار که کسانی را اطراف ماروین میدید حسادت می کرد
✦ ✦ ✦

تعدادی توت فرنگی در ظرف ریخت و رو به مادرش پرسید– حالا راستی راستی همشون رفتن؟
لیندا درحالی که نوزاد گریانش را دربغل تکان میداد گفت– آره، پدربزرگتم همین نیم ساعت پیش راهی شد. این ازدواج اونقدری برای همه غافلگیرکننده بود اشتیاقی برای بیشتر موندن نداشتن
مراسم به اتمام رسیده بودو میهمانان گروه گروه به منازلشان بازگشتند، لارا از شر آن لباس عروس دستوپاگیر خلاص شده بود و اکنون دراتاق پدر و مادرش خستگی در میکرد.
آنلحظه با افکاری مغشوش به توت‌فرنگی‌هایی که درظرف چیده بود نگریست و آهسته گفت– بابا ناراحت نشد؟ رفتار مهمونا امروز یکم..
لیندا کمی قربان صدقه‌ی نولان رفت و درپاسخ به او گفت– پدرت از خداشه مدام به یه بهانه‌ای لج اونارو دربیاره. از این کار لذت میبره
چند لحظه‌ای آنجا نشست و سپس درحالی که ظرف توت‌فرنگی را باخود حمل میکرد از جا برخاست، هنوز چند قدمی با در فاصله داشت که مادرش گفت– داری میری؟ میدونی کدوم اتاقو براتون آماده کردیم؟
گونه‌هایش سرخ شدو سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد. لیندا لبخند مهربانی به او زدو گفت– فقط امشبو سخت نگیر باشه؟
نمیتوانست چیزی بگوید، خجالت کشیده بود و کمی هم دستپاچه بود. باره دیگر سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو لیندا با شب بخیر صمیمانه‌ای او را راهی کرد. از اتاق خارج شدو یک قدم که برداشت نیکولاس را دید که به آنسو می آمد، سعی کرد اصلا به چشمان پدرش نگاه نکند و فقط بی‌سروصدا از کنارش بگذرد.
لارا–…شب بخیر بابا..
نیکولاس میدانست که او معذب است، درحالی که از کنارش عبور میکرد دست نوازشی برسرش کشید و گفت– شب بخیرعزیزدلم
ابتدا به اتاق خودش برگشت و لباس خواب پوشید، البته آنچیزی که مادرش برایش گذاشته بود بسیار متفاوت و بدن‌نما بود آنقدر که لارا حتی با تماشایش استرس می گرفت به همین خاطر اصلا سمت آن هم نرفت. نمیدانست امشب قرار است چه اتفاقی بیفتد، نیکولاس درطول مراسم و بعد از آن هیچ حرف و سخنی که مبنی بر فشار آوردن به آرگوت باشد نزده بود و یا حداقل لارا چنین چیزی از او نشنیده بود. آنها قرار بود یک هفته آنجا بمانند و دست کم چند روزی وقت داشتند! میدانست آرگوت به این زودی تمایلی برای اینکار ندارد بااینحال آنشب برای او شب پر اضطرابی بود. دوره‌ای جدید در زندگی‌اش آغاز میشد که لارا در مواجهه باآن بسیار بی تجربه بود. وقتی لباس خواب می پوشید نگاه دقیقی به بدن خود انداخت و مطمئن شد عرق نکرده باشد، به موهایش شانه کشید و برای سومین بار در آن روز دندانهایش را شست. در نهایت چندین مرتبه نفس عمیق کشید، ظرف توت‌فرنگی را برداشت و بسوی محلی که قرار بود خوابگاه مشترک او و آرگوت باشد راهی شد
آنجا اتاق بزرگی بود که چندین پنجره‌ی عریض بسوی منظره‌ی کوهستان داشت، قبلا به مهمانان مهم اختصاص داده میشد و ازین پس قرار بود میزبان آنها باشد. نمیدانست آرگوت هنوز در اتاق خودش است یا آنجا، چند لحظه‌ای پشت در این پا و آن پا کردو سپس وارد شد
مشعل‌ها و شمعدان‌ها همه روشن بودند و اتاق از عطر گلدان‌های گل مملو بود. نور نارنجی گرم شعله‌ها و فضای مطبوع اتاق بسیار دلپذیر بنظر می رسید و لارا چند قدم که پیش رفت آرگوت را همانجا دید. او کمی دورتر از تخت اشرافی بزرگی که نرده‌هایش با پرده‌های حریر پر زرق و برق آذین شده بود، برروی مبلی نشسته و بنظر می رسید درحال مطالعه‌ی تعدادی دست نوشته است. لارا نواری از گیسوان خود را پشت گوش فرستاد و درحالی که تماماً سعی داشت اضطراب خود را پنهان کند بسوی او رفت
روی مبلی که درست کنار او بود نشست و نیم نگاهی به او انداخت، آن کت سفید بلند را کنده بود بااین حال بقیه‌ی لباس‌های رسمی را هنوز به تن داشت و آنقدر حواسش جمع نوشته‌ها بود که لارا برای حرف زدن مردد ماند. چند لحظه بعد درست زمانی که چشم به ظرف توت فرنگی‌هایش دوخته بود آرگوت آهسته گفت– چرا ساکتی؟
کاغذی را که در دست داشت روی میز گذاشت یکی دیگر را مقابل چشمان خود گرفت.
لارا– مثل اینکه کار دارید، نمیخواستم مزاحم بشم..
آرگوت بدون اینکه چشم از نوشته‌ها بگیرد گفت– نه، نامه‌های تبریک یسری از تجاره. چیز مهمی نیست
لارا– ..اها..
به نیمرخ آرام و زیبای آرگوت نگریست و لحظه‌ای با به یادآوردن اینکه این مرد اکنون شوهر اوست دلش غنج زد. ناخودآگاه لبخند برلبش نشست و گفت– من براتون.. یکم توت‌فرنگی بوس‌دار آوردم..
حرفش باعث شد آرگوت لحظه‌ای دست از مطالعه بکشد و نگاهش را بسوی او بچرخاند.
آرگوت– توت فرنگیِ چی؟
لارا ازینکه توجه او را جلب کرده کمی ذوق زده شد، نمیدانست کاره او ممکن است چقدر از نظر آرگوت احمقانه بیاید ولی یکی از توت فرنگی‌ها را برداشت و بوسه‌ای رویش زد سپس دستش را بسوی دهان آرگوت دراز کردو گفت– توت فرنگی بوس‌دار..
چشمان سیاه آرگوت زیر آن مژگان پرپشت به او دوخته شده بودند و ابتدا لارا کمی از نگاه او خجالت کشید ولی ثانیه‌ای بعد درست مثل آنروزی که برای اولین بار لقمه در دهان او گذاشته بود لبخند برچهره‌اش نشست و باعث شد لارا دوباره ذوق زده شود. گازی از توت‌فرنگی که در دست لارا بود زدو سپس باره دیگر به کاغذش نگریست. لارا باقی مانده‌ی آن توت فرنگی را به دهان خود گذاشت و با اشتیاق به جویدن و قورت دادن آرگوت نگریست. چند تای دیگری برداشت و بااینکه آرگوت اصلا نگاهش نمیکرد قبل از اینکه انها را به دهان او بگذارد بوسید. حتی وقتی آرگوت چندان توجهی به او نداشت، از اینکه به هرطریقی به او عشق بورزد لذت میبرد
لارا– میدونید امروز چی شد؟..
آرگوت درحالی که مشغول جویدن بود اهسته صدایی از گلوی خود درآورد– هوم؟
لارا توت فرنگی جدیدی را به دهان او نزدیک کردو گفت– ماروین منو بوسید…اینجای لبمو..
آرگوت کمی تعجب کردو به او نگریست، گازی از توت فرنگی زدو پرسید– واقعا؟
لارا بقیه‌ی میوه را به دهان خودش گذاشت و سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد. آرگوت کم کم کاغذها را کنار گذاشت و همانطور که به پشتی مبل تکیه میزد گفت– ماروین کارای عجیبی میکنه
لارا که با به یادآوردن واکنش ماروین خنده‌اش گرفته بود گفت– من یهو دستپاچه شدمو بهش گفتم نکنه تو عاشقمی؟؟ اونم مثل همیشه دادو بیداد راه انداخت که اینقدر دچار توهم نشم!
آرگوت متقابلا لبخندی صمیمی به روی او زدو گفت– عزیزم میدونم شما دوتا خیلی به هم وابسته‌اید ولی هردوتون دیگه بزرگ شدید و لازمه حدو حدودی رو رعایت کنید
لارا چشمانش را درقاب چرخاندو نالید– ای وای بازم شروع شد…چشم جناب آرگوت چشــم..

نوشته رمان عشق اهریمن پارت۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا