دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان شبی که لیلی مرد ( هوسران)

رمان شبی که لیلی مرد ( هوسران)

نویسنده:سین.صاد

قسمتی از محتوای داخلی رمان:

#پارت_۱

داخل اتاق نشسته بودم خسته و غمگین ،مشکلات رمقی برایم نگذاشتند و چه غمگین است سرنوشت من ….
در اتاقم باز شد پدرم با بی تفاوتی و جدیت هرچه تمام زمزمه کرد
_امشب قراره واست خواستگار بیاد خوشم نمیاد مثل سری قبل ابروریزی کنی
روی تختم نشسته بودم پاهایم را به شکم چسبانده و از بغضی که در سینه ام بود خفگان گرفته بودم اشکی از چشمانم سرازیر شد ، رو به پدر ملتمسانه نگاه کردم، چشمانم را در چشمانش خیره کردم و گفتم
_بابا من نمیخوام زن اون مرتیکه بشم من اندازه دخترشم تورو خدا ،تورو خدا،تو بابامی اخه..
خشم وجودش را فرا گرفت ابروانش را خمید و فریاد زد
_بسه دیگه نمیخوام صدات و بشنوم نمیبینی مامانت مریزه دختر؟!من در توانم نیست خرج بیمارستانشو بدم،با این وصلت دکتر بهبودی میتونه مادرت رو عمل کنه ،چقدر به فکر خودتی اخه،یکمم به فکر من و مادرت که رو تخت بیمارستان بستریه باش ،خفه شو نمیخوام صدات و بشنوم
در را محکم به رویم بست،از شدت خشم فریاد کشیدم و زدم زیره گریه چند دقیقه ای گریستم برای فراموش شدنم ،برای فراموش شدنم از نزد خدا ،اخه چطور میتونم با ۱۸سال سن زن یه مرد ۷۰ساله بشم،چرا من باید قربانی خواسته های پدرم باشم و چراهایی که ذهنم را همچنان مخدوش کرده بودند،کمی بعد صدای پدر از داخل پذیرایی خانه به گوشم رسید:
_پاشو کم ماتم بگیر یکم به خودت نگاه کن یه دستی به دست و صورتت بکش یکم بعد میرسن
از جایم بلند شدم به پنجره روبه خیابان نگاهی انداختم به اسمان چشم دوختم و در دل زجه زدم
کمی بعد ماشین لوکس گرانقیمتی را دیدم که جلوی تیر چراغ برق کوچه توقف کرد از داخل اش تک سرنشینی پیاده شد بله همانطور که حدس زده بودم خواستگارم بود اویس کلانتر ،پیرمردی کوتاه قد با موهای سفید و چاق واقعا نمیتونستم تصور کنم که این مرد میخواد شوهر من بشه
صدای زنگ خانه کهنه و کلنگی امان به صدا در امد
پدرم بلافاصله به سمت اتاقم امد و در را باز کرد و صریح بهم گفت
_لیلا اگه ابروریزی کنی اول تو رو میکشم بعد خودمو چایی رو دم کردم میوه هام امده است تو یخچال برو اشپزخونه بشین تا صدات بزنم
مقاومت کردم و پاسخ دادم
_من از اتاقم جایی در نمیام
محکم به سمتم امد دستم را چسبید و روانه اشپزخانه ام کرد
به سمت در ورودی رفت و در را به روی خواستگارم گشود
_به به حاج اویس ،خوش اومدی اقا بفرمایین خوب هستید ؟بفرمایید،بفرمایید
وارد خانه شد خنده ای بلند سرداد و رو به پدر گفت
_محمود چطوری خوبی؟کی فکر میکرد من داماد تو بشم
داخل پذیرایی خانه شد ،خانه امان مبل نداشت پس مجبور بود بر روی فرش کهنه و رشته رشته ای که در قلب خانه پهن شده بود وپشتی قدیمی که در گوشه خانه مستقر بود تکیه زند.
صدای بحث اشان را در مورد وضعیت کنونی بازار میشنیدم اویس به پدرم میگفت که در میدان برایش شغلی فراهم خواهد کرد و هزینه های بیمارستان و عمل مادرم را خواهد پرداخت ،پدرم مدتی بود که از محل کارش اخراج شده بود او یک کارگر ساده فرشبافی بود…
واقعا نمیتونستم تصور کنم که چه طور همسر وهمبستر یک پیر ۷۰ساله خواهم شد…
در حال فکر کردن بودم که صدای پدرم را شنیدم
_لیلا دخترم تشریف بیار حاج اقا منتظرن
چاره ای جز تن دادن به خواسته پدر نداشتم چادر سفیدم را بر سر کردم چشمانم را بستم و از درون اهی کشیدم ،و پیش دستی را به سمتشان بردم.

#پارت_۲

وارد نشیمنگاهشان شدم نگاه هیز مردک را هس میکردم،با امدنم سکوتی بینشان ریشه زد
پدرم تبسمی کرد و روبه اویس گفت
_اینم از دخترم لیلا،
اویس خنده ای کرد و در جواب گفت
_خدا حفظش کنه ،ماشالله ،احسند به تو محمود که همچین دختری بزرگ کردی
_لطف دارید اقا،
پیش دستی هارا جلویشان قرار دادم و بلافاصله وارد اشپزخانه شدم
سینی میوه را برداشتم و دوباره به سویشان قدم نهادم ،هربار که به جمعشان میرفتم تمام وجودم را ترس برمیگرفت،ولی با تمام وجود به مادرم فکر میکردم که تصمیمم میتواند گره از بیماری اش بردارد سینی میوه را به سمتش گرفتم نگاهی هوس انگیز به رخم انداخت چشمانم را از چهره اش به بسمت دیگری سو دادم و به سمت پدرم گرفتم،سینی را بر زمین گذاشتم و وارد اشپز خانه شدم
بعد از اندکی سکوت صدای بحثشان را میشنویدم
اویس بحث را شروع کرد
_محمود ،خودت میدونی بعد سانحه ای که واسه زنم رخ داد تک و تنها موندم ،پسرمم که دیگه ایران نیست ،تنهام ،تنهایی واسم سخته،تا کی نوکر و کلفت کارامو باید انجام بده ،هیچ دلگرمی داخل عمارت برام نمونده ،اگه خودتو دخترت مایل باشید میتونم بعنوان دامادت در خدمت خودتو دخترت باشم ،ولی مهم اینه که هردو راضی باشید،فکر هیچیو هم نکن مثل کوه پشت خودتو زنت و دخترتم از همین فرداهم بیا میدون واست یه کار خوب و ابرو مندانه سراغ دارم ور دست خودم
پدرم با شوق جواب داد
_خدا خیرت بده اویس جان ،دخترم تا اخر عمرش کنیزیتو میکنه منم غلامتم لیلا بابا بیا اینجا بشین
با شنیدن این جمله انگار تمام دنیا بر سرم فرو ریخت کمی تامل کردم که صدای پدرم را دوباره شنیدم
_لیلا جان بیا بابا کجا موندی پس
به ناچار رفتم و گوشه کناری نشستم
اویس رو به من کرد و گفت
_لیلا جان من درسته پیرم اما اندازه ده تا جوون سرحالم ،به حد کافی مال دنیا هم دارم تا هیچ کمبودی احساس نکنی بابات راضیه حالا نظر خودتم برام مهمه باید با زبون خودت بشنوم که راضی زنم بشی
نمیدانستم چی بگویم تمام اتفاقات و بدبختی های خانواده ام از ذهن ام عبور میکرد به این باور داشتم که قرار است خودم را ،بدنم را،وجودم را ،دخترانگیم را و هر انچه که در وجودم بود ،را برای پول بی ارزشی که مشکل گشای مشکلاتمان هست فدا کنم ،نگاه سردی به پدرم کردم و نگاهم را به سمت اویس دوختم بغض گلویم را گرفت با چشم پر ارام لب زدم
_بله من موافقم
اویس خنده ای زد و از جایش برخاست
_خب دیگه محمود من باید برم زیادی مزاحم شدم فردا بیا میدون پیش خودم منتظرتم
پدرم سراسیمه از جایش برخاست و گفت
_بابا چرا انقدر زود اقا حداقل یه چای میخوردین،میوه هم که نخوردین،ای بابا…
_نه دیگه باید برم دیر وقته به سلامت
از در خانه خارج شد و پدرم بدنبالش رفت تا بدرقه اش کند
وارد اتاقم شدم و زدم زیر گریه ،طوری گریه میکردم که انگار دنیا بر سرم اوار گشته ،اشکانم همچو رود جاری میشدند و قصد بند امدن نداشتن
پدرم چند لحظه بعد وارد اتاقم شد محکم فریاد زدم
_بروو بیرون،نمیخوام هیچکس و بببنم،فقط برو بیرون..
بدون اینکه چیزی بگوید از اتاقم خارج شد.
شب را با عجز و ناله ،گریه و زاری بدون اینکه لحظه ای بخواب روم صبح کردم ،دم دم صبح هنگامی که خورشید در حال طلوع بود از شدت خستگی به خواب فرو رفتم.
بعد از چندساعتی خواب ساعت حدودا ۱۱صبح از خواب بلند شدم ،صدای پدرم نمیامد از اتاق خارج شدم و از پدر خبری نبود ،بعد از چند لحظه یادم افتاد که دیشب اویس گفته بود صبح به میدان برود،اویس صاحب بزرگترین میدان میوه تره بار تهران و برترین تاجر میوه در ایران بود

#پارت_۳

#میدان میوه تره بار تهران#
پدرلیلا(محمود)
(وارد ساختمان اداری میوه فروشان میشود)
_سلام خانوم خسته نباشید با حاج اویس کار داشتم
دختری مو مشکی و جوان گویا منشی اویس بود از جایش برخاست و روبه محمود(پدرلیلا)کرد و گفت
_چند لحظه تشریف داشته باشید ،جسارتا بگم کی هستید؟
با دستپاچگی جواب داد
_بگید محمود اومده پدر لیلا
دختر تبسمی زد و گفت:
_بله حتما
منشی وارد اتاق اویس شد ،دفتر اویس دفتر لوکس و شیکی بود ،بعد از چند لحظه دختر بلند قد و شیک پوش چشم و ابرو مشکی از اتاق اویس خارج شد و با تبسمی ملیح روبه محمود گفت:
_گفتن تشریف بیارید داخل
محمود بلافاصله از جایش برخاست و بسمت اتاق اویس حرکت کرد
در را باز کرد و وارد شد اویس از پشت میز ریاستش برخاست و عرض ادبی کرد
_به به محمود جان بفرما بشین از صبح منتظرت بودم.
_اقا مسیر دور بود واسه همین یکم دیر کردم ببخشید
اویس سری تکان داد و شروع کرد
_محمود حقیقتش دخترت خیلی به دلم نشست فک کنم اخر عمری این فرشته خوشگل و کوچیکت حسابی بتونه مارو یه ۱۰سال جوونتر نگه داره
محمود زیر چشمی خنده ای⁦ کرد و گفت
_بله اقا کنیزیتونو میکنه
_خب دیگه بریم سر اصل مطلب ،ببین محمود من ادمیم که سر حرفی که میزنم وا میستم خوشمم میاد کسی که بهم قول میده سر حرفش واسته،
چشمهایش رو درشت کرد و ادامه داد
_میدونی که چی میگم محمود
_بله اقا گوش میدم
_البته دیروز ناگفته هایی موند که خب جمعمون دونفره نبود نتوستم واضح بگم،ببین محمود تو دخترتو به کنیزی من در میاری منم رو حرفایی که میگم هستم من کنیز میخوام محمود خانوم نمیخوام باید مطیعم باشه اینارو خوب بهش بفهمون میدونم شرایط بد مالیت مجبورت کرده که دخترت رو بدی به یه مرد ۷۰ساله ولی خب پولی که من بابت دخترت میدم خیلی زیاده و گره از مشکلاتت بر میداره
محمود با شنیدن این جملات از اویس برقی در چشمانش نهفت ،
گویا لیلا دختر تنی اش نیست!
مگر یک پدر چقدر میتواند انقدر ساده دختراش را معامله کند ان هم لیلا ،لیلای زیبا و لطیف که یک شهر اسیر چشمانش هستند ،شاید این معامله معامله ای مفید باشد بر تمام بی کفایتی ها و کاستی هایش در زندگی برای خودش و زن اش،نه دختر معصومش که حال قربانی بی کفایتی او خواهدشد،و چه بسا سرنوشتی که در انتظار لیلی ست.
محمود سر اش را کمی بالا برد و در جواب به سخنان اویس پاسخ داد
_اقا دخترم مطیع شماست خی***ون راحت از صمیم قلب به این وصلت راضیه
_خوبه ،خیلی خوبه،پس ماهم دست رو دست نمیزاریم تا بلکه نظر عروس خانوم عوض نشه همین فردا میریم محضر حالا بیا دهنتو شیرین کن تا قسمت جالب ماجرارو که توام مطمعنم مشتاقی برات تعریف کنم
از روی میز اش شکلاتی به محمود تعارف کرد وادامه داد
_از پس فردا میای میدون و سر کارگرت میکنم و ماهی ۶تومن بهت حقوق میدم یه چکم الان برات مینویسم به مبلغ۲۸۰میلیون دیه کامل یه ادم بالغ از بابت دخترت به تو واسه خرج دوا دکتر زنت واسه پس فردا
حالا اینای که گفتم ینی چی؟ینی دخترت انگار مرد محمود….
ینی پولشو گرفتی گذاشتی جبیت…
پس دختر بی دختر ، لیلا بی لیلی…
حالا حرف اخر راهتم که دوره یدونه ماشین بیکار کف انبار خوابیده میدم بچه ها نگاه کنن بهش بدن دم دستت کمک ح*** باشه حالا راضی اقا محمود؟
محمود از شدت خوشحالی نمیدانست چه کند به سمت دست اویس خیز برداشت بوسه ای بر دستش زد و گفت:
_اقا غلامتم ،مریدتم ،مبارکت باشه ایشالا
_خب دیگه برو که خیلی کار داری فردا صبح اول طلوع محضر حاج یدالله منتظرم باشید
محمود از دفتر خارج شد و به سمت خانه رهسپارگشت.

#پارت_۴

#لیلا
خدایا گناه من چیه اخه ،چرا من؟چرا من باید قربانی بی کفایتی بابام بشم،محکم زدم زیره گریه
و از شدت ناراحتی چند دقیقه ای فقط گریه کردم
گریستم از بخت بدم،گریستم از بد شناسی روزگار که حال به من رو کرده و گریستم از خیلی ها….
همینطور در فکر اینده ام و در فکر جوانی ام که به زودی از دست خواهد رفت، بودم که در خانه باز شد
بابا وارد خانه شد ،کاش هیچوقت همچین پدری نداشتم ،کاش یتیم میموندم ولی هیچوقت همچین پدی نداشتم…
وارد اتاقم شد و باسردی مطلق بهم رو کرد و گفت:
_لیلا انقدر گریه کردی که چشات کبود شده
کمی نزدیکم امد و کنار تختم نشست و ادامه داد
_دختر یکم عقل داشته باش این پیرمرد امروز فرداست که میمیره،بابا جان ۷۰ساله شه توام ۱۸س***ه بعد از اینکه بمیره تمام مال و ثروتش میرسه به تو
وسط حرفش پریدم و با اخم جواب دادم
_به چه قیمتی به قیمت فروختن دخترونگیم؟ به یه پیرمرد خپل! که هیچ هسی بهش ندارم با اون قد کوتاه و مسخره اش
باشنیدن این حرفها از زبانم بلافاصله فریاد زد
_یه بار دیگه در مورد اویس این حرفارو بشنوم خودم میکشمت دختر بسه دیگه اگه این حرفا رو هم به اویس بگی میدونی چی میشه ،چرا نمیفهمی؟ ،چرا یکم از خود گذشتگی نداری؟ ،یکم به خاطر مادرت که تو بیمارستان بستریه درک کن
باز هم وسط حرفش پریدم از کنارش بلند شدم چشمانم پر شده بودند و بغض گلویم را گرفته بود ،انگشت اشاره ام را به سمتش گرفتم و داد زدم
_ای کاش ،ای کاش فقط اینایی که میگی راست باشه ،و ای کاش تو ،توی اشغال پدرم نبودی، که منو به خاطر مادر بدبخت و عاجزم که هیچوقت راضی نمیشد این سرنوشت برام تقدیر بخوره فدا کنی،مامان من سرطانیه بدبخت اخرین نفساشو داره میکشه فکر کردی من بچه ام ؟ میخوای مامانمو بهونه کنی تا خودتو به یه چندر غاز پول بروسنی من میدونم ، من میدونم که تو یه قرون پول بابت مادرم هزینه نمیکنی ،ولی اینو بدون که خودتم سن کمی نداری که بخوای زیاد عمر کنی و از پولی که بابت معامله و فروش من گرفتی لذت ببری،تو دیگه اسم مقدس بابا رو واسم نداری،و بدون که اگه جلو چشمام جون بدی ذره ای برام اهمیت نخواهی داشت
باشنیدن این سخنان از جایش برخاست به طرفم حمله ور شد دستش را به سمت صورتم بلند کرد،از شدت خشم چشمانش کاسه خون شده بودند مکثی کرد ولی دستش را بر صورتم نکوبید و نگه داشت،دستش را به صورتم چسباندم و اروم به چشمانش نگاه کردم و گفتم:
_نمیتونی بزنی؟هااا؟!میترسی صورتم کبود شه!عرضه سیلی زدن تو صورت دخترتم نداری؟,تو منو فروختی بی عرضه صاحبم اون پیر از تو باشرفتره،که بابتم پول خرج کرده و میخواد ازم استفاده کنه نه تو که از خون و جونمی…
دستش را از صورتم جدا کرد و سراش را پایین انداخت و هنگام خروج از در اتاق گفت:
_فرداصبح باید بریم محضر
با تمام احساساتی که در وجودم کشته شد بود و اشکی که ارام ارام از چشمانم سرازیر میشد محکم جواب دادم
_من اماده ام

#پارت_۵

شب از شدت دردی که در قلبم و ذهنم ریشه زده بود تاصبح بیدار بودم شاید برای خیلیاتون این امر اتفاق افتاده باشه! شایدم خیلیاتون انقدر مرفه هستید که با خواندن سرگذشت زندگیم خنده تون بگیره! ولی این عین حقیقته که دارم براتون مینویسم این سرنوشت منه!که با خون و دل براتون دارم مینویسم، ولی داستان زندگی منو کسایی میفهنن که از جنس خودمم دختران مظلومی که به دلیل فقر مالی و فرهنگی قربانی افکار شوم خوانوادشون میشن شاید پدرتون انقدر خوبه که اصلا حرفام رو درک نکنید! ولی دوست دارم که با خوندن سرنوشتم کمی خودتونو جای من بزارید تا از سنگینی بغضی که در گلویم نهفته کمی کاسته شود،پس ای دوست بشنو سرنوشتم را و با من اشک بریز که چه سخت است زن بودن…
از صدای قدمهایش در داخل خانه فهمیدم که بیدار شده منظورم محموده سرکی به اتاقم کشید و مطمعن شد که بیدارم به داخل اشپزخانه رفت و گفت:
_تا صبحانم رو میخورم پاشو اماده شو باید بریم محضر عروس خانوم
بی توجه به سخنان بی ارزش اش از جایم برخواستم به دیوار های اتاقم نگاهی انداختم تمام خاطرات کودکی و نوجوانی ام را در ذهن مرور کردم ،مادرم را به یاد اوردم،مادر مهربانم را که شاید دیگر نتوانم او را ببینم لباسهایم را برتن کردم و به تختم،به میز کهنه ام که شب ها تا سحر بر رویش مشغول مطالعه بودم نگاه کردم و با تمامی اشیا داخل اتاقم خداحافظی کردم تنها چیزی که با خود برداشتم عکس سه در چهار مادرم بود
از اتاقم خارج شدم و گفتم:
_من اماده ام
باخود میگفتم باید قوی باشم زندگی در همین لحظات خلاصه نمیشود و من یک روز اینده ام را خواهم ساخت به تنهایی…
از خانه خارج و سوار تاکسی دم در خونه که منتظر ما بود شدیم و از کوچه پس کوچه های محله قدیمی حاج قدوس عبور کردیم…
خداحافظ محله دوست داشتنیم،
خداحافظ اتاق دوست داشتنی ام،
بعد از۳۰دقیقه به محضر مورد نظر رسیدیم محضر عقدی که در بالا شهر تهران بود…
از پله های دفتر خانه یکی،یکی بالا میرفتم پاهایم سست و بی رمق بودند نای راه رفتن نداشتم انگار پاهایم هم میدانستند که نباید بروم ،اما خواهم رفت ،من خواهم رفت ،و اگاهانه خواهم رفت،و امیدوارم اینده انتقام ناتوانایی هایم را از گذشته بگیرد
داخل اتاق عاقد شدیم خطبه خوان عقد را دیدم ازمون استقبال کرد
بر روی صندلی کنار همدیگر نشستیم هرچقدر که محمود نزدیک ترم بود حس تنفرم از او بیشتر میشد
ولی هنوز از اویس خبری نبود ..
بعد از کمی تامل صدای کفش های اویس را که از پله ها بالا میامد را میشنیدم ،شاید هر لحظه به مرگ سرنوشتم نزدیک و نزدیک تر میشدم
وارد اتاق عقد شد محمود بلافاصله از جایش برخواست ولی من از جایم برنخواستم ،اویس تنها نبود کنارش راننده شخصی اش هم امده بود و خارج از اتاق منتظر اربابش ماند
با محمود دستی داد و خوش و بشی کرد و امد کنارم نشست،
و من ماندم ما بین دو منفور اولی خریدارم و دومی فروشنده ام…
اویس رو به من کرد و گفت:
_عروس خانوم ح***ون خوبه ؟
بدون اینکه نگاهی به رخ اش بندازم با سردی مطلق در حالی که به جلو نگاه میکردم پاسخ دادم
_نه خوب نیستم
اویس که از نحوه برخوردم شاکی بود چیزی نگفت و بلافاصله روبه حاج اقا کرد گفت:
_بسیار خب حاج اقا ما اماده ایم شروع کنید که خیلی کار داریم
عاقد شروع کرد و خطبه هارا خواند…
و در نهایت…
_عروس خانوم وکیلم شمارو به عقد دایم اویس کلانتر در اورم ؟
بعد از کمی مکث دوباره تکرار کرد
_عروس خانوم وکیلم شمارو به عقد دایم اویس کلانتر در اورم ؟
ولی باز هم از من کلامی خارج نشد و باز تکرار کرد
_عروس خانوم برای بار اخر میپرسم وکیلم شمارو به عقد دایم اویس کلانتر در اورم ؟
محمود کم کم رنگ از رخساره اش پراند سراش را به سمتم اورد چشمانه ملتمسانه و عاجزاش را که لنگ یک بله گفتن من بودند میدیدم ، و همچنین میدیدم چهره عبوس و خشمگین اویس را…سرد و خشک ،بی تفاوت و بی حس دم زدم
_بله
و کلمه شما زوجین را به رسم پیامبر (ص) زن وشوهر مینامم را با گوش هایم شنیدم،
اری من زن اویس شدم…

#سین.صاد

#پارت_۶

از پله های عقدخانه پایین میامدم و به سمت خیابان و ماشین اویس در حال حرکت بودم اویس جلوتر از من و پدرم عقبتر از اویس و من در اخر مانند یک برده ….
جلو خیابان ماشین لوکسی را میدیدم راننده شخصی اش دوان دوان به انطرف خیابان حرکت کرد و در عقبی ماشین را برای ورود اویس باز کرد اویس سوار شد و جهتش را به سمت من حرکت داد در را برایم گشود وبا لحن مودبانه گفت:
_بفرمایید خانوم
نگاه چپی بهش کردم و سوار ماشین شدم
محمود کنار خیابان منتظر بدرقه کردن ما بود کاملا میتوانستم خوشحالی را در وجودش حس کنم
تعظیمی به سمت اویس کرد و اویس نیم دستی تکان داد و خودرو حرکت کرد…
چند دقیقه بعد
راننده با خدمه عمارت تماسی برقرار کرد
_عمارت روبه راهه؟اقا دارن میرسن همه چیز سر جاش باشه…
راننده اویس نظرم را به خودش جلب کرده بود با خود فکر میکردم که ای کاش زن نوکر اویس میشدم تا خودش ،پسر خوشتیپ و سر به زیری بود قد بلندی داشت بدن تنومندی داشت موهای بور و چشمان روشن با کمی ته ریش که جذابیتش را دو چندان میکرد …..
بعد از طی کردن مسیر به مقصد رسیدیم خانه ای در بالاشهر تهران بسیار زیبا و لوکس به مساحت ۱۰۰۰متر که منظره طبیعی بسیار زیبایی داشت و در وسط این عمارت زیبا و شلوغ خانه ای زیبا با نمایی سفید و رومی کار شده…
به محض ورودبه عمارت اویس رو به من کرد و گفت
_تا حالا همچین جایی دیده بودی؟باید سپاسگذارم باشی که میتونی تو این عمارت خانمی کنی
هیچ حرفی نزدم و فقط چهره ام روبه پنجره ماشین بود
راننده در ماشین را به رویمان گشود
با پیاده شدن از ماشین چشمم به ۲کنیز افتاد یکی بسیار جوان و دیگری میانسال با لباسهای پاکیزه سفید رنگ که به رسم ادب جلوی در عمارت منتظر ما بودند
اویس نزدیکان شد و ایستاد من هم پشت سر او ایستادم و سرم را پایین انداختم
اویس روبه کنیزان کرد و گفت
_فروغ ایشون از امروز خانوم این خونه هستند هر حرفی بزنه هر دستوری بده بدونید که دستور منه
از شنیدن اینچنین سخنان کمی به شعور اش امیدوار میشدم حداقل متونستم درک کنم که با فرهنگ تر از پدرمه…
ولی اینکارا حس من رو نسبت به خودش عوض نمیکرد…
وارد عمارت زیبا ولی برای من جهنم شدم اویس به من نگاه کرد و گفت
_از پله ها که میری بالا اتاق مجللی برات تدارک دیدم زیادم این دورو برا نبینمت
سپس دستم را گرفت ،از حرکتش خوشم نیومد دستم را پس کشیدم که چشمانش را قلمبه کرد و گفت:
_ یه بار دیگه بهم بی احترامی کنی کاری میکنم که تا اخر عمرت پشیمون شی
و سپس محکم دستم را گرفت و به طبقه بالا حرکتم داد
_برو داخل اتاقت تا صبحونت و بیارن
_من چیزی نمیخورم
_ببین دختر جون من با بابات اتمام حجت کردم اگه بخوای از الان واسم شاخ و شونه بکشی جفت شاخاتو میشکنم به حرفایی که جلو خدمتکارا بهت گفتم خوش نباش من تو رو واسه کنیزی گرفتم تو کنیز منی پولتم دادم به بابات فرقت با اینا برام اینه که اونا کنیز عمارتمم تو کنیز جنسیمی به سن و سالم نگاه نکن از صد تا جون قویترم و محکم
کمی عقبتر ازش فاصله گرفتم و گفتم:
_تو با اون بیشرف معامله کردی نه با من ، من کنیزو مطیع کسی نیستم،از هردوتاییتون حالم بهم میخوره من اندازه دخترتم چطوری میتونی این حرفارو به من بگی
حرفم را قطع کرد و کشیده ای نثار صورتم کرد مبهوت حرکتش شدم نزدیکم شد و گفت:
_گمشو اتاقت تا اینجا جلو کنیزام بکارتتو برنداشتم.
از ترسم داخل اتاق شدم حرفهایش شدت عمق مصیبت را برایم نمایان میکرد هیچ کاری از دستم بر نمیامد ولی فقط منتظر بودم و باید صبر میکردم ،صبر من بعد از معین شدن سرنوشت مادرم لبریز خواهد شد…
از پله ها پایین روان فریاد زد
_فروووغ به خانوم یه چیزی بدید بخوره رنگ و روش پریده.

#پارت_۷

داخل اتاق شیک و تدارک دیده عمارت به تنهایی نشسته بودم افکارم لحظه ای مجال نفس کشیدن به مغزم را نمیدادند،به اشیا قیمتی داخل اتاق که برایم ذره ای اهمیت نداشتند چشم میگرداندم بر روی تخت مجللی که عطراگین شده بود نشسته بودم،همینطور در فکر بودم که در اتاق نواخته شد
_خانوم اجازه هست بیام داخل؟
بی مکث پاسخ دادم
_بله
خدمتکار خانه فروغ بود، داخل اتاق به همراه کمکی (کمکی یک نوع میز چرخ دار است که رویش غذاو دسر میاورند)وارد شد پشت سرش خدمتکار جوان هم وارد شد که در دستش لباس های زیبای خانگی بود فروغ کمکی را نزدیک میز کنار تخت اورد و بساط را پهن کرد و سپس خدمتکار جوان لباس هارا بر روی تخت کنارم گذاشت فروغ روبه من کرد و مودبانه گفت:
_خانوم اقا فرمودند لباساتونو عوض کنید کمی بعد تشریف میارن دوست ندارن شمارو با این لباسا ببینن
بی توجه به سخنانش پاسخ دادم:
_میتونید برید
_خانوم باید لباساتونو عوض کنید اقا ببینن از دست من دلخور میشن خواهشا عوض کنید
چشمهایم را قلمبه کردم و با پرویی تمام پاسخ دادم
_حتما اقاتون گفتن جلوتون لختم شم
_نه خانوم جسارت نباشه
_برید بیرون حوصله هیچکدومتونو ندارم
از در اتاق خارج شدند
بی توجه به تذکراتش لباس هارا عوض نکردم و لب به دسر هاو نوشیدنی هایی که برایم اورده بودند نزدم به فکر فرو رفتم که
در اتاق باز شد تمام بدنم مور مور شد خودش بود اویس….
نزدیکم شد جلویم ایستاد و گفت:
_لباساتو چرا عوض نکردی
پاسخ دادم
_خوشم نمیاد از این مدل لباس
محکم گلویم را چسبید و صورتش را به صورتم نزدیک کرد ابرو هایش را خم کرد و انگشتانش را بر گلویم فشرد ،احساس خفگی بهم دست داده بود با عجز و ناله گفتم:
_خفه شدم ولم کن
_فکر کردی اینجا خونه خ***ه ؟هااان؟اینجا حرف حرفه منه ،باید مطیعم باشی،باید به حرفام گوش بدی،یه مملکت دست من میگرده تو یه الف بچه میخوای با من کل کل کنی ؟دوست داری صورت خوشگل و نازتو با دستام خراب کنم یا نه جواب بده
_ولم کن بخدا خفه شدم…
دستانش را از گلویم رها کرد و به لباس تنم چنگ انداخت تمام لباس هایم را یکی یکی از تنم پراکند هرچه قدر مقاومت میکردم فایده نداشت ملتمسانه گفتم:
_خواهش میکنم باهام کاری نداشته باش ولم کن من فقط ۱۸سالمه
_تو زن منی،تورو گرفتم که ارضا بشم از تنهایی در بیام نه اینکه واسم نیش زبون بیای ادمت میکنم حالا این اول راهه
لباسی برتنم باقی نمونده بود مانتویم را شلوار بر تنم را کورست و شورتم را از تنم در اورده بود یک دستم را بر روی سینه هایم و دیگری را جلوی شرمگاهم قرار دادم،احساس میکردم جهنم که میگویند همینجاست چطور امکان داره یه مرد ۷۰ساله انقدر هریس باشد؟چطور امکان دارد که یه مرد ۷۰ساله انقدر پر زور باشد
دستانم را یکی پس از دیگری با دستانش پس زد از شدت ***ی که در چشمانش خیمه زد بود کنترلی بر رفتارش نداشت اشک از چشمانم سرازیر شد و گفتم:
_لعنتی ولم کن من بهت هیچ حسی ندارم
_به حس میارمت بچه جون ، من بابتت ۳۰۰میلیون پول خرج کردم واسه اون بابای گدات ولی الان میبینم اون پولی که به بابات دادم خیلیم کمه این بدن ارزشش خیلی بیشتر از ایناست
بعد از بگو مگو بینمان دستم را رها کرد فکر میکردم میخواهد بهم تجاوز کند ولی انگار همچین قصدی در سر نداشت خنده ای کرد و گفت:
_نه الان نه ،، الان وقت مناسبی برای برداشتن بکارتت نیست باید شارژ شم بعد
به طرف در اتاق رفت و هنگام خروج نیم سری به سمتم برگرداند و گفت:
_ شب که میام باید لباسای خوابت تنت باشه اگه عمل نکنی جلوی خدمه ها تو همین اتاق بکارتتو برمیدارم،امیدوارم که بفهمی اویس به حرفی که میزنه عمل میکنه
از اتاق خارج شد
تمام اعضای بدنم به لرزه افتاده بود نفسم تند تند میزد به حرفایی که زد فکر میکردم و با خود میگفتم که اگر به دستورش عمل نکنم شاید کاری را که گفت انجام بده ،کمی بعد فکر فرار به سرم زد ولی این فکر توهمی بیش نبود عمارت نگهبان داشت و مطمعاا اجازه خروج به من را نمیدادند و چاره ای جز تن دادن به دستورش را در خود نمیدیدم.

#سین.صاد

جهت حفظ حقوق نویسنده بعد از اطمینان از اتصال خود به تلگرام بر روی لینک زیر کلیک کنید

جهت اتصال به کانال رمان فوق کلیک کنید

توجه:اگر از رمان فوق خوشتون اومده و تمایل به قرار دادن رمان فوق در سایت هستید از طریق دیدگاه نظرتون رو ثبت کنید تا داخل سایت با اجازه از نویسنده پارت گذاری شود

نوشته رمان شبی که لیلی مرد ( هوسران) اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا