دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان شاهزاده خون پارت۷

رمان شاهزاده خون

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان شاهزاده خون از ابتدای صفحه بر روی قسمت بعد و یا قبل کلیک کنید و یا از اینجا وارد شوید

نمیدانست آنشب بین آلارین و تائوس چه گذشته ولی میدید که تائوس با وجود خستگی نمیخوابد و این نشان میداد افکارش درگیر است. تردید داشت که چطور در صحبت را باز کندو فضای امنی برای راحت بودن به تائوس بدهد، بوسه‌ی سبکی بر پیشانی او زدو آهسته گفت:
کرالن–..خوابت نمیبره؟
تائوس پاسخی نداد. کرالن میدانست تردید او برای چیست و از همین رو بالحنی صمیمی و مطمئن گفت:
کرالن– گرچه سعی میکنی ازم پنهون کنی ولی تموم روز اینجوری بودی.. از وقتی ساملینو دیدی
تائوس چیزی نگفت و فقط بیشتر در گریبان او فرو رفت، کرالن نوارهای بلند موهای او را باآرامش از روی شانه بسمت چپ هدایت کردو درهمین حین گفت:
کرالن–..چی شده عزیزم.. چرا باهام حرف نمیزنی؟
بلاخره آنموقع بود که تائوس خودش را راضی کرد حرف بزندو باصدایی ضعیف گفت:
تائوس– ..من شوهر افتضاحی‌یم
کرالن پیشانی او را باحالتی آرامش بخش بوسید زمزمه کرد:
کرالن– نیستی.. تو همه چیزه منی
تائوس نفسش را مأیوسانه بیرون دادو سکوت کرد. پیدا بود که هم فکرش درگیر آلارین است و هم بخاطر کرالن عذاب وجدان دارد. قطعا گمان میکرد بی‌انصافی‌ست که درباره‌ی همسر دومش با کرالن حرف بزندو احساسات او را بیشتر از این جریحه‌دار کند
کرالن– منو تو قبل از اینکه ازدواج کنیم یه عمری باهم رفیق بودیم.. هنوزم هستیم
دستش را بر صورت او گذاشت و درحالی که نوازشش میکرد ادامه داد:
کرالن– تو هیچ وقت بهم سخت نگرفتی، منم بهت سخت نمیگریم.. چه قبل از ازدواج، چه بعدش.. همیشه برام صبور بودی.. منم میتونم صبور باشم
هرچه میگفت از ته دل بود، میخواست به تائوس بگوید اگر احساسی به آلارین دارد نباید این را از ترس واکنش منفی کرالن پنهان کندو درگیر و سردرگم در خود منزوی شود. آنها ازدواج‌ کرده بودند که همیشه پشتیبان یکدیگر باشند، کرالن به او قول داده بود همیشه و درهر شرایطی او را درک کند و دوست بدارد
کرالن– هنوزم نمیخوای حرف بزنی؟ برات غریبه شدم؟
تائوس مأیوسانه نفسش را بیرون دادو آرام از روی کرالن کنار رفت، چندان از او فاصله نگرفت، کرالن را باخود به پهلو چرخاند تا با هم رو در شوندو به چشمان یکدیگر بنگرند. آنموقع بود که کرالن به وضوح اندوه و تردید را درچشمان تائوس دید، چند لحظه‌ای همانطور درسکوت به کرالن نگریست و سپس با لحنی آمیخته به دلخوری و پشیمانی زمزمه کرد:
تائوس–..چرا منو فرستادی پیشش آلن؟.. با خودت نگفتی.. اینکارا وابستگی میاره؟
کرالن– اینو قبلش به آلارین گفتم.. اینکه ممکنه براش سخت‌تر بشه
تائوس– من چی آلن؟.. منم آدمم..
سکوت! نگاهش به نگاه تائوس گره خوردو نوسان مأیوس کننده‌ای در سینه‌اش حس کرد. همانطور که فکرش را میکرد، این هم آغوشی قلب تائوس را لرزانده بود! نگاه خیره‌ی کرالن بر او سنگینی کردو زیرلب گفت:
تائوس–.. گفتی میتونم حرف بزنم..
نمیخواست تائوس را از صادق بودن پشیمان کند، برایش مهم بود که در قلب او چه میگذرد. دستش را پیش برد و آرام بر صورت او گذاشت، با گوشه‌ی انگشتش گونه‌ی او را نوازش دادو بالحنی که مثل قبل صمیمی و مطمئن بود گفت:
کرالن– میدونستم که ممکنه دلت بلرزه..ولی من تنها کسی نیستم که باید تصمیم بگیرم. آلارین مادر بچه‌هاته.. چه بخوام چه نخوام دیگه بخشی از زندگی ما شده.. باید فرصت داشته باشی که یه تصمیم قاطع بگیری
تائوس همانطور درسکوت به چشمان او نگریست و به حرفش گوش داد، انگار باخود کلنجار می رفت که میتواند راحت حرف بزند یانه، از حالت نگاهش کاملا پیدا بود که یک سنگ صبور میخواهد و از طرفی نگران است که با حرفهایش اعتماد کرالن را از دست بدهد. بااینحال بلاخره پس از مکثی طولانی لب زدو باصدایی آرام گفت:
تائوس–..اون داغ بود.. خوشبو.. و صداش.. صداش یجوریی قلبمو قلقلک میداد.. وقتی بغلم میکرد و خودشو بهم فشار میداد.. خیلی مهربون بود.. من کاملا حس میکردم که چقدر دلتنگه.. چقدر..
ادامه نداد، جمله‌اش را فروخورد و سکوت کرد. نگاهش همانطور با تردید به کرالن دوخته شده بود، احتمالاً کم کم از اینکه این حرف ها را زده پشیمان میشد. کاملا پیدا بود که خودش هم از این وضع راضی نیست، از طرفی وجدانش ناآرام بود و از طرف دیگر نمیتوانست احساسات خود را انکار کند. کرالن که هنوز دستش روی گونه‌ی او بودو به چشمانش می نگریست بالحنی اطمینان بخش گفت:
کرالن– اشکالی نداره تائوس.. هرچی بگی من گوش میدم.. اینکه ازدواج کردیم نباید رفاقت و صمیمت بین مارو از بین ببره.. من فقط ازت میخوام صادق باشی
تائوس دست او را لمس کردو بیشتر بسمت صورت خود سوق داد، آن را جوری به چهره‌ی خود فشرد انگار میخواست خودش را از شرم نگاه کرالن پنهان کند. دلش طاقت دیدن تائوس را در این حالت معذب نداشت، میدانست که او هیچ وقت نمیخواسته به کرالن لطمه‌ای بزندو هرآنچه رخ میداد دیگر از کنترل خارج بود. خودش را کمی بسوی تائوس مایل کرد تا درآغوشش بگیردو او نیز بلافاصله خود را بسمت کرالن پیش بردو صورت خود را به سینه‌اش فشرد
کرالن– من خودم فرستادمت پیشش.. میدونستم که ممکنه احساس وابستگی کنی.. به هرحال.. تورو هیچ وقت نمیشه از این چیزا سیر کرد..
کمی شوخی چاشنی لحن خود کرد تا فضا کمی برای تائوس راحت شود. لحظاتی موهای او را نوازش دادو بعد دوباره کم کم فاصله گرفت تا صورتش را ببیند. مردها هرچقدر هم قوی و مستحکم، گاهی مثل یک کودک محبت و توجه میخواستند!
تائوس– ..چجوری تونستی خودتو راضی کمی که امشب با اون باشم؟
کرالن برای لحظاتی به فکر فرو رفت، خودش هم جواب قاطعی برای این سوال نداشت!
کرالن– به این فکر کردم که.. آلارینو دوست دارم.. و بدن تو.. اون قدر اینو میدونه.. اون میدونه تو چقدر برام عزیزی.. اونجوری که لایقته رفتار میکنه.. و تو..
پیش از اینکه کلماتی برای کامل کردن جمله‌اش بیابد تائوس با لحنی آمیخته به تردید و بی‌صبری گفت:
تائوس– نمیتونی.. برای همیشه اینجوری فکر کنی؟..
یکبار دیگر سکوت سنگینی ایجاد شدو کرالن به چشمان تائوس خیره ماند. او اصلا با گستاخی حرف نمیزد و حتی نگاهش هنوز رگه‌هایی از شرم در خود داشت ولی حالا که مسائل مهمی مطرح شده بود میخواست حرفش را بزندو امیدوار بود کرالن همانطور صبور باقی بماند
تائوس–..نمیتونی اجازه بدی.. اونو پیش خودم نگه دارم؟..
قلبش تکان خورد! مار سردی در سینه‌اش پیچ و تاب خوردو مطمئن بود رنگش کم کمی پریده است. این نمیتوانست نتیجه‌ی یک شب هم‌آغوشی باشد. همانطور که کرالن فکرش را میکرد، این تردید همیشه در درون تائوس وجود داشت و تفاوتش این بود که اکنون شرایط را برای مطرح کردنش مناسب میدید
کرالن– لازم نبود اینهمه وقت انکار کنی که دوسش داری..
دیگر نتوانست نگاه خیره‌ی کرالن را تحمل کند، به پشت خوابید و دستی بر صورت خود کشید. پلکهایش را برهم فشردو با لحنی که هزاران اما و اگر درخود داشت گفت:
تائوس– من فقط.. من نمیدونم چجوری باید راضی بشم برای دومین بار قلبشو بشکنم.. از طرفی.. قلب تورو هم نباید بشکنم.. چرا نمیتونی آلن؟.. این همش بستگی به تو داره..
کرالن– تو میتونی؟
این را درحالی گفت که نگاهش بر نیمرخ تائوس بود
کرالن– تو میتونی منو با کسی شریک بشی؟
درفاصله‌ی کوتاهی صورت تائوس باحالتی که انگار چیز چندش‌آوری شنیده درهم رفت و بالحنی سرزنشگرانه گفت:
تائوس– آلن این حرفو نزن!..
کرالن بلافاصله بالحنی حق به جانب گفت– میخوام درک کنی!
تائوس بدون اینکه ذره‌ای از موضع خود عقب نشینی کند گفت:
تائوس– این فرق داره.. مردا با زنا فرق دارن!
کرالن– این درباره‌ی قلب آدماست چه ربطی به زن و مرد بودن داره؟!
تائوس با حالتی آمیخته به کلافگی به آرنج خود تکیه زدو سر جایش نشست. آشفتگی درحرکاتش پیدا بود، هردویشان از اینکه نمیتوانستند منظورشان را درست به دیگری بفهمانند عصبی بودند
تائوس– نه! تو.. تو چیزه عزیزتری هستی.. نمیتونی برای دونفر باشی.. چیزای باارزش دور از دسترسن..
بخودش آمدو دید او هم سر جایش نشسته و به تائوس می نگرد، جملات تائوس برایش غریبه نبود، کرالن هم فکر میکرد شوهرش برایش عزیزتر از آن است که اجازه دهد کس دیگری هم از او بهره‌مند شود!
کم کم داشت بغض میکرد و نمیدانست چقدر دیگر میتواند صبور باشد
کرالن– تائوس منم همین حسو نسبت به تو دارم!
تائوس به چشمان بی‌صبرو قرار او نگریست و گفت:
تائوس– ولی تو امشب تونستی راضی بشی، درصورتی که من ابداً حتی یه لحظه هم نمیتونم تورو با مرد دیگه‌ای تنها بذارم، انگار همچین چیزی تورو کثیف میکنه و دیگه هیچ وقت نمیتونی مثل قبل باشی! حتی نمیخوام فکرشم بکنم!.. این نشون میده یه فرقی هست.. یه چیزی هست.. من نمیدونم..
باره دیگر چیزی در درونش تکان خورد. او میدانست، کرالن میدانست حتی در تصورات هم نمی گنجد که تائوس بتواند او را حتی لحظه‌ای به مرد دیگری بدهد درصورتیکه خودش توانسته بود، چه سخت چه آسان کرالن توانسته بود خود را قانع کند که تائوس شبی را با الارین بگذراند و این نشان میداد واقعا فرقی وجود دارد!
تائوس– ..بگو من برای تو همچین حسی ایجاد کردم؟ کثیف شدم؟ دیگه حس قبلو بهم نداری؟ نقصی بهم وارد شده؟.. بهم بگو اگه واقعا اینجوریه
چشمان سیاه نافذش را به کرالن دوخته بود، موهایش از روی شانه‌های ورزیده اش رها بود و کرالن انگار همه‌ی زندگی خود را در قالب یک مرد پیش رویش میدید. گرچه حرفهایش داشت قلب او را می شکست، گرچه هم‌آغوش شدنش با آلارین رنج‌آور بود، گرچه از دستش خشمگین بود ولی تائوس در نگاه او هنوز قابل اتکاترین و قدرتمندترین و کامل‌ترین مرد دنیا بنظر می رسیدو دقیقا به همین دلیل کرالن نمیخواست به هیچ ترتیبی او را از دست بدهد! دقیقا به همین دلیل برای داشتنش اینقدر حریص بود، چراکه در تائوس هیچ نقصی نمی یافت!
لب زدو درپاسخ به تائوس با صدایی خفه گفت–..نه..
مکث کوتاهی شکل گرفت و سپس تائوس با لحنی آمیخته به یأس زمزمه کرد– پس چرا نمیتونی با آلارین کنار بیای؟
تائوس همانطور به او می نگریست و منتظر پاسخ بود، احساس میکرد تمام آسمان روی سینه‌اش سنگینی میکند! اشک به چشمانش دوید و چانه‌اش لرزید، صورتش را بین دستانش پنهان کردو درحالی که مأیوس و بی‌رمق بر تشک رها میشد تا دیگر صورت تائوس را درحالی که برای داشتن آلارین اصرار میکرد نبیند به گریه افتاد
کرالن–..اذیتم نکن.. چرا اینقدر اذیتم میکنی تائوس..
علیرغم آن همه تلاش عاقبت خودش را باخت و نتوانست نسبت به حرف‌های تائوس شکیبا بماند. دستانش را مقابل صورتش میفشردو اشکهایش روان بود، دلیل سکوت سنگین تائوس را میدانست. گریه‌ی ناگهانی‌اش او را هم غافلگیر کرده بود، کرالن تمام شب به او اصرار کرده بود که راحت باشد و حرف دلش را بزند ولی اکنون..
تائوس— ..آلن..
دسته‌ای از موهای لَخت پشت دستانش ریخت و فهمید که تائوس بسویش خم شده
تائوس– خدایا چت شد..آلن خواهش میکنم.. من..من فقط فکر کردم میتونم درباره‌ش حرف بزنم..
مچ کرالن را گرفت و سعی کرد دستش را کنار بزند تا بتواند صورتش را ببیند، او نیز درحالی که میکوشید در حین گریه جملاتش را بیان کند گفت:
کرالن– صبرکن.. یه لحظه راحتم بذار.. میخوام فکر کنم..
تائوس او را رها نکردو سماجت ورزید– به چی؟؟
کرالن–..همه چیز!..
تائوس‌– نه!
اینبار به ممانعت کرالن توجه نکردو دست او را از صورتش کنار زد
تائوس–..فکر نکن
نگاهش را به چشمان اشک‌آلود کرالن دوخت و گفت:
تائوس–..فکر نکن!.. به هیچی فکر نکن.. دوباره عصبی میشی و میخوای ترکم کنی.. خدایا چرا اینارو بهت گفتم..
پس از بیان جمله‌ی آخر پلکهایش را با یأس برهم گذاشت، نادم و پشمان از کرالن فاصله گرفت روی تشک به پشت رها شد
کرالن– برات مهمه؟ مهمه ترکت کنم؟ تو اونو دوست داری!..
تائوس نفسش را مأیوسانه بیرون دادو گفت:
تائوس–معلومه که مهمه.. من بدون تو چیکار کنم..
دستش را در ریشه‌ی موهای خود فرو بردو درحالی که نگاهش به سقف چادر بود با لحنی آمیخته به حرص گفت
کرالن– آخه چجوری ممکنه آدم بتونه دونفرو باهم بخواد؟!
ابتدا پاسخی به کرالن نداد. پیدا بود که بخاطر گفتن حقیقت پشیمان شده! نفس عمیقی کشید تا از آشفتگی و کلافگی خود کم کند و سپس درحالی که نگاهش به سقف چادر بود گفت:
تائوس– تو از زاویه‌ی یه زن منو قضاوت میکنی.. گفتم که یچیزایی فرق داره..من عاشقتم آلن.. قسم میخورم که هستم!.. ولی میتونم آلارینو هم دوست داشته باشم.. فقط میخواستم اینو رک بهت بگم، قصدم این نبود که دلتو بشکنم.. فکر کردم برات قابل درکه.. خودت اصرار کردی راحت باشم و حرف بزنم!
داشت با خودش کلنجار میرفت، به دنبال راهی بود که این را برای خود توجیه کند، اینکه میشود دو نفر را همزمان دوست داشت، مثلا او اگر میتوانست هم تائوس و هم مرد دیگری را بخواهد، هردو را ببوسد، درآغوش هردو برهنه شود… ولی این چطور ممکن بود؟ حتی تصورش او را از خود بیزار میکرد!
کرالن– ..دارم سعی میکنم خودمو جات بذارم.. چجوری ممکنه بتونم هم تورو هم یکی دیگه رو بخوام.. ولی هرچی فکر میکنم..
تائوس که تاکنون مأیوسانه به سقف چادر زل زده بود باره‌ دیگر صورتش از انزجار درهم رفت و به کرالن نگریست:
تائوس– چی؟!..
بسوی کرالن چرخید و درحالی که نگاهش آمیخته به عصبانیت و سرزنش بود گفت:
تائوس– به این چیزا فکر نکن.. چیکار میکنی؟ به مردای دیگه فکر نکن!..
این دیگر چه موجودی بود!؟ اخم‌های کرالن هم درهم رفت و بالحنی تند گفت:
کرالن– خدایا! من حتی فکر یه مرد دیگه رو هم نکنم اونوقت تو میتونی دوتا زن داشته باشی؟؟
تائوس برای دومین بار سرجایش نشست، نفسش تندو خشمگین بود، آشفته و کلافه دستی روی موهای خود کشیدو گفت:
تائوس– باشه آلن غلط کردم! غلط کردم!.. بس کن دیگه! همین فردا رسماً ازش جدا میشم و دیگه هیچ حرفی درباره‌ش نمیزنم.. به شرافتم قسم!..
کرالن– قلبت چی؟ درباره‌ی قلبتم میتونی قسم بخوری؟؟
نگاهشان برای لحظه‌ای بهم گره خوردو سپس تائوس درحالی که از جا برمیخاست زیرلب گفت– لعنت به من.. لعنت به من که باورم شد میتونم باهات حرف بزنم
با قدم‌هایی محکم و سریع از طول چادر گذشت، لبه را به کناری پرت کردو سپس خارج شد. بلافاصله پس از خروجش فوجی از پشیمانی برسر کرالن آوار شد! بخیالش آنشب میخواست احساسات را کنار بگذارد و با عقل و درک پیش برود! بازهم تائوس را از خودش فراری داد، باز هم بداخلاقی کرد، تائوس را از آمدنش پشیمان کرد! وقتی نمیتوانست دربرابر احساسات شوهرش صبور باشد تعجبی نداشت که او جذب زن آرام و مهربانی چون آلارین شود. کرالن بجای اینکه نقاط قوت خود را به تائوس نشان دهد مدام او را فراری میدادو با دست خودش کاری میکرد که آرامش آلارین بیشتر بچشم او بیاید
کرالن– چیکار کردی آلن.. چیکار کردی احمق!..
انگشتانش را در ریشه‌ی موهایش فرو بردو پلکهایش را برهم فشرد
کرالن–..اون فقط میخواست باهات صادق باشه..مگه خودت همینو نمیخواستی؟؟..
چند ضربه‌ی پیاپی به پیشانی خود زدو به پهلو چرخید، جداً داشت از دست خودش حرص و جوش میخورد! او خودش آلارین را برای تائوس انتخاب کرد، پس از تولد فرزندان تائوس حتی نخواسته بود یک ساعت با آلارین تنها بماند و بازهم این کرالن بود که او را برای نزدیکی تشویق کرد، اگر هم تائوس احساسی به آلارین داشت تمام مدت کوشیده بود آن را در درون خود خفه کند و درواقع این خود کرالن بود که باعث شد تائوس به احساسات خفه شده‌ی خود پروبال دهد. گرچه این حقیقت که شوهرش زن دیگری را دوست داشت بسیار تلخ و سنگین بود ولی راه مواجهه با این شرایط قطعاً تندی و جنگ و جدل نبود چه بسا که کرالن با وجود تمام پیشامد‌های اخیر هنوز مطمئن بود تائوس واقعا عاشقش است!
هیچ فکر و ایده‌ای برای حرف زدن با تائوس نداشت ولی بلاخره تردید را کنار گذشت و از جا برخاست. تائوس آنقدر محکم لبه‌ی چادر را کنار زده بود که هنوز نامرتب بود و باد از آن به داخل می وزید. پس از خروج‌، به محض اینه دوقدم برداشت آلارین را دید که جلوی چادر خودش ایستاده و به آنسو می نگرد، با دیدن کرالن چند لحظه‌ای این پا و آن‌پا کردو سپس بسمتش آمد. نور مهتاب روی موهای سیاهش که حالا کمی آشفته بود برق می انداخت و چشمانش نگران بود، مقابل کرالن ایستادو با لحنی معذب گفت:
الارین– ..اتفاقی افتاده؟..
با دیدن الارین افکار کرالن ناخوداگاه حول هم‌آغوشی تائوس با او می چرخید. اکنون همان لباس ساده را به تن داشت ولی ساعتی پیش بدن ظریف گرمش را برای شوهر او برهنه کرده بود..
آلارین–..میدونستم که پیشم نمیمونه.. وقتی بیدار شدمو دیدم کنارم نیست تعجب نکردم..
نگاهش را از آلارین گرفت و به اطراف نگریست، نمیدانست تائوس کجا رفته. احتمالا باید کنار رودخانه یا سر مزار پدرش میبود
کرالن– ندیدی کدوم طرف رفت؟
آلارین–..سمته..رودخونه..عصبی بود!..
گرمایی را حول دست راستش حس کرد، دوباره بسوی آلارین چرخید و دید او کمی نزدیکتر شده و دستش را با هردو دست گرفته، چشمان درشتش باحالتی مضطربانه به کرالن دوخته شده بودند:
آلارین– بخاطر امشب دعوا کردین؟..چون پیش من بود؟..مگه.. آخه مگه شما خودتون راضی نبودین؟..
این را گفت و چانه‌ی ظریفش لرزید، اشکهای شفافی از روی گونه‌اش روان شدو چهره‌ی او هم درست مثل تائوس پشت سایه‌ی غلیظی از پشیمانی رنگ باخت. کرالن خوشی موقت آنشب را به کام هردوی آنها زهر کرده بود و حالا که به صورت معصوم آلارین می نگریست از خود می پرسید آیا واقعا حق داشته اینطور رفتار کند؟
آلارین– ..خاک برسرم.. خودم که زندگی نمیکنم.. دارم.. دارم زندگی شمارو هم خراب میکنم..
با شدیدتر شدن گریه‌اش دستانش را بالا آوردو صورت خود را پوشاند. قبلا هیچ وقت اینطور نگریسته بود، هیچ وقت اینطور اعتراف نکرده بود که زندگی‌اش درواقع زندگی نیست. تماشایش بغض فرو خورده‌ی کرالن را دوباره سنگین کرد، چرا نمی توانست از او متنفر باشد؟ بلاخره پس از این همه وقت خودداری تردید را کنار گذاشت، بازوانش را دور آلارین فرستاد و او را درآغوش گرفت. قلب شکسته و نوسان سینه‌ی رنجور او را درآغوش خود حس میکرد، برموهای نرم پرپشتش دست کشید و زمزمه کرد:
کرالن– تقصیر تو نیست.. من خودم این وضعو درست کردم.. خواهش میکنم گریه نکن..
صدای چرخیدن چرخ‌های کالسکه او را بخودش اورد، ابتدا فکر کرد اشتباه شنیده ولی چند لحظه بعد کالسکه‌‌ی سفید اشرافی که متعلق به قصر سلطنتی بود از چمنزار گذشت و نزدیک محل برپایی چادرها توقف کرد. بازوانش از دور آلارین شل شد و درحالی که نگاهش به کالسکه‌ران بود بسویش قدم برداشت. این ساعت از بامداد اینجا چکار میکرد؟!
کالسکه‌ران– شاهزاده کرالن؟..شما اینجایید؟..
این را با صدایی نسبتاً بلند گفت و نگاهش را مضطربانه به اطراف می چرخاند
کرالن– چه خبره؟ چیکار داری؟
هنوز بیست قدم از کالسکه‌ران فاصله داشت ولی اکنون میتوانستند بدون نیاز به فریاد زدن باهم صحبت کنند
کالسکه‌ران– سرورم پادشاه بشدت بیمارن. دستور دادن شمارو سریعتر ببرم پیششون
لحظه‌ای مکث کردو درسکوت به کالسکه ران خیره ماند. کرالن بیشتر از یکسال بود که به قصر نرفته و پادشاه هم کوچکترین سراغی از او نگرفته بود، حالا این بیماری ناگهانی چه بود که باعث میشد او به یاد کرالن بیفتد؟
کرالن– خود پادشاه منو احضار کرده؟ یا اینکه دستور ملکه ماندا بوده؟
کالسکه‌ران قدم دیگری پیش امد تا در تاریکی شب بتواند کرالن را بهتر ببیند و سپس گفت– پیشکار ارشد گفتن دستور مستقیم پادشاه بوده سرورم
تائوس– آلن؟ چه خبره؟
به پشت چرخید و تائوس را دید که نگاه پرسشگرانه‌اش را به کالسکه‌ران دوخته و پیش می آید. قدمی به عقب برداشت و به تائوس نزدیک شد
کرالن– میگه پادشاه مریض شده و منو احضار کرده..
تائوس نگاهش را از کالسکه‌ران گرفت و به چشمان سردرگم کرالن نگریست.
کرالن– آخه اون با من چیکار داره.. آخرین بار جوری بیرونم کرد که انگار یه تیکه آشغالم..
تائوس بازوی کرالن را کمی فشردو سپس رو به کالسکه‌ران گفت– با خودت حکم داری؟
کالسه‌ران درحالی که دنبال چیزی در جیب کتش میگشت گفت– ..بله سرورم
تائوس از مقابل کرالن گذشت و همانطور که بسمت کالسکه‌ران می رفت گفت:
تائوس– برو لباستو عوض کن آلن، کت منو هم بیار
هیچ وقت نمیشد فهمید در سر پادشاه گُردن چه میگذرد، البته تائوس همراه او بودو پشتش را محکم میکرد ولی وقتی به چادرش برگشت و شروع کرد به پوشیدن لباسهای رسمی تمام فکرو ذکرش بر این بود که اینبار پادشاه چه نقشه‌ای برایش دارد.
تائوس چندنفر از معتمدانش را بیدار کردو به انها سپرد که درنبودش اوضاع را مدیرت کنند، آلارین هنوز همان دور و بر بود و به انها نگاه میکرد با اینحال به خودش اجازه نمیداد پیش بیاید چیزی بپرسد. درنهایت این خود کرالن بود که بسویش رفت و گفت:
کرالن– ظاهراً یه مشکلی پیش اومده، منو تائوس میریم به قصر
آلارین دستی روی موهایش که بخاطر وزش نسیم درحال پراکنده شدن بود کشید و گفت– اتفاق بدی افتاده؟
کرالن کت تائوس را روی ساعدش مرتب کردو درهمین حین پاسخ داد:
کرالن– هنوز معلوم نیست. نمیدونم کی برمیگردیم ممکنه یکی دو روز اونجا بمونیم
به صورت آلارین نگریست و پس از مکثی کوتاه گفت– مراقب خودتو بچه‌ها باش. اگه مشکلی داشتی حتماً به سیمات بگو.. به بداخلاقیاش توجه نکن اون خیلی خوش قلبه
آلارین به او لبخند زدو زیر لب گفت–..چشم
تائوس– آلن بیا دیگه
او کنار کالسکه ایستاده و منتظر کرالن بود. شیگا، یاکوب و دوتن دیگر نیز آنجا بودند و باهم صحبت میکردند. کرالن برای آخرین بار نگاهی به آلارین انداخت، لبخند زدو از او خداحافظی کرد. تائوس در کالسکه را برایش باز کردو بعد از او سوار شد.
چرخ‌ها چرخیدند و بلاخره کالسکه به راه افتاد، چرم‌های روشن اتاقک درون کالسکه خنک بودندو فضایش آغشته به بوی شهر و قصر. برای کرالن بسیار ناراحت کننده بود که به آنجا برمیگشت، جایی که مرجع بدترین خاطرات زندگی‌اش بود. دقایقی طولانی درسکوت گذشت، تائوس به پشتی صندلی تکیه زده و نگاهش از پنجره به بیرون بود، کرالن با کمی فاصله سمت چپ او نشسته و به این فکر میکرد که اصلا دلش نمیخواهد دوباره به قصر برگردد و با زورگویان و خائنین مواجه شود.
نفس عمیقی کشید و سرش را بر پشتی سرد چرمی صندلی خواباند، به شوهرش نگریست، پاهای بلندش با بی ملاحظه‌گی از لبه‌ی صندلی بر کف کالسکه رها بودند، شلوارش روی رانها تنگ میشد و کمی بالاتر برجستگی عضوبزرگش را در چشم می انداخت. نفس‌های ارام و عمیقش عضلات شکم و سینه‌اش را که توسط پیراهن نازک سبکی پوشیده شده بود به نوسان می انداخت، نور نقره‌فام ماه که از پنجره می‌تابید موهای سیاه بلند او را که از یک سمت شانه تا سینه‌اش ریخته بود برق می انداخت و نیمرخ جذاب و خوش‌تراشش پیش چشم کرالن دلبری میکرد
پیدا بود که فکرش مشغول است، کرالن دل مشغولی او را میدانست. تائوس آنشب مسئله‌ی مهمی را به کرالن گفته بود و درحالی که انتظار درک شدن داشت با واکنشی تند مواجه شد. قطعا حالا آینده‌ی زندگی مشترک خود را در ابهام میدید و پشتیبانی برای خود نمی یافت. گرچه آنشب اتفاقات زیادی افتاده بودو حالاهم بسمت محلی نامطلوب می رفتند ولی کرالن دلش به حضور شوهرش گرم بود، او را که نگاه میکرد آرام میگرفت و خیالش راحت میشد
کمی نزدیکتر رفت و خودش را بسمت تائوس مایل کرد، بدون اینکه چیزی بگوید یا منتظر واکنش خاصی باشد دستانش را دور بازوی کلفت قوی او حلقه کردو سر خود را بر شانه‌اش گذاشت. تائوس نگاهی به او که بازویش را بغل گرفته بود انداخت و بوسه‌ی سبکی روی موهایش زد
کرالن که درپناه نور ماه به بالا و پایین رفتن سینه‌ی ستبر شوهرش در هر دَم و بازدم می نگریست آهسته گفت:
کرالن– هنوز یادمه که از وقتی فقط یه بچه بودم چجوری نگات میکردم.. نگهبانا، سربازا، محافظا.. دلم به هیچکدومشون گرم نبود.. فقط وقتی تو پیشم بودی احساس امنیت میکردم.. چه کیفی میکردم وقتی مرد شدنتو میدیدم..
با مرور خاطرات گذشته و امنیت و اعتمادی که همیشه با تائوس داشت ناخوداگاه بازوی او را کمی بیشتر دربغل فشردو ادامه داد:
کرالن– وقتی اون بلارو سر جیمز راسل آوردی.. وقتی تو چشمم نگاه کردی و بهم گفتی برای هرکسی که اذیتت کنه مثل گرگ دندون تیز کردم.. گفتی من همیشه پشتتم آلن.. و واقعا بودی.. اون عهدنامه‌ی زورگویانه رو بخاطر من امضا کردی، بااینکه میدونستی از خون پادشاه نیستم و دوجنسه‌م، بااینکه نتونستم بهت یه خانواده بدم.. تو واقعا همیشه پشتم بودی و بهم احترام گذاشتی..
لحظات کوتاهی مکث کردو بعد ناخوداگاه لبخند محوی برلبش نشست:
کرالن– ..هنوز اولین باری که لبمو بوسیدی یادمه..اولین باری که بهم گفتی «عزیزم».. باعث شدی برای اولین بار تو زندگیم حس کنم عجیب و غریب نیستم… حس کنم یه زنم.. همشو یادمه.. گفتی وقتی تو بغلم فشارت میدادم و لبتو می‌مکیدم دلم میخواست درسته قورتت بدم!.. گفتی مال من میشی آلن؟..
تائوس آرام بازویش را از دستان او بیرون کشید و پشت کمرش فرستاد، کرالن را درآغوش گرفت و با دست دیگرش موهای او را نوازش داد
کرالن– اگه تورو نداشتم چی سرم می اومد.. هیچ وقت نمیتونستم خودمو پیدا کنم..
نفس عمیقی کشید و درحالی که صورتش را بر سینه‌ی قوی و گرم تائوس خوابانده بود پلکهایش را برهم فشردو بالحنی آمیخته به پشیمانی گفت:
کرالن– نمیخواستم امشب بداخلاقی کنم.. فکر کردم به اندازه‌ی کافی باتجربه هستم که حواسم به رفتارم باشه.. نباید اینجوری میکردم.. ولی.. چون خیلی دوسِت دارم.. نتونستم خودمو..
تائوس او را کمی بین بازوانش فشردو بالحنی آرام و اطمینان بخش گفت:
تائوس– منم خیلی دوسِت دارم.. آلن دیگه از دوست داشتن گذشته، اگه پیشم نباشی انگار یه تیکه از خودمو گم کردم.. نمیدونم الان چه فکری درباره‌م میکنی ولی..
اینبار کرالن بود که حرف او را برید، لبش را برای لحظه‌ای روی سینه‌ی عضلانی او فشردو سپس برای اینکه خیالش را راحت کند گفت:
کرالن– فکر بدی نمیکنم. من میشناسمت.. تو بهم گفتی اگه لازم نبود جانشین داشته باشی هیچ وقت دوباره ازدواج نمیکردی، من باور میکنم.. شرایط زندگی ما از همون اولش با آدمای عادی فرق داشت، حالا دیگه شده… این ازدواج انجام شده.. الارین دیگه یه بخشی از زندگیته..تو راست میگی.. من نمیتونم از زاویه‌ی یه مرد اوضاعو ببینم.. آلارین زیباست..مهربون و نجیبه.. وقتی داره حرف میزنه و شونه‌هاشو بالا میندازه حتی به دل منم میشینه..
با به یاد آوردن صورت زیبا و عادت شیرین آلارین بی‌اختیار لبخند دردمندی زدو ادامه داد:
کرالن– اون بچه‌هاتو.. پاره‌های تنتو تو خودش پرورش داده و بدنیا آورده.. هروقت به میروتاش نگاه کنی صورت اونو میبینی.. آدم به هرحال.. مادر بچه‌هاشو دوست داره.. من نباید انتظار داشته باشم قلبت سنگ باشه..
برزبان آوردن این حرفها آسان نبود، او جداً میتوانست درک کند که چرا تائوس جذب آلارین شده، این برایش دردناک بود ولی میدانست که دیگر گریزی از آن نیست. هرآنچه که میخواست اتفاق بیفتد دیگر شده بود، آلارین حالا در زندگی آنان بود و محو کردنش جوری اصلا وجود نداشته‌، ناممکن بنظر می رسید. کرالن میتوانست تائوس را وادار به جدایی کند ولی این بی‌فایده بود چراکه در این صورت گرچه ظاهراً آلارین از زندگی مشترکان کنار می رفت ولی او قلب و ذهن تائوس را برای همیشه درگیر کرده بود و بعلاوه فشاری که امروز کرالن بر تائوس می آورد درآینده وابستگی عاطفی او را نسبت به محبت آلارین بیشتر میکرد
کرالن– میدونی تائوس.. نمیخواستم بهت بگم چون.. چون یکمی مضحک بنظر میرسه..
مکث کرد، نمیدانست چطور حرفی را که حتی از نظر خودش مضحک بنظر میرسید بیان کند ولی تائوس باملایمت دستی روی موهای او کشید و نجوا کرد:
تائوس– لطفاً بگو..
صورتش را کمی بیشتر سینه‌ی تائوس فشردو بالحنی آمیخته به شرم گفت:
کرالن– وقتی باهم میخوابیم.. اون حسی که داری.. چشمای خمارت.. آه کشیدنت.. وقتی خودتو توم خالی میکنی.. وابستگیت.. اونموقع حس میکنم خیلی بهم وابسته‌ای.. اونوقت حالا به این فکر میکنم که آلارینم همه‌ی اینارو میبینه و حس میکنه.. و تو کم کم اون حس خاصو با اون شریک میشی.. حسی که مال منو تو بود.. و بعد اون عزیزتر میشه..
تائوس درحالی که پشت کمر او را مالش میداد نامش را زمزمه کرد تا حرفش را قطع کند–..آلن..
با سرانگشتان دست دیگرش گونه‌ی کرالن را لمس کردو صورت او را کمی بسمت بالا مایل کرد تا چشمان یکدیگر را ببیندد
تائوس– نمیدونم چرا اینجوری فکر میکنی ولی وابستگی که مردا به زنشون دارن فقط بخاطر شهوت نیست. یکی ممکنه عاشق زنش باشه درصورتیکه اون زن تو رخت‌خواب اونقدرام خوب نیست.. آرامش برای ما خیلی مهمتره.. اینکه کنار کی احساس راحتی میکنیم، کی درک میکنه و قابل اعتماده.. کی غم‌خوار و صمیمیه و مارو تو بدترین حالتم ول نمیکنه..
نگاه عمیقش از کنج آن چشمان سیاه به قلب کرالن نفوذ میکردو وقتی با آن لحن بم اطمینان بخش حرف میزد نفس‌های گرمش بر صورت او می وزید
تائوس– من وقتی کنار توام.. حسی که با تو دارم شبیه هیچ حس دیگه‌ای نیست.. تو بهم آرامش و دلگرمی میدی.. تو منو از خودم بهتر میشناسی.. من عشقتو باور دارم برای همین هرجا که باشم دوباره برمیگردم پیش خودت..
مکثی کردو بوسه‌ی نرمی بر پیشانی کرالن زد، برای لحظاتی با شرم نگاهش را از کرالن دزدید و درهمین حین گفت:
تائوس– شاید بی‌انصافی بود امشب باآلارین بخوابمو خستگیمو بیارم برای تو.. بهت بگم ازش لذت بردم و انتظار داشته باشم درک کنی.. ولی آلن من همینقدر باهات احساس راحتی میکنم..
اگرچه هنوز نگاهش شرمگین بود ولی به اینجای حرفش که رسید بی اختیار لبخند زدو سپس بالحنی محتاط گفت:
تائوس– خیالم راحته هرغلطی که بکنم تو هنوز دوسم داری.. تو کسی هستی که پشت سرم از درّه پریدی که همراهم بمیری.. این یعنی اعتماد..
شاید آخر حرفهایش کمی رنگ گستاخی گرفت ولی برای کرالن بسیار دلگرم کننده بود، میدید که تائوس کاملا میداند عشق و تأهد کرالن چقدر عمیق است و پیدا بود که حسابی ویژه روی این عشق باز کرده. در کنج نگاه تائوس میدید که عشق کرالن برایش مثل داشتن پناهگاهی همیشگی‌ست
نفسش را با آرامش خیال بیرون دادو پس از اینکه باره دیگر سینه‌ی تائوس را بوسید پلکهایش را برهم گذاشت. برای لحظاتی در آغوش گرم او آرام گرفت و به تپش‌های قلبش گوش داد، بلاخره وقتی خود را آماده‌ی صحبت درباره‌ی مسائل اصلی دید آرام از آغوشش درامد، درحالی که کنارش نشسته بود دست او را گرفت و روی پاهای خود گذاشت، شروع به ور رفتن با انگشتان او کردو درهمین حال بالحنی آمیخته به آرامش و اطمینان گفت:
کرالن– حالا که خیالت از بابت من راحته.. سوالمو بی حاشیه رفتن جواب میدی؟
قطعاً تائوس میدانست او میخواهد به چه چیزی اشاره کند بااینحال چیزی نگفت و فقط در سکوت منتظر ماند.
کرالن– من هیچکاری به اینکه آلارین برات بچه اورده یااینکه نمیخوای برای دومین بار قلبشو بشکنی ندارم..
انگشتانش را لای انگشتان تائوس فرستادو همانطور که به چشمانش می نگریست دست او را باحالتی حمایتگرانه فشرد تا حس نکند با رک حرف زدن و صادق بودن بازهم اتفاق ساعتی پیش رخ خواهد داد
کرالن– درباره‌ی خودش حرف میزنم.. بدون درنظر گرفتن اتفاقات گذشته و بچه‌هات،.. آلارینو بخاطر خودش دوست داری؟
سکوت سنگینی ایجاد شد. نگاهشان درهم گره خورده بود، کرالن با حالتی پرسشگرانه و تائوس درحالی که مضطرب بنظر می رسید و نگاهش آمیخته به تردید بود. برای لحظاتی طولانی چشمان کرالن را میکاوید تا مطمئن شود که میتواند جواب دهد یا نه، به وضوح در تائوس میدید که قرار گرفتن در این شرایط برایش دشوار است و حتی بنظر می رسید هنوز با احساساتش کلنجار می رود. بااینحال پس از مکثی طولانی، درحالی که سرش را آرام تکان میداد زیرلب گفت:
تائوس– گمونم آره.. دوسش دارم..
مثل این بود که بخشی از قلبش شل شدو کنج سینه‌اش ریخت، با اینحال چیزی در ظاهرش نشان ندادو سعی کرد همانطور آرام بنظر برسد
کرالن– پس.. هم منو میخوای.. هم اونو
تائوس باره دیگر سرش را با تردید تکان دادو لب زد:
تائوس– آره.. هردوتونو میخوام.. البته اگه تو راضی باشی.. اگر نه هیچ اصراری ندارم، هیچ وقتم به روت نمیارم..
نفسی را که در سینه گره خورده بود بیرون دادو به دست تائوس که روی پاهایش بود نگریست. او هنوز در سکوت به کرالن نگاه میکرد و احتمالا هرلحظه منتظر واکنش منفی بود
کرالن— ترسیدی؟
به چشمان ناآرام تائوس نگاهی انداخت و درحالی که به زور خود را وادار کرده بود لبخند بزند این را گفت
تائوس–..نه..
سرش را کمی به چپ مایل کردو درحالی که نگاهش هنوز به تائوس بود بالحنی آرام گفت:
کرالن– ولی انگار ترسیدی
اینبار تائوس بجای انکار کردن نگاهش را کمی پایین گرفت و گفت– آره ترسیدم.. این معمولا.. عاقبت خوشی نداره
کرالن– اگه فکر میکنی اینجوریه چرا مطرح کردی؟
مکث کوتاهی ایجاد شد و تائوس پس از اینکه نفس عمیقی کشید گفت– نمیتونم همچین چیزی رو ازت مخفی نگه دارم
کرالن به صورت آرامش بخش و زیبای او نگریست و برای آخرین بار با خودش کلنجار رفت، بغضش را فرو خورد و با صدایی ضعیف گفت– پس باید.. یه راهی باشه که عادت کنم
چشمان تائوس که آمیخته به شرم و اضطراب بود به او دوخته شدو انگار ابتدا معنی حرف او را نفهمید
تائوس–..به چی؟
دلش به تماشای چهره‌ی زیبای تائوس تاب نیاورد، سرش را پایین آورد و درحالی که دستش را گرفته و انگشتانش را نوازش میداد گفت:
کرالن– به اینکه بعضی شبا پیش اون باشی، بعضی وقتا دستشو بگیری.. جلوی چشمم پیشونیشو ببوسی..
سکوت کرد و بعد جوری که انگار داشت با خودش حرف میزد آهسته گفت:
کرالن– اشکالی نداره.. من دوسِت دارم.. دوست دارم.. دوست دارم.. برای من بزرگتر از اونی که با همچین چیزی کوچیک بشی
دیگر همه چیز را سبک سنگین کرده بود، اطمینان داشت که نمیتواند از تائوس جدا شود و بدون او زندگی کند، اطمینان داشت که نمیتواند تائوس را از آلارین جدا کند و تمام آینده را به این فکر کند که قلب شوهرش هنوز پیش دیگری‌ست و ممکن است مخفیانه بسمت او برود. تنها راه باقی‌مانده این بود که همه چیز را همینطور که هست بپذیرد، با آلارین کنار بیاید و باره دیگر در طول عمرش باور کند که هیچ وقت قرار نبوده مثل مردم عادی زندگی کند
کرالن– اگه با وجود آلارین دلت آروم میشه من هیچ مشکلی با موندنش ندارم، اگه تو آلارینو دوست داری پس منم دوسش دارم.. نمیخوام الان مخالفت کنم و بعداً هروقت که دیدم یه گوشه تنها نشستی با خودم فکر کنم دلتنگ آلارینی و این تقصیر منه..
به نوسان نفس‌های عمیق تائوس از کنج سینه‌ی ستبرش نگریست، اکنون قلبی در آن سینه غمگین بود، قلبی نگران درک نشدن و بی‌مهری دیدن بود، قلب مردی که همیشه برای دردهای کرالن مرهم بود و حضورش در هرشرایطی به او اطمینان خاطر میداد، حالا کرالن بود که میخواست باعث اطمینان خاطر او شود
کرالن– تحمل کردن یه زن دیگه سخته.. ولی سخت‌تر اینه که بدونم قلب تورو شکستم و درکت نکردم
دست او را در دستانش فشردو درحالی که سعی داشت بغض صدایش را متزلزل نکند گفت:
کرالن–..آلارینو نگه دار.. من تا آخر عمرم کنارت میمونم.. اونشبی که از درّه پریدیم بهت گفته بودم که هرجوری باشی و هرکاری کنی بازم عاشقتم..
چشمان کشیده‌ی سیاه تائوس به او دوخته شده بود، پس از لحظاتی مکث با تردید پرسید:
تائوس– ..واقعا آلن؟.. مطمئنی نظرت عوض نمیشه؟
کرالن سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو زمزمه کرد– مطمئنم.. اینبار دیگه مطمئنم
قلبش تیر می کشید، به روی تائوس لبخند زدو سپس سرش را کمی پایین گرفت. او عاشق تائوس بود و آلارین را هم دوست داشت، میتوانست روی شرافت و درستی هردونفرشان قسم بخورد، گرچه اکنون فکر کردن به آینده دشوار بود ولی به خود تلقین میکرد که میتواند با شرایط کنار بیاید. باید کنار می آمد، راه دیگری نداشت! کرالن برای مرد کاملی چون تائوس ناقص بود و آلارین باید می‌ماند تا این نقص را جبران کند
مکثی طولانی پدید آمدو چشمان تائوس جای اینکه آرام بگیرد غمگین‌تر شد، نفسش را مأیوسانه بیرون داد، نگاهش را از چشمان کرالن دزدید و به دستش که در دستان او بود نگریست
تائوس– پدرم میگفت یه بخشایی از مردا همیشه باید برای زنا ناشناخته بمونه.. چون اونا نمیتونن درکش کنن و این باعث میشه از مردا بدشون بیاد.. بی‌تجربگی کردم.. ولی نمیخوام اعتمادتو از دست بدم
صدایش کمی گرفته بود و حرکاتش خبر از وجدان ناآرامش میداد:
تائوس– درباره‌ی آلارین.. فکر.. فکرکنم قلبم یکم کج رفته..
از لحن حرف زدنش پیدا بود که باخود کلنجار می رود، باوجودی که کرالن کوشیده بود خیال او را راحت کند تائوس هنوز آشفته بنظر می رسید
تائوس– مردا گاهی.. هوایی میشن.. نمیخوام خودمو توجیه کنم ولی قضیه‌ی جانشینی، یه دختر خوشگل و گرمو تو بغل من گذاشت و گویا هنوز اونقدر باتجربه نیستم که اینجور وقتا هوایی نشم..
مثل جوان نادمی شده بود که خطای خود را اعتراف میکرد، عجیب بود که علاقه به آلارین را خطا پنداشته بود! مکثی کردو سپس درحالی که بنظر می رسید با خودش حرف میزد ادامه داد:
تائوس– ولی این نمیتونه واقعی باشه.. وقتی تو اینقدر کاملی.. من نمیتونم زیاده خواه باشم.. اگه اعتمادتو از دست بدم بدجوری ضرر کردم
انگار تکانی به قلبش خورد، تپش‌هایش تند شده بود و نمیتوانست چشم از تائوس بگیرد، او داشت یک اشتباه را اعتراف میکرد، مهمترین قسمتش این بود که بنظر می رسید میخواهد آن را جبران کند!
نفس عمیقی کشید و دوباره با تردید به کرالن نگریست، برای لحظاتی مستقیم به چشمانش خیره ماندو سپس با صدایی ضعیف گفت:
تائوس–.. میتونی همینجوری باشی.. همینجوری کنارم باشی تا خودمو جمعوجور کنم؟..
قطره‌ای از کنج قلبش چکید! از کرالن میخواست همینطور مهربان و صمیمی بماند و به او کمک کند که وابستگی به آلارین را فراموش کند، این نشان میداد خودش هم قبول دارد که احساسش به آلارین گذراست و آنچه واقعا برای همیشه میخواهد عشق و اعتماد کرالن است. او فقط کمک میخواست، درک و همراهی و اعتماد میخواست تا همان مرد سابق باشد و به هیچکس جز کرالن فکر نکند!
تائوس– ..متاسفم آلن.. تو همه چیزتو پای من گذاشتی.. حقش نبود بی‌وفایی کنم.. ولی یجوری شد که.. کنترلش از دستم در رفت..
اشک به چشمانش دوید، به تائوس می نگریست و میدانست حالا که چنین اعترافی میکند هنوز فکر آلارین به قلبش نیش میزند و نگران است که بازهم هم پشیمان شود، اکنون تنها چیزی که کرالن میتوانست به او بدهد و دلگرمش کند عشق بود
جمله‌ای برای بیان کردن نمی یافت، خودش را بسمت تائوس سوق دادو درآغوش او فرو رفت، درحالی که بغض زیر گلویش می جوشید سینه‌ی ستبر و گرم او را بوسید و زمزمه کرد– عزیزم..
تائوس بازوانش را دور او حلقه کردو کرالن را به سینه‌ی خود فشرد، سرش را در گریبان او فرو بردو برای لحظاتی همانطور محکم درآغوش خود نگه داشت و درهمین حین درگوشش نجوا کرد:
تائوس– اگه درباره‌ی آلارین بهت نمیگفتم و ازش جدا میشدم فکرش همیشه تو سرم میموند.. ولی حالا که باهات حرف زدم، حالا که خیالمو راحت کردی قلبم آروم شد.. سبک شدم.. یادم انداختی اونقدر برای زندگیم کافی هستی که جای هیچکسی توش خالی نیست.. اگه تو همچین شرایطی از عشقت کم نشد پس هیچ وقت پشتمو خالی نمیذاری
وقتی زجر میکشید و سعی داشت به خودش تلقین کند که میتواند تائوس را با آلارین شریک شود، وقتی بدخلقی کردن را کنار گذاشت و سعی کرد تائوس را درک کند، هیچگاه فکر نمیکرد رفتارش چنین تأثیری داشته باشد. ولی کاره خود را کرده بود، محبت او دوباره قلب تائوس را بخودش آورد. بدون اینکه خودش بداند چکار میکند، کاری کرد که تائوس بفهمد عشق چه کسی همیشگی‌ست و کدام احساس گذراست!

(خانومای محترم،
اگر خدایی ناکرده زبونم لال، چنین مسئله‌ای تو زندگیتون پیش اومد خیال نکنید مث کرالن از راه درک و فهم و صمیمت وارد بشید شوهرتونم مثل تائوس رفتار میکنه و میگه اوکی حالا خیالم راحت شد تو برای زندگیم کافی هستی اون یکی رو نمیخوام😐
این مردی ک من ساختم واسه خواب و خیال و رویاست، نسل مردایی مثل تائوس خیلی وقته منقرض شده درحالت عادی مردا صدبرابر دله‌تر و پررو تر هستن. بهشون رو نشون بدید میرن با ده نفر دیگه میپرن! کج رفتن بزنید دهنشونو سرویس کنید دیوثارو آدم نیستن ک !)

تائوس– وقتی برگشتیم..
کرالن آرام از آغوش او درآمدو در همین حین بالحنی آرام گفت– فکرتو درگیر برگشتن و جدایی نکن..
هنوز دست تائوس را در دستش داشت، آن را کمی بالا آوردو بوسید سپس درحالی که سعی داشت مستقیم به تائوس نگاه نکند تا او معذب نشود گفت:
کرالن– عجله‌ای برای هیچی نداریم.. هنوز وقت هست
بسوی بازوی تائوس مایل شد و سرش را بر آن گذاشت، لحنی صمیمی و شوخی آمیز به خود گرفت و گفت– حالا که میگی هوایی شدی، بیا بیشتر از قبل باهم رفیق باشیم.. رفیقا تو خرابکاریا پشت هم میمونن
تائوس بدون اینکه چیزی بگوید سرش را بسمت او مایل کردو گونه‌اش با موهای کرالن مماس ماند، نفس عمیقی از روی آسودگی کشید و کمی دست کرالن را فشرد. دیگر هیچیک تمایلی به حرف زدن نداشتند، فکرشان مشغول بودو آنچه اکنون به گوش می رسید فقط صدای چرخیدن چرخ‌های کالسکه و تاختن اسبها بود. صدایی که البته چند دقیقه بعد کمرنگ شدو کالسکه درمیانه‌های مسیر متوقف شد
کرالن– ..چی شده؟
این را درحالی که از پنجره به بیرون نگاه میکرد تا مطمئن شود که هنوز خیلی با شهر فاصله دارند پرسید. تائوس دستگیره را چرخاندو درحالی که پیاده میشد گفت– بذار ببینم چه خبره..
تائوس از کالسکه خارج شدو کرالن درحالی که سرجایش نشسته بود به بیرون گردن کشید تا او را دنبال کند. کالسکه‌ران نیز پیاده شده و اکنون با تائوس گفت و گو میکرد، بلاخره پس از گذشت لحظاتی او هم پیاده شدو درهمین حین پرسید:
کرالن– مشکلی پیش اومده تائوس؟
پس از گذراندن دو پله‌ی کالسکه نگاهش را به محیط اطراف چرخاند، انگار همین یک ساعت پیش آنجا جنگی به پا بوده و حالا آثار و خرابی‌اش بچشم میخورد!
چمن‌های سمت راست مسیر که به یک دشت ختم میشد آشفته و در برخی قسمتها از سطح زمین کنده شده بودند، سمت چپ که مملو از درختان انبوه بود اوضاع بدتری داشت. شاخه‌های بلند حاشیه‌ی مسیر سرنگون شده و تنه‌ی قطور یکی از درختان نیز آتش گرفته و درست وسط جاده افتاده بود
کرالن که با سردرگمی اطراف را می کاوید بسوی تائوس قدم برداشت و گفت– این خرابی دیگه برای چیه!.. اینجا که خالی از سکنه‌ست!..
تائوس رویش را از کالسکه‌ران گرفت و همانطور که به پیش آمدن کرالن می نگریست گفت:
تائوس– حتی بنظر نمیرسه این حوالی طوفان شده باشه.. کالسکه چی میگه موقع اومدن همه چیز اینجا عادی بود
کرالن نگاهی به کالسکه‌ران که درست به اندازه‌ی آنها متعجب بود انداخت و گفت:
کرالن– بهتره زیاد اینجا نمونیم.. میتونی اون تنه‌ی درختو دور بزنی؟
پیش از اینکه کالسکه‌ران پاسخی بدهد تائوس گفت– اسبا از آتیش رم میکنن. بهتره اول روش خاک بریزیم تا خاموش شه
او و کالسکه ران بسمت تنه‌ی درخت رفتند کرالن کنار کالسکه باقی ماند. آن دو را با نگاهش تعقیب میکردو از خود می پرسید آنجا چه رخ داده است! هوا هنوز تاریک بود و بنظر می رسید تا سپیده دم یک ساعتی مانده است. عطر چمن‌های له شده با بوی گِل و دودآتش آمیخته بود و نسیم سرد مرموزی از جانب دشت می وزید
– اوضاع جالبی بنظر نمیرسه..
عطر مگنولیا سوار بر نسیم از پشت سر به مشامش خزید و نجوای مخملین و رازآلود سدریک در گوشش زمزمه شد
– ..اینطور نیست کرالنِ زیبا؟
ظرف کسری از ثانیه سرما از سرتاپایش گذشت و زانوهایش سست شد! با تردید به پشت چرخید و سایه‌ی سیاه بلند قامتی را دید که زیر نور مهتاب ایستاده و گیسوانش در نسیم می رقصید، به محض اینکه باورش شد سدریک آنجاست قدمی به عقب برداشت و نام تائوس را فریاد زد! نگاهش را به سایه دوخته بود و با کمال حیرت دید جوری محو شد انگار اصلا وجود نداشته!
تائوس– آلن؟..چی شده؟
اصلا نفهمید تائوس کی به او رسیده، درحالی که قلبش درست زیر گلویش میکوبید بسمت او چرخید و دست او را با هردو دست فشرد
تائوس– ..هی چی شده؟
تائوس او را به خود نزدیکتر کردو همانطور که چشمان مضطربش را میکاوید گفت:
تائوس– از چی ترسیدی؟
کرالن که میکوشید نفس‌هایش را مرتب کند باره دیگر نگاهی به بسمت حاشیه‌ی جنگل انداخت و گفت:
کرالن– انگار یکی اونجا بود.. ولی تا صدات زدم ناپدید شد
تائوس خط نگاه او را دنبال کردو درحالی که چشمانش را باریک کرده بود تا دقیق‌تر ببیند گفت:
تائوس– بذار برم یه نگاهی بندازم..
کرالن فوراً به بازوی او چسپیدو گفت– نرو! فقط خواهش میکنم بیا زودتر از اینجا بریم
از همان لحظه که خبر بیماری ناگهانی پادشاه را به او دادند دلش شور افتاده بودو حالا هم وضعیت نابسمان جاده و حضور موجود مرموزی به نام سدریک که هیچ نمیفهمید از جانش چه میخواهد! اصلا او چه بود؟ شبح یا اهریمن؟ مثل یک نفرین حول زندگی کرالن می چرخید تا او را تنها گیر می اورد سرو کله‌اش پیدا میشد. تائوس او را به خود فشردو همانطور که برای سوار شدن هدایتش میکرد بالحنی اطمینان بخش گفت:
تائوس– تا من هستم از چیزی نترس
پشت سر کرالن دوباره سوار شدو همانطور که در را می بست گفت:
تائوس– همون آدم قبلی بود نه؟ همون مرد تو جنگل؟
کرالن چشم از تماشای پنجره گرفت و به صورت تائوس که آرام بود نگریست:
کرالن– از کجا.. فهمیدی؟..
تائوس به پشتی صندلی تکیه دادو به او نگریست:
تائوس– از چشمات.. اونجوری که ترسیدی، درست مثل همون روز بود
فکر میکرد اگر بگوید سدریک را دیده تائوس واکنشی غیرمنطقی نشان میدهد ولی او مثل همیشه مطمئن و آرام بنظر می رسید. دست کرالن را کمی فشردو گفت:
تائوس– میخوام یچیزی بهت بگم
با حرکت کردن اسبها و چرخیدن چرخ‌های کالسکه صدای تائوس کمی سخت‌تر به گوش می رسید و از همین رو کرالن به او نزدیکتر شد
کرالن– درباره‌ی چی؟
تائوس بازویش را دور کمر او فرستاد تا حریمی مطمئن برای این حال مضطربش بسازد و سپس همانطور که مستقیم به چشمانش می نگریست گفت:
تائوس– بنظرت اون یه انسانه؟
نتوانست پاسخی بدهد، همانطور در سکوت به چشمان سیاه تائوس خیره ماند. عجیب بود که تائوس مستقیماً به حقیقتی اشاره میکرد که کرالن سعی داشت از خودش بپوشاند!
تائوس– نترس عزیزم، چیزی نیست.. میخواستم زودتر از اینا باهات درباره‌ش حرف بزنم ولی فکر کردم ممکنه آشفته‌ت کنه
به کرالن لبخند زدو پیشانی‌اش را بوسید، با دست آزادش گونه‌ی او را نوازش دادو گفت:
تائوس– شبیه آرگوته نه؟.. اون روز تو جنگل، از دور که دیدمش اول فکر کردم آرگوته
آهی کشید و صورت خود را در گریبان تائوس رها کرد، تمام این مدت مدام از خود می پرسید سدریک او را به یاد چه کسی می اندازد! تائوس درست میگفت! قدوقامت، چشمان سیاه، شفافیت پوست و حتی طرز لباس پوشیدنش هم تا حدود زیادی به آرگوت شباهت داشت!
کرالن– چرا خودم نفهمیدم!
پلکهایش را برهم فشردو ظاهر سدریک و آرگوت را بیشتر باهم مقایسه کرد. کم کم نکات بیشتری در ذهنش رخنه کردو ماری در درونش لولید! سرش را از گریبان تائوس جدا کردو درحالی که به چشمان او می نگریست گفت– تو.. چی میخواستی بگی؟.. اون انسان نیست..و شبیه ارگوته؟..این یعنی چی؟
تائوس کمی خود را روی پشتی صندلی بالا کشید و درهمین حین توضیح داد:
تائوس— راستش منم از وقتی ریاست قبیله رو گرفتم یچیزایی رو فهمیدم.. ریوِن بهم گفت.. آرگوت انسان نیست، بنظر میرسه سدریکم یه ارتباطی با اون داشته باشه.. بیشتر بخاطر همینه که وجودش اونقدرا نگرانم نمیکنه، سدریک هرکی که هست، به خودش جرأت نمیده کاری با دوستای آرگوت داشته باشه
کرالن بی اختیار دست راستش را کمی بالا آوردو گفت:
کرالن– صبرکن!.. کاری به اینچیزا ندارم.. اگه آرگوت انسان نیست پس چیه؟!
تائوس برای پاسخ دادن به این سوال کمی مکث کرد، بنظر می رسید بدنبال جملات مناسبی میگردد تا حرفهایش تشویش کرالن را بیشتر نکند
تائوس–جواب دادن به این یکی یکم سخته.. نژادهای خیلی زیادی تو این دنیا زندگی میکنن.. این برای من مسئله‌ی عجیبی نیست ولی چیزی که میخوام حتماً ازش سردربیارم اینه که سدریک چرا دور و بر زنم می پلکه
گوشه‌ی انگشتانش را با ملایمت بر گونه‌ی کرالن کشید و چشمانش را باحالتی مالکانه به او دوخت
تائوس– حالا که سدریک به محض دیدن من فرار میکنه، پس اینو باید از آرگوت بپرسم.. امیدوارم اون یه جواب درست برام داشته باشه، وگرنه با یه زبون دیگه به سدریک میفهمونم طرف شدن با کسی که از خون میروتاش یعنی چی
این حرفها دیگر چه بود! سدریک و آرگوت انسان نبودند و حالا تائوس درباره‌ی خاص بودن خون میروتاش حرف میزد! چشم از کرالن گرفت و به مناظر شبانگاهی درحال فرار پشت پنجره نگریست، لحظه‌ای سکوت کردو سپس ادامه داد:
تائوس– هرچند که بنظر میرسه خودش میدونه با کی طرفه، برای همینم نمیخواد باهام مواجه بشه.. ولی دیگه داره صبر منو سر میاره، اگه از این جلوتر بیاد.. اصیل‌زاده‌هارو به جونش میندازم..
لحنش آرام و شمرده بود و حالتی هشدار دهنده داشت!
تائوس– مطمئنم الانم داره صدامو میشنوه. امیداوارم تهدیدمو جدی بگیره
درحالی که مو به تنش راست شده و سرانگشتانش سرد بود به نیمرخ تائوس می نگریست، خط نگاه او را دنبال کردو سایه‌ی سیاه سدریک را دید که مثل شبحی بالاتر از سطح دشت عقب می رفت، کوچکتر و کوچکتر شد تااینکه از دیده محو گردید..
برای لحظاتی طولانی همانطور به دشت که زیر سایه‌ی سنگین نیمه‌شب رازآلودتر از قبل بنظر می رسید می نگریست. تائوس دست او را کمی فشردو باعث شد به خودش بیاید، بااینحال تا رسیدن به مقصد ساکت بود و کلامی بینشان ردو بدل نشد.
فکرش آشفته بود و به هزارسو کشیده میشد، به مقصد که رسیدند اوضاع حتی بدتر از چیزی بود که فکرش را میکرد! تمام مدت فکر میکرد پادشاه درگیر یک بیماری گذراست ولی حالا با توجه به شرایط قصر، باتوجه به سکوت و سکونی که همه جا را فرا گرفته بود میشد فهمید موضوع فراتر از اینهاست. پزشکان در هرگوشه‌ای دیده میشدند و بسیاری نیز از فواصل دوری آمده بودند تا چاره‌ای بیاندیشند
سرمای درون کرالن حتی شدیدتر از قبل شد، آخرین باری که پادشاه را دید، یک سال و نیم پیش، او سالم و زورگو و جاه‌طلب بود، این بیماری ناگهانی چه بود که با این سرعت او را از پا در می آورد؟
پیشکار ارشد و ملازمان با سرعت به استقبال کرالن و تائوس آمدند، آنها را مستقیماً بسوی اقامتگاه شخصی پادشاه بردند. درحالی که از تالار بزرگ عبور میکردند کرالن خطاب به پیشکار ارشد پرسید:
کرالن– ایشون از کی بیمار شدن؟
پیشکار که سرش را پایین گرفته و با کمی فاصله پشت سر آن‌دو حرکت میکرد پاسخ داد– چند ماهی میشه سرورم. حدوداً چهار ماه
نگاهی با تائوس ردو بدل کرد، مدام سردرگم‌تر میشد!
کرالن– بیماری ایشون چیه؟
در این لحظه گروهی از پزشکان که درحال گفت و گو بودند و پیش می آمدند بسوی انها ادای احترام کردند و سپس گذشتند
پیشکار ارشد– پزشکای زیادی ایشونو معاینه کردن ولی هیچکس نمیتونه تشخیص بده بیماری ایشون چیه. اوضاعشون روز به روز وخیم‌تر میشه
نگرانی‌اش مدام بیشترو بیشتر میشد. ظاهر مستحکمی به خود گرفته بود ولی درواقع درونش آشوبی به پا بود! مواجه شدن با مردی که حالا میدانست درواقع پدرش نیست و روزی او را انطور تحقیرآمیز بیرون انداخت دشوار بود، تماشای پادشاه گُردن که همیشه مقتدر و زورگو بود در بستر بیماری، قرار گرفتن در این شرایط، در جایگاه ولیعهد کشور، جایگاهی که میدانست درواقع متعلق به او نیست! همه و همه بر او فشار آورده بود و هرلحظه از خود میپرسید پادشاه چرا میخواهد با او ملاقات کند
با نزدیک شدن به خوابگاه پادشاه تعداد پرستاران و پزشکانی که گوشه و کنار میدید بیشتر میشد و در مسیر تعدادی از وزراء را هم دید که با حالتی آمیخته به کلافگی و نگرانی شاهد معاینات و بحث‌های بی‌نتیجه‌ی پزشکان بودند
پیشکار ارشد– لطفا چند لحظه صبر کنید تا حضورتون رو اطلاع بدم سرورم
پیشکار وارد خوابگاه پادشاه شدو کرالن باره دیگر به شوهرش نگریست، کاش میتوانست مثل قبل دست او را بگیرد و کمی خود را آرام کند
تائوس– مثل اینکه اوضاع پادشاه وخیم‌تر از تصورمه
این را درحالی زیرلب زمزمه کرد که نگاهش به در نیمه‌باز اتاق بود. کرالن نیز نفسش را محتاطانه بیرون دادو زیرلب گفت– ..اینطور بنظر میرسه
پیشکار ارشد– بفرمایید سرورم
پیشکار در را به روی آنان باز کردو با دست به داخل اشاره زد. بلافصله پس از ورود، کرالن نگاهش را به اطراف چرخاند، خبری از مادر و مادربزرگش نبود، تعدادی ندیمه و پرستار در اتاق حضور داشتند و دو پزشک که آستین‌های خود را بالا زده و روی تخت پادشاه خم شده بودند. باره دیگر نفس عمیقی کشیدو درحالی که کنار تائوس قدم برمیداشت پیش رفت، از میان دو دست مبلمان اشرافی گذشتند و نگاه او بدون اینکه بخواهد روی تخت بزرگ انتهای اتاق قفل بود، ابتدا نمیتوانست چیز واضحی ببیند تااینکه پزشکان پس از اتمام کارشان از تخت دور شدند و آنموقع بود که قلب کرالن به زیرگلویش چسپید!
هنوز ده قدم مانده زانوهایش سست شدو ایستاد، باور نمیکرد این موجود لاغر رنگ پریده پادشاه گُردن باشد! چشمانش گود رفته و پوستش طوری بر استخوان گونه‌اش چسپیده بود انگار بیماری ذره ذره شیره‌ی جانش را مکیده و او را خشک کرده! چطور ممکن بود؟ چنین فاجعه‌ای تنها ظرف چهارماه؟! کرالن هیچ اثری از آن مرد قدرتمند در او نمیدید، انگار شخص دیگری را جای او روی تخت خوابانده بودند!
تائوس– آلن..
بخودش آمدو دید ده قدم مانده به تخت ایستاده و با حالتی نفس بریده به شخص روی تخت می‌نگرد. سرانگشتانش سرد شده بود و انگار تمام اجزای بدنش میل به فرو ریختن داشتند..
پیشکار بسمت پادشاه خم شدو آهسته کنار گوشش گفت– عالیجناب، ولیعهد و جناب تائوس اینجا هستن..
گرمایی را پشت کمرش حس کرد و تائوس او را ارام به جلو هل داد. با هدایته تائوس چند قدم دیگر پیش رفت و دید که پادشاه چشمان بی‌رمقش را گشود و سرش را آرام بسوی او چرخاند، نگاهش با نگاه کرالن تلاقی کردو سپس لب زدو با صدایی ضعیف گفت:
پادشاه گُردن– ..بلاخره..اومدی..
انگار چیزی در سینه‌اش از هم‌پاشید! تمام اتفاقات نامطلوبی که در این سالها بین او و پادشاه افتاده بود به کنار، کرالن حالا میفهمید اصلا طاقت دیدن مردی را که عمری پدر خود می‌پنداشت در این حالت ندارد!
پیشکار و تائوس کمی از تخت فاصله گرفتندو کرالن درحالی که اشک در چشمانش جمع شده و دیگر رمق ایستادن روی پاهایش را نداشت با تردید لب تخت نشست
عضلات ضعیف دوسمت لبهای پادشاه چین خوردو به زحمت لبخند کمرنگی به کرالن زد. هیچیک نگاهشان را از یکدیگر نمیگرفتند و کرالن به خود لعنت می‌فرستاد که چرا در این مدت سری به قصر نزده
پادشاه– ..خیلی..منتظرت بودم..
لبهایش را بسختی تکان میداد و کرالن اگر تمام حواسش را به او جمع نمیکرد نمیتوانست صدایش را بشنود. بغضش را بسختی قورت دادو درحالی که می‌کوشید نگاهش چندان ترحم‌برانگیز نباشد و مردی را که اقتدار و شکوهش زبانزد همه بود معذب نکند، من من کنان گفت:
کرالن–..اصلا.. من اصلا نمیدونستم شما بیمارین.. کاش بهم خبر میدادین..
پادشاه تکانی به دست راست خود که زیر پتوی ابریشمی‌اش بود دادو کرالن برای اینکه او بسختی نیفتد خودش لبه‌ی پتو را کنار زد تا دست او را بگیرد. آنلحظه بود که دید طومار کهنه‌ی لوله‌ شده‌ای در مشت لاغر و نحیف پادشاه است و انگار سعی دارد آن را با آخرین توانش نگه دارد
پادشاه گُردن— ..من.. خیلیارو فرستادم دنبالت.. چند مرتبه.. ولی هیچ وقت.. به مقصد نرسیدن..
باز اضطراب مثل ماری در درونش لولید و اتفاقات دیشب و خرابی مسیر را به یاد آورد. سدریک! آیا او بود که مانع به مقصد رسیدن فرستادگان میشد؟
دست پادشاه را با دو دستش گرفت و اینبار نتوانست مانع چکیدن قطره اشکش شود
کرالن– چی شده پدر.. این بیماری دیگه از کجا اومد..
پادشاه به چشمان اشک‌آلود او نگریست و باز بسختی لبخند زد، دیگر در نگاهش هیچ اثری از کینه و نارضایتی نبود
پادشاه– هرکس در زندگی..موعدی داره..
کرالن لبش را گزید تا بغضش تبدیل به گریه نشود و سپس با صدایی گرفته گفت– ولی شما حالتون کاملا خوب بود..هیچ..هیچ مشکلی نداشتین..
پادشاه نفسی کشید و گویا حتی اینکار هم برایش دشوار بود. دستش را که میلرزید کمی تکان دادو همانطور که طومار را به دست کرالن میداد گفت:
پادشاه–.. اشتباهات کرالن.. اشتباهات مثل تیر زهرآلود به قلب آدم فرو میرن.. روزی به خودت میای.. و میبینی زمانت به سر رسیده.. و اونچه باقی مونده.. پشیمونیه..
کرالن طومار را از او گرفت و همانطور دستش را در دست خود نگه داشت. نگاهش به صورت شکسته‌ی پادشاه بودو افکارش پی خاطرات کودکی‌اش می دوید، روزهایی که فکر میکرد قدرت و شکوه پادشاه گُردن هیچگاه به پایان نخواهد رسید و حالا چه زود همه چیز پیش چشمانش رنگ باخته بود
کرالن– ..درست میشه.. شما باید تحمل کنید..
این را محض امیدواری گفت ولی خودش هم میدانست که موجود رنجور روی تخت دیگر هیچگاه آدم سابق نخواهد شد! پادشاه که توان تکان خوردن نداشت با مردمک چشمانش بسمت طومار اشاره کردو با صدایی که بسختی شنیده میشد گفت– ..اینو.. بگیر فرزندم.. این.. خیلی مهمه..
کرالن دست او را فشردو درحالی که قطره اشک دیگری از گونه‌اش می چکید بالحنی اطمینان بخش گفت:
کرالن–.. چشم..چشم پدر..حواسم هست
پادشاه نفس عمیقش را آرام بیرون دادو پلک برهم گذاشت، انگار پس از تحویل دادن آن طومار به کرالن خیالش راحت شده بود. گرچه تردید داشت ولی کمی بسوی پادشاه خم شد و با یکی از دستانش صورت او را لمس کرد، تمام عمر سردی و بی‌مهری دیده بود ولی حالا که فرصت چندانی نبود میخواست او را جوره دیگری ببیند، میخواست پادشاه را پدر خود ببیند. گُردن اگرچه زندگی را بر کرالن بسیار سخت گرفته بود ولی اگر اکنون او زنده و در این جایگاه قرارداشت، همه بخاطر پادشاه بود..
پلکهایش را آرام به روی کرالن گشودو پس از چند لحظه، انگار کم کم چشمان بی‌فروغ او هم از جوشش اشک درخشید. نگاهش را به کرالن دوخت، تک تک اجزای صورتش را از نظر گذراندو در همین حین با صدایی ضعیف و گرفته گفت:
پادشاه–.. کاش بهم میگفتی.. اون اذیتت میکنه..
چیزی به قلبش نیش زدو اینبار دیگر نتوانست بغضش را خفه کند، میدانست او چه میگوید، منظورش آزارهای جیمز راسل بودو برای اولین بار دلسوزی و پشیمانی پدرانه‌ای در لحنش داشت. همان چیزی که کرالن تمام این سالها گدایی میکردو خبری از آن نبود، اکنون پادشاه گُردن اعتراف میکرد که اگر میدانست از او محافظت میکرد، اعتراف میکرد که دلش نمیخواست جیمزراسل آن بلا را به سر او بیاورد
صورتش را بر سینه‌ی رنجور پادشاه گذاشت و زد زیر گریه، اهمیتی به هیچیک از حاضرینی که آنجا بودند نداد، او تازه پس از سالها ذره‌ای عشق از پدرش دریافت کرده بود، حتی اگر از خون یکدیگر نبودند، کرالن میخواست او را پدر خود بداند
دقایقی طولانی گذشت، گریست و بر سینه‌ی پادشاه آرام گرفت، تپش قلب و نفس‌های ضعیف او را حس کردو بعد با اکراه سرش را بلند کرد. به چشمان تیره‌ی او که روزی اگر خشم میگرفتند همه را سرجا می‌نشاندند نگریست و پیشانی‌اش را بوسید. پادشاه که صورت او را درست پیش چشم خود میدید باره دیگر لب زد:
پادشاه–.. کرالن.. اون پیشگویی.. اون خیلی مهمه..
دومین بار بود که به طومار اشاره میکردو از همین رو کرالن بهتر دید برای اینکه خیال او را راحت کند، همانجا جلوی چشمش نگاهی به آن بیندازد. پوستینی بسیار قدیمی بود که بوی کهنگی میدادو نوشته‌هایش درگذر زمان کمی تار شده بودند جوری که برخی کلمات بسختی قابل خواندن بود، کرالن نگاهی به خطوط انداخت و متن آن را خواند:
(..در اَفلاک هیاهو برپا گشت..شگفت از انحتاط شکوه آفرینش.. آنکس که خالق، شایسته‌ی سلطنت زمین و زمان دانست فرومایه‌تر از نَسناسان بود..ارباب از عرش الهی سقوط کردو آواره‌ی اَبدی فرومایگان گشت.. آدمیان را بگو شاهزاده‌ی خون متولد خواهد شد..از مادری فراتر از زنانگی، که او زاییده‌ی عطش ..و شاهزاده‌ی خون است.. تجلی عصیان آدمیان.. زنده در گور و مُرده در نور.. و آنروز فرا خواهد رسید.. روزی که آدمیان از زمین تا عرش به پای اولین ارباب به سجده درافتندو رحم طلب کنند..خالق..خدایی را به اولین ارباب واگذارد ..و چه مبارک است آنروز..روزی که شاهزاده‌ی خون دروازه‌ی ابدیت را به روی اولین ارباب بگشاید..روزی که بشر از قدرت و جلال و شکوه شاه‌جهان زبان در کام بپیچاند و نزد خالق فرومایگی خود را فریاد زند..)
طومار را یکبار دیگر از ابتدا خواند و پیشانی‌اش چین خورد، نمیتوانست آن را درک کند! نکات مرموزی در آن دیده میشد و در عین حال بسیار پیچیده بود، چنین چیزی چطور بدست پادشاه رسیده بود و چه ربطی به او پیدا میکرد؟ این بیشتر شبیه نفرین‌ها و پیشگویی‌های جادوگران درباره‌ی شیاطین بود تا اینکه به انسانها مربوط شود!
پیشکار ارشد– عالیجناب..عالیجناب؟..
با شنیدن صدای نگران پیشکار تازه به خودش آمدو نگاهی به پادشاه انداخت، تمام بدنش منقبض شده و مردمک چشمانش به بالا چرخیده و سفید شده بود!
پیشکار ارشد– پزشک عجله کن!
فریاد بلند پیشکار در گوشش زنگ زدو چشمانش روی پادشاه که درحال جان کندن بود خشک شد..

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

ملکه ماندا دستی روی سرشانه‌های کرالن کشیدو همانطور که حاشیه‌های کت مخمل سیاه او را مرتب میکرد گفت:
ملکه ماندا– نسبت به افرادی که امروز برای عرض تسلیت نزدیکت میشن اینجوری عبوث نباش، تو بعد از تاجگذاری به حمایت اونا احتیاج داری
روز خاکسپاری پادشاه گُردن بود، دیروز که از قبیله بسمت قصر حرکت کرد فکر میکرد قرار است با یک بیماری عادی مواجه شود و حالا پادشاه مُرده بود! کرالن تمام مدت از شوک مرگ ناگهانی او احساس انجماد میکردو اکنون که در اتاقش درحال پوشیدن لباس رسمی عزاداری بود ملکه ماندا به سراغش آمد. زنی که به شکلی غیرمنطقی نام مادر را یدک میکشید و کرالن تمام این مدت از ملاقاتش اکراه داشت. نگاه سنگینش را به ملکه ماندا دوخته بود، لباس سیاه ابریشمی‌ فاخری به تن داشت و تاج الماس نشانش را روی موهای مرتب خرمایی‌اش نشانده بود. چشمان سبزش را بر گوشه گوشه‌ی لباس کرالن می چرخاند تا مطمئن شود ظاهر او کامل است. پس از شنیدن خبر مرگ پادشاه، ملکه هم مثل دیگران کمی گریه کرد که البته این هم تنها تظاهر بود، او خوب میدانست چطور نقش بازی کند. کرالن که نگاه سنگینش را به او دوخته بود با لحنی عبوث پرسید:
کرالن– آخرین باری که تو قصر بودم پدر گفت شما باردارید، اون بچه کجاست؟
انتظار داشت ملکه از حرف او جا بخورد، همینطور هم شد! او نمیدانست که کرالن از همه‌چیز باخبر است.
کرالن– چرا جواب نمیدید؟
دست ملکه از لبه‌ی کت او شل شد و ناباورانه به کرالن می نگریست. کرالن همانطور تیزو جدی به مادرش خیره ماند تا نشان دهد که قاطع است و حتماً پاسخی میخواهد، بلاخره پس از گذشت لحظاتی نگاهش را از کرالن گرفت و درحالی که سعی داشت خودش را جمع و جور کند من من کنان گفت:
ملکه ماندا– پسرم تو.. تو چند روز دیگه پادشاه میشی!.. چه لزومی داره همچین سوالی بپرسی؟..
کرالن– چیزی رو که حق من نیست نمیخوام
رفته رفته رنگ از رُخ ملکه ماندا می رفت، قطعا داشت از خودش می پرسید چطور ممکن است کرالن بداند نتیجه‌ی یک خیانت است!
ملکع ماندا–..تو چی..چی داری میگی؟!
حالا حتی اینکه میدید صورت روشن و چشمان سبز مادرش به او شبیه است هم برایش آزاردهنده بود، بی‌توجه به اینکه لباسش را برای مراسم آماده کرده بود دستمال گردنش را با کلافگی شُل کردو باره دیگر پرسید:
کرالن– میگم اون بچه کجاست؟ بچه‌ای که از خون پادشاه بود کجاست؟
حالت قاطعی که کرالن در لحن و نگاهش داشت بلاخره باعث شد ملکه ماندا بفهمد انکار کردن و دَم به نفهمی زدن سودی ندارد. نفس مضطربش را بیرون دادو درحالی که از مقابل کرالن می چرخید تا نگاهش با او تلاقی نشود گفت:
ملکه ماندا– از.. از دستش دادیم..
تعجب نکرد، انتظار شنیدن چنین پاسخ مفتضحانه‌ای را داشت!
کرالن– یعنی چی؟
ملکه ماندا–..مُرده به دنیا اومد..
پوزخندی از روی کلافگی زدو گفت:
کرالن– جداً؟ کسی هم جسدشو دید؟
ملکه ماندا همچنان که نگاهش را از او می دزدید کمی آنسوتر روی مبلی نشست و از پاسخ دادن طفره رفت
کرالن– اصلا باردار نبودید نه؟ مثل همیشه به پدر دروغ گفتید تا این موقعیت کوفتی رو حفظ کنید
مقام و جایگاه برای ملکه ماندا همه چیز بود! او نجابت و مادری و شرافت خود را به آسانی از کف داده بود اما حاضر نبود به هیچ طریقی جایگاه ملکه بودنش را از دست بدهد! حالا هم که قرار بود مادر پادشاه باشد نفوذش حتی بیشتر از قبل میشد و دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت.
ملکه ماندا– تو چت شده.. اصلا معلومه چی میگی؟
این را درحالی گفت که سرش را با حالتی عصبی تکان میداد و بیهوده با چین دامنش ور می رفت. کرالن نفس عمیقی کشیدو پلکهایش را برهم فشرد، چرا باید اینطور میبود؟ چرا مادر او باید اینطور میبود؟ بخودش آمدو دید بغض کرده، چرا نمیتوانست مثل باقی مردم پدرو مادر درستی داشته باشد؟ جایگاه پدر و مادر سند اصالت یک انسان بود، چرا اشخاصی مثل ملکه ماندا و جیمز راسل باید در این جایگاه میبودند و او را از آنچه که بود متنفر میکردند؟
کرالن– مادر..اون.. اون به شما تجاوز کرده بود؟..شما واقعا با جیمزراسل رابطه نداشتید نه؟.. اون مجبورتون کرد؟..
هنگام بیان این جملات اشک در چشمانش جمع شده بود و مأیوسانه به مادرش می نگریست، بدنبال راهی بود که او را بیگناه بداند! بااینکه کرالن بلند حرف نمیزدو هیچکس هم در اتاق نبود ملکه ماندا جای اینکه خجالت بکشدو گریه کند فوراً سرش را به اطراف جنباند تا مبادا کسی دور و بر باشد و راز کثیف او برملا شود
کرالن— ..چرا.. آخه چرا؟؟
ملکه ماندا باره دیگر از جا برخاست و برای توجیه خود گفت:
ملکه ماندا– پادشاه به من توجه نمیکرد.. اصلا منو نمیدید! من خواستم بهش نزدیک بشم ولی اون همش درگیر کاراش بود!..
حتی خودش هم میدانست این دلیل کافی نیست و این از حالت عصبی که در رفتارش داشت پیدا بود
کرالن– خدای من مادر اون پادشاه یه کشور بود انتظار داشتین همه‌ی کاراشو ول کنه و تموم وقتشو به عشقبازی با شما بگذرونه؟؟
ملکه بازهم از پاسخ دادن اجتناب کردو کرالن مأیوس‌تر شد. مادرش هیچ دلیل موجهی برای تبرعه‌ی خود نداشت و بزرگترین مشکل این بود که حتی پشیمان هم بنظر نمی رسید!
کرالن– اون چی؟ اونم مثل شما بود؟ با زنای دیگه وقت میگذروند؟ به حرمسرا می رفت؟
این سؤالات درواقع نوعی کنایه بودند تا شاید ملکه شرم کندو کمی پشیمان شود چراکه همه میدانستند پادشاه هیچگاه اهل چنین عیاشی‌هایی نبود
ملکه که بنظر می رسید از سوال و جواب‌های کرالن به تنگ آمده اینبار مستقیم به چشمانش نگریست و گفت:
ملکه ماندا– سه روز تا تاجگذاری مونده.. من تموم عمرمو منتظر چنین روزی بودم و تو حالا..
نمیشد این زن را تغییر داد، کرالن بیهوده میکوشید از او برای خود یک مادر دربیاورد، ملکه ماندا خود را با ثروت و جاه و مقام تباه کرده بود و چیز دیگری را در زندگی نمیدید
کرالن– آخه چرا اینقدر پستی؟ شرم میکنم که بهت بگم “مادر”!
این درحالی گفت که اخم‌هایش درهم گره خورده بودو صدایش از بغض می لرزید. آنقدر بهم ریخته بود که نمیخواست یک لحظه‌ی دیگر او را اطراف خود ببیند و به همین خاطر با قدم‌های سریع و محکم از اتاق خارج شد. قصر شلوغ بود، کارکنان میکوشیدند همه چیز را برای برگزاری هرچه باشکوه‌تر مراسم سوگواری آماده کنند. مقامات، عالی‌رتبگان و اشراف‌زادگان از نقاط مختلف به قصر سلطنتی می آمدند و تعدادی از کشورهای همسایه نیز نمایندگان خود را برای عرض تسلیت فرستاده بودند. سه روز عزای عمومی در کشور اعلام شده بود و در روز چهارم فاجعه‌ی بزرگتری اتفاق می افتاد، تاجگذاری ولیعهد! کرالن که اصلا از خون گُردن نبود به تخت پادشاهی می نشست اکنون که به آینده فکر میکرد درست مثل این بود که وزن یک کوه را روی دوشش تحمل میکند!
پس از اینکه پیکر پادشاه را در تابوتی طلایی گذاشتند، گروهی که لباس‌های فرم قرمزرنگی به تن داشتند تابوت را بر دوش بلند کردند تا آن را به مقبره‌ی خانوادگی‌ منتقل کنند. کرالن به عنوان ولیعهد و جانشین پادشاه پیشاپیش تابوت حرکت میکرد و عالی رتبگان کشور که شامل چهار لُرد، رئیس قبیله‌ی میروتاش، وزراء و گروهی از اشراف بودند نیز پشت سرش با رعایت احترام حرکت میکردند
از میان صفوف بلندو پرجمعیتی از حاضرین سیاه پوش حرکت میکردند و گروه بزرگی از نوازندگان نیز موسیقی حزن‌انگیزی می‌نواختند. سرش را بالا گرفته و مثل یک ولیعهد قدم برمیداشت، مجبور بود از کرالن واقعی دور شودو در این نقش باقی بماند، میدانست تمام حاضرینی که اکنون انجا جمع شده تا ظاهراً ابراز همدردی کنند درواقع لاشخورانی بودند که بدنبال فرصتی برای نفوذ به دربار و ارتقاء مقام میگشتند. کرالن در جایگاهی که متعلق به او نبود به دام افتاده بود، او از خون پادشاه نبود ولی حالا اگر این جایگاه را خالی میگذاشت فرصت‌طلبان مثل گروهی درنده به جان کشور می‌افتادندو مردم را در هرج و مرج و شورش نابود میکردند
مراسم را در یأس و انجماد گذراند، او جداً سوگوار بود، هم برای پدرش و هم برای خودش. گهگاه چشمش به تائوس می افتادو او نگاه اطمینان بخشی به کرالن می انداخت، آقا و باوقار در انجام مراسم همراهی میکرد انگار نه انگار که پادشاه چه ظلمی به قبیله‌ و مردم او کرده. پس از انتقال تابوت به آرامگاه دیگر سردردو خستگی کرالن از تحمل خارج شده بود، هنوز کمی تشریفات باقی مانده بود که کرالن اصلا حوصله‌اش را نداشت. بقیه‌ی چیزها را به تائوس سپرد و به اتاقش بازگشت تا کمی استراحت کند، به زودی او به اقامتگاه پادشاه منتقل میشد و دیگر به این اتاق باز نمیگشت. کت و دستمال گردنش را کند، دوباره به سینه‌اش پارچه بسته بود و حالا احساس خفگی میکرد. به سرویس اتاقش رفت و آبی به صورتش زد. موهایش را شانه کشیده و طوری به پشت هُل داده بود تا حالتی مردانه بگیرد، دوباره باید تظاهر میکرد یک مرد است و تازه دردسرهای ازدواج هم باره دیگر آغاز میشد!
دکمه‌های ابتدایی پیراهنش را گشود و سنجاق پارچه‌ها را باز کرد، سینه‌اش کمی رها شدو تازه توانست راحت نفس بکشد. هنوز در سرویش بودو لباس‌هایش را سبک میکرد که متوجه شد کسی وارد اتاق شد، از در نیمه باز سرویش نگاهی به بیرون انداخت و تائوس را دید که پس از ورود بسوی مبلهای آنسوی اتاق رفت و با حالتی خسته رویش نشست. او نیز لباس رسمی سیاهی به تن داشت و موهایش را بافته بود، کرالن دوباره به کار خودش مشغول شدو مقابل آینه کمی با موهایش ور رفت تا ببیند میشود شکل موجهی به آن داد یااینکه بلاخره مجبور است بازهم آن را کوتاه کند
– سلام.. خسته نباشید سرورم..
صدای نرم زنانه‌ای که از بیرون شنید توجه‌ش را جلب کرد، باره دیگر نگاهی به سمت تائوس انداخت، او نیز سرش را بسوی در چرخانده بود، جایی که زن زیبایی به داخل گردن کشیده و به روی تائوس لبخند میزد!
تائوس– نیامی! حالت چطوره؟
تائوس نیز متقابلا به نیامی لبخند زد، لبخندی کمرنگ و موقرانه که از روی ادب بود نه اشتیاق. نیامی وارد شدو درحالی که دامن پر زرق و برقش را کنترل میکرد و بسمت تائوس قدم برمیداشت گفت:
نیامی– خوبم.. همه‌ی دخترا خوبن. شنیدم که برگشتید، دلم براتون تنگ شده بود..
پیش رفت روی مبلی مقابل تائوس نشست، آنقدر با او راحت بود که برای نشستن اجازه نمی گرفت! کرالن مردمک چشمانش را با کلافگی در قاب چرخاندو دوباره به کاره خودش سرگرم شد. کم آشفتگی و نگرانی داشت که حالا باید حضور مگس‌های مزاحم را هم به دور شوهرش تحمل میکرد. چرا مردم نمیتوانستند قدری خوددار باشند؟ شوهر او بی‌نهایت جذاب بودو گاهی سربه هوا میشد، کرالن نمیدانست تائوس را بپاید یا زنان جوان اطرافش را!
تائوس– آره، ناگهانی برگشتم ولی فکر نمیکردم همچین اتفاقی بیفته
درحالی که هنوز داخل سرویس ایستاده بود و دوباره سنجاق را به پارچه‌ی دور سینه‌اش می بست به گفتوگوی آنان گوش میکرد
نیامی– حالا که اومدید.. امشب پیش ما میاید؟.. خیلی وقتی به حرم سر نزدید..
علیرغم اینکه سعی داشت خود را ارام و بیخیال نگه دارد شنیدن پیشنهاد بیشرمانه‌ی نیامی که با آن لحن عشوه‌گرانه بیان شد آنقدر او را آشفته و عصبی کرد که نوک سوزن سنجاق به انگشتش نشست و برای اینکه سرو صدا نکند لب گزید
تائوس– نه دختر، من دیگه ازدواج کردم
این را بدور از تندی و کنایه، و بالحنی صمیمی گفت. نیامی آهی از روی افسوس کشید و ادامه داد:
نیامی– آه.. یچیزایی شنیده بودم.. ولی خب همسرتون که حالا اینجا نیست.. این برای مردا چه اشکالی داره؟
چقدر بد که نمیتوانست بگوید کرالن همسرش است! سوزش نوک انگشتش را فراموش کردو دستانش را با کلافگی به کمرش زد. آن از مادرش و این هم نمونه‌ای دیگر! کم کم داشت از زنان ناامید میشد!
همانجا ایستاده و منتظر بود این گفتوگو به جاهای باریک کشیده شود تا برود به موهای نیامی چنگ بیندازد و بعد از اینکه او را با لگد بیرون انداخت کشیده‌ای هم نثار تائوس کند که از اول به روی او خندید و به داخل راهش داد
تائوس– شیطنت نکن نیامی، من دیگه یه جوون خام ۱۸ ساله نیستم!..اصلا چه خوب که دیدمت، میدونی حالا که قراره شاهزاده کرالن پادشاه بشه‌، اون میتونه شرایط تو و دخترا رو عوض کنه. اگه ازش بخوام شاید قبول کنه شمارو بفرسته خونه‌هاتون
مکث کوتاهی ایجاد شدو سپس نیامی بالحنی مأیوس گفت– من میخوام تو قصر بمونم.. زندگی من اینجاست
از لحن نیامی پیدا بود که دیگر از اغوا کردن تائوس ناامید شده
تائوس– جداً نیامی؟ فکر نمیکنی اینجور زندگی کردن تحقیر آمیزه؟ تو دیگه مجبور نیستی به مردای مختلف خدمت کنی.. خواهش میکنم اینو به بقیه‌ی دخترا هم بگو و باهم یه تصمیم درست درباره‌ی آینده‌تون بگیرین.. برای تغییر کردن هیچ وقت دیر نیست
تائوس این جملات را دلسوزانه بیان کرد، بدون اینکه ذره‌ای طعنه یا سرزنش در لحنش داشته باشد. مثل یک مرد نجیب که نه فقط به خانواده‌اش بلکه نسبت به تمام افراد جامعه احساس مسئولیت میکند رفتار میکردو کرالن از خود خجالت کشید که لحظاتی پیش خیال سیلی زدن به او را در سر داشت
نیامی– فکر کنم.. بهتره که برم.. خدانگهدار
جداً باعث تأسف بود، نیامی جای اینکه از پیشنهاد تائوس استقبال کند داشت از آن شانه خالی میکرد!
تائوس– به حرفام فکر کن، خدانگهدار
صدای قدم‌های نیامی به گوش رسید و بعد بسته شدن در اتاق. پس از رفتن او کرالن از سرویس خارج شدو همانطور که دوباره دکمه‌های پیراهنش را می بست بسوی تائوس قدم برداشت. تائوس که با دیدن او متعجب شده بود گفت– اینجا بودی؟!
کرالن طول اتاق را پیمود و درحالی که میز شیشه‌ای را دور میزد تا کنار تائوس روی کاناپه بنشیند گفت:
کرالن– آره.. متاسفم که میخواستم مچتو بگیرم
این را گفت و در اوج خستگی لبخند کمرنگی به تائوس زد. سینه‌ی ستبر و بدن ورزیده‌ی او را در آن لباس رسمی فاخر از نظر گذراندو سپس به پشتی مبل تکیه زدو نفسش را بیرون داد. تائوس پس از مکثی کوتاه مثل او سرش را بر پشتی مبل خواباندو درحالی که نگاهش به سقف بلند قصر بود گفت:
تائوس– میدونی آلن.. وقتی هم که مردا بخوان خوددار باشن، زنا چندان کمکی به آدم نمیکنن
معنی حرف او را درک میکرد و از این بابت متأسف بود. خودش را کمی بسوی تائوس سُر دادو روی شانه و بازویش رها شد، درحالی که نگاهش به ران درشت او در شلوار تنگ سیاهش بود گفت:
کرالن– بعد از تاجگذاری.. عهدنامه رو باطل میکنم، زمیناتونو پس میدم.. قولمو یادمه
تائوس زیرلب نجوا کرد– میدونم که یادته عزیزم
دستش را روی ران چپ تائوس گذاشت همانطور که با سرانگشتانش نقشی نامرئی رویش میزد گفت:
کرالن– گمونم دومین تصمیمم این باشه که حرمسرارو ببندم و اون زنا رو بذارم سر شغلای دیگه‌ای.. شایدم بعضیاشون بخوان برگردن خونه
نجوای اطمینان بخش تائوس باره دیگر به گوش رسید:
تائوس– آره.. مطمئنم خیلیاشون میخوان برگردن
سکوت کوتاهی ایجاد شدو سپس باره دیگر تائوس گفت– تو پادشاه بینظیری میشی
کرالن پوزخندی زدو زیرلب گفت– اینجوری فکر میکنی؟.. من زیاد خوشبین نیستم
تائوس– ولی من بهت اعتماد دارم. جدا از حقیقتی که این اواخر فهمیدی، تو تموم عمرت برای این جایگاه آموزش دیدی. از پسش برمیای
از لحن دلگرم کننده‌ی تائوس دلش لرزید و خودش را بیشتر به او فشرد، بازوی کلفتش را بغل گرفت و باغصه گفت:
کرالن–..دلم نمیخواد ازت دور باشم..
تائوس دست او را که روی رانش بود گرفت و کمی فشرد، سرش را بسوی او مایل کردو پس از اینکه موهایش را بوسید گفت:
تائوس– پادشاه بودن معنیش این نیست که دائم تو قصر باشی.. باید بتونی از هرجایی کشور رو اداره کنی. بعلاوه.. ما همدیگرو درک میکنیم، گاهی من میام پیشت، گاهی تو میای..
لحنش مثل همیشه مطمئن بود و تصور مواجهه با آینده را برای کرالن راحتتر میکرد
تائوس– از هم دور نیستیم.. درست پشت همدیگه‌ایم
تازه میخواست روی مبل دراز بکشد و سرش را روی پای تائوس بگذارد که کسی چند مرتبه به در اتاق کوفت و صدای خدمتکار به گوش رسید:
– سرورم لُرد نیکولاس و جناب آرگوت میخوان با شما صحبت کنن
درحالی که هنوز بازوی تائوس را بغل گرفته بود نگاهی با او ردو بدل کردو بعد کمی فاصله گرفت. مطمئن شد دکمه‌های بالای پیراهن خود را بسته است و سپس گفت:
کرالن– راهنمایی‌شون کن داخل
کرالن آن دو را در طول مراسم سوگواری چند مرتبه دیده و بابت تسلیتشان تشکر کرده بود به همین خاطر کمی متعجب شد که حالا با او چکار دارند. به همراه تائوس برای احترام به آنان برخاست و باهم دست دادند، آنان نیز لباس‌های سیاه عزا به تن داشتند و مثل همیشه ظاهری رسمی داشتند. روی کاناپه‌ای که درست مقابل کرالن و تائوس بود نشستند و نیکولاس درحالی که لبه‌ی کتش را مرتب میکرد پرسید:
نیکولاس– پزشکا درباره‌ی دلیل مرگ پادشاه هنوز توضیح مشخصی ندادن؟
نیکولاس، لُرد پرنفوذ منطقه‌ی رایولا که اکنون دیگر مرد ۴۰ ساله‌ای بود، پس از گذر سالها آشنایی، حالا میشد چین‌های ظریفی گوشه‌ی چشمان سبز او دید ، بااینحال ترکیب جذاب صورتش در زمینه‌ی پوستی گندمگون و بعلاوه نوارهای طلایی رنگ موهای بلندش که روی سرشانه‌هایش ریخته بود او را مردی برازنده و مجلل نشان میداد.
کرالن در پاسخ به او سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت:
کرالن– نه.. حتی پزشکای خارج از کشورم پدرو معاینه کردن ولی هیچکس دلیلشو نفهمید
نیکولاس و آرگوت نگاه معناداری باهم ردو بدل کردند و سکوتی ایجاد شد که کمی بعد با سوال تائوس شکست:
تائوس– مشکلی پیش اومده؟
آرگوت نفسش را آرام بیرون دادو درحالی که بنظر میرسید فکرش مشغول است زیرلب گفت– توضیحش سخته..
صورت آرگوت شفاف و جوان، درست به همان زیبایی که کرالن در کودکی و اولین بار او را دیده بود، او کوچکترین تغییری در این سالها نکرده و هنوز هم اینطور بنظر می رسید که انگار چشم‌ و ابروی سیاه و ترکیب بی‌نقص و زیبای صورتش را فرشتگان در زمینه‌ی آن پوست روشن نقاشی کرده اند! موهای مواج سیاهش را با گره‌ای شل پشت سرش بسته بود و لباس خوش‌دوخت مخملش بسیار برازنده‌ی بدن ورزیده‌اش بود
کرالن– شما از چیزی باخبرید؟
این را درحالی پرسید که نگاهش را بین نیکولاس و آرگوت می چرخاند. کاملا پیدا بود که چیزی وجود دارد که آنها برای گفتنش مطمئن نیستند، بااینحال پس از لحظاتی نیکولاس تردید را کنار گذاشت و گفت:
نیکولاس– از وقتی اومدیم.. آرگوت میگه بوی کراسوس رو از این اطراف حس میکنه
باشنیدن نام کراسوس استرس در درونش لولید و بی‌اختیار پیشانی‌اش چین خورد:
کرالن– کراسوس؟؟
آرگوت که متوجه تغییرحالت ناگهانی او شده بود پرسید– تو اونو میشناسی؟
پاسخی نداد. او نام کراسوس را از زبان سدریک شنیده بود و نمیدانست این را چطور توضیح دهد. نگاهی به نیمرخ تائوس انداخت، او گفته بود که میخواهد درباره‌ی سدریک از آرگوت بپرسد و حالا از فرصت استفاده کرد:
تائوس– تو شخصی به اسم سدریک رو میشناسی؟
هاله‌ای از تعجب و ناباوری بر نگاه آرگوت نشست و کم کم با خشم امیخته شد:
آرگوت– اون اینجا بوده؟!
تائوس بالحنی که کاملا نارضایتی و کلافگی در آن مشهود بود پاسخ داد– مدتیه که گاهی اطراف آلن می‌پلکه.. انگار اونو تحت نظر داره
آرگوت چشمان سیاه شبگونش را باحالت خاصی زیر ردیف مژگان پرپشتش چرخاندو نگاه مأیوسانه‌ای با نیکولاس ردو بدل کرد
کرالن– اون کیه؟
آرگوت زیر لب گفت– ..برادرمه
و بلافاصله پس از آن تائوس درحالی نگاه سنگینش را به آرگوت دوخته بود بالحنی که میخواست نارضایتی خود را نشان دهد زمزمه کرد:
تائوس– که اینطور
سوالات زیادی در ذهن کرالن می چرخید، نمیخواست اجازه دهد حساسیت مردانه‌ی تائوس محور گفت و گو را تغییر دهد از همین رو گفت:
کرالن– اولین باری که دیدمش.. بهم گفت کنجکاو بوده ببینه کراسوس درباره‌ی کی حرف میزنه
آرگوت به نیمرخ نیکولاس نگریست، علت دو دلی او را نمیفهمید. شاید دلیلش این بود که نمیدانست کرالن خبر دارد او انسان نیست!
تائوس– آرگوت برادرت با همسر من چیکار داره؟ این کراسوس کیه که درباره‌ی آلن حرف زده؟
آرگوت برای حرف زدن تردید داشت و از همین رو کرالن بالحنی آمیخته به ادب و آرامش رو به او گفت:
کرالن– تائوس به من گفت که شما انسان نیستید. اگه لُرد نیکولاس به شما اعتماد داره، منم بهتون اعتماد میکنم. الان فقط میخوام بدونم کراسوس به مرگ پادشاه چه ربطی پیدا میکنه
آرگوت درحالی که به پشتی مبل تکیه داده و نگاهش به میز شیشه‌ای مقابلش بود پس از اینکه لحظاتی باخود کلنجار رفت پاسخ داد:
آرگوت– کراسوس.. درواقع پسرعموی منه.. و متاسفانه موجود فوق‌العاده بی‌رحمیه
نمیخواست در لحن و نگاهش چیزی باشد که باعث تحقیر و بی‌احترامی به ارگوت شود، اهمیت نداشت که او چیست، کرالن سالها رفاقت خالصانه و وفاداری او را از یاد نبرده بود
کرالن– چرا میاد اینجا؟
آرگوت سرش را به آرامی تکان دادو گفت– این یکم پیچیده‌ست، حتی خودمم هنوز مطمئن نیستم.. تنها چیزی که میدونم اینه که اون چند روز اخیر اینجا بوده و مخصوصاً نزدیک قصر پادشاه.. بوش هنوز از اون اطراف حس میشه. مسئله اینجاست که خوناشاما اگه بخوان میتونن بوشونو از بین ببرن و ردی باقی نذارن. ولی اینجور بنظر میرسه که کراسوس میخواسته اون حوالی رو نشانه گذاری کنه
خوناشام! انگار ضربه‌ی محکمی به سینه‌اش خورد! نگاهش روی آرگوت منجمد شده بود! حتی تصورش را هم نمیکرد که با یک موجود خونخوار طرف باشد! او سالها با یک اهریمن رفاقت میکرد؟؟ لرد نیکولاس دخترش را به عقد یک خوناشام درآورده بود؟؟
اما چطور میتوانست حقیقت داشته باشد؟ این چشمان مست سیاه، این صورت سپید و لبهای اَبری سرخ، این قامت استوار و رفتار اطمینان بخش و باوقار.. چطور میشد این شخص یک اهریمن باشد؟! چطور میشد یک چیز پلید، تا این حد زیبا و دلنواز بنظر برسد؟
درحالی که کرالن با دل‌آشوب و حیرت خود دست و پنجه نرم میکرد لردنیکولاس رویش را به آرگوت چرخاندو بالحنی که انگار از معتبرترین و قابل اعتماد‌ترین شخص زندگی‌اش سوالی میپرسد گفت:
نیکولاس– تو حدس میزنی که اون دنبال محدوده‌ی شکار جدیده؟
آرگوت متقابلا به نیکولاس نگریست و پاسخ داد– مطمئن نیستم. ولی ممکنه همینطور باشه..
پروردگارا حتی طرز بیان و لحن صحبت‌کردنش انقدر مخملین و خوش‌آوا بود که کرالن میتوانست ساعتها بنشیند و از مصاحبت با او لذت ببرد، و آنوقت او یک اهریمن بود؟ یک خوناشام؟!
گرمی اطمینان بخش دست تائوس را پشت کمرش حس کردو بسوی او نگریست. تائوس کمی نزدیکتر شدو بالحنی آرام گفت– رو به راهی آلن؟
باید خودش را جمع و جور میکرد، ممکن بود نیکولاس و آرگوت متوجه رفتار او شوند و این برایشان ناراحت کننده باشد. لبخند کمرنگی به تائوس زدو سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد، سپس دوباره به آرگوت نگریست و سعی کرد مثل قبل آرام و موجه بنظر برسد
کرالن– محدوده‌ی شکار یعنی چی؟ میشه واضح‌تر توضیح بدید..
آرگوت نواری از نوهایش را که از زیر کش بیرون آمدو در حاشیه‌ی صورتش رها شده بود پشت گوش فرستادو در همین حین درحالی که به کرالن می نگریست آرام و شمرده برایش توضیح داد:
آرگوت– ببین کرالن.. تعداد خوناشامایی که توی این دنیا زندگی میکنن خیلی زیاده، اونا خیلی زود فهمیدن بقاشون به مخفی نگه‌داشتن جامعه‌شون بستگی داره بنابراین از مدتها پیش حتی قبل از اینکه انسانها جوامع شهری بنا کنن برای خودشون قوانین وضع کردن و سوگند خوردن که بهش وفادار بمونن
صبورانه برای کرالن تشریح میکرد و درظاهرش آنقدر حالت آرام و اطمینان بخشی داشت که باز کرالن از تصور اینکه او یک اهریمن است حیرت کرد!
آرگوت– اولین نیاز خوناشاما برای زنده موندن، خون انسانهاست. بااینحال شکار هیچ وقت بی‌قائده نبوده چون زیاده روی و بی‌نظمی قبل از هرچیزی به خود ما ضربه میزنه، بنابراین از میلیون‌ها سال پیش قانون به این شکل بود که هر خوناشامی روی زمین محدوده‌ی شکار مشخص داشته باشه و بعد از اینکه این محدوده مشخص شد بقیه‌ی خوناشاما دیگه حق ندارن به اونجا نزدیک بشن و ازش شکار کنن
تائوس که سمت راست کرالن نشسته بود به پشتی مبل تکیه زدو پرسید:
تائوس– پس میگی کراسوس این منطقه رو میخواد؟
آرگوت به تائوس نگریست و همانطور که سرش را به نشانه‌ی تایید تکان میداد گفت:
آرگوت– اینطور حدس میزنم.. اما مسئله‌ی نگران کننده‌تر اینه که کراسوس بی‌نهایت جاه‌طلب و حریصه.. اون فقط به منطقه‌ی نِوادا اکتفا نمیکنه.. مطمئنم سعی میکنه کابُن و میروتاش رو هم تصاحب کنه
تائوس که حواسش به توضیحات آرگوت بود گفت– بعید میدونم از یه خوناشام بربیاد که همچین خیالی به سر خودش راه بده. نه حدقل درباره‌ی قبیله‌ی من
ارگوت در پاسخ به تائوس گفت– تو پشتوانه‌ی محکمی داری بهت حق میدم از این بابت خیالت راحت باشه ولی کراسوس موجود ملعونیه.. اون اگه قصد داشته باشه کاری بکنه، بلاخره یجوری انجامش میده.. حتی اگه موفق نشه، قطعاً ضربه‌ی مهلکی میزنه
کرالن کمی جابه جا شد و درحالی که افکارش حول قوانین دنیای خوناشام‌ها می چرخید پرسید:
کرالن– این نشانه‌گذاری که ازش حرف می‌زنید چطوره؟..بعدش چه اتفاقی میفته؟
آرگوت نگاهش را از تائوس گرفت و دوباره به کرالن نگریست، سینه‌ی ستبر ورزیده‌اش زیر آن لباس خوش دوخت سیاه آرام بالا و پایین میرفت، پس خوناشام‌ها حتی نفس‌هم می کشیدند!
آرگوت– نشانه‌گذاری باید قدرت حاکمیت خوناشام بر محدوده‌ی موردنظر رو نشون بده، جوری که برای باقی خوناشاما هم مشخص بشه که این شخص این منطقه رو تصاحب کرده. معمولاً به این شکله که خوناشام برای چند ماه متوالی احتیاط رو کنار میذاره و بی هیچ پوششی از منطقه‌ی مورد نظرش شکار میکنه. درواقع میشه گفت یجور هرج و مرج موقت که باعث وحشت مردم اون منطقه میشه، انسانها درمواقعی که وحشت میکنن بوی تند ترس رو از بدنشون ساطع میکنن.. این بو توجه جامعه‌ی خوناشاما رو جلب میکنه و محدوده‌ی شکار برای شخص ثبت میشه
و بازهم از حیرت خاموش ماند! پس اینطور بود، شیاطین در زمین می چرخیدند و با قتل‌عام و به وحشت انداختن انسانها محدوده ایجاد کرده و برای خود سلطنت بیرحمانه‌ای ترتیب میدادند..
آرگوت– ممکنه برات به راحتی قابل درک نباشه ولی خوناشاما برای اداره‌ی جامعه‌شون قوانین سفت و سختی دارن
درحالی که نمیتوانست نگاه سنگینش را از صورت آرگوت بگیرد بالحنی عبوث گفت:
کرالن– با این حساب شما هم محدوده‌ی شکار دارید
آرگوت سکوت کردو ابتدا نتوانست چیزی بگوید، نگاه کوتاه پناه‌جویانه‌ای به نیکولاس انداخت و بعد سرش را کمی پایین گرفت. این حالت آمیخته به شرم برای چه بود؟ چرا آرگوت مثل دیگر اهریمنان رفتار نمیکرد؟ حالا بخاطر سکوت به وجود آمده در این جمع چهارنفره کمی معذب بنظر می رسید بااینحال از پاسخ دادن شانه خالی نکردو بلاخره گفت:
آرگوت– بله.. رایولا و سابجیک محدوده‌ی منه. اما من مردمو شکار نمیکنم
کشور زیباندو از چهارمنطقه‌ی رایولا، سابجیک، نِوادا و کابُن تشکیل میشد و بعلاوه، از هجده سال پیش زمینهای وسیع میروتاش‌ها نیز ضمیمه‌ی کشور شده بود. اکنون کرالن با کمال حیرت میدید درحالی که درباریان و اشراف برای بدست گرفتن قدرت کشور در حال جان کندن هستند و وزراء و خانواده‌ی سلطنتی دائماً در کشمکش، خوناشام‌هایی به راحتی از این کشور محدوده معین می سازندو هرکدام یکی دو منطقه را برمیدارند..!.. انگار که نه یک کشور و یک ملت، بلکه چیز ساده‌ایست، یک دام‌داری.. گله‌ی بزرگی از گوسفندان..و چیزی شبیه اینها!
نیکولاس– ببین کرالن.. این موضوع خیلی جدیه، اگه کراسوس واقعا این منطقه رو میخواد پس یعنی قراره شاهد قتل عام مردم بیگناه باشیم
این را نیکولاس درحالی گفت که حتی ذره‌ای از تعجب و تأسف کرالن را در خود نداشت و مثل اینکه به واسطه‌ی تجربه‌اش دامنه‌های وسیع‌تری از مشکلات را میدید و تحلیل میکرد. کرالن نفس عمیقی کشید و درحالی که از نگاه کردن مستقیم به آرگوت پرهیز میکرد گفت:
کرالن– چاره‌ای برای این قضیه هست؟..شما گفتید.. با اون نسبت فامیلی دارید، نمیشه نظرشو عوض کرد؟
به صورت آرگوت نمی نگریست ولی او مثل قبل متین و موقر پاسخ داد– من سالهاست که بخاطر سبک زندگیم از خانواده طرد شدم، روابط دوستانه‌ای با بقیه‌ی همنوعام ندارم.. میتونم با کراسوس بجنگم، اگه موفق بشم بکشمش.. یه راهی برای مخفی نگه داشتن این قضیه از بقیه‌ی خوناشاما پیدا میکنم..
اینبار بدون اینکه بخواهد به آرگوت نگریست، مصمم بنظر می رسید! او جداً میتوانست بخاطر انسانها که درواقع غذایش بودند با همنوعان خود بجنگد؟ دستی روی موهای سیاه خود کشید و به نیکولاس نگریست، پس از هر حرف و هر عملی برمیگشت به نیکولاس نگاه میکرد، انگار تماشای نیکولاس یک عادت دیرینه بود!
نیکولاس– سدریک میتونه کمکت کنه؟ اون بلاخره باید به یه دردی بخوره یا نه؟؟
آرگوت نفسش را بیرون دادو درپاسخ گفت– نباید برادرمو وارد این جریان کنم چون در این صورت اونم چهارتا برادر و دوتا خواهر داره.. این شانس منو کم میکنه
کرالن آهی کشید و به تائوس نگریست. بسیار خب! از قرار معلوم کراسوس فقط با برادران و خواهرانش یک ارتش داشت!
آرگوت– مشکل اصلی اینه که کراسوس بی‌نهایت حریص و جاه طلبه.. اونقدر جسوره که راست اومده و از قصر پادشاه شروع کرده
نگاه تائوس و کرالن که برهم بود خشک شدو سپس هردو به آرگوت نگریستند
کرالن– چی؟!..چه شروعی؟؟
نه! نباید اینطور که حدس میزد میبود! نگاهش روی صورت آرگوت منجمد شده بود و قلبش تند میزد!
آرگوت– آره کرالن.. پادشاه شکار شده
انگار قسمتی از کنج قلبش جدا شدو به اعماق زمین سقوط کرد! از تصور تنهایی و وحشت و رنجی که پدرش کشیده بود درونش بهم پیچید و بی اختیار لب زد:
کرالن– ولی.. ولی اون..
نمیخواست باور کند! پس چرا پادشاه چیزی به کسی نگفته بود؟ چرا حتی به کرالن نگفت؟ اما نه، به یاد می آورد که پادشاه پیش از مرگش به او گفت بارها کسانی را به دنبال او فرستاده و هیچیک به مقصد نرسیده‌اند!
آرگوت– کراسوس عمداً خون اونو ذره ذره مکیده، بوی خودشو اینجا باقی گذاشته.. این روش اونه.. داره برای خودش.. تفریح میکنه!
تفریح! او با زجرکُش کردن پادشاه تفریح کرده بود؟! پس دنیای خوناشام‌ها تا این حد پلید بود؟
کرالن– ولی پدر.. اون تا وقتی که زنده بود هم هیچی دراینباره نگفت.. پس چرا هیچی نگفت..
من من میکرد، تنش سرد شده بود. زمانی که او اینجا حضور نداشت، در این قصر لعنتی چه گذشته بود؟ انگشتان گرم تائوس لای انگشتان مشت شده‌اش فرو رفتند و پس از اینکه دست او را کمی فشرد گفت:
تائوس– اینطور فکر میکنی آلن؟..درواقع یچیزایی گفت، ولی فرصتی برای بیشتر حرف زدن نداشت
به نیمرخ تائوس که مطمئن و استوار بود نگریست، منظور او را فهمید. به همان طومار پیشگویی اشاره میکرد، طوماری که کرالن چند مرتبه خواند و از آن سر در نیاورد
نیکولاس– چی بهت گفت؟
نیکولاس و آرگوت با حالتی منتظر به آنها می نگریستند. کرالن آرام از جا برخاست و همانطور که با افکاری آشفته بسمت میز کارش میرفت گفت:
کرالن– قبل از مرگش اینو بهم داد. گفت یه پیشگویی مهمه..
طومار را برداشت و همانطور که دوباره به جمع بقیه می پیوست گفت– ولی من ازش سردرنیاوردم، حتی وقت نشد سوالی درباره‌ش بپرسم
کنار تائوس نشست و طومار را بسمت آرگوت گرفت.
آرگوت– پیشگویی آره؟ بوی کهنه‌گیشو حس میکنم..
طومار را گرفت و با احتیاط باز کرد، همانطور که آن را پشت و رو می کرد تا دقیق‌تر بررسی‌اش کند گفت:
آرگوت– .. این خیلی قدیمیه.. احتمالاً چندهزار سال از عمرش گذشته.. حتی.. حتی نمیتونم تشخیص بدم پوست چه حیوونیه
کرالن باره دیگر نگاه متعجبش را با تائوس ردو بدل کرد. چنین پیشگویی که قدمت باستانی داشت چطور بدست پادشاه گُردن رسیده بود؟
آرگوت پس از برسی خصوصیات ظاهری طومار شروع به خواندن نوشته‌هایش کردو کم کم هاله‌ی غلیظی از شوک و حیرت روی صورتش سایه انداخت!
صورت سپیده‌ش رنگ پریده‌تر شدو چشمان شبگونش بارها و بارها زیر مژگانش اینسو و آنسو غلطید تا خطوط را دوباره بخواند. هرسه نگاهشان به آرگوت بود، نیکولاس که تغییر حالت او را میدید کمی بسویش مایل شد تا خودش هم بتواند نوشته‌ی درون طومار را بخواند
آرگوت– ..خدای من..
آرگوت لب زدو این دو کلمه زمزمه‌وار از دهانش خارج گشت. هنوز نگاهش روی طومار بود و کرالن کم کم از این بی‌خبری جان به لب میشد!
کرالن– چی شد..
آرگوت بلاخره باحالتی شکست خورده طومار را از پیش چشمانش پایین آوردو همانطور که پلکهایش را می‌بست مأیوسانه نفسش را بیرون داد. انگار بدترین خبر دنیا را به او داده بودند.. انگار دیگر آخر دنیا بود!
تائوس– آرگوت؟
تائوس تکیه‌اش را از پشتی مبل برداشت و کمی به جلو مایل شد. آرگوت سردرگم و کلافه دوباره دستی روی موهای خود کشید و درحالی که پیدا بود افکارش فرسنگها دورتر را میکاود گفت:
آرگوت– اینجا عرض موعود شیاطینه.. این کشور.. زیباندو.. من..من اینو نمیدونستم
هرسه در سکوت به آرگوت خیره ماندند، او چه میگفت!
نیکولاس– درباره‌ی چی حرف میزنی؟
پیشانی نیکولاس برای تمرکز روی این موضوع بی اختیار چین خورده بود!
آرگوت که میدید آشفتگی‌اش دیگر بیش از حد شده درحالی که سعی داشت خودش را جمع و جور کند هرسه‌ی انها را از نظر گذراندو سپس توضیح داد:
آرگوت– این پیشگویی بین همنوعای من خیلی معروفه.. مثل یجور کتاب مذهبی میمونه، ما از پدرو مادرامون درباره‌ش شنیدیم.. کسی نمیتونست نسخه‌ی اصلی رو پیدا کنه.. ما.. ما هیچکدوم بوی این دست نوشته رو نمیشناختیم که بتونیم ردگیریش کنیم
نیکولاس نگاه دیگری به پوستین کهنه‌‌ای که هنوز در دست ارگوت بود انداخت و گفت– پس چطور مطمئنی این نسخه اصله؟
آرگوت پوستین را روی میز شیشه‌ای که مقابلش بود گذاشت و گفت– از قدمتش.. از اینکه چند هزار سال پیش نوشته شده ولی به زبون مردم زیباندو!.. از اینکه پادشاه قبل از مرگ بهش اشاره کرده.. و من حالا میفهمم کراسوس واقعاً میخواد چیکار کنه..
کرالن که خط نگاه آشفته‌ی آرگوت را دنبال میکرد پرسید– کی اینو نوشته؟ از کجا اومده؟
آرگوت– کسی که این پیشگویی رو نوشت آزاک بود، یکی از نوه‌های مستقیم شیطان اعظم.. میگن اون شخصاً پیشگویی رو از آسمون چهارم شنیدو به زمین آورد.. اونموقع شیاطینی که از مختصات دقیق آگاهی داشتن هنوز زنده و قدرتمند بودن.. آزاک پیشگویی رو درست در عرض موعود مخفی کرد تا اینکه زمان مشخص برسه
چشمان کرالن بی‌اختیار باریک شد– عرض موعود یعنی چی؟
آرگوت سعی داشت در ارامش و شمرده توضیح دهد ولی پذیرفتن این مسائل بسیار دشوار بود! انگار در کابوس زندگی میکرد، مشکلات و گرفتاری‌ها کم بودند که حالا شیاطین هم اضافه میشدند؟ گویا خداوند با او لج کرده بود که هر پیشامد ناممکنی را در زندگی‌اش ممکن کند!
آرگوت– زمانی که شیطان اعظم از عرش سقوط کرد.. اینجا اولین نقطه از زمین بود که بهش پا گذاشت، اگه آزاک پیشگویی رو تو زیباندو مخفی کرده پس عرض موعود همینجاست
درحالی که نگاهش به آرگوت بود صدای تائوس را از سمت راستش شنید که پرسید:
تائوس– منظورت اینه که اینجا برای شیاطین مقدسه؟
آرگوت– شیطان اعظم پدر تمام شیاطینه.. هرچیزی که مربوط به اون باشه برای دنیای شیاطین مقدسه. خصوصا این محل.. اینجا که محل سقوطش بود، طبق پیشگویی جاییه که اون بلاخره سلطنت عظیمش رو آغاز میکنه و درمقابل خدا می‌ایسته..
نیکولاس نفسش را با سردرگمی بیرون دادو گفت– ولی این پیشگویی چطور به دست پادشاه رسیده؟!
آرگوت هم به نشانه‌ی بی‌اطلاعی سر تکان دادو درهمین حین گفت– باید نگاهی به تاریخ زیباندو انداخت.. اجداد پادشاه گُردن این کشور رو منطقه به منطقه فتح کردن، احتمالاً اینو تو یکی از معابد مخفی دل زمین یا کوهستان پیدا کردن.. این چیزیه که نمیشه دقیق فهمید.. اطلاعات من کامل نیست
تائوس در کنارش تکانی خوردو پیشانی خود را لمس کرد، پلکهایش را لحظه‌ای برهم گذاشت و سپس پرسید– بسیارخب.. یه لحظه صبر کن! حضور کراسوس به این پیشگویی ربط پیدا میکنه؟
آرگوت اشاره‌ی سریعی به پوستین کردو گفت– مطمئنم اون پیشگویی رو اینجا دیده
کرالن که لحظه به لحظه سردرگم‌تر میشد پرسید– پس چرا اجازه داد پیش پدرم بمونه؟
آرگوت بلافاصله پاسخ داد– لزومی به برداشتنش نیست! این سند باید همینجا تو عرض موعود بمونه که به جامعه‌ی شیاطین اثبات کنه اینجا همون محله
اثبات به باقی شیاطین! از قرارمعلوم فاجعه در راه بود!
آرگوت– فکر نمیکنم اون هنوز به افراد زیادی درباره‌ی این پیشگویی گفته باشه.. داره محتاطانه عمل میکنه
نیکولاس با حالتی که انگار از فکرو خیال سردرد گرفته تکیه‌اش را به مبل زدو با صدایی ناامید گفت:
نیکولاس– نقشه‌ش چیه؟
نگاه کرالن بسمت پوستین کشیده شدو صدای بم مخملین آرگوت که حالتی مأیوس بخود گرفته بود به گوشش رسید:
ارگوت– همه‌ی شیاطین.. منظر این روزن.. روز مبارک، روزی که شیطان اعظم به اوج برگرده.. حالا کراسوس با پیدا کردن این پیشگویی میخواد زمینه رو محیا کنه.. اون ملزومات رو داره.. حالا میدونه مختصات کجاست، میدونه به چی احتیاج داره و باید چیکار کنه.. اون محدوده‌ی شکار نمیخواد، هدف خیلی بزرگتری داره
و بلاخره تائوس به نکته‌ای که درون کرالن را به جوش و خروش انداخته بود اشاره کرد:
تائوس– این به کرالن مربوطه؟..چرا اونا حواسشون به کرالنه؟
سکوت آرگوت باعث شد کرالن نگاهش را از پوستین بگیرد و به او بنگرد
کرالن– تو پیشگویی به شاهزاده‌ی خون اشاره شده.. منظورش چیه؟
سکوت آرگوت سنگین‌تر شد، نگاهش را بشکل خاصی از کرالن گرفت و پلکهایش را برهم فشرد. پس پاسخ این سوال آنقدر وحشتناک بود که آرگوت از بیانش طفره می رفت!
نگاهش روی آرگوت که از پاسخ دادن طفره می رفت خشک شدو دلش از اضطراب بهم پیچید! نیکولاس و تائوس نیز به آرگوت چشم دوخته بودند، با طولانی شدن سکوت او نیکولاس کمی روی مبل جابجا شدو درحالی که طومار را برمیداشت گفت:
نیکولاس– خیله خب.. گمونم وقتشه دقیق‌تر به اوضاع نگاه کنیم..
چشمان کرالن هنوز روی آرگوت بود که حالا آرام به پشتی مبل تکیه میزد و درحالی که سرش را کمی پایین گرفته بود مردمک چشمانش را بسمت نیکولاس مایل میکرد
نیکولاس– در اَفلاک هیاهو برپا گشت..شگفت از انحتاط شکوه آفرینش.. آنکس که خالق، شایسته‌ی سلطنت زمین و زمان دانست فرومایه‌تر از نَسناسان بود..ارباب از عرش الهی سقوط کردو آواره‌ی اَبدی فرومایگان گشت..
سکوت کردو لحظاتی بعد درحالی که نگاهش را روی خطوط می چرخاند ادامه داد:
نیکولاس– اشاره به آفرینش آدم داره درسته؟.. پس آزاک معتقد بوده انسانها شایستگی اینو نداشتن که اشرف مخلوقات باشن
ارگوت سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو درهمین حین گفت:
آرگوت– تمام شیاطین چنین اعتقادی دارن.. بعلاوه طرد شدن شیطان اعظم تنفر و کینه‌ی اونارو بیشتر کرده..
نیکولاس رویش را به ارگوت کردو پرسید– اینجا نوشته انسانها فرومایه‌تر از نَسناسان هستن.. نَسناس دیگه چیه؟
آرگوت– میگن قبل از آفرینش انسان، دو نژاد روی زمین زندگی میکردن.. اَجنّه و نَسناس‌ها..اونا روی زمین شروع به ظلم و فساد میکنن و به همین خاطر خداوند نسناس‌ها و تعداد زیادی از اجنه رو محکوم به مرگ میکنه
و باز هم سکوتی ایجاد شد! اهریمن بی‌نهایت زیبایی آنجا نشسته بود و درباره‌ی ابتدای آفرینش حرف میزد، انگار همه‌ی اینها در خواب و خیال اتفاق می افتاد!
کرالن– ..اینا.. حقیقته؟!
و آرگوت اینبار به او نگریست و با آن لحن بم آهنگینش آرام و شمرده پاسخ داد:
آرگوت– تاریخِ فراموش شده‌ی زمین.. خیلی وسیع‌تر و پیچیده‌تر از تصور من و شماست
درحالی که نگاه کرالن و آرگوت باهم تلاقی کرده بود صدای نیکولاس به گوش رسید که بخش دیگری از طومار را خواند
نیکولاس– آدمیان را بگو شاهزاده‌ی خون متولد خواهد شد.. این شاهزاده‌ی خون.. چه نقشی تو کل این ماجرا داره؟
بلاخره به قسمت اصلی ماجرا رسیدند و باز ضربان قلب کرالن تند شد. آرگوت مثل قبل با صدایی آرام که تشویش چشمانش را مخفی نگه میداشت پاسخ داد:
آرگوت– اون قربانیِ.. یه قربانی ارزشمند برای صدا زدن شیطان اعظم
صدای آمیخته به سردرگمی تائوس را از کنارش شنید که خطاب به آرگوت گفت– چی؟!
اینبار آرگوت وقتی دهان به سخن گشود تک تک آنان را از نظر گذراند
آرگوت– زمانی که همه چیز تو عرض موعود برای برگشتن شیطان اعظم محیا باشه.. خاندان‌های بزرگ شیاطین جمع میشن تا مناسک اصلی رو اجرا کنن.. یجور آیین..برای صدا زدنش، برای اعلام وفاداری.. این روشیه که میتونن توجه شیطان اعظم رو جلب کنن و ازش بخوان که برگرده
نیکولاس که حالا از طومار غافل شده و به نیمرخ آرگوت می نگریست پرسید– اون کجاست؟
آرگوت سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو همانطور که نگاهش از آن سه گرفته و به زیر انداخته بود پاسخ داد:
آرگوت– کسی نمیدونه.. میلیونها سال از سقوطش گذشته، اون قدرتمندترین و زیباترینه.. شیاطین نمیتونن پیداش کنن و بهش نزدیک بشن، در برابر قدرت و شکوه اون.. ما بَرده محسوب میشیم، خاندان من درحدی نیستن که باهاش ملاقات کنن.. فقط تعداد انگشت شماری توی این دنیا میتونن بهش نزدیک بشن
به صدای موزون و لحن آمیخته به یأس آرگوت گوش میداد و حس میکرد تمام زندگی‌اش در سایه‌ی تاریکی از بلایا قرار گرفته، این یکی دیگر فراتر از همه‌ی مشکلات قبل بود!
نیکولاس– پس اون قربانی که پیشگویی ازش حرف زده اونقدر ارزشمنده که باعث میشه شیطان به عرض موعود برگرده؟
آرگوت کمی به جلو مایل شدو آرنج‌هایش را روی پاهایش ستون کرد، نگاهش را به انگشتر یاقوتی که در دست داشت و با آن ور می رفت دوخت و در همین حین گفت:
آرگوت– پیشگویی یه تجسمه نیکولاس. میتونه هرزمانی اتفاق بیفته، درواقع شرایطه که زمانش رو تعیین میکنه.. یعنی اگه صدسال پیش این شرایط محیا بود و شیاطین میفهمیدن عرض موعود کجاست، همون موقع اقدام میکردن.. الانم کراسوس نمیخواد این شانس بزرگو از دست بده.. اون عرض موعود رو داره، دست روی نقطه‌ی پادشاهی گذاشته، مناسبترین جایی که میشه به شیطان اعظم تقدیم کرد!..
لحظه‌ای مکث کردو بعد درحالی که هنوز به انگشترش چشم دوخته بود به نجوا گفت:
آرگوت– و بعلاوه.. شاهزاده‌ی خون.. که یه قربانی عادی نیست.. مشخصات خاصی داره و گویا کراسوس این تشابهات رو پیدا کرده..
دیگر از این حاشیه رفتن‌ها و چشم دزدیدن‌ها به تنگ آمده بود، کرالن داشت جان به لب میشد و انگار او هنوز قصد نداشت رُک باشد. اینبار اجازه‌ی حاشیه رفتن نداد، راست به آرگوت چشم دوخت و پرسید:
کرالن– اون منم؟..کسی که باید قربانی بشه منم؟
سکوت سنگینی ایجاد شدو چند لحظه بعد آرگوت آهسته گفت– نه..فکر نمیکنم اینطور باشه
او هنوز نگاهش را به انگشترش دوخته بود و افکارش فرسنگها دورتر می چرخید، میگفت کرالن قربانی نیست ولی طوری عبوث و مأیوس بود انگار چیز بدتری وجود دارد!
نیکولاس– از مادری فراتر از زنانگی، که او زاییده‌ی عطش ..و شاهزاده‌ی خون است..
چشم از تماشای آرگوت گرفت و به نیکولاس نگریست که باره دیگر از روی طومار میخواند
نیکولاس– پس مشخصات اینه.. اون قربانی.. شاهزاده‌ی خون، از مادری فراتر از زنانگی..
و اینبار سکوت مثل دیواری متحرک از چهارطرف بسویش فشار آورد و قلبش تکان خورد!
نیکولاس برای لحظاتی همانطور به طومار خیره مانده و سپس به کرالن نگریست، نفسی از روی کلافگی کشید و سپس بالحنی که انگار مجبور بوده به این موضوع اشاره کند گفت:
نیکولاس– من تا حدودی از وضعیت جسمیت خبر دارم.. ولی بگو ببینم..تو میتونی بچه بدنیا بیاری؟..
پس بقیه هم به چیزی که به سر کرالن زده بود فکر میکردند! به اینکه « از مادری فراتر از زنانگی» درواقع به دوجنسه بودن او اشاره دارد! درحالی که سعی داشت اضطراب را درخود نشان ندهد آب دهانش را قورت دادو با صدایی که چندان محکم نبود گفت:
کرالن– من.. یدفعه باردار شدم.. ولی تقریبا تو چهارماهگی بود که سقط شد
و باز نجوای موزون آرگوت به گوش رسید:
آرگوت– چهارماهگی زمانیه که روح دمیده میشه.. اونموقع جنین یه انسان محسوب میشه..
پلکهایش را برهم فشرد و دستی به صورت خود کشید، کمی مجال نفس کشیدن به خود دادو سپس رو به آرگوت پرسید:
کرالن– ولی نمیفهمم.. بچه‌ی من چرا باید به شیاطین ربط پیدا کنه؟ اون..اون خیلی وقته که از دست رفته!
نیکولاس– شایدم منظور بچه‌ی از دست رفته نباشه
ضربه‌ی دیگری به قلبش خورد! معده‌اش میسوخت و سرانگشتانش سرد شده بود..
نیکولاس– اینجا نوشته زاییده‌ی عطش.. از مادری فراتر از زنانگی، که او زاییده‌ی عطش و شاهزاده‌ی خون است.. یعنی چی؟
نیکولاس به آرگوت رو کرد و منتظر پاسخ ماند، بلاخره پس از وقفه‌ای طولانی آرگوت نفس عمیقی کشید به کرالن نگریست، جای اینکه به نیکولاس نگاه کند به کرالن نگریست و پاسخ داد:
آرگوت– اینجا به پدر شاهزاده‌ی خون اشاره داره.. وقتی میگه زاییده‌ی عطش، منظورش عطشِ خون.. یعنی پدر اون قربانی، از جنس شیاطینه.. یه خوناشام..
ماری بلند و تیز در سینه‌اش پیچ و تاب خورد، چشمانش روی آرگوت قفل شدو نفسش در سینه یخ زد!
« سدریک– ..کنجکاو بودم که ببینم کراسوس درباره‌ی کی حرف میزنه..»
«سدریک– تو زیبایی..متفاوت و وسوسه کننده بنظر میرسی..»
او قرار بود شاهزاده‌ی خون را متولد کند! کراسوس او را برای همین میخواست، برای ننگین‌ترین عمل دنیا!
نیکولاس– این دلیلیه که کراسوس دور و بر کرالن می پلکه؟! اون میخواد..
نیکولاس حرفش را نیمه کاره رها کردو صورتش از انزجار درهم رفت!
تنش یخ بسته بود و قلبش درست زیرگلویش می تپید، اصلا حواسش به اطراف نبود، تازه زمانی که تائوس از کنارش برخاست به خودش آمد
آرگوت– تائوس..
آرگوت نیز بلافاصله برخاسته و مقابل تائوس درامده بود
تائوس– نیاز به توصیه‌ی هیچکس ندارم!
این را با لحنی تند خطاب به آرگوت گفت، میخواست برود ولی آرگوت فوراً بازوی او را گرفت و باحالتی که میخواست او را به آرامش دعوت کند گفت:
آرگوت– این قضیه رو شخصی نکن
اخم‌های تائوس درهم رفت و بالحنی سرزنشگرانه گفت– جداً؟ اگه درباره‌ی همسر خودت بود این حرفو میزدی؟
نگاه آرگوت روی او خیره ماندو ابتدا نتوانست پاسخی بدهد، نیکولاس نیز از کنار آرگوت برخاست و برای آرام کردن تائوس به او پیوست
نیکولاس– عجولانه رفتار نکن، این وضعیت..
تائوس حرف او را نیز برید و با تاکید گفت– گفتم نیاز به توصیه‌ی هیچکس ندارم!
نیکولاس نیز اخم کردو درحالی که دیگر با ارامش حرف زدن را بیهوده میدید بالحنی تند گفت:
نیکولاس– تائوس تو یه رهبری، حق نداری تو شرایط بحرانی عجول و خودخواه باشی
اینبار تائوس بود که نتوانست پاسخی بدهد، چند لحظه‌ای ساکت ماندو سپس درحالی که دست ارگوت را از بازوی خود جدا میکرد گفت:
تائوس– شما نمیفهمید..هیچکدومتون نمیفهمید این چه حسی داره
قدمی فاصله گرفت و همانطور که بنظر می رسید میخواهد از اتاق خارج شود ادامه داد:
تائوس– تموم مدت شاهد بودم که اون اشغالا دورو بر آلن میپلکن، الان میفهمم میخواستن چیکارش کنن.. اون زنمه!..
این را گفت و پس از اینکه نگاه سنگینی با آرگوت و نیکولاس ردو بدل کرد از اتاق خارج شد. برای کرالن که هنوز متحیر و دگرگون آنجا نشسته بود اتفاقات و گفتوگوهایی که اطرافش رخ میداد چندان قابل فهم بنظر نمی رسید. اهریمنی به نام کراسوس او را تحت نظر داشت و میخواست ترتیبش را بدهد، جوری که باردار شود و کودکی که باید برای احضار شیطان قربانی میشد به دنیا بیاورد. این دیگر چه کابوسی بود؟!
آرگوت نگاه مأیوسانه‌ای با نیکولاس ردو بدل کردو سپس درحالی که نفسش را با ناامیدی بیرون میداد دوباره مقابل کرالن نشست، کمی بسمت او مایل شدو با توجه به اینکه می دانست او اکنون وضعیت خوبی ندارد بالحنی آرام و ملاحضه‌گرانه گفت:
آرگوت– کرالن لطفاً اونو آروم کن.. حق داره که عصبی باشه ولی اگه تصمیم عجولانه‌ای بگیره ممکنه اتفاقات بدتری بیفته
نیکولاس نیز سرجایش کنار آرگوت نشست با حالتی خسته و کلافه شقیقه‌هایش را لمس کرد
کرالن– چه تصمیمی؟
موهای خود را به حاشیه فرستادو نفس عمیقی کشید تا خود را از آن حالت شوک‌زده خارج کند، او حالا در رأس حکومت بود، نباید ضعیف بنظر می رسید. آرگوت لحظاتی پلکهایش را بست و گوشه‌ی لبهای پررنگ و ابری خود را گزید، بنظر می رسید بدنبال توضیحی مناسب برای منظورش میگردد
آرگوت– نمیدونم تا چه حد از این موضوع باخبری.. میروتاش فقید با اثبات قدرت و شایستگی‌ش به حدی رسید که ۱۸ خاندان سلطنتش رو پذیرفتن..
مکثی کردو درحالی که به چشمان ناآرام کرالن می نگریست ادامه داد:
آرگوت– مفهوم حرف منو میفهمی؟ تائوس فقط رئیس قبیله‌ی میروتاش نیست، اون آلفای اول قلمرو جنگلی و دشت و کوهستان وحشیه.. ۱۸ خاندان تحت فرمانش هستن.. اگه اونارو صدا بزنه فاجعه اتفاق میفته! یه جنگ وحشتناک بین اصیل زاده ها و شیاطین
کرالن لب زد– ولی.. ولی اگه اینطوره چرا اصیل‌زاده ها در برابر پدر و پدربزرگم از قبیله‌ی میروتاش حمایت نکردن؟..
ارگوت سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– اینچیزا تو دنیای ما قانون و قائده‌ی خاصی داره! اصیل‌زاده‌ها نباید تو مسائل انسانی دخالت کنن ولی اینبار فرق داره، اینبار صحبت از شیاطینه.. طبیعت و شیاطین.. یه خصومت دیرینه باهم دارن.. ذات طبیعت پاکه و با هرچیز اهریمنی تناقض داره. به محض اینکه مقابل هم قرار بگیرن اونقدر میجنگن که یکی از دو طرف کاملا نابود بشه
نفسش را بیرون دادو اینبار درحالی که انگار داشت با خودش حرف میزد گفت:
آرگوت– من به شیاطین فکر نمیکنم مرگشون برام اهمیتی نداره، ولی اونا.. اونا آخرین نسل از اصیل‌زاده‌ها هستن.. جون تک تکشون ارزشمنده!..
پس آنها واقعا قدرتش را داشتند؟ اصیل‌زاده‌ها جداً میتوانستند با شیاطین مقابله کنند؟ افکار کرالن به هزاران سو کشیده میشد!
آرگوت– نذار اون عجولانه تصمیم بگیره، هنوز باید به خیلی چیزا فکر کنیم.. شاید بشه راهی پیدا کرد، اصیل‌زاده‌ها ممکنه آخرین راه‌حل باشن ولی قبلش باید همه چیزو درنظر بگیریم، جوری که با کمترین خصارت اتفاق بیفته
درحالی که به چشمان سیاه براق آرگوت می نگریست با صدایی خفه پرسید:
کرالن– واقعا راهی هست؟
آرگوت نگاهی با نیکولاس ردو بدل کردو بعد درحالی که پیدا بود شک و تردید در خودش هم شدید است گفت– نمیدونم.. باید اطلاعات بیشتری داشته باشم.. امشب میرم دنبال سدریک، میارمش اینجا.. اون حتماً چیزای بیشتری میدونه
نیکولاس به نیمرخ ارگوت نگریست و اضافه کرد– خداروشکر که هکتور و لوریانسم هنوز اینجان، فردا باید یه جلسه بذاریم.. خوبه که رمبیگم بیاد.. ما مشورت میخوایم
گرچه در درونش ناامید بود و اضطراب در دلش می پیچید ولی سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو با صدایی بی رمق گفت:
کرالن– باشه.. سعی میکنم آرومش کنم
وقتی از مقابل نیکولاس و آرگوت بلند شدو بسمت خروجی رفت درواقع هیچ برنامه‌ای برای آرام کردن تائوس نداشت. زانوهایش گزگز میکردند و سرانگشتانش سرد بود، حتی لحظه‌ای نمیتوانست ذهن خود را از شر تصاویر هولناک آینده رها کند! در سالن عمارت از میان نگهبانان به راه افتاد، حالا دیگر ترسی درناخوداگاهش ریشه می دواند، انگار که کراسوس در هر کُنجی پنهان شده تا به دامش بیندازد و به او تجاوز کند!
سرش را پایین گرفت و بسمت اتاقی رفت که قبلا متعلق به تائوس بود، میدانست که او اکنون باید آنجا باشد، در مسیر چند مرتبه نفس عمیق کشید و خودش را جمع و جور کرد، اگر تائوس شدت اضطراب او را میفهمید امکان نداشت که کرالن بتواند آرامش کند! بلاخره به محل مورد نظر رسید و پس از ورود تائوس را همانجا دید. هیچیک از مشعل‌ها را روشن نکرده بود و محیط از نور مهتاب که از پس پنجره‌های باز اتاق سرک می کشید روشن بود. تائوس کت رسمی‌اش را کنده و با کلافگی وسط اتاق انداخته بود، خودش هم لب تخت نشسته و به فکر فرو رفته بود، عبوث بنظر می رسید و پس از ورود کرالن حتی نگاهی به سویش نینداخت
کرالن– اینجایی..
این را نجوا کردو با تردید بسمت او قدم برداشت. تائوس نگاهش را به نقطه‌ی نامعلومی در کف اتاق دوخته بود، گیس کلفتش از یک سمت شانه رها بودو خط عضله‌ی سینه‌اش از میان چند دکمه‌ی باز بالای پیراهنش به چشم میخورد. نور ماه روی سیاهی موهایش برق میزد و چشمان نافذ و ابروهای کشیده‌اش هنوز اخم‌آلود بودند. هیچ واکنشی به نزدیک شدن کرالن نشان نداد، او محتاطانه کنار شوهرش نشست و پس از لحظاتی مکث آهسته گفت:
کرالن–..آم.. اولش انتظار داشتم یکی آرومم کنه.. ولی تو این شرایط اونا منو فرستادن که تورو آروم کنم
لحنش صمیمی بود، میخواست به تائوس نشان دهد که وحشت نکرده. کمی بیشتر بسوی او مایل شدو آرام بازویش را بغل گرفت. بازوی کلفت و قدرتمندش که کرالن هربار با دیدن رگهای پیچ‌وتاب خورده‌ی روی عضلاتش از شیفتگی ضعف می رفت!
سرش را روی شانه‌ی او خواباندو درحالی که حالا خودش هم به نقطه‌ای نامعلوم در تاریکی می نگریست گفت:
کرالن–..اوضاع ناجوریه.. ولی راستش منم فکر میکنم زیاده رویه که مردمت و اصیل‌زاده‌هارو درگیر تعصب روی زنت کنی
مکث کردو چند لحظه‌ بعد درحالی که میکوشید لحنش غرور تائوس را جریحه‌دار نکند گفت:
کرالن– تائوس..هر.. هراتفاقی که بیفته تو نباید خودتو مقصر بدونی..
تائوس پوزخند تلخی زدو با لحنی کنایه‌آمیز گفت–عالی شد.. الان درواقع داری میگی بنظرت شوهرت قدرت محافظت از تورو نداره..
کرالن کمی بیشتر خودش را به بازوی او فشردو پس از اینکه بوسه‌ای روی شانه‌اش زد گفت:
کرالن– نه! من تو زندگیم جز تو به کی تکیه کردم؟ ولی این یکی دیگه.. این واقعا جوریه که از کنترل خارجه.. من فقط میخوام بدونی اصلا انتظار ندارم تو این جریان معجزه کنی.. زندگی من همیشه ناامن بوده، تو بودی که امنش کردی ولی حالا دیگه..
تائوس حرف او را با زمزمه‌ی تلخش قطع کرد:
تائوس– فکر میکنی از پس اون مردیکه برنمیام؟
میدانست علت خودخوری تائوس چیست، دیوانه میشد اگر اتفاقی پیش می آمدو او نمیتوانست از همسرش محافظت کند. کرالن اصلا از این بابت انتظاری از او نداشت، اگر قرار بود با گروهی اهریمن مواجه شوند تائوس به تنهایی چطور میتوانست آنها را خنثی کند؟ این نشان ضعف تائوس نبود، کرالن هنوز شوهرش را قوی‌ترین و شایسته‌ترین مرد دنیا می‌دانست، ولی عبور از اتفاقات پیش رو جداً چیزی شبیه معجزه را می طلبید!
کرالن– من این حرفو نزدم، میدونم که قدرتشو داری.. تو هیچ وقت درباره‌ی خودت چیزی بهم نمیگی.. باید از لوریانس و آرگوت میشنیدم که آلفای اولی آره؟.. از قرارمعلوم.. شوهرم واس خودش سلطنتی داره و من بیخبرم..
وقتی این را میگفت نگاهش به نیمرخ تائوس بود و لبخند گمرنگی بر لب داشت. بی توجه به حالت عبوثی که تائوس به خود گرفته کمی بیشتر خودش را بسمت سینه‌ی او جلو کشید و بوسه‌ای روی گونه‌اش زد. چقدر از لمس این مرد گرم و مطمئن لذت میبرد! برای لحظاتی در نور مهتاب به نیمرخ مقتدر خوش‌تراش شوهرش نگریست و سپس آهسته گفت:
کرالن– تائوس این قضیه.. خیلی بزرگتر از منه.. بزرگتر از تعصب مردونه‌ی تو..
درحالی که جنگ بزرگ بین اصیل‌زادگان و شیاطین و پایان نامعلومش را تصور میکرد ادامه داد– ارگوت درست میگه، نباید اینو شخصی کنیم
کرالن فکر میکرد جانش آنقدر اهمیت ندارد که بخاطرش تمام اصیل‌زاده‌ها و حتی تائوس و دوستانشان به خطر بیفتند، تلخ و هولناک بود ولی اگر در نهایت راه چاره‌ای پیدا نمیکردند او میتوانست تا فرصت هست خودش را بکشد و مجال این نقشه‌ی شوم را به کراسوس ندهد!
تائوس بازویش را از آغوش کرالن درآورد، او را در برگرفت و بخود فشرد، موهایش را بویید و درحالی که مدام حریصانه‌تر حلقه‌ی بازوانش را دور او تنگ‌ میکرد به نجوا گفت:
تائوس– من فقط یچیزو میدونم.. نمیذارم اون عوضی دستش بهت بخوره.. به چیزایی که مال منه
کرالن را بیشتر بسمت آغوش خود سوق دادو درحالی که بخود میفشرد جای جای بدنش را باحالتی مالکانه دست کشید
تائوس– ..نمیذارم دست هیچ مردی به زنم بخوره..حتی فکرش منو دیوونه میکنه..
همانجا در حقله‌ی تنگ آغوش تائوس باقی ماند، آنجا جداً امن‌ترین جای دنیا بنظر می رسید. پر از عشق و طمع و جنون بود، انگار قدرتی به اندازه‌ی مرگ می طلبید تا بشود او را از میان بازوان تائوس بیرون کشید

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

نوارهای مزاحم موهایش را با کلافگی به حاشیه فرستاد، پیشانی‌اش عرق کرده و نفسش تنگ بود. دستمال گردنش را با بی‌ملاحظگی عقب کشید و نگاهی به اطراف انداخت. اجساد و مگس‌ها همه جا را گرفته بودند. گاز زیر پوستِ بدنهای مرده‌شان جمع شده و همه ورم کرده بودند. سمته راستش جنازه‌ای افتاده بود با شکم بادکرده، مثل خیکی انباشته از پوسیدگی. احماء و احشاء سفید و مشمئز کننده‌ای از شکافه روی سینه‌اش بیرون زده بود و مطمئناً اگر چند لحظه زل زدن به او را ادامه می داد متوجه ارتعاش‌های زننده‌ی کرم‌های مردارخوار زیر پوستش می‌شد. قدم پیش گذاشت و از میان اجساد حرکت کرد..
بازماندگان این فاجعه که تعداد معدودی از بازاریان بودند گوشه‌ای به زانو افتاده و با صورت رنگ پریده و چشمان بی‌روح به منظره‌ی مقابلشان می نگریستند، به دَه‌ها جسدی که از حمله‌ی بی‌رحمانه‌ی کراسوس باقی مانده بودند. بازار محلی کن‌فیکون شده و شبیه قتلگاه بنظر می رسید، انگار نه انگار که تا همین دو سه روز پیش انجا محل کسب و رفت و آمد مردم بود! پسربچه‌ی خردسالی کنار جسد دریده شده‌ی مادرش نشسته و زانوهایش را بغل گرفته بود. حواسش به خرابی های پیش رو بود که تائوس از کنارش رد شدو با ظرفی آب خنک کنار کودک زانو زد
– یکی به داد ما برسه.. سرورم التماستون میکنم..
از صدای زجه‌های پیرمردی به عقب چرخید، سربازان او را از کرالن دور نگه داشته بودند و او همچنان تقلا میکرد کمی نزدیکتر بیاید. گارد حفاظتی جوری از پنجاه قدمی کرالن را حصار کرده بود که هیچکس نمیتوانست به او نزدیک شود
– گورتو گم کن پیرمرد
– گمشو تا یه بلایی سرت نیاوردم
پیرمرد– التماس میکنم سرورم.. به ما کمک کنید..
صبح آن روز بود که گزارش قتل‌عام مردم جنوب کابُن را به قصر فرستادند. گزارشات آنقدر هولناک بود که کرالن خودش شخصاً بسمت محل حادثه آمد، چندساعتی در راه بودند و پس از رسیدن به جنوب مستقیم به بازار محلی آورده شدند. منطقه‌ی کابُن بسیار گرم بود و بعلاوه مردم هیچیک جرأت نکرده بودند جسدها را از روی زمین بردارند و دفن کنند، لاشه‌ها زیر حرارت آفتاب مانده و حالا بوی گند تعفن فضا را درخود خفه کرده بود!
با دست به سربازان اشاره زد تا پیرمرد را رها کرده و به او اجازه‌ی پیش آمدن بدهند، پوست چروکیده‌ی پیرمرد در آفتاب سوخته و صورت و لباس‌هایش خیس عرق بود، با بیچارگی گریه میکرد و پس از اینکه به چند قدمی کرالن رسید به زانو افتاد
پیرمرد– ..میبینید سرورم؟..خانواده‌هامون تیکه تیکه شدن.. همه جلوی چشممون..
این را گفت و محکم به سر خود کوبید!
پیرمرد– خدایا..خدای من اون شیطان از کجا پیداش شد؟؟.. دندوناش از فکش بیرون زده بود و روی هوا حرکت میکرد..مثل باد سریع بود به چند دقیقه نکشیده همه چیزو نابود کرد..
کرالن نگاهش را از پیرمرد گرفت و به مردمی که از گوشه و کنار سرک کشیده و به او نگاه میکردند نگریست، همه وحشت‌زده و ناامید بودند، کودکان زیر پروبال مادرانشان مخفی شده بودند و باقی مانده‌ی خانواده‌هایی که در بازار سلاخی شده بودند با بیچارگی می گریستند و از دور به اجساد نگاه میکردند. حضور یک اهریمن و تماشای قتل عام بازاریان اینقدر برای مردم هولناک بود که حتی می ترسیدند پا به آن منطقه بگذارند و جسد اقوامشان را دفن کنند!
ارگوت– کرالن
سرش را به چپ چرخاند، آرگوت به او نزدیک شده و آهسته نامش را نجوا کرده بود. بجز تائوس، نیکولاس و هکتور و آرگوت نیز برای بررسی اوضاع آمده بودند. آرگوت بازوی او را لمس کردو بالحنی آرام گفت:
آرگوت– کراسوس بعد از این حمله تا یکی دو روز برنمیگرده، بعلاوه من چندساعتی همینجا میمونم.. به مردم بگو جسد خانواده‌هاشون رو دفن کنن
کرالن کاملا بسوی او چرخید و سرش را کمی بلند کرد تا صورتش را ببیند، درحالی که محیط غرق در بوی گند تعفن بود، میشد از حوالی آرگوت عطر خوش مگنولیا را حس کرد!
کرالن– اون چرا اینکارو کرده؟..مگه منو نمیخواد؟ چرا به مردمم حمله کرد؟
آرگوت لحظه‌ای مکث کردو به چشمان او که لبریز از آشوب بود خیره ماند، بازوی او را کمی فشردو بالحنی مطمئن گفت:
آرگوت– بذار بعداً در اینباره حرف بزنیم.. فعلا باید به مردم رسیدگی کنیم
کرالن نفسش را باکلافگی بیرون دادو کمی به آرگوت نزدیکتر شد تا اگر صدایش بی اختیار بالا رفت به گوش دیگران نرسد
کرالن– چجوری باید به مردم رسید؟ حتی شرم میکنم بهشون نگاه کنم! خانواده‌هاشون جلوی چشمشون سلاخی شدن و من بعنوان ولیعهد هیچکاری ازم برنمیاد
نگاه‌های مردم مثل تیر و خنجر به جگرش فرو می رفت، او مسئول حفاظت از جان آنها بود، حالا همگی‌یشان ترسیده بودندو انتظار داشتند کاری برای امنیتشان بکند!
آرگوت کمی سرش را بسوی او پایین آورد و نوارهای سیاه موهایش به حاشیه‌ی صورتش لغزیدند، درحالی که چشمان سیاهش را به او دوخته بود سعی کرد کمی آرامش کند:
آرگوت– تو هنوز جوان و کم‌تجربه‌ای.. خیلی زود میفهمی یه پادشاه مدام با مشکلات ریز و درشت مواجهه. قحطی، جنگ، شورش، شیوع بیماری.. همه و همه به مردم لطمه میزنن، اگه هربار از خودت مأیوس بشی نمیتونی اوضاعو سرو سامون بدی
پس از مکثی کوتاه کرالن چشم‌هایش را برهم گذاشت و سعی کرد آشوب درون خود را کمی آرام کند. از مقابل آرگوت گذشت و نگاهی بسوی تائوس انداخت، او به اتفاق نیکولاس و هکتور کمی دورتر ایستاده و باهم صحبت میکردند. برای مردم وجود هیچیک از آنها جز کرالن اهمیتی نداشت، نگاهی به اجساد و خیل مگس‌هایی که وز وز میکردند انداخت و قدم به جلو برداشت. میخواست به مردم نشان دهد آن محل و آن اجساد نفرین شده نیستند و آنها میتوانند خانواده‌ی خود را دفن کنند
قدم به میان اجساد گذاشت، میگفتند کراسوس با ضربات دست خود مردم را مثل گندم دِرو می کرده! و او می دید، جمجه‌های لِه شده، کمر های شقّه شده، دست و پاهای کنده شده و پوستهای کبود و بی روح! بوی تند فساد که کم کم شدیدتر میشد راه نفس کشیدن باقی نمیگذاشت، مگس‌ها وز وز کنان به اینسو و آنسو می پریدند و چشمان کرالن از تماشای این فاجعه سیاهی می رفت. به وسط بازار که رسید ایستاد، بالای سر جسد زنی حامله توقف کرد، زن به پهلو افتاده و شکمش آنقدر بزرگ بود که انگار همین حالا قرار است بترکد. شاید اگر زنده بود، فقط چند روز دیگر زمان زایمانش فرا می رسید..
زانوهای سستش را خم کردو برزمین نشست، با تردید روی موهای زن دست کشید، جوان بود، سنش شاید حتی به بیست سال هم نمی رسید. بی اختیار یاد آلارین و سیمات افتاد و لحظه‌ای از تصور اینکه یکی از آن دو بجای این زن باشند درونش بهم پیچید!
مدتی همانجا نشست، مردمی که جرأت پیش آمدن نداشتند با دیدن ولیعهدشان کمی شهامت یافتند، با تردید و دودلی قدم به میان گذاشتند و کم کم مردگان خود را یافتند، یکدیگر را درآغوش گرفتند، گریستند و تصویر یأس و اندوه را پررنگ‌تر کردند
پس از خروج از بازار به نمایندگان حاضر در کابُن دستور داد خانواده‌های آسیب دیده را تحت حمایت قرار دهند و تا دوسال از پرداخت مالیات معاف کنند. تعدادی را مسئول رسیدگی به تشیع مردگان کردو سپس دوباره بسمت نِوادا حرکت کردند. مجال بیشتر ماندن نبود، انها باید باز میگشتند و راه‌حلی می یافتند، اگر اوضاع میخواست به همین منوال پیش برود یک فاجعه‌ی به تمام معنا رخ میداد!
تمام مسیر را در سکوت پیمود، تائوس در کالسکه کنارش نشسته بود و حتی او هم کلامی حرف نمیزد. هنوز مشامش از بوی تعفن تلخ بود و سردرد به چشمانش سیخ میزد، به قصر که برگشتند دیگر شب شده بود. آبی به صورت خود زد، لباسش را عوض کردو به اقامتگاه پادشاه رفت، جایی که از این به بعد باید در آنجا وقت می گذراند. دو روز دیگر موعد تاجگذاری فرا می رسید و او آنقدر عبوث در قصر قدم میزد که پیشکاران و ملازمان رفتاری بسیار محتاطانه در برابرش داشتند.
درحالی که تائوس همراهی‌اش میکرد به اتاقی که محل برگزاری جلسات اضطراری بود رفت.
دیوارهای اتاق پوشیده‌ از نقشه‌های جغرافیایی و سیاسی بود، تمام نقاط استراتژیک و طرح‌های جنگی که در تاریخ زیباندو مورد استفاده قرار گرفته بودند در طومارها و پوستین‌ها درج شده بودند. این محل معمولاً برای امور امنیتی و جنگی مورد استفاده قرار میگرفت. کرالن به اطراف می نگریست و باخود میگفت زمانی که پادشاه گُردن و پدرانش با فرمانده‌هان جنگی خود به آنجا می آمدند هیچگاه فکر نمیکردند که روزی برسد و سرنوشت کشور به نقشه‌های پلید شیاطین گره بخورد!
میز سنگی بزرگی درست وسط اتاق بود، نقشه‌ی عرضی زیباندو و همسایگانش با جزئیات روی سطح سنگی میز تراشکاری شده بود و ده صندلی اشرافی که لبه‌های چوبی جلا داده شده‌یشان منقوش به طرح شیرهای غرّان بود چهار طرف میز را محصور میکرد.
کرالن– اونا دارن میان؟
این را درحالی گفت که روی صندلی که جایگاه پادشاه بود می نشست، تائوس با تمأنینه بسمت یکی از نقشه‌های بزرگی که بر دیوار نصب بود رفت و همانطور که نگاهی به آن می انداخت گفت:
تائوس– یکم فرصت بده. همگی تازه از کابُن رسیدن
پوفی کشیدو آرنج‌هایش را روی میز ستون کرد، دستانش را به صورتش فشردو برای لحظاتی پلک برهم گذاشت. هنوز هم حس میکرد از همه جا بوی تعفن به مشام می رسد! ذهنش حتی لحظه‌ای از شر تصویر اجساد روی هم انباشته شده خلاصی نداشت..
کرالن– تا به حال همچین چیزی دیده بودی؟
دستانش را از مقابل صورتش کنار زدو این را درحالی که به پشتی مخمل صندلی تکیه میزد پرسید.
تائوس– آره. حتی بدترش رو
سرش را کمی چرخاندو به تائوس نگریست. او دستانش را در جیب شلوار فرو برده و هنوز به نقشه‌ی روی دیوار می نگریست
کرالن– کِی؟
به شانه‌های عریض تائوس و گیس کلفتی که تاروی کمرش رها بود می نگریست و از خود می پرسید کشتاری بدتر از انچه امروز دیده بود چه میتوانست باشد
تائوس– ۱۸ سال پیش.. جنگی که پدرمو وادار به تسلیم شدن کرد، چند برابر از این مخوف‌تر بود
آهی کشید و دوباره نگاهش را به سمت نقوش روی میز چرخاند. انموقع تائوس تنها یازده سال داشت و این چقدر برایش دشوار بود!
کرالن– پس تابین با همچین چیزی مواجه بوده.. حالا میتونم درک کنم که چرا اون عهدنامه رو امضا کرد
این دیگر برایش غیرقابل فهم نبود، اینکه تابین چرا دست از جنگ کشید و تسلیم شد. کشته‌هایی که کرالن آن روز دید حتی یک دهم جنگ ۱۸ سال پیش هم نبودند ولی او آنقدر تحت فشار قرار گرفته بود که حاضر بود هرکاری بکند تا باره دیگر مردمش را اینطور وحشت‌زده نبیند
کسی چندمرتبه به در کوفت و خدمتکاری گفت– سرورم لرد هکتور و لرد نیکولاس اومدن
کرالن– بیاید داخل
هکتور، لرد منطقه‌ی سابجیک و برادرزاده‌ی دوک جوزف بود که در دربار نفوذ زیادی داشت. برای شخصی چون کرالن که در آستانه‌ی بدست گرفتن قدرت حکومت قرار داشت حمایت افراد پرنفوذی چون هکتور و نیکولاس امتیاز بزرگی محسوب میشد. هردوی این اشخاص را از زمان کودکی می شناخت و روی تجربه و صداقتشان حساب ویژه‌ای باز میکرد، نیکولاس و هکتور روی نزدیکترین صندلی‌ها سمت راست کرالن نشستند. آنها را از نظر گذراند و پرسید:
کرالن– جناب آرگوت و بانو لوریانس؟
هکتور که نسبت به باقی مردان حاضر در جمع درشت اندام‌تر بود و بازوهای عضلانی‌اش آستین‌های لباس سیاه مخملش را کمی تنگ آورده بود رو به کرالن پاسخ داد:
هکتور– بهش گفتم لازمه رمبیگم باشه. تا چند دقیقه‌ی دیگه همراه اون برمیگرده
با آن گوشه‌ی بالا کشیده شده‌ی چشمان و زمینه‌ی برنزی پوستش، لرد هکتور شباهت بسیار زیادی به پسرش ماروین داشت! کرالن سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو به نیکولاس نگریست تا جوابی هم درباره‌ی آرگوت بگیرد
نیکولاس– رفته دنبال سدریک
نیکولاس این جمله‌ را درحالی که کمی روی صندلی جا به جا میشد و نوارهای مزاحم گیسوان طلاگونش را پشت گوش می فرستاد گفت. لحنش عادی و بی‌دغدغه بود ولی به میان کشیده شدن نام سدریک حساسیت تائوس را برانگیخت، تماشای نقشه‌ی دیواری را رها کردو میز را دور زد، روی نزدیک‌ترین صندلی سمت چپ کرالن نشست و مثل دیگران منتظر رسیدن بقیه ماند. نگاهی با تائوس ردو بدل کردو سپس سر به زیر انداخت، قلبش ناارام بود، آیا جداً میشد راهی برای کنترل این اوضاع یافت؟
– هکتور؟
صدای لوریانس از پشت پنجره‌ی بزرگ آنسوی اتاق شنیده شدو به دنبالش هکتور از جا برخاست. حالا که قرار بود رمبیگ هم در جلسه حضور داشته باشد نباید انتظار میداشتند آنها مثل افراد عادی از در وارد شوند. گرچه آنسوی پنجره فضای سبز و باغ بزرگی بود ولی آنجا هم سربازان زیادی گماشته بودند و آنلحظه کرالن تعجب کرد که لوریانس و رمبیگ چطور بدون جلب توجه اینقدر نزدیک شده اند!
پنجره تقریبا به بزرگی نیمی از دیوار بود، هکتور پرده‌ی ابریشمی تیره‌ی مقابلش را جمع کردو سپس آن را گشود، رمبیگ تنومند حتی سیاه‌تر از آسمان شب با آن چشمان کهربایی درخشانش آنجا ایستاده بود. لوریانس از پشتش پایین پرید و همانطور که از پنجره عبور میکرد پرسید– دیر کردیم؟
هکتور درحالی که پنجره را تا انتها باز میکرد تا رمبیگ هم وارد شود پاسخ داد– نه. به موقع بود
رمبیگ پشت سر لوریانس از لبه‌ی پنجره به داخل پرید، با اینکه اندازه‌ای بین اسب و خرس داشت و سنگین بنظر می رسید بسیار سبک پرید و هیچ صدایی از زیر پنجه‌هایش در نیامد!
– اینجارو ببین..
حواسش به رمبیگ بود که صدای بم مخملین غریبه‌ای او را بخودش آورد، سرش را که چرخاند با کمال حیرت دید آرگوت درحال نشستن کنار نیکولاس است و برادرش سدریک نیز در یک قدمی میز ایستاده! آنها دیگر کی رسیدند؟! خوناشام بودند یا شبح؟؟
ضربان قلبش تند شدو نگاهش روی سدریک میخکوب ماند! صورت روشنش مثل قبل بی دغدغه و راحت بود، موهای سیاهش را پشت سر بسته بود و لبخند کج مکارانه‌ای برلب داشت
سدریک– این میتونه عجیب ترین جلسه‌ی دنیا باشه نه؟
لحنش آمیخته به تمسخر بود و با نگاهش یک یک حاضرین را میکاوید
سدریک– سرگرم کننده‌ست!
آرگوت پس از نشستن کنار نیکولاس دستی روی حاشیه‌ی ردایش کشید و در همین حین خطاب به برادرش گفت– برای مزه‌پرونی نیاوردمت
بنظر می رسید فقط اوست که از حضور ناگهانی آنها حیرت کرده چراکه بقیه حالتی عادی‌ داشتند و این میان تائوس با نگاهی تیز و زهرآگین به سدریک چشم دوخته بود!
لوریانس– سرورم؟
کرالن میدانست لوریانس او را سرور خطاب نکرده، همیشه منظورش تائوس بود. از همان ابتدای آشنایی کرالن را عالی‌رتبه نمیدانست! آنموقع هم همراه رمبیگ با تمأنینه بسمت تائوس امدو بسویش ادای احترام کرد، تائوس با اکراه نگاه تندش را از سدریک گرفت و نفس عمیقی کشید
تائوس– مشکلی نیست آلفا لوریانس
بنابراین هکتور کنار آرگوت نشست و لوریانس کنار هکتور. طرز نشستنشان از روی عمد طوری بود که چهار صندلی خالی باقی مانده درست بین تائوس و لوریانس قرار میگرفت، سه آلفای حاضر در جمع بطرز هشدار دهنده‌ای سدریک را احاطه کرده بودند طوری او حتی نمیتوانست به خود اجازه‌ی نشستن دهد! رمبیگ نزدیک جایی که سدریک ایستاده بود به آرامی حرکت میکرد، دُم کلفت سیاهش باحالتی موموز در هوا دَوَران داشت و گوش‌های تیزش را با هوشیاری به اطراف مایل میکرد. سدریک چشمان سیاهش را از گوشه‌ای به تعقیب رمبیگ که درست پشت سرش بود فرستادو گفت:
سدریک– میدونی دانریک، گمونم اونقدری برادرت بودم که بدونی از جاسوسی کردن متنفرم
گویا این را خطاب به آرگوت میگفت، ولی او را دانریک خطاب کرده بود!
آرگوت– من فقط اطلاعات میخوام!
آرگوت به پشتی مخمل صندلی تکیه زده و با بازوان درهم قفل شده به سدریک می نگریست. سدریک اشاره‌‌ای به حاضرین دور میز کردو بالحنی سرزنشگرانه گفت:
سدریک– جداً دانریک نمیخوای دست از نشست و برخاست با انسانها برداری؟ یه روزی میفهمی این هیچ سودی برات نداره..
آرگوت حرف او را برید و با حالتی قاطع گفت– فقط جوابمو بده!
سکوتی به جریان درامد. نیکولاس نگاهش را به حاشیه‌ی سنگی میز دوخته و با آرامش خاطر به گفتوگوی آرگوت و سدریک گوش میداد، هکتور درحال جمع کردن موهای قهوه‌ای‌اش از روی شانه بود و لوریانس از گوشه‌ی چشم با نگاهی تیز حرکات سدریک را تعقیب میکرد
آرگوت– این افتضاح دیگه برای چی بود؟
آرگوت به قتل عام بازاریان کابُن اشاره میکردو منتظر پاسخ بود، سدریک نفسش را با نارضایتی بیرون دادو سپس گفت:
سدریک– کراسوس جاه‌طلبه.. خودت میشناسیش! میخواد جوری عمل کنه که بقیه فکر کنن این فقط یه تصاحب محدوده‌ست.. میخواد افتخار اینکار نصیب خودش بشه. اگه از پسش بربیاد قطعاً ارباب بهش پاداش بزرگی میده
ارباب! چیزی در ناخوداگاه کرالن میگفت که منظور سدریک از ارباب، همان شیطان اعظم است!
آرگوت– درحال حاضر کی از نقشش و وجود پیشگویی باخبره؟
سدریک باحالتی که انگار صبرش سر آمده گفت– چرا باید به سوالات جواب بدم؟
آرگوت اخم کرد– سدریک!
سدریک درحالی که متقابلا به آرگوت اخم کرده بود با لحنی حق به جانب گفت– چیه؟ چته؟ دانریک من دخالتی تو کارای کراسوس ندارم و نمیخوام تو مسائل مربوط به انسانها هم دخالتی داشته باشم!
از این حرف سدریک جا خورد! لحظاتی با همان حالت پرسشگرانه به او نگریست و سپس بالحنی عادی، بدور از بدخلقی و یا صمیمیت پرسید:
کرالن– ولی تو تموم این مدت دور و بر من بودی..اگه بخاطر کراسوس نبود پس چرا؟
سدریک صورت جذاب روشنش را که همواره آمیخته به مکر و تمسخر بود بسوی کرالن چرخاند، پوست رنگ پریده و نگاه نافذش در کنار بدن ورزیده‌ای که توسط لباس‌های خوش‌دوخت سیاه پوشیده میشد، زیبایی او را بطرز بیمارگونه‌ای در چشم می انداخت. وقتی به کرالن نگاه میکرد دیگر خبری از اخم و جدیت نبود، درعوض چشمانش مثل مردان مست عیاش میشد و باز همان لبخند موزیانه به صورتش برمیگشت
سدریک– تو وسوسه انگیری.. بوی خوبی داری..فقط حیف که نمیخوام کراسوس بامن سر لج بیفته..
اصلا نفهمید چه شد! پیش از اینکه کرالن فرصت دَم و بازدمی به خود بدهد تائوس که درست کنارش بود مثل تیر از چلّه رها شد و لحظه‌ای بعد به گریبان سدریک چنگ انداخته و تیغه‌ی خنجرش درست زیر گلوی او بود! لوریانس به پشتیبانی از تائوس درحالی که دسته‌ی خنجر روی بند کمرش را لمس میکرد از سمت راست خیز برداشته بود و رمبیگ از پشت سر سدریک، آرواره‌های تیزش را با حالتی آماده‌ی حمله بیرون انداخت!
تائوس– منو میشناسی؟ منو میشناسی نه؟ میدونی برام مهم نیست از کدوم جهنمی اومدی؟؟..
واکنش ناگهانی تائوس آنقدر غافلگیر کننده بود که ابتدا حاضرین فقط با تحیر نگاه میکردند! صورت سدریک با حالتی که کاملا پیدا بود خطر را حس کرده چین خورد و مردمک چشمانش به خنجر تائوس دوخته شد!
آرگوت– هی مرد.. ولش کن!..
آرگوت از جا برخاست و این را خطاب به تائوس گفت، سعی داشت آرامش کند و از همین رو کرالن نیز برخاست، بسمت سینه‌ی ستبر او که حالا بخاطر نفس‌های خصمانه و تندش بی‌تابانه بالا و پایین میرفت مایل شدو در حالی که سعی داشت او را به عقب هدایت کند گفت– تائوس..تائوس خواهش میکنم!
آنجا به سدریک نزدیک بود و میدید که لبه‌ی خنجر تائوس بطرز سوال برانگیزی سوختگی کوچکی روی گردن سپید سدریک ایجاد کرده!
سدریک– آفرین برادر.. منو کشوندی اینجا که آلفاها با نقره ازم پذیرایی کنن؟
آرگوت با کلافگی گفت– خوب میشه دست از مزخرف گفتن برداری سدریک. میدونی که اون شوهرشه!
برای اینکه خشم تائوس تشدید نشود کاملا به سدریک پشت کردو خودش را از مقابل به سینه‌ی تائوس سوق داد تا بدن سنگ شده‌اش را کمی به عقب هل دهد
هکتور– لوریانس بس کن.. چرا همتون گارد حمله گرفتین
هکتور بازوی لوریانس را گرفت و سعی کرد او را سر جایش بنشاند، نیکولاس که تاکنون در سکوت شاهد ماجرا بود با کلافگی ضربه‌ای روی میز زدو بالحنی که انگار میخواست به مشتی نفهم حرف حالی کند گفت:
نیکولاس– آقایون، خانوما.. اینجا جمع شدیم که درباره‌ی مسائل مهمتری حرف بزنیم!
کرالن گونه‌ی تائوس را لمس کردو با تقلا صورت او را بسمت خود پایین کشید، به چشمان کشیده‌اش که حالا برای حمله به سدریک وحشی شده بود نگریست و گفت– ولش کن عزیزم.. ولش کن.. وقته اینکارارو نداریم
تائوس پس از مکثی طولانی بلاخره بااکراه یقه‌ی سدریک را رها کرد و درحالی که نگاه زهراگینش را به سدریک دوخته بود یکی از بازوانش را باحالتی مالکانه دور کمر کرالن حلقه کرد تا او را پیش از خودش از سدریک دور کند
تائوس– دیگه نبینم باهاش حرف بزنی
این را باحالتی هشدار دهنده در گوش کرالن نجوا کرد و پس از اینکه او را سرجایش نشاند بازویش را پس کشید. خنجر را درحالی که هنوز اخم‌هایش درهم بود مقابلش روی میز انداخت و تازه آنموقع لوریانس و رمبیگ راضی شدند که از آن گارد حمله خارج شوند
سدریک گردن خود را لمس کردو غرغرکنان گفت– میروتاشای لعنتی.. همیشه راهشو پیدا میکنن..
آرگوت که هنوز راست ایستاده بود بالحنی آمیخته به سرزنش گفت– فقط جواب سوالمو بده! چند نفر از نقشه‌ش خبر دارن؟
سدریک که بدبینانه لوریانس و رمبیگ را می نگریست بلاخره پاسخ داد:
سدریک– آگوستو و رُزالی باخبرن. اون به ما سه نفر گفت چون به کمک و راهنمایی احتیاج داشت.. تنهایی نمیتونست کاری بکنه
ارگوت دستی روی موهای خود کشید و درحالی که دوباره سرجایش کنار نیکولاس می نشست گفت:
آرگوت– پس جز تو، سه تا خوناشام دیگه از وجود پیشگویی تو این کشور با خبرن. از جایی که اونا به پاداش ارباب طمع کردن، این راز رو با خودشون نگه میدارن و طبق نقشه‌ی خودشون پیش میرن..
مکثی کردو سپس به سدریک نگریست
آرگوت– اگه بتونیم کراسوس‌، آگوستو و رزالی رو یجوری بُکشیم.. دیگه کسی باقی نمیمونه که بدونه اینجا عرض موعوده.. منو تو..
سدریک اَبرویی بالا انداخت و حرف او را برید– منو تو؟!..نه برادر! من مثل تو از جونم سیر نشدم!
آرگوت نفسش را با کلافگی بیرون دادو بالحنی سرزنشگرانه گفت– میتونی تو تموم عمرت لااقل به یه دردی بخوری نه؟
و سدریک بلافاصله با طعنه پاسخ داد– تو بدرد بخور! همینجوری پیش برو ببینم به کجا میرسی
آرگوت– اونو ببین، فکر میکنی برای چی اینجاست؟
ارگوت اشاره‌ی مستقیمی بسمت تائوس کردو این را گفت. نگاه تند دو برادر برای لحظاتی به هم گره خورده بود و سپس سدریک گفت– تو روش منو میدونی.. مرگ و زندگی اصیل‌زاده‌ها برام اهمیتی نداره. همنوعام رو به اصیل‌زاده‌ها ترجیح میدم، و خودمو به همنوعام! من نه قاطی جنگ اصیل‌زاده‌ها میشم، نه با حمله به سه تا اهریمن قدرتمند جون خودمو به خطر میندازم
لحنش قاطع بود و آخرین امیدهای آنها را تحت‌الشعاع قرار میداد. نیکولاس رو کرد به ارگوت و پرسید– تو و برادرت از پس اون سه تا خوناشام برمیاین؟
آرگوت به پشتی صندلی تکیه زدو درحالی که با حالتی خسته و کلافه موهای خود را به حاشیه میفرستاد گفت– ریسکه ولی میشه امتحانش کرد. کراسوس خیلی باهوشه، آگوستو قدرتمنده و رزالی سرعت خیره کننده‌ای داره.. اونا یه تیم کاملن. من تنهایی شانسی ندارم شاید اگه سدریک کمکم کنه..
کرالن به سدریک نگریست، نگاهش سردو عبوث بود و طوری به آرگوت چشم دوخته بود انگار دلش میخواهد او را بخاطر این حماقت خفه کند! چطور میتوانست اینقدر بی‌رحم باشد؟ دو برادر بودند ولی یکی حاضر میشد برای دفاع از انسانها بمیرد و دیگری فقط بفکر خودش بود! آنروز در بازار کابُن، فاجعه آنقدر سنگین بود که کرالن هنوز بوی تعفنش را در مشام حس میکرد، هنوز تصویر بدن‌های لِه‌شده‌ی مردم بیگناه پیش چشمانش بود! کرالن حاضر بود برای اینکه باره دیگر این فاجعه تکرار نشود جانش را بدهد، آنوقت چطور سدریک اینهمه بی‌رحم و بی‌تفاوت بود؟
نگاهی به شوهرش انداخت که نگاه عبوثش را به میز دوخته بود، دست او را گرفت و کمی فشرد، نمیخواست تائوس را ناراحت کند ولی حس میکرد لازم است خودش با سدریک حرف بزند. درحالی که به آرامی از زیر میز دست تائوس را نوازش میداد رو به سدریک گفت:
کرالن– تو برادر آرگوتی، من باور نمیکنم اینقدر بی‌تفاوت باشی..ما به کمکت احتیاج داریم..
تائوس کمی اخم کرد ولی واکنشی نشان نداد، کرالن از او متشکر بود که میتواند صبور بماند!
سدریک– آه.. شاید بستگی به این داره که کی ازم بخواد..
جمله‌اش بالحنی نرم و موزون بیان شدو باز آن لبخند کج جذاب بر صورتش نشست. دستان تائوس روی پاهایش مشت شد، کرالن نگاه ملتمسانه‌ای به شوهرش انداخت و او برای اینکه از این حالت بی‌شرمانه‌ی سدریک خشمش سر نرود سرش را پایین گرفت تا او را نبیند
کرالن– اگه من بخوام..اینکارو میکنی؟
سدریک چشمان مست سیاهش را به او دوخته بود، انگار میخواست او را با نگاهش بلیسد و قورت بدهد!
سدریک– کراسوس برای پاداش اینکارو میکنه..منم در ازای پاداش کمکتون میکنم
کرالن– هرچی بخوای بهت میدم
اگر موضوع پاداش بود، کرالن میتوانست هرچقدر که سدریک بخواهد به او مال و ثروت بدهد!
سدریک– جداً؟ هرچیزی؟
لبخند سدریک پررنگتر شدو چشمانش را باحالت مکارانه‌ای باریک کرد. قلبش تند میزد، میترسد بازهم سدریک حرف نامربوطی بگوید و همه چیز را بهم بریزد!
کرالن– چی میخوای؟
این را با تردید زمزمه کردو به سدریک خیره ماند. سدریک پس از مکثی کوتاه، لب زدو بالحنی اغواگرانه گفت:
سدریک– ..یه خلوته چند روزه‌ی درست و حسابی.. خیلی دورتر از اینجا.. فقط من و تو ..
تائوس– تو نمیتونی اون دهن گشادتو ببندی نه؟؟..
فریاد خشمگین تائوس در اتاق پیچید و از آن جایی که بسمت سدریک هجوم برده بود آرگوت به سرعت باد خودش را مقابل برادرش سپر کردو رو به تائوس گفت– صبر کن! تائوس خواهش میکنم یه لحظه وقت بده!
لوریانس و خنجر نقره‌اش، رمبیگ و آرواره‌های تیزش از پشت و کنار سدریک را محاصره کردند و اینبار آنقدر اوضاع خراب شد که نیکولاس و هکتور نیز از جا برخاستند. رمبیگ غرید و آرگوت درحالی که از مقابل درحال کنترل تائوس بود نگاهش را بسمت او چرخاندو گفت– نه آلفا رمبیگ! یعنی چی که سرشو جدا کنم!..
سپس نگاه مضطربی به تائوس انداخت و ادامه داد:
آرگوت– تائوس این برادر احمق من عیاشه اون همیشه اینجوریه لطفاً بگو برن کنار.. تمومش کنید دیگه!
پس از بیان جمله‌ی آخر به لوریانس که خنجر نقره‌اش مماس با گردن سدریک بود و با برافروختگی نگاه تیزش را به سدریک دوخته بود نگریست
این قرار بود گفت و گویی باشد که بحران موجود در کشور را حل کند؟ چرا تائوس نمیفهمید نگرانی‌هایی بزرگتر از حرف‌های بی‌شرمانه‌ی سدریک دارند؟
کرالن– تائوس بس کن دیگه!
اینبار خودش هم کلافه شده بود. مقابل تائوس ایستادو این را با لحنی تند گفت.
کرالن– اینجوری قراره راه حل پیدا کنیم؟!
تائوس که هنوز در تقلا بود خودش را به سدریک برساند بالحنی خشمگین‌تر از کرالن گفت:
تائوس– نمیبینی چی میگه؟!.چرا از اون کمک میخوای؟؟
کرالن تلاش کرد او را به عقب هل دهد و در همین حین گفت– یعنی چی؟ ما جمع شدیم که بهترین راهو انتخاب کنیم چرا همش چیزای شخصی رو وارد میکنی؟!
تائوس که از توجیهات کرالن به تنگ آمده بود نگاه اخم آلودش را به او دوخت و تشر زد:
تائوس– راه داریم! من اینجامو تو از اون حروم زاده کمک میخوای؟؟
با غرض ضربه‌ای به سینه‌ی سفت تائوس زدو گفت:
کرالن– داریم حرف میزنیم حرف! من قراره تموم عمرم با افراد مختلف سروکار داشته باشم اونوقت تو میخوای به چند نفر اینجوری حمله کنی؟؟
تائوس سر او داد کشید– واقعاً فرقشو نمیفهمی؟!
چه میگفت؟ جداً انتظار داشت در چنین اوضاع پیچیده‌ای که جان مردم بیگناه یک کشور در خطر بود کرالن مسائلی چون هرزگی و عیاشی مردان را درنظر بگیرد؟ اخم‌هایش درهم رفت و درحالی که از بی‌صبری و تندخویی نابجای تائوس شاکی بود گفت:
کرالن– تائوس مردمم دارن قتل عام میشن و من کاری ازم برنمیاد اونوقت تو همچین شرایطی انتظار داری به خودم و تعصب احمقانه‌ی تو فکر کنم؟!
نگاهشان به هم گره خورد، سکوتی پدید آمدو نفرتی که در چهره‌ی تائوس تزریق شده بود اخم‌ کرالن را شکست. خنجرش را کف اتاق رها کرد، آخرین نگاه را به کرالن انداخت و وقتی برای خروج از اتاق قدم برداشت آنقدر خشمگین و آشفته بود که پایش به یک صندلی گرفت و آن را محکم زمین زد!
برای لحظاتی نگاهش روی در اتاق که تائوس پس از رفتن محکم بست خیره ماند. چکار کرده بود؟ نباید آن حرف را میزد؟ غرور تائوس را در میان حاضرین و خصوصاً سدریک شکست، ولی کرالن هم بشدت تحت فشار بود! کنترل احساسات در این اوضاع جداً سخت بنظر می رسید!
لوریانس– زبونت خیلی درازه هیچ خبر داری؟
لوریانس خنجرش را پایین آورده بود اما هنوز خصمانه به سدریک می نگریست. رمبیگ پوزه‌ی سیاهش را با حالتی هشدار دهنده از انحنای گریبان سدریک به جلو مایل کردو غرید. سدریک درحالی که پوزخند میزد محتاطانه گردنش را عقب کشید و گفت– اوه آلفا رمبیگ از دعوتت ممنون، ترجیح میدم به اون حوالی نزدیک نشم
آرگوت نفسش را با کلافگی بیرون دادو گفت– تمومش کنید دیگه!..سدریک مثل همیشه مأیوسم کردی حالا گورتو گم کن
سدریک بدون ذره‌ای شرمساری با وقاحت ابرویی بالا انداخت و گفت– با کمال میل!
تنها یک لحظه طول کشید، نسیم سبکی پرده‌ را تکان دادو بعد سدریک دیگر آنجا نبود. آرگوت با کلافگی سرجایش کنار نیکولاس نشست و لوریانس به رمبیگ نزدیک شد تا چیزی در گوشش نجوا کند
هکتور– کرالن
نگاهی به مردان انداخت، چشمانشان حالت خاصی داشت.
هکتور– میدونم که خیلی تحت فشاری، ولی رفتارت افتضاح بود
نفسش را مایوسانه بیرون داد و بسمت پنجره چرخید، کمی از میز دور شد و کنار پنجره ایستاد تا نفسی تازه کند. بغض به گلویش مشت می کوفت و دلش حتی بیشتر از قبل گرفته بود. نسبت به همه چیز احساس دلزدگی میکرد، با خود میگفت کاش میشد ولیعهدی و مشکلات بیشمار این کشور را بگذارد و فرار کند!
بغضش را به زحمت قورت دادو درحالی که بسوی در قدم برمیداشت با صدایی خفه گفت– چند لحظه منو ببخشید..
میدانست تائوس اکنون بشدت عصبی‌ست، خودش هم در وضعیتی نبود که بتواند کسی را آرام کند ولی دور از او طاقت نمی آورد. تائوس باید کنارش میبود تا بتواند در زندگی قدمی بردارد.
نگاهی به راهرو انداخت، نگهبانان به ردیف سر پستهای خود ایستاده بودند و کرالن میتوانست تائوس را ببیند که بسمت در خروجی می رفت. قدم‌هایش را کمی تند کردو به دنبال او رفت، بلاخره وقتی به بیست قدمی او رسید نامش را صدا زد. تائوس شنید ولی توقف نکردو حتی به سویش هم برنگشت! آنجا پر از سرباز و ملازم بود به همین خاطر کرالن اجازه داد او کاملا از اقامتگاه خارج شود و پا به حیاط وسیعی که تحت تاثیر خلوت شبانگاهی کمتر در چشم بود بگذارد. آنجا راحتتر میتوانست صحبت کند یا بدوبیراه‌های تائوس را بشنود
کرالن– تائوس یه لحظه صبرکن!
دیگر از پله‌های خروجی قصر فاصله گرفته بودند و تائوس کمی از حیاط را پیموده بود، کرالن با قدم‌های سریع خود را به او رساندو بازویش را گرفت تا او را بسمت خود بچرخاند
کرالن– میخوام باهات حرف بزنم کجا میـ..
و تائوس برگشت و سیلی محکمی به گوش کرالن زد! صورتش سوخت و نگاه متحیرش روی چشمان خشمگین تائوس خشک شد!
تائوس– غیرت من احمقانه‌ست آره؟
تائوس میخواست سیلی دیگری بزند، کرالن ناخوداگاه قدمی به عقب برداشت و دودستش را مقابل خود سپر کرد
کرالن– نکن!.. داری منو میزنی؟!..
تائوس– بهت گفتم با اون حرومزاده حرف نزن..
پیش از اینکه تائوس یکبار دیگر او را بزند صورتش را از پشت دستانش پنهان کردو صدایش از بغش لرزید:
کرالن– تائوس بس کن.. یکی میبینه!
تائوس– فک کردی برام مهمه؟؟ اینجوری پیش بری دستو پاتو میبندمو برت میگردونم خونه! فهمیدی؟؟
حالا دیگر دستش اماده‌ی زدن نبود ولی اخم درهم کشیده و با برافروخته‌گی به کرالن می نگریست..
سعی کرد بغض و اضطرابش را قورت دهد و سپس درحالی که با دستپاچگی رگهای متورم و عضلات برامده‌ی بازو و سینه‌ی تائوس را از نظر می گذراند من من کنان گفت:
کرالن– از..از کجا میدونستم اون حاضر نمیشه کمک کنه..
تائوس اخم‌هایش را بیشتر درهم کردو درحالی که بسختی مانع خود میشد تا فریاد نزند بالحنی منزجر گفت:
تائوس– تو میدونی اون بهت چشم داره!.. میدونی بهت چشم داره و اونوقت جایی که منم نشستم با اون لحن باهاش حرف میزنی بهش میگی اگه من بخوام کمک میکنی؟!..این یعنی چی؟؟ این رفتار یعنی چی آلن؟!
حتی اجازه نداد کلامی از دهان کرالن خارج نشود، بازوی راست او را با حرص فشردو درحالی که مغرضانه نهیبی به او میزد ادامه داد:
تائوس– وقتی من درست کنارتمو اینقدر بی‌حیایی اگه نباشم چیکار میکنی؟ هرجا اینجوری مشکلی پیش اومدو هر عوضی به سر راهت بود…
کرالن حرف او را برید و بادلشکستگی گفت– خیله خب ببخشید ببخشید!..من فقط دنبال یه راه چارم چرا درکم نمیکنی؟!..
اشک به چشمانش دوید و بغضش شکست. تائوس بازوی او را رها کرد ولی نگاهش هنوز حالتی شاکیانه داشت و با حرص به کرالن می نگریست
صورتش بخاطر آن سیلی محکم التهاب داشت و کمی میسوخت، اشکهایش که روی آن ناحیه غلطید سوزشش را کمی بیشتر کرد. نگاهش را از تائوس دزدید و کوشید به بغضش اجازه‌ی پیش روی ندهد. او را زده بود! تائوس او را زده بود و حتی پشیمان بنظر نمی رسید!
لبش را گزید و درحالی که اشکهای داغ خود را با خشونت از گونه پاک میکرد با صدایی خفه گفت:
کرالن– باید برگردیم. اونا منتظرن.. قبل از اینکه فاجعه‌ی امروز دوباره تکرار بشه باید یه تصمیمی بگیریم..
تائوس اصلا نخواست از او دلجویی کند، همانجا ماند تا کرالن بر گریه‌اش مسلط شود و سپس درکنارش به راه افتاد. در مسیر برگشت او همانطور سرش را پایین گرفته بود، جای سیلی روی صورتش گزگز میکردو مدام از خودش میپرسید یعنی رفتارش اینقدر بد بوده که تائوس با وجود آنهمه واکنش تند هنوز با او سنگین رفتار میکرد؟
سخت یا آسان، بلاخره خودش را جمع و جور کردو به جلسه برگشت. میدانست که جای سیلی تائوس روی صورتش پیداست و قیافه‌های عبوثشان هم آنها را لو میداد با اینحال دوستانشان چیزی را به رویشان نیاوردند. دوباره سرجاهایشان نشستند با این تفاوت که اینبار لوریانس ترجیح داد راست بایستد و به گرگ تنومندش تکیه بزند. از همان ابتدا کرالن چندان به او نگاه نمیکرد، هنوز خرده حسابی باهم داشتند که محال بود کرالن از یاد ببرد!
نیکولاس کمی روی مبلش جا به جا شدو پس از اینکه نفس عمیقی کشید بالحنی رسمی که میخواست حواس جمع را بسمت موضوع اصلی بکشاند گفت:
نیکولاس– خیله خب، حالا ما میدونیم کراسوس یه تیم سه نفره‌ی قدرتمند داره و اولین نقشه‌ش اینه که میخواد نوادا و کابُن رو بعنوان محدوده‌ی شکار خودش تصاحب کنه
هکتور که بازوان کلفتش را درهم قفل کرده و به پشتی مبل تکیه زده بود سرش را به راست چرخاند و به نیمرخ آرگوت نگریست:
هکتور– آرگوت اون میتونه محدوده‌ی تورو هم بگیره؟
آرگوت سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه. محدوده‌ی من از قبل ثبت شده، هیچ خوناشامی نمیتونه اونجارو بگیره مگر اینکه من مُرده باشم. اونموقع محدوده آزاد اعلام میشه
نیکولاس نیز به آرگوت نگریست و پرسید:
نیکولاس– نمیتونی تا نقششو عملی نکرده نوادا و کابن رو هم تحت پوشش محدوده‌ی خودت قرار بدی؟
تائوس دستی روی موهای خود کشید و در تایید ایده‌ی آن دو گفت:
تائوس– فکر بدی نیست. این مناطقو از چنگ اون دربیارو بعد پیشگویی رو ببر یه گوشه‌ی دنیاو نابودش کن. اینجوری حتی اگه کراسوس بخواد برعلیه‌ت موضع گیری کنه دیگه پیشگویی وجود نداره که باهاش به بقیه‌ی خوناشاما ثابت کنه اینجا عرض موعوده
موقع حرف زدن تائوس، کرالن بی اختیار به او نگریست و از اینکه دید دیگر آن خشم شدید را در خود ندارد قلبش کمی آرام شد
هکتور– خب اگه همه چیز به اون پیشگویی کوفتی مربوطه چرا اونو همین الان نابود نمیکنیم؟
آرگوت چشمان سیاهش را به لبه‌ی میز پیش رویش دوخته بود و درسکوت به نظرات بقیه گوش میداد، نیکولاس در پاسخ به حرف هکتور گفت:
نیکولاس– اینجوری شدنی نیست. چون در این صورت کراسوس عصبانی میشه و با اون دوتای دیگه حمله میکنه. قبل از نابود کردن پیشگویی حتما باید این مناطقو به محدوده‌ی آرگوت اضافه کنیم، در غیر اینصورت قوانین جامعه‌شون از حریم آرگوت حمایت نمیکنه و کراسوس میتونه به قتل عام ادامه بده
دستانش را روی میز گذاشت و درحالی که انگشتانش را درهم قفل میکرد ادامه داد:
نیکولاس– درواقع.. اینکه کراسوس طمع کرده و درباره‌ی پیشگویی چیزی به جامعه‌ی خوناشاما نگفته بزرگترین امتیاز ماست. اگه پیشگویی رو نابود کنیم و تو بتونی نوادا و کابن رو به محدوده‌ی خودت اضافه کنی دیگه هیچکاری از کراسوس برنمیاد
آرگوت مردمک چشمانش را بسوی نیکولاس غلطاند و بالحنی آمیخته به یأس گفت– این نقشه عملی و سر راست بنظر میرسه، منم قبلا بهش فکر کردم ولی نمیتونم. نمیتونم یه تصاحب محدوده‌ی دیگه رو انجام بدم
لوریانس شانه‌اش را از پشت رمبیگ برداشت و آن دو درحالی که با تمأنینه طول اتاق را می پیمودند بسمت پنجره رفتند. رو به منظره‌ی بیرون ایستادند و همانطور که گوششان به گفتوگوی حضار بود به تاریکی‌های باغ چشم دوختند
نیکولاس– چرا؟
نیکولاس این را خطاب به آرگوت که نقشه‌ی انها را رد کرده بود پرسید. آرگوت سری تکان دادو بالحنی آمیخته به سرزنش پاسخ داد:
آرگوت– آه نیکولاس میپرسی چرا؟ فراموش کردی اینکار چجوریه؟
نگاه همه‌ی جمع به ارگوت بود و توضیحات بیشتری میخواستند از همین رو او درحالی که تک تک اعضا را از نظر می گذراند گفت:
آرگون– تصاحب محدوده یعنی اتفاقی که امروز تو بازار کابن افتاد رو حدقل یک ماه تو جاهای مختلف ادامه بدم! یعنی درست مثل اون مردمو قتل عام کنم!
کرالن که برای دومین بار در آن شب امیدش را از دست داده بود لحظاتی پلک برهم گذاشت و سپس رو به آرگوت گفت:
کرالن– هیچ راه دیگه‌ای برای اینکار نیست؟..هیچ جوره دیگه‌ای نمیشه نوادا و کابن رو به محدوده‌ی شما اضافه کرد؟ بدون خونریزی؟
ارگوت نگاهش را به زیر انداخت و زمزمه کرد– نه..
سکوت سنگینی پدید آمد. کرالن خود را به جلو مایل کردو آرنج‌هایش را روی میز ستون کرد، پیشانی اش را بسوی انگشتان دستش پایین آورد و مأیوسانه آهی کشید
نیکولاس– درواقع یه راه دیگه هست
نیکولاس این را با تردید نجوا کردو توجه همه را به سمت خود کشید
آرگوت– نه!
آرگوت درحالی که با نارضایتی به نیکولاس می نگریست این را گفت. نیکولاس برای نگاه خیره‌ و معنادار او شانه‌ای بالا انداخت و گفت- چیه؟
آرگوت اخم کرد– نیکولاس!
کاملاً پیدا بود که آرگوت اصلا دلش نمیخواهد نیکولاس این راه حل را بیان کند!
هکتور– چه راهی؟
تائوس– هی مرد حرف بزن
کرالن صورت عبوث آرگوت، و نیکولاس دو دل را از نظر گذراندو درحالی که قلبش از تصور اینکه بلاخره راهی خواهند یافت می تپید گفت:
کرالن– خب حرف بزنید! ما برای همین اینجاییم.. برای مشورت!
آرگوت– نیکولاس منو تو این شرایط قرار نده!
آرگوت این را درحالی گفت که بخاطر نگاه‌های منتظر حضار تحت فشار قرار گرفته بود. نیکولاس به او اخم کردو بالحنی قاطع گفت:
نیکولاس– آرگوت این وضعیت یه بحران جدی برای کشوره! نذار نجیب بودنت تبدیل به حماقت بشه
آرگوت که میدید او روی تصمیمش پافشاری میکند نفسش را با ناامیدی بیرون دادو درحالی که حرکاتش آمیخته به کلافگی بود بر پشتی مبلش تکیه زد. نیکولاس مردمک چشمان خود را با چشم غره از روی صورت ناراضی او گرفت و درحالی که بار دیگر به حضار می نگریست گفت:
نیکولاس– تا جایی که من از قوانین خوناشاما میدونم، اونا در دو صورت میتونن روی یه منطقه غالب بشن. اولی تصاحب، و دومی واگذاری.. خوناشاما معمولاً از روش اول استفاده میکنن چون دومی درحالت عادی شدنی نیست!
کرالن که چشمانش را باریک کرده و روی حرفهای نیکولاس متمرکز بود پرسید– منظور از واگذاری چیه؟
نیکولاس با لحنی آرام و شمرده پاسخ داد– یعنی خوده مردم منطقه‌شون رو به شخص واگذار کنن. خوده مردم اون شخص رو بر خودشون حاکم کنن، در اینصورت منطقه محدوده‌ی شکار محسوب میشه..
کمی گنگ بنظر می رسید، ماهیت عمل تعیین محدوده به این خاطر بود که خوناشام‌ها با قتل‌عام و ایجاد رعب و وحشت، درواقع نوعی جنجال ایجاد میکردند که بقیه‌ی خوناشامان حاضر در چهارگوشه‌ی دنیا، متوجه شوند محل مورد نظر تحت حاکمیت شخص خاصی‌ قرار گرفته و دیگر نباید از آنجا شکار کنند. اما آنچه نیکولاس میگفت، واگذاری، این نمیتوانست توجه بقیه‌ی خوناشام ها را جلب کند پس چطور نوعی راه ثبت محدوده محسوب میشد؟
کرالن– خب این چطور شدنیه؟
صدای قدم‌های سبک لوریانس را از پشت سرش شنید که ارام به میز نزدیک میشد. درحالی که همه درسکوت به نیکولاس می نگریستند لوریانس گفت:
لوریانس– منظورتون پادشاهیه لرد نیکولاس؟
نیکولاس نگاهش را به کرالن دوخت و زمزمه کرد–..بله. پادشاهی
آونگی به ذهنش ضربه زدو موضوع کمی روشن‌تر شد. پس به همین خاطر ارگوت اینطور آشفته و ناراضی بنظر می رسید، او نمیخواست زیربار چنین چیزی برود!
نیکولاس– ببینید.. اگه محدوده به ثبت نرسه برای جامعه‌ی خوناشاما فاقد اعتباره. و راه ثبت اینه که اونا ببینن آرگوت به یکی از اون دو روش این مناطق رو متعلق به خودش کرده.. حالا که ما نمیخوایم مردم سر تصاحب محدوده قتل عام بشن، باید از روش دوم اقدام کنیم و یجوری به جامعه‌ی خوناشاما نشون بدیم که خودمون این محدوده رو بهش دادیم
هکتور چشمان خسته‌ی خود را با سرانگشتانش لمس کردو گفت– پس داری میگی آرگوت باید پادشاه بشه آره؟
نیکولاس دوباره تکیه‌اش را به مبل دادو در پاسخ گفت:
نیکولاس– اینم یکی از راه‌های باقی‌مونده‌ست
برای چندمین بار در آن شب سکوت سنگینی پدید آمد، اینبار غلیظ‌تر و طولانی‌تر از قبل! این یک تصمیم عادی نبود، این بحران هم بحرانی عادی نبود. مقابله با مشکلات بزرگ تصمیماتی سخت و قاطع می طلبیدو کرالن باید انتظار میداشت که به راحتی نتوانند این مشکل را دور بزنند

نفس عمیقی کشید و نگاهش را به سطح میز دوخت، درحالی که با افکار پیچیده‌اش کلنجار می رفت خطاب به جمع گفت:
کرالن– خیله‌خب.. پس برای اینکه جلوی این فاجعه رو بگیریم.. چهار تا راه داریم؛ اولی اینکه اصیل‌زاده ها رو به جون خوناشاما بندازیم..در این صورت کشتار و خونریزی وحشتناکی اتفاق میفته و اصیل‌زاده‌های زیادی بخاطر موضوعی که ربطی بهشون نداره از بین میرن. راه دوم، اینه که آرگوت تنهایی با سه تا خوناشام قدرتمند بجنگه، شانس پیروزیش کمه، ممکنه کشته بشه و بعدش اونا دوباره نقشه‌شون رو ادامه میدن.. راه سوم اینکه آرگوت اینجارو تصاحب کنه، ولی در این صورتم اون مجبوره برای نشانه‌گذاری مردم بیگناه رو قتل‌عام کنه.. و راه آخر.. ما این کشور رو به آرگوت واگذار کنیم..
کسی چیزی نگفت، کرالن همانطور به میز چشم دوخت و عاقبت خودش سکوت را شکست. درحالی که هنوز مشغول سبک سنگین کردن اوضاع بود زیرلب گفت:
کرالن– کسی کُشته نمیشه.. جنگی اتفاق نمیفته.. آرگوت فرصت میکنه پیشگویی رو از بین ببره..و همه چیز تموم میشه
هکتور کمی روی مبلش جابجا شدو با کلافگی گفت– ولی اینم منطقی بنظر نمیرسه
تائوس که آرنج‌هایش را روی میز ستون کرده و پیشانی‌اش را بر پشت انگشتانش گذاشته بود در تایید حرف هکتور گفت:
تائوس– فقط دو روز به مراسم تاجگذاری کرالن مونده
نیکولاس پیشانی خود را لمس کردو آهسته گفت– بله.. این اصلا تصمیم راحتی نیست
آرگوت که با شنیدن نظر بقیه حالا کمی آسوده بنظر می رسید گفت– خداروشکر که میفهمید!..کرالن کسیه که باید پادشاه باشه
مشکل اصلی این بود که آنها فکر میکردند چون کرالن ولیعهد است و تمام عمرش برای این عنوان آموزش دید، سلطنت حق اوست! درصورتیکه که حتی از نظر خودش هم اینطور نبود! جدا از اینکه کرالن از این عنوان و این جایگاه پرمسئولیت نفرت داشت، واقعیت این بود که او از خون پادشاه نبود، نمی بایست ولیعهد میشد و بخصوص هیچ حقی در خصوص به دست گرفتن سلطنت کشور نداشت. حتی اگر عنوان او را از این جهت قضاوت می کردند که او اگرچه از خون پادشاه نیست ولی به هرحال فرزند ملکه محسوب می شود، بازهم حق سلطنت نداشت چراکه در تاریخ و قوانین زیباندو هیچگاه سلطنت از سمت مادر به فرزند نمی رسید
کرالن که میدید مسیر جلسه کم کم بسمت رَد آخرین راه باقی مانده پیش می رود گفت:
کرالن– آقایون..لازمه یادآوری کنم من از خون پادشاه نیستم؟..سلطنت حق من نیست! ما اینجاییم که بعنوان نماینده‌ی مردم بهترین تصمیمو برای امنیت کشور بگیریم.. پادشاه آینده هرکسی میتونه باشه، هرکسی که بهتر و شایسته‌تر کشور رو اداره کنه. حالا که پدرم وارثی نداره، ما بر اساس شایسته‌سالاری پادشاهو انتخاب میکنیم
آرگوت با ناخوشنودی به اظهارات کرالن گوش میدادو بنظر می رسید منتظر فرصت کوچکی برای مخالفت است
کرالن– فعلا.. مصلحت میگه اون شخص باید آرگوت باشه.. اون میتونه این کشور رو از یه بحران جدی نجات بده..
آرگوت نفسش را با حرص بیرون دادو بالحنی آمیخته به سرزنش خطاب به کرالن گفت:
آرگوت– نه. این مصلحت نیست.. مصلحت این نیست که یه خوناشام پادشاه انسانها باشه! ما باید در کنار هم بجنگیم! خدا به ما کمک میکنه..
کرالن حرف او را برید– خدا کمک نمیکنه جناب آرگوت!
نگاهش را به چشمان پرتشویش سیاه آرگوت دوخته بود و لحظات تلخ بیشمار زندگی‌اش را مرور میکرد، از حرامزاده بودنش، دوجنسه بودنش، بی‌مهری مادرش، تجاوزهای …ش، سقط شدن کودکش، ازدواج مجدد شوهرش گرفته تا به آن لحظه‌ که بزرگترین فاجعه‌ی ممکن در شُرُف وقوع بود!
کرالن– هیچکس تو این دنیا به اندازه‌ی من خدا رو صدا نزده.. اون هرگز کمکم نکرد.. فقط مشکلاتم هردفعه بزرگتر و بزرگتر شد تااینکه به اینجا رسیدم.. اینجا که یه وسیله برای برگشتن شیطان اعظم باشم..
مرور زندگی‌اش آنقدر برایش سنگین بود که حین بیان این جملات بی اختیار بغض کرده بود و اگرچه لحنی جدی داشت ولی رفته رفته پشت پلکهایش داغ میشد
کرالن– خدا کجاست؟ وقتی تو بازار کابُن مردم بیگناه سلاخی میشدن، از وحشت اسم خدارو فریاد میزدن و میخواستن بهشون رحم کنه اون کجا بود؟.. من تو زندگیم هیچ وقت هیچ اثری از خدا ندیدم..
نگاهش با نگاه آرگوت گره خورده بود، او از خداوند کینه به دل داشت و این برای آرگوت تکان دهنده بود. وقتی قاطعیت و خشم کرالن را حس کرد سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت:
آرگوت– نه.. من نمیتونم.. اگه نیت تو اینه، که منو وسیله قرار بدی و به خودت ثابت کنی بدون کمک خدا هم میشه مشکلات رو حل کرد، من اینکارو نمیکنم.. شاید باید به جایی برسیم که به زانو بیفتیم و التماسش کنیم که به دادمون برسه..

فسمت بعد

قسمت قبل

نوشته رمان شاهزاده خون پارت۷ اولین بار در رمان خونه. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا