دسته‌بندی نشدهرمان عروس ارباب زاده

رمان عروس ارباب زاده پارت۳

رمان عروس ارباب زاده

جهت مشاهده اخرین پارت منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

پوزخندی زد و گفت:
_ من گول این مظلوم نماییت رو نمیخورم باید تاوان پس بدی برادرت بهترین دوست من رو کشت حالا باید خواهرش به جای خود بی غیرتش تاوان پس
با گریه بهش خیره شدم و گفتم:
_داداش من بی غیرت نیست بی غیرت تو و امثال دوستت هستند
با شنیدن این حرف من انگار آتیشش زده باشم که عصبی سیلی محکمی روی گونم زد و با خشم غرید:
_بیش از حد پرو شدی هواست به حرف هایی که میزنی باشه اول مزه مزه اش کن بعد حرفت رو به زبون بیار فکر کردی کی هستی هر جوری دلت خواست صحبت کنی هان !؟
نمیدونم این همه جرئت رو از کجا پیدا کرده بودم که بهش خیره شدم و گفتم:
_وقتی داری اسم داداشم رو میاری من هم دارم جوابتون رو میدم اینکه شما تحمل شنیدن واقعیت رو ندارید اصلا به من مربوط نیست
با شنیدن این حرف من عصبی فکم رو تو دستش گرفت و خیره به چشمهام شد و غرید:
_زبونت زیادی درازه کوچولو هواست باشه سرت رو به باد نده
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم خیلی دوست داشتم جوابش رو بدم اما اینبار میترسیدم یه بلایی سرم دربیاره ، فکم رو ول کرد که پرت شدم روی زمین با درد بهش خیره شدم که صداش بلند شد:
_گمشو داخل اتاقت نمیخوام جلوی چشمم باشی
به سختی بلند شدم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم چقدر بی رحم و سنگدل بود ارباب زاده کاش میشد یه روزی تاوان این کارهاش رو پس بده و پشیمون بشه از رفتاری که باهام داره اما غیر ممکن بود اون از کارهاش پشیمون بشه هر کی پشیمون بشه اون غیر ممکن پشیمون بشه!
مخصوصا بااین روحیه اش مرتیکه عوضی خیلی دوست داشتم یه بلایی سرش دربیارم.
داخل اتاق نشسته بودم و از پنجره ای که داخل اتاق بود به بیرون خیره شده بودم که صدای در اتاق اومد
_بله بفرمائید
در اتاق باز شد و خواهر ارباب زاده ترنج اومد داخل اتاق با لبخند بهش خیره شدم و گفتم؛
_سلام خانوم
با مهربونی جواب من رو داد:
_سلام
برعکس ارباب خواهرش خیلی مهربون بود و باهام رفتار خوبی داشت آرامش خاصی داشت که باعث میشد آدم جذب رفتارش بشه
_ چرا از اتاق نمیای بیرون !؟
با شنیدن این حرفش از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_درگیر انجام دادن یه سری از کارهام بودم بعدش ارباب زاده دوست نداره من جلوی چشمهاش باشم
با شنیدن این حرف من اخمی روی پیشونیش نشست و گفت:
_زیاد به اون توجه نکن اصلا فازش معلوم نیست فقط دوست داره بقیه رو اذیت کنه
_من دوست ندارم کتک بخورم برای همین سعی میکنم کار هایی که میگه رو درست انجام بدم.
با دلسوزی بهم خیره شد و گفت؛
_معذرت میخوام
لبخند محزونی زدم و گفتم:
_ چرا شما دارید معذرت خواهی میکنید شما که هیچ کار خطایی انجام ندادید.

بهم خیره شد و گفت:
_من ازت خوشم اومده میخوام بهت کمک کنم تا داداشم زیاد اذیتت نکنه
با شنیدن این حرفش متعجب و کنجکاو بهش خیره شدم و گفتم:
_میخوای چجوری بهم کمک کنی ارباب زاده از من متنفره اون من رو عقد کرده تا شکنجه ام کنه بنظرتون دلیلی داره اون دست از شکنجه کردن من برداره مخصوصا الان !؟
_من میتونم بهت راه کار بدم تو هم با عمل کردن بهشون میتونی کاری کنی داداشم بهت صدمه نزنه
_چ کاری باید انجام بدم !؟
نفس عمیقی کشید به چشمهام خیره شد و گفت:
_باید کاری کنی داداشم عاشقت بشه باید دلش رو بدست بیاری
با شنیدن این حرفش خشک شده بهش خیره شدم این چی داشت میگفت من باید دل ارباب زاده رو بدست میاوردم ارباب زاده ای که از من متنفره و چشم دیدن من رو نداره خدایا این دختر دیوونه شده بود
_شما چی دارید میگید واقعا فکر کردید همچین چیزی امکان داره !؟
_آره امکان داره چرا نباید داشته باشه !؟
گیج و منگ بهش خیره شدم این دختر واقعا عقلش رو از دست داده بود
_ارباب زاده چجوری میاد عاشق دختری که باهاش برای انتقام ازدواج کرده میشه مگه دیوونست !؟
ترنج لبخندی زد و گفت:
_تو باید با قلب مهربونت اون رو نرم کنی و عاشقش کنی باید کاری کنی به سمتت بیاد
_این غیر ممکن!
_هر غیر ممکنی میتونه ممکن بشه پس این حرف رو هی تکرار نکن و خودت رو ناامید نکن
_من …
با باز شدن در اتاق حرف داخل دهنم ماسید ارباب زاده بود با اخم نگاهی به من و خواهرش ترنج انداخت به ترنج خیره شد و گفت:
_اینجا چیکار میکنی !؟
ترنج بهش خیره شد و گفت:
_اومده بودم دیدن زن داداش
ارباب زاده وحشتناک به ترنج خیره شد جوری که من از ترس سرم رو پایین انداختم ، صدای ارباب زاده بلند شد:
_برو بیرون
ترنج سری تکون داد و گفت:
_چشم
با بیرون رفتن ترنج ارباب زاده به سمتم اومد و گفت:
_چی داشتی به خواهرم میگفتی !؟
با ترس سرم رو پایین انداختم و با صدای لرزون شده ای گفتم:
_ارباب من چیزی نمیگفتم
_به من نگاه کن!
با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم که با چشمهای وحشی و قرمز شده اش بهم خیره شد
_نمیخوام دیگه دور بر خواهرم باشی فهمیدی؟!
_بله ارباب زاده
ارباب زاده پوزخندی زد و گفت:
_امثال تو نباید کنار خواهر پاک و معصوم من باشند!
با شنیدن این حرفش دوست داشتم به چشمهاش خیره بشم و داد بزنم مگه من هرزه ام که داری اینجوری صحبت میکنی اما فقط ساکت شدم و تو سکوت بهش خیره شدم با یه دنیا حرف
_امشب هم حق غذا خوردن نداری گمشو بخواب!
بعد تموم شدن حرفش از اتاق خارج شد درمونده به مسیر رفتنش خیره شده بودم

از شدت ضعف اصلا نمیتونستم چشمهام رو باز کنم دیروز تموم مدت رو بی وقفه بدون اینکه چیزی بخورم کار کرده بودم شب هم ارباب بهم اجازه نداد برم غذا بخورم برای همین الان برام خیلی سخت بود چشمهام رو باز کنم و از سرجام بلند بشم صبح شده بود و باید میرفتم سر کار اما نای راه رفتن هم نداشتم با باز شدن بی هوا در اتاق نگاه بی فروغم به ارباب زاده افتاد عصبی به سمتم اومد و با خشم غرید:
_این اداها چیه از خودت درمیاری توله سگ مگه بهت نگفته بودم باید صبح زود بیدار بشی کار های عمارت رو انجام بدی با چ حقی خوابیدی هان !؟
به سختی لب باز کردم و گفتم:
_من …
بازوم رو با خشم گرفت و مجبورم کرد بلند بشم بهم خیره شد و گفت؛
_تموم عمارت رو باید ….
چشمهام سیاهی رفت و بقیه حرف هاش رو اصلا نشنیدم …
_چرا چشمهاش رو باز نمیکنه !؟
این صدای ارباب زاده بود نمیدونستم با کی داشت صحبت میکرد صدای ناشناسی اومد
_ضعف کرده باید استراحت کنه تا حالش خوب بشه!
_هر کاری لازم هست انجام بده نمیخوام یه مو از سرش کم بشه
صدای همون فرد ناشناس اومد
_اگه نمیخواستید بهش صدمه ای برسه به این حال و روز نمینداختینش
_تو ساکت شو دهنت رو ببند و کارت رو انجام بده تو کاری هم که بهت مربوط نیست دخالت نکن!
با شنیدن این حرف ارباب زاده ساکت شد و دیگه هیچ صدایی نیومد ، چشمهام رو به سختی باز کردم نگاهم به ارباب زاده و یه خانومی که کنارش بود افتاد از درد ناله ای کردم که صدای ارباب زاده بلند شد
_چشمهاش رو باز کرده
اون خانوم به سمتم اومد لبخند مهربونی زد و گفت:
_خوبی عزیزم
نمیدونم چرا اما حس خوبی بهم دست داد با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_ممنون
_درد نداری !؟
_فقط حس میکنم معده ام داره میسوزه!
به تاسف و دلسوزی بهم خیره شد و گفت:
_خیلی ضعیف هستی باید تغذیه ات سالم باشه وگرنه ممکنه بمیری!
با شنیدن این حرفش پوزخندی کنج لبهام نشست اصلا مگه مهم بود برای کسی که من زنده باشم یا نه ارباب زاده که از خداش بود من بمیرم! صدای عصبی ارباب زاده بلند شد
_کارت تموم شد؟!
خانوم بلند شد به ارباب زاده خیره شد و گفت:
_بله کار من تموم شده
_پس میتونید برید
خانوم با تاسف به ارباب زاده نگاهی انداخت و با خداحافظی کوتاهی رفت بعد از رفتنش ارباب زاده به سمت من اومد و گفت:
_باید یه مدت به خودت برسی اوضاعت خیلی داغون معلوم نیست اون خانواده عوضیت چیکارت کردند
میخواستم دهن باز کنم بهش بگم اسم خانواده من رو به زبون نیاره اما اصلا مگه میشد!

خواهر ارباب کنارم نشست دستم رو تو دستش گرفت و گفت:
_ستاره چند سالته !؟
_ من تازه شونزده سالم شده
متعجب بهم خیره شد و گفت:
_هنوز سنی نداری که پس چرا خانواده ات تو رو به عنوان عروس خونبس فرستادند مگه خواهر بزرگتر از خودت نداشتی !؟
_داشتم
_پس چرا تو !؟
بغض کردم و با صدای لرزون شده ای گفتم:
_چون من رو دوست نداشتند و یه نون خور اضافه بودم برای همین!
با دلسوزی بهم خیره شد و گفت:
_پشیمون هستی
نفس عمیقب کشیدم و گفتم:
_نه چون داداشم قصاص نشد و نجات پیدا کرد برای همین اصلا پشیمون نیستم و نمیشم چون داداشم زنده اس داره نفس میکشه حداقل من به یه دردی خوردم.
_ستاره
_جان
به چشهام خیره شد و با مهربونی گفت؛
_نمیزارم اینجا اذیت بشی همیشه هواسم بهت هست هر اتفاقی افتاد یا به کمک من نیاز داشتی باهام در تماس باش باشه !؟
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم و گفتم:
_ممنونم بابت همه چیز حداقل احساس میکنم اینجا یه دوست دارم که من رو بدون هیچ قید و شرطی دوست داره اون هم برای خودم‌.
با شنیدن این حرفم من رو محکم بغل کرد و گفت:
_من هم از تو ممنونم
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا داری از من تشکر میکنی ؟!
_چون تو …
با باز شدن در اتاق حرفش نصفه موند ارباب زاده اومده بود داخل اتاق نگاهش رو به من و ترنج دوخت و رو به ترنج گفت:
_چخبرته همش میای پیش این !؟
ترنج با خونسردی گفت:
_دوست دارم بیام پیش زن داداشم فکر نکنم مشکلی داشته باشه
صدای عصبی ارباب زاده بلند شد
_اون زن داداشت نیست فهمیدی اون فقط یه عروس خونبس!
_داداش
_زود باش برو اتاق خودت ترنج میخوام با این رعیت تنها باشم
ترنج بلند شد با آرامش چشمهاش رو باز و بسته کرد و از اتاق خارج شد نگاهم رو به ارباب زاده دوختم و گفتم:
_ارباب زاده
با شنیدن صدام بهم خیره شد و سرد گفت:
_فردا اماده باش
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_فردا چخبره !؟
لبخند موزی زد و گفت:
_فردا روز بزرگیه برات!
_یعنی چی چرا باید روز بزرگی برای من باشه!؟

لبخند خبیثی روی لبهاش نشست و با بدجنسی گفت:
_فردا قراره من ازدواج کنم
با شنیدن این حرفش متعجب شدم اون ازدواج کرده بود با من چجوری میخواست دوباره ازدواج کنه منظورش چی بود از زدن این حرف چی رو میخواست ثابت کنه ، به سختی لب باز کردم و گفتم:
_زن دوم !؟
با شنیدن این حرفم اخماش بشدت تو هم رفت با عصبانیت به سمتم اومد و گفت:
_تو اصلا زن اول من هم نیستی که زن دوم میکنی ، تو یه رعیت خونبس هستی اگه میبینی عقدت کردم فقط برا اینه که نمیخواستم بدون محرمیت باهات رابطه داشته باشم مطمئن باش کارم باهات تموم شد عین یه تیکه آشغال پرتت میکنم بیرون
با شنیدن این حرفش آه تلخی کشیدم مگه حقیقت جز این بود من اگه از اولش میدونستم یه زن صیغه ای هستم براش پس ناراحتی من چ فایده ای داشت
با شنیدن صدای تند در اتاق ارباب زاده عصبی گفت:
_بیا داخل
در اتاق باز شد و خدمتکار در حالی که داشت نفس نفس میزد داخل اتاق شد ارباب زاده بهش خیره شد و گفت:
_چخبرته چرا داری نفس نفس میزنی !؟
خدمتکار با ترس گفت:
_ارباب زاده اتفاق خیلی بدی افتاده!
ارباب زاده چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
_چ اتفاقی افتاده درست تعریف کن!
_دختری که قرار بود باهاش ازدواج کنید فرار کرده
با شنیدن این حرف دستم رو روی دهنم گذاشتم که صدای عصبی ارباب زاده بلند شد
_چجوری فرار کرده !؟
_گویا قبلا عاشق کس دیگه ای بوده و نشون کرده ی اون چون خانواده اش مجبورش میکنند با شما ازدواج کنه اون هم نقشه ی فرار با معشوقه اش رو میچینه!
ارباب زاده عصبی بهش خیره شد و با خشم غرید:
_خانواده اش رو از روستا پرت کنید بیرون.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا