دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان عشق اهریمن پارت آخر

رمان عشق اهریمن

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان فوق وارد شوید

******
*دو سال بعد*
لارا– اصلا فکرشو میکردین به این زودی میوه بده؟
نگاهش را از شاخه‌های جوان درخت گرفت و بسوی آرگوت چرخید. نسیم بهاری گیسوان او را بهم ریخته بودو حالا تلاش میکرد صورتش را از شر تارهای مزاحم خلاص کند
آرگوت– اینجوری که تو بهش می رسیدی تعجب نمیکنم
لارا باره دیگر مشتاقانه به سیب‌های سرخ تروتازه‌ای که از شاخه‌ها آویزان بود نگریست. نهالی که بر مزار رُهان روییده بود حالا رشد کرده و دیگر هم قد آرگوت بود. آنسال برای اولین بار میوه داده بود، البته نه چندان زیاد ولی لارا از دیدنشان ذوق زده میشد
لارا– گمونم حالا دیگه رسیده.. میتونم یکیشوو..
این را گفت و دستش را بسوی شاخه‌ای دراز کرد تا یکی از سیب‌ها را بچیند، کمی برای او بلند بود بااینحال لحظه‌ای بعد دو دست آرگوت بر پهلوی او نشست و به آرامی بلندش کرد..
پس از اینکه یکی از انها را چید، ابتدا بسوی آرگوت گرفت و گفت– اول شما..
آرگوت لبخند مهربانی به او زد و گفت– اول مامانش، مگه نگفتی پسرت اونارو برای تو فرستاده؟
نگاهی به مزار رُهان که پوشیده از چمن و غنچه‌های بنفشه بود انداخت و دلش لرزید. گریه‌اش گرفته بود ولی نه از غم، کودک او حتماً حالا در بهشت زندگی میکرد و از اینکه مادرش داشت از آن سیب‌ها میخورد ذوق زده میشد
اولین گاز را که زد شیرینی مطبوعی دردهانش حس کردو بی اختیار دستش را روی قلبش گذاشت. درحالی که رو به مزار رُهان ایستاده بود بازوان قوی آرگوت از پشت بدورش حلقه شدو در آغوش گرم او قرار گرفت. آرگوت بوسه‌ای روی موهای او زدو گفت– چطوره؟
لارا اولین گازش را قورت دادو سرش را کمی به عقب هائل کرد تا بتواند گریبان و زیر چانه‌ی آرگوت را ببیند. لحظه‌ای از چیزی که میخواست بگوید خجالت کشید ولی درنهایت گفت– مزه‌ی شمارو میده..
ارگوت که انتظار شنیدن این حرف را نداشت سرش را بسوی او خم کردو درحالی که می خندید گفت– جلوی بچه اینقدر بی حیا نباش!
لارا صورت زیبا و مهربان او را از نظر گذراند و بسوی سینه‌اش چرخید، خودش را به او چسپاندو زمزمه کرد– وای خدا.. من چقدر خوشبختم..
آرگوت کمی بیشتر او را بخود فشردو سپس گفت– چن تا از این سیبا برای پدرو مادرت ببریم.. گمونم چن تایی‌یم به ماروین برسه نه؟
لارا با حرص چشمانش را درقاب چرخاندو گفت– اون عقده‌ای دیگه شورشو دراورده! انگار قبل از اون هیچکس خواهر کوچیکتر نداشته!
خنده‌ی آرام و موزون آرگوت را نزدیک گوشش شنید و او گفت:
آرگوت– مشخصه که تو اصلا حسودی نمیکنی
لارا برای اینکه موضوع صحبت را تغییر دهد کمی از آغوش او فاصله گرفت و همانطور که سیب را به دهانش نزدیک میکرد گفت– نوبت شماست..
آرگوت سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– من یچیز خوشمزه تر میخوام..
ابتدا منظور آرگوت را متوجه نشد تااینکه او بسوی لارا خم شدو لبش را در شکاف لب او لغزاند. به گرمی از لارا کام گرفت و سپس باره دیگر گفت– حالا من بهترم یا سیب پسرت؟
لارا به چشمان شبگون درخشان او نگریست و خنده‌اش گرفت! آرگوت در یک حرکت غافلگیر کننده او را در آغوشش بلند کردو همانطور که بسوی پله‌های ورودی عمارت میبرد گفت:
آرگوت– نخند بانو لارا! بهت ثابت میکنم هیچی مزه‌ی منو نداره!
لارا– حالا کی اینجا داره حسودی میکنه من یا شما؟!
آرگوت زیرکانه موضوع صحبت را تغییر داد:
آرگوت– تاکی قراره با من رسمی حرف بزنی؟
لارا– اوه.. اشکالی داره؟
آرگوت– چهارسال از ازدواجمون گذشته! آخه یعنی چی!
لارا– راستش خجالت میکشم!
آرگوت– ولی تو تخت خجالتی بنظر نمیرسی!
پلکهایش را برهم فشرد و باز خنده‌اش گرفت..

پایان جلد دوم. ادامه دارد..

نوشته رمان عشق اهریمن پارت آخر اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا