" /> رمان باد صبا پارت2 - بی بی نار
رمان بادصبا

رمان باد صبا پارت۲

رمان باد صبا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان باد صبا ازوارد شوید

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۷.۰۸.۱۸ ۱۹:۰۷]
#پارت۱۶

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
دوباره دستشو انداخت دور شونه هام و گفت : هوا خیلی گرمه چیه این انداختی روی سرت مقنعمو هم از سرم در آورد …

نمیدونم چرا دست و پام فلج شده بود چرا توان مقاومت نداشتم چرا جلوش نشسته بودم و خودمو بهش سپرده بودم …

تو همین افکار بودم که لباشو گذاشت روی گونم و بوسه ی عمیقی روی گونم کاشت …

مثل برق زده ها از جام پریدم و داد زدم : این چه کاری بود کردی ؟ خج*** نمیکشی

اخمی کرد وگفت : صداتو بیار پایین نخوردمت که فقط بوست کردم …

جدی تر از قبل گفتم : حتی حق بوسیدن هم نداری زود باش منو از اینجا ببر و به دنبال حرفم به سمت مقنعه و چادرم رفتم و خواستم مقنعمو‌بپوشم که مچ دستمو گرفت و به سمت دیگه هولم داد و گفت : دست به اونا بزنی انگشتاتو میشکنم ..

وحشت زده نگاهش کردم و با بغض و ترس گفتم : یعنی چی ؟ من میخوام برم اصلا غلط کردم باهات بیرون اومدم خریت کردم ..

پوزخندی زد و گفت : هنوز زوده برای غلط کردن و به سمتم اومد و گفت : مانتوت رو در بیار …

خون تو رگهام یخ بسته بود هر لحظه امکان داشت همونجا زمین بخورم چشمام جایی رو نمیدید …

بدون توجه به حالم گفت : سریع مانتوت رو در بیار و به سمتم هجوم آورد و دکمه ی اول مانتومو باز کرد که به دستش چنگ انداختم و گفتم : ولم کن بخدا جیغ میزنم خواهرت بشنوه …

با چشمایی که پر از خون بود گفت : جیغ بزن تا بیاد بالا و ببینه یه دختر خراب با من اومده اینجا زنگ بزنه پلیس بیان ببرمون کلانتری و اون وقت خانواده ی عزیزتو خبر کنن .. یالا جیغ بزن …

به معنای واقعی لال شدم چی میتونستم بگم اصلا چی داشتم که بگم دستامو پس زد و دکمه هامو دونه دونه باز کرد و مانتومو از تنم در اورد ..

نگاهی به سینه هام انداخت و گفت : اوم دختر تو معرکه ای اندامت حرف نداره …

ورزش میکنی؟

چشمامو بستم و جوابشو ندادم .داداش مهدی باشگاه میرفت و یه سری وسایل ورزشی و دمبل خونه توی زیر زمین داشت چون به ورزش علاقه داشتم همیشه با اونا ورزش میکردم بخاطر همین اندامم حرف نداشت ..

با لمس سینم از افکارم دست کشیدم و گفتم : تو رو خدا بزار برم تو رو جون عزیزت بزار برم …

دستشو دور گردنم حلقه کرد و گفت : کجا بری خوشگلم تازه پیدات کردم فقط یه ساعت باهام راه بیا حالم خرابه …

حس بدی داشتم نه راه پیش داشتم نه راه پس تشکی رو روی زمین پهن کرد و به سمت تشک بردم و خوابوندم و خودشم کنارم دراز کشید …

درک درستی از رابطه ی ***ی نداشتم من فقط ۱۵ سالم بود و چشم و گوش بسته اما با تموم سادگیم میدونستم قراره بلایی سرم بیاد ..

بلوز گلبهی رنگمو از تنم در اورد و دستشو کشید روی تنم و گفت: جووون حرف نداری تازه و نورسیده ..

نوک یکی از سینه هامو گرفت و گفت : معلومه که خوشمزه س و به دنبال حرفش گاز محکمی از سینم گرفت که جیغی زدم …

دستشو گذاشت روی دهنم و گفت : هیس دختره ی ج.ن.د.ه چته الان همه میفهمن …

با تعجب از این تغییر رفتار ناگهانیش زل زدم تو چشماش که باز گفت : دستمو بر میدارم صدات در بیاد جرت میدم فهمیدی؟

سرمو تند تند تکون دادم که دستشو از روی دهنم برداشت و دوباره با سینه هام مشغول شد اشکام دونه دونه میومد نه حق داد زدن داشتم و نه دفاع از خودم حتی فکر اینکه خانوادم بفهمن من الان کجام تا مرز مرگ منو میبرد …

دستشو به سمت شلوارم برد که خودمو ناخودآگاه جمع کردم سیلی محکمی روی پام زد و گفت : باز کن پاتووو یالا ..

دکمه ی شلوارمو باز کرد و کشیدش پایین لباس زیرمم در اورد …

دیگه هق هق میکردم …به ***ماس کردن افتاده بودم ..
به شکم خوابوندم و گفت : نترس با پرده ت کاری ندارم ..

با تعجب حرفشو تجزیه و تحلیل میکردم پس میخواد چیکار کنه ..

متکایی رو گذاشت زیر شکمم و از جاش بلند شد و همون قوطی کرمی که روی طاقچه بود رو آورد و لباساشو در اورد ..

چشمامو بستم تا نبینم چیکار میکنه بستم تا نبینم چطوری با یه حماقت خودمو انداحتم توی این لجن زار …

دستی به باسنم کشید و سیلی محکمی روی باسنم زد که جیغ خفه ای کشیدم …

کمی از کرم رو برداشت و روی م.ق.ع.دم کشید که تموم تنم از ترس منقبض شد …

انگشتشو واردم کرد که درد شدیدی رو حس کردم و با صدای بلندی زدم زیر گریه ..

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۸.۰۸.۱۸ ۱۴:۲۱]
#‌پارت۱۷

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
موهامو از پشت گرفت و گفت : هیس صدات میره پایین ها ساکت باش الان دردش کم میشه …

ولی گوشم نمیخواست توجهی به صدای نحسش کنه گریه هام دل سنگ رو آب میکرد قبل از اینکه به خودم فکر کنم داشتم به آبروی بابام فکر میکردم …

انگشت دومش هم واردم کرد که خودمو جمع کردم اما محکم نگهم داشت و نشت روی پاهام و خودشو بهم میمالید با صدای خفه ای نالیدم : تو رو به خدا قسم ولم کن غلط کردم بخدا من اهل این چیزا نیستم تو رو خدا بزار برم ..

گردنمو از پشت بوسید و گفت : مگه میشه بزارم بری تازه میخوام بهت حال بدم و به دنبال حرفش مردنگیشو از پشت واردم کرد که جیغ بلندی از ته دلم کشیدم دردش داشت نفسمو بند میاورد درد شدیدی که توی روده هام پیچید بدنمو سست کرد ….

تند تند خودشو بهم میکوبید و من اسم خدا رو صدا میکردم با بدنم ور میرفت و حرفای رکیکی بهم میزد فوش های رکیکی بهم میداد که علاوه بر جسمم روحمم داشت تیکه پاره میشد زیر دستای نجسش …

بعد از نیم ساعت که دیگه جونی برام نمونده بود از روم رفت کنار و چند دقیقه دراز کشیدو من فقط گر یه میکردم ..

از جاش بلند شد و شلوارشو پوشید و زیر پوشش هم پوشید بالا سر من وایساده بود و با کلافگی قدم میزد …

مثل یه جنین پاهامو توی شکمم جمع کرده بودم برای جسم به لجن کشیده شدم برای آبروی لکه دار شدم برای بدبختیم زار میزدم .

به سمت پارچ شربت رفت و یه لیوان شربت ریخت و لاجرعه سر کشید و به سمتم اومد و کنارم نشست ..

خدا میدونه چه حس تنفر عمیقی ازش تو دلم ریشه زده بود …

دستی به موهام کشید که محکم دستشو پس زدم و از جام بلند شدم خیلی درد داشتم اما بهش توجهی نکردم وبه سمت لباسام رفتم و دونه دونه پوشیدمشون و گفتم : منو از اینجا ببر …

به طرفم اومد و گفت : میدونم اذیت شدی اما خب دردش فقط همین یه بار بود دفعه ی بعد دیگه درد نمیکشی در عوض تو هم لذت میبری ..

با لبخند تلخ و زننده ای که عمق زخمی که خورده بودم رو نشون میداد گفتم : دفعه ی بعد؟!

چرا فکر کردی دفعه ی بعدی وجود داره همین که نمیخوام ازت شکایت کنم برو خدا رو شکر کن …

گلومو محکم گرفت و به دیوار پشت سرم چسبوندم و گفت : دِ اخه دختره ی پتیاره ی ج.ن.د.ه تو گوه میخوری نیای هر موقع که گفتم باید زیرم بخوابی تو برو خدا رو شکر کن که به پرده ت کاری نداشتم اما زبونتو کوتاه نکنی اونم برات افتتحاح میکنم افتاد؟

خواستم چیزی بگم که دوباره گفت : آها راستی تو که میدونی به کسی چیزی بگی یا شکایت کنی اول از همه خودت بدبخت میشی تو که نمیخوای ابروی بابا جونت بره فردا همه تو بازار و محله بگن دختر حاج اصغر زیر خواب بقیه شده و چشمکی هم ‌پشت بند جملش زد …

لال شده بودم زبونم به سقف دهنم چسبیده بود و گلوم به خس خس افتاده بود مگه حرفی داشتم که بزنم ؟؟؟ اصلا چی میتونستم بگم …

وقتی گلومو ول کرد روی دو زانوم افتادم و چند تا سرفه کردم و اشکام روی گونه هام میریخت …

از ته دلم رو بهش گفتم: خدا ازت نگذره خدا ازت نگذررررره ….

خنده ای کرد و همونجوری که دکمه های پیرهنش رو میبست گفت : خفه بینم کدوم خدا ؟ من که خدایی نمیشناسم حالا هم لباساتو بپوش بریم که خیلی کار دارم یالا …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۸.۰۸.۱۸ ۱۴:۲۲]
#پارت۱۸

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
تند تند لباسامو پوشیدم و از اون خونه ی نفرین شده و نحس اومدیم بیرون …
سوار ماشین شدیم حرکت که کرد گفتم : دست از سرم بردار من دیگه باهات جایی نمیام الانم تایم مدرسه گذشته منو برسون به خیابون نزدیک خونمون …

خنده ی کریهی کرد و گفت : میترسی خونتون رو یاد بگیرم که میگی نزدیک خونتون پیادت کنم ؟

دختر جون من هم میدونم خونتون کجاس هم میدونم بابات کیه هم میدونم ننه ت کیه پس بخف صدات در نیاد از این به بعد هفته ای یه بار میای پیشم تند تند بهم زنگ میزنی تا محل قرار رو هر دفعه بهت بگم فقط ببین اگه زنگ نزنی خودم زنگ میزنم …

قلبم ایستاد از شنیدن جمله ی آخرش …
خدای من حتی شماره ی خونمونم داشت همه چی گنگ بود برام همه چی عجیب بود ..

سر کوچمون نگه داشت و گفت : بسلامت …

بدون حرفی از ماشین پیاده شدم و با پاهای لرزون به سمت خونه رفتم سرمو تا اخرین حد ممکن پایین انداخته بودم حس میکردم همه دارن با تمسخر بهم نگاه میکنن …

وقتی رسیدم انگشت یخ زده و بی حسمو بالا بردم و زنگ رو فشردم بعد از چند دقیقه سعیده درو باز کرد …

کنارش زدم و رفتم داخل وسط حیاط خودشو بهم رسوند و گفت : چته صبا ؟ چرا رنگت پریده چیزیت شده ؟ باز تشنج کردی ؟

نمیدونم چرا نا خودآگاه سرمو بالا پایین کردم و گفتم : آره ..

هین بلندی کشید و گفت : الهی بمیرم ابجی چرا پس مدرسه به ما خبر ندادن ؟

دوباره زبونمو تو دهنم چرخوندم و گفتم : تو خیابون حالم بد شد …

دومین دروغم ..

راسته که میگن یه دروغ که بگی مجبوری بخاطرش چندین دروغ دیگه بگی این منم ؟ همون دختری که حتی یه کلمه دروغ از دهنش در نمیومد ؟ خدا لعنتت کنه مریم این چه مصیبتی بود که به جون خودمو زندگیم انداختی …

وقتی رفتم داخل فقط مادرم خونه بود سلامی زیر لب بهش کردم که نگاهی از سر تا پام بهم انداخت …

چادرمو محکم تو دستم فشردم و تند تند تو دلم صلوات میفرستادم که مبادا چیزی بفهمه …

_چی شده ؟ صبا ح*** خوب نیست ؟

سرمو پایین انداختم جرعت نگاه کردن به چشماشو نداشتم چشمایی که خوب راست و دروغمو از چشمام تشخیص میداد …

سعیده قبل از من گفت : تو راه حالش بد شده …

مادرم از جاش با هراس بلند شد و گفت : اره صبا ؟ ح*** بد شده ؟ باز تشنج کردی ؟

به سختی سری تکون دادم که گفت : اخه چرا دارو هاتو نمیخوری من از دست تو چیکار کنم چرا به فکر ابروی ما نیستی بخاطر سهل انگاری تو باید وسط خیابون ح*** بد بشه شاید یه اشنایی تو رو دید اونوقت ابرومون میره …

پوزخندی توی دلم زدم به جای اینکه به حال من فکر کنن به فکر آبروشون بودن …

چیزی نگفتم سعیده گفت : مادر من بزار یه کم حالش جا بیاد بعد سر زنشش کن و دست منو گرفت و گفت : بریم تو اتاق استراحت کن عزیزم …

همراه سعیده به اتاقم رفتم و روی تخت با همون چادر دراز کشیدم …

توی اون گرما پتو رو هم کشیدم روی سرم خج*** میکشیدم از همه چیز و همه کس حتی از دیوارای اتاقم خدایا این چه حماقتی بود که کردم …

کمرم درد میکرد وقتی مطمعن شدم که سعیده رفته بیرون پتو رو زدم کنار و از جام بلند شدم باید میرفتم حموم اینجوری حس نجس بودن تموم وجودمو گرفته بود ..

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۸.۰۸.۱۸ ۱۵:۰۸]
#پارت۱۹

یه دست لباس از توی کمد برداشتم و بی سر و صدا رفتم داخل حموم ..

جلوی آینه ی حموم لخت شدم و اشکام گونه هامو خیس کرده بود ..

دستمو به باسنم رسوندم و لمسش کردم کف دستمو نگاه کردم که خون کثیف و لجزی رو‌کف دستم دیدم همونجا گوشه ی حموم نشستم و با صدای خفه ای زدم زیر گریه ….

جلوی دهنمو گرفته بودم که مبادا صدام بره بیرون ..

خودمو شستم خیلی محکم تموم تنم پوستش رفته بود اینقدر با کیسه روی پوستم کشیده بودم اما هنوزم حس میکردم نجسم …

از حموم که رفتم بیرون بوی میرزا قاسمی خورد به بینیم و یادم افتاد که چقدر گرسنمه ..اما با چه رویی میرفتم سر سفره با چه رویی سر سفره ی پدری مینشستم که دخترش ابروشو به حراج گذاشته بود به سمت اتاقم راهمو کج کردم و روی تختم دراز کشیدم …

چند دقیقه بعد سهیلا اومد توی اتاق و گفت : سلام خوبی ؟ مامان میگه ح*** بد شده الان خوبی ؟

زیر لب گفتم : خوبم ..
مانتوش رو در اورد و گفت : با مهدی رفته بودیم خرید مامان کلی خرید داشت راستی پاشو بریم نهار بخوریم سفره رو انداختیم پاشو بابا اینا هم اومدن …

بغض بدی با شنیدن اسم بابام به گلوم چنگ انداخت تصور اینکه بابام بفهمه چه غلطی کردم ذره ذره جونمو میگرفت ..

به سختی لبای خشکیدمو از هم باز کردم و گفتم : من سیرم میخوام بخوابم …
با اخم به سمتم اومد و گفت : چرند نگو تو که چیزی نخوردی ببین رنگت مثل گچ شده بیا بریم نهار بخور زشته همه منتظر تو هستن تو که بی ادب نبودی !

ای کاش میشد سرمو بزارم روی پاهاش و زار بزنم و بگم من خیلی چیزا نبودم اما شدم دروغگو نبودم اما شدم خیانتکار نبودم اما شدم خراب نبودم اما شدم …

ولی تموم این حرفا شد بغض و گلومو گرفت و فقط تونستم بگم‌: باشه برو الان منم میام …

بوسه ای روی گونم کاشت و گفت : آفرین گل دختر زود بیای ها …

از اتاق بیرون رفت از جام بلند شدم و روسریمو مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم …

نگاه به کسی نمیکردم فقط زیر لب سلام کوتاهی گفتم که بابام برعکس همیشه که فقط سر تکون میداد گفت : سلام دخترم بهتری ؟

لبخند زورکی زدم و گفتم : آره بابا خوبم اشاره ای به کنار خودش کرد و گفت : شکر خدا بیا اینجا بشین دخترم سعی کن بیشتر مواظب خودت باشی…

درست میشنیدم ؟ اشتباه نمیکردم ؟ این پدرم بود که با من اینجوری حرف میزد ؟

به هر سختی بود غذامو خوردم و بلند شدم ظرفارو بشورم که سهیلا نزاشت و گفت : خودمون میشوریم تو برو استراحت کن منم از خدا خواسته سریع رفتم تو اتاق و دوباره زیر پتو خودمو پنهان کردم …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۸.۰۸.۱۸ ۱۵:۰۸]
#پارت۲۰

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
دو‌روز گذشت و من روز به روز پژمرده تر میشدم مصرف داروهامو دو برابر کرده بودم فقط ظاهراً میرفتم مدرسه اما حواسم پیش درس نبود مثل یه جنازه شده بودم …

مریم اومد خونمون و ازم راجب اون روز پرسید اما چیزی بهش نگفتم فقط گفتم :چند دقیقه همدیگرو دیدیم

.دوست نداشتم چیزی بدونه از مریمم تنفر داشتم که منو انداخت توی این مصیبت …

روز سوم که داشتم اماده میشدم برم مدرسه حس بدی داشتم دلشوره گرفته بودم نمیدونم چرا پاهام همراهیم نمیکرد که برم بیرون از خونه …

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم از خونه خارج شدم …

نرسیده به مدرسه ماشینی پیچید جلوم جیغ خفه ای کشیدم و نگاهمو دوختم به ماشین رو به روم با دیدن سامان نفس تو سینم حبس شد ….

دوباره تموم اون صحنه ها اومد جلوی چشمم تک تک اون صحنه ها …

اشاره کرد برم تو‌ماشین اما با ترس سرمو‌به طرفین تکون دادم و چند قدم به عقب رفتم …

با این حرکتم از ماشین پیاده شد و گفت : مثل بچه ی آدم بشین تو‌ماشین تا به زور نبردمت یالا …

خواستم حرفی بزنم که با صدای بلندتری گفت : سوار شووووو

از ترس اینکه کسی صداشو بشنوه سریع به سمت ماشین رفتم و در جلو رو باز کردم و نشستم …

وقتی نشست توی ماشین و ماشین رو به حرکت در آورد چشمامو با درد بستم …

خودم با پای خودم داشتم میرفتم توی شکنجه گاهش لعنت به این طالع نحس لعنت به این زندگی ….

با حرفی که زد با تعجب نگاهمو بهش دوختم ..

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۹.۰۸.۱۸ ۱۴:۲۳]
#پارت۲۱
🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
_چادرتو در بیار

..
با عصابنیت داد زدم : هیچ میفهمی چی میگی چرا دست از سرم بر نمیداری به چه زبونی باید بهت بفهمونم که حالم ازت بهم میخوره که مثل بختک افتادی رو زندگیم …
هنوز حرفم تموم نشده بود که با پشت دست محکم کوبید توی دهنم و گفت : هیس دختره ی خراب گوه میخوری صداتو میبری بالا الان که بردم جرت دادم میفهمی داد زدن یعنی چی …

وقتی سرعت ماشین رو زیاد کرد تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم باهاش در افتادم …

از روی ناچاری به بازوش چنگ زدم و گفتم : غلط کردم تو رو خدا منو برگردون مدرسم بخدا امروز باید برم مدرسه نمیشه غیبت کنم ‌…

دستمو پس زد و گفت : ببند فکتو گوه خوری نکن تا برسیم ..

با صدای بلندی زدم زیر گریه و داد زدم : به خدا قسم امروز جلسه ی اولیاس مادرم میاد مدرسه اگه نباشم میفهمه دیگه حتی نمیتونی رنگمم ببینی چون بعدش تیکه تیکم میکنن…

سرعتش کم که شد ضربان قلبم آرومتر شد نمیدونم دلش به حالم سوخت یا ترس ندیدنم به جونش افتاد که اولین دوربرگردون رو دور زد و به طرف مدرسم راه افتاد ..

چیزی نگفتم و سرمو به شیشه ی ماشین تکیه دادم که صداش مثل مته توی مخم فرو رفت …

_امروز رو ازت میگذرم اما صبا فردا ازت دیگه نمیگذرما …

با چشمای گرد شده به سمتش برگشتم و گفتم: فردا؟

با لحن محکمی گفت : آره فردا هیچ عذر و بهانه ای هم قبول نمیکنم میدونی که بزنه به سرم فردا جلو در خونتونم …

با چشمای اشکی فقط تونستم بگم باشه ..

وقتی جلو در مدرسه ایستاد در مدرسه دیگه داشت بسته میشد با تموم سرعت از ماشینش پیاده شدم و به سمت در مدرسه دویدم …

در مدرسه رو هول دادم و رفتم داخل بچه ها داشتن میرفتن توی کلاس سریع خودمو بهشون رسوندم و رفتم داخل …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۹.۰۸.۱۸ ۱۸:۳۱]
#پارت۲۲

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
اصلا نفهمیدم معلم سر کلاس چی گفت ، ح*** تهوع شدیدی داشتم ..فکر فردا یه لحظه هم رهام نمیکرد ..

به سختی تا آخر کلاس تحمل کردم حتی مادرمم توی جلسه ی اولیا مربیان ندیدم یا نیومده بود یا من نتونستم ببینمش …

با صدای خسته نباشید خانم نوروزی نگاهمو از دیوار روبه روم گرفتم و از جام بلند شدم وسایلمو ریختم توی کیفم و همراه خاتون از مدرسه خارج شدیم …

تا نزدیکی خونمون خاتون یه سره حرف زد و چند بار هم پرسید چرا ناراحتم اما جوابشو ندادم و فقط گفتم سر درد دارم …

وقتی به خونه رسیدم بدون توجه به داداشام و خواهرام که همشون اومده بودن اونجا گفتم حالم خوب نیست و رفتم توی اتاقم …

مریضی رو بهونه کردم و از جلوی چشمای همشون محو شدم…

وارد اتاقم شدم و پرده ها رو کشیدم اتاق که تاریک شد نفس راحتی کشیدم انگار از دیوارای اتاقمم خج*** میکشیدم …

لباسامو در آوردم و با همون تیشرت زیر مانتوم و شلوار مدرسم کنج دیوار اتاقم کز کردم و سرمو گذاشتم روی زانوهام ..

خیلی سخت بود که مجبور بودم فردا برم توی چنگال اون بی صفت خیلی سخت بود که کاری نمیتونستم بکنم و در مقابلش بی دفاع بودم .

چشمامو بستم و نفهمیدم کی خوابم برد با کابوس وحشتناکی که دیدم با صورت خیس از عرق از خواب پریدم …

نگاهی به اطرافم انداختم روی زمین بودم و کسی داخل اتاق نبود نگاهی به ساعت انداختم …۶ صبح بود …

خدای من فقط یه ساعت دیگه وقت داشتم که خودمو برسونم جلوی در مدرسه وگرنه سامان میومد جلوی در خونمون شک نداشتم همچین کاری میکنه ….

از جام بلند شدم و با عجله لباسای مدرسمو که پرت کرده بودم گوشه ی دیوار رو دوباره پوشیدم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق زدم بیرون …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۹.۰۸.۱۸ ۱۸:۴۹]
#پارت۲۳

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
مادرم با دیدنم یه لیوان چایی خوشرنگ ریخت و گفت : بیا بشین صبحانه بخور فعلا زوده بری ببین رنگ به روت نمونده …

جرعت نداشتم روی حرفش حرفی بزنم به سختی چند لقمه رو با بغض قورت دادم و گفتم : من دیگه میرم دیرم میشه

بعد از خدافظی از خونه زدم بیرون حتی نپرسیدم که پدرم کجاس همیشه سر سفره ی صبحانه میدیدمش اما امروز خبری ازش نبود …

با رسیدن به خیابون اصلی به سمت پارک پشت مدرسه رفتم و روی نیمکت نشستم

هنوز کامل ننشسته بودم که صدای بوق ماشینش سوحان روح زخم خوردم شد …

از جام بلند شدم و به سمت ماشینش رفتم وقتی سوار شدم حتی زبونم نچرخید که بهش سلام کنم

چون برام اینقدر نفرت انگیز بود که حالم ازش بهم میخورد …

وقتی حرکت کرد رومو برگردوندم و بیرون رو نگاه کردم که دستشو روی ران پام حس کردم …

مثل برق گرفته ها از جام پریدم و لب زدم : چی..چیکار میکنی ..

از گوشه ی چشم نگاهی بهم انداخت و گفت : کاری که قرار بود تو خونه باهات بکنم ….

با ترس گفتم : ولی الان خونه نیستیم تو خیابونیم …

سری تکون داد و دستشو رسوند به سینه هام و گفت : جایی نیست ببرمت یعنی خونه ندارم باید بریم یه جای خلوت ….

با وحشت گفتم : منظورت چیه ؟ مگه من خرابم که تو خیابون میخوای آبرومو ببری …

خنده ی بلندی کرد و گفت : نچ خراب نیستی اما خب کم کم میشی …و دوباره زد زیر خنده ..

با نفرت و بغض گفتم : نگهدار من نمیتونم با تو بیام توی بیابون که هر غلطی دلت خواست بکنی…

کم کم از شهر داشتیم خارج میشدیم خیلی ترسیده بودم هزار جور فکر توی سرم میچرخید نمیدونستم باید چیکار کنم …

دستمو بردم سمت در ماشین که صداش به گوشم خورد ..

_در قفله نقشه نکش ..

چشمامو با درد بستم و به صندلی تکیه دادم …

داروهامو نخورده بودم حالم به طرز عجیبی بد بود هر لحظه ممکن بود از حال برم …

ماشین رو توی یه بیابون نگه داشت و نگاهی بهم انداخت و گفت : یالا پیاده شو …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۹.۰۸.۱۸ ۱۹:۰۶]
#پارت۲۴

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
درو باز کرد و به سمت در من اومد و درو باز کرد و گفت : تکرار کنم ؟ یا شنیدی ؟

چادرمو توی مشتم محکم گرفتم و از ماشین پیاده شدم ..

نگاهی به اطرافم انداختم تا چشم کار میکرد کوه بود و بیابون هیچی نبود نه جاده ای نه ماشینی و نه آدمی و حتی یه درخت هم دیده نمیشد …

نگاهمو دوختم تو چشماش که شاید دلش به رحم بیاد اما جز هوس و *** چیزی تو چشماش دیده نمیشد…

به سمت صندوق عقب ماشین رفت و پتویی رو از داخلش در اورد و روی زمین پهن کرد و گفت : لخت شو …

با صدای لرزونی گفتم : تو رو خدا اخه اگه کسی بیاد …

حرفمو قطع کرد و گفت : هیچکس نمیاد یالا سریع لخت شو حالم خوش نیست بدو …

چادرمو از سرم در آوردم و اولین قطره ی اشکم روی گونم چکید که به سمتم خیز برداشت و داد زد : مگه کری پدرسگ مگه نمیگم حالم بده چرا استخاره میکنی و دکمه های مانتومو باز کرد و مانتورو از تنم در اورد و داد زد : دراز بکش …

از ترسم روی پتوی کثیف و رنگ و رو رفته دراز کشیدم کنارم دراز کشید و تیشرتمو زد بالا و سینه هامو لمس کرد …

زیر لب گفت : جووون چه خوشگل شدن و لیسی به نوک سینم زد …

چشمامو بستم تا قیافه ی نحسش رو نبینم ..

دکمه ی شلوارمو باز کرد و از پام درش اورد لباس زیرمم تا نصفه کشید پایین و شروع به مالیدن پایین تنم کرد…

حس عجیبی داشتم بدنم سست شده بود دو حس متفاوت داشتم هم دلم میخواست ولم کنه و هم دلم میخواست به کارش ادامه بده خدای من چه مرگم شده بود …

حدود نیم ساعت با بدنم ور رفت و با یه حرکت به شکم خوابوندم و دستی به باسنم کشید و گفت : جووون چیه ؟ هوم !؟ خوشت اومده ؟ تو هم دوست داری مگه نه ؟

چرا لال شده بودم چرا داد نمیزدم بگم که نه دوست ندارم خوشم نمیاد چرا سکوت کرده بودم …

دستشو به م.ق.ع.د.م رسوند و شروع به مالیدن کرد …

وقتی انگشتش رو واردم کرد درد داشتم اما خیلی کمتر از دفعه ی قبل …

همه ی بدنم سست شده بود حال عجیبی داشتم دیگه عضله هام منقبض نبود دیگه نمیترسیدم …

وقتی که مردونگیشو از پشت واردم کرد جیغ خفه ای کشیدم و سرمو گذاشتم روی پتو …

به کمرم چنگ زد و گفت : اره ناله کن ..ناله کن صبای من خوشگل من بگو که داری لذت میبری بگو که تو هم خوشت اومده بگو….

صداهایی که از بین لبام خارج میشد اصلا دست خودم نبود …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۰.۰۸.۱۸ ۱۳:۳۴]
#پارت۲۵

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
بعد از یه ساعت بیحال کنارم دراز کشید و سرمو کشید توی بغلش و گفت : تو معرکه ای دختر اندامت دیوونم میکنه …

تازه داشتم به خودم میومدم ،تازه داشتم درک میکردم موقعیتم رو باورم نمیشد که منم لذت برده بودم اونم توی این بیابون با این آدم پست فطرت …

حالم از خودم بهم میخورد ، حس مرموزی بهم میگفت مگه تو آدم نیستی خب تو هم ادمی احساس داری اما حالم بدتر از این چیزا بود که بااین فکرای چرت آروم بشم …

عصبی از جام بلند شدم و لباسامو که خاکی شده بودن رو پوشیدم و گفتم : منو برگردون دیگه هم سمتم نیا بخدا اگه بخوای اذیتم کنی میرم ازت شکایت میکنم …

چیزی نگفت و همین برام عجیب بود توقع داشتم داد بیداد کنه فوش بده اما بدون حرف لباساشو پوشید و گفت : سوار شو …

سوار شدم و سرمو به شیشه تکیه دادم خسته بودم تمام تنم خسته بود دوست داشتم بخوابم چند روز بخوابم و بیدار نشم تا کاملاً این خستگی ها از تنم بیرون بیاد ‌..

وقتی رسیدیم جلوی مدرسه ماشین رو نگهداشت بدون خدافظی پیاده شدم و به سمت مدرسه رفتم دعا میکردم که در مدرسه باز باشه …

با دیدن در نیمه باز مدرسه نفس عمیقی کشیدم رفتم داخل ..

فقط نیم ساعت تا زنگ آخر مونده بود سریع رفتم پشت دیوار دستشویی قایم شدم تا زنگ بخوره و برم خونه …

اون نیم ساعت رو با هر سختی بود گذروندم وقتی زنگ خورد زودتر از همه از مدرسه زدم بیرون …

دوست نداشتم برگردم توی اون خونه خسته بودم ار همشون و بیشتر از همه از خودم بیزار بودم …

بی هدف توی خیابونا قدم میزدم و زندگی نحسم فکر میکردم به اینکه چیشد که به اینجا رسیدم کی مقصر بود ؟ من یا سامان یا اون مریم آشغال که منو انداخت توی این مصیبت و الان حتی حالمم نمیپرسه …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۰.۰۸.۱۸ ۱۳:۳۴]
#پارت۲۶

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
پاهام خسته شده بود یه ساعت بود که توی خیابونا پرسه میزدم بالأخره به سمت خونه راه افتادم …

خودمو برای یه تنبیه حسابی آماده کردم بار اولم بود که اینقدر دیر میرفتم خونه …

وقتی زنگ درو فشار دادم همون لحظه در باز شد و داداش مهدی با چشمای قرمز و صورت سرخ اومد بیرون …

از ترسم چند قدم رفتم عقب که دستمو گرفت و به سمت حیاط کشوندم و داد زد : تا الان کدوم‌گوری بودی دختره ی بی خانواده ؟

با ترس گفتم : من…من..بخدا.من

سیلی محکمش روی گونم نشست و گفت : هیس ببر صداتو یالا برو تو برای بابا توضیح بده منتظرته …

حس میکردم قلبم داره توی دهنم میزنه با ***ماس نالیدم : بابا خیلی عصبیه تو رو خدا تو هم بیا داخل من میترسم..

پوزخندی زد و گفت : بایدم بترسی یالا برو تو و به سمت خونه هولم داد …

با دیدن بابام توی نشیمن اب دهنمو قورت دادم و نگاهم به مادرم افتاد که با اخم کنار بابام نشسته بود…

با صدای بابام به خودم اومدم و نگاهمو بهش دوختم ..
_چرا دیر کردی؟

سرمو انداختم پایین و فکر کردم و فکر کردم اما هیچ دروغی به ذهنم نمیرسید ..

وقتی دوباره جملشو با لحن محکمتری تکرار کرد فهمیدم که باید زودتر جوابشو بدم …

با تپه تپه گفتم : خب راستش امروز تولد مادر دوستم بود ازم خواست باهاش برم برای مادرش کادو بگیره من فکر نمیکردم اینقدر دیر بشه
..
مادرم با صدای بلندی گفت : کدوم دوستت ؟ زنگ بزن ببینم کدوم دوستته خودم میخوام باهاش حرف بزنم …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۰.۰۸.۱۸ ۱۴:۰۵]
#پارت۲۷

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
قبل از اینکه من حرفی بزنم بابام گفت : نیازی نیست من به صبا اعتماد دارم…

وقتی میگه با دوستش بوده حتما همینطوره مگه نه دخترم ؟

سرمو تکون ریزی دادم و با خج*** دوباره سرمو‌انداختم پایین که گفت : میتونی بری تو اتاقت استراحت کنی …

به سرعت از جلوی چشمشون دور شدم و خودمو توی اتاق حبس کردم…

چقدر خوب بود که سهیلا و سعیده نبودن راحت میتونستم با خودم خلوت کنم …

دوباره رفتم حموم و دوش گرفتم موهامو همونطوری خیس گذاشتم و خوابیدم

فقط دلم یه خواب راحت میخواست …

_____________________

یه ماه گذشته بود و هنوزم هفته ای یه بار رو مجبور بودم برم پیش سامان …

دفعه ی دومی که رفتم پیشش بهش گفتم ازت شکایت میکنم اما چند روز بعد وقتی تلفن خونمون زنگ خورد و صداشو شنیدم از ترس داشتم قالب تهی میکردم …

تهدیدم کرد که اگه هفته ای یه بار باهاش نرم اینقدر زنگ میزنه تا بابام برداره…

و همه چیزو بهش میگه مثل همیشه از ترسم مجبور شدم قبول کنم …

امروزم روزی بود که باید باهاش میرفتم دلشوره ی بدی داشتم ….

لذتی که از رابطه باهاش بردم همون یه بار بود از اون به بعد فقط عذاب بود و ترس ..

عذاب بود و بغض …
عذاب بود و ترس …

چادرمو پوشیدم و از اتاقم بیرون رفتم هیچکس خونه نبود و فقط سهیلا بود که اونم خوابیده بود …

بدون خوردن صبحانه از خونه زدم بیرون …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۰.۰۸.۱۸ ۱۴:۰۵]
#پارت۲۸

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
وقتی به خیابون اصلی رسیدم کنار خیابون ایستادم و منتظر شدم بیاد …

نیم ساعت بود که منتظر بودم اما خبری ازش نبود …

کم کم داشتم ذوق میکردم که نمیاد اما زیاد ادامه پیدا نکرد خوشحالیم که با صدای شنیدن بوق ماشینش پوفی کشیدم و با نفرت سوار ماشین شدم …

مثل همیشه نه سلام کردم و‌نه سلام کرد و مثل همیشه دستشو گذاشت روی پام و شروع به مالیدن رانم کرد …

هیچ حس خاصی نداشتم خنثی بودم اما درونم لبریز از نفرت بود نفرت از این ماشین از این آدم از این همه حقارت …

یه ساعت گذشته بود اما بی هدف توی خیابونا میچرخید …

چند بار خواستم ازش بپرسم که چرا نمیریم خونه اما نتونستم زبونم توی دهنم نچرخید که بپرسم …

از اون روزی که توی اون بیابون رفتیم از اون به بعد دوباره منو میبرد خونه ی خواهرش توی همون اتاقی که دفعه ی اول برد …

توی همین فکرا بودم که ماشین رو گوشه ی خیابون نگهداشت و گفت : الان میام …

با تعجب بهش نگاه کردم که به سمت باجه ی تلفن رفت …

نمیدونم با کی حرف میزد اما عجیب مشکوک میزد …

معدم درد گرفته بود دستمو گذاشتم روی دلم و چشمامو بسته بودم …

ده دقیقه گذشت اما نیومد نگاهمو بهش دوختم که در حال صحبت کردن بود گاهی هم برمیگشت و نگاهی به من مینداخت …

بالأخره گوشیو گذاشت و به سمت ماشین اومد …

سوار شد و گفت : امروز نمیشه بریم خونه ی خواهرم مهمون دارن …

منتظر ادامه ی حرفش بودم که مکثی کرد و گفت : میریم خونه ی دوستم …

منتظرمونه ..

نفس تو سینم حبس شد ..

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۱.۰۸.۱۸ ۱۳:۴۶]
#پارت۲۹

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم : منظورت چیه ؟ یعنی میخوای منو ببری خونه ی دوستت؟

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت : توقع داری ببرمت تو بیابون دوباره ؟خب خونه ی دوستم خالیه چه اشکالی داره اونجا بریم …

با صدایی که از شدت حرص و غضب بالا نمیومد داد زدم : اخه چرا نمیفهمی منو میخوای ببری خونه ی یه پسر غریبه من از کجا بدونم توی آشغال برام نقشه نداری …

حس کردم دست و پاشو گم کرد با صدایی که یه کم لرزش داشت گفت : چی میگی تو خل شدی؟ نقشه چیه …

دستمو به سمت در بردم و گفتم : نگهدار وگرنه خودمو پرت میکنم پایین یالا نگهدار ..

خواست قفل ماشین رو بزنه که توی یه تصمیم ناگهانی در ماشین رو باز کردم …

با چشمای گرد شده داد زد : چه غلطی داری میکنی …

ببند درو یه چشمش به جلو بود و یه چشمش به من دستشو به سمتم اورد که با جیغ گفتم : به حضرت عباس دستت بهم بخوره خودمو پرت میکنم …

دستشو کشید عقب و گفت : باشه باشه آروم باش درو ببند با هم حرف بزنیم …

با دیوونگی به سمت در بیشتر متمایل شدم اینقدر از خودم و زندگیم بیزار بودم که قدرت اینو داشتم پا روی همه چی بزارم و خودمو پرت کنم پایین …

با صدای بلندی نعره زد : دختره ی سلیطه درو ببند گفتم درو ببندددد…

داد زدم :تا ماشینو نگه نداری من درو نمیبندم زود باش نگهدار …

مشت محکمی کوبید روی فرمون و گفت : مگه کوری نمیبینی تو اتوبانم ؟ چطوری نگهدارم احمق درو ببند …

جلومو نگاه کردم که اتوبان رو ببینم که اصلا نفهمیدم چی شد که در به شدت بسته شد و مشت محکمی توی دهنم کوبیده شد ..

طعم تلخ خون رو توی دهنم حس کردم و چشمام سیاهی رفت …

_دختره ی پدرسگ حرص منو در میاری ؟ عصاب منو خورد میکنی ؟ مرده و زندتو جلوی چشمات میارم صبر کن و تماشا و کن …

همه ی حرفاشو میشنیدم اما قدرت تکلمم رو انگار از دست داده بودم هیچی نمیتونستم بگم …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۳۱.۰۸.۱۸ ۱۳:۴۶]
#پارت۳۰

🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
با توقف ماشین سعی کردم یه کم گردنمو که روی شونم افتاده بود رو بلند کنم اما نتونستم …

در ماشین رو باز کرد و به سمتم اومد و در سمت منم باز کرد و با لحن تندی گفت : بیا پایین خودتو به موش مردگی نزن بدو ببینم …

دهنمو باز و بسته کردم حرفی بزنم اما نشد داروهامو نخورده بودم هر لحظه ممکن بود تشنج کنم …

بازومو بدون هیچ ملایمتی گرفت و به شدت کشید و دنبال خودش میکشوندم …

توی یه کوچه باغ بودیم فقط یه در بزرگ ته کوچه بود که درختای تو حیاطش از بیرون هم معلوم بودن …

با صدای خفه ای گفتم : تو رو خدا بهم رحم کن دوستت توی این خونه س من میترسم …

زنگ درو فشرد و گفت : نترس تو که دیگه باید عادت کرده باشی …

متوجه منظورش نشدم در باز شد و دوباره منو به سمت داخل دنبال خودش کشید …

یه خونه ی ویلایی بزرگ که مشخص بود مال یه آدم پولداره …

وقتی رفتیم داخل دو تا پسر جوون حدود ۲۵_۳۰ ساله رو دیدم که روی کاناپه های گرون قیمت لم داده بودن و مشروب میخوردن …

با دیدنمون یکی از اون پسرا از جاش بلند شد و بدون اینکه حتی نگاهی بهم بندازه گفت : اومدی سامان طبقه بالا اتاق خالیه برید اونجا …

از خج*** داشتم آب میشدم فکر اینکه اینا میدونن من چرا با سامان اومدم اینجا داشت جونمو ذره ذره میگرفت …

به سمت بالا رفتیم که نرسیده به اتاق سامان رو صدا کردن ..

نگاهی بهم انداخت و گفت : برو تو همین اتاق منم الان میام …

حس خوبی نداشتم دستام و پاهام داشت میلرزید نگاهی به اطرافم انداختم که ببینم راه فراری هست یا نه اما چیزی ندیدم …

ده دقیقه بعد اومد بالا و گفت : تو که هنوز اینجایی برو تو ببینم …

رفتیم داخل اتاق بزرگی که تخت دونفره ای داخلش بود و یه میز ارایش که یه جاسیگاری پر از فیلتر سیگار روی میز خودنمایی میکرد …

با صدای خش داری گفت : لخت شو که حالم بده …
حالم از این جمله ی کلیشه ای بهم میخورد همیشه همینو میگفت …

🍃
🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا