رمان بادصبا

رمان باد صبا پارت۲۲

رمان باد صبا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان باد صبا ازوارد شوید

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۰.۰۱.۱۹ ۲۲:۱۵]
#پارت۳۲۱٫

حوله رو پیچیدم دور موهای خیسم و لباسامو پوشیدم ..

صدای زنگ در که بلند شد ، چادرمو پوشیدم و درو برای حمیرا باز کردم ..

با دستای پر به سمتم اومد و گونه م رو بوسید و گفت : سلام بر مادر کوچولو ی آینده ..

خندیدم و گفتم : سلام عزیزم خوش اومدی ..

نگاه زیر چشمی به خریداری توی دستش انداختم ..

فرصت نشد حرفی بزنم چون به سمت داخل پا تند کرد و گفت : وای بدو دستم افتاد ..

پشت سرش راه افتادم و رو بهش که داشت خریدا رو میزاشت روی اپن ایستادم ..

گفت : وای دختر نصف باکس ها رو آماده کردی که !

به ارومی اشاره ای به خریداش کردم و گفتم ‌: اینا چیه؟

شونه ای بالا انداخت و گفت : یه سری خرت و پرته ..

من هر روز اینجام دیگه باور کن روم نمیشد بیام ..

با تعجب گفتم : تو که هر دفعه میای غذا از بیرون میگیری !

خنده ای کرد و گفت : آخ صبا گفتی غذا یاد شامی افتادم که گرفتم..

با ذوق غذا رو از توی پلاستیک کشید بیرون و گفت : ببین چه جوجه ای گرفتم برات ، مطمعنم خوشت میاد …

بعد از اینکه شام رو خوردیم ، حمیرا نشست پای باکس ها و به زور مجبورم کرد که بشینم درسم رو بخونم ..

نیم ساعتی درس خوندم و خریدایی که کرده بود رو چیدم ..

همه چیز خریده بود جوری خرید کرده بود که شاید تا دو ماه به چیزی احتیاج پیدا نمیکردم ..

نمیدونستم که چطوری باید ازش تشکر میکردم ..

چایی دم کردم و کنارش نشستم ..

با دیدن چایی دست از کار کشید و گفت : وای انگشتامو ببین چیشد؟

نگاهی به انگشتاش که سرخ شده بود انداختم ..

فکرم درگیر بود ، با صداش به خودم اومدم ..

_چیزی شده ؟

نگاهی بهش انداختم و گفتم : نه ، فقط یه کم ذهنم درگیره ..

کمی از چاییشو خورد و گفت : ‌درگیر چی؟

آهی کشیدم و گفتم : نمیدونمـ، خیلی میترسم ، شکمم داره میاد بالا ، نبودن پیمان خیلی داره اذیتم میکنه ..

با جدیت گفت : همینقدر بود توانت؟

هنوز یک ماهه که پیمان زندانه ، به این زودی جا زدی؟

نچی کردم و گفتم : نه ، جا نزدم ..

میترسم نتونم تا ، تاریخی که گفتن این یک میلیون رو جور کنم ..

هنوز ۱۰۰ هزار تومن تونستم جمع کنم ..

لبخندی زدو گفت : خدا بزرگه ، تو فعلا پولاتو جمع کن ، ۲ ماه دیگه مونده تا اون تاریخی که دادگستری وقت داده برای پرداخت جریمه ..

تا اون موقع هر چقدر که تونستی جمع کن ، بقیه شو من بهت قرض میدم .

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۰.۰۱.۱۹ ۲۲:۱۵]
#پارت۳۲۲
.
با عجله گفتم : نه نه .. نمیخواد ، به اندازه ی کافی مدیونت شدم ..

بخدا نمیدونم چطوری ازت بابت محبتات تشکر کنم ..

اخمی کردم و با ناراحتی لب زد : دیگه این حرفو نزن صبا ،تو هم مثل خواهرمی ..

من که کاری نکردم ، باورت کن من خیلی خوشحالم که با تو آشنا شدم ..

خوشحالم که با یه دختر قوی با این پشت کار و با این دین و ایمان و حجاب و وفاداری اشنا شدم ..

سرمو انداختم پایین و گفتم : میشه یه چیزی ازت بخوام ؟

با مهربونی گفت : اره گلم چرا نشه! بگو قربونت برم ..

نمیدونستم چطوری بهش بگم ..
چند روزی بود که میخواستم بهش بگم اما روم نمیشد ..

بالأخره دل رو به دریا زدم و با صدای ارومی گفتم : ببین راستش ، نمیدونم چجوری باید بگم ..

با مهربونی گفت : بگو عزیزم ، با من راحت باش ، چیزی شده ؟ ح*** خوب نیست؟

مکثی کردم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم : میشه منم معرفی کنی به اون کارخونه ای که داخلش کار میکنی ، که منم بیام اونجا کار کنم ؟

کمی جا خورد ، چند لحظه ای بدون پلک زدن خیره نگاهم میکرد ، با صدای ارومی گفت : چرا ؟

اب دهنمو قورت دادم و گفتم : راستش این کار خیلی در امد نداره ..

دستی به موهاش کشید و گفت : خب یعنی میخوای دیگه باکس ها رو درست نکنی؟

سریع گفتم : نه ، هم باکس هارو درست میکنم و هم میام سر کار ..

با تعجب گفت : چی میگی صبا ؟ تو همین الانم احتیاج به استراحت داری دختر..

با لحن ملتمس و درمانده ای گفتم : خواهش میکنم حمیرا ، ببین من جز این یک میلیون تومن ، باید بازم پول پس انداز کنم ..

شهریه ی مدرسه م ، اجاره خونم ، خرج ومخارج زندگیم ..
این بچه وسیله میخواد ، من هنوز حتی دکتر نرفتم ..

مکثی کردم و گفتم : من میخوام هر ماه یه مبلغی رو برای پیمان ببرم ..

باتعجب گفت : چرا؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم : نمیدونم ، شاید اونجا پول لازم داشت ..

رنگ نگاهش عوض شد و با غم گفت : آخه من به توی مهربون چی بگم ؟..

با صدایی که به شدت بغض داشت گفتم : معرفیم میکنی؟

سری تکون داد و گفت : مگه میشه معرفیت نکنم ؟ مگه میشه روی حرف تو حرف زد ؟

با ذوق دستاشو گرفتم ومحکم فشردم و گفتم : وای خیلی ممنونم ازت ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۰.۰۱.۱۹ ۲۲:۱۵]
#پارت۳۲۳
.
پوفی کشید و گفت : ببین معرفی کردنت که کاری نداره ، اما من نگرانتم ..

تو باید بیشتر به خودت استراحت بدی ، الان فقط خودت نیستی یه بچه هم تو شکمته ..

بدون اینکه به من فرصت حرف زدن بده گفت : اصلا کلاسات چی؟ تو باید ۸ صبح تا ۲/۵ بعدازظهر کارخونه باشی ..

چطوری میخوای به کلاسات برسی؟

آهی کشیدم و گفتم : سعی میکنم همه ی درسا رو غیر حضوری بخونم ..

با چشمای گرد شده گفت : مگه میشه ؟!!

سری تکون دادم و گفتم : آره ، من میتونم چون مشکلی توی درسام ندارم ..

پوفی کشید و گفت : خیلی خب ، میخوای یه کم دیگه فکر کنی؟

به لحن قاطعی گفتم : نه حمیرا .. من خیلی فکر کردم ..

باشه ای گفت و از جاش بلند شد و گفت : من میرم دست و رومو بشورم ، تو هم پاشو رخت خوابتو پهن کن بخواب ..

رنگ به روت نمونده ..

از جام بلند شدم و بعد از جمع و جور کردن خونه ، رخت خواب هارو پهن کردم و خوابیدیم ..

صبح زودتر از همیشه بیدار شدم ، نیم ساعت هم صبر کردم تا اذان بشه ونمازمو بخونم ..

چایی دم کردم و ساعت ۷ حمیرا رو بیدار کردم ..

یه سفره ی صبحانه انداختم و پر از مخلفات کردم ، همه رو حمیرا خریده بود ..

شاید خودم فعلا نمیتونستم حتی یه قالب پنیر بگیرم ..

اما حالا که نگاه میکردم ، پنیر ، کره ، مربا ، عسل ..

اشتهام تحریک شده بود ، با هم صبحونه خوردیم و بعد از جمع کردن سفره آماده شدیم و از خونه زدیم بیرون ..

توی دلم دعا میکردم که اونجا بزارن کار کنم ..

کارخونه خیلی دورتر از چیزی بود که فکر میکردم ..

اونم با مینی بوسی که سرویس کارگرای اون کارخونه بود رفتیم ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۰.۰۱.۱۹ ۲۲:۱۵]
#پارت۳۲۴
.

وقتی رفتیم اونجا ، از بزرگی کارخونه دهنم وا موند ،خیلی بزرگ بود و بیشتر از ۶۰۰ کارگر داشت ..

یه ربع بعد که حمیرا از اتاق مدیریت اومد بیرون ، رو بهم گفت ؛ خدارو شکر صبا ، موافقت کرد ..

با خوشحالی گفتم : وای خدایا شکرت ..

دستمو گرفت و گفت : بیا بریم داخل ، میخواد با خودت حرف بزنه .

با هم رفتیم داخل ، مردی حدود ۴۵ ساله پشت میز نشسته بود ــ

سلامی کردم که با صدای بمی جوابمو داد و اشاره ای به صندلی کرد و گفت : بشین ..

روی صندلی که نشستم ، با صدای محکمی گفت : از امروز هم میتونی کارتو شروع کنی ..

فقط دقت کن کارتو درست انجام بدی ..

اشاره ای به حمیرا کرد و گفت : ایشون بهت یاد میده که چطوری با دستگاها کار کنی ..

چشمی گفتم ..

دوباره ادامه داد : حقوقت ماهی ۱۸۰ تومنه ..

اضافه کاری هم میتونی وایسی، که با اضافه کاری میشه ماهی ۲۲۵ تومن ..

از خوشحالی لبخندی کنج لبم نشست و گفتم : خیلی خوبه ، ممنونم ..

سری تکون داد و گفت : بفرمایید ، میتونید برید به کارتون برسید ..

از جام که بلند شدم دوباره گفت : خب ، امروز رو میمونید ؟

فکری کردم ، امروز کلاس داشتم اما خب نمیتونستم که برگردم ..

با صدای ارومی گفتم: بله از همین الان شروع میکنم ..

خودکارش رو دستش گرفت و گفت : بسیار خب ، یک ساعت دیگه تشریف بیار اینجا فرم های استخدام رو پر کن ..

چشمی گفتم و به همراه حمیرا از اتاقش خارج شدیم .

تقریباً یک ساعت طول کشید تا حمیرا بهم توضیح بده که چیکار باید بکنم ..

کارش خیلی سخت بود .. اما به هیچـوجه نمیتونستم بیخیال این مقدار حقوق بشم ..

با تموم دقت به حرفا و توضیحات حمیرا گوش میدادم ..

یک ساعت بعد هم رفتم توی اتاق مدیریت و فرم های استخدام رو پر کردم ..

ساعت ۱ ظهر ، حمیرا رو بهم گفت : صبا ، بریم نهار بخوریم بقیه ش باشه برای بعد نهار ..

با خستگی باشه ای گفتم و با هم رفتیم به سمتی که نهار میدادن ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۱.۰۱.۱۹ ۲۱:۴۳]
#پارت۳۲۵
.
وقتی که ساعت ۲/۵ بعد از ظهر کارمون تموم شد دیگه از خستگی نای حرف زدن نداشتم ..

اماده شدیم و با همون سرویس ، دوباره برگشتیم ..

بعد از اینکه از حمیرا تشکر کردم ، مسیر خونه رو پیش گرفتم و خسته و کوفته وارد خونه شدم ..

چادرمو در اوردم و با همون لباسا روی کاناپه لم دادم و چشمامو بستم ..

خیلی خسته بودم .. نگاهم که به ساعت افتاد ، پوفی کشیدم و بعد از وضو گرفتن نمازمو خوندم و دوباره دراز کشیدم ..

اما هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای زنگ تلفن باعث شد از جام بپرم ..

همونجوری چهار دست و پا به سمت تلفن رفتم ..

گوشی رو که برداشتم ، صدای مادرم توی گوشم پیچید ..

_خوبی مادر ؟

سلام مامان ، شما خوبین ، بابا خوبه؟ همگی خوبید؟

به آرومی گفت : خوبیم ، تو خودت چطوری؟ـ

ح*** بهتره ؟

سعی کردم صدامو صاف کنم و با صدای به ظاهر سرحالی گفتم : خوبمـ، ممنون ..

مکثی کرد و با تپه تپه گفت : صبا ؟

به ارومی گفتم : جانم..

فین فینی کرد و گفت ؛ میشه یه چیزی ازت بخوام ؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم ؛ چی؟

آهی کشید و گفت : میشه یه چند روزی بیای قزوین پیش ما بمونی؟

سکوت کردم ..

با صدایی که ***ماس و بغض داشت لب زد : تو رو خدا نگو نه ، ازت خواهش میکنم فقط چند روز بیا پیشمون بمون ..

با کلافگی گفتم : مامان من درس دارم ..

حرفمو قطع کرد و گفت : از کرج تا قزوین که همش یک ساعته ، چهار شنبه بعد از ظهر بیا ، جمعه عصر برگرد که به درساتم برسی ..

خدایا الان باید چطوری بهش میگفتم که من سر کار میرم ..

پوف کلافه ای کشیدم و به ارومی گفتم : بزار ببینم چی میشه ، اگه خواستم بیام بهت خبر میدم ..

با بی تابی گفت : صبا ، بجون خودت باباتم بی تابته ، اسمتو که میشنوه بیقراری از سر و روش میباره ..

نمیتونستم اینقدر نسبت به این دلتنگیش بی تفاوت باشم ، مادرم بود …

باشه ای گفتم و گفتم که اگه خواستم برم بهش خبر میدم ..

وقتی گوشی رو قطع کردم ، همون لحظه شماره ی خونه ی جمیله خانم رو گرفتم ..

باید با حمیرا حرف میزدم ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۱.۰۱.۱۹ ۲۱:۴۳]
#پارت۳۲۶
.
با صدای حمیرا که میگفت ؛ الو ، رشته ی افکارم پاره شد و با صدای ضعیفی گفتم : سلام خوبی؟

با مهربونی گفت : سلام قربونت ، تو چطوری ، چیزی شده؟

با عجله گفتم : نه ، نگران نباش ، راستش میخواستم ببینم جمعه ها کارخونه تعطیله؟

مکثی کرد و گفت ؛ نه ، چطور مگه ؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم : راستش ، میخواستم یکی دو روزی برم قزوین به بابام سر بزنم ..

اما خب حالا که جمعه ها تعطیل نیست دیگه نمیتونم برم ..

با صدای دلنشینی گفت : عزیز دلم ، این که نگرانی نداره ، من خودم برات مرخصی میگیرم ..

با خوشحالی گفتم : جدی میگی ؟ یعنی اجازه میدن دو روز نباشم ؟

با صدای مطمعنی گفت : اره ، تو خی*** راحت باشه ، هر چند روز که بخوای میتونی مرخصی بگیری ..

و من متعجب بودم از این همه اطمینان حمیرا ..!!

بعد از تشکر کردن گوشی رو گذاشتم و نگاهی به باکس های نصفه کاره گوشه ی هال انداختم ..

امروز دو شنبه بود و اگه میخواستم چهار شنبه برم باید تا چهار شنبه صبح این باکس ها رو تحویل میدادم ..

با عجله از جام بلند شدم و کنار باکس ها نشستم و شروع به درست کردنشون کردم ..

چند ساعت تمام بی وقفه مشغول بودم ، بدون اینکه حتی سرمو بلند کنم ..

با صدای زنگ در ، سرمو که بلند کردم تازه متوجه گرفتگی و خشک شدن گردنم شدم ..

ساعت ۷ شب بود و هوا دیگه داشت تاریک میشد ..

با تعجب لب زدم : کیه !!

از جا بلند شدم و چادرمو انداختم روی سرم و رفتم توی حیاط ..

چراغ حیاط رو ، روشن کردم و پشت در با صدای ارومی گفتم : کیه؟

_باز کن ، همسایم ..

صدای یه مرد بود !! آب دهنمو قورت دادم و درو باز کردم ..

با دیدن یه مرد حدودا ، ۴۰ ساله متعجب گفتم : بله؟

نگاه دقیقی به سر تا پام انداخت ..

از نگاهش اصلا خوشم نیومد ، سرمو انداختم پایین و با لحن تندی گفتم : امرتون ؟؟

با صدای نکره ای گفت : سام وعلیک همسایه ، آقاتون نیس؟

نمیدونستم چی باید بگم ..

با صدای لرزونی گفتم : نه ، کاری دارید؟

خنده ی هیزی کرد و گفت : رفته آب خنک بخوره ، نه ؟

اخم غلیظی بین اب وهام نشست و با صدای نیمه بلندی گفتم : به تو چه ؟ چه ربطی به تو داره ؟

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۱.۰۱.۱۹ ۲۱:۴۳]
#پارت۳۲۷

اخم عمیقی بین ابروهای پر پشتش نشست و با چشمایی که شرارت ازش میبارید لب زد : صداتو ببر زنیکه ..

کمی به سمتم متمایل شد که باعث شد خودمو عقب بکشم ..

با لحن موذی گفت : خوب نیست یه زن تنها ، یه زن بی سایه سر ، صداشو واسه یه مرد غریبه بالا ببره ..

پوزخند کجی زد و گفت : یه وقت دیدی صدات برای همیشه خفه شد ..

قلبم تند تند میزد و همونجوری شوکه شده بهش خیره شده بودم ..

نگاهش از چشمام سر خورد و تا روی سی.نه هام پیشروی کرد ..

در کسری از ثانیه خودمو کشوندم داخل و درو محکم به روش بستم و با صدای جیغ مانندی گفتم : برو گورتو گم کن ، مرتیکه ی بی ناموس ..

با عصابی داغون وـدست وپای لرزون رفتم داخل و با هر سختی بود باکس ها رو تموم کردم ..

تا ساعت ۱/۵ شب بی وقفه کار کردم ، فقط یه ربع برای نماز و شام وقت گذاشتم ..

همش به این فکر میکردم که تا امشب تموم کنم و فردا که از کارخونه برگشتم کمی استراحت کنم ..

با همین فکر تا ساعت ۱/۵ شب همه ی باکس ها رو تموم کردم ..

اما نوک انگشتام داغون شده بود ، قرمز شده بود و پوستشون رفته بود ..

تمام چراغای خونه روشن بود و من قصد خاموش کردنشون رو نداشتم ..

همونجا کنار کاناپه بدون اینکه رخت خوابمو پهن کنم خوابم برد
..

روز دوم هم گذروندم کم کم دستم راه افتاده بود و حمیرا از کارم راضی بود ..

ظهر همونجا توی نماز خونه ، نمازمو خوندم و بعد از خوردن نهار دوباره با انرژی به کارم ادامه دادم ..

با یکی دو نفر هم اشنا شده بودم ، که هم صحبتای خوبی شده بودن ..

امروز دومین روزی بود که کلاسام رو نرفته بودم .. و کمی نگران بودم ..

دوـروز هم مثل برق و باد گذشت و فردا میخواستم برم قزوین ..

دو دست لباس برداشتم و مقداری پول ..

شب زودتر خوابیدم تا صبح سر وقت خودمو به ترمینال کرج برسونم ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۲.۰۲.۱۹ ۱۰:۳۶]
#پارت۳۲۸
.
صبح زود بیدار شدم و بعد از خوندن نماز ، یه لقمه نون پنیر خوردم ..

بعد از چک کردن خونه و اطمینان از همه چی ، ساک دستی کوچیکم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون ..

در حیاط رو که بستم و قفل کردم ، به سمت خیابون اصلی راه افتادم ..

هنوز به خیابون نرسیده بودم که با دیدن اون مردی که اومد جلوی در و خودشو همسایه معرفی کرد ، سر جام ایستادم ..

داشت از رو به رو به طرفم میومد ..

به چند قدمیم که رسید ، نگاهی به سر تا پام انداخت ..

لرزی به تنم نشست و اومدم از کنارش رد بشم که ساکمو گرفت و مجبورم کرد سر جام بأیستم ..

قلبم داشت توی دهنم میزد !

با ترس و دلهره به سمتش برگشتم و همونجوری که تقلا میکردم ساکمو از دستش ازاد کنم ، لب زدم : دستتو بکش مرتیکه ..

خنده ای کرد که باعث شد عصبانیت و نفرتم چندین برابر بشه..

با صدای نیمه بلندی داد زدم : با تو ام حیوون ، دستتو بکش و با تموم قدرتم ساکمو از دستش کشیدم بیرون ــ

اخم کمرنگی کرد و با صدای نکره ای گفت : ببین جـ.ــنده ، برای من کولی بازی در نیار ..

من که میدونم هر شب میان تو همین خونه میـکنـ.نت ..

حس میکردم دود از گوشام میزنه بیرون ، از شدت عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم ..

نفهمیدم چیشد فقط با تموم قدرتم به عقب هولش دادم و گفتم : خفه شو حروم زاده ..

ازت شکایت میکنم بابت این غلطی که کردی ..

بهش فرصت حرفی ندادم و به سرعت و با دو ، از کوچه خارج شدم و خودمو به خیابون رسوندم ..

جلوی اولین تاکسی که داشت میومد ایستادم و دست بلند کردم ..

سوار که شدم ، نفسی از سر آسودگی کشیدم و سرمو به شیشه چسبوندم ..

اما با یاد آوری حرف و تهمتی که بهم زده بود ..

بغض تلخی توی گلوم نشست و زیر لب زمزمه کردم :

واگذارت به خدا ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۲.۰۲.۱۹ ۱۰:۳۶]
#پارت۳۲۹

وقتی رسیدم قزوین و توی ترمینال پیاده شدم ، مامانم و مهدی اومدن دنبالم ..

مامانم با چشمایی که برق میزدن ، دستمو گرفت و گفت : نیم ساعته که اینجا منتظرتیم ، میدونستم که همین حدودا ، میرسی ..

مهدی اخم کرده بود و جز سلام و احوال پرسی دیگه حرفی باهام نزده بود ..

وقتی که وارد کوچمون شدیم ، با دلتنگی خیره شدم به در خونمون ..

تموم خاطراتم ، جلوی چشمام زنده شد .. از بچگیم گرفته تا روز اخری که به قصد عقد کردن با پیمان از این خونه اومدم بیرون ..

وقتی که مهدی ماشین روکنار در خونه پارک کرد ، هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که در به سرعت باز شد و چهره ی خندان و شیطون سعیده جلوی چشمام ظاهر شد ..

همینکه پیاده شدم به سمتم خیز برداشت و تا به خودم بیام محکم بغلم کرد ..

عطر تنش رو نفس کشیدم و صورتشو بوسیدم ..

مریم هم بود ، به ارومی سلام کرد و جواب سلامش رو که دادم دستشو به سمتم دراز کرد ..

مکثی کردم و اروم دستشو فشردم و لب زدم : خوبی؟

مکثی کرد و گفت : ممنون ، خوش اومدی ..

نگاهم وی بچه ای که گوشه ی هال خواب بود ثابت موند و با لبخند محوی گفتم : قدم نو رسیده مبارک ..

لبخندی زد و گفت : مرسی ..

حسابی رفع دلتنگی کردم و با مادرم حرف زدم ، با خواهرام حرف زدم ..

بابام یه گوشه از هال روی تشک دراز کشیده بود و نه حرف میزد و نه حرکتی میکرد ..

با دیدنم اشک توی چشماش جمع شد ولی هیچ حرکتی نکرد ..

نیم ساعتی کنارش نشستم و باهاش حرف زدم ، هر چند اون جوابی نمیداد و حرفی نمیزد ..

اما من همچنان داشتم باهاش حرف میزدم..

مادرم کنارم نشست و نگاه کوتاهی به بابام انداخت و رو به من با غم گفت ‌: صبا، مادر نمیخوای لباساتو عوض کنی ؟

سری تکون دادم و با صدای گرفته ای گفتم : عجله ای نیست ، عوض میکنم بعداً..

با تپه تپه گفت : آخه .. راستش مهمون داریم ..

با تعجب گفتم : کیه؟ مامان توکه میدونستی امروز من میام اینجا ، برای چی مهمون دعوت کردی؟!

با کلافگی گفت : بخدا من دعوت نکردم ، دیشب آسیه زنگ زد گفت امروز برای نهار میان اینجا ..

مکثی کرد و ادامه داد : تنها هم نیستن ، ثریا خانم و پسرش هم هستن ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۲.۰۲.۱۹ ۲۰:۰۰]
#پارت۳۳۰٫

آب دهنمو قورت دادم و نگاهمو از صورت مادرم گرفتم و به آرومی از جام بلند شدم ..

مادرم با هول گفت : کجا میری؟! ناراحت شدی مادر ؟

لبخندی زدم و گفتم : مامان جان میرم لباس عوض کنم ، الان میام ..

پا به اتاقم گذاشتم .. اتاقی که حالا مال سعیده شده بود ..نگاهمو دور تا دور اتاق کوچیک چرخوندم ..

آهی کشیدم و لباسامو عوض کردم ، یه پیرهن مردونه ی سورمه ای همراه دامن مشکی و شال سورمه ای ..

شکمم معلوم نبود ، پیراهنم به اندازه ی کافی گشاد و بزرگ بود …

توی آینه نگاهی به صورتم انداختم ، رنگم به شدت پریده بود و لبام خشک شده بود ..

نگاهم روی لوازم آرایش های رنگارنگ سعیده چرخید ..

دستمو جلو بردم و رژ لب کالباسی رنگش رو از روی میز برداشتم و اروم روی لبام کشیدم ..

نگاهمو دوباره به آینه دوختم ..

صدایی توی مغزم پیچید ..

” من از همون روز اول که دیدمت بیچارت شدم صبا ..”

“نرو صبا “

بغض ته گلوم نشست و رژ لب رو گذاشتم سر جاش و دستمالی از گوشه ی میزش برداشتم و محکم چند بار روی لبام کشیدم ..

هیچ اثری از رژ روی لبام نموند ..

آره ، اینجوری بهتره .. مهم نبود که به چشم بقیه زیبا نیام ، مهم پیمان بود که منو واقعا دوست داشت ..

با آرامش خاطر ، لبخندی زدم و موهامو کامل گذاشتم زیر شالم واز اتاق رفتم بیرون ..

هنوز ننشسته بودم که سعیده با عجله به سمت اتاق دوید و گفت : من برم لباس بپوسم ، اومدن ..

مادرم چادرش رو سرش کرد و رفت توی حیاط درو باز کنه ..

نگاهم به بچه ی مهدی افتاد که چشمای کوچولوشو باز کرده بود و به دوروبرش نگاه میکرد ..

مریم و مهدی توی آشپزخونه بودن و داشتن آروم صحبت میکردن ..

با ، باز شدن در هال و شنیدن صدای داییم ، قند توی دلم آب شد و فکر کردم که چقدر دلم براشون تنگ شده بود ..

نفس عمیقی کشیدم و به استقبالشون رفتم ..

داییم با دیدنم تقریباً خشکش زد و با حیرت گفت : صبا ، تو اینجایی؟!!

لبخندی زدم و به سمتش رفتم و باهاش رو بوسی کردم ..

زندایی جیغ خفیفی کشید و محکم بغلم کرد و چندین بار روی سرمو بوسید وتند تند قربون صدقم میرفت ..

از زندایی که جدا شدم چشمم به ثریا خانم ومیلاد افتاد که همونجا جلوی در ایستاده بودن و هر دو میخ من شده بودن ..

لبخندی زدم که شک داشتم شبیه لبخند بوده باشه ..

آروم گفتم : سلام ، خوش اومدین ..

ثریا خانم با قدمای بلند به سمتم اومد و با صدایی که بغض داشت گفت : سلام عزیز دلم ، محکم بغلم کرد و صورتمو چند بار پشت سر هم بوسید ..

میلاد چند قدم اومد نزدیکتر و با صدای بمی گفت : خوبی صبا ؟ خوشحالم که میبینمت ..

با صدای محکمی که خودمم متعجب شدم لب زدم : ممنونم آقا میلاد ، شما ح***ون خوبه ؟

کمی جا خورد از لحن قاطع و محکمم اما طبق معمول خودشو نباخت و گفت : ممنون ، خوبم ..

بعد از اینکه نشستن ، سعیده هم از اتاق اومد بیرون و باهاشون احوالپرسی کرد ..

فضا سنگین بود ، سکوتی که بین جمع بود انگار داشت همه رو اذیت میکرد ..

میلاد دقیقاً رو به روم نشسته بود ، سنگینی نگاهش داشت حس میشد ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۲.۰۲.۱۹ ۲۰:۰۰]
#پارت۳۳۱
.
با صدای داییم نگاهمو بهش دوختم ..

_صبا جان ، اتفاقی افتاده ؟

مستقیم به صورت داییم خیره شده بودم ، سنگینی نگاه میلاد بیش از اندازه زیاد بود ..

با صدای ارومی گفتم : نه دایی جون ، مگه قرار بود اتفاقی بیوفته؟

لبخند کوتاهی زد و گفت : نه خب ، آخه تو ، اینجا؟.. یه کم تعجب آوره ـ.

زندایی دنباله ی حرف دایی رو گرفت و با مهربونی گفت : اخه قربونت برم ، شوهرت اجازه نمیداد که جایی بری ، مخصوصاً اینجا ، برای همین تعجب کردیم ..

آب دهنمو قورت دادم و خواستم بگم که پیمان خودش اجازه داده که صدای مادرم حکم ناقوس مرگ رو برام داشت ..

_ کدوم شوهر آسیه جان ؟ مرتیکه ی بی همه چیز معتاد دختر دسته گلمو بدبخت کرده..

و الان گوشه ی زندان افتاده..
و دختر من با یه بچه توی شکمش گرفتار و بیچاره شده . الهی که خدا به زمین گرم بزنتش ..

باورم نمیشد ، باورم نمیشد که مادرم اینحوری منو له کرده بود ..

شوکه بودم ، همینقدر که بقیه شوکه بودن ..

حتی نتونستم سرمو بندازم پایین ، همونجوری خیره به نقطه ی نامعلومی بودم ..

چند دقیقه سکوت حکم فرما بود که فقط صدای هق هق مادرم توی خونه میپیچید ..

مهدی و مریم هم کنارش ایستاده بودن ..

زنداییم با لحن پریشونی گفت : وای خدا ، چی میشنوم.. صبا ؟ـ مادرت راست میگه ؟

چیزی نگفتم ..

مهدی با لحن پر از تحقیری گفت : اره زندایی ، درسته ؛ مرتیکه ی آشغال معتاد بوده ، الانم که بخاطر دله دزدی افتاده زندان ..

چشمامو بستم . نفس عمیقی کشیدم تا کمی آروم بشم ..

اما انگار قصد جونمو کرده بودن ، چون مادرم با فین فین گفت : منم به هزار کلک صبا روکشوندم اینجا که تکلیف زندگیش روشن بشه ..

مهدی لب زد : تکلیف مشخصه ،اون مرتیکه ی بی غیرت..

آتیشی که به جونم افتاد مهار شدنی نبود و با صدای بلندی داد زدم : ببند دهنتو ..

مهدی با دهن نیمه باز میخ صورتم شد .. صدای هین مریم و تشر مادرم فایده نداشت..

از جام بلند شدم و رو به مهدی انگشت اشارمو گرفتم و تکون دادم و شمرده شمرده لب زدم : اگه یکبار دیگه راجب پیمان اینجوری حرف بزنی ، این خونه رو ، روی سرت خراب میکنم ..

ثریا خانم به ارومی از جاش بلند شد و بازومو گرفت و گفت : اروم باش عزیزم ..

نگاه کوتاهی بهش انداختم و گفتم : آرومم..

مهدی با عصبانیت گفت : خج*** بکش صبا ، صداتو جلوی مهمونا و بزرگترت بالا میبری؟

بحاطر کی ؟ بخاطر کسی که تو رو خون بس کرد ؟کسی که معتاده؟

پوزخندی زدم و گفتم : نه ، بخاطر کسی که از ته دل دوسم داره .. بخاطر کسی که منو به بزرگترین آرزوم رسوند ..

نگاهی به جمع انداختم ، میلاد میخ چشمام شده بود و حتی پلک نمیزد ..

پورخندی زدم و ادامه دادم : بخاطر کسی که خوشحالی من براش در اولویته و باهاش خوشبختی رو تجربه کردم ..

تا وقتی اینجا بودم مثل سگ باهام رفتار میشد ..

پیمان هیچوقت تحقیرم نکرد ، هیچوقت عذابم نداد ، هیچوقت به چشم یه خون بس نگاهم نکرد ..اجازه داد درسمو بخونم ..

مادرم داد زد : اینا دلیل نمیشه که الانم باهاش بمونی ، اون تا یک سال زندانه ، چه تضمینی هست که دوباره خلاف نکنه؟

با لحن تندی گفتم : چه تضمینی بالاتر از اینکه بخاطر من دست به خلاف زد تا یه پولی دستش بیاد و منو باهاش خوشبخت کنه ..

زندایی رو به مادرم گفت : بسه دیگه ، اذیتش نکنید ، وقتی زندگیشو دوست داره چه اصراری دارید که طلاق بگیره؟

رو به جمع کردم و گفتم : معذرت میخوام اگه بی ادبی کردم ، شرمنده که روزتون رو خراب کردم ..

بدون حرف دیگه ای به سمت اتاق پا تند کردم و لباسامو پوشیدم و ساکمو جمع کردم و چادرمو انداختم روی سرم و از اتاق زدم بیرون ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۲.۰۲.۱۹ ۲۰:۰۰]
#پارت۳۳۲

.
با دیدن ساک توی دستم مادرم و داییم همزمان از جاشون بلند شدن و داییم گفت : کجا صبا ؟

با صدای محکمی گفتم : برمیگردم کرج ، اینجا جایی برای موندن نیست ، از اول نباید میومدم ..

مادرم به طرفم اومد و گفت : مگه اینکه از روی جنازم رد بشی که پاتو توی اون سگدونی بزاری ..

به ارومی گفتم : بسه مامان ، من میرم هیچکس هم نمیتونه جلومو بگیره ..

مهدی مادرمو زد کنار و جلوم ایستاد و سینه سپر کرد و گفت : میخوای تنها توی اون سگدونی چه گوهی بخوری. هااااان؟؟

دیدم که میلاد از جاش بلند سد و به سمتمون اومد ، بدون توجه بهش ، رو به مهدی گفتم : زندگی کردن توی اون سگدونی سگش می ارزه به موندن توی این خونه ..

هنوز حرفم تموم نشده بود که یه طرف صورتم سوخت و برق از چشمم پرید ..

شدت سیلی که مهدی بهم زده بود اینقدر زیاد بود که محکم به عقب پرت شدم و محکم به دراشپزخونه برخورد کردم ..

صدای جیغ زنداییم و ثریا خانم توی سرم پیچید ..

میلاد مچ دست مهدی رو گرفت و با جدیت لب زد : خج*** بکش ، روی زن حامله دست بلند میکنی؟

مهدی با عصبانیت دستشو از دست میلاد کشید بیرون و گفت : ول کن دکتر ، کدوم بچه اگه اون توله سگو میگی که همون بهتر که بمیره ..

حرفش شد اتیش و توی قلبم شعله ور شد ..

خودمو به مهدی رسوندم و با کف دستم محکم به تخت سینه ش زدم و جیغ زدم : خفه شووووو خفه شوووو خفه شووووو حیوون خفه شووو..

تند تند با مشت میزدمش و جیغ میزدم ..

داییم بازومو گرفت وداد زد :بسه دیگه ، خج*** بکشید ، تا کی میخواید به همدیگه بی حرمتی کنید ؟

رو به مادرم کردم و با خشم گفتم : دیگه حق نداری بهم زنگ بزنی مامان ، امروز بهم ثابت کردین که هیچوقت دوسم نداشتین .

رو به مهدی که لباشو بین دندوناش فشار میداد کردم و گفتم : اگه مردم ، اگه تیکه تیکه شدم ، اگه اتیش گرفتم اگه هر بلایی سرم اومد ، سعی کن نادیده بگیری چون من دیگه برادری به اسم مهدی ندارم ..

عقب عقب به سمت در هال رفتم و لب زدم : از همتون متنفرم ، از همتون ..

کفشامو پوشیدم و بدون توجه به صدای گریه و نفرین مادرم ، صدای هق هق سعیده و صدای سرزنش های داییم به سمت در حیاط رفتم ..

درو که باز کردم ، بازوم از پشت کشیده شد …

با دیدن ثریا خانم ، سعی کردم خودمو کنترل کنم و با صدای ارومی گفتم : دستمو ول کنید میخوام برم ..

با مهربونی گفت : کجا بری دخترم ؟ ساعت رو دیدی؟ این وقت ظهر میخوای بری؟

با عصبانیت گفتم : خواهش میکنم دستمو ول کنید ، من حتی یه ثانیه اینجا نمیمونم ..

_مامان ..

با شنیدن صدای میلاد ، منو ثریا خانم جفتمون به سمتش برگشتیم ..

بند کفشش رو بست و با قدمای محکمی به سمتمون اومد ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۲.۰۲.۱۹ ۲۰:۰۰]
#پارت۳۳۳
.

نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت : کجا میخوای بری صبا؟

نگاهمو به زمین دوختم و گفتم : خونه م ..

به ارومی گفت : کرجه؟

سری تکون دادم .. مکثی کرد و گفت : من میرسونمت ..

سریع گفتم :لازم نیست ممنون ..

ثریا خانم با ***ماس گفت : تو رو خدا لج نکن دختر ، این وقت روز ماشین نیست ، اذیت میشی .. حامله هم که هستی ..

خواستم حرفی بزنم که میلاد با جدیت گفت : میبرمش مامان ، شما برو داخل حال حاج خانوم خوب نیست ..

ثریا خانم با دو دلی به سمت خونه رفت و موندیم منو میلاد ..

هنوز سی ثانیه نگذشته بود که مهدی از خونه اومد بیرون و گفت : دکتر شما چرا ، خودم میرسونمش ..

با پوزخند گفتم : لازم نیست ، من به کمک هیچکس احتیاج ندارم ..

درو باز کردم و با قدمای بلندی به سمت خیابون اصلی قدم برداشتم ..

صدای بوق ماشینی پشت سر هم داشت آزارم میداد ..

با شنیدن اسمم به سمت ماشین برگشتم ..

میلاد بود! اشاره ای به ماشین کرد و گفت : خواهش میکنم سوار شو .

نمیدونم چرا.. در عقب رو باز کردم و سوار شدم ..

ماشین رو به حرکت در اورد و گفت : صبا ، من فقط میخوام برسونمت که تنهایی برنگردی ، پس آروم باش ..

نگاهمو از شیشه به بیرون دوختم و گفتم : من آرومم ، ممنون از دلسوزیتون اما منو تا ترمینال برسونید خودم میرم ..

با صدای بمی گفت : قبلا مهربون تر بودی ، اروم تر بودی ..

پوزخندی زدم و با لحن تلخی گفتم : خیلی چیزا عوض شده ،قبلا بچه بودم ، راجب خیلی چیزا اشتباه فکر میکردم ..

فکر میکنم طعنه ی کلامم رو گرفت ، چون اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست و گفت : دوسش داری؟

میدونستم پیمان رو میگه ..

با صدای مطمعنی گفتم : بیشتر از جونم ..

از توی آینه نگاهشو به صورتم دوخت و گفت : اونم دوستت داره؟

سری تکون دادم و گفتم : آره ، این حس دو طرفه س .. پس می ارزه بخاطرش هر سختی رو به جون بخرم .. چون مثل حس یک طرفه نیست که درد داشته باشه..

بازم طعنه ی کلامم روگرفت و پوف کلافه ای کشید و ماشین رو نگهداشت ..

یهو به سرعت به سمتم برگشت و با صدای جدی گفت : خوبه .. امیدوارم عشقتون پایدار باشه ..

چیزی نگفتم .. چنگی به موهاش زد و گفت : من.. من هوووف .. من فکرشم نمیکردم که این اتفاق بیوفته..

فکرشم نمیکردم که تو خون بس بشی و ازدواج کنی .. تو …تو بچه بودی صبا، تو احساساتی بودی ، من فکر میکردم که ..

به آرومی حرفشو قطع کردم و گفتم : میدونم چی فکر میکردین .. من الانم دارم درس میخونم .. فقط فرقش اینه که ازدواج کردم ..

و خیلی هم زندگیمو دوست دارم ..

کلافگی از سر و روش میبارید ..

لبخند محوی زدم و گفتم : تارا خانم خوبه؟

نگاهشو ازم دزدید و با صدای تحلیل رفته ای گفت : سه ماهی میشه که از هم جدا شدیم ..

شوکه شدم .. واقعا توقع شنیدن این حرف رو نداشتم..

اما غرورم اجازه نداد سوال دیگه ای بپرسم ..

بعد از چند دقیقه نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد :خوشبختی ، منم همینو میخواستم ..

ماشین رو ، روشن کرد و بی صدا حرکت کرد ..

توی ترمینال پیاده شدم و ازش تشکر کوتاهی کردم ..

چشماش غم داشت ، نگاهش رنگ غم گرفته بود ..خدافظی زیر لبی بهم گفت و قدم به قدم ازش دور شدم ..

وقتی به سمت کرج راه افتادم احساس سبکی میکردم… خوشحال بودم که هیچ حسی به میلاد نداشتم ..

خوشحال بودم با دیدنش دیگه دست و دلم نلرزید و این یعنی من تمام و کمال متعلق به پیمان بودم و بس ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۳.۰۲.۱۹ ۲۲:۱۹]
#پارت۳۳۴
.
دو ماه بعد..

دستی به شکم بر آمدم کشیدم و خیره شدم به لباس رو به روم ..

اندازه ش یه کم از کف دستم بزرگتر بود ..

لبخند محوی کنج لبم نشست و آهسته لباس رو برداشتم و لمس کردم ..

دیروز با حمیرا رفته بودیم بیرون و این لباس نوزادی رودیده بودم و خریده بودم ..

در حالی که هنوز از جنسیت بچم خبر نداشتم ، همینجوری براش یه لباس خریده بودم .

شکمم دیگه توی چشم بود ، البته از زیر چادر معلوم نبود ..

یه دستم روی شکمم بود و دست دیگم روی شکمم و نوازش وار حرکت میدادم ..

دو ماه دیگه گذشت ، بدون پیمان ، تنهایی به سختی ..

سخت بود وقتی عید رو بدون پیمان ، بی کس و تنها گذروندم ..

سخت بود وقتی تمام تعطیلات عید رو توی خونه بودم و باکس درست میکردم ..

سخت بود که حتی حمیرا ومادرش هم کرج نبودن و رفتن شهرشون ..

با یاد آوری اون ایام بغض گلومو گرفت . یه بار دیگه رفتم ملاقات پیمان ..

اما با یاداوری اینکه عصبانی شد و بهم ***ماس کرد و گفت دیگه نیا ، گفت دوست نداره که پامو توی اون محیط بزارم ..

لبخند تلخی زدم و یادم اومد که چقدر گریه کردم ، که بدجوری دلم شکست ..

وقتی دست توی کیفم کردم تا بهش پول بدم که شاید لازمش بشه ، دیدم که چطوری رگ گردن و پیشونیش زد بیرون ..

دیدم که چطوری با شرمندگی پول رو رد کرد و گفت نیازی نداره ..

با صدای زنگ در ، رشته ی افکارم پاره شد و پرت شدم به زمان حال ..

از جام بلند شدم و با قدمای آهسته به سمت حیاط رفتم و درو باز کردم ..

با دیدن خسرو ، همسایه ای که سوحان روحم شده بود و توی این دو ماه نزاشته بود آب خوش از گلوم پایین بره اخمی کردم .

با صدای عصبی گفتم : برای چی راه به راه مزاحمم میشی ، چرا دست از سرم بر نمیداری ؟

لبخند کریهی زد و گفت : هوشه ، یواش هنوز که کاری باهات نداشتم ، اینقدر جفتک نپرون ..

با حرص چشمامو بستم و با صدای لرزونی گفتم : ببین مرتیکه ، من اگه دهنمو بستم و ابروتو نبردم فقط بخاطر اینه که دارم اینجا زندگی میکنم ..

نمیخوام انگشت نمای خاص و عام بشم ، پس خودتو بکش کنار ، دارم مراعاتت رو میکنم ، اگه بزنم به سیم آخر آبرو و شرفت رو میبرم توی این محل ..

قهقهه ای زد و گفت : گربه ی وحشی ، تو میخوای آبروی منو ببری؟

کمی به سمتم متمایل شد و لب زد : یکی باید بیاد آبروی خودتو جمع کنه بااین شکم بر اومده ..

بچه بدون بابا به وجود اومده ؟ـ نکنه حضرت مریمی و ما خبر نداریم ؟

چشمام از این همه بی پروایی گرد شد و با جیغ گفتم : خفه شو مرتیکه ی پست فطرت آشغال ..

با صدای جیغم چند تا از همسایه ها اومدن بیرون ..

دیگه با دیدن این صحنه فهمیدم که دیر شده برای آبرو داری ـ.

صدامو بردم بالاتر و داد زدم : دست از سرم بردار ، مگه خودت ناموس نداری بی شرف ، یه کاری نکن ازت شکایت کنم و بندازمت گوشه ی زندان ..

یکی از مردهای همسایه نزدیک اومد و گفت : چیشده خسرو خان ؟

خسرو با چشمای پر از خون سر تا پامو از نظر گذروند و با نعره داد زد : بیاید ببینید ،

بیاید نگاه کنید ، یه جــ.ــنده اومده توی این محل و داره کثافت کاری میکنه ، طلبکارم هست ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۰۳.۰۲.۱۹ ۲۲:۱۹]
#پارت۳۳۵
.
با حیرت به دهنش چشم دوخته بودم ، شوکه شدم از اینکه اینقدر راحت داره بهم تهمت میزنه ..

با بغض رو به همسایه ها که همشون جمع شده بودن گفتم : بخدا داره دروغ میگه ، والا داره دروغ میگه ..

خسرو با پوزخند گفت : چیو دروغ میگم ، یه زن تنها توی این محل توی یه خونه تک و تنها اونم با شکم بر اومده ، دیگه خودتون قضاوت کنید ..

با خشم گفتم : خفه شو ، خدا ازت نگذره بخاطر این همه پستی و ذات کثیفت ..

پیرزنی که همسایه ی رو به رومون بود بهم نزدیک شد و گفت : دخترم آروم باش ..

رو کرد به خسرو و گفت : این زن شوهر داره ، چند ماه پیش اومدن توی این محل چرا تهمت میزنی پسر جان ..

خسرو با پوزخند گفت : کو شوهرش ؟ـ

لب زدم : به شما ربطی نداره !

مرد میانسالی که کنار خسرو ایستاده بود گفت : ببین خانم ، اگه تنها زندگی نمیکنی و شوهر داری پس حداقل بگو شوهرت کجاس ؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم : واقعا براتون متأسفم که اینقدر راحت توی زندگی خصوصی مردم سرک میکشید..

رو کردم به خسرو و با تنفر گفتمـ: اگه یک بار دیگه مزاحمم بشی ، ازت شکایت میکنم ..

بدون حرف دیگه ای اومدم داخل و درو محکم بستم ..

همونجا پشت در سُر خوردم و روی زمین نشستم ..

اشکام بی قیدانه روی صورتم غلت میخوردن ..

زار زدم برای این همه تحقیر و بدبختی ، خدایا چرا تموم نمیشه ـ.

به سختی از جام بلند شدم و خودمو به داخل رسوندم ..

گرسنم شده بود و به شدت ضعف کرده بودم ـ.

دو تا تخم مرغ و یه سیب زمینی کوچیک گذاشتم روی اجاق تا آب پز بشن ..

کمی خونه رو مرتب کردم و نماز خوندم ..

بعد از خوردن شامم ، کتابمو برداشتم و روی کاناپه دراز کشیدم و شروع به خوندن کردم ..

چند روز دیگه امتحانام شروع میشد و میخواستم به هر نحوی که شده همه ی درسا رو قبول بشم ..

نمیدونم چند ساعت درس خوندم ، نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد ..

با صدای زنگ در از خواب پریدم و گیج و منگ به اطرافم نگاه کردم ..

هنوز خواب آلود بودم ، دوباره صدای زنگ در توی خونه پیچید ..

پوفی کشیدم و بی رمق از جام بلند شدم و لباسامو مرتب کردم و با چادر به سمت در رفتم ..

با دیدن حمیرا ، خواستم حرفی بزنم که با عجله اومد داخل و گفت : ح*** خوبه ؟ کجایی تو ، چرا حاضر نشدی هنوز ؟

مکثی کرد و گفت : مگه نمیخوای بیای سر کار؟

با شنیدن جملش محکم زدم توی سرم و گفتم : وای خدا ، خواب موندم ، صبر کن همین الان لباس میپوشم ..

حمیرا پوفی کشید و گفت : زود باش فقط من همینجا منتظرتم..

با عجله لباس پوشیدم و چادرمو سرم کردم ..

کفشای کتونیمو پوشیدم و بنداشو با عجله بستم ..

حمیرا به ارومی گفت : عجله نکن حالا ..

گفتم : بابا الان سرویس میره که ..

شونه ای بالا انداخت و گفت : قرار نیست با سرویس بریم ..

متعجب بهش زل زدم ..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن