رمان بادصبا

رمان باد صبا پارت۱۱

رمان باد صبا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان باد صبا ازوارد شوید

با صدایی که از ترس میلرزید گفتم : چیکار دارین ؟
_یه لحظه درو باز کن ، کاریت ندارم که دختر جون ، فقط یه دقیقه باز کن .

نمیتونستم باز کنم ، حماقت محض بود ، با عصبانیت گفتم : همین الان از اینجا برید درسته داداشم خونه نیست ولی مادر شما که خونه هست ‌ اینقدر جیغ میزنم تا مادرت که سهله ، همسایه ها هم بریزن اینجا .

با صدای تو دماغی گفت : چرا دری وری میگی ، بابا من فقط یه فندکی ، کبریتی چیزی میخوام ، بخدا کاری باهات ندارم فقط یه کبریت بهم بده .

نمیدونستم چیکار کنم ، یه جورایی دلم براش سوخت ، به سمت آشپزخونه رفتم و کبریت رو برداشتم و درو به ارومی باز کردم …

چشماش پر از خون بود و لباساش و سر و وضعش نا مرتب بود …کبریت رو به سمتش گرفتم .

ازم گرفت و با صدای خماری گفت : مرسی دختر کوچولو ، جبران میکنم .

بدون اینکه جوابشو بدم درو به روش بستم و از پشت قفل کردم …

تند خودمو به اتاق بچه ها رسوندم و دوباره سر جام دراز کشیدم ـ

******************

یه هفته بود که اومده بودم کرج ، توی این یه هفته استراحت درست و حسابی نکرده بودم ، خیلی حالم بد بود ، ولی بخاطر بچه ها به روی خودم نمیاوردم .

مصرف داروهامو برده بودم بالا و چند تا از قرصام تموم شده بود ، بچه ها رو برده بودم حموم و الان میخواستم فاطمه رو ببرم .

بخاطر اینکه هیچ تحرکی نداشت ، وزنش زیاد شده بود و نمیتونست راه بره و مجبور بودم که زیر بغلشو بگیرم و توی راه رفتن کمکش کنم ـ

سلانه سلانه به سمت حموم راه افتادیم ، لگن رو پر از آب گرم کردم و صندلی کوچیکی رو گذاشتم زیرش و گفتم : بزار کمکت کنم لباستو در بیاری .

با شرم دستشو گذاشت روی دستم و لب زد : نه ..خودم دیگه انجام میدم ، تو برو بیرون کاری داشتم صدات میکنم .

با استرس گفتم : آخه تنهایی برات سخته .

با لحن مصممی گفت : گفتم که من اینجوری راحت ترم ، بخدا سختمه اگه تو باشی ، خواهش میکنم بزار خودم حموم کنم ـ

لبخندی زدم و به ناچار از حموم اومدم بیرون ، دلشوره ی بدی داشتم ، همونجا جلوی حموم نشستم …

امیر علی توی کوچه بود و بهاره و هانیه هم توی حیاط بازی میکردن …

صدای خنده ی بهاره و هانیه توی سرم اکو میشد ، سرمو با بی حالی گذاشتم روی زانوهام و چشمامو بستم .

در کسری از ثانیه صدای جیغ دلخراش هانیه مو به تنم راست کرد .

با وحشت با همون لباسا و بدون چادر به سمت حیاط دویدم ـ.پله ها رو دو تا یکی رفتم پایین و خودمو به حیاط رسوندم .

هانیه روی زمین نشسته بود و گریه میکرد ، بهاره هم با اخم به دیوار تکیه داده بود ، نگاهی به هانیه کردم ، جاییش زخمی نبود ..با ترس و عصبانیت گفتم : چیشده ، چرا جیغ کشیدی؟

گریه هاش شدت گرفت ، رو به بهاره داد زدم : این چرا داره گریه میکنه ، جواب بده..

با بغض گفت : همش بازی رو خراب میکنه ، خیلی لوسه نگاه کن زد خونمونو خراب کرد …

نگاه کوتاهی به اسباب بازیهای ریخته شده ی کف حیاط انداختم و هانیه رو کشیدم توی بغلم و گفتم : جونم عزیزم گریه نکن خوشگلم ..

با هق هق گردنشو بهم نشون داد ـ گفت : بهاره منو زد ..

نگاهمو دوختم به گردن خراشیده شده ش و پوفی کشیدم و بغلش کردم و از جام بلند شدم و رو به بهاره تشر زدم : جمع کن اینا رو ، بعدشم زود بیا بالا ، اصلا نمیخواد بازی کنید .

به سمت پله ها رفتم ، که در خونه ی پیمان باز شد و مادرش با اخم اومد بیرون و گفت : واه واه چه خبرتونه ؟ خونه رو گذاشتین رو سرتون ، والا ما از دست شما آرامش نداریم …

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۵.۱۱.۱۸ ۱۷:۱۷]
#پارت۱۵۷

با شرمندگی گفتم : معذرت میخوام ، دیگه نمیزارم بیان توی حیاط بازی کنن ، ببخشید ـ

پشت چشمی نازک کرد و گفت: چیو ببخشم دختر جان ، آخه درد من که یکی دو تا نیست ؛ الان چهار ماهه که اجاره رو ندادن خب ماهم خرج داریم ، بدبختیم ..

نفس عمیقی کشیدم و اشاره ی نامحسوسی به بچه ها کردم و گفتم : حالا بعدا راجب این قضیه با خود داداش نادر حرف بزنید …

با عصبانیت گفت : آخه من اصلا اونم میبینم که باهاش حرف بزنم ؟ والا چند روز یه بار هم به زور…..

صدای جیغ فاطمه باعث شد حرفشو قطع کنه ، با یاد آوری فاطمه ، لب زدم : یا خدا ، به سمت بالا دویدم و هانیه رو گذاشتم زمین و خودمو به حموم رسوندم ..

فاطمه کف حموم ولو شده بود و خونریزیش بیش از حد بود ، با ترس جیغ خفیفی کشیدم و کنارش زانو زدم …

با چشمایی که از حدقه زده بود بیرون ، نگاهم میکرد …

دست و پامو گم کرده بودم ، با گریه اسمشو صدا زدم ولی جواب نمیداد ، لخت بود و هیچ پوششی نداشت .

حوله رو از روی چوب لباسی اوردم و دورش پیچیدم ، بغلش کردم و کشون کشون از حموم اوردمش بیرون ..

همون لحظه بهاره و قمر تاج هم اومدن بالا ، با دیدن فاطمه هر دوشون خشکشون زد ..

قمر تاج ضربه ای روی گونش زد و گفت : یا علی ، این چرا اینجوری شده ، یالا برو لباساشو بیار باید برسونیمش بیمارستان ….

بهاره با گریه گفت : مامانم چرا اینجوری شده ؟

با بغض گفتم : توی حموم خورده زمین ، برو پیش هانیه تا من لباسای مامانتو تنش کنم ـ

با کمک قمر تاج لباسای فاطمه رو تنش کردم و خودمم چادر مشکیمو روی همون لباسای خونه پوشیدم..

به سختی فاطمه رو از پله ها بردیم پایین ، شوهر قمر تاج با پیکان قرمزی جلوی در بود و کمک کرد تا فاطمه رو بزاریم توی ماشین ..

هانیه و بهاره دنبالم راه افتاده بودن ، قمر تاج داد زد : شما دیگه کجا ؟ برید تو ببینم !

نمیتونستم ریسک کنم و توی همچین خونه ای تنهاشون بزارم ، بهر حال اونا دوتا دختر بچه بودن .

با لحن قاطعی گفتم : نه با خودم میبرمشون ، شونه ای بالا انداخت و گفت ‌: هر جور صلاحه ، بچه ها سوار شدن و خودمم کنارشون نشستم و سر فاطمه رو گذاشتم روی شونه هام ..

بعد از نیم ساعت رسیدیم و با عجله از ماشین پیاده شدم و فاطمه رو بردیم داخل …

یک ساعت طول کشید تا دکتر اومد و معاینه ش کرد .

دکترش با تأسف سری تکون داد و گفت : باید عمل کنه ، حالش هم خیلی وخیمه !

قمر تاج رو به دکتر پرسید : اخه مگه فقط این بچه سقط کرده ؟ خب پس چرا خوب نمیشه ، این همه زن بچشونو سقط میکنن .

دکتر سرشو انداخت پایین و گفت : متاسفانه فقط بخاطر سقط بچه نیست ، ایشون مبتلا به سرطان خون هم هستن .

به گوشام اعتماد نداشتم ، با گیجی نگاهم رو میخ دکتر کردم و با صدای تحلیل رفته ای گفتم : یعنی چی؟ شما مطمعنید ؟

سری تکون داد و گفت : بله ، تقریباً دو ساله که مبتلا به سرطان هستن ، و حتما باید هم بخاطر مشکل رحم و تخمدانشون عمل بشن…

و هم بخاطر سرطانش شیمی درمانی بشه …

اشک تا پشت پلکهام اومده بود و قلبم کند میزد ، نگاهم به قمر تاج افتاد که با چشمای غمگینی به فاطمه که چشماشو بسته بود نگاه میکرد ….

حضور بهاره و هانیه که دقیقا بغل دستم ایستاده بودن و شنیدن حرفای دکتر و چشمای پر از اشک بهاره …

رنگ پریده ی فاطمه و تجسم چهره ی خسته و داغون داداش نادر همه و همه دست به دست هم دادن و بی اراده با صدای بلندی زدم زیر گریه …

زار زدم برای عمق درد و رنج فاطمه ..

زار زدم برای مظلومیت بچه هاش …

زار زدم برای نداری و تنگ دستی داداشم …

زار زدم برای این همه بدبختی و مصیبت …

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۶.۱۱.۱۸ ۲۲:۰۳]
#پارت۱۵۸

بهاره دستمو گرفت و با بغض گفت : چرا گریه میکنی عمه؟

تازه به خودم اومدم و اشکامو پاک کردم ، قمر تاج چشم غره ای بهم رفت و گفت : وا دختر جان ، این چه کاریه جلوی این دو تا بچه .

رو به بهاره گفت : هیچی. نیست دختر جان ، قربان تو برم هانیه رو ببر بیرون ، الان منو عمت هم میایم .

هانیه و بهاره رو فرستاد بیرون و به سمت فاطمه رفت ، پتوی کنار تخت رو برداشت و به آرومی کشید روش .

با غم گفت : اصلا بهش نمیخورد که سرطان داشته باشه ، والا باورم نمیشه .

آهی کشید و رو بهم پرسید : میگم خودش هم خبر داره؟!

شونه ای بالا انداختم و گفتم : نمیدونم ، من خودم تازه فهمیدم .

بعد از اینکه چند تا آزمایش ازش گرفتن ، گفتن میتونیم ببریمش خونه ..

آخر هفته باید میومدیم جواب ازمایشش رو میگرفتیم ، وقتی رسیدیم تشکر کوتاهی از قمرتاج و شوهرش کردم و به فاطمه کمک کردم بره بالا ..

برای شام کتلت درست کردم و شام بچه ها رو دادم ، فاطمه گفت چیزی میل نداره و بعد از خوردن داروهاش خوابید ..

ساعت داشت از ۹ شب میگذشت ولی داداش نادر هنوز نیومده بود …

هانیه و بهاره رو خوابوندم ولی امیر علی گفت خوابش نمیاد و کنج دیوار اتاق کز کرده بود ..

اون سنش از بهاره و هانیه بیشتر بود و خوب همه چیزو درک میکرد ، میدونستم که چقدر ناراحته !

ساعت تقریباً یازده شب بود که داداش نادر اومد خونه ، سریع سفره رو پهن کردم و غذا روگرم کردم …

بیشتر از چند لقمه نخورد ، خیلی خسته به نظر میرسید ، وقتی که شامش رو خورد ، سفره رو جمع کردم و کنارش نشستم ..

نمیدونستم چطوری از اتفات امروز بگم ، اصلا نمیدونستم که خودشون از بیماری فاطمه خبر دارن یا نه .

انگار فهمید میخوام چیزی بگم ، با کنجکاوی گفت : چیزی شده ؟

آب دهنمو پر سر و صدا قورت دادم و گفتم : امروز حال زنداداش بد شد بردیمش بیمارستان .

با هول گفت : چی؟ پس چرا چیزی به من نگفتی؟ چرا بهم خبر ندادی؟ـ

با شرمندگی گفتم : بخدا یادم رفت ، بعدشم که اومدیم خونه دیدم حالش بهتره ، نخواستم نگرانتون کنم .

پوفی کشید و نالید : با کی بردیش بیمارستان ؟

لب زدم : با صاحب خونتون ، قمرتاج خانم و شوهرش!

در کسری از ثانیه ‌، چشماش پر از خون شد و زیر لب چیزی با خودش زمزمه کرد .

با تعجب به این تغییر ح*** ناگهانیش خیره شدم و گفتم : چیشد داداش؟

با لحن تندی گفت :اگه تو این خونه آتیش هم گرفتین ، حق ندارین از این حرومزاده ها کمک بگیرید .

کپ کردم و هاج و واج بهش زل زدم .

نگاهش که بهم افتاد گفت : ببین صبا ، من بدبخت ، خاک بر سر اگه یه کم دست و بالم باز بود ، امکان نداشت حتی یه ساعت هم توی این خونه بمونم …

با دو دلی گفتم : خب ..چرا ؟ ایرادشون چیه؟

نگاهشو ازم گرفت و گفت : اونش دیگه گفتن نداره ، پسرشون پیمان آدم خوبی نیست ، مادرش هم خیلی پست فطرت و بی آبروعه ..

صبا ، ازت خواهش میکنم این مدتی که خونه ی من هستی حواست به رفتارت باشه ..

با تعجب و گیجی گفتم : یعنی چی داداش ، مگه من کار اشتباهی کردم ؟

پوفی کشید و گفت : نه ، دارم کلی میگم ، سعی کن زیاد توی حیاط نری ، باهاشون حرف نزن … آهی کشید و ادامه داد : من دارم تموم تلاشمو میکنم که هر چی زودتر یه خونه بگیرم و از اینجا بریم …

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۸.۱۱.۱۸ ۲۱:۰۴]
#پارت۱۵۹

فکرم حسابی درگیر حرفای داداش نادر شده بود..

نمیدونستم که چرا راجع به قمر تاج و شوهرش هم بد گفت …

پیمان رو که با چشمای خودم دیده بودم که چه ادم کثیفیه اما مادرش و پدرش به نظرم آدم های خوبی میومدن!

گیج شده بودم، داداش نادر توی جاش نیم خیز شد و گفت : من برم بخوابم…

سریع رو بهش گفتم :صبر کن داداش کارت دارم؛ متعجب دوباره سر جاش نشست و گفت ؛ بگو عزیزم با تپه تپه گفتم : شما از بیماری فاطمه خبر دارید؟!

کمی خیره نگاهم کرد و سرشو انداخت پایین و با صدای خشداری گفت : منظورت سرطانشه ؟

با بغض نگاهمو به صورت شکسته ش دوختم و گفتم : پس خبر دارید!

لبخند تلخی زد و گفت : آره هم من خبر دارم و هم خودش!

آهی کشید و به پشتی تکیه داد و گفت : چند ماهی میشه که فهمیدیم ، بچه هم بخاطر همین بیماری سقط کرد .

با حیرت لب زدم : یعنی چی داداش ؟ یعنی شما خودتون بچه رو سقط کردید ؟

با صدای تحلیل رفته ای لب زد :خب باید چیکار میکردیم ؟ اگه ما هم به موندنش راضی میشدیم ، پزشک ها راضی نمیشدن ، چون اون بچه هم مبتلا به سرطان بود .

میفهمی به دنیا اومدنش چقدر عذاب اور بود ؟ هم برای خودش و هم برای ما ، از این حرفا گذشته ، نگهداشتنش برای فاطمه خطرناک بود …مجبور شدیم !

اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شد و گفتم : پس چرا چیزی نگفتید ‌؟

پوزخندی زد و گفت : میگفتم که چی بشه ؟که پشت سرمون داستان درست کنن و بگن خودشون بچشونو کشتن؟ تو که این قوم رو میشناسی!

فین فینی کردم و نالیدم : خب حداقل به مامان و بابا میگفتین ، اونا که دیگه غریبه نیستن ـ

با غم لب زد :آره غریبه نیستن ، ولی خب گفتنش هم دردی رو دوا نمیکرد ‌، باباهم مثل من دست و بالش خالیه ، هیچ کمکی نمیتونست بهم بکنه ، فقط غصه میخوردن …

میدونی چند ماهه دارم جون میکنم و کار میکنم و از شکم بچه هام میزنم تا هزینه ی درمان فاطمه رو جور کنم ..

پوفی کشید ادامه داد : موندن توی این خونه و سر کردن با این صاحب خونه ی لجن ، حال و روز بچه هام ، داره کمرمو میشکنه ، والا به علی قسم منم آدمم دیگه نمیکشم …

سرمو انداختم پایین و بی صدا گریه کردم ، بعد از چند دقیقه از جاس بلند شد و با مهربونی گفت : بخواب عزیزم ، شبت بخیر.

زیر لب شب بخیری زمزمه کردم ، ولی خواب به چشمم نمیومد ، ساعت از دو نیمه شب گذشته بود …

همونجا توی پذیرایی دراز کشیدم ، و توی خودم مچاله شدم …اینقدر فکرو خیال کردم که چشمام گرم شد و خوابم برد …

با صدای اذان ، لای پلکهامو باز کردم ، گردنم به شدت درد میکرد جوری که نمیتونستم تکونش بدم …

به سختی از جام بلند شدم و ، وضوگرفتم ، نمازمو که خوندم کم کم خواب از سرم پرید …

رفتم تو اشپزخونه و کتری رو پر از اب کردم و گذاشتم روی شعله …چند تا تخم مرغ هم گذاشتم آبپز بشه ــ

نگاهی به ساعت کردم ؛ ۷:۱۵ بود ، عجیب بود که داداش نادر هنوز بیدار نشده بود …

ترسیدم خواب مونده باشه ، با دو دلی به سمت اتاقشون رفتم ..با اینکه خج*** میکشیدم ولی به ناچار چند تا ضربه ی اروم به در زدم …

صدای ضعیف فاطمه به گوشم رسید ..

_بیا تو ..

درو باز کردم و رفتم داخل خبری از داداش نادر نبود ! سلامی کردم و با تعجب پرسیدم : پس داداش کو ؟

به ارومی جواب سلامم رو داد و گفت : نادر که خیلی وقته رفته ـ

زیر لب با خودم زمزمه کردم : پس چرا من متوجه نشدم !

_صبا جان ، بچه ها خوابیدن ؟

پرده ی اتاق رو کنار زدم و گفتم : اره ، زوده بیدارشون کنم ـ

نوری که به داخل اتاق تابید باعث شد فاطمه نامحسوس نفس عمیقی بکشه که از چشمم دور نموند …

پنجره رو باز کردم که لبخندی روی لبش نشست و لب زد : چقدر دلم هوای بیرون رفتن و قدم زدن رو کرده …

پیشونیشو بوسیدم و گفتم : امروز با هم میریم بیرون ، خوبه ؟

کمی خیره نگاهم کرد و گفت : من که نمیتونم راه برم عزیزم .

با به یاد آوردن این موضوع ، آهی کشیدم و سکوت کردم ..
اتاقشون رو مرتب کردم و صبحانه شو براش بردم توی همون اتاق و برای اینکه دلش باز بشه خودمم کنارش نشستم و باهاش صبحانه خوردم …

بعد از اینکه داروهاشو دادم ، رفتم سراغ بچه ها و بیدارشون کردم ، اتاق بچه ها رو هم مرتب کردم و صبحانه شون رو دادم ..

کارام که تموم شد ، خواستم شروع به پختن نهار کنم که بهاره سراسیمه اومد توی اشپزخونه و گفت : عمه عمه بیا ببین مامانم حالش بده !

با عجله از اشپزخونه رفتم بیرون …

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۸.۱۱.۱۸ ۲۱:۰۴]
#پارت۱۶۰

خودمو به اتاق رسوندم و کنار فاطمه که داشت بلند بلند گریه میکرد نشستم و با ترس گفتم : چ..چیشده ؟ زنداداش چرا گریه میکنی ؟ جاییت درد میاد ؟

نگاهی به بهاره و هانیه که جلوی در اتاق ایستاده بودن کرد و شدت گریش بیشتر شد ..

رو به بچه ها با صدای بلندی گفتم : برید تو اتاقتون بازی کنید ، زود ـ..

جفتشون سریع از اتاق رفتن بیرون ، دست فاطمه روگرفتم و با ترس گفتم : تو رو خدا بگو کجات درد میکنه ، چرا گریه میکنی …

با هق هق نالید : من …من …خدایا..
با کلافگی گفتم : گریه نکن زنداداش بهم بگو چیشده .ـ

نگاهی به پایین تنه ش انداخت و با خج*** لب زد : من نتونست خودمو کنترل کنم ، من …

دیگه نتونست ادامه بده و زد زیرگریه …

مسیر نگاهشو دنبال کردم و به ارومی ملافه ای که روش کشیده بود رو کنار زدم ..

بوی نامطبوعی که به مشامم خورد باعث شد بفهمم چیشده ـ

نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم ، نمیدونستم چیکار باید بکنم ، باورم نمیشد که شلوارشو کثیف کرده باشه ..

چشمامو بستم و از ته دلم خدا رو صدا کردم تا کمک کنه یه جوری رفتار کنم دل این زن نشکنه .

اروم دستشو که توی دستم بود رو بالا اوردم و نرم بوسیدم و گفتم : الهی قربونت برم ، ترسیدم فکر کردم ح*** بده ، چیزی نشده که عزیز دلم ..

با خج*** سرشو انداخته بود پایین و اشکاش داشت میومد ، از جام بلند شدم و ملافه رو از روش برداشتم و گفتم : پاشو بریم حموم قربونت برم ، اتفاقا امروز میخواستم بگم بریم حموم ..

سنگین شده بود ، واقعا زورم نمیرسید ولی به هر سختی بود زیر بغلشو گرفتم و بلندش کردم و سلانه سلانه به سمت حموم رفتیم …

لباساشو در اوردم ، یه حسی داشتم ، چندشم میشد ولی همه ی سعیمو کردم که چیزی از قیافم معلوم نشه …

لباساشو که کامل در اوردم همه رو مچاله کردم و انداختم توی لگن گوشه ی حموم و شروع به شستنش کردم ــ

توی تموم این لحظه ها فاطمه چشماشو بسته بود و محکم پلکهاشو روی هم فشار میداد ، میدونستم که الان چه حال بدی داره ، میدونستم چقدر شرمنده س …

حس میکردم اگه حرفی بزنم بیشتر خج*** زده میشه ، با خونسردی همونطوری که بدنشو لیف میکشیدم شروع به اواز خوندن کردم …

اما فایده ای نداشت خیلی حالش بد بود ، حوله رو دورش پیچیدم و از حموم اوردمش بیرون ..

نشوندمش روی پتوی تمیزی که براش پهن کرده بودم ،لباساشو تنش کردم و موهاشو خشک کردم و براش بافتمشون …

وقت خوردن داروهاش بود ، قرصاشو که بهش دادم ، کم کم چشماش سنگین شد و خوابش برد ، خسته شده بودم کمرم خیلی درد داشت ..

با به یاد اوری بچه ها رفتم تو اتاقشون ، هر دوشون مشغول بازی بودن ، برای نهار درست کردن دیر شده بود ..

رو به بهاره گفتم : امیر علی کجاس ؟

اشاره ای به بیرون کرد و گفت : حتما بازم رفته توی کوچه بازی کنه .

چادرمو برداشتم و کیف پولمم برداشتم و از پله ها سرازیر شدم ..

در حیاط رو باز کردم و سرکی توی کوچه کشیدم ، ولی خبری ازش نبود .ـ

با نگرانی تا سر کوچه رفتم ولی نبود ، قلبم تند تند میزد ، یعنی کجا رفته ، خاک تو سرت صبا این بچه ها رو به تو سپردن ..

چند تا از دوستاش داشتن فوتبال بازی میکردن ، به ناچار بهشون نزدیک شدم و گفتم : بچه ها امیر علی رو ندیدین ؟

یکی از پسرا که چهره ی قشنگی هم داشت گفت : با اقا پیمان رفتن تا یه جایی !

شوکه شدم و با چشمای گرد شده گفتم : با کی؟

پسره دوباره با بی خیالی گفت : با اقا پیمان ، رفتن تا یه جایی .

با لحن تندی گفتم : کجا رفتن ؟

شونه ای بالا انداخت و گفت :نمیدونم ، به من که نگفتن ، امیر علی داشت باهامون بازی میکرد که اقا پیمان صداش کرد و با خودش بردش.

حس میکردم سرم سنگین شده، همونجا به دیوار تکیه دادمو چشمامو بستم ..

این پسره معتاد بود ، اگه بلایی سر امیر علی میاورد چی ، اگه بچه رو وادار به کاری میکرد چی ؟

این فکرا داشت دیوونم میکرد ، با عصبانیت به سمت خونه رفتم و چند تا مشت محکم به در خونه ی قمر تاج زدم ..

درو باز کرد و با صدای نکره ش داد زد : هوشه یابو ، چته مگه طلب داری .

بدون توجه به حرفاش ، داد زدم : پسرت کجاس ؟ برای چی امیر علی رو با خودش برده ؟

با چشم غره گفت : وا به من چه ، گور پدر پسرم ، مگه من گفتم باهاش بره که سلیطه بازیاتو برای من در میاری!

از یه طرف از طرز حرف زدنش عصبی بودم و از طرف دیگه بهش حق میدادم اون که خبر نداشت !

با درموندگی همونجا روی پله ها نشستم و زدم زیر گریه و گفتم : الان من چه خاکی تو سرم بریزم ، اگه بلایی سر اون بچه بیاد من جواب داداشمو چی بدم ..

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۸.۱۱.۱۸ ۲۱:۰۴]
#پارت۱۶۱

نمیدونم چقدر گذشته بود که اونجا نشسته بودم و چشمم به در حیاط بود .

قمرتاج چادر به دست به سمت در حیاط رفت و گفت : من برم یه پرس و جو کنم شاید همین دورو بر باشن ، الان میام .

سری تکون دادم و سرمو گذاشتم روی زانوهام ..خیلی نگران بودم و استرس داشتم ، دلم شور میزد …

با ، باز شدن در حیاط و دیدن امیر علی که همراه پیمان بود و یه توپ جدید هم دستش بود به تندی از جام بلند شدم و به سمتشون رفتم ..

امیر علی با دیدن من سر جاش متوقف شد و نگاه زیر چشمی به پیمان انداخت ..

با صدای بلندی داد زدم : کدوم گوری رفته بودی ؟ میدونی چند ساعته اینحا نشستم تا برگردی ؟ همه ی کوچه رو دنب*** گشتم ، کجا بودی؟

پیمان با همون صدای خشدار گفت : ای بابا چرا سر بچه داد میزنی ، با من اومده بود بیرون رفتیم با هم یه دوری بزنیم .

با نگاهی برزخی بهش خیره شدم و با همون تن صدا گفتم : شما خیلی بیجا کردی بدون اجازه این بچه رو با خودت بردی بیرون ، مگه بی پدر و مادره ؟

امیر علی با صدای لرزونی گفت : عمه بخدا من میخواستم بگم ولی..

پیمان حرفشو قطع کرد و گفت : اصلا من عذر میخوام خوب شد ؟ بیخیال شو دیگه عمه خانم .

تمسخر کلامش عصبی ترم کرد و رو به امیر علی گفتم : برو بالا ، خیره شد بهم و از جاش تکون نخورد ، عصبی تر داد زدم : گفتم برو بالا زود باش .

اومد از کنارم رد شه و بره بالا توپی که دستش بود رو با خشونت ازش گرفتم و گفتم : حالا برو ..

با بغض پله ها رو دوید بالا ..پیمان دست به سینه ایستاده بود و زل زده بود به چشمام …

بهش نزدیک شدم و با لحن اروم اما جدی گفتم : دیگه حق نداری حتی با بچه ی برادرم حرف بزنی ، یا با خودت جایی ببریش وگرنه هر چی بشه پای خودته !

ابرویی بالا انداخت و دستشو گذاشت زیر چونش و با تمسخر گفت : وای ترسیدم ، میشه بگی اگه دفعه دیگه کارمو تکرار کنم چیکار میکنی ؟ مشتاقم بدونم !

با لحن زننده ای گفتم : کمترین کاری که میکنم اینه که به مادرتون بگم در نبودش با دوستاتون ، دختر خراب میارید توی این خونه و مواد میکشید .

به وضوح جا خورد و رنگ نگاهش عوض شد ، اصلا توقع نداشت که من همچین حرفی بزنم .

از سکوتش استفاده کردم و ادامه دادم : خوشم نمیاد بچه ی پاکی مثل امیر علی که فقط ۱۰ سالشه با آدم بی همه چیز و حرومزاده ای مثل تو حتی حرف بزنه چه برسه به بیرون و گردش .

توپی که دستم بود رو پرت کردم توی سینش و پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم …

هنوز عصبی بودم و نفسام منظم نشده بود ، امیر علی جلوی پنجره وایساده بود و حیاط رو نگاه میکرد ..

از پشت بهش نزدیک شدم و گفتم : خب بگو ببینم کجا رفته بودی باهاش؟

اب دهنشو قورت دادمو گفت: رفتیم بیرون برام توپ خرید .

عصبی غریدم : سلام گرگ بی طمع نیست بگو ببینم چیکار کردی براش هان ؟

یهو ترس از نگاهش پر کشید و با پرویی گفت : اصلا به شما چه ربطی داره ، من دیگه بزرگ شدم ، هر کار دلم بخواد میکنم .

کپ کرده بودم و همونجوری میخ صورتش بودم ، باورم نمیشد که این حرفا داره از دهن یه بچه ی ۱۰ ساله بیرون میاد .

به سرعت ازم دور شد و رفت توی اتاق ، پاهام به زمین چسبیده بود از تعجب
.

صدای بهاره که گفت : بابا اومد ،باعث شد لبخندی روی لبم بشینه ، به داداش نادر باید میگفتم تا ادبش کنه !

با خستگی اومد داخل ، سلامی بهش کردم و رفتم توی اشپزخونه و سریع یه لیوان چایی براش ریختم .

بهاره و هانیه طبق معمول بهش چسبیده بودن و براش شیرین زبونی میکردن ..

به ارومی رو بهشون گفتم : بچه ها برید تو اتاقتون بابا خسته س !

داداش نادر با صدای مهربونی گفت : نه بزار باشن ، امروز زودتر اومدم که با بچه ها باشم ، امیر علی کجاس ؟

بهاره گفت : تو اتاقه با عمه قهر کرده !

داداش نادر با
تعجب گفت : چرا قهر کرده ؟چیزی شده ؟

با مِن مِن گفتم : نه ، یعنی اره ..

هانیه رو که روی پاش نشسته بود رو گذاشت زمین و گفت : خب بگو منم بدون ، بگو چیشده ؟

سرمو انداختم پایین و گفتم : امروز با پسر صاحب خونه همین پیمان ، رفته بود بیرون معلوم نیست اصلا کجا برده بچه رو .

نگاهم که به صورت سرخ داداش افتاد ، حرفم توی دهنم ماسید و نگاهم رنگ ترس و ، وحشت گرفت …

با صدای نیمه بلندی گفت : برو بگو امیر علی بیاد ، سریع گفتم : الان نه ،بزارید بعدا…

حرفمو قطع کرد و از جاش بلند شد و به سمت اتاق دوید و تا به خودم اومدم و دنبالش رفتم امیر علی رو زیر مشت و لگد گرفت …

با جیغ و ***ماس میخواستم مانع بشم کتکش نزنه ولی فایده ای نداشت نه زورم میرسید نه گوشش،بدهکار بود ..

سیلی محکمی زیر گوشش خوابوند و داد زد : کجا رفته بودین حرف بزن بگو وگرنه میکشمت بگو پدر سگ ..بگووو

امیر علی با گریه گفت : بخ…بخدا من داشتم بازی میکردم صدام کرد گفت اگه براش یه کاری انجام بدم یه توپ نو برام میخره ..

داداش نادر داد زد : چه کاری ؟

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۸.۱۱.۱۸ ۲۱:۰۴]
#پارت۱۶۲

امیر علی با گریه گفت :
رفتیم جلوی چند تا خونه و من زنگ درشونو میزدم و اون بسته ها رو بهشون میدادم ..

نفس تو سینم حبس شد ، قدرت تکلم نداشتم ، باورم نمیشد پیمان این بچه رو برده باشه براش مواد بفروشه …

داداش نادر دو دستی زد توی سرش و گفت : وای خدا خدایا منو بکش لگد محکمی توی پهلوی امیر علی زد و از اتاق رفت بیرون و به سمت حیاط دوید و داد زد : من مادر این حرومزاده رو به عزاش مینشونم …

با ترس از جام بلند شدم و بدون توجه به صدای فاطمه که همش میگفت : چیشده ، دنبال داداش نادر رفتم .

با مشت و لگد به جون در خونشون افتاد و فوش میداد و پیمان رو صدا میکرد..

یهو در باز شد و پدر پیمان با عصبانیت اومد بیرون و داد زد : چه خبره مگه سر اوردی اینجا که طویله نیست ..

داداش نادر داد زد : بگو اون پسر لاشیت بیاد بیرون یالا ..

پدرش اخمی کرد وگفت : حرف دهنتو بفهم مرتیکه ، زیادی بهت رو دادیم پرو شدی ، همین فردا وسایلتو میریزم تو کوچه ببینم کی به توی گدا گشنه خونه میده .

داداش نادر مشت محکمی به قفسه ی سینش زد که چند قدم به عقب رفت …

داداش نادر داد زد : هر گوهی که میخوای بخور فقط الان به اون تخم سگت بگو بیاد بیرون ..

قمرتاج با همون هیکل گنده و چهره ی مچاله شده اومد بیرون و گفت : صداتو بیار پایین ، فکر کردی کی هستی که داد میزنی ..

پیمان خونه نیست .بگو چیکار کرده ما هم بدونیم .

داداش نادر با خشم گفت : میخواستی چیکار کنه ؟ بچه ی منو برداشته برده مواد فروشی ، پدرشو در میارم ازتون شکایت میکنم .

پدر پیمان با لحن تحقیر امیزی گفت : بچه ی خودت هم کرم داره ،مگه زورش کرده ، خب باهاش نمیرفت !

داداش نادر داد زد : شما که براتون این چیزا اهمیت نداره براتون مهم نیست که اگه ابرو داشتین که پسرتون الان انگل اجتماع نبود ..

نفهمیدم چیشد و در کسری از ثانیه با هم گلاویز شدن و صدای داد و فوش های رکیکی که به هم میدادن توی حیاط پیچیده بود …

با گریه و ***ماس سعی کردم داداش نادرو از اون پیرمرد جدا کنم ولی فایده نداشت .

قمرتاج در حیاط رو باز کرد و داد زد : اهای مردم بیاین به دادمون برسین دارن شوهرمو میکشن .

چند تا از همسایه اومدن داخل و داداش نادرو از اون پیر مرد جدا کردن …

ولی جفتشون هنوز داشتن به همدیگه فوش میدادن ، دستام میلرزید و صدای گریه ی امیر و علی و بهاره و هانیه
که هر سه تاشون از بالا داشتن نگاه میکردن داشت توی سرم اکو میشد .

قمرتاج داد زد : مرتیکه ی روانی همین فردا گورتو از این خونه گم میکنی و میری همه ی اجاره های عقب افتاده هم باید حساب کنی …وگرنه پدر پدرسوختت رو در میارم .

داداش نادر داد زد : پدر سوخته تویی که همه شهر میشناسنت زنیکه ی خراب ..

شوهر قمرتاج دوباره به سمت داداش نادر خیز برداشت و گلوشو سفت گرفت …

نفهمیدم چیشد نفهمیدم چطور شد فقط یه لحظه دیدم که داداش نادر هولش داد …

نگاهم روی هیکلش که کف حیاط افتاده بود ثابت موند ـ

جیغ قمرتاج باعث شد نگاهم از هیکلش به سمت سرش و خونی که از زیر سرش داشت میزد بیرون کشیده بشه!

چشماش از حدقه زده بود بیرون و با چشمای از حدقه در اومده به زنش خیره شده بود ..

داداش نادر همونجا وایساده بود و خشکش زده بود ، قمرتاج داد زد : یکی کمک کنه بلندش کنیم …

همسایه ها بلندش کردن و با همون لباسای خونی گذاشتنش توی وانتی که مال یکی از همسایه ها بود و بردنش بیمارستان …

یکی از همسایه ها به مأمورا زنگ زد و یه ربع نشده چند تا مأمور ریختن توی خونه و داداش نادرو بردن …

تموم این اتفاقا توی یک ساعت افتاد و من هنوز مغزم توان تجزیه و تحلیل اتفاقایی که افتاده بود رو نداشت …

شماره ی خونمون رو به یکی از همسایه ها دادم و خواستم به بابام اینا خبر بده بیان ..

خودمم آدرس بیمارستانی که پدر پیمان رو برده بودن رو گرفتم ..

فاطمه با بی تابی و گریه ازم
ازم میخواست که بهش بگم چیشده ….

به ناچار مختصر براش توضیح دادم و بدون اهمیت به گریه هاش مانتو شلوارمو پوشیدم …

با هق هق گفت : الان میخوای کجا بری؟

مقنعمو کشیدم روی سرم و گفتم : میرم بیمارستان ببینم حالش چطوره ، برم یه سر و گوشی به اب بدم ..

رو به امیر علی گفتم : میبینی چه بدبختی درست کردی ، الانم مثل بچه ی ادم مراقب مادرت و خواهرات باش تا من برم و برگردم

با گریه گفت ؛ بابامو کجا بردن ؟

اشکامو پاک کردم و گفتم : بردنش پاسگاه ، فاطمه با گریه گفت : خدا جوونمرگت کنه بچه ، این چه مصیبتی بود به سرمون اومد ، خدایا منو بکش ..

کفشامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون ..

ادرس بیمارستان کف دستم بود ، شب بود و خیابونا خلوت بود تاکسی نبود ، همونجا کنار خیابون ایستاده بودم و هر ماشینی میومد به ناچار دست بلند میکردم که سوارم کنن ..ـ

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۹.۱۱.۱۸ ۲۲:۵۰]
#پارت۱۶۳

پیکان آبی ، که رانندش یه مرد میانسال بود جلوی پام ترمز کرد ، کمی دو دل بودم سوار بشم یا نه .

اما با یاداوری اتفاقی که افتاده بود ، بدون تعلل سوار شدم و آدرس بیمارستان رو بهش دادم …

نگاهی به برگه ی کوچیک توی دستش انداخت و با صدای کلفتی گفت : اینکه راهش خیلی دوره ، کرایه ش زیاد میشه ها !

پوفی کشیدم و گفتم : اشکالی نداره ، فقط لطفا زودتر برید .

بعد از نیم ساعت به بیمارستان رسیدیم ، کرایه رو حساب کردم و به سمت بیمارستان دویدم …

قمرتاج و پیمان رو جلوی ایستگاه پرستاری دیدم ، به سمتشون دویدم و گفتم : چیشد ؟ حالشون چطوره؟

پیمان با دیدنم ، قیافش برزخی شد و داد زد : گوه خوردی اومدی اینجا دختره ی آشغال ، اگه بلایی سر بابام بیاد ، مادرتو به عزای اون داداش حروم زاده ات مینشونم …

با صدای لرزونی گفتم : حرف دهنتو بفهم ، من اصلا با شما حرفی ندارم فقط اومدم ببینم پدرتون در چه حاله !

قمرتاج با گریه به سمتم اومد و داد زد : بردن عملش کنن ، سرش ضربه ی شدیدی دیده ، الهی که خیر نبینین ، الهی آتیش به زندگیتون بیوفته ..

پرستار با جدیت بهمون نزدیک شد و گفت : چه خبره ، لطفا دعواهاتون رو ببرید بیرون ، اینجا که چاله میدون نیست!

بدون توجه بهشون به سمت صندلی های ته راهرو رفتم و نشستم و به اتاقی که پدر پیمان داخلش بود ، خیره شدم ….

نمیدونم چند ساعت گذشته بود ، پیمان و قمرتاج هم همونجا ایستاده بودن و چشمشون به در بود …

وقتی که در باز شد ، من زودتر از اونا به سمت دکتر دویدم و پرسیدم : چیشد دکتر ؟ حالشون چطوره؟

دکتر که پیرمرد مهربونی بود ، با متانت گفت : ما عملشون کردیم و همه ی تلاشمون رو هم به کار بردیم ، دیگه بقیه ش با خداس !

پیمان با صدای خشداری گفت : یعنی چی ؟

دکتر همونطوری که ازمون دور میشد گفت : یعنی باید صبر کنیم تا به هوش بیاد ، شما هم دعا کنید .

قمرتاج همونجا روی زمین نشست و زد زیر گریه ، پیمان شوکه شده به زمین خیره شده بود ..

حالمو نمیفهمیدم ، سرم سنگین بود و چشمام تار تر از همیشه میدید !

نگاهم به ساعت بزرگی که روی دیوار نصب بود افتاد ؛ ساعت ‌۲/۵ شب ، با یاداوری بچه ها و فاطمه ی مریض و نگران ، هینی کشیدم و به سمت بیرون دویدم ..

همش تو این فکر بودم که پس چرا بابام اینا نیومدن ، من که شماره ی خونه رو به همسایه داده بودم !

از بیمارستان خارج شدم ، هیچکس تو خیابون نبود و ترس به دلم افتاده بود ؛ با شنیدن اسمم سر جام متوقف شدم .

پیمان خودشو بهم رسوند و با صدای سردی گفت : میرسونمت …

از تعجب داشتم شاخ در میاوردم ، انگار متوجه تعجبم شد …

خونسرد زمزمه کرد : تو که تقصیری نداری ، داداشت بابامو زده ، الانم نصفه شبه ، مطمعن باش بخوای تنها بری سالم به خونه نمیرسی!

اشاره ای به اون سمت خیابون کرد و گفت ‌: ماشین اون طرفه ، بریم ، من باید یه سری مدارک بابا رو از خونه بیارم برای بیمارستان ..

بی اراده پشت سرش راه افتادم و در عقب رو باز کردم . سوار شدم .

ماشین رو به حرکت در اورد ، چشمامو بستم و بغضمو قورت دادم ، دلم خیلی گرفته بود نگران بودم ، نگران کاری که داداشم کرده بود .

تا موقعی که رسیدیم هیچکدوممون حتی یه کلمه حرف نزدیم ، توی کوچه نگهداشت ، از ماشین پیاده شدم و زل زدم به در خونه که باز بود و چند تا از همسایه ها جلوی در نشسته بودن !

با دیدن من از جاشون بلند شدن وجویای حال پدر پیمان شدن ‌ ، جواب سر سری بهشون دادم و رفتم بالا …

بچه ها خوابیده بودن و فاطمه و مامانم توی پذیرایی بودن ..

با تعجب گفتم : مامان .

مادرم با دیدنم به سرعت از جاش بلند شد و گفت : کجا بودی ، چیشد ؟ حالش خوبه ؟

سری تکون دادم و گفتم ‌: عملش کردن ، باید صبر کنیم به هوش بیاد ، بابا کجاس؟

مادرم با گریه گفت : بابات و مهدی و حسین رفتن کلانتری سراغ نادر ، ادامه داد : خدایا این چه مصیبتی بود سرمون اومد .ــ

فاطمه با صدای لرزونی گفت : نادر چرا اینکارو کرد ؟ چرا بدبختمون کرد ، اگه خوب نشه چی؟ اگه…

مادرم با هق هق حرفشو قطع کرد و گفت : نگو فاطمه ، نگو عروس ، خدا نکنه …

چادرمو از سرم در اوردم و کنارشون نشستم ، اشکام دونه دونه از چشمم میریخت و حرفی نبود بزنم ..

سخت بود شبی که گذروندیم ..
شبی که نه از سرنوشت داداشم با خبر بودیم و نه از حال پدر پیمان و نه از اینده ی تاریکی که داشت با قدرت جلو میومد تا در بر بگیره تموم هست و نیستمون رو …

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۱۹.۱۱.۱۸ ۲۲:۵۰]
#پارت۱۶۴

هوا روشن شده بود که بابام و داداشام برگشتن ، با عجله به استقبالشون رفتم و سلام کوتاهی گفتم و پرسیدم : چیشد بابا ؟

چهره ی بابام جوری بود که انگار ده سال پیر شده بود ، داداش حسین همونجا جلوی در نشست و با صدای گرفته ای گفت : فعلا باید تو بازداشت بمونه ! تا تکلیف آقای کامرانی روشن بشه !

مادرم با گریه گفت : یعنی هیچ جوری نمیشه بچمو از اون خراب شده بیارید بیرون؟

بابام به دیوار تکیه داد و گفت : نه هیچ راهی نیست ، حتی با سند هم آزادش نمیکنن ، بابا شوخی که نیست ، زده یه آدم رو ناکار کرده !

بی رمق به سمت آشپزخونه رفتم و کتری رو پر از آب کردم و گذاشتم جوش بیاد ‌..

سفره رو پهن کردم و صبحانه رو اماده کردم ، فقط داداش حسین و مهدی چند لقمه خوردن ولی بقیه لب به هیچی نزدن .

خودمم که اصلا میل به هیچی نداشتم ، بابام جوراباشو پوشید و گفت : باید بریم بیمارستان ، باید یه سراغی هم از اون بنده ی خدا بگیریم !

مادرم از جاش بلند شد و گفت ‌: منم میام ، بابام باشه ای گفت و همراه داداش حسین و مهدی و مامانم از خونه زدن بیرون .

فاطمه رنگش پریده بود و یه لحظه هم آروم نمیگرفت ، بهش نزدیک شدم و آروم کشیدمش توی بغلم ـ.

گریه ش شدت گرفت و با هق هق گفت : حالا چی میشه صبا؟ حالا من خاک بر سر چیکار کنم …

بوسه ای روی سرش زدم و گفتم : خدا بزرگه زنداداش ، جای گریه کردن دعا کن .

صدای بچه ها که به گوشم خورد ، سریع از فاطمه جدا شدم و اشکامو پاک کردم .

صبحونه ی بچه ها رو دادم و خونه رو مرتب کردم ، با اینکه دست و دلم به کاری نمیرفت ، اما بخاطر بچه ها برای نهار ماکارونی درست کردم .

فاطمه میخواست از جاش بلند بشه ، زیر قابلمه روکم کردم و بهش نزدیک شدم و گفتم : کجا میری؟

با صورت مچاله شده از درد لب زد : دس…دستشویی..

سعی کردم کمکش کنم ولی اصلا نمیتونست قدم از قدم برداره ، عرق روی پیشونیش رو که دیدم دوباره وادار به نشستنش کردم و گفتم : بشین ، الان یه فکری میکنم .

با صدای گرفته ای گفت : چه فکری اخه .

با فکری که به سرم زد ، به سمت حموم رفتم و لگن رو اوردم و به بچه ها گفتم که از اتاقشون نیان بیرون .

لگن رو کنارش گذاشتم و خودمم کنارش زانو زدم و گفتم : ببین زنداداش نمیتونی راه بری منم که زورم نمیرسه ، همینجا کارتو انجام بده .

نگاهی به لگن انداخت و سری به نشونه ی منفی تکون داد و گفت : نه نه ، نمیتونم ، خواهش میکنم کمکم کن برم دستشویی !

با مهربونی گفتم: بخدا نمیتونم ، اگه منم بتونم خودت نمیتونی راه رفتن برات ضرر داره ، خواهش میکنم حرفمو گوش کن ..

چشماشو بست و گفت : میشه چند دقیقه از اینجا بری خودم صدات میکنم !

آفتابه رو هم پر از اب کردم و کنارش گذاشتم و رفتم توی آشپزخونه ، آروم و قرار نداشتم ، دلم شور میزد .

با شنیدن صداش از آشپزخونه رفتم بیرون ، با خج*** نگاهی بهم کرد و چیزی نگفت ، برای اینکه بیشتر از این شرمنده نشه ، بدون نگاه کردن به لگن بلندش کردم و گفتم : یه کم بخوابید ، منم الان میام .

به سمت دستشویی رفتم و لگن رو با یه حال بدی شستم ، چند بار دستامو شستم و یهو عوق زدم و تمام محتویات معدمو بالا آوردم !

بعد از چند بار که عوق زدم ، حالم بهتر شد و دست و صورتمو شستم و رفتم بیرون .

میدونستم رنگم پریده ، قرصمو خوردم و کنار فاطمه که چشماشو بسته بود دراز کشیدم ..

*******

صدای گریه میومد ، صدای جیغ ، صدای نفرین و ناسزا .

فکر میکردم خواب میبینم ، تموم زورمو زدم و چشمامو باز کردم .ولی هنوزم صداها قطع نشده بود .

چند دقیقه طول کشید تا موقعیتم رو درک کنم ، با وحشت از جام بلند شدم و به سمت حیاط دویدم .ـ.

مادرم و پدرم توی حیاط بودن و مادرم گریه میکرد و میزد توی سر خودش ، پدرم کمرش خم شده بود و شونه هاش میلرزید .

از همون بالا داد زدم : مامان چیشده ، بابا شما یه چیزی بگو .

مادرم با صدای تحلیل رفته ای زار زد : بدبخت شدیم دختر ، بیچاره شدیم مادر ، گرفتار شدیم .

از پله ها رفتم پایین و خودمو بهشون رسوندم و گفتم : تو رو خدا حرف بزنید ، چیشده؟
مادرم با ناخوناش گونه هاشو چنگ انداخت و نالید : آقای کامرانی مُرد … برادرت الان یه قاتله ، نادر من ادم کشته …

زمان برام متوقف شد و خون توی رگهام یخ بست …

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۰.۱۱.۱۸ ۱۸:۳۱]
#پارت۱۶۵

همونجا سُر خوردم و روی زمین نشستم ، همه چیز دور سرم میچرخید و چشمام لحظه به لحظه داشت تار تر میشد ..

مادرم در حالی که گریه میکرد و زجه می زد ، نالید : حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم ، تکلیف بچم چی می شه !

بابام با صدایی که گویی از ته چاه عمیقی در میومد ، لب زد : باید رضایت بگیریم…

در حیاط باز شد و زن چادری سبزه رویی ، با چشمایی پر از کینه اومد داخل ، رو به بابام داد زد : تو پدر اون قاتلی؟ تو پدر اونی هستی که برادرمو کشته ؟!

بابام سرشو انداخت پایین و حرفی نزد ، زن چند قدم بهمون نزدیک شد و گفت : بهتره همین الان از اینجا برین ، وگرنه پیمان و قمرتاج برسن اینجا تیکه پارتون میکنن!

از کنارمون رد شد و رفت داخل خونه ، بابام رو بهم گفت : برو زنداداشت و بچه ها رو آماده کن ، براشون لباس و ، وسیله بردار باید از اینجا بریم ….

مادرم با هراس از جاش بلند شد و رو به روی بابام ایستاد و نالید : پس نادرم چی میشه ؟

بابام با کلافگی داد زد : اون که فعلا باید اون تو بمونه ، ادم کشته الکی که نیست ، باید چند روز صبر کنیم بعد بیایم اینجا رضایت بگیریم ، ولی دیگه اینجا جای موندن نیست .

رو بهم با لحن تندی گفت : برو دیگه دختر ، معطل چی هستی؟

چشمی گفتم و از پله ها رفتم بالا ، پاهام تحمل وزنم و نداشت و زانوهام میلرزید .

نگاه منتظر و هراسان فاطمه ، قلبم رو به درد اورد ، با گریه و صدای خشداری گفت : کامرانی مُرده مگه نه؟

دیگه چیزی برای پنهون کردن نمونده بود ، سری تکون دادم و گفتم : آره ، باید از اینجا بریم تا زنش و پسرش برنگشتن .

بدون اینکه فرصت حرفی به فاطمه بدم به سمت اتاق بچه ها دویدم و بدون اینکه بهشون توضیحی بدم تک به تک حاظرشون کردم …

چمدون بزرگی که توی کمد دیواری بود رو در اوردم و براشون لباس برداشتم ، لباسای فاطمه هم توی همون چمدون گذاشتم …

تقریباً یک ساعت بعد آماده ی رفتن بودیم ، حال همه بد بود ، داداش حسین ماشین مهدی روگرفت و منو مادرم و فاطمه و بچه ها سوار شدیم …

بابام و مهدی موندن تا تکلیف داداش نادر رو بدونن .

تا قزوین همگی سکوت کرده بودیم ، حال هیچکدوممون خوب نبود ، ترس از عاقبت این اتفاق داشت دیوونم میکرد .

فاطمه تا خود قزوین گریه کرد و هق زد ، بچه ها هر سه تاشون کز کرده بودن و حتی کلمه ای حرف نمیزدن .

وقتی رسیدیم ، از ماشین پیاده شدم و زیر بغل فاطمه رو گرفتم و کمکش کردم پیاده بشه .

مادرم درو با کلیدش باز کرد و به کمکم اومد و فاطمه رو بردیم داخل ..ـ

سعیده با چشمای سرخ به استقبالمون اومد ، نگاهش گویای این بود که از همه چیز خبر داره .

فاطمه رو بوسید و بچه ها رو بغل کرد ، مادرم جای فاطمه رو توی اتاق من انداخت و گفت : عروس جاتو انداختم توی اتاق صبا که راحت باشی ، هر کاری داشتی صدامون کن دختر جان .

فاطمه چشمی گفت و پاورچین پاورچین به سمت اتاق حرکت کرد ، خواستم کمکش کنم که دستش رو جلو اورد و مانع شد و لب زد : بزار خودم برم ، کمک خواستم میگم بهت …

باشه ای گفتم و لباس بچه ها رو عوض کردم ، سعیده کنارم نشست و با پچ پچ گفت : صبا چیشد ، تکلیف داداش چی میشه ؟

قرصمو از توی کیفم در اوردم و گفتم : معلوم نیست ، بابا و مهدی موندن که همینو بفهمن !

اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد و گفت : چرا این اتفاق افتاد ؟ داداش نادر که اهل دعوا نبود !

قرصمو بدون آب قورت دادم و گفتم : نمیدونم ، هیچی نمیدونم ، تو رو خدا ازم هیچی نپرس برو برای بچه ها چیزی درست کن بخورن ، گرسنشونه !

آهی کشید و گفت : چشم ، برو یه کم بخواب ..

پوزخندی زدم و گفتم : خواب؟ مگه میتونم بخوابم ؟
با چشمای اشکی از جاش بلند شد و رو به بچه ها که گوشه ی نشیمن داشتن بی صدا بازی میکردن گفت : فندقای عمه بدویید بریم یه چیز خوشمزه بزنیم تو رگ …

بچه ها با ذوق از حرفش استقبال کردن و دنبالش راه افتادن …

نگاهم به مادرم که پشت به من نشسته بود و قرآن میخوند افتاد ، لرزش شونه هاش رو که دیدم ، از جام بلند شدم و کنارش نشستم …

با دیدنم گریه ش شدت گرفت و گفت : صبا تو اونجا بودی وقتی دعواشون شد ؟

با اینکه دوست نداشتم راجبش حرف بزنم ولی به ناچار گفتم : آره …

با عجله گفت : خب بگو چیشد ؟ اصلا چرا دعواشون شد ؟

پوفی کشیدم و با بغض قضیه رو براش تعریف کردم ..مامانم فین فینی کرد و گفت : پس میتونیم بگیم قتل عمدی نبوده؟

سری تکون دادم و گفتم : نمیدونم ، فعلا باید صبر کنیم ببینیم بابا و مهدی چیکار میکنن !

اشکاشو پاک کرد و گفت : باشه مادر ، پاشو برو یه سر به فاطمه بزن ببین چیزی لازم نداره .

چشمی گفتم و از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم …

**********

۲ماه بعد ….

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۲.۱۱.۱۸ ۲۱:۳۵]
#پارت۱۶۶

۲ماه بعد ….

_خواهش میکنم ، تو رو به اون خدایی که میپرستید رحم کنید ، به بچه هاش رحم کنید خواهش میکنم به جوونیش رحم کنید …

+برید بیرون تا خودم ننداختمتون بیرون ، شوهرمو کشته شوخی که نیست ، قتل عمد بوده خانوم ، توقع داری رضایت بدیم ؟

مادرم به پهنای صورت اشک می ریخت و ***ماس میکرد ، بابام با چشمایی که دو کاسه ی خون شده بود ، خیره به فرش رنگ و رو رفته ی زیرمون شده بود ـ..

مادرم با ***ماس گفت : تموم زندگیمو میفروشم و دیه شو میدیم ‌، فقط چند روز بهمون فرصت بدین …

قبل از اینکه صدای قمر تاج در بیاد ، پیمان نعره ای زد و گفت : خفه شو زنیکه ، اونقدر بی غیرت نیستم پول بگیرم و از خون بابام بگذرم .

بابام با صدای گرفته ای گفت : پسرم ، اون جوونه ، سه تا بچه داره ، یه زن مریض داره .

پیمان با تخصی حرف بابامو قطع کرد و گفت : مگه بابای من بچه نداشت ؟ مگه زن نداشت ؟ مگه انسان نبود ؟

بابام که گویی دیگه حرفی برای گفتن نداشت ، سرشو انداخت پایین و آهی کشید ..

مادرم از جاش بلند شد و به سمت قمرتاج رفت و دستشو گرفت و به ***ماس و گریه زاری افتاد ..

قمرتاج مادرمو هول داد و داد زد : ولم کن ، برید بیرون دست از سرمون بردارین ، من و پسرم به هیچ وجه از خون شوهرم نمیگذریم ، فقط و فقط باید اعدام بشه قاتل شوهرم …

حتی با شنیدنش هم مو به تنم راست میشد ، مادرم دوباره خودشو به سمت قمرتاج کشید و پشت سر هم جیغ های هیستریک میکشید ..

پاهای قمرتاج رو میبوسید و ***ماس میکرد ، دیگه صبرم به سر رسید و از جام بلند شدم و خودمو به مادرم رسوندم ..

از قمرتاج جداش کردم و گفتم : بس کن مامان ، بسه ..اینقدر ***ماس این بی وجدان ها رو نکن ..

مادرم جیغ زد : خفه شو صبا حرف نزن تو هیچی نگو ..
قمر تاج با عصبانیت گفت ‌: گمشید برید بیرون ، اره ما بی وجدانیم ، من که از خون شوهرم نمیگذرم ، نگاهی به پیمان کرد و گفت : پیمان هم از خون باباش نمیگذره .

پیمان نگاهی به مادرش انداخت و با قاطعیت گفت : من فقط زمانی آروم میگیرم که اون حرومزاده رو ، بالای چوبه ی دار ببینیم .

با نهایت بی احترامی عذرمون رو خواستن ،با غم و ماتم برگشتیم قزوین …

دو ماه از اون روز شوم و نحس گذشته بود ، توی این دو ماه همش غم بود و غم بود و غم بود …

یه سره دادگاه بودیم ، یه سره در حال ***ماس برای گرفتن رضایت بودم …

چون قتل عمد بود و همسایه ها به انوان شاهد شهادت دادن ، خیلی زود حکم اعدام صادر شد …

روزی که حکم اعدام داداش نادر اومد ، بدترین و تلخترین روز زندگیم بود …

فقط یه هفته تا ، روز اعدامش مونده بود ، تقریباً هر روز میومدیم کرج و به قمرتاج و پیمان ***ماس میکردیم .

ولی رضایت نمیدادن …

لیوان چایی رو گذاشتم جلوی مامانم و گفتم : تو رو خدا بخور مامان …

با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت : نمیتونم ، هیچی از گلوم پایین نمیره..

دلم اندازه ی یه دنیا گرفته بود ، خونه سوت و کور بود..فاطمه پوست و استخون شده بود و بچه ها غمگین تر از همیشه توی خودشون ریخته بودن …

بی سر و صدا خودمو به حیاط رسوندم حیاط کثیفمون که چند روز بود تمیزش نکرده بودیم حالمو بدتر میکرد ..

زیر درخت توت نشستم و به دیوار تکیه دادم ، فکر اینکه تا یه هفته ی دیگه داداشم ، برادرم ، پاره ی تنم ، کسی که خون همدیگه توی رگهامون بود اعدام میشد .داشت دیوونم میکرد ..

قطره اشک سمجی از گوشه ی چشمم چکید ، توی این دو ماه به هر دری زدیم تا رضایت بگیریم ، ولی رضایت ندادن .

یک ماه پیش باید میرفتم ثبت نام میکردم برای رفتن به مدرسه ، ولی با این اتفاقی که افتاد نه خانوادم حرفی از درس خوندنم زدن و نه خودم تمایلی به ادامه تحصیل داشتم ..

تمام فکر و ذکرم فقط بچه های داداشم و خودش و زنش بود ، اگه داداشم نباشه بچه های باید چیکار کنن؟

بهاره و امیر علی موقتاً همین جا میرن مدرسه ، مجبور شدیم اینجا ثبت نامشون کنیم …

اوضاع بدی بود ، حال مادرم بد بود ، خواهر و برادرامم ناراحت و نگران بودن ..

با شنیدن صدای در حیاط ، اشکامو پاک کردم و نگاهی به در انداختم ، پدرم و داداش حسین اومدن داخل .

با صدای ارومی که شک داشتم بشنون ، سلام کردم !

جفتشون مثل خودم اروم جواب سلامم رو دادن ، بابام نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت : چرا اینجا نشستی؟

از جام بلند شدم و گفتم : دلم گرفته بود ، اومدم اینجا یه هوایی بخورم !

آهی کشید و گفت : بیا تو یه چایی برامون بیار ، بیا دخترم .

لحنش خیلی مظلومانه بود ، چشمی گفتم و با هم رفتیم داخل .

سه تا چایی لیوانی ریختم و کنارشون نشستم ، مامانم با همون رنگ پریده و لبای خشک شده گفت : حاجی تو رو به خدا یه کاری بکن ، بچم داره از دستم میره ، تو رو به جدت یه کاری بکن .

داداش حسین دستی به ته ریش سیاه و مرتبش کشید و با ملایمت گفت : مامان جان آروم باش ، اون بچه ها دل این همه گریه و زاری رو ندارن …

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۲.۱۱.۱۸ ۲۱:۳۵]
#پارت۱۶۷

مادرم فین فینی کرد و گفت : چیکار کنم ، مگه میتونم اروم باشم ؟ من دارم دق میکنم ، فقط هفت روز تا قصاص بچم مونده ….

بابام پوفی کشید و با لحن تندی گفت : تو رو خدا اینقدر گریه نکن زن ، بزار ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم ، من از تو داغون ترم …تو دیگه با گریه و زاری بدترش نکن ..

داداش حسین دستشو گذاشت روی شونه ی بابام و گفت : فردا برای آخرین بار میریم خونه ی کامرانی ، شاید تونستیم راضیشون کنیم …

بابام چایی سرد شده شو سر کشید و گفت : چطوری راضیشون کنیم ؟ به هیچ صراطی مستقیم نیستن !

نه دیه قبول میکنن ، نه حتی حاظرن به حرفامون گوش بدن …

مامانم با بغض گفت : ‌خدا بزرگه ، من ته دلم روشنه بخدا قسم بجون نادرم هنوز امید دارم که رضایت میدن ..

بابام از جاش بلند شد و با صدای تحلیل رفته ای گفت : فردا صبح زود راه میوفتیم ..

*

تا خود صبح چشم روی هم نزاشتم ، سعیده هم کنارم نشست و تا صبح گریه کرد و هق زد ، چشماش سرخ شده بود و رنگش پریده بود ..

فاطمه هم مثل ما بیدار بود ولی گریه نمیکرد ، به یه نقطه ی نامعلوم زل زده بود و غرق بود توی خیالاتش ..

با شنیدن صدای اذان ، از جام بلند شدم و بعد از گرفتن وضو نمازمو خوندم ، از ته قلبم برای داداش نادر دعا کردم …

از اتاق رفتم بیرون و سریع چایی دم کردم ، همه بیدار شده بودن ، سعیده بچه ها رو آماده کرد و برد مدرسه …

مادرم همونطوری که استکان ها رو میشست گفت : صبا تو هم بیا بریم .

با تعجب گفتم : کجا بیام ؟ فاطمه تنهاس ، باید یکم خونه رو تمیز کنم ، همه جا روگند برداشته !

با لحن گرفته ای گفت ‌: من تنهایی میترسم ، تو هم بیا من از اون زنیکه قمرتاج میترسم !

پوفی کشیدم و گفتم : چشم ، الان میرم حاظر میشم .

به سمت اتاق رفتم و لباسامو پوشیدم ، چادرمو کشیدم روی سرم و جلوی آینه ایستادم …

رنگم پریده بود و لاغر شده بودم ، لبای خشکیدم رو که دیدم ، بی اراده دستم به سمت رژ لب صورتی سعیده رفت و آروم روی لبام کشیدمش ـ ــ ــ

با شنیدن صدای مامانم ،سریع از اتاق رفتم بیرون و کفشامو پوشیدم ..

بابام و داداش حسین توی ماشین نشسته بودن ، بابام با دیدنم اخمی کرد و گفت : تو چرا اومدی ؟

سرمو انداختم پایین و لب باز نکرده بودم که مادرم گفت : من ازش خواستم بیاد…

بابام نفس عمیقی کشید و گفت : باشه ، فقط صبا اونجا زبون درازی نکن ، هر چی که گفتن تو هیچی نگو ، حتی اگه بهمون فوش دادن هیچی نگو ..

فعلا گوشت ما زیر دندونشونه ، مجبوریم هر چی که میگن قبول کنیم …

چشمی زیر لب گفتم و نگاهمو به بیرون دوختم..

وقتی رسیدیم داداش حسین ماشین رو توی کوچه شون نگهداشت ، حس بدی وجودمو پر کرد ..

اروم از ماشین پیاده شدم و همراه بقیه به سمت در خونشون رفتیم ..

بابام بعد از مکث طولانی ، چند تقه به در خونشون زد …

هنوز چند ثانیه نگذشته بود که پیمان درو باز کرد ..با دیدنمون اخمی کرد و خواست حرفی بزنه که بابام با لحن ملتمسی گفت : خواهش میکنم بزار یه بار دیگه تلاشمون رو بکنیم .

با خونسردی گفت: باشه ، ولی توصیه میکنم که اینکارو نکنید ، چون طبق معمول به هیچ نتیجه ای نمی رسید .

داداش حسین با لحن اروم و دوستانه ای گفت : لطفا بزارید بیایم داخل ، خواهش میکنم .

پیمان نگاهشو بینمون چرخوند و نگاهش روی من ثابت موند ، حس نا امنی کردم از نگاه دریده ش …

نمیدونم چیشد که یهو گفت : بیاید تو و از جلوی در کنار رفت !

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۲.۱۱.۱۸ ۲۱:۳۵]
#پارت۱۶۸

وقتی رفتیم داخل ،قمرتاج توی حیاط داشت لباس میشست ، با اخم از جاش بلند شد و داد زد : چرا گذاشتی بیان تو ؟

پیمان نگاهی بهش انداخت و گفت : حالا برای اخرین بار به حرفاشون گوش کن ـ

قمرتاج با چشمای گرد شده گفت : یه جوری حرف میزنی انگار که فقط من شاکی هستم !

پیمان نگاه کوتاهی به من انداخت و رو به بابام گفت : ما رضایت نمیدیم ، دیه هم قبول نمیکنیم .

مادرم با بغض گفت : بخدا قسم هر چقدر که پول بخواید جور میکنیم میدیم ، فقط به بچم رحم کنید !

قمرتاج با پوزخند گفت : حالا خوبه گدا و گشنه هستین و اینقدر ادعاتون میشه پول دیه بدید !

بابام با ملایمت گفت : من جورش میکنم ، هر چقدر که بگید ، شاید وضع مالیم خوب نباشه ، ولی اینقدر اعتبار دارم که چند برابر پول دیه رو جور کنم !

پیمان دستشو برد داخل جیبش و سیگاری رو در آورد و روشن کرد ، پک محکمی به سیگارش زد و دودشو فوت کرد به سمت ما و با صدای خشدارش گفت : پول نمیخوایم !

بابام مکثی کرد و گفت : پس چی میخواید ؟

قمرتاج داد زد : هیچییی فقط قصاص میخوایم !

پیمان دستشو به علامت سکوت جلوی مادرش گرفت و گفت : هیس ، تو حرف نزن!

قمرتاج با عصبانیت گفت : چرا حرف نزنم ؛ میخوای بخاطر پول از خون بابات بگذری؟

پیمان پک دیگه ای به سیگارش زد و رو به بابام گفت : فردا بهت زنگ میزنم ، باید تنها صحبت کنیم ، فقط خودم و خودت..

بابام متفکرانه بهش خیره شد و بعد از مکثی گفت : باشه ، هر وقت که بگی میام !

از خونشون زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم .مادرم با صدای متعجبی گفت : الان تکلیف چیه ؟ این پسره چی میخوا بگه ؟

داداش حسین ماشین رو روشن کرد و گفت : نگران نباش مامان ، احتمالاً میخواد بیشتر از پول دیه رو بگیره ، دیدین که پسره معتاده ، مگه میشه همچین آدمی از این همه پول بگذره !

مادرم نفسی از سر آسودگی کشید و گفت : الهی شکرت ، خدایا یعنی میشه همینو بخواد ؟ رو به بابام گفت : حاجی ، تو رو خدا فردا اگه هر مقدار پولی که گفت ؛ تو قبول کن ، هر جوری شده پول رو جور میکنیم .

بابام سری تکون داد و گفت : باشه ، فعلا بریم اینجا نباشیم بهتره …

داداش حسین حرکت کرد ، تا قزوین هیچ حرفی نزدم ، ذهنم درگیر بود ، حس خیلی خیلی بدی داشتم …

وقتی رسیدیم ، با بیحالی پیاده شدم و خودمو به اتاقم رسوندم ، فاطمه با امیدواری نگاهم کرد و گفت : چیشد صبا ؟

به سختی
لبخندی زدم و گفتم : گفتن فردا خبر میدن بهمون …

برق چشماش از شنیدن
نگ حرفم باعث شد لبخندم پر رنگتر بشه ، با صدای شادی گفت : یعنی ممکنه بخوان رضایت بدن ؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم : ایشالله …

متکامو از روی تخت برداشتم و انداختم روی زمین و همونجا دراز کشیدم …

سعیده سراسیمه پرید توی اتاق و گفت : صبا چیشد ؟ ترسیدم از مامان اینا چیزی بپرسم گفتم نکنه عصبی بشن ، بگو چیشد ؟

فاطمه حرفامو براش تکرار کرد و سعیده هم مثل خودش خوشحال شد و گفت : وای ، آخ جووون ، یعنی میخوان رضایت بدن ؟

چشمامو بستم و سعی کردم صداشونو نشنیده بگیرم و بخوابم ..

پلکهام که گرم شد ، اولین تصویری که اومد توی ذهنم تصویر میلاد بود …

کسی که مدت ها بود به فراموشی سپرده بودمش ، حتی برای عروسیش هم نتونستیم بریم ، روزی که دعوتمون کردن برای عروسیش ، تا صبح نخوابیدم و زیر پتوم هق هق کردم …

اما دیگه بعد از روز عروسیش با تموم وجودم داشتم سعی میکردم که فراموشش کنم .

اما نمیدونستم حکمت این که بعد از این همه مدت باز اومده توی ذهنم چیه !

چشمامو با کلافگی باز کردم و غلتی زدم و روسریمو کشیدم روی سرم …

اینقدر فکر و خیال کردم تا بالأخره خوابم برد …

نمیدونستم که این خواب آخرین خواب راحتمه !

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۲.۱۱.۱۸ ۲۱:۳۵]
#پارت۱۶۹

با شنیدن صدای امیر علی چشمامو باز کردم ، هوا تقریباً تاریک شده بود ، امیر علی با بغض گفت : عمه من گشنمه ، عزیز جون که همش گریه میکنه ، عمه هم با عمو علیرضا رفته بیرون .تازه بهاره و هانیه هم مثل من گرسنشونه !

سریع توی جام نیم خیز شدم و گفتم : الهی قربونت برم ، ببخشید ببخشید عزیزم چشم همین الان یه غذای خوشمزه براتون درست میکنم …

نگاهی به تخت انداختم ، فاطمه خوابیده بود آروم همراه امیر علی از اتاق خارج شدیم..

عذاب وجدان گرفته بودم که از بچه ها غافل شده بودم …یه بسته گوشت چرخ کرده در آوردم و گذاشتم یخش باز بشه …

چند تا پیاز رنده کردم ، امیر علی روی پنجه ی پاش بلند شد و گفت : عمه شام چی داریم ؟

با مهربونی گفتم : اممم دارم براتون کباب تابه ای درست میکنم ، قول میدم انگشتای دستت هم باهاش بخوری!

خنده ای کرد و گفت : مامان هم وقتی حالش خوب بود همیشه برامون درست میکرد ، کاش دوباره حالش خوب بشه ، دلم برای دست پختش تنگ شده !

لحن مظلومانش دلمو به درد آورد و گفتم : ایشالله خوب میشه پسر گل ، برو بهاره و هانیه رو صدا کن بیان ، با همدیگه غذا درست کنیم .

چشمی گفت و از آشپزخونه رفت بیرون ، آهی کشیدم و گوشت رو با پیاز مخلوط کردم و ادویه هم زدم…

بعد یه ساعت که غذا حاظر شد ‌، شام فاطمه و بچه ها رو دادم …

اما هر کاری کردم مامانم چیزی نخورد ، بابام تقریبا آخر شب بود که برگشت ، خیلی خسته به نظر میومد ، کنارش نشستم و گفتم : بابا شام بیارم ؟

سری تکون داد و گفت : میل ندارم ، سعیده کجاس؟

لبامو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین ، جرعت نداشتم که بگم هنوز برنگشته خونه …

با لحن محکم و کمی عصبی گفت : جواب منو بده ، سعیده کجاس ؟ هنوز نیومده نه ؟

سری تکون دادم و گفتم : نه ..

عصبی داد زد : مگه این دختره پدر و مادر نداره ، به چه حقی تا این موقع شب بیرون میمونه ؟

پوفی کشید و همونجا دراز کشید و لب زد : بعداً حسابشو میرسم ، الان باید زودتر بخوابم فردا باید برم کرج!

سریع گفتم : بهتون زنگ زدن ؟

لب زد : آره پیمان زنگ زد گفت فردا برم کرج میخواد باهام حرف بزنه .

*********

نگاهی به ساعت انداختم ، ۴ بعد از ظهر بود ولی هنوز بابام نیومده بود ..

همه ی خواهر و برادرام اومده بودن اینجا و همگی منتظر بودیم بابام بیاد و خبر از رضایتشون بده …

آبجی نرگس رو به مادرم گفت : مامان جان اینقدر بی تابی نکن ، من مطمعنم خبرای خوبی تو راهه !

دلشوره ی بدی داشتم ، مادرم نگاهش که بهم افتاد با ترس گفت :چته تو ، چرا اینجوری شدی؟

نگاه بقیه هم به سمتم کشیده شد و آبجی سمیه گفت : وای صبا تو داروهاتو خوردی اصلا؟

لب زدم : آره خوردم چطور مگه؟

با شنیدن صدای زنگ در ، سکوت بینمون حکم فرما شد ولی زیاد طول نکشید که سهیلا با عجله به سمت حیاط دوید و گفت : من باز میکنم باباس!

بعد از چند ثانیه بابام و سهیلا اومدن داخل …

نگاهم میخ صورت بابام شد ، صورتش سرخ بود و چشماش دو تا کاسه ی خون …

همگی بهش سلام کردیم ، بدون اینکه جواب بده خودشو به گوشه ی دیوار رسوند و نشست ـ.

توی عمرم اولین باری بود که میدیدم بابام جواب سلام کسی رو نمیده!

مادرم با استرس گفت : چیشد حاجی ، حرف بزن ، نصف عمر شدم …

آبجی نرگس دستشو گذاشت روی پای بابام و با صدایی که آماده ی گریه بود گفت : بابا جان تو رو خدا حرف بزن …

سهیلا با گریه گفت : رضایت ندادن بابا ؟

‌بابام نگاهشو از اون نقطه ی نامعلومی که بهش خیره بود گرفت و گفت : برای رضایت دادن شرط دارن …

مامانم با عجله گفت :چه شرطی ؟ پول بیشتری میخوان ؟

بابام آب دهنشو قورت داد و گفت : نه ، پول نمیخوان ..

همشون جا خوردن و علیرضا زودتر از بقیه به خودش اومد و گفت : پس چی میخوان ؟

نگاه بابام میخ چشمام شد ، نگاهش حرف داشت ، درد داشت ، غم داشت …

قلبم تند تند میزد و بدون اینکه حتی پلک بزنم خیره ی بابام بودم …

مامانم با زجه گفت : تو رو به خدا بگو چی میخوان ، چرا حرف نمیزنی …

بابام چشماشو بست و با صدای تحلیل رفته ای گفت : شرط رضایتشون ، اینه که صبا زن پیمان بشه …

بــ๋͜ـ❀๋͜ـآ๋͜دصــ❀͜ــ❀๋͜ـ๋͜ـبا, [۲۳.۱۱.۱۸ ۲۲:۴۵]
#پارت۱۷۰

نفسم بالا نمیومد …

مادرم هین بلندی کشید و با تپه تپه گفت : چی..چی؟

نگاهم هنوز میخ چشمای بابام بود ، از سکوت سنگین خونه میتونستم بفهمم که همشون شوکه شدن ..

صدای مادرم دوباره سوحان روح خستم شد …

_یعنی …یعنی
..بغض نزاشت حرفشو کامل کنه و بلند زد زیر گریه ..

نگاهمو از بابام گرفتم و همونجا روی زمین نشستم و زل زدم به دیوار رو به روم ، چی داشتم که بگم ؟ اصلا مگه میشد حرفی زد ؟

آبجی نرگس با صدای نگرانی گفت : غلط کردن به گور باباشون خندیدن ، رو به مادرم ادامه داد : مامان یه وقت نبینم قبول کنید ها ، نزارید این اتفاق بیوفته ها ..

مادرم با صدای تحلیل رفته ای گفت : مع…معلومه که ..معلومه که نمیزارم ، مگه عقلمو از دست دادم …مگه…

زبون توی دهنش نمیچرخید تا حرفشو کامل کنه ..

داداش حسین ، چنگی به موهاش زد و زیر لب گفت : از اول هم میدونستم اینا حرومزاده هستن ..

مهدی با خشم غرید : مرتیکه لاشی چه فکری با خودش کرده ، مگه خریم که قبول کنیم ..

ته لحن همشون یه جور دودلی بود ، یه جوری بود که انگار خودشون هم به حرفایی که میزدن مطمعن نبودن ..

آبجی سمیه با گریه گفت : خدا لعنتشون کنه ، این دیگه چه شرطیه ..

سعیده با حرص گفت : بابا ، شما بهشون چی گفتین ؟

مادرم با عصبانیت گفت : این دیگه پرسیدن داره ؟ خب معلومه که قبول نکرده …

صدای بابام که به گوشم رسید ، نفس توی سینم حبس شد …

_یه طرف دخترمه ، یه طرف جون پسرمه ، اگه شرطشون رو قبول نکنیم نادر اعدام میشه ، بچه هاش بی پدر میشن ..

داداش حسین با حیرت گفت : چی میگی حاجی ؟ مرد مؤمن اونا میخوان صبا خون بس بشه ، میفهمین یعنی چی ؟

خنده ی عصبی کرد و ادامه داد : یعنی باید قید بچتو بزنی ، یعنی باید بدیش دست اون معتاد بی سر و پا …

بابام نگاهشو بهم دوخت و گفت : ببین صبا ، هر جوری که تو تصمیم بگیری همون کارو میکنیم …اون پسر فقط و فقط در صورتی رضایت میده که تو زنش بشی ..

آبجی سمیه گفت : ‌صبا چی داره که بگه ؟ اگه صبا هم قبول کنه ما نمیزاریم ..

بابام ناگهان داد بلندی زد و گفت : ببند دهنتو هیچ میفهمی که چی داری میگی ؟اصلا حالیته که برادرت تا شش روز دیگه اعدام میشه ؟ حالیته که سه تا بچه قراره یتیم بشن ؟ حالیته یه زن جوون میخواد بیوه بشه ؟

جا خوردم از این لحن بابام از این رفتارش …

همهمه ای که بینشون افتاد رو نادیده گرفتم و از جام بلند شدم ، حتی یه لحظه هم تحمل اون فضا رو نداشتم …

به سمت حیاط رفتم و بدون توجه به صدای سعیده که همش میگفت صبا کجا میری ، خودمو به حیاط رسوندم ..

نفسم گرفته بود ، چشمام نمیدید ، نفس عمیقی به سختی کشیدم و به سمت زیر زمین رفتم ..

فقط میخواستم تنها باشم ، در زیر زمین رو باز کردم و بدون اینکه برق رو ، روشن کنم رفتم داخل …

اشکام راه خودشون رو پیدا کردن و هق هقم اوج گرفت ، زانوهامو بغل کردم و های های گریه کردم …

خدایا الان باید چیکار میکردم ، هنوز باورم نشده بود که پیمان همچین شرطی گذاشته باشه ..

از حال و روزم هر چی بگم بازم کم گفتم ، بماند که چقدر گریه کردم ، بماند که چقدر غصه خوردم ، بماند…

نمیدونم چند ساعت بود که توی زیر مین خودمو حبس کرده بودم ، توی هر ثانیه از فکرام حتی یه لحظه چهره ی داداش نادر و بچه هاش از ذهنم کنار نمیرفت ..

فکر اینکه اعدام میشد و بچه هاش درد بی پدری رو میکشین داغونم میکرد ..

هنوز داشتم با خودم کلنجار میرفتم ، با صدای پدرم سریع از جام بلند شدم و در زیرزمین رو که قفل کرده بودم رو باز کردم …

بابام با چهره ی شکسته ای بهم خیره شد و لب زد : چقدر دیگه میخوای تنها باشی ؟ بسه دیگه ، بیا بیرون همه نگرانتن …

با صدای خشداری گفتم ‌: چشم شما برید منم الان میام ..

رفتم توی حیاط در زیر زمین رو دوباره بستم و رفتم داخل ، همشون نشسته بودن با دیدن من حرفشونو قطع کردن و بهم زل زدن …

مادرم زودتر از همه گفت : بیا اینجا دخترم ، غصه نخور ما نمیزاریم این اتفاق بیوفته ..

آب دهنمو قورت دادم و با صدایی که به شدت گرفته بود گفتم : من ..من …نفس کشیدن برام سخت شده بود ولی به سختی زبون توی دهنم چرخوندم و ادامه دادم : من قبول میکنم ..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن