" /> رمان باد صبا پارت21 - بی بی نار
رمان بادصبا

رمان باد صبا پارت۲۱

رمان باد صبا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان باد صبا ازوارد شوید

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۶.۰۱.۱۹ ۲۲:۰۶]
#پارت۳۰۶٫

یه بسته مرغ از یخچال در اوردم .

دو پیمانه برنج خیس کردم و مرغ ها رو گذاشتم بپزه ، سیب زمینی هم خورد کردم و گذاشتم کنار ..

هنوز بیست دقیقه هم نگذشته بود که صدای زنگ در بلند شد …

چادرمو انداختم روی سرم و رفتم توی حیاط ، درو که باز کردم چهره ی مهربون حمیرا ، رو دیدم ..

بعد از روبوسی و احوالپرسی کوتاهی وارد خونه شدیم ..

چایی دم کردم و دو تا استکان از توی کابینت در اوردم ..

صداشو از پشت سرم شنیدم ..
_ خوبی صبا؟

نگاهی بهش انداختم و گفتم : نمیدونم ، خودمم حالمو درک نمیکنم ..

بهم نزدیک شد و قوری رو از روی کتری برداشت و بدون تعارف استکان ها رو پر از چایی کرد …

با مهربونی گفت : ببین عزیزم ، میدونم تحمل همچین شرایطی برات سخته ، میدونم چقدر ناراحت و درمانده ای ..

قوری روگذاشت سر جاش و سینی چایی رو گذاشت کف اشپزخونه و خودشم همونجا نشست ..

لبخندی از این خاکی بودنش ، از این ساده بودنش روی لبم نشست ..

کنارش نشستم و به آرومی گفتم : بیشتر از اینکه برای نبودن پیمان ناراحت باشم ..

برای تنهاییم ناراحتم .. برای این بی کسیم ناراحتم ..

هیچ پشت و پناهی ندارم ، با این بچه و این گرفتاری و جور کردن پول جریمه باید چیکار کنم ..

دستشو گذاشت روی بازوم و لب زد : نگران نباش ، من یه فکرایی دارم برات ..

با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چه فکری؟

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۷.۰۱.۱۹ ۱۰:۵۱]
#پارت۳۰۷٫

اشاره ای به چاییم کرد و گفت : اول چاییتو بخور و بهم بگو تصمیم خودت برای زندگیت چیه؟!

کمی فکر کردم و گفتمـ: تصمیم برای چی؟

قندو توی دهنش گذاشت و با همون دهن پر و لپ باد کرده گفت : برای زندگیت ، میخوای از پیمان جدا بشی؟!

نزاشتم حرفش تموم بشه و بلافاصله گفتم : نه ، به هیچ وجه ..دلیلی برای جدا شدن ندارم …

سری تکون داد و دستشو گذاشت زیر چونش و گفت : دوسش داری؟!

سکوت کردم .. ذهنم پر کشید به گذشته ، به سامانی که با شنیدن صداش قلبم تند تند میزد و فکر میکردم عاشقش شدم ..

ولی با اون بلاهایی که سرم اورد ازش متنفر شدم و فهمیدم که عشق نبوده ..

ذهنم پر کشید به میلاد ، کسی که توی اون مدت شب و روز بهش فکر میکردم .. کسی که دیوانه وار میخواستمش ..

کسی که وقتی فهمیدم نامزد داره ، بازم دوسش داشتم و نتونستم فکرشو از سرم بیرون کنم ..

اما حالا چی؟! حالا که زن پیمان هستم چرا دیگه بهش فکر نمیکنم ؟ چرا شبا به یاد اون نمیخوابم؟!

شک داشتم که حسم به میلاد عشق بوده باشه .. خودمم نمیدونستم ..

نمیدونستم که پیمان رو دوست دارم یا فقط بهش وابسته شدم ..

حمیرا وقتی دید سکوتم طولانی شد با مهربونی گفت : اگه دوست نداری میتونی جواب ندی ..

لبخند تلخی زدم و گفتم : من نمیخوام جدا بشم ، چون فقط خودم نیستم ، من الان یه بچه از پیمان توی شکممه ..

مکثی کردم و با صدای گرفته ای ادامه دادم : من نمیتونم اینقدر نسبت به این بچه ، نسبت به کاری که پیمان به خاطر ارامش و خوشبختی من کرد بی تفاوت باشم ..

حالا که فرصت دارم و توانش رو دارم میخوام زندگیمو رو به راه کنم ، میخوام بمونم و تلاشمو بکنم تا پیمان سر به راه بشه ..

لبخند محوی کنج لبش نشست و با صدای آرومـی گفت : ای کاش زن محسن هم مثل تو بود ـ.

با تعجب گفتم : برادرتون زن داره ؟!

لبخند تلخی زد و گفت : زن داشت ، الان دیگه نداره .. ازش طلاق گرفت..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۷.۰۱.۱۹ ۱۰:۵۱]
#پارت۳۰۸٫

با ناراحتی گفتمـ: متأسفم ..

استکان خالیشو گذاشت توی سینی و با حسرت ادامه داد : ‌شیلا هیچـوقت برای درست کردن زندگیش تلاش نکرد ..

تا فهمید محسن اعتیاد داره ، بدون تعلل گذاشت و رفت و یک ماه بعد غیابی طلاق گرفت ـ.

پوزخندی زد و ادامه داد : سه ماه بعد هم شنیدیم شوهر کرده و رفته اصفهان ..

نگاهشو به چشمام دوخت و با بغض گفت : بخدا قسم اگر شیلا میخواست ، محسن الان داشت سالم زندگی میکرد ..

محسن عاشقش بود ، اگه شیلا بهش میگفت بمیر ، بخدا میمرد ..ولی افسوس که نشد ..

دستمو گذاشتم روی دستش و گفتمـ: غصه نخور ، همیشه توی زندگی اون چیزی که ما میخوایم نمیشه ـ

منم خیلی چیزا رو از دست دادم ..

فشار آرومی به دستم داد و گفت : چاییت سرد شدا .. ببخشید اگه ناراحتت کردم ..

لباشو با زبونش تر کرد و گفت : نمیخوای بری پیش خانوادت؟

سری به نشونه ی منفی تکون دادم وگفتمـ: قزوین اذیت میشم ..

من نمیتونم اونجا طاقت بیارم خودم بیشتر از هرکسی خانوادمو میشناسم ..

با جدیت گفت : ببین پیمان قراره یک سال نباشه ، میتونی تنهایی و بدون حمایتش توی این شهر زندگی کنی؟

خرج و مخارج زندگیت چی؟ـ
یه زن حامله با این شرایط خیلی باید قوی باشی تا بتونی سالم بمونی و دوام بیاری ..

آهی کشیدم و گفتم : میشه کمکم کنی؟

نگاهش رو میخ صورتم کرد و گفت : آره ، چرا نشه ؟

فقط تومطمعنی که میخوای اینجا توی کرج بمونی؟

سری تکون دادم و گفتم : اره ، من اینجا دارم درس میخونم ..

چشماش برقی زد و گفت : واقعا؟ چه خوب .. غیر حضوری میخونی؟

لبخندی زدم و گفتم : نه ، حضوری میخونم ..مدرسه ی بزرگسالان ،شبانه ..

با خنده گفت : آفرین دختر ، تو خیلی پشتکار داری ، امروزم کلاس داری؟

به ارومی گفتم : نه ، دو روز دیگه باید برم برای ثبت نام ترم جدید و انتخاب واحد ..

با به یاد آوری اینکه باید برای شهریه پول میدادم تا ثبت نامم کنن غم دنیا به دلم سرازیر شد ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۷.۰۱.۱۹ ۱۰:۵۱]
#پارت۳۰۹
.

به ارومی گفت : میخوای برای ثبت نام منم همراهت بیام ؟

با قدردانی گفتمـ: ممنون .. اگه رفتم حتما میگم که بیای

با کنجکاوی گفت : اگه رفتی؟!
چرا نباید بری؟ مگه یکی از دلایل کرج موندنت همین درس خوندن نیست؟

گفتم : آره ، ولی خب راستش باید حداقل نصف شهریه رو پرداخت کنم ..

دستشو گذاشت روی پامـو گفت : نگران نباش خدا بزرگه ، من بهت پول میدم همه ی شهریه تو بده ..

تا خواستم چیزی بگم با جدیت گفت : ببین اگر مبخوای کمکت کنم ، پس باید تعارف رو براری کنار .. بعدشم ازت بعدا پس میگیرم ..

تشکری کردم و گفتمـ: امیدوارم بتونم جبران کنم ..

لبخندی زد و گفت : حالا میمونه خرج و مخارجت و اجاره ی خونت و جریمه ای که برای پیمان اومده ..

آهی کشیدم و گفتم : جریمه خیلی برام زیاده .. یه کم جور کردنش سخته ..

حمیرا مکثی کرد و گفت : من یه پیشنهادی دارم ، ماشین پیمان رو میتونیم بفروشیم ..

با عجله گفتم : ماشینش هم که گرفتن !

شونه ای بالا انداخت و گفت :نه نگرفتن ، ماشینش توی کوچه ی ما پارکه ، با وانت محسن رفته بودن ..

با خوشحالی گفتم : جدی میگی؟ من فکر میکردم ماشینش رو خوابوندن ..

با مهربونی گفت : خب ، ببین ماشین رو میتونیم نهایتاً سه میلیون بفروشیم ..

اللحساب به حساب دادگستری میریزیم و چند روز بعد هم بقیه شو یه جوری جور میکنیم ..

با تعجب گفتم : چجوری جور کنم ؟!

با لحن ارومی گفت : میتونی کار کنی؟

میخ صورتش شدم و گفتم : چه کاری؟!

دستی به موهای پر پشت مشکیش که از زیر شالش خود نمایی میکرد کشید و گفت : کار خونگی ..

من یکی رو میشناسم که کار خونه میاره و میتونی همینجا توی خونت بشینی و کار کنی ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۷.۰۱.۱۹ ۱۰:۵۱]
#پارت۳۱۰٫

با ذوق گفتم : معلومه که میتونم ، فقط چجور کاریه ؟

گفت : نمیدونم بستگی داره ، من پارسال برای مامانم اوردم دوختن کیف چرم بود ..

با لبای اویزون گفتم : من که دوخت و دوز بلد نیستم !

با ارامش گفت : من فقط مثال زدم ، کارای دیگه هم هست ..

ببین من فردا به اون آقایی که میشناسم زنگ میزنم و ازش میپرسم ببینم چه کارایی داره ..

مکثی کرد و گفت : قیمت هم ازش میپرسم ..

با عجله گفتم : هر کدوم که قسچیمتش بالاتر بود رو بگیر من انجام میدم ..

با مهربونی گفت : عزیزم ، هر چی قیمت بالاتر باشه کار سخت تره ..

تو باید یه کاری انجام بدی که هم به درس خوندنت برسی هم به خودت و این بچه ..

باشه ای گفتم و ازش بازم تشکر کردم ..

بعد از خوردن شام ، حمیرا وقتی گفت که شب هم میخواد پیش من بمونه از خوشحالی بال در اوردم ..

تا نصف شب با هم حرف زدیم ، با هم درد و دل کردیم ..

تمام دغدغه ی زندگیش برادرش محسن بود که فهمیدم جرمش از پیمان هم بیشتر بوده ..

سه سال زندادن و مقدار مواد بیشتری همراهش بود و جریمه ی زیادتری رو باید میدادن ..

***
روز بعد حمیرا خدافظی کرد و رفت ، چند ساعت بعد زنگ زد و گفت یه کار خونگی خوب با قیمت مناسب برام پیدا کرده ..

خیلی خوشحال شدم ، قرار شد بعد از ظهر با اون اقایی که مسئول کار بود بیان اینجا و کار هم بیارن و ببینم میتونم انجام بدم یا نه ..

با حال خوبی رفتم حموم و نمازمو خوندم و از خدا خواستم کمکم کنه .

نگاهی به کیفم انداختم ..

کل پولی که داشتم ۱۵۰ هزار تومن بود ..

میتونستم دو ماهی رو باهاش بگذرونم .. اونم با کلی مراعات و بدون خرجای الکی ..

یه دست لباس پوشیده ، پوشیدم و موهامو کامل زیر روسریم گذاشتم ـ.

قرآنی که از خونه ی بابام اورده بودم رو برداشتم و نشستم روی کاناپه و شروع به خوندن کردم ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۸.۰۱.۱۹ ۱۱:۰۴]
#پارت۳۱۱٫

هنوز نصف صفحه از قرآن رو نخونده بودم که صدای زنگ بلبلی در توی خونه پیچید ..

قران رو بستم و بوسیدم و گذاشتم روی میز ، چادرمو انداختم روی سرم و به سمت در رفتم ..

درو که باز کردم حمیرا رو پشت در دیدم ، لبخندی زد و اومد داخل گفت : سلام خوشگل خانم ، ترگل ورگل شدی ها ..

خنده ای کردم و گفتم : چرا تنهایی؟!

اشاره ای به بیرون کرد و گفت : تنها نیستم ، الان اقای مختاری هم میاد ، داره ماشینش رو پارک میکنه .

باشه ای گفتم و چشم به در دوختم ، طولی نکشید که مرد میانسالی با یه گونی که روی شونه ش انداخته بود اومد پشت و گفت : یااللهـ…

به ارومی گفتم : بفرمایید ، اومد داخل حیاط و گونی رو گذاشت کنار پاش و نگاه کوتاهی بهم انداخت که سریع سلامی کردم و نگاهمو به زمین دوختم …

حمیرا با مهربونی گفت : صبا جان ، ایشون اقای مختاری هستن ، برای ایشون قراره کار کنی ..

اقای مختاری با صدای مردونه ای گفت : خب ببین دخترم ، کار زیاد سختی نیست ..

پشت بند حرفش در گونی رو باز کرد و چند تا تکه پلاستیک در اورد و گفت : اینا باکس نوک اِتود هستن ..

یکی از پلاستیکا رو جلوم گرفت و پلاستیک شیشه ای دیگه رو گذاشت روش و بصورت کشویی جا انداخت و گفت : اینجوری باید جا بندازی ..

یه پلاستیک سیاه ریز دیگه هم نشونم داد و گفت : اینم در باکسه ، اینم توی همین برجستگی جا میندازی ..

کارش فوق العاده راحت بود ..

چندتایی رو درست کردم تا خیالش راحت بشه که یاد گرفتم ..

لبخند رضایتمندی زد و گفت : عالیه ، خب حالا میریم سر قیمت …

اینا کیلویی حساب میشن ، توی یک هفته باید صد کیلو رو تموم کنی و تحویل بدی ..

سری تکون دادم و گفتم : باشه ، حتما ..

گونی رو به سمتم کمی هول داد و گفت : اگه کارت بی عیب و نقص باشه و دستت تند باشه ، قیمت رو برات بالاتر میبرم ..

تشکری کردمـو گفتم : ممنون ، سعی میکنم درست انجام بدم ..

خدافظی کرد و از خونه بیرون رفت ..

حمیرا گونی رو از جلوی پام برداشت و به سمت داخل رفت و گفت : بدو بیا توکه کلی کار داریم ..

پست سرش راه افتادم و رفتم داخل ..

گونی رو گذاشت گوشه ی هال و گفت : یه پارچه ی بزرگ داری بندازی زیر این ؟

سریع یه پارچه ی بزرگ اوردم و انداختم زیرش .

چند ساعت با حمیرا مشغول درست کردن باکس ها بودیم ، تقریباً یک دهمش رو انجام دادیم ..

با صدای زنگ تلفن حرکت دستم متوقف شد و کش و قوسی به بدنم دادم و به سمت تلفن رفتم ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۸.۰۱.۱۹ ۱۱:۰۴]
#پارت۳۱۲٫

تلفن رو برداشتم و گفتم : بله ـ

صدای پیمان که توی گوشم پیچید ..

با صدای لرزونی گفتم : پیمان ، خودتی؟!

با مهربونی گفت : آره عزیزم ، فکر نمیکردم خونه باشی ــ

همونجا کنار تلفن نشستم و با ارومترین صدای ممکن گفتم : پس کجا باشم ؟

سکوت کرد ..

با مهربونی گفتم : ح*** خوبه ؟ـ

با صدای بمی گفت : خوبم ، میشه یه چیزی ازت بخوام ؟

سریع گفتم : آره ، هر چی باشه ..

مکثی کرد و گفت : فردا ساعت ۱۲ تا ۲/۵ ملاقاته ، میشه بیای ببینمت ؟

با عجله و خوشحالی بیش از جدی گفتم : وای راست میگی؟

یعنی میتونم بیام ؟

با صدای خشداری گفت : بیا صبا .. کار مهمی باهات دارم ..

بغض صداش خفه کرد صدایی که میخواست از گلوم خارج بشه رو ..

آب دهنمو قورت دادم و لب زدم : پیمان ..

با همون تن صدا گفت : جان پیمان ..

با صدای گرفته ای گفتم : چیزی شده؟

فین فینی کرد و گفت : وقت تمومه ، نمیتونم دیگه حرف بزنم ، فردا منتظرتم ..

بدون اینکه فرصت حرف دیگه ای بهم بده گوشی رو قطع کرد ..

صدای بوق ازاد گوشی ، برام مثل ناقوس مرگ بود ..

حس بدی وجودمو گرفت ..

حسی که بهم هشدار میداد که قراره حرفای تلخی بشنوم ـ.

حمیرا بهم نزدیک شد و رو بهم گفت : چیشده صبا ، کی بود؟

اشکام سمجانه روی گونه های داغ و ملتهبم غلت خوردن ..

با هق هق گفتم : پیمان بود ..

با تعجب گفت : خب اینکه گریه نداره عزیز من ، چرا گریه میکنی؟

چیزی نگفتم ، نمیخواستم به حس بدم دامن بزنم ..

اخر شب از حمیرا خواستم که باهام بیاد و با جون و دل قبول کرد ..

بهم لطف کرد و شب باز هم پیشم موند ــ

صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم ـ. نمازمو که خوندم حمیرا رو بیدار کردم ..

بعد از خوردن صبحونه ی مختصری اماده شدیم و از خونه خارج شدیم ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۸.۰۱.۱۹ ۱۵:۰۱]
#پارت۳۱۳
.
دل توی دلم نبود که زودتر برسیم تهران و پیمان رو ببینم..

حمیرا مثل یه خواهر همراهم بود ، حتی نزاشت من کرایه رو حساب کنم ..

وقتی رسیدیم جلوی زندان ، بعد از یه کم معطلی بالأخره تونستیم بریم داخل ..

حمیرا گوشه ای ایستاد و گفت : ببین اون راهرویی که رو بروعه ، الان پیمان میاد اونجا ..

دیگه خودت تنهایی باید بری ..

باشه ای گفتم و وارد راهروی بزرگی شدم که صندلی چیده شده بود و اکثراً صندلی ها خالی بودن ـ.

نگاهم بین زندانی هایی که با لباس زندان روی صندلی ها نسسته بودن چرخوندم ـ.

با دیدن پیمان که از دور داشت میومد ، قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد ..

چادرمو توی دستم مچاله کردم و قدم به قدم بهش نزدیک تر شدم ..

هنوز منو ندیده بود و نگاهش دور تا دور راهرو میچرخید ..

یه لحظه چشمش بهم افتاد و سر جاش متوقف شد ..

اما طولی نکشید که به سمتم پا تند کرد و با قدمای بلندی خودشو بهم رسوند …

به یک قدمیم که رسید با صدایی خشدار لب زد : صبا..

با صدای لرزون و هیجان زده ای گفتم : سلام ، ح*** خوبه؟

لباشو کشید توی دهنش و سری تکون داد ..

اشاره ای صندلی های گوشه ی راهروکرد و گفت : بریم اونجا بشینیم ..

با هم روی صندلی ها نشستیم ..

نگاه دلتنگش رو میخ چشمام کرده بود و نگاهشو ازم بر نمیداشت ..

با صدای ارومی گفتم : اینجا خیلی سخته؟!

لبخند تلخی زد و با شرمندگی گفت : سخت ! نه ..

اینجا بودن وموندن سخت نیست ، اما تنهایی تو برام سخته ، تلخه ..

سرمو انداختم پایین ..
به آرومی گفت : ننه م اومد پیشت؟!

آب دهنمو قورت دادم و خیره به چشمای غمگینش شدمـو گفتم : اومد ، ولی دو روز بیشتر نموند ..

اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست و لب زد : رفت اره؟!

نگاهمو ازش گرفتم و گفتم : آره ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۸.۰۱.۱۹ ۱۵:۰۱]
#پارت۳۱۴٫

دستای مشت شده ش رو نادیده گرفتم و خیره شدم به صورتش و لب باز کردم ..

همه چیو براش تعریف کردم ، از اشنایی با حمیرا گفتم ، از اومدن قمرتاج ..

از بهم خوردن حالم و رفتنم به بیمارستان ..

از اومدن مادرم و مهدی از حرفاشون ، از تصمیمم برای فروختن ماشینش ..

همه چیو تعریف کردم ، بجز قضیه ی کار کردنم و حرفای قمرتاج راجب پیمان ..

دلم نمیخواست بدونه که مادرش اونجوری راجبش گفته ، نمیخواستم دلش بشکنه ـ.

پیمان تموم مدتی که حرف میزدم سکوت کرده بود و با غم و افسوس نگاهم میکرد ..

بعداز تموم شدن حرفام ، آه عمیقی کشید و نگاهشو به سمت ساعت دیواری بزرگی که وسط راهرو نصب بود کشوند ــ ـ ـ

مسیر نگاهشو دنبال کردم .. ساعت ۱:۴۵ بعدازظهر بود …

فقط ۴۵ دقیقه تا پایان ملاقات مونده بود ..

با صدایی بمی گفت : صبا ..

ناخوداگاه لب زدم : جونم ..

لباشو محکم زیر دندوناش فشار داد و چنگی به موهاش زد و گفت : وقت نداریم زیاد ..

منتظر نگاهش کردم ـ.
با صدای خشداری گفت : میدونم که منو دوست نداری ، میدونم من در حقت چه ظلم بزرگی کردم..

اون شرط رو برای رضایت گذاشتم ..

میدونم خیلی از تو بزرگترم تو هنوز یه بچه ای .. میدونم بدکردم در حقت ..

نگاه شرمسارش رو بهم دوخت و گفت : میدونم کثافت کاری زیاد کردم .. برات کم گذاشتم ..

میدونم توی چند ماهی که با من زندگی کردی هیچ وقت خوشحال نبودی ..

سرشو انداخت پایین و گفت : من بخاطر همه ی اینا شرمندتم از الان تا اخر عمرم روم سیاهه ..

با اخم گفتم : اینجوری حرف نزن ، من ..

دستشو به علامت سکوت بالا اورد ..

با همون تن صدا گفت : تو الان ازادی ، الان دیگه حکم یه خون بس رو نداری صبا ، هر چند بخدا قسم از اولم برای من مثل یه خون بس نبودی ..

من از همون اول که اومده بودی از زن نادر مراقبت کنی ازت خوشم اومد ..

شرم نگاهت ، وقتی باهات حرف زدمو از خج*** لپات سرخ شد ..

از حجابت ، از غیرتت.. من از همون اول که دیدم بیچارت شدم صبا .ـ

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۸.۰۱.۱۹ ۱۵:۰۱]
#پارت۳۱۵

با تعجب و حیرت نگاهش میکردم ، نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم ..

هنوز در حال تجزیه و تحلیل حرفظ بودم که دوباره صداش توی گوشم پیچید ــ

_ تو میتونی بری .. میتونی جدا بشی ازم ، قانون و خدا و پیغمبر هم حق رو به تو میدن .

خواستم چیزی بگم که دوباره اشاره کرد که سکوت کنم ..

با صدای گرفته ای گفت : اما صبا نرو ..

خواهش میکنم بمون ، ببین تا حالا بهت هیچ قولی ندادم راجب ترک اعتیادم چون قصد ترک کردن نداشتم ..

کلافه چنگی به موهای نامرتبش زد و گفت : اما .. بجون خودت ، بجون همین بچه .. به ارواح خاک آقام دیگه لب به مواد نمیزنم ..

فقط نرو .. بمون صبا ، میدونم قراره چقدر سختی بکشی توی این مدتی که نیستم ، میتونی تنهام بزاری میتونی بری ..

تو ازادی ..

اما ازت میخوام که نری .. میخوام بمونی ، قسم میخورم به جون خودت تمام این روزا رو برات جبران کنم ..

چشمام لبالب پر از اشک بود ، چشمای پیمان هم برق میزد ، برق اشک بود ..

باورم نمیشد که پیمان هم بتونه بغض کنه یا چشماش اشکی بشه ..

منتظر بود .. منتظر جوابم ..

دستی به صورتم کشیدم و با صدای لرزونی گفتم : قرار هم نیست من جایی برم ..

من میمونم ، منتظرت هستم تا بیای و همه این روزا رو جبران کنی ..

من هر جوری که شده این مدت رو میگذرونم ، فقط یادت نره تو قول دادی دیگه سمت مواد نری ..

دستامو محکم توی دستش گرفت و لب زد : قول دادم ، پای قولمم میمونم ..

لبخند کوچیکی روی لبم نشست ..

با صدای خشداری گفت : صبا ، این یه سال رو چطوری میخوای سر کنی؟

خانوادت میتونن کمکت کنن؟

سری تکون دادم و با تپه تپه گفتم : خب.. راستش ، من یه چیزیو بهت نگفتم ..

با جدیت گفت : خب منتظرم الان بگی ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۸.۰۱.۱۹ ۱۵:۰۱]
#پارت۳۱۶
.
با سر به زیری گفتم : راستش من میخوام کار کنم ، یه کار خونگی هم حمیرا خانم برام اورده ..

قیمتش هم خوبه ، خوبیش اینه که توی خونه هم هستم ..

صدایی ازش در نمیومد ..

سرم به ارومی بلند کردم و خیره ش شدم ..

دست راستش رو مشت کرده و جلوی دهنش نگهداشته بود .

رگهای پیشونیش زده بیرون بیرون ..

با صدای ارومی گفتم : مجبورم پیمان ..

پس ناراحت نشو ، من بالاخره باید یه جوری زندگیمو بگذرونم تا تو برمیگردی ،مگه نه؟

نگاه پریشون و درمانده ش رو بهم دوخت و گفت : تنها توی اون خونه …

پوفی کشید و ادامه داد : صبا ، تو تنهایی میخوای چیکار کنی ، من دق میکنم از فکر و خیال تو ..

نمیدونستم چی بگم ، این تنها دغدغه ی من بود ، خودمم از این تنهایی هراس داشتم ..

با صدایی که از پشت بلندگو اعلام میکرد ، وقت ملاقات تمومه ..

پیمان با هراس بهم خیره شد و دستامو فشار محکمی داد …

با عجله گفت : صبا ، یادته بهت گفتم تو دیگه نباید بچه باشی ؟

یادته بهت گفته بودم اگه یه روزی من نبودم مثل یه مرد زندگی کن ، سالم زندگی کن یادته؟

سری تکون دادم و با لحن مطمعنی گفتم : قول میدم مراقب خودم باشم ، قول میدم ..

همونجوری که ازم دور میشد گفت : بهت زنگ میزنم هر وقت که بتونم . دیگه اینجا نیا صبا دیگه نیا…

نمیدونم چطوری رفتم پیش حمیرا ، چطوری اومدیم از اون محیط بسته ، بیرون ..

بغض بدی گلومو گرفته بود ، ح*** تهوع شدیدی داشتم ..

حمیرا از دکه ی کنار خیابون چند تا کیک و آبمیوه برام گرفت و مجبورم کرد که همشو بخورم ـ.

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۸.۰۱.۱۹ ۱۵:۰۱]
#پارت۳۱۷

نزدیک عصر بود که رسیدیم کرج ، خیلی هوا سرد بود ، یک ماه مونده بود تا عید نوروز ..

خیابون ها شلوغ بود و مردم در تکاپو بودن ..

با حسرت خیره بودم به زن و شوهرایی که دست توی دست هم بودن و خرید میکردن ..

خیره بودم به دخترای هم سن و سالم که بی محابا و فارغ از هر چی غم و قصه با موهای بیرون ریخته و لبای خندون توی خیابون قدم میزدن ..

خیره بودم به زن و شوهری که دست بچه ی کوچیکشون روگرفته بودن و براش خرید میکردن..

دستمو اروم گذاشتم روی شکمم ، توی دلم گفتم ؛ یعنی میشه منو پیمان هم دست بچمون رو بگیریم و براش خرید کنیم ؟ـ

اولین عید زندگیم که شوهر داشتم تنها میخواستم سال و تحویل کنم ..

چهره ی در هم و شکسته ی پیمان حتی یه لحطه از جلوی چشمام کنار نمیرفت ..

قلبم مچاله میشد وقتی یاد بغض صداش و شرم نکاهش میوفتادم ..

چشمام لبالب پر از اشک میشد وقتی به یاد ***ماس صداش میوفتادم برای موندنم ..

خدایا .. تو رو به بزرگیت قسم تو رو به حرمت فاطمه زهرا قسم .. یکاری کن بتونم این مدت رو با آبرو و سالم بگذرونم ..

خدایا .. تو رو به تمام مقدسات دنیا کمکم کن ..تنهام نزار ..من فقط از دار دنیا تو رو دارم ..

نگاه به اشک نشستم روی خیابونا و مردم میچرخید..

چشمم به سیب قرمزای گوشه ی خیابون توی وانتی افتاد ..

دلم لرزید..

دستم روی شکمم لغزید و چشمامو بستم ..

پیمان .. چرا دلم میخواست الان کنارم بود ؟

الان دستم توی دستش بود .

کاش بودی پیمان ، دیگه عصبانیت نمیکردم ، دیگه اذیتت نمیکردم ..

کاش تا وقتی که کنارم بودی حسمو میگفتم که الان نگی دوستت ندارم ..

کاش میدونستی که چقدر بهت وابستم .. کاش میدونستی که چه حسی بهت دارم …

کاش این یک سال تموم بشه ـ.

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۹.۰۱.۱۹ ۲۱:۵۹]
#پارت۳۱۷

با صدای حمیرا که گفت : آقا همینجا نگهدارید از فکر و خیال اومدم بیرون…

نگاهمو به کوچه ی ناشناس رو به روم دوختم ..

اینجا دیگه کجا بود !!

با تعجب برگشتم سمت حمیرا..

نگاه متعجبم رو که دید خنده ی دلنشینی کرد و گفت : مامانم خیلی دوست داره ببینتت ..

امشب مهمون ما هستی ..

با عجله گفتم : آخه ..

اخمی کرد و گفت : هیس ، اعتراض نشنوم ..

بدو که مامان خیلی وقته که منتظره صبای عزیز و مهربون رو ببینه ..

نتونستم دیگه اعتراضی بکنم ، اما خیلی خج*** میکشیدم ..

از ماشین پیاده شدیم و وارد کوچه ی باریکی شدیم ..

جلوی در قرمزی ایستادیم..

حمیرا کلیدشو از جیب پ***وش در اورد و اول با کلید چند ضربه به در زد و بعد درو باز کرد ..

درو با دستش نگهداشت و گفت : بفرما عزیزم ..

با هم وارد حیاط نقلی شدیم ، گلدونای رنگی که دور حوض چیده شده بود بیشتر از همه به چشم میومد ..

خونه ی نقلی تمیزی با نمای آجری رو به رومون بود ..

هنوز در حال نگاه کردن به خونه بودم که زنی تقریباً ۵۵ ساله از در خونه اومد بیرون ـ.

نگاهش مهربون بود ..

بهمون که نزدیک شد سلامی کردم که جواب سلامم همراه شد با آغوش گرم و صمیمیش ..

با مهربونی گفت: خیلی خوش اومدی عزیزم ، بفرما داخل ، قدم سر چشمم گذاشتی ..

لبخندی زدم و با تشکر وارد خونه شدم و حمیرا و مادرش هم پشت سرم اومدن ..

اول یه کمی معذب بودم اما کم کم به قول معروف یخم باز شد و باهاشون گرم و صمیمی شدم ..

موقع پهن کردن سفره با دیدن فسنجون خوش عطر و لذیذی که جمیله خانم ، مادر حمیرا درست کرده بود ..

آب دهنمو قورت دادم و رو به حمیرا گفتم : باورت میشه خیلی وقته که هوس فسنجون کردم ..

با مهربونی گفت : خب چرا درست نکردی بخوری ، نکنه بلد نیستی؟

لبخند شیطونی زدم و گفتم : تو فکر کن صبا بلد نباشه ..

با شیطنت گفت : پس خانم آشپزیش خوبه ، مگه نه؟

خندیدم و گفتم : آره ، بگی نگی بدک نیست ..

بعد از خوردن شام ، یه دو ساعتی کنار هم نشستیم، خیلی بهم خوش گذشت ، مخصوصا که تلویزیون داشتن ..

اخر شب هم حمیرا برام توی اتاق رخت خواب پهن کرد و خودشم کنارم خوابید ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۹.۰۱.۱۹ ۲۱:۵۹]
#پارت۳۱۸
.
صبح با صدای حمیرا ، چشمامو باز کردم ، با مهربونی گفت : صبا جان گفتم اگه میخوای نماز بخونی الان اذان رو گفتن ..

سریع توی جام نشستم و خواب آلود گفتم : ممنون ، اگه صدام نمیکردی امکان نداشت بیدار بشم ـ.

پتو و تشکش رو جمع کرد و گفت : خب عزیزم ، نمازتو بخون بعد راحت بگیر بخواب ..

همونجوری که رخت خوابمو جمع میکردم گفتم : نه بابا ، خواب چی !

بعد از خوندن نماز و خوردن صبحانه ، حمیرا اماده شده از اتاق اومد بیرون ..

با تعجب گفتم : کجا میری؟

خندید و گفت : میخوام برم سرکار ، تو همینجا پیش مامان بمون بعد از ظهر ساعت ۲ برمیگردم با هم میریم مدرسه ت ثبت نام کن..

سریع از جام بلند شدم و گفتم : ممنون ، من میرم خونه خودمون ، اگه اومدی از همونجا بیا دنبالم ..

هر چقدر که حمیرا و جمیله خانم اصرار کردن که بمونم قبول نکردم و همراه حمیرا از خونه خارج شدیم ..

حمیرا تا سر کوچمون باهام اومد و بعد از اینکه سفارش کرد مواظب خودم باشم خدافظی کرد و رفت ..

تا بعد از ظهر بی وقفه کار کردم ، خیلی راحت تر از چیزی بود که فکر میکردم ..

یکی دو ساعتی که کار کردم دستم قشنگ راه افتاده بود و تند تند باکس ها رو درست میکردم مینداختم توی کیسه ی بزرگی که اماده کرده بودم

..

ساعت ۱۳/۱۰ دقیقه بود ، صدای قار و قور شکمم در اومده بود ..

دو تا تخم مرغ اب پز کردم و نمازمو خوندم و بعد از خوردن نهار نگاهی به باکس های اماده شده انداختم ..

باورم نمیشد !! تقریبا نصفش رو درست کرده بودم ..

لبخندی روی لبم نشست و با خودم فکر کردم که اگه اینجوری پیش برم هفته ای بیشتر از ۲۰۰ کیلو میتونم تحویل بدم ..

اینجوری پول بیشتری هم در میاوردم ..

با صدای زنگ در رشته ی افکارم پاره شد و با این خیال که حمیراس بدون اینکه چادر سر کنم به سمت حیاط رفتم ..

درو که باز کردم با چهره ی اخمو و عبوس مردی تقریباً ۶۰ ساله رو به رو شدم ..

هینی کشیدم و به سرعت درو بستم ..

لعنتی نثار این بی عقلیم کردم و با عجله رفتم داخل و بعد پوشیدن چادرم دوباره درو باز کردم ـ

با صدای ارومی گفتم : بله؟

با صدای کلفت و خشنی گفت : شوهرت خونه س؟

نگاه زیر چشمی بهش انداختم و گفتم : نه ، شما؟

پوفی کشید و گفت :من صاحب خونتونم ، الان ۱۲ روزه که اجاره خونه عقب افتاده .. پس چرا نمیاره بده؟

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۹.۰۱.۱۹ ۲۱:۵۹]
#پارت۳۱۹

غم دنیا به دلم سرازیر شد و با تپه تپه گفتم : مبلغ کرایه چقدره‌ ؟.

پوزخندی زد و گفت : ذکی ، شما هنوز نمیدونی خونه ای که داری توش زندگی میکنی چقدر اجاره شه؟

اخم کمرنگی بین ابروهام نشست و با جدیت خیره شدم به چشماش و گفتم : نخیر اطلاعی ندارم ..

چون همسرم پول اجاره رو میداد ، الان میشه لطف کنید بگید مبلغ چقدره؟

سری تکون داد و گفت : ماهی ۴۰ هزارتون ، الانم ۱۲ روزه که عقب افتاده ..

لبموکشیدم توی دهنم و گفتم : چند دقیقه صبر کنید الان میارم براتون ..

رفتم سراغ همون پولی که دوست پیمان بهم داده بود ..

با خودم فکر کردم که این پول چقدر بهم کمک کرده بود ..

۴۰ تومن از پول رو جدا کردم و دوباره رفتم توی حیاط ..

پول رو به سمت مرد رو به روم گرفتم و گفتم : بفرمایید ، اینم اجاره ..

فقط لطف کنید دیگه جلوی در خونه نیاید ، من سر تاریخ اجاره رو میارم خودم به بنگاه میدم..

سری تکون داد و پول رو ازم گرفت و بعد از نگاه کوتاهی به سر تا پام ازم دور شد .

رفتم داخل و نگاهی به پول باقیمانده که برام مونده بود انداختم ..

۱۱۰ هزار تومن ، مونده بود .. پوفی کشیدم ، با این مقدار پول چیکار میتونستم بکنم ؟

میتونستم از حمیرا پول قرض نکنم و خودم شهریه م رو بدم ..

اما اینجوری دیگه هیچ پولی برام نمیموند ..جدا از اینا خونه هم هیچی نداشتیم ، باید یه کم خرید میکردم ..

این همه فکر و خیال دیگه داشت دیوونم میکرد ..

حمیرا نیم ساعت بعد اومد دنبالم و با هم رفتیم مدرسه ثبت نام کردم ..

تونستم همه ی درسای باقیمونده از سال اول رو بردارم و این اطمینان رو بهشون دادم که همه رو پاس میکنم ..

روزای زوج کلاس داشتم و چون وقت نداشتم هر روز برم کلاس مجبور شدم ۱۲ واحد از درسایی که کمی برام راحت تر بود رو غیر حضوری بردارم ..

حمیرا همه ی پول شهریه م رو شد ۹۵ هزار تومن پرداخت کرد و باعث شد که خیالم از اونجا راحت بشه ..

باید توی اولین فرصت پولشو بهش پس میدادم .. فهمیدم که توی کارخونه ی نساجی کار میکنه و در امد نسبتاً خوبی داره ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۹.۰۱.۱۹ ۲۱:۵۹]
#پارت۳۲۰
.
صبح ها که از خواب بیدار میشدم ، نمازمو میخوندم ، دیگه نمیخوابیدم ..

تا ظهر مینشستم پای باکس ها و یه سره درست میکردم و دسته بندی میکردم ..

گاهی حمیرا میومد بهم سر میزد ، دیگه به تنهایی عادت کرده بودم ..

شبا کمتر میترسیدم ، بعضی شبام اینقدر خسته بودم که تا سرمو میزاشتم روی متکا خوابم میبرد ..

روزای زوج ساعت ۲ تا ۶/۵ کلاس داشتم ، بیشتر درس رو توی همون کلاس یاد میگرفتم چون تو خونه وقتی برای درس خوندن نداشتم ..

اما بااین حال هم خودم از اوضاع درسهام راضی بودم و هم دبیرای مدرسه ..

یازده روز از روزی که رفته بودم ملاقات پیمان گذشته بود ـ.

یه بار باکس هایی که درست کرده بودم رو تحویل دادم و پولش رو نقد گرفتم و الان این سری دوم بود که برام کار اورده بود ..

تا حد امکان کم خرج میکردم ، پولامو پس انداز میکردم تا بتونم یک میلیون باقیمانده ی جریمه رو جور کنم و بدم ..

چند روز پیش حمیرا خودش دنبال کارای فروختن ماشین افتاد و بعد از یکی دو روز فروختش ..

خیلی بهم کمک کرده بود توی این مدت ، مادرم چند بار بهم زنگ زده بود و حالمو پرسیده بود ..

نگاهی به ساعت انداختم ، ۲/۳۰ بود ..

خوب بود که امروز کلاس نداشتم ..

دست از کار کشیدم و دستی به شکمم که قار و قور میکرد کشیدمـ..

متوجه برجستگی شکمم شدم ..

با ذوق از جام بلند شدم و پیراهنم رو دادم بالاتر .

دستی روی شکمم کشیدم .. اره درست میدیدم.. شکمم اومده بود بالا ، اما فقط یه ذره ..

اشک توی چشمام جمع شد و لب زدم : الهی من قربونت برم ..

با صدای زنگ تلفن لباسمو دادم پایین و گوشی رو برداشتم …

حمیرا بود و طبق معمول زنگ زده بود حالمو بپرسه ..

بعد از کمی صحبت کردن گفت شب میاد پیشم و شام هم از بیرون میگیره ..

بعد از اینکه قطع کردم ، کمی خونه رو تمیز کردم و یه دست لباس برداشتم و رفتم حموم..

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا