دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان شاهزاده خون پارت۵

رمان شاهزاده خون

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان شاهزاده خون از ابتدای صفحه بر روی قسمت بعد و یا قبل کلیک کنید و یا از اینجا وارد شوید

واقعا هم منطقی بود، تائوس یک مرد سالم بود و مثل هر مرد دیگری فرزند میخواست، تائوس رئیس قبیله‌ی بزرگی بودو یک جانشین می‌خواست، همه چیز منطقی بود.. ولی منطق در چنین شرایطی اصلا کافی بنظر نمی رسید چون قلب کرالن داشت تکه تکه میشد!
وقتی یکبار دیگر به پشت چرخید آلارین و تائوس دیگر آنجا نبودند. به چادر مشترکشان رفته بودند و کرالن با خود فکر میکرد میتواند برود و چادر را با آنها به آتش بکشد!
چه غلطی کرده بود؟ چطور راضی شده بود آغوش پاره‌ی تنش را به دیگری بدهد؟ درک و منطق و مسئولیت چه سودی داشت وقتی او حالا داشت قبض روح میشد؟ در یک چنین دنیای بی رحمی که اینهمه به او سخت می گرفت چه لزومی داشت مسئولیت پذیر باشد و به دیگران فکر کند؟ چطور اینقدر احمق شد که خود را راضی کردو برای ازدواج مجدد شوهرش پیش قدم شد؟
حالا آنجا بین آن دو نفر چه رخ میداد؟ مثلا تائوس با اکراه و بی‌میلی او را میبوسید؟ بی‌میل بودن چه سودی داشت وقتی به هرحال آلارین لبهای او را می چشید؟ به بستر می رفتند و هم آغوش می شدند؟ آلارین در آن آغوش گرم مردانه می رفت و با چشمان سیاه براقش به تائوس زل می زد؟ ولی چطور.. وجب به وجب تائوس برای کرالن عزیز و گرامی بود، دلش برای ذره ذره‌ی روح و جسم این مرد ضعف می رفت حالا چطور آن را به دیگری می سپرد؟
اولین شب ازدواجشان را به یاد آورد که چطور ترسیده بود، چطور تائوس او را نوازش دادو آرامش کرد، تمام آن لحظات شیرینی که زندگی سیاه کرالن را دگرگون کردو چشمش را روشن ساخت..
و حالا بین آلارین و تائوس چه میگذشت؟ اگر تائوس از آن بدن ظریف و بی‌نقص زنانه خوشش می آمد، اگر آن پوست گندمگون و چشمان سیاه فریبا به دلش می نشست، اگر عضو زنانه‌ی او را به عضو ناقص کرالن ترجیح میداد، چه بلایی بر سر او می آمد؟
زانوهایش لرزیدند و همانجا لب رودخانه بر چمن‌های شبنم زده نشست، سرش را به زیر انداخت و نفس سردش را بیرون داد، خشمگین و دلشکسته بود و انگار در خودش جا نمیشد..
لوریانس– برای بیرون موندن خیلی دیر نیست؟
صدای او را از سمت چپ شنید و نگاهی به سویش انداخت، همراه گرگش به آرامی از حاشیه پیش می آمد. صورتش مثل همیشه در آرامش بود و با اعتماد بنفس قدم برمیداشت. کرالن برای لحظاتی طولانی به پیش آمدن او می نگریست..
شیطانِ ملعون! او بود که با شجره خوانی‌اش کرالن را قانع کرد، چرا سراغش آمدو آن حرفها را زد؟ چرا نگذاشت کرالن لااقل چند صباحی طعم خوشبختی را بچشد؟ چطور او را طلسم و جادو کرد که عقل و منطق را به عشقش ترجیح داد؟
لوریانس– با خودم فکر کردم.. تو همچین شبی شاید یه هم صحبت بخوای
کرالن دستش را به تختی سنگی که پشت سرش بود تکیه زد و از جا برخاست، لوریانس و رمبیگ دو قدم دورتر ایستاده بودند. رفتارشان مثل همیشه آرام و دوستانه بود، لوریانس که به تشویش او می نگریست بالحنی صمیمی گفت:
لوریانس– اگه بخوای یکم از اینجا دور میشیم.. میخوای قلمرو مارو ببینی؟
سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت:
کرالن– نه. میخوام همینجا بمونم.. باید فکر کنم
لوریانس که سعی داشت سر صحبت را باز کندو به خیالش کمی به او را آرام کند گفت:
لوریانس– به چی؟
کرالن که نگاه سنگینش مثل خنجر به چشمان لوریانس فرو می رفت با لحنی سرد پاسخ داد:
کرالن– به آینده.. به همه چیز.. خصوصاً به شما
لوریانس پس از مکثی کوتاه درحالی که فهمیده بود نگاه تند کرالن مثل قبل رنگ رفاقت ندارد زیرلب گفت:
لوریانس‌– تو باید درک کنی کرالن..
باز حرف از درک و منطق شد و خون در رگهای کرالن به جوشش درآمد، لبش را گزید و نفس عمیقی کشید تا مانع فوران خود شود، رویش را بسمت رودخانه کردو درحالی که دستانش را در جیب شلوار فرو میبرد با لحنی قاطع و مصمم گفت:
کرالن– میدونید بانو لوریانس، من قبلا هیچ اشتیاقی برای روز تاجگذاریم نداشتم.. ولی حالا بی صبرانه منتظرم زمانش برسه، وقتی مهر پادشاهی متعلق به من شد.. اولین فرمانی که صادر میکنم مستقیم میرسه به قصر لرد هکتور. ایشون رو موظف به ازدواج مجدد میکنم و درصورت سرپیچی قطعاً خلع مقام و تبعید در انتظارشونه
به جریان خروشان رودخانه خیره ماندو ادامه داد– قسم میخورم که اینکارو میکنم بانو لوریانس، قسم میخورم!
این یک هشدار و یا تنبیه گذرا نبود، او جداً میخواست این فرمان را صادر کند. به خودش میگفت حتی اگر پادشاهی‌اش فقط یک روز به طول بیانجامد قطعاً اینکار را خواهد کرد!
لوریانس– بهت گفته بودم ممکنه ازم متنفر بشی..
کرالن نگاه تندی به او انداخت و گفت– برام مهم نیست که چی گفتید!
لوریانس– تو فقط به زمان احتیاج داری تا آروم شی
از اینکه میدید او هنوز حق به جانب است و با آرامش حرف می زند حالش بهم میخورد! زهر خندی زدو درحالی که سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان میداد گفت:
کرالن– بهتون نشون میدم، وقتی اون حکم سلطنتی رو تحویل گرفتید متوجه میشید با کی طرف شدید. من برای همتون زیادی احمق بودم
از لوریانس بیزار شده بود، حتی نمیخواست به صورت منفورش نگاهی بیاندازد! تنفر چنان در قلبش زبانه میکشید انگار لوریانس برایش از هرچیز در دنیا منفور تر بود، از پدرش، از زندگی‌اش و حتی از جیمز راسل! جداً که دشمن دشمنی میکردو دوست، مستقیماً خنجر میزد!
لوریانس– من انتظار چنین واکنشی رو داشتم، بهت حق میدم و ازت دلخور نمیشم
اخمهایش درهم رفت و گفت– جداً؟ به خیالتون برام اهمیتی داره دلخور میشین یانه ؟!
دست به کمر بسوی لوریانس چرخید و باحرص گفت:
کرالن– تموم شد بانو لوریانس! تموم شد! الان با اون دختره‌ست.. عاشقش میشه، شک ندارم که عاشقش میشه.. با دست خودم دادمش به یکی دیگه.. خودکشی کردم! کرالن مُرد..
بغض صدایش را لرزید و جمله‌اش نیمه تمام ماند، اخم‌هایش درهم بود بااینحال اشک در چشمانش می جوشید، قلبش در سینه تیر می کشید و سردرد داشت دیوانه‌اش میکرد
کرالن– دنیا همینو میخواست.. زجر، درد، تحقیر.. اون مرد همه‌ی زندگی من بود همه چیزم!.. شما و این دنیای مسخره‌تون اونم ازم گرفتین.. تموم شدم.. دیگه واقعا تموم شدم..
لوریانس دستانش را با حالتی که او را به آرامش دعوت میکرد بالا گرفت و همانطور که قدمی به پیش برمیداشت گفت:
لوریانس– نه آلن تا وقتی اون عاشقته هیچی تموم نشده

کرالن با تنفر قدمی به عقب برداشت و همانطور که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد گفت– شما چی درباره‌ی من میدونید؟ تو قصر مثل سگ زندگی کردم.. تاوان کدوم گناهو پس میدم؟.. تقصیر منه که دوجنسه متولد شدم؟ تقصیر منه که اجدادم به این مردم ظلم کردن؟ تقصیر منه که پدرم برای وارث میروتاش نقشه کشیده؟ کدومش گناه منه؟.. چرا همیشه من؟..
لوریانس– کرالن!
برای اینکه به لوریانس بفهماند نباید از این پیش‌تر بیاید دست راستش را بسوی او بلند کردو گفت– دیگه نمیخوام شمارو ببینم.. به دیدن تائوس بیایدو به آلارین برای بدنیا آوردن جانشینش آفرین بگید.. ولی فراموش کنید که کرالنی وجود داشته، نذارید دیگه هیچ وقت چشمم بهتون بیفته
لوریانس همانطور درسکوت به او نگریست، در پناه نور مهتاب کرالن چشمان او را دید که از جوشش اشک برق زد و کم کم یأس بر آرامش صورتش سایه انداخت
کرالن– ..از اینجا برید.. میخوام تنها باشم
لب زد تا چیزی بگوید ولی اینبار رمبیگ بود که پادرمیانی کردو پیش آمد، سر بزرگ سیاهش را بسوی لوریانس خم کردو سینه‌ی او را برای دور شدن از کرالن آرام بسمت عقب هل داد. لوریانس چشم از کرالن نمی گرفت بااینحال رمبیگ چنان با درک و آرامش او را برای دور شدن هدایت میکرد که تماشای حرکاتش قلب کرالن را درد آورد. انگار حس کرده بود در این جایگاه به لوریانس توهین میشود و حالا میخواست او را از آنجا ببرد، مثل یک پشتیبان محکم رفتار میکرد که نسبت به کرالن کاملا بی تفاوت است و فقط میخواهد شأن لوریانس را حفظ کند.
همیشه همینطور بود، لوریانس موجود خارق‌العاده‌ای چون رمبیگ را داشت و شوهرش هکتور نیز مثل شیر پشتش بود. از دیگر دوستانش، نیکولاس و آرگوت، به یاد داشت که در شب ضیافت سلطنتی آنها چطور به پشتیبانی از لارا درآمدند. حتی ماروین که فقط نوجوان ۱۴ ساله‌ای بود، جسور و بی‌پروا مثل یک مرد در مقابل ولیعهد کشور ایستادو از کسی که دوستش داشت پشتیبانی کرد
ولی کرالن چه؟ او حالا چه کسی را داشت؟ پدر؟ مادر؟ خانواده؟ شوهر؟
زمانی تائوس او را به چشم برادر میدید و پشتیبانش بود ولی حالا همین را هم از دست داده بود. او پس از ازدواج خود را تماماً زن پنداشته بود، مثل اینکه زن بودن به هرطریقی حمایت یک پشتیبان قوی و تمام و کمال را می طلبید، حالا بعنوان یک زن پشتش چنان خالی شده بود که با خودش میگفت شاید دیگر بس است، در زن بودن خیری ندید، شاید بهتر بود مثل قبل تظاهر به مرد بودن کند..
به دور شدن لوریانس و رمبیگ نگریست و اشک داغی بر گونه‌ی سردش روان شد. قبیله سوت و کور و همه درخواب بودند، همه در آرامش بودند جز او، اویی که نه در قصر جایی داشت و حالا دیگر نه نزد شوهرش
سرش را به زیر افکندو پلکهایش را برهم فشرد، با لوریانس تند رفتار کرده بود. او چه گناهی داشت؟ فقط میخواست کرالن را از جهل و بی خبری درآورد، شاید نباید اینقدر زیاده روی میکرد..
چند ساعتی از شب می گذشت، تائوس اکنون چکار میکرد؟ دلتنگ او بود، دلتنگ آغوش گرمی که در این مدت هرشب بستر خواب کرالن بود. نباید اینقدر بد به دلش راه میداد، تائوس آلارین را دوست نداشت، اگر این ازدواج را پذیرفت بخاطر جانشین بود
درحالی که شقیقه‌های دردناکش را با سرانگشتانش ماساژ میداد و نگاهش به قدم‌هایش بود از چمنزار گذشت و دوباره بسوی چادر برگشت. هرچقدر سعی کرد مسیر را با بی تفاوتی طی کند باز بخودش آمد و دید همان وسط ایستاده و به چادر مشترک تائوس و آلارین می نگرد
قلبش تیر کشید! به یاد می آورد شب ازدواجش وقتی با تائوس به چادر برگشت آنجا همه چیز نو نوار شده و عطر عود و روهل در فضا می پیچید.. حالا در چادر آنان هم همینطور بود؟ حتماً تاکنون دیگر خوابیده بودند.. کنار هم؟.. واقعا تائوس کنار او خوابش برده بود؟.. آیا واقعا او با آلارین…
پلکهای داغش را برهم فشردو درحالی که سعی داشت چند نفس عمیق بکشد بسمت چادر خودش چرخید، قدم‌هایش را سریع کرد، لبه‌ی چادر را کنار زدو وقتی پا به درون گذاشت تائوس همانجا بود! بدون اینکه مشعلی یا فانوسی روشن کند با بالاتنه‌ی برهنه روی تشک نشسته و بفکر فرو رفته بود
لحظه‌ای نگاهشان باهم تلاقی کردو سپس کرالن پرسید– اینجا چیکار میکنی؟!
تائوس نفس عمیقی که نشان از خستگی و کلافگی‌اش بود کشید و آهسته گفت– میخوای بیرونم کنی؟
صدای بم خوش‌آهنگش غمگین بود و چشمانش منتظر بنظر می رسید، انگار مدت زیادی آنجا نشسته و منتظر بازگشت کرالن بود
کرالن– اگه اومدی بهم دلداری بدی تائوس، من اصلا حوصله ندارم
تائوس لبخند دردمندی زدو همانطور که نگاهش را از او میگرفت و بسمت دیگری می نگریست زیرلب گفت:
تائوس– اومدم به خودم دلداری بدم..
چیزی در پاسخ به تائوس نگفت، از اینکه میدید او آنجاست دلش غنج زده بود، دلش میخواست شروع کند به غر زدن و بهانه تراشی کردن ولی وقتی چشمان غمگین او را میدید ساکت میشد
مدتی بعد درحالی که سعی داشت ظاهری عادی بخود بگیرد با قدم‌های آرام بسوی بستر رفت و در همین حین پرسید:
کرالن– چرا اومدی اینجا؟
تائوس بدون اینکه به او بنگرد با لحنی که قلب کرالن را لرزاند پاسخ داد– میخواستم پیش تو باشم
با تمأنینه لب تشک نشست و درحالی که چکمه‌هایش را در می آورد گفت:
کرالن– خیلی وقته اینجایی؟
تائوس طوری که انگار حرف او را نشنیده بود گفت– میشه باهم بخوابیم؟
کرالن نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت– معلومه که نه! خیلی خوش اشتهایی نه؟ تو یه شب با دو نفر میخوابی؟
تائوس بی‌توجه به اخم و تخم کرالن کمی بسوی او مایل شدو درحالی که چکمه‌های او را از پایش در می آورد گفت:
تائوس– با اون نخوابیدم
کرالن یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت– مزخرف نگو!
پس از اینکه چکمه‌هایش را کند او را روی تشک خواباند، کرالن نمیخواست با او همکاری کند ولی تائوس خلاصه به یک طریقی کار خودش را میکرد. با تکیه بر قدرت بازوانش بلاخره او را وادار به دراز کشیدن کردو درحالی که حالا دکمه‌های شلوار کرالن را باز میکرد گفت– گفتم نخوابیدم، لج نکن آلن
کرالن دستش را پیش برد تا مچ او را بگیرد و نگذارد شلوار را پایین بکشد:
کرالن– هیچ معلومه تو چته؟ میگم حوصله ندارم ولم کن
تائوس اهمیتی نداد و مصرانه‌ به کارش ادامه داد. مهتاب نور ملایمی را از هواکش بالای چادر روی بسترشان می انداخت و کرالن با نارضایتی به تائوس که انگار اصلا صدای او را نمی شنید می نگریست
عجول و عصبی نبود ولی بی‌توجه به غر زدن های کرالن شلوار او را از پا در آورد، طبق عادت مورد علاقه‌اش ران سفید کرالن را در مشتش فشرد و همانطور که بین پاهایش قرار می گرفت با دست دیگرش عضو خود را درآورد!
هنوز حتی پیراهن کرالن را نکنده بود و انگار لزومی هم به اینکار نمیدید، عضو بزرگ راست شده‌اش را مستقیما لای رانهای کرالن مالید و درحالی که بر او میخوابید بدون هیچ آماده سازی قبلی قله‌ی داغش را به دهانه‌ی عضو او رساند
سینه‌ی ستبرش آرام بر کرالن خوابید و در همین عضوش را به درون او لغزاند، البته سریع و بی ملاحضه اینکار را نکرد ولی چون هیچ معاشقه‌ای پیش از آن نداشتند و بعلاوه در ماه اخیر بخاطر استرس و فشارهای عصبی بندرت باهم میخوابیدند آن لحظه کرالن دردش گرفت
لبش را گزید و درحالی که به شانه‌ی تائوس مشت میزد با حرص گفت– اَه تائوس دردم گرفت..
تائوس که بلافاصله پس از فرو رفتن در کرالن چشمانش خمار شده بود لبهایش را با گونه‌ی او مماس کردو به زمزمه گفت– ..ببخشید.. الان خوب میشه..
اگر از حق نمیگذشت، حتی دردش هم خواستنی بود! اینکه میدید تائوس با آلارین نخوابید، در چادر منتظرش ماندو علیرغم آنهمه غر زدن و بدخلقی کردن مصرانه خواست با او بخوابد، آنقدر عطش داشت که لباس او را کامل در نیاورد و یکسره به درونش فرو رفت برایش شیرین بود.
حالا هم هیکل گنده‌اش را روی او انداخته بود و درحالی که کمرش را با ریتم آرام و عمیقی بسمت عضو کرالن هل میداد، نفس‌های پُر حرارتش از لای لبهای کلفتش که هنوز با گونه‌ی او مماس بود بیرون می خزید و صورتش را گرم میکرد
کرالن تعجب کرده بود که اینهمه عطش از کجا آمده، شاید هم میخواست با اینکار برای لحظاتی حواس خود را از اتفاقات تلخ اخیر پرت کند. به هرحال هرچه که بود نفس‌های شهوتناک و آوای خفیف و غلیظی که از حرکت عضوش در خلوتشان می پیچید خیلی زود کرالن را هم داغ کرد. دردش در لذت محو شدو بازوانش را دور کمر تائوس حلقه کرد، صورتش را کمی به چپ مایل کرد و بلاخره لبهای کلفت و داغ او را به کام گرفت. درحالی که حواسش را به حرکات عمیق عضو قطور او داده بود نرم نرمک لبهای او را مزه کرد و به زبانش زبان زد، پشت کمر او را مالش دادو دلش از تماشای شهوت او ضعف رفت
موهای سیاه لختش از دو سمت صورتش سُر خورده و گاهی کرالن را قلقلک می آوردند، آن‌ها را آرام با دستانش جمع کردو به یک سمت ریخت، لبش را از لب تائوس جدا کرد و از سمت دیگر به حرکات کمر او بین رانهایش نگریست
پاهایش را در دوسمت او رها کرده بود که تائوس بیشتر و بیشتر درونش فرو برود
تائوس–..آلن..
نام او را درحالی نجوا کرد که صدایش از شهوت می لرزید، کرالن که دلش نمی آمد چشمانش را از تماشای پایین‌تنه‌های بهم چسپیده‌یشان بگیرد با صدایی که درست به اندازه‌ی تائوس نوسان داشت پاسخ داد:
کرالن–..هوم.؟..
تائوس نفسش را در گریبان او رها کردو گفت– ..بهت دروغ گفتم.. باهاش خوابیدم..
برای لحظه‌ای تمام احساسش تحت تأثیر قرار گرفت و دلش بهم پیچید– …چی؟..
تماشای کمر زدن‌های تائوس را رها کردو به صورت او نگریست، بااینکه درواقع داشت چیز تلخی را اعتراف میکرد هنوز دست از کام گرفتن از کرالن نمی کشید و چشمان خمارش کلافگی و عصبانیت کرالن را نیز تحت تاثیر قرار میداد
تائوس– ..باهاش خوابیدم ولی.. هیچ لذتی نداشت..
آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که سعی داشت در آن وضعیت صدایش را صاف برساند گفت:
کرالن– ..عوضی.. چرا دروغ گفتی؟..
تائوس بوسه‌ای داغ و طولانی بر گونه‌ی او کاشت و درحالی که پیش چشم کرالن پشت پلکش از شهوت می‌پرید پاسخ داد:
تائوس– ..اگه میگفتم نمیذاشتی بکنمـ*ـت..
کرالن بخاطر حس نوک عضو قطور تائوس در عمق خود لحظه‌ای لب گزید و سپس نفس زنان گفت–.. الانم من نذاشتم.. خودت زورم کردی..
تائوس کمی از سینه‌ی کرالن فاصله گرفت و درحالی دکمه‌های پیراهن او را باز میکرد گفت:
تائوس– ..ولی حالا خوشت اومده..
واقعا خوشش آمده بود، داشت لذت میبرد ولی همچنان به غر زدن ادامه میداد:
کرالن–.. تو فکر کردی کی هستی؟.. تو یه شب با دونفر..
تائوس–..گفتم هیچ حسی نداشتم.. هیچ لذتی..
لحظه‌ای دست از باز کردن دکمه‌ها کشید، انگشتان دست راستش را دور گردن روشن کرالن مشت کردو درحالی که کمرش را با فشاری آرام و عمیق تا انتها می فرستاد و عضو خود را به آخرین حد او می رساند گفت:
تائوس–… اما حالا با تو.. آااه…
مشتش را دور گردن او کمی محکم کرد ولی آزارش نداد، او داشت صورت جذاب تائوس را کمی بالاتر، چیره بر خود، غرق در لذت میدید و این بنظرش بسیار زیبا و آتشین بود..
بی توجه به دکمه‌هایی که تا انتها باز نشده بودند پیراهن کرالن را از سرش درآورد و سپس دوباره پایین آمد تا خودش را به او بمالد، صورتش را لای سینه‌ی او فرو بردو شروع کرد به لب زدن
کرالن– ..اگه لذتی نداشت.. چرا باهاش خوابیدی؟..
تائوس به حال فرصت نوک سینه‌های او را مکید و بعد که با حالی گُر گرفته بسمت انحنای گریبان او می خزید بریده بریده پاسخ داد:
تائوس– ..فقط.. فقط نمیخواستم دختر بیچاره فکر کنه ..عیب و ایرادی داره و من میخوام تحقیرش کنم..
کرالن–..دختره بیچاره آره؟..
آنجا در آغوشش بودو از او کام میگرفت آنوقت برای آلارین دل میسوزاند! درحالی که از شهوت نفس نفس میزد و حالا تحت تاثیر حسادت زنانه‌ای قرار گرفته بود مشت‌های عرق کرده‌اش را با حرص به سرشانه‌های تائوس کوبید..
تائوس– ..آلن نکن.. نکن دیگه.. عزیزم.. منو ببین..
مشت‌های کرالن را با ملایمت گرفت و پس از اینکه بر انگشتانش بوسه زد گفت:
تائوس– ..عاشقتم.. باور کن عاشقتم.. هیچکس جاتو نمیگیره..
با آن لحن بم مردانه‌ که حالا تحت تاثیر شهوت حتی جذابتر از قبل بود اینها را گفت و همانطور که او را پر و خالی میکرد گردنش را مکید، خیلی زود کرالن را آرام و مست کردو مشت‌هایش شل شدند
کرالن– اگه..اگه..ههـ.. هردفه بگی با اون لذتی نداشتو و بعدش اون چیزو تو من خالی کنی.. این ازدواج کوفتی‌تون چه فایده‌ای داره؟..
انگشتانش را به نرمی در موهای پرپشت تائوس فرو بردو ادامه داد:
کرالن– ..دوباره.. میخوای منو حامله کنی؟..
تائوس–..مگه دسته منه؟.. اون خیلی زیباست.. ولی رو من اثری نمیکنه.. فقط تورو میخوام.. تن سفیدو چشمای سبزتو.. به مزه‌ی دهنت عادت کردم.. به غر زدنات، بداخلاقیات..
اینها را در گوش او نجوا کردو وزش نفس پرحرارتش شهوت را بیشترو بیشتر در درون کرالن پیچاند:
تائوس–.. با من حرف بزن.. آلن.. بذار صداتو بشنوم..
حرکات کمرش را کمی تندتر کردو خودش را بیشتر به کرالن فشرد:
کرالن– ..باشه.. ازت.. ازت متنفرم..
تائوس نوک بینی‌اش را به بینی او زدو در همین حین با صدایی لرزان گفت– ..آره عزیزم.. منم عاشقتم..
نگاه خمارشان به هم تلاقی کردو بی اختیار هردو لبخند می زدند، نفس زدنهایشان به اوج رسیده بود، تائوس رانهای او را در مشت فشردو کمی به بالا سوق داد، حریصانه‌تر به درونش ضربه زدو درحالی که آه‌هایشان را عمداً در لبهای درهم گره خورده‌یشان رها میکردند به اوج رسیدند..
این رابطه انرژی زیادی از آنها گرفت، تائوس در آغوش او رها شدو مثل کودکی که فاصله‌ی یک شهر را دویده به نفس نفس افتاد. کرالن حلقه‌ی بازوانش را دور او تنگ کردو چند مرتبه سرو صورت او را بوسید. کمی طول کشید تا تائوس خودش را جمع و جور کند، آرام از او درآمدو پس از اینکه عضوش را به شلوار فرستاد کنار او به پشت خوابید، برای دقایقی نگاه هردو به سقف بود و سپس تائوس گفت:
تائوس– اون اصلا نمی ترسید.. خجالت کشیده بود ولی نمی ترسید.. بهونه‌ای نداشتم که امشب اینکارو نکنم.. اون به اندازه‌ی کافی غرورشو زیر پاش گذاشته، نمیخواستم تااین حد بهش بی توجهی کنم
آلارین را میگفت. بنظر نمی رسید دنبال توجیه کردن خود باشد، فقط میخواست با کرالن حرف بزند:
تائوس–..عاشقش نیستم آلن.. ولی نمیتونم اینقدر بی‌ملاحظه باشم.. تو درک میکنی نه؟ بگو که درک میکنی..
او درست میگفت ولی واقعا نمیدانست میتواند درک کند یا نه. تائوس از روی انسانیت با آلارین رفتار کرده بود بااینحال همین هم حسادت او را برمی انگیخت
تائوس–..اگه باهام حرف نزنی نمیتونم برم..
میخواست پیش او برگردد؟ چه دردناک و کلافه کننده، چطور باید تحمل کند؟ تائوس آرام به پهلو چرخید تا نیمرخ او را ببیند و سپس گفت:
تائوس– وقتی دیدم خوابش برده اومدم اینجا.. ولی باید امشب اونجا باشم، دختره اولین بارش بود.. شب اول ازدواجش نمیتونم تنهاش بذارم..
لحن تائوس مردد بود و غم صادقانه‌ای در خود داشت که اجازه نمیداد کرالن بر خشم خود پابرجا بماند:
تائوس– درسته که من قبلا همه‌ی حسای خوبو با تو تجربه کردم، ولی برای اون همه چیز اولین باره.. گناه داره..
او نیز به پهلو چرخید تا صورت تائوس را ببیند، چشمان سیاهش برق میزد و قلب کرالن را می لرزاند، آنلحظه سرانگشتانش را با ملایمت بر گونه‌ی کرالن گذاشت و گفت:
تائوس– ..وقتی نیستم خودخوری نکن.. باشه آلن؟ پس چرا چیزی نمیگی؟..
دست تائوس را مماس با صورت خود نگه داشت و درحالی که به صورت دلنشینش می نگریست اشک در چشمانش جوشید، بغض صدایش را لرزاند و گفت:
کرالن– به یک ماه نکشیده از غصه میمیرم..
تائوس سرش را پیش آوردو پیشانی کرالن را بوسید، سعی داشت پیش از اینکه گریه‌ی او بالا بگیرد آرامش کند:
تائوس– نه، اینجوری نگو..
کرالن– تو نمیفهمی..
تائوس– میفهمم.. میفهمم عزیزم.. تو پاره‌ی تنمی، کافیه یه لحظه چشماتو ببینم تا بفهمم تو دلت چه خبره..
موهایش را نوازش دادو درحالی که مستقیم به چشمانش می نگریست گفت:
تائوس– تو هم باید منو بفهمی آلن، باید بفهمی چقدر دوسِت دارم.. میدونی که من هیچ وقت عادت به قسم خوردن ندارم، ولی حالا یچیزی بهت میگم و ازت میخوام هیچ وقت فراموش نکنی
مکث کردو در این فاصله فقط عمیق‌تر و عمیق‌تر به چشمان اشک آلود کرالن نگریست:
تائوس– آلن به روح اجدادم قسم، اگه قضیه‌ی جانشینی مطرح نبود من هیچ وقت بخاطر بچه دوباره ازدواج نمیکردم.. حالا تو باید درکم کنی، راهی جز این نداشتم.. خودتم اینو میدونی
لحنش مردانه و محکم بود، اطمینانی که درخود داشت را به کرالن متنقل میکرد و رفته رفته باعث آرامشش میشد:
تائوس– میدونستی که پیش قدم شدی.. من واقعا هیچ راه چاره‌ای پیدا نمیکردم نمیدونستم چطور دراینباره باهات حرف بزنم، ولی تو خودت درکم کردی و رفتی سراغ تاکورا و یاکوب.. میدونی این چقدر برام باارزش بود؟ بهم نشون دادی که همیشه پشتمی و هوامو داری..
باره دیگر پیشانی او را بوسید، اینبار چندین مرتبه گرم و متوالی.
تائوس– دلم برای همیشه بهت قرصه آلن.. تا وقتی کنارمی، تا وقتی باهمیم از پس همه چیز برمیایم..
خواهش میکنم یچیزی بگو..
چشمان منتظرش را به کرالن دوخته و از این سکوت طولانی او مأیوس شده بود. بغضش را قورت دادو با صدایی گرفته نجوا کرد:
کرالن– .. دوسِت دارم..
چشمان تائوس آرام شدو لبخند محوی برصورتش نشست، کرالن را درآغوش گرفت و کنار گوشش نجوا کرد:
تائوس– بخواب عزیزم.. تا وقتی خوابت ببره اینجا میمونم

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

به موهایش شانه کشید و دکمه‌های پیراهنش را بست، نگاهی به تشکشان انداخت و نفسش را با حسرت بیرون داد. دیشب اصلا نفهمیده بود چه زمانی تائوس آنجا را ترک کرد ولی صبح که برخاست او دیگر کنارش نبود. پس از اینکه سرو وضع خود را مرتب کرد با قدم‌هایی مردد بسوی خروجی چادر رفت، بخاطر نگاه های مردم نگران بود. می ترسید او را برای نقصش و اینکه حالا یک هووی زیبا دارد شماتت کنند
بلاخره تردید را کنار گذاشت و از آنجا خارج شد، ابتدا بخاطر هجوم نور آفتاب که از فضای سرسبز و بهاری اطراف منعکس می شد چشمانش را باریک کردو سپس نگاهی به اطراف انداخت. تعدادی از زنان که از مقابلش میگذشتند به او صبح بخیر گفتند و کرالن با تکان سر جوابشان را داد، ظاهراً که همه چیز عادی بنظر می رسید و هرکس سرش در کار خودش بود
کمی دورتر تائوس را دید که درمقابل شیگا و مرد جوان دیگری ایستاده و با آنها صحبت می کند، بسمت تائوس قدم برداشت و سعی کرد خوش اخلاق باشد
با خود گفت دلیلی ندارد بخاطر تصمیمی که از روی مصلحت گرفته شده کام خود و شوهرش را تلخ کند و مدام بداخلاق باشد

گفت و گوی تائوس و دوستانش پیش از اینکه کرالن به آنها برسد به اتمام رسید و بعد تائوس متوجه او شد. دست راستش را برای گرفتن دست کرالن دراز کردو درحالی که مثل هرصبح به او لبخند میزد گفت:
تائوس– صبح بخیر عزیزم
کرالن دستش را بدست او داد و درحالی که نزدیکتر میشد تا زیر سایه‌ی بدن ورزیده‌‌ی تائوس نور خورشید چشمانش را نیازارد گفت– سلام.. چیزی شده؟
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو همانطور که دست کرالن را گرفته بود او را با خود هم قدم کرد:
تائوس– نه، قراره با گروه برم شکار
کرالن نیمرخ او را از نظر گذراندو گفت– ولی هفته‌ی پیش رفتی
تائوس– هوا دیگه داره گرم میشه، نمیشه گوشتو مدت زیادی انبار کرد برای همین باید مقدار کمتر و تو نوبتای بیشتری بریم شکار
یکی از خوبی‌های زندگی در قبیله‌ی میروتاش این بود که آنجا اثری از فقیر و غنی پیدا می نمیشد. اینطور نبود که مثلا چون تائوس رئیس قبیله است و فردی چون یاکوب که از بزرگان محسوب میشود گوشه‌ای نشسته فقط دستور دهند و بقیه‌ی مردم کارها را انجام دهند. آنجا شکار و صیدو دامداری و کشاورزی با همکاری تمام مردم انجام میشد و از همین رو تقسیمات نیز بطور مساوری صورت می گرفت
ضمن گفت و گو با تمأنینه همراه تائوس قدم میزد و کمی بعد متوجه شد به نزدیکی چادر آلارین رسیده اند
کرالن– همین الان میرین؟
تائوس ایستادو رو به او پاسخ داد– آره، بریم که تا قبل از عصر برگردیم. بعدش باید باقیمونده‌ی زمینارو برای کشاورزی شخم بزنیم
آلارین– ..سلام..
کرالن و تائوس سر چرخاندند و او را درحالی دیدند که تازه لبه‌ی چادر را کنار زده و قدم به بیرون می نهاد:
آلارین– صبح بخیر..
درست مثل یک تازه عروس ذوق زده‌ که تازه زفاف را پشت سر گذاشته با دیدن تائوس صورتش گلگون شدو سرش را پایین گرفت. دخترکه مضحک اعصاب‌خورد کن! کرالن با کلافگی چشمانش را درقاب چرخاندو پوفی کشید
تائوس– سلام. آلارین ممکنه لطفاً کت منو بیاری؟
به آلارین نگاه نمیکرد ولی آنطوری که او با صدای ملایمش مطیعانه چشم گفت و دوباره به چادر برگشت کرالن یقین کرد که او از ذوق همسری تائوس درحال ضعف رفتن است!
سرش را که بلند کرد تائوس به محلی که ثانیه‌ای پیش آلارین آنجا بود می نگریست و درنگاهش دلسوزی خاصی داشت
تائوس–.. دختر بیچاره..
این را زمزمه کردو باعث شد کرالن اخم کند!
تائوس– دیشب.. باید می‌دیدیش.. اون خیلی مظلومه..
کرالن چشم غره‌ای به او زدو پیش از اینکه فرصت کند چیزی بگوید آلارین برگشت. درحالی که کت تائوس را به حالتی مرتب روی ساعدش گذاشته بود و نواری از موهایش را پشت گوش می فرستاد پیش آمد. گرچه سعی داشت آرام بنظر برسد ولی دستپاچگی به وضوح از حرکت مردمک چشمان و شرم گونه‌های گُر گرفته‌اش پیدا بود
آلارین–..بفرمایـ..اوه..
دو قدم مانده به تائوس خلاصه دستپاچگی کار دستش دادو سکندری خورد! چیزی به زمین خوردنش نمانده بود که تائوس به موقع او را گرفت و کمکش کرد سرپا بیاستد، کرالن همانطور عبوث آنجا ایستاده و با نگاهی سنگین به بدن ظریف آلارین می نگریست که توسط سینه‌ی ستبر و بازوان قوی تائوس حمایت شد تا نیفتد. دخترک خجالت کشید ولی پیدا بود که از این حادثه‌ی شیرین خوشش آمده، کدام احمقی بود که از افتادن در آغوش چنین مرد جذابی خوشش نیاید؟
آلارین–.. وای..ببخشید.. پام به سنگه گرفت..
تائوس بازوی او را با ملاحظه رها کردو درحالی که کتش را تحویل می گرفت گفت:
تائوس– مجبور نبودی به این زودی از جات بلند شی، برو یکم استراحت کن
این را نیز با همان لحن مهربان گفت و منظورش به این بود که او دیشب اولین رابطه‌اش را تجربه کرده. آلارین بلافاصله لبخند زدو همانطور که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد گفت– نه! من حالم خوبه.. اصلا مشکلی ندارم..
انگار میخواست از ذوق پس بیفتند! کرالن به صورت زیبای گلگون شده‌ی او می نگریست و باخود میگفت چقدر دلش میخواهد گردن ظریف باریک او را گرفته و خفه‌اش کند!
آلارین– ..ام.. جایی میری؟..
تائوس– آره، با گروه میرم شکار
آلارین– با خودتون نهار میبرین؟ برات یچیزی آماده کنم؟.. البته..
در این لحظه نگاه پر تردیدی به کرالن انداخت و ادامه داد– ..البته با اجازه‌ی شما..
خوب بود که حدقل جایگاه خود را نسبت به همسر اول میدانست! کرالن که تمام مدت نگاه سنگینش را به او دوخته بود درحالی که راست به چشمان سیاه او می نگریست با لحنی عبوث گفت:
کرالن– نه اجازه نمیدم.
لبخند و اشتیاق آلارین محو شدو سرش را پایین گرفت، زیرلب ببخشیدی گفت و سپس به چادرش برگشت. کرالن با اخم به مسیر برگشت او نگریست و وقتی دوباره نگاهش را بسوی تائوس چرخاند او حالتی سرزنشگرانه به خود گرفته بود
کرالن– چیه؟
تائوس سری تکان دادو درحالی که از اوضاع خنده‌اش گرفته بود گفت– هیچی، بیا بریم
دست کرالن را گرفت و باهم از آنجا فاصله گرفتند، کرالن نگاهی به جمعی از مردان جوان که کمی دورتر گرد هم جمع میشدند انداخت و گفت:
کرالن– میشه منم باهات بیام؟
تائوس– نه عزیزم نمیشه
نیمرخ او را از نظر گذراندو اصرار ورزید:
کرالن– چرا نمیشه؟ میدونی که تو تیراندازی خوبم
تائوس برای تایید حرف او سر تکان دادو در همین حین گفت– میدونم ولی مسئله این نیست. اونجا همه مَردن
کرالن چشمانش را مأیوسانه در قاب چرخاندو گفت:
کرالن– بس کن تائوس، من تموم عمرمو بین مردا گذروندم
تائوس با حالتی مالکانه دست او را فشردو گفت:
تائوس– ولی دیگه نباید اینجوری باشی
کرالن با نارضایتی پوفی کشید و همین باعث شد تائوس به او بنگرد:
تائوس– اصرارت برای چیه؟
کرالن خود را به بازوی کلفت او نزدیکتر کردو زیرلب گفت– دلم برات تنگ میشه.. دیشبم که پیش من نبودی..
تائوس– جداً نبودم؟
بازویش را آرام عقب کشیدو سپس دور شانه‌ی کرالن حلقه کرد، بی هیچ ملاحظه‌ای که درست وسط قبیله بودند او را به آغوش خود فشرد و موهایش را بوسید
تائوس– دیشب چقدر بهم خوش گذشت، تو واقعا حرف نداری بچه!
عطر گریبان تائوس را نفس کشید و زمزمه کرد– پس امشبم بیا

شیگا– ..هی مرد.. میتونی چند ساعتی ازش دل بکنی یا نه؟
به حرف شیگا که از چند قدم دورتر پیش می آمد خندید و سپس با اکراه از کرالن جدا شد.
پس از رفتن تائوس سری به سیمات و کودکش زد و با آنها وقت گذراند. نکته‌ی خوبش این بود که سیمات هیچ اشاره‌ای به ازدواج مجدد و آلارین نمیکرد، طوری که انگار هیچ چیز عوض نشده. او زن شادابی بود و به کرالن انرژی میداد. وقتی بلاخره موفق شد دخترک بازیگوشش را بخواباند خودش هم حسابی خسته بود و از همین رو کرالن او را تنها گذاشت تا کمی استراحت کند. به چادر خودش برگشت، حالا که بیکار بود آنجا را مرتب کردو خاطرات داغ دیشبش با تائوس را به یاد آورد. با خودش میگفت کاش امشب و هرشب آلارین را رها کند و پیش او بیاید!
حوصله‌اش سر رفته بود، در این فکر بود به جنگل برود و کمی قدم بزند که صدای آلارین را از بیرون چادر شنید:
آلارین– شاهزاده کرالن.. میتونم بیام داخل؟
پوفی کشید و درحالی که چشمانش را درقاب می چرخاند بالحنی عبوث گفت– بیا
آلارین با تردید وارد شدو پیدا بود که کمی از بابت واکنش تند کرالن نگران است.
آلارین– مادرم نون بلوط پخته بود.. یکم برای شما آوردم..
چقدر از لحن ملایم و معصوم او بدش می آمد! مثل یک فرشته‌ی بیگناه آنجا ایستاده و ظرفی از نان گرم بدست داشت، کرالن با بی تفاوتی برای محکم کردن بندهای چکمه‌اش خم شدو در همین حین گفت– نمیخوام، ممنون
آلارین–.. آم.. یکم کلوچه هم هست..
کرالن که دلیلی نمیدید نسبت به خودشیرینی‌های هوویش صبور باشد حرف او را برید و گفت– گفتم نمیخوام، میل ندارم
با چکمه‌اش سرگرم بود و هیچ تمایلی به دیدن صورت آلارین نداشت. لحظاتی در سکوت گذشت بااینحال میدانست که او هنوز همانجاست، کمی بعد چند قدم به سوی کرالن برداشت و گفت:
آلارین– پس.. اینارو میذارم همینجا شاید بعداً میل داشتین..
چه غلطی میکرد؟ با خودش چه فکری کرده بود؟ اینکه میتوانند باهم کنار بیایند و یک خانواده‌ی شاداب و خوشبخت باشند؟
بستن چکمه را رها کردو دست به کمر از جا برخاست، نگاه تندش آلارین را نیمه‌ی راه متوقف کرد. هیچ نمیفهمید دلیل اینهمه سماجت او چیست! آنلحظه با دیدن صورت کرالن که هیچ رنگ دوستی نداشت به وضوح بغض کردو با صدایی گرفته گفت– من از شما بدم نمیاد.. چرا نمیتونیم باهم..
کرالن حرف او را برید و با تندی گفت– فراموش نکن برای چی تورو وارد زندگی خودم کردم. تو اینجایی که یه پسر به ما بدی، خودت اینو پذیرفتی.. پس بیخود خیال خوشی به خودت راه نده
چانه‌ی دخترک لرزید و پس از مکثی کوتاه گفت– ولی من..
کرالن دیگر بیشتر از این مظلوم نمایی او را تحمل نکردو بالحنی سرد که اندکی رحم در خود نداشت گفت– گمشو بیرون
آلارین که از اینهمه تندی او جا خورده بود کاسه در دستانش لرزید و بعد کم کم خودش را جمع و جور کرد. سرش را به زیر انداخت و سپس به پشت چرخید تا از چادر خارج شود
بلافاصله پس از خروج دخترک از رفتارش پشیمان شد، او هیچ وقت عادت نداشت اینطور قلب کسی را بشکند..
ولی نه! او که هرکسی نبود، این زن عاشق شوهر او بود، میخواست بارها و بارها با او هم‌آغوش شود و فرزندش را به دنیا بیاورد! اینها برای کینه‌توزی و یک دشمنی دیرینه کافی نبود؟
نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش را از این فکرها خلاص کند، از چادر بیرون رفت و بدون اینکه نگاهی به مردم بیندازد مسیر جنگل را پیش گرفت. میخواست ساعتی از شلوغی و اجتماع دور باشد و کمی خود را آرام کند، دستانش را در جیب شلوار فرو برد و درحالی که نگاهش به قدم‌هایش بود از چمنزار گشت. هوا رفته رفته گرمتر میشد و به همین دلیل قدم زدن باعث شد احساس خفگی کند
بعد از اینکه از حاشیه‌ی جنگل گذشت دکمه‌های ابتدای پیراهنش را باز کرد، شکاف سینه‌هایش پیدا شد ولی ایرادی نداشت به هرحال آنجا که کسی نبود
از مسیرهای خلوت و معطر جنگلی پیش رفت و به انعکاس آواز سینه سرخ‌ها گوش سپرد. سرسبزی و تازگی جنگل در بهار جداً خیره کننده بود! بلاخره در محلی که غنچه‌های بیشمار بنفشه‌ی وحشی از لابه لای چمن‌ها شکفته شده بود توقف کردو بر زمین نشست، پشتش را به تنه‌ی درختی تکیه زدو درحالی که نفس عمیقی می کشید پاهایش را دراز کرد
برای لحظاتی به آبی نیلگون آسمان که از لابه‌لای شاخه‌های افراشته‌ی درخت پیدا بود نگریست و سپس پلکهایش را برهم گذاشت
به این فکر میکرد که آیا بلاخره تائوس برای هم آغوشی با آلارین میل پیدا خواهد کرد یا نه، و آنوقت او چطور میخواست صمیمت آنان را تحمل کند؟ بخودش ناسزا فرستاد که این وصلت را ترتیب داده و دو صد لعنت به لوریانس!
نسیم سبکی وزید و اینبار عطر مدهوش‌ کننده‌ی مگنولیا مشامش را قلقلک داد، این یکی با عطر شکوفه‌های جنگلی فرق داشت و باعث شد او چشم بگشاید..
مردی بلند قامت و سیاهپوش درست ده قدم دورتر ایستاده بود، از بازوی چپ به یک درخت تکیه زده و در سکوتی هراس‌انگیز به او خیره شده بود
پوست صورتش رنگ پریده و شفاف بود و چشمان سیاهش در ترکیب بی‌نقص و زیبای چهره‌اش برق میزد. وزش نسیم تارهای ظریف گیسوان سیاهش را می رقصاندو شنل بلندش را آرام تکان میداد
زیبایی و شکوهش خیره کننده بود، انگار شبحی بودو از دنیای دیگری می آمد!
– ..روزبخیر شاهزاده کرالن..
صدایش موزون، لحنش بطرز خاصی مخملین بودو جمله‌اش انگار درست زیر گوش کرالن نجوا شد!
قلبش تند میزد و بخاطر قرار گرفتن در این شرایط غافلگیر شده بود، این مرد که بود که او را می شناخت؟! درحالی که سعی داشت خودش را جمع و جور کند و ضعف نشان ندهد پرسید– تو کی هستی؟
لبخند کج جذابی بر صورت مرد سیاه پوش نشست و درحالی که نگاه گیرا و مکارش را به کرالن دوخته بود سرش را با حالتی نمادین برای ادای احترام به کرالن کمی خم کردو باز نجوایش در گوش او زمزمه شد:
– ..سدریک هستم عالیجناب.
کرالن که چشمانش را باریک کرده و سعی داشت به یاد آورد این شخص را قبلا کجا دیده گفت:
کرالن– کسی رو به این اسم نمیشناسم
این را گفت و درحالی که لحظه‌ای چشمش را از این غریبه‌ی مشکوک نمی گرفت محتاطانه از جا برخاست
سدریک– بله شاهزاده، میدونم که نمیشناسی
دستانش را درجیب شلوارش فرو برد، وقتی با تمأنینه بسوی کرالن قدم برداشت شنل بلندش روی چمن‌ها کشیده شدو به این ترتیب دو لبه‌اش از روی سینه‌ی ستبرش کنار رفت و بازوان عضلانی‌اش پیدا شد
کرالن که مضطرب و با تردید به پیش آمدن او می نگریست اخم کردو گفت:
کرالن–..تو.. چطور منو اینجا پیدا کردی؟
سدریک مغرور و با اعتماد بنفس، انگار نه انگار که این ولیعهد کشور است سینه ستبر کرده و نزدیکتر آمد:
سدریک– از بوی تنت.. تو درست بوی پدرتو میدی
متعجب شد! این شخص مرموز چه ارتباطی به پدرش داشت؟ درحالی که هنوز علیرغم اضطرابش ظاهر خود را مستحکم و نگاهش را جدی نگه داشته بود گفت:
کرالن– پدرم؟ اون تورو فرستاده؟
سدریک که حالا به یک قدمی او رسیده بود موهایش را با تابی سبک کنار زدو درحالی که چشمان شبگونش را به کرالن دوخته بود لبخند مکارانه‌ای زدو گفت:
سدریک–..اوه.. البته که نه..
سرتاپای کرالن را حریصانه از نظر گذراندو همانطور که برای دقیق‌تر تماشا کردنش کرکس وار بدور او می چرخید ادامه داد:
سدریک– ..کنجکاو بودم که ببینم کراسوس درباره‌ی کی حرف میزنه..
هنوز خودش را دقیق معرفی نکرده حرف از شخص دیگری میزد! کراسوس چه کسی بود که درباره‌ی او حرف میزد؟ درحالی که کم کم از این حالت تهدید آمیز سدریک عصبی میشد با لحنی تند گفت:
کرالن– اینقدر دور من نچرخ.. بایست و درست حرف بزن!
سدریک به حال فرصت دورش را کامل کردو سپس درست رو در روی او در یک قدمی‌اش ایستاد. از لباس‌هایی که به تن داشت پیدا بود که یک زندگی اشرافی دارد، عطر خوش مگنولیا از گریبان خوش تراشش ساطع میشد و نگاهش مثل مردان عیاش ذره ذره‌ی بدن کرالن را می کاوید
سدریک– تو زیبایی..
تازه یادش آمد دکمه‌های بالای لباسش را بخاطر گرما باز کرده بود و حالا همان لبخند عیاش آزار دهنده بر صورت سدریک می نشست. دو لبه‌ی بالای لباسش را مشت کردو سینه‌اش را از چشم او پوشاند، اینکارش لبخند سدریک را پررنگ‌تر کردو سپس با همان لحن آهنگین و کلام مخملین گفت:
سدریک– البته درخصوص انسانها زیبایی واژه‌ی تعریف شده‌ای نیست.. ولی تو، متفاوت و وسوسه کننده بنظر میرسی..
در همین حین دست راستش را به آرامی سوی گریبان کرالن بالا آورد، بااین خیال که او میخواهد دوباره یقه‌اش را باز کندو سینه‌هایش را ببیند مشتش را بر لباسش محکم‌تر کرد
کرالن– دستتو عقب بکش، اصلا مفهمی کی جلوت ایستاده؟
بی توجه به اخم و تندی کرالن، انگشتانش را به یقه‌ی او رساند، دستش مثل دست یک مجسمه، انگار توسط هنرمندان تراشیده شده بود!
سدریک– حتی از خودتم بهتر میدونم کی هستی.. شاهزاده!
کلمه‌ی آخر را با چاشنی تمسخر بیان کردو درهمین حین گوشه‌ی یقه‌ی او را گرفت و آرام کشید، صدای پارگی به گوش کرالن رسید و دید پارچه‌ی لباسش بین انگشتان سدریک طوری درحال پاره شدن است انگار که به نازکی ورق کاغذی‌ست!
تائوس–.. آلن؟؟..
با شنیدن صدای تائوس بلافاصله دلش قرص شدو سرش را چرخاند، او و گروه شکارش کمی دورتر از لابه لای درختان پیش می آمدند. قدمی به عقب برداشت و خواست سدریک را تهدید کند، هیچ اثری از او نبود! نه دور و نه نزدیک، محیط آنقدر خالی بود انگار تمام مدت با خیالاتش مواجه میشده!
تائوس– اون کی بود؟
دیگر تقریباً به کرالن رسیده بود و این را با لحنی آمیخته به عصبانیت گفت.
کرالن– ..چی؟
کرالن هنوز جای خالی سدریک را می کاوید و سردرگم بود!
تائوس– اون مرد کی بود؟ اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟
وقتی دید کرالن حواسش را به سوالات او نمیدهد بازویش را گرفت و بسوی خود چرخاند. کرالن نگاهی به چشمان جدی تائوس و چهره‌های سردرگم گروه شکار که چند قدم دور تر ایستاده بودند انداخت و گفت:
کرالن– من.. اومده بودم یکم قدم بزنم..
تائوس– با کی حرف میزدی؟
انگار داشت او را بازخواست میکرد! کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت:
کرالن– نمیدونم.. اون یهو سرو کله‌ش پیدا شد.. اصلا نمیشناختمش.. اسممو میدونست..
تائوس نفسش را با حالت خاصی بیرون میدادو مسیری را که ممکن بود سدریک از آن رفته باشد می کاوید گفت– خب کجا رفت؟
کرالن– نمیدونم..
تائوس چشمانش را از مسیر جنگلی گرفت و نگاه سنگینی به کرالن انداخت، لحظه‌ای در سکوت به او چشم دوخت در همین حین با صدایی کمی بلند خطاب به گروهش گفت:
تائوس– شیگا گروهو رهبری کن تا من برگردم
گروه نگاه هایی بین هم ردو بدل کردند و سپس از آنها دور شدند، تائوس که تمام مدت طور خاصی به کرالن و یقه‌ی مشت شده در دستش می نگریست پس از دور شدن آنها گفت:
تائوس– این چه وضعیه آلن؟
کرالن سری تکان دادو بلافاصله گفت– من چمیدونستم کسی اینجاست!
تائوس اخم کردو با لحنی سرزنش آمیز گفت– قبلاً بهت نگفته بودم تنها نیا جنگل؟!
درحالی که سعی داشت خودش را توجیه کند ناغافل یقه‌‌اش را رها کرد و گفت:
کرالن– آه تائوس من که بچه نیستم!
نگاه تند تائوس به تعجب آمیخته شدو گفت– چرا لباست پاره‌ست؟؟
دستپاچه شد! به خودش نگریست دید شکاف بین سینه‌هایش تا عمق بیرون افتاده و پارگی لباسش هم تصویر کاملا بدی ایجاد میکرد! تائوس همین حالا هم به اندازه‌ی کافی عصبی شده بود کرالن اصلا دلش نمیخواست خشم او تبدیل به عصبانیت شود! برای اینکه اوضاع را کمی جمع و جور کند و بعد در فرصت مناسب‌تری دراینباره حرف بزنند درحالی که خودش هم مانده بود چه بهانه‌ای سرهم کند گفت:
کرالن–..گرفت..گرفت به شاخه‌ی درخت..
اخم‌های تائوس بیشتر درهم رفت و دستانش را به کمرش زد:
تائوس– دکمه‌هاتم شاخه‌ها باز کردن؟!
آهی کشید و سرش را با ناچاری به زیر انداخت، اشتباه کرده بود نباید دروغ می گفت، چند لحظه‌ای با خود کلنجار رفت و پیش از اینکه تائوس را کاملاً نسبت به خود بدبین کند گفت:
کرالن– خیله خب..ببخشید.. اون پاره‌ش کرد..
تائوس– چه غلطی کرد؟!!
کرالن دستانش را با حالتی که میخواست او را آرام کند مقابل خود بلند کردو توضیح داد:
کرالن– میخواستم قدم بزنم.. بخیالم اومدم یجای خلوت! هوا گرم بود برای همین دکمه‌هارو باز کردم.. بعدشم همینجا نشسته بودم که یهو سروکله‌ی اون مردیکه پیدا شد..
تائوس– اون بهت دست زد؟؟..
کرالن فوراً سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه! تو همون موقع صدام زدی و گمونم فرار کرد.. یقمو گرفته بودم، اون اینجای لباسمو گرفت و یکم کشید ولی حتی دستش بهم نخورد!
تائوس نفس عمیقی کشید و درحالی که سعی داشت خود را آرام کند گفت:
تائوس– اصلا از این اوضاع خوشم نیومد آلن، اصلا!
کرالن کمی اخم کردو با دلخوری گفت– مگه تقصیر منه؟ میگم نمیدونم از کجا پیداش شد!
بدون اینکه پاسخی به کرالن بدهد با کلافگی کتش را از تن درآورد و بدست او داد تا روی لباس پاره‌اش بکشد.
تائوس– بیا بریم
این را گفت و پیش از کرالن به راه افتاد. میدانست مشکل چیست، او قبلا به کرالن گفته بود این جنگل محدوده‌ی آزاد محسوب می شود و نباید تنها به انجا بیاید با اینحال کرالن اهمیتی به حرفش نداده بود. تمام مسیر برگشت تا قبیله در سکوت گذشت، گاهی نگاه دزدانه‌ای به تائوس می انداخت و چهره‌ی عبوث او را میدید. جرأت نمیکرد چیزی بگوید، نمیخواست تائوس را بیش از این عصبی کند. هنوز به یاد داشت بخاطر موضوع جیمزراسل چطور خشمگین شدو چکار کرد!
پس از اینکه به چادرشان برگشتند تائوس دوباره کتش را از او پس گرفت و درحالی که با تنفر به یقه‌ی پاره‌اش می نگریست گفت– اینو عوضش کن
کرالن– باشه.. برمیگردی پیش گروه؟
امیدوار بود جوابش بله باشد ولی تائوس خنجرش را درقلاف کمرش محکم کرد و همانطور که کمانش را روی دوش میگذاشت گفت:
تائوس– میرم ببینم پیداش میکنم یا نه.. گفتی اسمتو میدونست؟
کرالن بازوی او را لمس کردو با لحنی آرام که سعی داشت تائوس را خنثی کند گفت– کوتاه بیا تائوس.. خیلیا منو میشناسن.. لابد یکی از اون اشراف زاده‌های توطئه‌گر بود..
تائوس– منظورت چیه؟
کرالن– میگفت کنجکاو بود ببینه کراسوس درباره‌ی کی حرف میزنه. خودتم میدونی این چیزا عادیه.. یسری افراد منتظرن ولیعهد تاج گذاری کنه و شروع کنن به دسیسه چینی..
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و گفت– ساده از این چیزا نگذر آلن. اون تا اینجا ردتو زده
میدانست تا خوب اطراف را نگردد خیالش راحت نخواهد شد به همین خاطر بیش از این اصرار نورزید و گذاشت او برود. پس از رفتن تائوس با افکاری آشفته لباسش را عوض کرد، مدام از خود می پرسید آن مرد را کجا دیده. میگفت او را از روی بوی پدرش ردگیری کرده! این دیگر چه معنایی داشت؟ کراسوس دیگر چه کسی بود و او چطور اینقدر با بی‌پروایی نسبت به ولیعهد گستاخی میکرد؟
نمیخواست این جزئیات را با تائوس مطرح کند، او فعلا عصبی بود و مغزش برای مشورت دادن کارایی چندانی نداشت! باید به قصر برمیگشت، باید با پدرش حرف میزد و مسائلی را روشن میساخت. میخواست به او بگوید تائوس با آلارین ازدواج کرده و واکنش او را ببیند. حرف های زیادی با پادشاه گُردن داشت!
تائوس به آن زودی ها برنگشت. ظهرو عصر گذشت و اواسط مغرب بود که دیگر کم کم نگران شد. از چادر بیرون آمدو نگاهش را به اطراف چرخاند تا شاید تائوس بی خبر از او برگشته باشد، حتی چند قدمی هم بسوی چادر آلارین برداشت و وقتی دید او هم با حالتی منتظر به اطراف می نگرد فهمید تائوس نزد او هم نیست
دستانش را به کمرش زدو نفسش را با کلافگی بیرون داد. هوا دیگر تاریک شده بود پس او چرا نمی آمد؟ تازه میخواست سراغ سیمات برود و سراغ گروه شکار را بگیرد که دید آلارین بسویش می آید، اگر دست خودش بود او را نادیده می گرفت ولی پیش از اینکه چنین اقدامی کند آلارین به او رسید و دو قدم دورتر ایستاد
آلارین– دیر کرده نه؟.. گروه شکار خیلی وقته برگشتن..
با وجود رفتار تندی که کرالن آن روز نسبت به او نشان داد لحن آلارین هیچ دلخوری درخود نداشت و اتفاقا مثل همیشه محتاطانه رفتار میکرد انگار که از واکنش منفی کرالن می ترسید
آلارین– ..شما میدونید کجاست؟..یعنی.. منظورم اینه که اتفاق بدی پیش او..
کرالن چشم غره‌ی غلیظی به او زد، حرفش را بریدو با بدخلقی گفت:
کرالن– هنوز دو دفعه هم نگائـ*یدتت، یجوری ادا درنیار انگار ده ساله زنشی
چشمان درشت آلارین در حدقه گرد شدو گونه‌اش جوری از شرم گُر گرفت که حتی در سایه‌ی تاریک شب هم پیدا بود
آلارین– ..من فقط..
کرالن پوفی کشید و اخم کرد:
کرالن– اینقدر دور و بر من نپلک، اینجوری پیش بری عاقبت خوشی نداری
نگاه تندو تیزش را مستقیم به چشمان مضطرب آلارین دوخت و ادامه داد:
کرالن– فقط تا وقتی بهت رحم میکنم که جانشینو بدنیا بیاری، فهمیدی؟ بنابراین سرتو بنداز پایین و نخواه که خودشیرینی کنی
آلارین لب زد تا چیزی بگوید ولی نتوانست، چانه‌ی ظریفش لرزید و چشمانش پر اشک شد. لب سرخش را گزید که گریه‌اش نگرید و سرش را هم پایین انداخت. چرا اینقدر دختر بیچاره را اذیت میکرد، خودش هم نمیفهمید این تنفر لعنتی برای چیست! در تمام این ماجرا آلارین درواقع هیچ گناهی نداشت و از همان ابتدا فقط قلبش شکسته میشد، بااینحال کرالن اصلا و ابداً نمیتوانست با او صاف شود! آنلحظه هم بزرگترین لطفی که توانست در حق آلارین بکند این بود که ذره‌ای از تندی لحنش بکاهد و بگوید:
کرالن– برگرد تو چادرت، وقتی اومد میگم بیاد پیشت
آلارین سری تکان دادو بی آنکه چیزی بگوید به پشت چرخید و سپس بسوی چادرش برگشت. فکرش مشغول و نگاهش بی هدف بر جای خالی آلارین بود که صدای تائوس را شنید:
تائوس– چرا بیرون ایستادی؟
فوراً سرش را برای دیدن او بلند کردو نفسی از روی آسودگی خیال کشید. التهاب قلبش به آنی خاموش گشت و درحالی که بی اختیار به بدن ورزیده‌ی شوهرش می نگریست تا اطمینان یابد که صحیح و سالم است گفت– چقدر دیر کردی تائوس
تائوس که حالا درست مقابل او ایستاده بود نفسش را مأیوسانه بیرون دادو گفت— تموم جنگلو گشتم.. مگه اینکه شبح بوده باشه، چطور با این سرعت رفته! حتی رد پاهاشم نیست، اونجایی که جلوت ایستاده بود اصلا چمنا نشکسته
کرالن کمی به او نزدیکتر شدو درحالی که دست بر سینه‌ی ستبرش می گذاشت سرش را بلند کرد تا صورت او را ببیند:
کرالن– چیزی نبود، خواهش میکنم برای این قضیه وسواسی نشو.. منم دیگه تنها نمیرم اونجا.. باشه؟
در عمق نگاه تائوس هنوز همان کلافگی دیده میشد، انگار حس میکرد کسی توهین بزرگی به او کرده و باید پاسخش را دهد. احتمالاً این حسی بود که تمام مردان در چنین مواقعی درباره‌ی زنان و دختران خود داشتند و کرالن میدانست در این شرایط نباید تائوس را بیش از این تحریک کند. از روی لباس بوسه‌ای بر سینه‌ی ستبر شوهرش زدو امیدوارانه به او نگریست:
کرالن– من الان اینجا حالم خیلی خوبه تائوس، نمیخوام دوباره مثل وقتی که تو قصر بودم استرس داشته باشم
تائوس برای لحظاتی به چشمان امیدوار او نگریست و سپس برای اینکه دل او آرام بگیرد به رویش لبخند زد، دستی را که مماس با سینه‌اش بود گرفت و گفت:
تائوس– باشه عزیزم.. فقط الان.. بریم داخل که دارم از خستگی میمیرم
کرالن نگاهی بسوی چادر آلارین انداخت و گفت– قبلش یه سر به اون بزن. مثل اینکه نگرانت بود
تائوس بدون اینکه دست او را رها کند بسمت چادر آلارین قدم برداشت و درهمین حین گفت– امروز باهاش حرف زدی؟
کرالن که با اکراه درکنار او بسوی چادر آلارین قدم برمیداشت چشمانش را درقاب چرخاند و زیرلب گفت– چجورم!
فکر میکرد تائوس نزد آلارین میرود و کمی با او وقت می گذراند ولی اینکار را نکرد، درحالی که هنوز دست کرالن را گرفته بود همان بیرون ماندو لبه‌ی چادر را کنار زد، نگاهی به داخل انداخت و گفت– آلارین من برگشتم..
تائوس لحظه‌ای مکث کردو کرالن که درست کنارش بود صدای فین فین گریه کردن آلارین را از داخل شنید. با توجه به رفتار تندی که کرالن با او داشت تعجب نمیکرد که اکنون درحال گریستن باشد!
تائوس–..هی.. چرا گریه میکنی؟..
لحن تائوس نرم‌تر از قبل شد و پا به درون چادر گذاشت، هنوز دست کرالن را رها نمیکرد و با کمال تاسف او نیز مجبور شد همراهش وارد شود. آنجا مرتب و فضایش آمیخته به عطر گل‌های تازه‌ای بود که آلارین با سلیقه در گوشه و کنار چیده بود. خودش نیز با وارد شدن آن دو از از جا برخاست و سعی کرد که خود را جمع و جور کند. مژگان بلند برگشته‌اش از اشک خیس و بهم چسپیده بودند، چشمانش به وضوح دلشکستگی‌اش را نشان میدادند و وقتی شروع به صحبت کرد صدایش با حالتی مظلومانه از بغض می شکست
آلارین– ..خداروشکر.. آخه خیلی دیر کردی.. بقیه قبلا اومده بودن..
بر گونه‌های خیس خود دست کشید و سعی کرد ظاهرش را از آن حالت درآورد
تائوس–.. چرا گریه میکنی؟
آلارین سرش را پایین گرفت و زمزمه کرد– هیچی.. بعضی وقتا بیخودی گریه‌م میگیـ..
کرالن پوفی کشید و حرف او را برید، رو کرد به تائوس و با بی تفاوتی گفت– من باهاش بد حرف زدم، بهش برخورده
تائوس چشم از آلارین گرفت و به او نگریست:
تائوس– به همین زودی دعواتون شد؟ هنوز دو روز نشده
کرالن شانه‌ای بالا انداخت و پاسخ داد– دعوامون نشده. من عصبی شدمو باهاش بدرفتاری کردم
تائوس چیزی نگفت ولی نگاه سرزنش آمیزی به او انداخت که البته برای کرالن هیچ اهمیتی نداشت. دوباره رو کرد به آلارین و اینبار دستش را به آرامی روی موهای او کشید، باز هم بلافاصله صورت دخترک گلگون شد!
تائوس– نمیدونم بهت چی گفته ولی آلن اینجوری نیست.. اون خیلی خوش قلبه..
درحالی که با دست چپش دست کرالن را گرفته بود و با دست راست موهای آلارین را نوازش میکرد ادامه داد:
تائوس– رفتار تندش تقصیر منه، من این اوضاعو برای هردوی شما ایجاد کردم.. خیلی‌یم بابتش متأسفم..
نگاهش را بین الارین و کرالن چرخاندو گفت:
تائوس– ولی خواهش میکنم بیاین برای هم سخت‌ترش نکنیم. آلارین لطفاً اگه خوشش نمیاد، دور و برش نباش.. تو هم همینطور آلن، حرصتو سر آلارین درنیار اون گناهی نداره.. درواقع مشکل اصلی منم، هردوی شما لایق بهترین زندگی بودین
جمله‌ی آخر را زیرلب زمزمه کردو سرش را با تاسف تکان داد. کرالن از این حرف او خوشش نیامد، چه میگفت؟ از نظر او آلارین باید روزی ده مرتبه خداراشکر میکرد که همسر مردی چون تائوس شده!
میخواست دستش را از دست تائوس جدا کرده و آنها را تنها بگذارد ولی تائوس رهایش نکردو درعوض همراهش از چادر خارج شد. فکر میکرد بمحض اینکه کمی از چادر آلارین فاصله بگیرند میخواهد او را سرزنش کند ولی اینطور نشد، تائوس هیچ اشاره‌ی دیگری به این موضوع نکردو حتی درمسیر موهای او را بوسید
به چادر که برگشتند بدون اینکه تمایلی برای خوردن شام نشان دهد کت و چکمه‌اش را کند و در رخت خواب دراز کشید، کاملا پیدا بود که چقدر خسته است. کرالن نگاهی به صورت خوابالود او انداخت و درحالی که کت او را از روی گلیم برمیداشت تا مرتبش کرده و گوشه‌ای بگذارد پرسید– مگه شبو اینجا میمونی؟
تائوس صدایی از گلو درآورد– ..اوهوم..
کرالن ابرویی بالا انداخت و گفت– دومین شب ازدواجته.. اصلا فکر نمیکنی بهتره زودتر قضیه‌ی جانشینو فیصله بدی؟..اینجوری که نمیشه.. مگه بچه رو قراره لک لک بیاره؟
تائوس که طاق باز خوابیده و نگاهش به سقف چادر بود آهی کشید و گفت– غر نزن آلن.. آخه تو چقدر بدجنسی!
پس از جا به جا کردن کت تائوس برگشت و لب تشک نشست، سپس درحالی که بند چکمه‌‌اش را باز میکرد گفت– عالی شد! برام هوو آوردی و حالا طلبکارم هستی
تائوس– چرا این حرفو میزنی؟ بهم برمیخوره
چشمانش را در قاب چرخاندو چیزی در پاسخ به تائوس نگفت. پس از درآوردن چکمه‌هایش کنار او دراز کشید و مثل تائوس به سقف زل زد. فانوس‌های پنج گوشه‌ی چادر را خاموش نکرده بودند، حال و حوصله‌ی اینکار را نداشتند. تائوس به پهلو چرخید و مدتی در سکوت به نیمرخ کرالن نگریست
تائوس– آلن..
کرالن–..هوم
تائوس– ..خوابیدن با آلارین.. خیلی سخت بود..
لحنش هنگام بیان این جملات آرام بود و غم عمیقی درخود داشت که باعث شد کرالن نیز سرش را بچرخاندو به او بنگرد
تائوس– .. دلم همش پیش تو بود، انگار داشتم خفه میشدم.. از طرفی.. اون دختر خیلی مظلوم بنظر می رسید..
نفس دردمندش را بیرون دادو درحالی که بازوی عضلانی‌اش را دور سینه‌ی کرالن می انداخت تا او را به خودش نزدیک کند گفت– تو دیگه با من مهربون نیستی، میدونم دلیلش چیه.. فکر میکنی این اوضاع برای من راحته.. اینکه یکی دیگه رو بغل کنم و خلاف میلم بهش توجه نشون بدم.. زنا همیشه فکر میکنن مردا هیچی نمیفهمن
کرالن را بغل گرفت و پس از اینکه بوسه‌‌ای روی موهایش زد ادامه داد– ..من ترجیح میدادم بچه نداشته باشم تا اینکه اونو کسی غیر از تو بدنیا بیاره. ولی حالا دیگه این وضع پیش اومده
بین بازوان تائوس چرخید و برپهلو خوابید، دست برگونه‌اش گذاشت به چشمان سیاه عقابی‌اش نگریست:
کرالن–..کِی با تو مهربون نبودم که این حرفو میزنی؟
تائوس زمزمه کرد–..من از چشمات میبینم که دلسرد شدی..
کرالن صورتش را کمی پیش‌تر برد، آنقدر به او نزدیک شد که نفس‌هایشان به صورت یکدیگر می وزید:
کرالن– سخته تائوس.. درسته که اوضاعو درک میکنم ولی بازم سخته، دلیلش اینه که خیلی دوسِت دارم.. وگرنه برام مهم نبود با یه زن باشی یا ده تا
تائوس با نگاهش ذره ذره‌ی اعضای صورت او را از نظر گذراندو پس از اینکه نفسش را با حسرت بیرون داد زیرلب گفت:
تائوس– اون عوضی کی بود.. با زن خوشگل من چیکار داشت..
سرانگشتانش را بر گوشه‌ی چشمان کرالن نشاندو درحالی که پیدا بود دوباره به موضوع آن روز فکر می کند با ملایمت گونه‌ی او را نوازش داد
کرالن– برای همین اینجا موندی آره؟
تائوس– نمیتونم تنهات بذارم، خیالم راحت نیست
کرالن– تائوس اینجا که جنگل نیست.. هرکسی نمیتونه بیادو بره
تائوس صورتش را ذره‌ای پیش‌تر آورد، لبش را بر لب او فشرد و چند لحظه‌ای به همان حالت ماند. نفسش داغ و لب کلفتش داغ‌تر بود، مثل نسیم تابستانی بر صورت کرالن وزید و وقتی از او لب جدا کرد درحالی که فاصله‌ی صورتش هنوز کمتر از بندانگشتی بود به نجوا گفت:
تائوس- ..تو فقط مال خودمی..
سرانگشتانش را با ملایمت از گونه‌ی کرالن بسوی گریبان و سپس سینه‌اش لغزاندو ادامه داد:
تائوس–..اون به چه حقی اینارو دید..
کرالن مأیوسانه پلک برهم گذاشت و گفت– نمیشه دیگه بهش فکر نکنی؟ ..لطفاً!.. اون بمحض دیدنت فرار کرد.. این یعنی اصلا جدی نیست
تائوس چند لحظه‌ای مکث کردو چون میدید کرالن از حرف زدن در این باره ناراحت شده آرام نوک بینی او را بوسید و گفت–.. باشه عزیزم
خودش را بیشتر بسمت آغوش تائوس سوق دادو همانطور که در سینه‌ی ستبرو گرمش فرو می رفت گفت:
کرالن– فردا میخوام برگردم به قصر
تائوس از حرف او جا خورد و پس از مکثی کوتاه گفت– ولی هنوز به ماه نرسیده
کرالن سینه‌ی او را بوسید و درحالی که سعی داشت درلحنش هیچ حالت نامطلوب و ناراضی نداشته باشد گفت– میدونم.. ولی میخوام دو سه روزی از اینجا دور باشم.. شاید اینجوری تونستی خودتو راضی کنی بیشتر پیشش بری
کرالن را کمی از آغوشش جدا کرد تا بتواند صورتش را ببیند، کمی سردرگم بنظر می رسید
تائوس– تو قول دادی ترکم نمیکنی، حالا این شروعشه؟
کرالن بلافاصله سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت:
کرالن– نه! گفتم فقط دو سه روز.. یجوری برنامه ریزی کنیم، من گاهی اینجا نباشم.. برای هرسه‌مون بهتره، تا وقتی که به شرایط عادت کنیم
تائوس قانع نشده بود و این از دلخوری که در چشمانش داشت پیدا بود. کرالن صورت او را نوازش کردو برای اینکه خیالش را راحت کند گفت:
کرالن– اگه میخوای منو تا قصر برسون، بعدش خودت برگرد. به هرحال قصر امنه.. نگران نباش اتفاق امروز دیگه تکرار نمیشه
کمی نزدیکتر شد، لب بالای تائوس را با تمأنینه بین لبهایش فشردو سپس گفت– گفتم فقط دو سه روز!
تائوس مدتی درسکوت بفکر فرو رفت و در این مدت کرالن با سرانگشتانش لبهای کلفت و داغ او را لمس میکرد. از نرمی و حرارت آنها خوشش می آمد بخصوص که طعمشان هم هنوز زیر زبانش بود
آنقدر با لبهای او ور رفت تااینکه از هم وا شدند و تائوس گفت–..باشه.. اگه فکر میکنی اینجوری اعصابت آروم‌تره همینکارو بکن
کرالن به او لبخند زدو همان موقع تائوس انگشت او را به لب گرفت، لبخند کرالن پررنگتر شد و تائوس با حالتی وسوسه انگیز انگشت او را در حصار داغ لبهایش مکیدو به دهان فرو برد ..

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

تائوس اعتنایی به توضیحات و بهانه‌های کرالن نداد، برای اینکه خیالش راحت شود خودش شخصاً او را تا قصر همراهی کردو بعد از اینکه از کرالن قول گرفت سه روز دیگر برای برگشتن آماده باشد از آنجا رفت و به قبیله برگشت. دلش کمی گرفت. عمداً داشت شوهرش را با آلارین تنها می گذاشت، منطق میگفت اینکار صحیح است چراکه تا وقتی اطراف تائوس بود او بسمت آلارین نمی رفت. ولی قلب چه؟ قلب چه میگفت؟
پس از استراحتی کوتاه و رسیدگی به تعدادی از گزارشات آماده‌ی رفتن به اقامتگاه پدرش شد. اینبار به دور سینه‌ی خود پارچه نبست. حالا حتی موهایش هم کمی بلندتر از قبل بود و صورتش را ظریف‌تر نشان میداد ولی وقتی میدانست پادشاه از همه چیز باخبر است دیگر چه لزومی به ظاهر سازی بود؟
مثل قبل با چهره‌ای عبوث و جدی که تمام کارکنان قصر عادت داشتند از ولیعهد ببینند از تالار بزرگ گذشت و به پیشکار ارشد پادشاه گفت که حضورش را اطلاع دهد. پس از ورود به دفترکار پادشاه او را درحال مطالعه دید، کمتر پیش می آمد که پدرش سر از نامه‌ها و رسیدها و گزارشات بردارد و به فراغت بپردازد. آنروز او روی کاناپه‌ای راحت لم داده، پاهایش را روی هم انداخته و همانطور که چای می نوشید کتاب قطوری را مطالعه میکرد. پس از ورود کرالن لحظه‌ای چشم از خطوط کتاب گرفت و به او نگریست، لبخندی تصنعی بر چهره‌اش نشست و درحالی که ورقی به کتابش میزد گفت:
پادشاه گُردن– روز بخیر پسرم. اینبار زودتر اومدی
کرالن با تمأنینه بسوی او قدم برداشت و همانطور که روی مبلی مقابلش در سوی دیگر میز می نشست گفت– بله. میخواستم شمارو ملاقات کنم
پادشاه موهای جوگندمی نه چندان بلندش را پشت سر بسته بود و مثل همیشه ته ریش مرتبی بر صورت داشت، هوای مطبوع بهاری او را وادار کرده بود کتش را کنار بگذارد و درحالی که با یک دست کتاب را روی پایش تحت کنترل داشت با دست دیگر فنجان چای را با تمأنینه به دهان هدایت میکرد
پادشاه گُردن– چطور؟ مسئله‌ای پیش اومده؟
کرالن به پشتی مبل تکیه زدو در همین حین گفت– شخصی به دیدنم اومده بود، به اسم سدریک.. میخواستم بدونم شما اونو میشناسید یا نه؟
پادشاه با آسودگی جرئه‌ای از چای‌ش نوشید و گفت– سدریک؟ کسی رو به این اسم نمیشناسم.. اهل کجاست؟
پیدا بود که او هم چیزی درمورد آن مرد سیاهپوش مرموز نمیداند، از همین رو نفسش را مأیوسانه بیرون دادو زیر لب گفت:
کرالن–..هیچی. فراموشش کنید
پادشاه گُردن– تائوس چطوره؟ همراهت نیومد؟
این را بالحنی عادی بیان کرد، مثلا فقط میخواست احوال پرسی کند، ولی حالا کرالن میدانست که تمام موضع گیری‌های نرم او در برابر رابطه‌ی نزدیکش با تائوس با قصدو نیت است.
کرالن نیز درحالی که درست مثل پدرش دَم به بیخیالی میزد پاسخ داد:
کرالن– نه، نیومد.. لزومی نداره همش همراهم باشه. حالا دیگه خودش خانواده داره
پادشاه جرئه‌ی دیگری از چای نوشید و سپس درحالی که کمی بسمت میز مایل میشد تا فنجان خالی را رویش بگذارد گفت– قبلاً نداشت؟ اون همیشه با تو بود
کرالن– الان اوضاع یکم فرق داره، خلاصه ازدواج کرده
این جمله را درحالی بیان کرد که با حواس جمع به واکنش پدرش می نگریست، پادشاه حتی نخواست اینبار مثل همیشه ظاهر خود را حفظ کند! دستش نیمه‌ی راه برگرداندن فنجان روی میز متوقف ماندو برای لحظه‌ای شوکه شد
کرالن– دو روزه پیش ازدواج کرد. با یه دختر محجوب و خیلی زیبا
بلاخره فنجان را سر جایش گذاشت و درحالی که اینبار راست به چشمان کرالن زل زده بود دوباره آرام عقب رفت و به پشتی کاناپه تکیه داد
پادشاه گُردن– جدی که نمیگی!
چشمان نافذش را باریک کردو در کلامش رگه‌هایی از ناباوری داشت. دیگر همه چیز بر کرالن روشن گشته بود و هیچ تردیدی نداشت، تمام حرف‌های لوریانس درست بود!
لبخندی عصبی برلبش نشست و رو به پدرش گفت:
کرالن– مشکل کجاست؟ اون دیگه ۲۸ سالشه و رئیس قبیله‌ست
فکر میکرد طول خواهد کشید تا اعتراف مستقیمی از پدرش بکشد، ولی نه، از قرار معلوم او وقیح‌تر و بی‌شرم‌تر از آن بود که حتی خودش را اندکی توجیه کند!
پادشاه– واقعا ازت مأیوس شدم کرالن
کتابش را بست و درحالی که آن را بر نشیمنگاه کاناپه کنار خود میگذاشت ادامه داد:
پادشاه– فکر میکردم زحماتی که برات کشیدم داره مفید واقع میشه و تو بلاخره کمکی به من میکنی
چقدر از اینکه او اینطور رک دراینباره حرف میزد متنفر بود! کاش حدقل ذره‌ای انکار میکرد، کاش ذره‌ای شرمگین میشد که فرزندش را بازیچه قرار داده تا به تائوس و قبیله‌اش ضربه بزند!
کرالن– شما یه تیر تو تاریکی رها کردید پدر.. ولی من اون تیرو قبل از اینکه به تائوس برسه گرفتم
دستی روی شقیقه‌های خود که رفته رفته درد میگرفت کشید و درحالی که سرش را از روی تأسف تکان میداد گفت:
کرالن– و حالا.. باورم نمیشه اینطور رک دربارش حرف میزنید!
پادشاه بدون اینکه اندکی ضعف و پشیمانی در خود نشان دهد، باحالتی حق به جانب و درحالی که لحنش مثل همیشه محکم بود و عمق هر مسئله را نشانه میگرفت گفت:
پادشاه– چرا رک نباشم؟ مگه تو برای همین نیومدی؟ از حالت بی پروای چشمات پیداست
داشت میگفت میداند کرالن برای اعتراف گرفتن آمده و میخواهد او را توبیخ کند.
کرالن– چطور؟ چطور پدر؟ چطور تونستین منو تا این حد تحقیر کنید که دست‌آویزی برای نقشه‌ی کثیفتون باشم؟
درپاسخ به نگاه آشفته و لبریز از کلافگی کرالن، پادشاه پوزخندی زدو با ارامش پاسخ داد:
پادشاه– تحقیر؟ من برات چی کم گذاشتم کرالن؟ هرکسی جای من بود، تورو وقتی که هنوز نوزاد بودی از زندگی معاف میکرد
قلبش تیر کشید! اخم‌هایش بی اختیار شکست و پلکهایش داغ شد، برای لحظاتی با یأس و ناباوری به صورت سردو بی‌احساس پدرش نگریست و سپس بغضش را قورت داد. نفسش را با غصه بیرون دادو با صدایی نه چندان محکم و بلند گفت:
کرالن– مگه این انتخاب من بود؟.. مگه من خواستم با این بدن متولد بشم؟
پادشاه با آسودگی سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– اشتباه نکن. دوجنسه بودن تنها دلیلی بود که باعث شد تورو زنده نگه دارم
این دیگر چه وضعی بود! حالا داشت به وضوح میگفت از همان ابتدا قصد سوءاستفاده از نقص فرزندش را داشته! میگفت به همین دلیل او را زنده نگاه داشته! احساس سرما میکرد، به خودش آمدو دید بسختی درحال کنترل بغضش است و از پشت سر تا چشمانش تیر میکشد!
کرالن– پدر.. چرا با من اینجوری میکنید.. همه‌ی مردم بچه دارن.. مردم عاشق بچه‌هاشونن…
برای اولین بار پیشانی پادشاه کمی چین خورد و آرام روی کاناپه جابه جا شد، سرش را کمی تکان دادو با لحنی آمیخته به کلافگی زیر لب گفت:
پادشاه– پدر، پدر، پدر!.. تو آدم ناسپاسی هستی!
چرا مدام او را مقصر میدانست مگر چه گناهی داشت؟! لحظه‌ای بدون اینکه حواسش باشد چقدر کودکانه رفتار میکند دستانش را با بی‌تابی به جلو سوق دادو درحالی که اشکی از گوشه‌ی چشمش روان میشد گفت:
کرالن– خدای من! مگه چیکار کردم؟؟
پاسخ پادشاه تنها پوزخندی تلخ با چاشنی اخم بود و بعد او حتی نگاهش را هم از کرالن گرفت تا به دسته‌ی مبل بنگرد. لحظه‌ای با قلبی دردمند به بی تفاوتی پدرش نگریست، اشکش را از روی گونه گرفت و پس از اینکه بغضش را بسختی فرو داد با صدایی خفه گفت:
کرالن– میدونستید جیمزراسل با من چیکار میکنه؟
قلبش به کوچکی قلب گنجشکی شده بود و تنها خواهشش از خداوند این بود که حداقل پاسخ پدرش در اینباره منفی باشد. دیگر بیش از این طاقت بی مهری و بی‌تفاونی او را نداشت!
پادشاه بدون اینکه نگاهش را از دسته‌ی مبل بگیرد نفسش را با کلافگی بیرون داد و زیرلب گفت:
پادشاه– جیمز راسل. اون عوضی حالا کجاست که گندشو جمع کنه!
کرالن– ..پدر!
بغض صدایش را شکست و نفسش از غصه گره خورد. پادشاه عبوث و سرد به او اخم کردو با لحنی تند گفت:
پادشاه– اینقدر به من نگو پدر!
دو دکمه‌ی بالای لباسش را باز کردو همانطور که با کلافگی روی کاناپه جابه جا میشد ادامه داد:
پادشاه– ..از بزرگ منشی من بود که تو و اون مادر خائنت رو زنده نگه داشتم.. افسوس..
کرالن_ چی؟..
موجی از سرما از درونش گذشت و به صورت عبوث پدرش که حالا آمیخته به خشم بود نگریست
کرالن– ..کدوم خیانت؟
قلبش به زیر گلویش چسپیده بود و چیزی در ناخوداگاهش مکان و زمان و وجود و همه چیز را انکار میکرد! به پدرش زل زده بود ولی هیچ اختیاری برخود نداشت، دلش میخواست فرار کند، میخواست دیگر هیچ چیز نشنود و هیچ چیز نبیند!
پادشاه– تو پسر من نیستی کرالن.. پسر که چه عرض کنم.. هرچیزی که میشه اسمشو گذاشت! حالا که به نقشه‌م گند زدی، لزومی نداره به این بازی پدر و پسری احمقانه ادامه بدم
درحالی که سرجایش منجمد شده بود بی اختیار لب زد:
کرالن– نه.. این..این حرفا یعنی چی؟..
خواست پیشانی خود را لمس کند ولی دستانش فلج شده بود، مثل یک تکه سنگ که فقط چشم و گوشش هوشیار است با ناتوان‌ترین حالت ممکن با جانخراش ترین واقعه‌ی تمام عمرش مواجه میشد
پادشاه– حالا که تموم برنامه‌های منو خراب کردی، برو از اون مادرت بپرس! اون به من خیانت میکرد، تو هم نتیجه‌ی همون خیانتی
باره دیگر با صدایی خفه لب زد– ..واقعیت نداره..
پوزخندی عصبی برلب پادشاه نشست و گفت– البته! نبایدم باور کنی این به نفعت نیست
بی توجه با حال دگرگون کرالن از جا برخاست و همانطور که با تمأنینه بسوی پنجره میرفت ادامه داد:
پادشاه– میدونی بچه؟ زمانی من یه جوان ۱۸ساله بودم با آرزوهای دور و دراز! میخواستم دنیا رو با ماجراجویی دور بزنم! .. اما مرگ ناگهانی پادشاه همه چیزو عوض کرد. یه تاج روی سرم گذاشتن و بهم گفتن این دختر همسرته.. اوضاع منو مادرت همیشه همینطور بود، ما از هم متنفر بودیم !
درمقابل پنجره ایستادو همانطور که نگاهش به بیرون بود دستانش را در جیب شلوارش فرو برد:
پادشاه– بعد از مرگ ولیعهد قبلی، پسر واقعیم!..
این را با حالتی طعنه آمیز بیان کردو به کرالن نیش زد.
پادشاه– همه چیز بین من و مادرت بدتر شد، من خودمو با کارام مشغول کردمو تقریبا یکسال حتی سمت مادرت نرفتم. ولی میدونی.. توی قصر.. اگه پادشاه بخواد، دیوارا واقعا گوش دارن.. من میدونستم اون چیکار میکنه.. میدونستم تو خلوتش کی میاد و میره..
سکوت کردو نفس عمیقی کشید. خاطرات تلخی را بازگو میکرد ولی هیچ غم و حسرت ناراحتی در لحنش نداشت!
پادشاه– باردار شد. به محض اینکه فهمید، اومد پیش من.. سعی کرد مستم کنه و باهام بخوابه تا تورو بندازه گردن من. اون میخواست بچه رو نگه داره، میخواست من باور کنم ولیعهدم رو حامله‌ست
با تمأنینه از مقابل پنجره چرخید و قدم زنان بسوی کرالن بازگشت. پشت کاناپه‌ای که دقایقی پیش رویش نشسته بود ایستادو درحالی که میدید کرالن چقدر ضعیف و شکسته شده با لحنی بی‌رحم و آزار دهنده ادامه داد:
پادشاه– منم اونو به خواستش رسوندم، خوب گائـ*ـیدمش و بعد فرستادمش رفت. تو بدنیا اومدی.. نه پسر‌، نه دختر، نتیجه‌ی یه خیانت کثیف. یه حرومزاده!
سردو سنگین حرف میزد، هرکدام از جملاتش انگار سیلی میشدند و محکم به روح و روانش خوردند. پادشاه گُردن که ذره‌ای نسبت به این عذاب روحی رحم نشان نمیداد دستانش را بر لبه‌ی کاناپه ستون کردو درحالی که نگاه تیزش را به کرالن دوخته بود گفت:
پادشاه– ولی من، بهت رحم کردم. تورو نگه داشتم، برای اینکه میدونستم بدردم میخوری. عیبتو از همه پوشوندم تا به تائوس نزدیکتر شی.. این دنیای ماست. هرکس دنبال سود خودشه! من تورو زنده نگه داشتم بهت احترام و اعتبار و ثروت دادم، ولی تو درنهایت چیکار کردی؟ دست از پا درازتر خبر ازدواجشو برام آوردی!
طاقت نگاه سنگین پدرش را نداشت.. پدرش!.. سرش را به زیر انداخت و لب زد:
کرالن– ..کی بود؟
صدایش آنقدر گنگ و خفه بود که اصلا به گوش نرسید، به همین خاطر سعی کرد نفس بکشد و دوباره تکرار کند:
کرالن– ..اون ..کی بود؟
پادشاه طوری به او نگریست که انگار با شخص کندذهنی طرف است:
پادشاه– اون مردک جیمز راسل. تو باید میفهمیدی چرا مادرت اینقدر با اون در ارتباطه
سرش روی گردنش سنگینی کردو چشمانش سیاهی رفت! تهوع گرفته بود و بوی زنگ آهن در مشامش می پیچید، مایع گرم و غلیظی از حفره‌ی بینی‌اش بیرون لغزید، لبش را آغشته کردو از زیر چانه‌اش بر انگشتان دست راستش چکید
کرالن– ..اون.. خودشم میدونست؟.. میدونست من..
قطره‌ی دیگری از زیر چانه‌اش چکید، پادشاه که به صورت رنگ پریده و قطرات خون جاری از بینی او می نگریست قدم پیش گذاشت و درحالی که با تمأنینه بسوی او می آمد گفت:
پادشاه– هرکس از گند خودش خبر داره کرالن. تا وقتی که اینجا بود از تو و مادرت غافل نشد، تا میتونست از مادرت سوءاستفاده کرد
یک قدم مانده به او ایستادو دستمال سفیدی از جیبش درآورد:
پادشاه– منم گذاشتم به اینکار ادامه بده. مادرت حقشه! ..
دستمال را بسوی کرالن گرفت و ادامه داد– نمیدونم تو و تائوس چی سر اون مردیکه آوردین، به جهنم! هیچ وقت برام مهم نبوده اون و مادرت چه غلطی میکنن
نگاهی به دستمال و دست پادشاه که پیش رویش بود انداخت. باید با آن دستمال چکار میکرد؟ مغزش برای هیچ کاری فرمان نمیداد!
دستش را که سرد بود و بشدت می لرزید پیش برد و نه دستمال بلکه دست او را گرفت. برخلافه کرالن، او گرم و قوی و محکم بود! انتظار ذره‌ای حمایت داشت، هضم این فجایع راحت نبود، هضم اینکه جیمز راسل..
لبهای آغشته به خونش را باز کردو با صدایی ضعیف و خفه گفت:
کرالن– ..پدر.. اون.. اون منو اذیت میکرد..
پادشاه با تندی دستمال را درمشت او گذاشت و بلافاصله دستش را پس کشید:
پادشاه– پدر؟! دیگه لزومی به این تظاهر احمقانه نیست
او را میخواست. میخواست او پدرش باشد، هرکسی غیر از جیمز راسل! حالا که اینقدر بدبخت و مفلوک بود، همه‌یشان را میخواست، پدرش‌، مادرش، مادربزرگش، تمام خویشاوندان دور و نزدیکش، همه‌ی آنها را میخواست!
پادشاه– خودتو جمع و جور کن کرالن
این را با بی تفاوتی هرچه تمام‌تر گفت و بسوی کاناپه‌اش قدم برداشت، باره دیگر رویش نشست و در همین حین گفت– از ۳-۴ سال پیش که جیمز راسلو سر به نیست کردین، حواسم به مادرت بود. بهش گفتم که از همه چیز باخبرمو درعوضه بزرگواری که درحقش کردم حالا یه جانشین میخوام
پاهایش را روی هم انداخت و پس از مکثی کوتاه ادامه داد– حامله‌ش کردم، البته نمیدونم از پسش برمیاد یا نه. مادرت الان دیگه ۴۲ سالشه.. نمیدونم اصلا بدرد میخوره یا نه.. حیف که پدرش آدم پرنفوذیه و من به اسم خانوادگیش احتیاج دارم. بااینحال اگه نتونه یه پسر برام بیاره باید دنبال شخص دیگه‌ای بگردم
به او که مثل جسد بی روح بنظر می سید زل زدو با لحنی تاکییدی گفت:
پادشاه– مناسبات سیاسی کرالن. تمام روابط بر اساس مناسبات سیاسی
قلبش داشت از گلویش بیرون میزد، میخواست برخیزد ولی تمام بدنش ضعف می رفت، میخواست خودش را جمع و جور کندو برخیزد ولی زورش به خودش نمی رسید، ساعدش را بر دسته‌ی مبل ستون کردو خواست بر زانوهایش بایستد، پیش از برخاستن تعادلش بهم خورد و هم خودش و هم مبل را بر کف سنگی اتاق انداخت..
پروردگارا چطور ممکن بود! اینهمه ظلم، اینهمه فساد، اینهمه درد و رنج همه دور و بر او؟!
« جیمز راسل– سرور جوانم، هربار که میبینمتون از قبل وسوسه کننده‌تر و جذاب‌ترید..»
« جیمز راسل– هیچی تو این دنیا لذت بخش تر از گائـ*دنه کسی که قراره پادشاه آینده باشه.. نیست..هوم ولیعهد؟.. »
و آن وقت این شخص پدر او بود؟؟ تمام آن تجاوزها و شکنجه‌ها توسطِ…
مبل از روی کمرش کنار رفت و پادشاه بازوی او را گرفت تا از روی زمین بلندش کند
پادشاه– گفتم خودتو جمع و جور کن، اینجوری میخوای بری بیرون؟.. چه مرگته ها؟ پذیرفتن اینکه پسر اون پزشک خوش سر زبون باشی از دوجنسه بودنت بدتره؟.. تو که با خودت کنار اومدی، با اینم کنار بیا..
پیدا بود که پادشاه از تجاوزها خبر ندارد، کرالن میخواست بگوید، میخواست با او حرف بزند، داشت خفه میشد ولی پادشاه مدام با بی‌تفاوتی و بی رحمی‌اش جگر او را به سیخ می کشید!
کمک کرد کرالن برخیزد، خودش شخصا خون صورت او را پاک کرد، اتفاقاً خیلی هم خشک و خشن انجامش داد، دو لبه‌ی کت او را پیش آورد و همانطور که دکمه‌اش را می بست تا برجستگی سینه‌اش دیده نشود گفت:
پادشاه– تو تا زمانی که ولیعهدم به دنیا بیاد توی این جایگاه میمونی و ظاهرتو حفظ میکنی.
پس از اتمام کارش نگاه عمیقی به چشمان کرالن انداخت و بالحنی جدی و هشدار دهنده ادامه داد– فراموش نکن کرالن، اگه وقتی از این در بیرون رفتی دنبال دردسر باشی.. هرچیزی رو که بهت دادم، با قلب و گوشت و پوست و روده‌ت ازت بیرون میکشم و پس میگیرم
سیلی دیگری به روحش خورد! اون سالها این مرد را پدر خود میدانست و با وجود تمام بی‌مهری‌ها دوستش میداشت!
پادشاه– فهمیدی؟ ظاهرتو حفظ کن. سرتو بگیر بالا، محکم راه برو. هیچکس بهت شک نکنه
نگاه تحقیر آمیزی به سرتاپای کرالن انداخت و سپس درحالی که از او فاصله می گرفت گفت– حالا برو، بی خاصیت
مثل یک برده‌ی مطیع به پشت چرخید و درحالی که با وجود سردرد و سرگیجه سعی داشت تعادلش را حین راه رفتن حفظ کند از اتاق خارج شد، دستانش رمق بستن در را نداشت به همین خاطر آن را همانطور نیمه باز رها کرد. میخواست نزد مادرش برود، باید با او حرف میزد ولی هرچه فکر میکرد به یاد نمی آورد اقامتگاه او کدام طرف است، گاهی حتی قدم زدن را هم فراموش میکرد چه رسد به اقامتگاه مادرش
مادرش.. آیا او هم نمیدانست؟ او نمیدانست تمام این سالها فرزندش در چه جهنمی دست و پا میزند؟ دیگر چه سودی داشت؟ میدانست یا نمیداست، این حقیقت تغییر نمیکرد که او نتیجه‌ی یک خیانت است و تمام این سالها توسط …ش به او تجاوز میشده..
ذهنش درگیر تصاویر هولناکی از گذشته بود، معده‌اش به هم پیچید و صدبرابر بیشتر از قبل نسبت به قصر احساس غریبگی میکرد. او تمام این سالها یک دست آویز بود. هیچ وقت قرار نبود پادشاه شود و تمام مدت بازیچه‌ی دیگران شده بود
ملازمان و نگهبانان در مسیر به او ادای احترام میکردند، به چه کسی؟ ترجیح میداد یک سگ باشد تااینکه فرزند جیمز راسل!
به خودش آمدو دید به مقابل ورودی اقامتگاه خودش رسیده، زانوهای بی رمقش را کمی بیشتر به کار گرفت و قدم به داخل گذاشت تا به اتاقش برود. میخواست آنجا گوشه‌ای بیفتد و بیهوش شود، میخواست به خوابی عمیق فرو برود و دیگر هیچ وقت برنخیزد! چند قدم آخر را تند تر پیمود، خودش را به در اتاقش کوبید و بلافاصله پس از ورود بر زانو افتاد
حالا که تنها و از نگاهها دور بود، لزومی به مخفی کاری وجود نداشت
کتش را از تن درآورد و شروع کرد به نفس زدن، داشت خفه میشد! بوی خون تمام سرش را پر کرده بود و عرق سرد روی پیشانی‌اش می نشست، سرش را بلند کرد و چشمش مستقیم به تخت افتاد، همانجایی که بارها رویش توسط جیمز راسل مورد تجاوز قرار گرفته بود. یعنی وقتی با بی رحمی هرچه تمام آن بلاها را بر سرش می آورد میدانست که کرالن از خون خودش است؟
تنهایی محیط اتاق داشت او را می بلعید! دستان عرق کرده‌ی بی رمقش را بالا آورد و دکمه‌ی یقه‌اش را باز کرد، انگار نمیتوانست نفس بکشد! سرانگشتانش به سطح جلا داده شده‌ی سنگ گردنبند مادر تائوس خورد و نگاهش ناخوداگاه به زیر کشیده شد. گردنبند را در دست گرفت و چشمش پر از اشک شد، چرا پدرو مادر او مثل پدرو مادر تائوس نبودند؟
اشکی از چشمانش جاری شدو درحالی که بغض زیر گلویش مشت می کوفت زمزمه کرد– ..میبینی مادر؟.. دنیای من چقدر کثیفه..
نفسش را با درد و رنج بیرون دادو برای لحظاتی طولانی به گردنبند نگریست. گردنبند او را به یاد تائوس می انداخت، به یاد تنها کسی که در این دنیا او را خالصانه دوست داشت. چه روزهایی را در این اتاق کنار او گذرانده بود، چه لحظاتی دلش از تماشای حمایت و توجه او ضعف رفته بود..
هنوز وقتی نگاهش را به اطراف می چرخاند همه چیز را به وضوح میدید، میدید که چطور با قدرت و غیرت مردانه‌اش کابوس زندگی او جیمزراسل را خوار ذلیل کردو پیش چشمانش به درک فرستاد، میدید که چطور برای بدخواهانش گرگی درنده بود و برای غصه‌هایش مرهم و سنگ صبور. هنوز هم در دنیایش که به تاریکی و سردی گور بود، تنها تائوس بود که مثل شعله‌ای گرم و روش سوسو میزد، تنها دلیل زنده ماندنش شوهرش بود و به هرکجا که می رفت باز بسوی او کشیده میشد..
سرانگشتانش را بر شقیقه‌هایش کشید و پلکهایش را برهم فشرد، مثل اینکه اینبار سردرد میخواست مغزش را از کاسه‌ی چشمانش بیرون بکشد و جان او را بگیرد! هنوز بوی خون در مشامش بود و دلش تنگه آغوشه تائوس. کاش اکنون آنجا بودو پیشانی دردناکش را می بوسید تا جای غنچه‌ی لبهایش مثل گل سرخ در سینه و سرش شکفته شود…
زانوهایش رمق نداشتند ولی خود را وادار به برخاستن کرد، گردنبند را به زیر لباسش برگرداند و بلند شد
چند نفس عمیق کشید، هنوز میتوانست خود را سرپا نگاه دارد، میتوانست تا رسیدن به تائوس این فلج روحی را تحمل کند. از اولش هم نباید به قصر برمیگشت، جای او پیش شوهرش بود، می رفت و دیگر هیچ وقت از کنار او جم نمیخورد..
از اتاق خارج شدو درحالی که سعی داشت صدایش را محکم نگه دارد خطاب به یکی از خدمتکاران گفت–.. یه کالسکه بیار..زودباش
چشمانش از سردرد شدیدش دو دو میزد و اشک می آمد، گاهی حس میکرد باز مایع گرمی از بینی‌اش روان شده و پیش از اینکه نگهبانان و خدمه خون را ببینند دستمال را به بینی خود می فشرد
از اقامتگاهش که خارج شد دیگر هوا تاریک شده بود، حتی نسیم سبک بهاری هم حال او را جا نمی آورد، قصر سلطنتی با آن عظمتش مثل سنگ قبری شده بود که بر سینه‌اش فشار می آورد. از پله‌های ایوان پایین آمد و در حیاط پیش رفت تا پس از رسیدن کالسکه لحظه‌ای معطل نشود
نگاهش به لکه‌های خون روی دستمال بود که کالسکه‌ی سیاه بزرگی مقابلش توقف کرد، کالسکه ران پیاده شدو در را برایش باز کرد. درحالی که لبه‌ی اتاقک کالسکه را محکم گرفته بود تا این ضعف جسمانی باعث زمین خوردنش نشود پایش را بر تک پله‌ی کالسکه گذاشت و خواست که سوار شود
نگاهش ناخوداگاه به داخل افتاد و مرد سیاهپوشی را دید که در سایه‌ی تاریک کالسکه نشسته و درحالی که لبخند محوی بر صورت رنگ پریده اش دارد به او می نگرد!
زانویش لرزید و طوری شوک زده شد که وقتی به خودش آمد برزمین افتاده بود. کالسکه‌ران و دو نگهبان سراسیمه بسوی او دویدند و مدام می پرسیدند که آیا صدمه دیده یا نه، اصلا حواسش به انها نبود، سدریک آنجا در کالسکه چکار میکرد؟!
درحالی که به کمک نگهبانان برمیخاست خطاب به کالسکه ران گفت–.. اون تو کالسکه چیکار میکنه؟؟..
کالسکه ران که از وضع پیش آمده دستپاچه شده بود فوراً گفت– کی سرورم؟!
در همین حین به داخل کالسکه سرک کشید و گفت– اینجا که کسی نیست!..سرورم حالتون خوبه؟؟
با حیرت از در باز کالسکه به داخل نگریست، هیچکس نبود! آیا خیالاتی شده بود؟ واقعا این سردرد وحشتناک او را اینطور تحت تاثیر قرار داده بود؟ خودش را از دست نگهبانان رها کردو وارد کالسکه شد. امکان نداشت! او حتی عطر مگنولیای باقی مانده از سدریک را در فضای آنجا حس میکرد!
درحالی که قلبش درست زیر گلو می کوبید در را محکم بست و خطاب به کالسکه ران گفت– حرکت کن. برو به شرق
دستمال خونین را در دست مشت کرده و نگاهش مثل دیوانگان بر صندلی چرمی مقابلش بود، مطمئن بود که او را دیده، او درست همانجا نشسته بود! نفس عمیقی کشید و سعی کرد برخود مسلط باشد، چند ساعت دیگر به قبیله می رسید، به آغوش امن تائوس، او نمیگذاشت هیچکس به کرالن صدمه‌ای برساند، پیشانی‌اش را می بوسید و دردش را تسکین میداد، اشکهایش را پاک میکردو آنقدر قربان صدقه‌اش می رفت تا آرام شود..
نگاهش را از آن صندلی چرمی گرفت و از پنجره ‌ی کالسکه به مناظر بیرون نگریست، به جاده‌های پر تردد شهری که درساعات ابتدایی شب هنوز میزبان مردم بودند. مشتش را آرام شل کردو به پشتی نرم صندلی تکیه زد، چیزی نبود، داشت نزدیک میشد، فقط چند ساعت مانده بود..
کم کم از شهر خارج شده و وارد مسیرهایی که از مراتع و چمنزار می گذشت شدند، نور مهتاب بر دشت‌های سرسبز و هموار چتر افکنده بود و فضا بسیار آرام بنظر می رسید، نگاهش همچنان از پنجره به بیرون بود که کالسکه از کنار مردی بلندقامت و سیاه پوش گذشت، او درست وسط چمنزار ایستاده و نگاه تیزش به درون کالسکه دوخته شده بود! باور نمیکرد که این یکی هم خیالات باشد! تمام تنش سرد شده بود و نفسش از استرس در نمی آمد، این مردک از جان او چه میخواست؟!
نگاهش را از پنجره گرفت و سرش را به زیر انداخت، دو دستش را روی صورتش فشردو به خود لعنت فرستاد که نگذاشت تائوس در قصر کنارش بماند
ناگهان تکان مهیبی به اتاقک کالسکه خورد و اسب‌ها بلند شیهه کشیدند، دیواره ها به نوسان درآمدند و کالسکه ران فریاد زد– یوااااش حیوون چه خبرته..!..
کالسکه توقف کرده بود! کرالن در را گشود و سراسیمه پیاده شد، چند قدمی بسوی کالسکه ران که می کوشید اسبها را آرام کند برداشت و پرسید– چه خبر شده؟!
کالسکه ران که درحال کشیدن افسار اسب‌های ناآرام بود خطاب به او گفت– نمیدونم سرورم انگار از یچیزی ترسیدن!
کرالن درحالی که نگاهش را به اطراف می چرخاند پرسید– تو چیزی ندیدی؟
کالسکه ران– من هیچی ندیدم، لطفاً سوار شید سرورم باید زودتر از اینجا بریم. ممکنه یه دسته گرگ این اطراف باشه..
گرگ! ای کاش موضوع گرگها بودند! دوباره به کالسکه نزدیک شدو تازه داشت سوار میکرد که صدای گرمی درست زیرگوشش نجوا کرد:
سدریک– ..سلام کرالن..
به عقب چرخید و از پشت محکم به دیواره‌ی کالسکه خورد. باز هم هیچکس نبود! هیچکس را آن دور و بر نمیدید! نفس زنان به کالسکه وارد شدو میخواست در را ببندد که دستی مانع شد، همان دست خوش تراش سپید، لبه‌ی در را گرفته و مانع بسته شدنش شد!
سدریک– گمونم بد نباشه یکم باهم وقت بگذرونیم..
کالسکه ران هنوز با اسبها مشغول بود و انگار سدریک را نمیدید! درست پشت در ایستاده بود و سرانگشتانش را طوری لبه‌ی پنجره می کشید انگار مشغول تفریح است! کرالن صورت او را نمیدید، از پنجره دور بود، حتی نمیخواست که او را ببیند! گوش دادن به آن صدای بم مردانه که بطرز هولناکی درست زیر گوشش نجوا میشد بقدر کافی دشوار بود!
سدریک– پدرت مرد عیاشی بود.. من اونو خوب میشناختم..
حالا دیگر میدانست که منظور او از پدرش جیمز راسل است، انگار آن مردک جداً با شیاطین هم پیاله بود! حالا که خودش به درک واصل شده بود چنین اشخاصی به کرالن نزدیک میشدند، حالا این شخص از جان او چه میخواست؟
سدریک– میدونی کرالن.. چنین فرصتی همیشه پیش نمیاد
حتی لحن حرف زدنش درست مثل جیمزراسل عیاش و هرز بود!
سدریک– چنین خلوت زیبایی.. سکوت، آرامش.. باید بیشتر باهم حرف بزنیم..
به در چنگ انداخت و درحالی که آن را با آخرین توانش به لولا می کوبید تا محکم بسته شود فریاد زد:
کرالن– کالسکه چی منتظر چی هستی؟؟ حرکت کن!
سدریک– انسانها.. انسانهای خسته کننده! شما واقعا مأیوس کننده هستین..
آنقدر در را همانطور نگاه داشت تااینکه دوباره حرکت کردند و اینبار کالسکه ران اسبها را سریعتر از قبل به حرکت درآورد!
وقتی بلاخره خود را راضی کرد در را رها کند دستش بشدت می لرزید، چرا این شب به سر نمی رسید؟ دیگر حتی به پنجره نگاه هم نمیکرد، انگار سایه‌‌ای نور ماه را پوشانده بود، خنجر کوتاهی را از بند کمرش جدا کردو در مشت فشرد، نگاهش به تیغه‌ی تیز خنجر گره خورد و زیرلب گفت– ..اگه دوباره تکرار بشه.. دیگه یه دقیقه زندگی تو این دنیا رو تحمل نمیکنم..
دست دیگرش را که یخ زده بود به یقه فرستادو انگشتانش را دور گردنبند مشت کرد:
کرالن– ..منو ببخش تائوس.. اگه از پسش برنیام..
تصمیمش را گرفته بود، یک تجاوز دیگر را تحمل نمیکرد، نمیدانست از پس دفاع از خود برمی آید یا نه ولی اگر از پسش برنمی آمد به آخرین ریسمان چنگ می انداخت، اینبار مرگ را انتخاب میکردو از بند این دنیا رها میشد
« تائوس– فقط تورو میخوام.. تن سفیدو چشمای سبزتو.. به مزه‌ی دهنت عادت کردم.. به غر زدنات، بداخلاقیات.. »
چشمانش پر از اشک شدو چانه‌اش لرزید، بقدر گذر تمام عمرش دلتنگ تائوس بود! کرالن با مادر خائنش فرق داشت، او پس از شوهرش هیچ مرد دیگری را تحمل نمیکرد، حتی اگر این از خواست و اراده‌اش خارج بود. او به اعتماد تائوس مدیون بود، به اینکه بر پاکی‌اش قسم میخورد و به آن می بالید!
اشک چشمانش را پاک کردو لبش را گزید تا به بغضش اجازه‌ی پیشروی ندهد، خنجر هنوز در دستش بود، خنجری که میتوانست آنشب قاتل جان خودش باشد
باره دیگر اسبها رَم کردند و اینبار حتی چیزی به واژگون شدن کالسکه نمانده بود! اینبار جای اینکه پیاده شود چفت در هردو سمت را انداخت و شیشه‌های پنجره را بالا را هم بست، می دانست که سدریک اطرافش می پلکد
خنجر را محکم در مشت فشرد و درحالی که از هجوم بغض و رنج و ناامیدی صدایش به سختی از گلو در می آمد گفت– .. تو چجور خدایی هستی.. حتی تو هم به من رحم نمیکنی.. چه گناهی کردم که اینقدر با من بدی..
صدایش در بغضش خفه شدو اشکهای داغش پیاپی روان شد، دستش را مقابل صورتش فشرد و از بین گریه اش ادامه داد–.. فقط ازت میخوام بذاری یباره دیگه بغلش کنم.. یباره دیگه ببینمش.. بعدش مثل همیشه.. هربلایی میخوای سرم بیار..
قلب و سر و روحش از درد تیر می کشید، از تنهایی، از بی کسی.. او همیشه و همیشه از خدا کمک خواسته بود، درتمام این سالها، هیچ وقت پاسخی نبود! خداوند او را از دست جیمز راسل نجات نداد، باعث نشد پدرش به او اهمیت بدهد و مادرش او را دوست بدارد، خداوند جسم ناقص او را درمان نکرد و هیچ چیز را تغییر نداد! گذشت و گذشت تااینکه با تائوس ازدواج کرد، تازه باور کرده بود عشقی که تائوس به او می ورزد همان هدیه‌ای‌ست که خداوند برای جبران تمام رنج‌های گذشته به او داده، ولی حالا انگار از همان هم جدا افتاده بود! در تنهایی، دور از تائوس، مردی او را احاطه کرده بود و انگار میخواست او را وادار کند که بلاخره پس از اینهمه صبر به زندگی خود پایان دهد
نگاهش را آنقدر از پنجره ها گرفت که دوباره حرکت کردند، بازهم از بینی‌اش خون می آمدو این وضع دیگر نفس کشیدن را هم برایش دشوار کرده بود
معده‌اش از اضطراب مورد تجاوز قرار گرفتن به هم می پیچید و سرما در بدنش بیشترو بیشتر پیش روی میکرد..
میخواست خودش را هوشیار نگه دارد، نباید تبدیل به طعمه‌ی آسانی میشد. این دیگر جیمز راسل نبود که او را تهدید به افشای رازش کند و مجبور باشد با خفت در مقابلش تسلیم شود. حال جسمانی‌اش اصلا خوب نبود ولی هنوز خنجر را محکم در مشتش میفشرد، اسب‌ها با نهایت سرعت می تاختند و کرالن هرلحظه منتظر واژگون شدن کالسکه و هجوم سدریک بود..
نفهمید چقدر گذشت، هر دقیقه به اندازه‌ی ساعتی می گذشت و آن شب به درازای یکسال شده بود! در حصار پوسته‌ی سفتی که دور ذهن خود کشیده بود تا نگاهش را به پنجره ندوزد حبص بود که برای سومین بار کالسکه متوقف شد، لحظه‌ای اضطراب آنقدر در او بالا گرفت که حس کرد انگار کسی قلبش را درمشت می فشارد، بااینحال بدون اینکه اتفاق نامطلوبی رخ دهد کالسکه ران چند ضربه‌ی آرام به شیشه‌ی پنجره زدو گفت– رسیدیم سرورم
ابتدا ناباورانه از پنجره به کالسکه ران نگریست و سپس نفسی از روی آسودگی کشید، مشتش از دور خنجر شل شدو درحالی که اکنون با دور شدن انجماد و اضطراب، فقط دلتنگی تائوس برایش باقی مانده بود و بی‌تاب نوازش‌های او بود از کالسکه پیاده شد
قبیله غرق در سکوت و آرامش شبانگاهی بود، نسیم سبک بهاری در محیط جریان داشت و عطر گلها و چمنزار در هوا می پیچید، عطر امنیت‌، عطر آشنایی، عطر خانه! برای لحظاتی طولانی همانجا ایستادو نگاهش را به اطراف چرخاند، دیگر خبری از سدریک نبود، انگار او هم مثل پادشاه از میروتاش‌ها می ترسید. از شوهر مقتدر و قدرتمندش، لابد آن مردک میدانست تائوس نمیگذارد کسی به همسرش چپ نگاه کند! حالا که پشتش گرم شده بود قدم برداشت و وارد اولین صف چادرها شد، با دقت راه می رفت که آرامش مردم را بهم نزند، بلاخره وقتی به چادرشان رسید آنقدر بی تاب و دلتنگ بود، آنقدر چیزهای ناگوار پشت سر گذاشته بود که داشت گریه اش می گرفت..
لبه‌ی چادر را کنار زدو وارد شد، خالی و تاریک و سرد بود. تمام امید و اشتیاقش به سادگی فرو ریختن یک اشک از کنج سینه سقوط کردو در اعماق زمین محو شد. چرا فراموش کرده بود که حالا دیگر آغوش شوهرش به روی همسر دیگری باز است؟ چقدر احمق بود، آخر چقدر احمق بود که تمام آن لحظات تلخ و سیاه را به عشق تائوس دوام آورد!
درحالی که باره دیگر قدم‌هایش سست شده بود قدم برداشت و خودش را تا رخت خواب رساند، کمر خم کردو درحالی که از درد شدید سر بسختی چشمانش را باز نگاه داشته بود در بستر افتاد. آنجا آغشته به عطر تن تائوس بود، تائوس که اکنون درکنار آلارین بخواب رفته بود..
نباید کینه توزانه این موضوع را قضاوت میکرد، او خودش به تائوس گفته بود به قصر می رود تا فضایی برای نزدیکی به آلارین ایجاد کند
ولی چقدر بدبخت بود! چقدر بدبخت بود که باید مناسبات و خیر و صلاح همه کس را درنظر می گرفت جز خودش! مصمم بود که با خداوند قهر کند، این نمیتوانست عدالت باشد، دوجنسه بودن، حرامزاده بودن، نازا بودن، ولیعهد بودن.. هیچکدام انتخاب او نبودند ولی بابت همگی‌شان مجازات میشد! این چه عدالت و انصافی بود که خداوند بخاطرش بر انسانها منت می نهاد؟
یک پهلو دراز کشیده و به جای خالی تائوس می نگریست، دو دستش پیش چشمانش روی تشک افتاده بودند، در یکی خنجر و در دیگری دستمال مچاله‌ شده‌ی خونین. نگاهش بر لبه‌ی تیزو برّان خنجر غلطید، مرگ نمیتوانست دردناک‌تر از تجاوز و تنهایی و اضطراب و دلشکستگی باشد..
نفسی کشید و مشتش را از خنجر رها کرد، به پشت چرخید و چشمانش را به آسمان پرستاره‌ای که از هواکش بالای چادر پیدا بود دوخت، بهتر بود ستارگان را تماشا کند تا خنجر
سردرد حتی چند ساعت باقی مانده تا صبح را هم به او مجال خوابیدن نداد‌، افکارش آنقدر آشفته بود که دلش میخواست برخیزد و از خودش فرار کند! جیمز راسل، ملکه، پادشاه، سدریک، آلارین و …
سیاهی شب کم کم رقیق شدو پرندگان آواز صبحگاهی خود را آغاز کردند، کرالن همانطور با روحی خسته و شقیقه‌های دردناک آنجا دراز کشید تا هوا کاملا روشن شود. غمگین و دلشکسته بود ولی باز هم تا برخاست دلش تائوس را می خواست. شب را مثل جسد سردی گذرانده بود و اصلا اگر حالا میتوانست روی پاهایش بایستد به امید دیدن تائوس بود. نفس عمیقی کشید و موهایش را مرتب کرد، مطمئن شد دکمه‌های پیراهنش را کامل بسته. بسمت بیرون قدم برداشت و وقتی از چادر خارج شد همانطور که انتظارش را داشت بسیاری از مردم بیدار شده بودند. از آنجایی که ایستاده بود پیش‌تر نرفت، سرش را بسوی چادر آلارین چرخاندو در سکوت به آن خیره ماند. تائوس دیر یا زود بیرون می آمد.
سیمات– اوه آلن تو کی برگشتی؟!
صدای سیمات را از پشت سرش شنید و بسوی او چرخید، همانطور که دخترک شیرینش را دربغل داشت به کرالن نزدیک شدو مقابل او ایستاد. او هم میدانست که کرالن قرار بود چند روزی درقصر بماندو حالا متعجب شده بود
کرالن– دیشب برگشتم.. دیگه کاری تو قصر نداشتمو دیدم بهتره که بیام..
جسمش بسیار خسته و ضعیف بود و به همین خاطر آرام حرف میزد، قطعا صورتش هم چیزهایی را لو میداد چراکه لبخند سیمات با دیدنش محو گردید و گفت– حالت خوب نیست؟.. رنگت.. بدجوری پریده..
کرالن لبخند کمرنگی به روی او زدو با صدایی گرفته گفت–.. چیزی نیست.. از بی خوابیه
سیمات دیگر چیزی نگفت و فقط در سکوت به او خیره ماند، چشمانش مثل همیشه دلسوز بود نگاهش رنگ نگرانی می گرفت. کرالن باره دیگر سرش را بسوی چادر آلارین چرخاند و اینبار تائوس را دید. تازه از آنجا خارج شده و حالا از دو قدم دورتر بسوی مسیری که احتمالاً به مزرعه منتهی می شد می رفت
دلش بمحض دیدن قدوبالا و بدن ورزیده‌ی او لرزید! موهایش را بافته بود و نیمرخ مردانه‌ی زیبایش آرام و باوقار بنظر می رسید..
آلارین– تائوس.. یه لحظه صبر کن..
آلارین نام او را کمی بلندتر از حد معمول صدا زدو درحالی که کتش را در دست داشت با قدم‌های سریع پشت سرش رفت. موهای بلند سیاهش در هوا تاب خورد و وقتی آنطور با اشتیاق دنبال شوهرش می دوید بدن ظریفش در آن لباس بلند روشن بسیار موزون و چشم نواز بنظر می رسید
تائوس بسوی او چرخید و آلارین با شیفتگی به او لبخند زد، کت را بسویش گرفت و چیزی گفت که در آن فاصله قابل شنیدن نبود. تائوس کتش را از او گرفت و همانطور که درپاسخ لبخند جذاب مردانه‌ای به رویش میزد کمی بسویش خم شد، بوسه‌ای بر پیشانی او زدو در این سو دستو پای کرالن شل شد..
چشمانش به آن دو بود، چقدر زیبا بودند، چقدر به هم می آمدند و کرالن حس میکرد در برابر آنها تبدیل به سایه‌ای شده که درحال محو شدن است. او تمام دیشب از سردرد به خود پیچیده بود و حسرت غنچه ی لبهای تائوس را میخورد که لحظه‌ای بر پیشانی‌اش بنشیند..
چانه‌اش لرزید و پیش از اینکه تلاشی برای کنترل بغضش بکند درست پیش چشم سیمات اشکهایش جاری شد. سرش را پایین گرفت و دستش را مقابل صورتش فشرد تا اشکهایش را پاک کند و بغضش را فرو بخورد ولی بی فایده بود، هرچه به خود فشار می آورد بغض رهایش نمیکرد. سیمات بازوی او را لمس کردو با صدایی که وضوح پیدا بود تحت تاثیر بغض قرار گرفته گفت–.. آ..آلن…

از درون مچاله شده بود، زیرلب ببخشیدی گفت و بسمت چادر چرخید. امیدوار بود سیمات پشت سرش نیاید و او نیز فهمیده تر از آن که اینکار را بکند. میخواست تنها باشد، اینبار کمی فراتر از تنهایی، بدنبال انزوا بود
سیمات– ..تائوس!!..
فریاد عصبی سیمات را از بیرون چادر شنید و بعد صدای فین فین کردنش. دومین بار بود که برای کرالن گریه میکرد. لحظاتی بعد تائوس به آنسو آمدو پرسید– چی شده؟..اتفاقی افتاده؟!
سیمات– ..وای خدا.. من چقدر ازت متنفرم!
این را از بین گریه‌اش با حرص گفت و کرالن صدای ضربه‌ای را که احتمالا به سینه‌ی تائوس زد شنید
تائوس–… چی؟..
تائوس بیخبر از همه چیز کاملاً پیدا بود که از خشم ناگهانی سیمات متعجب شده
سیمات– انگار یه مشت آت و آشغالو روی هم چیدن و شما مردا رو ساختن..
این را نیز گفت و تائوس کاملا در حیرت و غافلگیری خاموش ماند. حتی کودک نیز در آغوش سیمات به گریه افتاد، کرالن صدای قدم‌هایی را که او محکم و باحرص برمیداشت و از آنجا دور میشد شنید
او این را نمیخواست، نمیخواست با تائوس تندی کند، حتی ناز هم نکرده بود، دلشکستگی او بخاطر مجموعه‌ای از مشکلات بود نه فقط به این دلیل که تائوس نسبت به همسر دومش توجه نشان داده
لبش را گزید و درچادر عقب رفت تا تائوس صدای گریه کردنش را نشنود و وارد نشود ولی این بی فایده بود چراکه رفتار سیمات و اینکه درست کنار همین چادر او را دید، تائوس را مشکوک کرده بود
بلاخره لبه‌ی چادر کنار رفت و او وارد شد، در همان آستانه‌ی ورودش ایستاد و نگاهش بر کرالن خشک شد
کرالن– چیزی نیست، هیچی نشده.. دیدم که آلارینو بوسیدی یهو گریه‌م گرفت.. چیزی نشده
میدانست که این وضعیت هزارویک سوال در ذهن تائوس ایجاد کرده و او حالا دیگر دست از سر کرالن برنخواهد داشت‌ درصورتیکه که او میخواست تنها باشد و بعلاوه حالا میدید که برخلاف تصورش بشدت از دست تائوس دلخور است
تائوس که هنوز به نوعی شوکه بنظر می رسید نفسش را بیرون دادو پس از مکثی کوتاه گفت– چی شده؟
کاملا واضح بود که با دیدن وضعیت کرالن فهمیده اتفاق ناگواری افتاده، بغضش را بسختی فرو دادو درحالی که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد گفت– هیچی.. بهت که گفتم..
پیدا بود که تائوس باورش نشده با اینحال پی این سوال را نگرفت و درعوض درحالی که قدمی به پیش برمیداشت گفت:
تائوس– کی برگشتی؟
کرالن آخرین اشکهایش را از گونه گرفت و در همین حین گفت– دیشب.. نمیدونم ساعت چند بود..
تائوس قدمی دیگری بسویش برداشت و همانطور که نگاهش صورت رنگ پریده‌ی کرالن را میکاوید گفت:
تائوس– پای چشات گود افتاده.. رنگ به روت نیست انگار به زور روی پاهات ایستادی..
کرالن– از.. از بیخوابیه.. الان میخواستم یکم استراحت کنم
به کرالن نزدیک‌تر میشد و او عقب می رفت، فقط میخواست به یک طریقی او را از چادر بیرون کند
تائوس– آلن چرا اینجوری میکنی؟ باشه چیزی ازت نمیپرسم.. بذار به شارومین بگم یه نگاهی بهت بندازه..
بازوی کرالن را گرفت تا او بیش از این عقب نرود، کمی اخم کردو ادامه داد:
تائوس– چرا ازم فرار میکنی؟
ترکیب جذاب و مردانه‌اش در زمینه‌ی آن پوست قهوه‌ای گرم، سرشانه‌های عریض و بازوان کلفتش، بوسه‌ای که بر پیشانی آلارین زد…
باره دیگر اشک در چشمانش جوشید و درحالی که اخم‌های او هم بی اختیار درهم می رفت گفت:
کرالن– تمومِ دیشب.. بدون تو داشتم جون میدادم.. اینبار بهت خوش گذشته نه؟
بازویش را با خشونت از مشت او بیرون کشید و درحالی که دیگر تلاشی برای کنترل گریه‌اش نمیکرد گفت– .. بهش میخندی پیشونیشو میبوسی.. دیگه خوشت اومده. چقدرم که حسرت چال لپاشو داشتی..
تائوس که میدید راه درازی را برای آرام کردن او در پیش دارد دو دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا آورد و در همین حین گفت– ..ولی تو خودت بهم گفتی بهش نزدیکتر شم!.. آره بوسیدمش.. مگه چیه؟.. داری با من لج میکنی..
گره اخم‌های کرالن بیشتر درهم رفت و درحالی که بسختی مانع خود میشد تا فریاد نزند گفت– میندازی گردن من؟؟ آخه چقدر پررویی! اینهمه بغل گوشم خوندی هیچ حسی به اون دختره ندارم و فقط تو و چشمای کوفتی سبزتو میخوام.. خاک برسرت تائوس فقط دو دفعه گائـ*دیشو جنبه‌ی همینم نداشتی به همین زودی دلتو برد؟؟..
تائوس پلکهایش را برهم فشردو ضربه‌ای از روی ناچاری به پیشانی خود زد. نفس عمیقی کشید و درحالی که هرچه کرالن بیشتر بالا می گرفت او سعی داشت آرامتر رفتار کند گفت:
تائوس– باشه عزیزم، تو حق داری..
کرالن با آخرین رمقی که برایش مانده بود مشتش را به سینه‌ی ستبر او کوبید و درحالی که پرده‌ی غلیظ اشک نمیگذاشت تائوس را درست ببیند حرف او را برید:
کرالن– دهن نکبتتو ببند من عزیزت نیستم اون دختره‌ست.. برو! برو پیش همون راحتم بذار!.. تو و اون جانشینی مسخره‌ت برین به درک!..
چند مشت پیاپی دیگر به سینه‌ی تائوس زدو او گذاشت که کرالن هرچقدر میخواهد به اینکار ادامه دهد
کرالن– چرا همش باید به آتیش دیگران بسوزم چرا!.. اون از قصر اینم از اینجا، همتون یه مشت ظالم خودخواهین که مجبورم میکنین بخاطرتون تسلیم بشم..
تائوس– خدای من آلن تو چت شده!
با نفرت از تائوس فاصله گرفت و بسوی صندوق لباسهایش رفت، هم بشدت گریه میکرد و هم از خشم می لرزید، همانطور که لباسها را بهم می ریخت تا کت و کیسه‌ی پولش را پیدا کند گفت:
کرالن– دیگه یه لحظه هم تحملتون نمیکنم!..تو خرابه‌ها زندگی کنم بهتره تا اینطور تحقیر بشم.. اصلا میرم به درک میرم به جهنم…
کیسه‌ی پول را در جیب کتش غلطاندو خواست بسوی خروجی برود ولی دو قدم برنداشته تائوس بازوی او را محکم گرفت و گفت:
تائوس– چی داری میگی صبر کن ببینم چه خبر شده! تو اون قصر لعنتی چه اتفاقی افتاده که مثل دیوونه‌ها برگشتی؟؟
درحالی که سعی داشت بازویش را از چنگ تائوس دربیاورد گفت– به تو هیچ ربطی نداره میفهمی؟؟ میرم گورمو گم میکنم تو ده تا دیگه زن بگیر که تا آخر عمرت توله‌هاتو بدنیا بیارن! ولم کن!..
تائوس– باشه آلن من غلط کردم بوسیدمش اصلا دیگه پیشش نمیرم خواهش میکنم بس کن!..
کرالن– نمیخوام اینجا بمونم تو کی هستی که جلومو میگیری گفتم دستمو ول کن..
تائوس– به همین زودی اون همه قول و قرارو یادت رفت؟ آلن ما ازدواج کردیم چطور میتونی اینقدر راحت جا بزنی و بگی دارم میرم؟؟..
کرالن– لعنت به تو و هرچی قول و قرار! تو هم درست مثل بقیه‌ای همه چیزو به من ترجیح میدی..
تائوس بازوی او را محکمتر فشردو خشمی که تمام مدت سعی داشت درخود کنترل کند کم کم زبانه کشید– هرچقدر میخوای بدوبیراه بگو ولی پاتو حق نداری از این چادر بذاری بیرون فهمیدی؟
کرالن که از آنهمه تقلا به تنگ آمده بود با دست آزادش سیلی محکمی به صورت او زدو فریاد کشید– تو به چه حقی برام تعیین تکلیف میکنی؟؟ تا الان که به ساز تو و خانوادم رقصیدم چی نصیبم شده؟..
نگاه زهرآگینش را به کرالن دوخت، جای سیلی‌اش کمی سرخ شده بود و نفس‌هایش بیشتر و بیشتر رنگ خشم می گرفت، جای اینکه کرالن را رها کند بازوی او را بیشتر فشردو به دنبال خود کشید
کرالن– .. لعنتی چرا دست از سرم برنمیداری؟؟ داری دستمو میشکنی!..
تائوس بدون اینکه او را رها کند بسمت صندوقی خم شدو درحالی که در آن دنبال چیزی میگشت خصمانه گفت– دست که سهله من گردنتم میشکنم، تورو باید ادبت کرد اینجوری حرف حالیت نمیشه..
وقتی از روی صندوق بلند شد ریسمانی بدست داشت، کرالن را با خشونت بسمت یکی از تیرک‌های چادر کشید و درحالی که با زور مردانه‌اش مچ دو دست او را جفت میکرد گفت– اگه قراره هربار از اینجا بری و مثل سگ هار برگردی پس دیگه پاتو از اینجا بیرون نمیذاری، صبر منم حدی داره..
هرچه می کوشید نمی نتوانست خود را از چنگ او رها کند، درکمال ناباوری تائوس داشت دست او را با ریسمان می بست و زور کرالن نیز ابداً به او نمی چربید!
کرالن– چه غلطی میکنی؟؟ دستمو ول کن تائوس اصلا میفهمی چی کار میکنی؟؟..
تائوس بدون اینکه ذره‌ای تردید در خود راه دهد به کارش ادامه دادو در همین حین با عصبانیت گفت– باید از همون اولش میدونستم آدمه اینکار نیستی و کم میاری! مگه من بهت گفتم همون دختری رو انتخاب کن که روش حساسی؟؟
پیشانی کرالن از حرص چین خورد و پاسخ داد– چه توجیه احمقانه‌ای! تو هم که از خدات بود حتی یه دفعه مخالفت نکردی!..
این را گفت و باره دیگر مچ دو دست خود را محکم کشید، بی فایده بود! تائوس او را جوری بین بازوان خودش حبس کرده بود که اگر میخواست عقب برود به سینه‌ی ستبرش میخورد و از جلو نیز با یک دستش هردو مچ او را جفت کرده و با دست دیگر ریسمان را بدورش می پیچید
تائوس– جداً تو منتظر مخالفت من بودی؟؟ نگفتم چرا یه دختر باکره رو انتخاب کردی؟! حالا که به این راحتی همه چیزو حتی انتخاب خودتو انکار میکنی پس اگه من یکی رو نشون میکردم الان روزگارم سیاه بود!..
از اینکه نمیتوانست خود را از چنگ او رها کند به ستوه آمده بود، گریه‌اش دوباره شدت گرفت و سر او داد کشید:
کرالن– دیگه برام مهم نیست تائوس برو هر چن تا که میخوای زن بگیر ولی دست از سر من بردار! میخوام برم دیگه از این وضع خسته شدم!!.
تائوس گره محکمی به ریسمان زدو در همین حین با جدیت گفت– زیادی بهت راحت گرفتم، از این به بعد بدون اجازه‌ی من آب نمیخوری چه برسه به رفتن..آلن منو از حد نگذرون میدونی که اونموقع دیگه کنترلی رو رفتارم ندارم..
تائوس ذره‌ای از جدیت خود نکاست و بدون لحظه‌ای وقفه انتهای ریسمان را نیز به یکی از تیرک های قطور چادر بست و سپس کرالن را رها کرد
کرالن– مگه سگو به خونه‌ت بستی؟؟
تائوس– آدم شو تا مثل سگ باهات رفتار نکنم!
رویش را از تائوس گرفت و ریسمان را محکم کشید، بیهوده بود. حتی گره ریسمان هم طوری پیچیده شده بود که کرالن نمیتوانست آن را باز کند
تائوس– آلن چرا نمیفهمی برای من اهمیتی نداشت اون شخص آلارین باشه یا یه زن بیوه، ازم کوچیکتر باشه یا بزرگتر، زشت باشه یا خوش قیافه… ما اینکارو بخاطر بچه کردیم! بچه! چرا اینقدر هردومونو اذیت میکنی؟؟
قدمی از کرالن فاصله گرفت و با لحنی حق به جانب ادامه داد:
تائوس– اون بیچاره همش سرش پایینه چیزی جز احترام به من و تو نمیده هر رفتاری باهاش بکنیم هیچی به رومون نمیاره .. حالا انتظار داری من چیکار کنم؟ مثل یه عوضی فقط شب به شب برم ترتیبشو بدم تا حامله شه؟ اخه این انصافه؟؟..
اینکه او را بسته بود و اینطور از آلارین دفاع می کرد غصه را بیشتر در درون کرالن پیچاند!
تائوس– من فقط یکم باهاش خوش رفتاری کردم این چه اشکالی داره؟ بد یا خوب، سخت یا آسون آلن اون دیگه زنمه، من نمیخوام بهش ظلم کنم!
نگاهی جدی و قاطع به چشمان اشک آلود کرالن انداخت، به پشت چرخید و سپس از چادر خارج شد!
چرا که نه؟ آلارین بسیار بیشتر از او لایق دفاع کردن بود! بدن بی نقص زیبا، صدای ملایم دلنواز، پدرومادر درست و حسابی! و در عوض کرالن چطور؟ نه یک زن کامل بود، نه میتوانست فرزندی متولد کند، نه اخلاق درستی داشت، او حرامزاده بود و آنقدر حقیر که سالها توسط …ش مورد تجاوز قرار می گرفت
زانوهای سستش بیش از این او را تحمل نکردند، بر گلیم کف چادر نشست و به تیرکی که به آن بسته شده بود تکیه زد
« کرالن–.. خاک برسرت تائوس فقط دو دفعه گائـ*دیشو جنبه‌ی همینم نداشتی به همین زودی دلتو برد؟؟..»
« کرالن– نمیخوام اینجا بمونم تو کی هستی که جلومو میگیری ..»
« کرالن– به تو هیچ ربطی نداره میفهمی؟؟ میرم گورمو گم میکنم تو ده تا دیگه زن بگیر که تا آخر عمرت توله‌هاتو بدنیا بیارن!..»
چطور توانسته بود آن حرفها را بزند؟ آیا در حدو اندازه‌ای بود که رئیس قبیله‌ی نامدار میروتاش را که مردی قدرتمند و با اصل و نصب بود اینطور زیرسوال ببرد؟ چه برتری نسبت به آلارین داشت که انتظار داشته باشد تائوس او را نادیده گرفته و تمام و کمال متعلق به خودش باشد؟ اگر منطقی می اندیشید این کرالن بود که در این زندگی اضافی بنظر می رسید نه آلارین!
دیگر نه لزومی به تقلا کردن می دید و نه توانش را داشت، آخرین انرژی باقی مانده در او نیز پایان یافته بود و حالا درحالی که با قلبی فشرده شده به گره ریسمان دور مچ‌هایش می نگریست اشکهایش به آرامی بر گونه می غلطیدند
دقایق گذشتند و به ساعت کشید، او سرش را به زیر انداخته و همانطور که بیهوده بر ریسمان دست می کشید درحال فین فین کردن بود. دلشکستگی‌اش مدام بیشتر و بیشتر میشد، حس میکرد حتی خودش هم از خودش متنفر است
غرق افکار مغشوشش بود که لبه‌ی چادر کنار رفت و تائوس وارد شد، کرالن سرش را بلند نکرد که او ببیند ولی از طرز قدم برداشتنش پیدا بود که او هم آرام شده. به کرالن نزدیک شدو پس از مکثی کوتاه با تمأنینه جایی سمت راست پاهای کرالن نشست. چند لحظه‌ای به او که سر به زیر انداخته و اشک می ریخت نگریست و سپس گفت:
تائوس– بهتر شدی؟
لحنش آرام و مهربان بود، درست همانطوری که کرالن به آن عادت داشت. بدون اینکه کلامی بگوید و با تکان سر به او جواب مثبت داد.
تائوس– این چیه آلن؟.. بازم خون دماغ شدی؟
دستمال خونی کرالن را گوشه‌ی تشک دیده بود، همینطور خنجرش را!
تائوس– نمیتونم باور کنم همه ی اینا بخاطر این باشه که دیشب اینجا نبودم یا چمیدونم.. پیشونی آلارینو بوسیدم
هنوز با ریسمان ور می رفت و اشک می ریخت، پاسخی نداشت! نمیخواست به تائوس بگوید نتیجه‌ی خیانت ملکه و فرزند جیمز راسل است، بااینکار خودش را بیشتر تحقیر میکردو ممکن بود تائوس دیگر هیچ احترامی برایش قائل نباشد
تائوس– آلن خواهش میکنم بهم بگو چی شده
صدای بم گرمش غمخوار و اطمینان بخش بود، حتی بااینکه به صورت او نگاه نمیکرد دلش می لرزید و این باعث میشد موج جدیدی از اشک در چشمانش بجوشد. حالا دیگر خود را نسبت به تائوس بسیار حقیر میدانست و این حقیقت که آلارین بیشتر از او برای تائوس شایسته است به قلبش ضربه میزد
بغضش را فرو داد تا بتواند کلمه‌ای بیان کند و سپس با صدایی گرفته نجوا کرد–.. چیزی نشده..
تائوس مأیوسانه نفسش را بیرون داد، فهمیده بود کرالن نمیخواهد با او صادق باشد بااینحال در چنین شرایطی بیشتر بر این موضوع پافشاری نکردو در عوض ارام و بااحتیاط کمی به او نزدیکتر شد
تائوس–..چرا نگام نمیکنی؟
چانه‌اش لرزید و درحالی که سرش را به نشانه‌ی نارضایتی تکان میداد گفت– حوصله ندارم تائوس.. تورو بخدا اذیتم نکن
تائوس– خواهش میکنم گریه نکن.. یجوری شدی انگار قراره از حال بری
دستش را پیش آوردو درحالی که گره ریسمان را از دور مچ او باز میکرد ادامه داد:
تائوس– اگه هروقت عصبی هستی، با اینکه منو بزنی مشکلی ندارم.. ولی دیگه نگو میرم
ریسمان را باز کردو دستان سرد او را در دست گرفت، با سرانگشتانش او را نوازش دادو گفت:
تائوس– نمیدونستم چطور آرومت کنم.. متأسفم که بستمت
درحالی که نگاهش به نوازش سرانگشتان تائوس بود با صدایی بی رمق گفت– .. گفتی گردنمو میشکنی
تائوس باحالتی اطمینان بخش کمی دستان او را فشردو سپس گفت– میدونی که مزخرف گفتم.. حالا برای تلافی تو میتونی گردنمو بشکنی
میخواست کاری کند کرالن لبخند بزند ولی بی فایده بود، آنقدر احساس دلشکستگی میکرد که انگار تا آخر عمرش دیگر نخواهد توانست لبخند بزند
کرالن– درباره‌ی آلارین.. حق با توء.. درباره‌ی همه چیز حق داشتی.. از این به بعد حواسم به رفتارم هست، بهش احترام میذارم
این را گفت و آنقدر برایش سخت بود که ظرف ثانیه‌ای هردو چشمش پر از اشک شد. دست راستش را از دست تائوس بیرون کشید و مقابل صورتش فشرد، نمیخواست باز گریه‌اش شدت بگیرد
حرارت مطبوعی به آرامی روی پیشانی‌اش نشست و و در دلش جوانه زد، تائوس بوسه‌ای طولانی بر پیشانی او زدو وقتی دوباره عقب می رفت کرالن برای اولین بار در آن دقایق سرش را بالا گرفت و به صورت او نگریست، به چشمان سیاهش که حالا غمگین بنظر می رسید و اشکهای او را با نگاهش دنبال می کرد
تائوس– من از کجا میدونستم تو برگشتی و بهم احتیاج داری؟.. معذرت میخوام عزیزم، بخاطر همه چیز معذرت میخوام.. درباره‌ی آلارین..
کرالن بدون تندی و سرزنش حرف او را برید و گفت– دیگه بابت هیچی عذرخواهی نکن.. من باید یاد بگیرم که قانع باشم.. تا همین الانشم تو بیشتر از لیاقتم بهم دادی..
تائوس که نمیدانست دلیل این حرف او چیست سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– این حرفو نزن.. درسته که مشکلات زیادی بینمون پیش اومدو مجبور شدم ازدواج کنم، ولی باور کن که تو هنوز..
نمیخواست بیشتر بشنود، از میان گریه‌اش لبخند تصنعی ضعیفی به او زدو حرفش را برید– میدونم..من بهت اعتماد دارم

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈
بذر را در چاله‌ی کم عمقی که بر زمین حفر کرده برد انداخت و رویش خاک ریخت، سرش را بلند کردو نگاهی به ردیف بلندی که کاشته بود انداخت. او و تائوس دیگر به اواسط مرتع رسیده بودند، ابتدای تابستان بود و هوا گرمتر میشد بااینحال هنوز نسیم سبک مطبوعی از جانب چمنزار می وزید و موهایش را روی پیشانی‌اش می رقصاند
تائوس– اگه خسته شدی بقیه‌شو خودم انجام میدم
سرش را بسمت چپ چرخاند، تائوس یک قدم آنسوتر مشغول کاشتن ردیف خودش بود. برای اینکه موهایش روی زمین نیفتد و دست و پا گیر نشود همه را بالای سر جمع کرده و در کشی پیچانده بود، نوارهای سیاه لختی از گوشه کنار درحاشیه‌ی صورتش ریخته بود و او را بسیار دلنشین نشان میداد
کرالن دوباره برای پر کردن چاله‌ی دیگری به زمین نگریست و در همین حین آهسته گفت– نه.. اصلا سخت نیست
تائوس– موضوع اینه که تو به اینکارا عادت نداری
روی بذر را با خاک پوشاندو زیرلب گفت:
کرالن– ..عادت میکنم
روزها و روزها به سرنوشت خود فکر کرده بود، به اینکه دیگر قرار نیست در قصر کاره‌ای باشدو در قبیله هم می بایست به عنوان یک همسر نازا در سایه زندگی کند و شاهد تولد و پرورش یافتن فرزندان شوهرش در آغوش زنی دیگر باشد. چه بهتر که کارهایی یاد می گرفت و مفید واقع میشد، در این دو سه ماه با اصرار فراوان تائوس را قانع کرده بود اجازه دهد او هم در کار کشاورزی کمک کند. هر روز بعد از ظهر همراه او به مرتع می آمد و سعی میکرد همه چیز را یاد بگیرد، کم کم به آرامش این محیط خو گرفت. زمین، مهربان و صبور بود و دانه دانه‌ی بذرها را در خود پرورش میداد. کرالن شاهد جوانه زدن بسیاری از محصولات بود و در این سازوکار زیبایی های بسیاری میدید. کم کم داشت خودش را قانع میکرد که با اینکار برای آینده‌ی خود دل مشغولی مناسبی پیدا خواهد کرد، برای زمانهایی که قرار بود تائوس با زن و فرزندانش باشدو بگوید و بخندد، آنموقع کرالن به مرتع می آمدو سعی میکرد جای حرص خوردن مثل زمین، وسیع و آرام و صبور باشد.
پس از گذراندن آن شب پر عذاب تا کنون که تقریباً سه ماه می گذشت دیگر آن آدم قبل نشده بود. زیاد حرف نمیزد، بهانه جویی نمیکرد، کم میخورد و بسیار ساکت می ماند. از انصاف که نمی گذشت، تائوس در این دو سه ماهه برای او بسیار مراعات کرده بود، میدید که کرالن به افسردگی سختی دچار شده و از این رو به ندرت تنهایش می گذاشت. اکثر مواقع کنارش بود و بااینکه کرالن دیگر اصلا مانع نزدیکی او به همسر دومش نمیشد تائوس در این مدت حتی ده شب را هم کنار آلارین نگذرانده بود. البته روزها به دیدنش می رفت، گاهی با او وقت می گذراند و حواسش بود که چندان به او بی تفاوت نباشد ولی هم او هم آلارین و هم تمام قبیله میدانستند که بیشترین توجه تائوس نسبت به کرالن است. کرالنی که در این مدت ساکت و ساکن، مثل یک مُرده‌ی متحرک به زندگی ادامه میداد و علیرغم میل باطنی‌اش ترحم برانگیز بنظر می رسید
تائوس– دلم میخواد همه‌ی محصول امسالو تنهایی بخورم
بدون اینکه دست از کار بکشد و به تائوس نگاه کند گفت:
کرالن– چرا؟
تائوس– چون تو با اون دستای خوشگلت بذرا رو میکاری
اینبار بی اختیار بسویش چرخید، نگاهشان به هم گره خورد و تائوس ادامه داد– دستاتو زیاد تو خاک نگه ندار، پوستت ترک برمیداره اونوقت من چیکار کنم؟
با شیفتگی به کرالن لبخند میزد، مثل قبل صبور و عاشق بنظر می رسید و باعث میشد او از خودش خجالت بکشد. هنوز جرأت نکرده بود به تائوس بگوید درواقع شاهزاده نیست و حاصل یک خیانت کثیف است، قسمت وحشتناک ماجرا این بود که بلاخره روزی می رسید که پادشاه ولیعهدی را به فرزند خونی خودش واگذار کندو آنموقع کرالن نمیتوانست بیش از این رازش را از تائوس پوشیده نگاه دارد. آنوقت فاجعه پشت فاجعه رخ میداد. آبرو و اعتبارش همه به آنی نیست و نابود میشد و آنچه باقی میماند خشم بود! او برای اینکه تائوس را راضی به امضای عهدنامه کند قول داده بود پس از تاجگذاری زمین‌های تصاحب شده را به میروتاش ها پس خواهد داد، حالا میدید تمام آن ماجرا نیز نیرنگ پادشاه گُردن بود و برای کرالن چیزی جز سر شکستگی باقی نمیگذاشت
تائوس– دریغ از یه نگاه مهربون، یه لبخند، یه جمله حرف..
کرالن تظاهر کرد سرگرم کاشت بذر است و اهمیتی به تائوس که میخواست توجه او را جلب کند نداد. حرف‌های تائوس دلش را میلرزاند ولی چون راز بزرگی را از او مخفی کرده بود خود را لایق محبت او نمیدانست
کرالن– من دیگه اینکارو یاد گرفتم، مجبور نیستی همش دورو برم باشی
این را درحالی گفت که نگاهی به کیسه‌ی بذرهایش می انداخت تا ببیند چقدر دیگر باقی مانده
تائوس– دوس دارم دور و برت باشم
انگشتانش را برای حفر یک چاله‌ی کم عمق در خاک نرم مرتع فرو برد و زیرلب گفت– چرا؟
تائوس– چون بوی خوبی میدی
بازهم داشت از آن حرفهای غافلگیر کننده‌ای میزد که بی‌اختیار قلب کرالن را می لرزاند
تائوس– خوشگلی.. چشمات سبزه.. و بعلاوه زنمی
به تائوس نگاه نمیکرد ولی میدانست که او هم مشغول کاشت بذر است و سرعتش را با کرالن تنظیم می کرد تا کنار او باشد
کرالن– آلارینم زنته
این را از آن جهت میگفت که تائوس وقت چندانی برای آلارین نمیگذاشت و کرالن نگران بود که مردم این را از چشم او ببینند
تائوس– حواسم بهش هست.. ولی صلاح اینه که بیشتر پیش تو باشم
درحالی که منتظر مانده بود تا سوسک کوچکی خود را از چاله بیرون بکشد و سپس روی بذر خاک بریزد گفت:
کرالن– من چیزیم نیست تائوس..
صدای گرفته و لحن سردش باعث شد تائوس نفسش را مأیوسانه بیرون بدهد، دست از کار کشید و رویش را به کرالن کرد. چند لحظه‌ای در سکوت به او نگریست و سپس گفت:
تائوس– نخواستی بگی و منم دیگه هیچ وقت نپرسیدم، ولی آلن با خودخوری کردنت داری هردومونو ذره ذره آب میکنی
داشت به مخفی‌کاری کرالن اشاره میکرد، میدانست چیزی هست که او را عذاب میدهد و نمیخواهد درباره‌اش حرف بزند
تائوس– منو تو هیچ وقت از هم جدا نبودیم.. درد تو درد منه..
وقتی باز با سکوت کرالن مواجه شد سرش را پایین گرفت و همانطور که بیهوده با مشتی خاک ور می رفت گفت– گاهی از خودم میپرسم شاید همه‌ی این مشکلات بخاطر آلارینه.. ولی من دارم تلاشمو میکنم.. تلاش میکنم به هرکدومتون اونقدری که لازمه توجه کنم
تائوس خودش را بابت افسردگی کرالن مقصر میدانست، او این را نمیخواست، تمام تقصیرها به گردن خودش بود نه هیچکس دیگری
تائوس– ظاهراً دیگه برات تائوس سابق نیستمو یه مرد عوضی بنظر میرسم.. ولی آلن من هیچ وقت چشمم دنبال زن دیگه‌ای نبوده.. بدون بچه هم تو برام کافی بودی
هرچقدر هم سعی میکرد عادی بنظر برسد و خودش را با کارش سرگرم کند پس از شنیدن حرف‌های تائوس بغض میکرد
تائوس– ..من نمیخواستم اینجوری بشه
سرش را بسوی او چرخاندو نگاهشان باهم تلاقی کرد. نوارهای بلند و کوتاه موهایش که از گوشه و کنار کش بیرون زده بود با وزش نسیم روی صورتش و مقابل چشمان گیرای سیاهش می رقصید، آستین حلقه‌ای لباس روشنش بازوان عضلانی کلفتش را بیرون می انداخت و نگاه معذبش باعث میشد پلکهای کرالن داغ شود. نه، او ابداً شایسته‌ی این مرد نبود.
– ..تائوس؟؟..
هردو سرشان را بسمت صاحب صدا چرخاندند. یک مرد جوان به همراه پیرزنی که بنظر می رسید ناراسی باشد از آنسوی مرتع به آن دو می نگریستند
ناراسی بلند گفت– خسته نباشید!
تائوس بسوی آنها دست تکان دادو گفت– چیزی شده؟
مردجوان بلند گفت– چند دقیقه وقت داری؟.. یه خبر مهم برات آوردم!..
تائوس لحظه‌ای با تردید به آن دو نگریست و سپس درحالی که کیسه‌ی بذرها را رها کرده و از جا برمیخاست دوباره پرسید– بگین چی شده؟! مشکلی پیش اومده؟ نکنه بازم صیادا..
مردجوان سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه! خیلی بدتره!
تائوس نگاهی با کرالن ردو بدل کردو سپس بسوی آندو روانه شد.
ناراسی ضربه‌ای به بازوی مردجوان زدو درحالی که میخندید رو به تائوس بلند گفت– داره سربه سرت میذاره پسرم.. اومدیم بهت بگیم آلارین حامله‌ست!
قدم‌های تائوس سست شد و همان وسط ایستاد:
تائوس– واقعا؟؟
دستش لرزید و بذرها اطراف چاله پراکنده شد، درکسری از ثانیه تمام سینه‌اش یخ بسته بود!
مرد جوان با دیدن تعجب تائوس قهقهه‌ی بلندی سردادو با لحنی صمیمی گفت– بهت تبریک میگم مرد! بیا بریم پدر زنت منتظرته..
تائوس کمی دورتر و پشت به کرالن ایستاده بود، او نمیتوانست صورتش را ببیند ولی مطمئن بود که این خبر ذوق زده‌اش کرده، او عاشق فرزند بود و کرالن به یاد داشت که وقتی خبر بارداری‌اش را شنید چه واکنشی نشان داد
آنلحظه هم بسمت ناراسی و مردجوان رفت و همراهشان از مرتع دور شد. کرالن ماندو انجماد در گرمای تابستان!
چرا اینطور شده بود؟ انگار میخواست قلبش را بالا بیاورد! او تمام این مدت می دانست بلاخره با چنین چیزی مواجه خواهد شد، فکر میکرد دیگر بقدر کافی خودش را آماده کرده ولی گویا اینطور نبود. نفس عمیقی کشید و سعی کرد دوباره مشغول شود، بذرها را جمع کردو دوباره در کیسه ریخت، دستش می لرزید و مدام صورت آلارین مقابل چشمانش بود
انگشتانش را درخاک فرو برد تا چاله‌ای بکند، اینبار بی اختیار عمیق‌تر و محکمتر کَند، خاک را مشت کرد و چانه‌اش لرزید، اشک ، دید چشمانش را تار کردو قلبش تیر کشید..
لبش را گزید و بغضش را بسختی فرو داد، چند نفس عمیق کشید و سعی کرد خودش را جمع و جور کند. چاله، بذر و خاک. چاله، بذر و خاک. چاله، بذر و خاک..
سیمات– اینجایی آلن؟.. خسته نباشی..
آنقدر فکرش مشغول بود که وقتی سرش را بلند کرد سیمات تمام مرتع را پیموده و فقط چند قدم با او فاصله داشت، کرالن که بخاطر نور خورشید چشمانش را باریک کرده بود و بسختی سیمات را میدید گفت– ممنون.. بچه رو چیکار کردی؟
سیمات پس از رسیدن به او خم شدو درحالی که کنارش می نشست گفت– پیش باباشه.. تائوس گفت اینجا تنهایی برای همین اومدم.. میخواست یکم پیش آلارین بمونه دختره داشت گریه میکرد
نباید بازهم خودخوری میکرد، آلارین واقعا به کمی محبت نیاز داشت انصاف نبود اینطور نادیده گرفته شود
کرالن– جداً؟ برای چی؟
این را پرسید ولی درواقع هیچ اهمیتی برایش نداشت، فقط نمیخواست سیمات فکر کند کینه و حسادت ریشه‌داری در او ایجاد شده. حسد ورزیدن تحقیر آمیز بود و درواقع فرد با اینکار عیب و نقص خودش را جار میزد.
سیمات پوفی کشید و چشمانش را با حالت خاصی در قاب چرخاند:
سیمات– چمیدونم، لابد از ذوقشه.. دختره‌ی زشت!
این جمله را با حرص بیان کردو اخم‌هایش درهم رفت. از وقتی تائوس با آلارین ازدواج کرده بود سیمات برای حمایت از او به هیچکدام آنها روی خوش نشان نمیداد!
کرالن چشم از سیمات گرفت و درحالی که دوباره به کارش مشغول میشد گفت:
کرالن– اون زشت نیست.. خودتم میدونی
سیمات شانه‌ای بالا انداخت و گفت– همه‌ی هووها زشتن
منطق قوی او هنگام بیان این جمله و آنطوری که رویش تاکید داشت باعث شد بی‌اختیار لبخندی بر لب کرالن بنشیند. سیمات حواسش جمع او بود و لبخندش را دید، از جایی که نشسته بود بسویش خیز برداشت و درهمین حین گفت– نگاش کن.. بلاخره داره میخنده..
بازوانش را دور گردن کرالن انداخت، باشیطنت او را به آغوش خود فشردو بوسه‌ی پر سرو صدایی برگونه‌اش زد
کرالن– سیمات الان جفتمونو میندازی روی خاک..
سیمات– ..اومممممممـ..
و عمداً آنقدر فشار بوسه‌اش را شدید کرد که عاقبت کرالن از پشت برخاک افتاد و سیمات هم درست روی او!
سیمات– هاهاهاهاها…
کرالن– واقعا از لطفت ممنون!
از روی کرالن کنار رفت و همانطور که کنارش روی خاک دراز کشیده بود گفت– خوب شد! دلم برای دیدن خندت تنگ شده بود، ولی تا میتونی خودتو برای تائوس نگه دار بذار مداااااام حرص بخوره!!
وقتی این جملات را بیان میکرد دستانش را باحالتی که انگار میخواست کسی را خفه کند مقابل صورت خود مشت کرده بود و بنظر می رسید حتی بیشتر از کرالن حرص میخورد. دیدنش باعث شد لبخند کرالن پررنگتر شده و به خنده‌ای آهنگین بی‌انجامد!
کرالن– اصلا بهت نمیخوره اینقدر بدجنس باشی
سیمات– بدجنس اونیه که زن گرفته!
کم کم خنده از صورتش رخت بر بست و با یادآوری مشکلاتش همانطور که از روی خاک برمیخواست گفت:
کرالن– تائوس باید جانشین داشته باشه.. مشکل از منه که از پسش برنمیام.. اون خودشم از این وضع ناراضیه
خاک لباسش را تکاند و دوباره سر کیسه‌ی بذر را گشود
کرالن– تائوس و آلارین چند سال پیش باهم نامزد بودن، هردو همدیگرو دوس داشتن و میخواستن ازدواج کنن.. من بودم که بینشونو بهم زدم..
بازهم بغض کردو برای اینکه سیمات متوجه نشود سرش را پایین گرفت و تظاهر کرد درحال حفر یه چاله‌ی دیگر است
کرالن– الانم.. الارین به حقش رسیده.. اینم مجازات خودخواهی منه
سیمات که پشت سر او نشسته بود نفس عمیقی کشید و گفت– بدی زندگی شما اینه که همتون حق دارین.. هم تو ، هم تائوس، هم آلارین..
سیمات یکی دو ساعتی کنار او ماند، در کاشتن بذرها کمکش کردو سعی داشت او کمی سرحال بیاورد. پس از اینکه به عصر رسیدند دیگر قطعاً روهل به مادرش احتیاج داشت و به همین خاطر سیمات رفت. کرالن نمیخواست به قبیله برگردد، طاقت مواجه شدن با آلارین و تائوس و مردمی که به آنها تبریک میگفتند را نداشت. آنقدر به کارش ادامه داد تااینکه کیسه‌ی بذرها تمام شد، پس از آن هم برای دقایقی طولانی همانطور روی زمین برزانو نشست و به دستان خاکی اش نگریست. حتماً اکنون تائوس کنار آلارین نشسته، شکمش را نوازش میداد و موهایش را می بوسید، حالا دیگر کم کم آلارین برای تائوس بسیار عزیز میشد!
نگاهش را از دستانش گرفت و درحالی که نفس پردردش را بیرون میداد اطرافش را از نظر گذراند. حالا که عصر به انتها می رسید هوا رفته رفته خنک میشد و آفتاب نیز زاویه گرفته بود، از جا برخاست بسوی انتهای مرتع رفت، از سمتی که مجبور نباشد وارد قبیله شود خودش را به رودخانه رساند، دستان خاکی اش را شست و سپس مسیر درّه‌ی آروگن را پیش گرفت. تائوس به او گفته بود نباید تنها به جنگل برود چراکه آنجا محدوده‌ی آزاد است ولی چمنزار وسیع کنار درّه جزو زمینهای میروتاش محسوب میشد و خلوتگاهه دنجی بود، قبیله را دور زدو خودش را به آن نواحی رساند. وزش نسیم چمن‌های یکدست دشت را همچون امواج بسمت لب درّه هُل میداد و بعد در هوا رها میشد. آسمان نیلگون بود و ابرهای پنبه مانند سپیدی در بسترش کوچ می کردند، محیط سرشار از آرامش محض بود اما افسوس که قلب کرالن آرام نمی گرفت. از لب پرتگاه نگاهی به رودخانه‌ی خروشان آن پایین انداخت و شبی که با تائوس از آنجا پریده بود به یاد آورد، شبی که خودش را پرت کرد تا همراه او بمیرد! با خودش گفت کاش آنجا رودخانه‌ای نبود و آن دو واقعا همانموقع باهم می مُردند، آنوقت دیگر هیچیک از این اتفاقات ناگوار رخ نمیدید و تا ابد هیچکس وارد خلوت دو نفره‌یشان نمیشد
نگاهش به جریان آب رودخانه بود که گرمایی پشتش نشست، بازوان تائوس دورش حلقه شدو کنار گوش او نجوا کرد– ..پس اینجایی..
به محض اینکه لحن بم و جذاب او را شنید و آغوشش را حس کرد اشک به چشمانش دوید، نگاهی به رگ‌های پیچ و تاب خورده‌ی ساعد و بازوان او که دور سینه‌اش حلقه شده بود انداخت و دلش لرزید. حس میکرد که تائوس را تمام و کمال به آلارین باخته
تائوس– نمیخواستم اینقدر بمونم.. ولی خب اینجور وقتا از شلوغی دراومدن سخته..
بغضش را قورت دادو درحالی که نگاهش به آنسوی دره بود گفت:
کرالن–..بهت تبریک میگم.. امیدوارم یه بچه‌ی سالم و سرحال باشه
تائوس موهای او را بوسید و حلقه‌ی بازوانش را کمی دور او تنگ کرد:
تائوس– ممنون عزیزم..
کرالن را از لب پرتگاه عقب آوردو آرام بسوی خود چرخاند، گونه‌اش را با گوشه‌ی انگشت نوازش دادو گفت:
تائوس– امروز حسابی خسته شدی نه؟ بیشتر کارو تو انجام دادی
دست کرالن را گرفت و برای اینکه ببوسد کمی بسوی خود بالا آورد اما او نگذاشت اینکار را بکند، سری به نشانه ی منفی تکان دادو همانطور که دستش را ارام از دست او بیرون می کشید گفت:
کرالن– اصلا خسته نشدم.. دوس دارم کمک کنم
تائوس مدتی در سکوت به او نگریست و سپس گفت– چرا اینجوری میکنی آلن؟
برای اینکه مستقیم به تائوس نگاه نکندو چشمانش او را لو ندهد به عضلات سینه‌ی او که از زیر پیراهن روشنش سایه می انداخت چشم دوخت و گفت:
کرالن– چجوری؟
تائوس– دیگه مثل قبل نیستی.. همش ازم گوشه میگیری.. انگار نمیخوای بهت نزدیک بشم..
کرالن در سکوت باقی ماند، پاسخی نداشت! تائوس زیر چانه‌ی او را لمس کردو درحالی که صورت او را بسوی خود بالا می آورد گفت:
تائوس– اینقدر ازم متنفر شدی؟.. تو بهم گفته بودی هرکاری کنم و هرجوری باشم عاشقم میمونی
با هزار آه و حسرت به گوشه‌ی بالاکشیده شده ی چشم و ابروی سیاه او نگریست و دلش لرزید، دستش را آرام بر سینه‌ی ستبر او گذاشت و همانطور که تپش‌های قلبش را حس میکرد با صدایی گرفته گفت:
کرالن– هنوزم میگم.. ولی حالا فکر میکنم آلارین برای تو مناسب تره
تائوس که نگاهش را مستقیم به چشمان کرالن دوخته بود گفت– آخه چرا؟ چی عوض شده آلن؟
باز نگاهش را از تائوس دزدید، پلکهایش داغ شده بود و قلبش التهاب داشت
تائوس– چرا باهام حرف نمیزنی؟ من چیکار کردم که دیگه بهم اعتماد نداری؟
بغضش را قورت دادو با صدایی ضعیف گفت:
کرالن– نمیخوام درباره‌ش حرف بزنم.. بعداً خودت میفهمی.. تا اونموقع، بذار همه چیز همینجور آروم باقی بمونه
داشت دستش را از سینه‌ی او پایین می لغزاند تا کمی فاصله بگیرد و به نوعی از این بحث فرار کند ولی تائوس مانع شد، دست او را به قلب خود فشردو با لحنی اطمینان بخش گفت:
تائوس– فقط در یه صورت چیزی بین ما آروم نمیمونه، اونم اینه که پای یه مرد دیگه درمیون باشه
این حرفش کمی کرالن را غافلگیر کردو باعث شد به تائوس بنگرد. داشت لبخند میزد، پیدا بود که میخواهد فضا را برای اینکه کرالن راحت حرف بزند صمیمی کند
تائوس– اگه اینجوری باشه سرتو گوش تا گوش میبُرم
بااینکه غصه دار و بی‌رمق بود لبخند کمرنگی به روی تائوس زدو زیر لب گفت:
کرالن– جداً؟ ولی در عوض تو میتونی دو تا زن داشته باشی آره؟
تائوس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو درحالی که هنوز لبخند میزد گفت– آره من میتونم.. بیشترم میتونم داشته باشم.. ولی تو نه
دست راست کرالن را که روی قلبش نگه داشته بود کمی فشردو ادامه داد– تو فقط مال خودمی..
جوری به کرالن نگاه میکرد انگار غنیمت بسیار ارزشمندی‌ست، وای به روزی که حقیقت را می فهمیدو از او مأیوس میشد!
تائوس– ولی میدونم که اینچیزا نیست، آلنِ من هیچ وقت قلبش هرز نمیره..
بازهم اطمینانی و احترامی که در کلامش داشت باعث شد قلب کرالن فشرده شود، سرش را به زیر انداخت و اشک زیر پلکهایش دوید
تائوس با ملایمت بر موهای او دست کشید و گفت– عزیزم بهم بگو چی اذیتت میکنه… خواهش میکنم
لحنش آنقدر مهربان و مطمئن بود که کرالن را ذوب کرد، بدون اینکه سرش را بلند کند درحالی که صدایش از بغض می لرزید گفت:
کرالن– اون روز وقتی رفتم دیدن پدر.. دیدن پادشاه.. اون یچیزایی بهم گفت..
مکث کردو تائوس قبل از اینکه او از حرف زدن پشیمان نشود پرسید– درباره‌ی چی؟
کرالن– درباره‌ی اینکه..
چه باید میگفت؟ چطور کلمات را سرهم میکرد تا مفهوم به آن زشتی را بیان کند؟ از تائوس شرم میکردو اصلا روی زبانش نمی چرخید
تائوس– آلن..
گرمی اشکی را که از گونه‌اش روان شد حس کردو درحالی که نگاهش را از تائوس می دزدید با صدایی خفه گفت:
کرالن– متاسفم تائوس..من هیچ وقت نمیخواستم بهت دروغ بگم..
تائوس کمی بسویش خم شد، بوسه‌ای بر موهایش زدو گفت– میدونم، من بهت اعتماد دارم عزیزم.. فقط بگو چی شده
خودش را کمی به جلو سوق داد، پیراهن او را مشت کردو پیشانی‌اش را بر سینه‌ی او مماس کرد، گریه‌اش گرفت و دل به دریا زد:
کرالن– ..گفت من بچه‌ش نیستم.. مادرم بهش خیانت کرده بود.. با..با جیمز راسل.. تموم این سالا.. منو نگه داشته بود تا به تو نزدیک شم و اینجوری بتونه سوء استفاده کنه..
خودش را بیشتر به تائوس فشرد، از واکنش او ترسیده بود و از طرفی هم به او پناه میبرد. شرم کرده بود، با خودش میگفت کاش میشد پیش از این که با نگاه تائوس مواجه شود در ذرات هوا محو گردد
چند لحظه‌ای گذشت، تائوس نفسش را آرام و عمیق بیرون دادو سپس بالحنی نجوا گونه گفت– من اینو میدونستم..
انگار وزنه‌ای سنگین از کنج قلبش جدا شدو سقوط کرد، مشتش از سینه‌ی تائوس شل شدو من من کنان گفت–..چی؟.؟..
تائوس– نه فقط من، پدرمم میدونست شما باهم نسبت خونی ندارین
سرش را بلند کردو به صورت او نگریست، مثل همیشه آرام بود، هیچ تعجب و انزجاری در نگاهش دیده نمیشد. لب زدو با لحنی یخ زده پرسید:
کرالن–..چی.. چی داری میگی؟؟..
تائوس مکث کوتاهی کردو لحظه‌ای به گستره‌ی آسمان نگریست، نوار مزاحم موهایش را از پیش چشمانش کنار زدو سپس گفت:
تائوس– ریوِن.. بوی خون تورو تشخیص داد.. از همون اولین باری که بچه بودی و با من اومدی اینجا. چند سال بعدم پدر به من گفت
باور نمیکرد! هیچ چیز جور درنمی آمد! اگر او حقیقت را میدانست چرا عهدنامه را امضا کردو با کسی چون کرالن پیمان ازدواج بست؟ اگر آن عقاب از بوی خونش این را تشخیص داده بود پس حتماً گرگ لوریانس هم میدانست! حالا معنی حرف‌های لوریانس را می فهمید، معنی تمام شک و تردید های او را
« لوریانس– ..موضوع اصلی اینه که رمبیگ زمان حمله‌ی پادشاه ویلهلم دو ساله بود. اون از بوی تو و پدرت خیلی چیزارو تشخیص داد..»
کرالن–..چرا.. چرا چیزی بهم نگفتی؟
تائوس اشاره‌ای به سرو وضع آشفته‌ی او که انگار میخواست غش کند کردو گفت– طاقت شنیدنشو نداشتی.. چطور بهت میگفتم؟.. بعلاوه من اول نمیدونستم اون مردیکه باهات چیکار میکنه
تمام این سالها که کرالن خود را شاهزاده میدانست، برای تائوس امرو نهی میکردو بر او خشم میگرفت، تمام این مدت میدانست که او اصلا از خون پادشاه نیست!
تائوس– میدیدم که جیمز راسل زیاد میاد سراغت ولی همش فکر میکردم چون از نسبت خونیتون باخبره بهت علاقه داره و مراقبته.. توهم که هیچی بهم نمیگفتی، فکرشو نمیکردم اون عوضی..
جمله‌اش را نیمه تمام گذاشت و سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان داد
کرالن– ولی.. ولی تو حتی عهدنامه رو امضا کردی به شرطی که من بعد از تاجگذاری باطلش کنم!
هنوز با ناباوری به تائوس می نگریست و نمیتوانست قضیه را تجزیه و تحلیل کند، بااین حال او بدون اینکه ذره‌ای واکنش منفی نشان دهد آهی کشید و گفت:
تائوس– چیکار میشه کرد؟ از اولشم میدونستم آخر این ماجرا جنگه.. ولی تو اومدی و جوری اصرار کردی.. یا باید حقیقتو بهت میگفتم، میگفتم جانشینی مال تو نیست، یااینکه بی هیچ توضیحی درخواستت رو رد میکردم
داشت آن روز را در خاطرش مرور میکرد. روزی که عهدنامه را به قبیله آورد تا به اعتبار نام خودش از تائوس امضا بگیرد و به او قول داد که اگر اینکار را بکند پس از تاجگذاری زمینهایش را به او پس خواهد داد. قولی که حالا میدید هیچ بنیان و اعتباری نداشته!
تائوس– در هر دو صورت، پادشاه به این نتیجه میرسید که با تو هیچکدوم از نقشه‌هاش عملی نمیشه و یه بلایی سرت می آورد. کارای پادشاهو نمیشه پیش بینی کرد
به چشمان پر اعتماد تائوس خیره ماندو جریانی گرم از سوی قلبش روان شد، یخ‌های درونش رفته رفته ذوب میشد..
کرالن– تو بخاطر من.. قراردادی رو امضا کردی که میدونستی قبیله‌ت رو چندین سال بیشتر مستعمره نگه میداره و آخرشم فقط جنگه؟
تائوس پاسخی ندادو فقط نگاهش را بسمت دیگری کشید، مثل پسرک عاشقی شده بود که مخفیانه برای دلدارش از خودگذشتگی میکرد
کرالن– .. چرا؟
مکث کوتاهی شکل گرفت و سپس تائوس گفت– چون دوسِت دارم.. ولی نمیدونم چرا به عشق و علاقه‌م اعتماد نمیکنی.. تو بخاطر همچین چیزی سه ماهه خون به دل هردومون کردی
درکلامش هیچ سرزنش و ترحمی نداشت، هیچک از آن واکنشهای نامطلوبی که کرالن انتظارش را می کشید
تائوس– آلن من تورو بخاطر خودت میخوام، مقام و منصب و ثروتت به چه دردم میخوره؟
میگفت او را بخاطر خودش میخواهد درحالی که کرالن تاکنون چیزی جز بدخلقی و ناسازگاری به او نداده بود. سر به زیر افکند و با لحنی آمیخته به شرمساری زمزمه کرد:
کرالن– مگه من کی‌یم؟ یه حرومزاده که پدرش بهش..
تائوس حرف او را برید و گفت– بهش نگو پدر.. کاش میتونستم اونو از قبر دربیارم و هزار بار دیگه بکشم..
دو سمت شانه‌ی کرالن را لمس کرد تا او را وادار کند سرش را بالا بگیرد، به چشمان او نگریست و ادامه داد:
تائوس– من یه پدرم.. هنوز به بچمون فکر میکنم.. هنوز دوسش دارم.. تابین پدر بود، نیکولاس پدره، هکتور پدره، آرگوتم دیگه پدر شده..
سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو در همین حین گفت:
تائوس– نباید به اون عوضی بگی پدر، این کلمه برای خودش شأن و احترام داره
وقتی به او نگاه میکرد، به شانه‌های عریضش که تکیه گاه بود، بازوان قدرتمند و لحن بم مردانه‌اش، به روح بزرگ و مقتدرش، او جداً شایسته‌ی نام پدر بود، نه کسی مثل جیمز راسل
تائوس– و تو.. هیچکس نباید دیگرانو برای چیزی که انتخاب خودشون نبوده مقصر بدونه. حرومزاده بودن.. زمانی معنی داره که تو هم مثل کسایی که به دنیا اوردنت زندگی کنی
بوسه‌ی آرام و گرمی بین دو ابروی او زدو با لحنی اطمینان بخش گفت:
تائوس– ولی تو اینجوری نیستی.. تو درستی‌، پاکی

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

فاصله‌اش حتی به ده قدم هم نمی رسید ولی او را ندیده بود، دستانش را در جیب شلوار فرو برده و از بازوی راست به تنه‌ی یک درخت سیب تکیه زده بود، نیم ساعتی میشد که همانطور در سکوت آنجا ایستاده و به آلارین می نگریست
آمده بود کمی در باغ وسیع درختان میوه قدم بزند که اتفاقی او را دید، جای خلوتی در میانه‌های باغ، روی چمن‌ها زانو زده بودو غنچه‌های کوچک بنفش‌ رنگی را که بومی‌ها برای دم کردن چای معطر از آن استفاده میکردند میچید. احتمالا فکرش بسیار مشغول بود چراکه اصلا متوجه حضور کرالن نشد، در این دقایق حتی یکبار هم سرش را بلند نکرده بود تا به اطراف نگاه کند، فقط غنچه ها را از میان بوته‌های پهن پیدا میکردو پس از چیدن در کیسه‌ی پارچه‌ای کوچکی که همراهش داشت می ریخت
گیس بلند سیاهش مثل یک مار کلفت روی چمن‌ها افتاده بود و پیراهن تابستانی‌اش گرچه تا زیر زانو می رسید ولی آنقدر نازک بود که در نور افتاب سایه می انداخت و کمر باریک و گردی سینه‌های ظریفش را نشان میداد. کرالن میتوانست جزء جزء بدن او را ببیند، شکمش هنوز بالا نیامده بود، بدنش و رانهایش بسیار موزون بنظر می رسید. نمیدانست بخاطر آنهمه زیبایی او را همانجا سر به نیست کند یا تأسف بخورد که چرا چنین لباس نازکی پوشیده که هر مرد ناشایستی بتواند او را ببیند!
هیچ دلش نمیخواست چنین افکاری به ذهنش بیاید ولی مدام او را در آغوش تائوس تصور میکرد، چنین بدن زیبا و دلپذیری را! در این سه ماه بعد از ازدواج مجدد، تائوس و کرالن باهم رابطه نداشتند، او سرد بود و تائوس نیز اصراری نشان نمیداد. حالا که داشت به الارین نگاه میکرد با خود میگفت چندان هم نباید تعجب کرد که چرا دیگر بر رابطه با کرالن تاکیدی ندارد، به هرحال برای یک مرد، زنی چون آلارین مطلوب‌تر بود.
سعی میکرد منطقی باشد ولی هربار که آن دو را درحال عشقبازی تصور میکرد دلش میخواست همانجا آلارین را به دام بیندازد و همه‌ی آن موهای زیبا را نخ نخ از کاسه‌ی سرش بچیند! اتفاقا با خود فکر میکرد بلافاصله بعد از اینکار سراغ تائوس برود و یک بلایی هم سر او بیاورد، اتفاقا این عدالت بود و هیچ اشکالی هم نداشت!!
دقایق بیشتری را همانطور در سکوت به او نگریست و سپس درحالی که نگاه سنگینش را به آلارین دوخته بود صدایش را صاف کرد تا به نوعی او را متوجه خود کند. همانطور که انتظار داشت آلارین از حضور او جا خورد و ابتدا وقتی سرش را بلند کردو دید کسی آنجا ایستاده و به او زل زده ترسید
چشمان درشت سیاهش ابتدا مضطربانه‌ به او گره خوردو سپس درحالی که سعی داشت خودش را جمع و جور کند من و من کنان گفت– ..سلام!.. اینجا بودید؟..من.. متوجه نشدم..
کرالن با لحنی بی تفاوت و عبوث گفت– داشتم رد میشدم، علاقه‌ای نداشتم که بایستم و باهات احوال پرسی کنم ولی اون چیزایی که چیدی برات ضرر داره
اشاره‌ای به کیسه‌ی کوچکی که در دست آلارین بود کرد و ادامه داد– البته بهتره بگم برای بچه ضرر داره
آلارین نگاهش را با حالتی معذب و دستپاچه از کرالن گرفت و بیهوده بین چمنها و گلها چرخاند، کیسه را کمی در مشتش فشردو همانطور که از روی زمین برمیخاست گفت– ..من دیگه برمیگردم.. فعلا..
جداً داشت می چرخید که برود! رفتارش کاملا غیرعادی بودو شک و تردید کرالن را برانگیخت. تکیه‌اش را از تنه‌ی درخت برداشت و پس از اینکه یک قدم پیش آمد گفت:
کرالن– هی! صبر کن ببینم
آلارین با اکراه ایستاد، حالت افرادی را داشت که موقع ارتکاب جرم گیر افتاده اند!
کرالن– شارومین پزشک قبیله‌تون قبلا بهم گفته بود این گیاه باعث سقط جنین میشه
آلارین هنوز نگاهش را از او می دزدید و مردمک چشمانش مضطرانه بر چمنها می غلطید
کرالن– به قیافت نمیخوره ندونسته اینارو چیده باشی
این را گفت و اخم‌هایش کم کم درهم رفت، درحالی که سرش را کمی به چپ مایل میکرد دستش را به کمرش زد. او جداً این گیاهان را از روی عمد چیده بود تا بلایی سر جنین بیاورد؟!
کرالن– هیچ معلومه چی تو سرته؟!
هنوز آن کیسه را در مشت داشت و رهایش نمیکرد، رنگ و رویش پریده بود!
کرالن– این بچه فقط مال تو نیست که برای مرگ و زندگیش تصمیم میگیری.. اون به تائوس و همه‌ی مردم این قبیله تعلق داره
بازهم پاسخی نداد بااینحال لحن تند کرالن که به وضوح نشان میداد فهمیده او قصد چه کاری را دارد، باعث شد بغض کندو چانه‌اش بلرزد
کرالن– با خودت چه فکری کردی؟؟ منو تائوس تورو برای چی وارد زندگیمون کردیم؟
چشمان درشتش پر از اشک شدو لحظه‌ای بعد به گریه افتاد، بسیار تنها و دلشکسته بنظر می رسید و وقتی شروع کرد به حرف زدن صدایش از بغض و گریه شکسته میشد:
آلارین– من ..من نمیخواستم به این زودی بچه بیارم.. اون فقط دو سه بار با من خوابید.. ولی اونقدر بدبخت و بدشانسم که حامله شدم..
چه میگفت؟ چرا حامله شدن از تائوس را بدبختی میدانست؟ او کودکی را حامله بود که کرالن آرزوی داشتنش را داشت!
درحالی که با نگاهی آمیخته به سردرگمی به اشک‌های روان آلارین می نگریست گفت:
کرالن– چرا ؟
آلارین دست چپش را که کیسه در آن نبود بالا آوردو درحالی که سعی داشت گونه‌های خیس خود را پاک کند گفت:
آلارین– ..روز ازدواجمون.. قبل از اینکه مراسم شروع بشه تائوس بهم گفت فقط یه جانشین میخواد و بعد از به دنیا اومدنش دیگه نباید انتظار داشته باشم شوهرم باشه.. بهم گفت اگه این شرایطو می پذیری ازدواج میکنیم، در غیر این صورت مراسمو بهم میزنه..
انگار چیزی در قلبش تکان خورد! میدانست که تائوس بخاطر او اینکار را کرده، بخاطر اینکه ثابت کند چشمش دنبال کس دیگری نبوده و این ازدواج فقط برای مصلحت است!
اخم‌هایش شکست و آنچه باقی ماند تعجب و تأثر بود:
کرالن– اون واقعا اینو بهت گفته؟!
آلارین سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو لبش را گزید تا دیگر گریه نکند ولی فایده نداشت، باز چانه‌اش لرزید و موج جدیدی از بغض سینه‌ی ظریفش را تکان داد. حالا که زیبایی و وقار و بدن کامل و حتی چال زیر گونه‌اش باعث نشده بود تائوس او را به کرالن ترجیح دهد، بیگناه و مظلوم بنظر می رسید!
آلارین– من هنوز.. هیچی از زندگی با اون نفهمیدم، حالا وقتی بچه بدنیا بیاد… اون دیگه به کل منو میذاره کنار..
نگاهش را از آلارین گرفت و نفسش را مأیوسانه بیرون داد، بدون اینکه بخواهد دلش برای دخترک سوخته بود. میدانست که اینطور کنار گذاشته شدن برای زن عاشقی که اینقدر غرورش را زیر پا گذاشته چقدر سخت است
کرالن– آخه تو چرا همچین شرطی رو قبول کردی؟
آلارین چشمان اشک آلود به آن زیبایی را بی ملاحظه با پشت دستش محکم پاک کردو با غصه پاسخ داد:
آلارین– فکر میکردم همه چیز کم کم درست میشه و اونم از من خوشش میاد… میدونستم هیچ وقت جای شمارو براش نمیگیرم…فقط میخواستم یکم دوسم داشته باشه
دستش را مقابل صورتش گرفت تا وقتی به هق هق افتاد چهره‌ی مچاله‌ شده‌اش چندان دیده نشود
آلارین– ولی انگار هیچی عوض نشده..
کم کم گریه‌اش شدیدتر شدو به سکسکه افتاد، سرش را پایین گرفت و با صدایی خفه از بین گریه‌اش گفت:
آلارین– ..من نمیخوام.. ازش جدا بشم.. آخه مگه چیکار کردم؟..
کرالن اشاره‌ای به کیسه‌ی کوچکی که او هنوز در مشتش داشت کردو گفت:
کرالن– جای همچین کاری باید باهاش حرف میزدی
الارین مأیوسانه سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– ..بهش بگم تورو به خدا منو دوست داشته باش؟؟..
انچه در آلارین میدید ناامیدی محض بود، انگار او تمام این مدت خودش را برای تائوس و کرالن سربار میدانست و این درحالی بود که آن دو بارها بخاطر او باهم مشاجره کرده بودند!
اینبار کرالن بود که لحظه‌ای نگاهش را از او گرفت و بین درختان کشاند، هیچ دلش نمیخواست چنین چیزی را برزبان بیاورد ولی درنهایت بالحنی عبوث گفت– اون دوسِت داره
آلارین گلایه مند و غصه دار گفت:
آلارین– ولی خیلی راحت منو میذاره کنار.. چهار سال پیشم همینکارو کرد.. اومد به پدرم گفت من منصرف شدم، متاسفم!.. من داشتم جون میدادم و اون فقط متأسف بود
دلشکستگی آلارین سری دراز داشت، پیدا بود زخمی سر باز کرده که ریشه‌ای قدیمی دارد. درحالی که با قدم‌هایی آرام به آلارین نزدیک میشد گفت:
کرالن– ازت خوشش می اومد، من بودم که منصرفش کردم. عاشقش بودمو نمیذاشتم با کس دیگه‌ای ازدواج کنه. اون نمیخواست قلبتو بشکنه
در یک قدمی او ایستادو دست راستش را بسوی او بلند کرد:
کرالن– بده به من
آلارین کیسه را بیشتر در مشت خود فشردو سرش را پایین گرفت.
کرالن– بده به من آلارین..
لحنش ارام بود، نمیتوانست در این شرایط تندی کند و حال و روز دختر بیچاره را بیشتر آشفته سازد. نهایتاً خودش شخصاً مچ او را گرفت و کمی بالا آورد، با دست چپ کیسه را از مشت او درآورد و پس از آن هم دستش را رها نکرد. ابتدا فقط مچ او را نگه داشته بود ولی خود آلارین کم کم دستش را بسمت انگشتان او مایل کرد و مثل کسی که نیاز به دلداری داشته باشد دست کرالن را گرفت. مثل اوقاتی که کرالن مضطرب و غمگین بود، دست او نیز سرد و عرق کرده بود و انگشتانش کمی می لرزید
برای لحظاتی به دست ظریف و گندمگون آلارین نگریست و سپس کمی آن را فشرد، به چشمان مغموم و مژگان پرپشتش که بخاطر اشک به هم چسپیده بودند نگریست و با لحنی آرام گفت:
کرالن– دیگه اینکارو نکن. بخاطر تائوس و قبیله نمیگم، بخاطر خودته. من تجربه‌ش کردم.. خیلی سخته که بچتو از دست بدی.. کاش برای هیچکس اتفاق نیفته
درحالی که چشمان خیسش را به صورت کرالن دوخته بود بغضش را قورت دادو به این ترتیب سیبک غلطان زیر گلوی باریکش زیبا و موزون تکان خورد. هرلحظه با دیدن بدن زیبای او بیشترو بیشتر غصه‌دار میشد
کرالن– ازت خوشم نمیاد ولی.. تو دختر خوبی هستی، دیگه دنبال اینچیزا نباش. اگه میخوای باهاش بمونی راهش این نیست
این را گفت و دستی را که کیسه‌ی گل در آن بود در جیب شلوارش فرو برد.
آلارین– شاهزاده کرالن من..
کرالن– بهم نگو شاهزاده.. من شاهزاده نیستم

چیزی نپرسید، چند لحظه‌ای با چشمان مغموم و معصومش درسکوت به کرالن نگریست و سپس با تردید گفت:
آلارین– باشه.. بانو کرالن..
او را بانو خطاب میکرد، جداً که درمیان این مردم با چه نگرش های جدیدی مواجه میشد!
بنظر می رسید که میخواست چیزی بگوید ولی بعد منصرف شد، کرالن هم هیچ اصراری بر اینکه بیشتر کنار او باشد نداشت، خواست دست او را رها کندو برود ولی آلارین گره انگشتانش را کمی محکم کردو گفت– برمیگردین؟
حالت صورتش کاملا طوری بود که انگار میخواست بیشتر با او وقت بگذراند. چرا هیچ تنفری در نگاهش نداشت؟ تائوس بخاطر کرالن او را کاملا نادیده گرفته بود و بااینحال آلارین جای اینکه به خون او تشنه باشد از خود صمیمیت نشان میداد
چند لحظه‌ای در سکوت به چشمان صمیمی و بی آلایش آلارین نگریست و سپس تردید را کنار گذاشت:
کرالن– تو چرا اینجوری هستی؟
انتظار شنیدن این سوال را نداشت و باحالتی که انگار فکر کرده بود حرف بدی زده کمی دستپاچه شد:
آلارین– ..آ..چجوری؟..
کرالن یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:
کرالن– منو تو قرار نیست دوست باشیم آلارین. میدونی هَوو یعنی چی؟
انگشتان آلارین مأیوسانه از دست او شل شدو بلاخره رهایش کرد، نگاهش را به زیر انداخت بسوی چمن‌ها کشید، پس از چند ثانیه مکث سرشانه‌ی راستش را باحالتی لوس که هرازگاهی دختران ناخوداگاه از خود در می آوردند کمی بالا انداخت و در همین حین باصدایی آرام گفت– ..من هیچ وقت از شما بدم نمی اومد
برخلاف آلارین که نگاهش را از او می دزدید، کرالن راست به صورت او زل زده بود تا ذره‌ای ناخالصی در او پیدا کند.
کرالن– چرا؟

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته رمان شاهزاده خون پارت۵ اولین بار در رمان خونه. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا