دسته‌بندی نشدهرمان عروس ارباب زاده

رمان عروس ارباب زاده پارت۴

رمان عروس ارباب زاده

جهت مشاهده اخرین پارت منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

چشمهاش گشاد شد
_ارباب زاده اما ….
ارباب زاده عصبی فریاد زد
_مگه من مسخره ی خانواده ی اون احمق هستم زود باش کاری که گفتم رو بگو انجام بدند
خدمتکار سری تکون داد و از اتاق خارج شد که ارباب زاده فریاد بلندی کشید از شدت ترس سرم رو پایین انداخته بودم که صدای ارباب زاده بلند شد:
_هی تو
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم اشاره کرد به سمتش برم با قدم های لرزون به سمتش رفتم و کنارش ایستادم که صدای خشک و سردش بلند شد:
_زنده ات نمیزارم دختره ی نحس
و قبل از اینکه من چیزی بگم دستش روی دهنم نشست اشک تو چشمهام جمع شد بهش خیره شده بودم که اینبار کمربندش رو بیرون کشید تا خواست بزنه که در اتاق توسط مادرش باز شد دست ارباب تو هوا موند
_اهورا!
با شنیدن صدای مادرش کمربندش رو پایین آورد به مادرش خیره شد و گفت:
_مامان!
_داشتی چیکار میکردی اهورا !؟
ارباب زاده ساکت فقط بهش خیره شده بود که مادرش با عصبانیت بیشتری ادامه داد
_میخواستی زور بازوت رو بهش نشون بدی !؟
_نه
_پس میخواستی چ غلطی بکنی هان !؟
_باید آدم بشه
مادرش اومد روبروش ایستاد و گفت:
_میخواستی حرصت رو سرش خالی کنی ، سر این بیچاره !؟
_اون بیچاره نیست اون یه خونبس
مامانش با عصبانیت فریاد کشید:
_میخواد رعیت باشه میخواد خونبس باشه یا گدا پولدار فرقی به حال هیچکس نداره اون زن تو الان چجوری غیرتت اجازه میده دست روش بلند کنی !؟

_من نسبت به این زن هیچ حسی ندارم که بخوام روش غیرت داشته باشم پس لازم نیست شما این حرف های بی سر و ته رو برای من تکرار کنید!
مادرش با خشم بهش خیره شد و عصبی گفت:
_اهورا!
اهورا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_مامان معذرت میخوام من نمیخوام شما رو ناراحت کنم اما …
مادرش با خشم بهش خیره شد و گفت:
_اما و اگر نداره دیگه کافیه تمومش کن زود باش برو بیرون
اهورا چشمهاش گرد شد با بهت به مامانش خیره شد که مامانش اینبار عصبی تر از قبل فریاد زد
_بیرون
اهورا بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون با ترس سرم رو پایین انداخته بودم و جرئت اینکه حرفی بزنم رو نداشتم ، صدای قدم هاش نشون میداد که دارم به سمتم میاد صداش بلند شد:
_به من نگاه کن
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_بله خانوم !؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_به من بگو مامان نه خانوم
_چشم!
_از دست اهورا ناراحت نباش خودت که بهتر میشناسیش میدونی چجوریه پس سعی کن ذهنت رو آزاد کنی از همه چیز به مرور خودش درست میشه سعی کن با دلش راه بیای
با درد بهش خیره شدم و گفتم:
_ارباب زاده از من متنفره میخواد انتقام بگیره
_داری اشتباه میکنی اون ازت متنفر نیست فقط عصبیه!
چشمهام گرد شد
_اما من هیچ کاری انجام ندادم ارباب زاده عصبی باشه
لبخندی زد و با مهربونی بهم خیره شد و گفت:
_میدونم اما واقعیت چیز دیگه ای هست پس سعی کن همه چیز رو به فراموشی بسپاری و یه زندگی جدید برای اهورا بسازی
با شنیدن حرف هاش متعجب بهش خیره شده بودم چرا داشت اینجوری صحبت میکرد مگه اون از چیزی خبر داشت
_شما چیزی میدونید !؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_به من و ترنج اعتماد کن زندگیت رو درست میکنیم دخترم باشه !؟
بی اختیار لبخندی زدم و گفتم:
_باشه

بغلم کرد که دستام رو دورش حلقه کردم شاید عجیب بود اما من این زن رو خیلی زیاد دوست داشتم وقتی دستش رو برداشت به صورت مثل ماهش خیره شدم و گفتم:
_مامان
_جان
یکم این پا اون پا کردم و گفتم:
_من میتونم خانواده ام رو ببینم
به چشمهام خیره شد و گفت:
_فعلا یه مدت صبور باش تا همه چیز درست بشه به موقعش خودم برنامه ای میریزم بتونی همیشه خانواده ات رو ببینی
_ممنونم
_نیازی به تشکر نیست دخترم ، الان هم برو حموم بعدش یه لباس درست و حسابی بپوش و ترنج میاد یه آرایش روی صورتت انجام میده مهمون داریم باید آراسته و زیبا باشی
_چشم
با رفتن مامان از اتاق لباس اماده کردم و به سمت حموم رفتم تا طبق حرفش آماده باشم وقتی حموم کردم و لباس های شیک و زیبایی که تو کمد بود رو پوشیدم نگاهی به خودم انداختم خیلی زیبا شده بودم ذوق زده به خودم خیره شده بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد نگاهم به ترنج افتاد ، ترنج با دیدن من لبخند شیرینی زد و گفت:
_چقدر خوشگل شدی
لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم
* * * *
همراه ترنج به سمت پایین رفتیم همه ی مهمون ها اومده بودند البته مهمونی زنونه بود مامان اشاره کرد رفتم کنارش نشستم که صدای زنی که میخورد همسن مامان باشه بلند شد:
_عزیزم نیلوفر به عنوان عروس بهتر نبود مناسب ارباب زاده بود این چ کاری بود انجام دادید !؟
با شنیدم حرفش ناراحت شدم اما جرئت اینکه سر بلند کنم و چیزی بگم رو نداشتم صدای مامان بلند شد:
_ارباب زاده خودش مناسب دید و بهترین کار ممکن رو انجام داد نیلوفر هم یه شوهر بهتر گیرش میاد!

اون زن انگار از جواب مامان خوشش نیومد که اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_همه فکر میکردیم ارباب زاده قراره با نیلوفر ازدواج کنه نه یه دختر رعیت خونبس!
مامان بهش خیره شد و گفت:
_این زندگی ارباب زاده اس و به خودش مربوط هر تصمیمی هم بگیره همه باید بهش احترام بزارن غیر اینه !؟
اون زن ساکت شد و دیگه هیچ حرفی درمورد من زده نشد اما سنگینی نگاه بقیه رو خیلی خوب روی خودم حس میکردم میدونستم همشون از من خوششون نمیاد چرا چون من یه رعیت خونبس بودم! وقتی مهمونی تموم شد و همه رفتند صدای ترنج بلند شد:
_مامان
مامان بهش خیره شد و با مهربونی گفت:
_جان
_من خسته شدم دیگه نمیخوام تو همچین مهمونی هایی شرکت کنم.
_منم دوست ندارم شرکت کنم اما خودت میدونی مجبور هستم پس هی این حرف رو تکرار نکن فقط یه مدت تحمل کن
ترنج با ناله بهش خیره شد و گفت:
_حرف هاشون واقعا روی مخ نمیدونم کدوم حرفشون رو باور کنم نصف حرف هاشون دروغ
مامان تا خواست چیزی بگه صدای خدمتکار اومد:
_خانوم
مامان بهش خیره شد و گفت:
_چیشده!؟
_عروسی ارباب زاده کنسل شد خانوم !؟
مامان با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_درسته همه ی تدارکات رو لغو کنید
_چشم خانوم
ترنج با چشمهای گرد شده به مادرش خیره شد و گفت:
_شما خبر داشتید مامان؟!
_بله که خبر داشتم فکر کردی میزارم پسرم گوه بزنه به زندگیش ؟!
ترنج لبخندی زد و گفت:
_نه
_اون الان سرش داغ اصلا متوجه نیست داره چیکار میکنه و چ چیری به صلاحش هست و نیست!
_مامان اگا داداش خبردار بشه خیلی عصبی میشه
_مطمئن باش نمیفهمه نقشه های پدرت حرف نداره
ترنج با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن من هم متعجب داشتم به حرف هاشون گوش میدادم و اصلا متوجه هیچکدوم از حرف هاشون نشده بودم صدای مامان بلند شد:
_ستاره !؟
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_پاشو برو اتاقت شوهرت شب میاد خودت رو آماده کن
با شنیدن این حرفش با ترس بهش خیره شدم که‌ …

من بشدت از رابطه با ارباب زاده میترسیدم اون شب اول باهام خیلی خشن رفتار کرد صدای مامان بلند شد:
_ستاره تو از اهورا میترسی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_آره من از ارباب زاده میترسم میشه من امشب …
وسط حرفم پرید و قاطع محکم گفت:
_امشب آماده میشی و با سر وضع مناسب باید شوهرت رو راضی کنی تا سمت هیچ زن دیگه ای نره کم کم باید دلش رو بدست بیاری تو که دوست نداری زندگیت خراب بشه و تو این سن کم مطلقه بشی !؟
با شنیدن کلمه مطلقه ترسیدم میدونستم جایگاهی پیش خانواده ام ندارم پس مجبور بودم هر چی بهم گفته میشه رو به نحو احسن انجام بدم با صدای آرومی گفتم:
_چشم خانوم
به سمتم اومد دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:
_ببین دختر قشنگم هر چی بهت میگم به صلاح خودت هست پس سعی کن همه ی حرف هام رو گوش کنی
_باشه
لبخند مهربونی زد و همراه ترنج رفتند من هم مشغول آماده کردن خودم شدم من که نمیتونستم از اینجا برم نه راه فراری داشتم نه جایی برای رفتن پس مجبور بودم دل ارباب زاده رو بدست بیارم تا حداقل اذیت نشم.
روی تخت منتظر نشسته بودم که در اتاق باز شد و قامت ارباب زاده نمایان شد در اتاق رو بست و به سمتم اومد نگاهی بهم انداخت پوزخندی کنج لبهاش نشست و گفت:
_مثل اینکه یاد گرفتی شبا چجوری سرویس بدی رعیت کوچولو
با شنیدن این حرفش حس بدی بهم دست داد اما چاره ای جز سکوت نداشتم ، لباسش رو از تن در آورد و به سمتم اومد مجبورم کرد دراز بکشم با صدای خش دار شده ای گفت:
_اهل معاشقه نیستم پس بدون سر و صدا کارم رو انجام میدم تو هم زر زر نکن بری تو مخ و عشق حالم
با شنیدن این حرفش آهی کشیدم باز هم یه رابطه دیگه که مطمئن بودم کم از تجاوز نداره!
* * * * *
با شنیدن صدای در اتاق چشمهام رو باز کردم نگاهی به جای خالی ارباب انداختم دیشب تموم بدن من رو کبود کرده بود و هیچ جای سالمی تو بدنم نزاشته بود خیلی وحشی بود مخصوصا تو رابطه!
با شنیدن صدای دوباره در اتاق از افکارم خارج شدم به سختی بلند شدم لباس خوابی که پایین تخت افتاده بود رو برداشتم و پوشیدم شال بزرگی رو هم ک بود برداشتم روی سرم انداختم و در اتاق رو کمی باز کردم که صدای خدمتکار شخصی مامان بلند شد:
_سلام خانوم کوچیک!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا