دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان شاهزاده خون پارت۳

رمان شاهزاده خون

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان شاهزاده خون از ابتدای صفحه بر روی قسمت بعد و یا قبل کلیک کنید و یا از اینجا وارد شوید

باز این کلمه را تکرار میکرد، آن هم با چه لحن گرم و مهربانی! دلش غنج زدو خودش را بیشتر به او فشرد.
تائوس– بخوابیم؟
کرالن– هوم
تائوس– شب بخیر عزیزم..

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

بازوی تائوس را بغل گرفت و به این بهانه که سردش است بیشتر به او نزدیک شد
تائوس– بنظرم رسید امروز هوا بهتره.. ولی اگه سردته برگردیم..
فردای روز ازدواجشان بودو کرالن برای چسپیدن به او اشتیاق داشت. آمده بودند کمی در جنگل قدم بزنند، گرچه هوا سرمای زمستانی داشت ولی آفتاب دم ظهر از لابه‌لای شاخه‌های عریان درختان بر سطح جنگل می خزید و هوا را مطبوع و قابل تحمل می ساخت
کرالن بدون اینکه بازوی کلفت او را رها کند درحالی که نگاهش به قدم‌هایشان بود گفت– نه اونقدرا. نمیخوام برگردم
سطح جنگل هموار بود و چاله‌ی گِلی هم وجود نداشت که نیاز به پاییدن داشته باشد ولی کرالن از به تماشای قدم‌هایش که هماهنگ با تائوس برداشته میشد خوشش می آمد. چند لحظه بعد تائوس بازویش را آرام از بین دستان او بیرون کشید و دور شانه‌اش حلقه کرد، او را بسوی آغوش خود هدایت کردو همانطور که درکنار هم پیش می رفتند گفت– اصلا توجه کردی وقتی با من حرف میزنی صدات نرم میشه؟
با تعجب به نیمرخ تائوس نگریست و پرسید– چی؟
تائوس نیز لحظه‌ای او را از نظر گذراندو سپس توضیح داد– صدات! لحن حرف زدنت.. وقتی طرف صحبتت منم یجور دیگه حرف میزنی. بدون اینکه خودت متوجه باشی با یه حالته.. چطور بگم..
تائوس چشمانش را به نشانه‌ی تمرکز باریک کرده بود تا جمله‌ی مناسبی بیاید، کرالن که اصلا متوجه منظور او نمیشدو حالا بی‌اختیار زیر گلوی خود را لمس میکرد با تردید پرسید– یعنی.. صدام ناجوره؟..
تائوس به حرف او خندید و درحالی که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد گفت– ‌نه!.. معمولا زنا دربرابر مردی که عاشقشن همچین لحنی دارن. ناخوداگاه صداشون نرم میشه و حالت مطیعی به خودشون میگیرن
کرالن یک تای ابرویش را بالا انداخت و با لحنی آمیخته به شوخی گفت– داری میگی من مطیع توام؟
درحالی که از آخرین صفوف درختان می گذشتند و کم کم وارد محیط باز و زیبایی میشدند که حول رودخانه ایجاد شده بود تائوس مستقیم به چشمان او نگریست و گفت– باید باشی! من شوهرتم
با اینکه این جمله مفهوم زورگویانه‌ای داشت ولی کرالن از آن خوشش آمد. وقتی به حاشیه‌های خلوت رودخانه رسیدند تائوس بازویش را از دور او پایین آوردو کمی فاصله گرفت تا به رودخانه نزدیکتر شود و نگاهی به جریان خروشانش بیندازد
تائوس– تو زیاد جلو نیا. کنار آب سردتره
کمی آنطرف‌تر تعدادی تخته سنگ بزرگ قرار داشت، کرالن چند قدمی بسویشان برداشت و درحالی که خودش را از یکی بالا می کشید پرسید– اونجا دنبال چی میگردی؟
تائوس که هنوز سرگرم تماشای جریان آب بود گفت– آب گل‌آلوده.. این یعنی مناطق بالاتر بارندگی شدید بوده و احتمالا به اینجا هم میرسه
درحالی که پاهایش را از لبه‌ی تخته سنگ آویزان میکرد و از آنجا به تائوس می نگریست پرسید– این به شما خسارت میزنه؟
تائوس پس از اتمام کارش بسوی او چرخید و درحالی که با تمأنینه پیش می آمد گفت– نه. ولی یکم عجیبه چون معمولا این موقع برف می اومد..
نسیم موهای رهایش را مقابل چشمانش ریخت و زمانی که داشت همه‌ی آنها را جمع میکرد تا پشت سرش ببندد کرالن گفت– بیا اینجا.. بسپرش به من
تائوس نگاهی به او انداخت سپس پیش آمد. حالا که روی آن تخته سنگ بلند نشسته بود دیگر هم قد تائوس میشد و تسلط بیشتری داشت. با اشاره‌ی او پشت به کرالن ایستاد تا او بتواند موهایش را برایش ببافد. همیشه دلش میخاست اینکار را بکند و حالا میتوانست با خیال راحت انجامش دهد
ابتدا دستی بر گیسوان او که آبشار روان براقی به سیاهی شب بود کشید، میتوانست ساعتها بنشیند و بالذت موهای او را نوازش کند!
تائوس– دیروز.. اون قسمت از سوگند ازدواجو کی بهت یاد داده بود؟
درحالی که با دقت و ظرافت موهای او را برای بافتن سه بخش میکرد پاسخ داد– همون خانمی که برام لباس آورد
تائوس– اون زن مهربونیه. از نزدیک شدن به زنا خجالت نکش آلن، این برای تو از معاشرت با مردا خیلی بهتره
درحالی که صبورانه پشت به کرالن ایستاده بود تا او موهای بلندش را ببافد داشت به نوعی به او می فهماند که خوشش نمی آید او زیاد با مردها هم‌کلام شود.
تائوس– به هرحال باید زنای باتجربه رو بشناسی چون گاهی به راهنمایی احتیاج پیدا میکنی. اون زن اسمش شارمینه، اتفاقا بزرگترین دخترش به تازگی ازدواج کرده
درحالی که به حرف‌های تائوس گوش میداد بافتن موها را به انتها رساندو سپس طوری که او متوجه نشود بوسه‌ای بر گیس کلفتش زد.
با اشتیاق به نتیجه‌ی کار خود نگریست و سپس گفت– .. تموم شد
تائوس بدون اینکه از او دور شود بسویش چرخید و گفت– ممنون
کرالن چشمان گیرای او را از نظر گذراندو سپس با دستانش دو سمت صورت او را قاب گرفت، لبخند معناداری زدو گفت– درضمن اینم فهمیدم که نباید زیاد با مردا حرف بزنم
تائوس بخاطر حرفی که او رک و مستقیم زده بود به ارامی خندید و سپس بالحنی موجه گفت– من اصلا نمیخوام محدودت کنم یا بهت سخت بگیرم.. ولی اینجوری برای خودت بهتره، میتونی خودتو پیدا کنی
کرالن یک نوار باریک از موهای او را که جا مانده بود پشت گوشش فرستادو گفت– تو قصر چطور؟
تائوس– سعی میکنم بیشتر اوقات کنارت باشم.. کارارو باهم انجام میدیم. اگرم یه وقتی نتونستم بیام.. تو باید حواست باشه که زنم با کیا معاشرت میکنه
از حرف او خنده‌اش گرفت. درحالی که لبخند پررنگی برلب هردویشان نشسته بود گفت:
کرالن– میخواستم یچیزی بهت بگم..
اینبار دستانش را با لذت بر روی کتی که سرشانه‌های عریض تائوس را پوشش میداد کشیدو بعد همانطور که با کناره‌ی یقه‌ی او ور می رفت ادامه داد– حالا که ما ازدواج کردیم، بعد از پدرم.. تو میتونی پادشاه بشی..
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه آلن، کسی که مردمو رهبری میکنه باید از جنس خودشون باشه
با شیفتگی صورت مردانه و مطمئن تائوس را از نظر گذراندو درحالی که بخاطر این طبع بلندش که عاری از جاه‌طلبی بود به او افتخار می کرد گفت– تو هیچ حرص و طمعی نداری نه؟
تائوس نگاه عمیقی به چشمان کرالن انداخت و درحالی که لبخند کج جذابی برلب داشت گفت– البته که ندارم. تو پادشاه این کشور میشی، منم پادشاهه تو
بازهم لبخند او بر صورت کرالن متجلی شد. پاهایش را آرام دور کمر او فرستاد تا بیشتر بسمت خود هدایتش کند، درحالی که سرانگشتانش گونه‌های برجسته‌ی او را نوازش میکردند با لذت تک تک اجزای صورتش را از نظر گذراند، نفس گرم او را بر چهره‌ی خود حس میکردو به یاد می آورد دلتنگ بوسیدن لبهایش است
درحالی که چشمانش به شکاف مابین دو لب کلفت او دوخته شده بود سرانگشتانش بی‌اختیار پایین غلطیدند و آن را لمس کردند. طعم دهان او را به یاد می آورد، همان گرمای لغزنده و مطبوع..
سرش را کمی به راست مایل کردو آرام بسوی صورت او پیش رفت. درواقع فاصله‌ی چندانی نداشتند و لحظه‌ای بعد لب او را سرمستانه به کام گرفت. لب بالای او را می مکیدو دلش نمی آمد آن را رها کند، چقدر از فشردن آن چیز داغ و نرم خوشش می آمد، خصوصا زمانی که تائوس هم با او همکاری میکردو لبهای یکدیگر را به نرمی درکام می فشردند
ابتدای کار میشد کمی معقولانه رفتار کرد، ابتدا نوعی نوازش خیس بود، ولی کم کم عمیق‌تر میشدو قلب کرالن برای بیشترو بیشتر مکیدن لب تائوس بی‌تابی میکرد. از او لب می گرفت و پس از لحظه‌ای رها کردن دوباره عمیق‌تر می مکید، پاهایش دور کمر او قفل بود، دستانش را هم پشت گردن او فرستاد تا به خود نزدیکترش کند، بازوان قوی و کلفت تائوس نیز پشت کمر او خزید و درحالی که نفس‌هایشان از آن بوسه‌ی داغ بهم گره میخورد بیشترو بیشتر به یکدیگر چسپیدند. تپش قلبش تندتر شده بود و در حرارت مطبوع بدن تائوس ذوب میشد، حلقه‌ی پاهایش را دور او تنگ‌تر کردو وقتی عضوش به عضو کلفت او خورد پلکهایش برهم افتادو لبهایش بخاطر تزریق آن هیجان ناگهانی از لبهای تائوس جدا شد. همانطور محکم خودش را به او می چسپاند، مماس ماندن عضوهایشان عطش او را بیشترو بیشتر میکرد و انگار سینه‌اش دیگر برای قلبش جا نداشت
دفعه‌ی پیش هم همینطور شده بود، به اینجای کار که می رسید گرچه عطشش اوج می گرفت ولی دیگر نمیدانست چکار کند!
بدن‌هایشان هنوز باهم مماس بود، درحالی که پلکهایش نیمه باز مانده نفس نفس میزد سرش را با حالتی پناه‌جویانه در انحنای گریبان تائوس فرو برد تا توجه و محبت دریافت کند. تائوس بوسه‌ای بر موهای او زدو درحالی که پشتش را با ملایمت مالش میداد با صدایی نجوا گونه گفت– همه چیز طبیعیه آلن.. تو خیلی خوب پیش میری..
آب دهانش را قورت دادو درحالی که هنوز صورتش را به گریبان تائوس میفشرد آهسته گفت– راستشو بگو.. چندشت نمیشه اون چیز میخوره بهت؟..
تائوس با حالتی اطمینان بخش او را به آغوش خود فشردو گفت– نه.. من هرچیزی رو که روی بدن تو باشه دوست دارم
دلش لرزید و کم کم آرام گرفت. لحظاتی بعد وقتی نفس‌هایش کمی نظم گرفت و باره دیگر توانست به صورت تائوس بنگرد او بلافاصله بوسه‌ی آرام و سبکی بر گونه‌ی کرالن زدو گفت– نمیفهمم اینجور مواقع.. برای چی یهو اینهمه نگران میشی
داشت به چشمان کرالن می نگریست و آشفتگی را در آن میدید، درحالی که دستانش هنوز روی شانه‌ی تائوس بود نگاهش را از او دزدید و با تردید زمزمه کرد– تائوس..
تائوس آرام و باملایمت، درحالی که نگاهش را لحظه‌ای از تعقیب مردمک چشمان او متوقف نمیکرد گفت–.. بله عزیزم..
کرالن– ..زنا چجوری..
نتوانست جمله‌اش را کامل کردو لب فروبست. تائوس با کناره‌ی انگشتانش گونه‌ی او را نوازش دادو گفت– بگو آلن.. نگران چی هستی؟..
بغضی بی‌منطق زیر گلویش پیچید و پشت پلکهایش داغ شد. درحالی که هنوز سعی میکرد مستقیم به چشمان تائوس نگاه نکند پاسخ داد– نگران اینکه.. تو بیش از حد روی زن بودنم حساب باز کرده باشی..
تائوس پس از مکثی کوتاه درحالی که لحنش مثل قبل صمیمی و مطمئن بود پرسید–.. چرا این حرفو میزنی؟
ابتدا نتوانست چیزی بگوید. توضیح دادنش راحت نبود، حتی این را هم نمیدانست که عکس‌العمل تائوس نسبت به دغدغه‌های او چیست بااینحال درنهایت با تردید خود جنگید و گفت:
کرالن– فکر نکنم تو دقیق بدونی.. زنا تو رابطه چه حسی دارن.. من.. چرا از..
بااینکه فکر میکرد می تواند توضیح دهد ولی باز جمله را نیمه کاره رها کردو از ادامه‌ی حرف بازماند. اگر آنطور که تائوس میگفت او یک زن بود، چرا در چنین مواقعی شهوت را از عضو مردانه‌اش حس می کرد؟ چرا راست می شدو ضربان خفیفی درونش به نوسان درمی آمد؟ برخلاف انتظارش تائوس پس از چند لحظه مکث سوالی را پرسید که نشان میداد منظور کرالن را فهمیده:
تائوس– فقط از اونجا حسش می کنی؟ از اون یکی.. هیچ حسی نداری؟..
حالا که بدون نیاز به بیان جملات شرم آور تائوس منظور او را فهمیده بود درعین اینکه هنوز غمگین و نگران بود نفس راحتی کشید. به چشمان مقتدر و مطمئن تائوس نگریست و درحالی که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد مأیوسانه زمزمه کرد– ..هیچی..
تائوس برای لحظاتی به فکر فرو رفت. دستی بر موهای کرالن کشیدو درحالی که سعی داشت به او قوت قلب بدهد گفت– یه راهی برای فهمیدنش هست
در نگاه تائوس اثری از یأس و تردید نبود. بااینکه چنین چیزهایی از کرالن شنیده بود بنظر می رسید هنوز هم معتقد است زنانگی بر جسم او چیره است.
کرالن–.. چه.. چجوری؟..
تائوس لبخند مهربانی به او زدو گفت– گفتنش ممکنه دستپاچه‌ت کنه
اینبار کرالن بود که مکث میکردو سعی داشت بدون پرسیدن سوال چیزی از نگاه تائوس بفهمد. عاقبت دلش طاقت نیاوردو با تردید پرسید:
کرالن– ..درد داره؟
این را گفت و بلافاصله از بیانش پشیمان شد، حس میکرد حرف بچه‌گانه و ترحم برانگیزی زده بااینحال از یک سوی دیگر تائوس باید میفهمید برای شخصی چون کرالن این نگرانی عادی‌ست چراکه تمام خاطرات جنسی او آمیخته به درد و خونریزی و وحشت بود
به وضوح میدید که نگاه تائوس به حالت خاصی شکست. لبخندش محو گردید و سایه‌ی ترحم بر صورتش نشست. کرالن ترحم نمی خواست ولی دیگر این را فهمیده بود که زندگی‌اش ترحم‌برانگیز است و بی‌اختیار چنین اثری در دیگران می گذارد. آنلحظه هم کمی طول کشید تا تائوس از آن حالت درآید و نگاه خیره‌اش را از او بگیرد. یکبار دیگر کرالن را بسمت آغوش خود سوق دادو پس از این که موها و کناره‌ی گردنش را بوسید گفت:
تائوس– نه.. فقط میخوایم یچیزی رو امتحان کنیم. نه درد داره نه چیز سختیه..اصلا بهش فکر نکن
کرالن سرش را برشانه‌ی او خواباندو پرسید– کِی؟
تائوس بالحنی اطمینان بخش گفت– همین روزا.. هروقت که شرایطش بود. ولی فکرتو درگیرش نکن،.. بسپرش به من.. باشه؟
از حرف‌هایش کاملا پیدا بود که نمیخواهد این موضوع ملکه‌ی ذهن کرالن شود و مدام به آن فکر کند چراکه در این صورت بازهم مضطرب و نگران میشد و از مواجهه با آن وحشت میکرد
علیرغم تلاشی که تائوس در طول روز برای منحرف کردن ذهن کرالن نسبت به حرف‌هایش در جنگل داشت او تمام مدت به همین موضوع فکر می کرد. البته این را در ظاهر رفتارش نشان نمیداد ولی تا لحظه‌ای سکوت برقرار میشد از خود می پرسید او میخواهد چکار کند، چه راهی برای فهمیدنش وجود دارد و چه زمانی قرار است اینکار را انجام دهند؟ تائوس به او گفته بود سخت نیست، درد ندارد و به راحتی انجام می شود. همین توضیحات باعث میشد او فکر کند اینکار لذت بخش است و کنجکاوتر شود. البته هنوز شرم داشت و بعلاوه نگران بود نتیجه‌ی کار آنطوری که تائوس میخواهد نباشد ولی او مزه‌ی بوسه‌ی خیس درون جنگل و غوش داغ تائوس را به یاد داشت و مدام باخود مرورش میکرد، از همین رو همواره عطشی خفته در درونش می لولید و وقت و بی وقت ضربان قلبش را تند میکرد
به همین ترتیب روز به سر رسید و شب آمد. کرالن برای اینکه زمان خواب فرا برسدو به این بهانه به رخت‌خواب بروند لحظه شماری میکرد ولی بلاخره موقعی که زمانش فرا رسید همه چیز به طرزی مأیوس کننده پیش می رفت! تائوس مثل قبل حتی زیر پتویش نیامدو با رعایت فاصله کنارش دراز کشید، شب بخیر گفت و پس از اینکه روی شکم خوابید پلک برهم گذاشت. برای لحظاتی طولانی کرالن امیدوارو منتظر به شانه‌ها و کمر تائوس که میزبان موهای سیاهش بودند می نگریست، منتظر حرکتی یا حرف و سخنی بود ولی حتی دریغ از یک کلام!
نمیخواست به این زودی مأیوس شود، به هرحال تائوس داشت مراعات روحیات او را می کرد از همین رو برای اینکه نشان دهد هنوز بیدار است و حوصله دارد درحالی که زیر چشمی به تائوس می نگریست چند مرتبه سرفه زد. ابتدا هیچ نتیجه‌ای نداشت به همین خاطر باره دیگر انجامش داد و درنهایت تائوس بدون اینکه حتی چشم بگشاید گفت:
تائوس– .. آلن سرما خوردی؟.. مگه گلو درد داری؟
چشمانش را با کلافگی درقاب چرخاندو پوفی کشید. مثلا میخواست توجه او را جلب کندو حالا حرف از سرماخوردگی میزد!
تائوس– بهت گفته بودم وقتی بیرونی لباس گرم‌تری بپوش.. گوش نمیدی که!
این جملات را درحالی میگفت که هنوز چشمانش را بسته بود و حتی نگاهی به کرالن نمی انداخت. او نیز ناامید از اینکه بتواند توجهش را جلب کند بسمت مخالف چرخید و بالحنی عبوث گفت– .. نه.. حالم خوبه.
این دیگر چجور مردی بود؟ از این سردمزاجی و بیخیالی تائوس خوشش نیامد، شاید هم مشکل از خودش بود که بدنش هیچ هوسی در او ایجاد نمیکرد. با این اوضاع او اصلا خوابش نمیگرفت، دقایقی گذشت و باکلافگی پتو را از خود کنار زد. چرخید و اینبار به پشت خوابید، نگاهش به انحنای بالای چادر بود که تائوس گفت–.. معلومه تو چته؟
کرالن چشم غره‌ای بسمت او زدو زیرلب گفت– تو بگیر بخواب.
تائوس که از رفتار او کمی متعجب شده بود بلاخره چشم گشود و سرش را کمی بلند کرد، نگاه عاقل اندر سفیهی به کرالن انداخت که بازهم واکنش منفی او را درپی داشت.
کرالن– چیه؟!
تائوس–.. هرچی فکر میکنم.. میبینم هیچ کاری نکردم!
کاش میفهمید دقیقا مشکل این است که هیچ کاری نمیکند! چشم غره‌ی دیگری به او زدو باز به پهلو چرخید تا نگاهش به او نخورد، مدام کلافه‌تر و دلخورتر میشد! صدای تائوس را از پشت سرش شنید که آهی کشید و گفت– خدا به من صبر بده.. آخه چرا بهم پشت کردی؟؟
کرالن پاسخی به او نداد. تازه توانسته بود حواس او را بسمت خودش جلب کند!
تائوس– اگه میخوای اینجوری بمونی، بعداً دلخور نشو که چرا از پشت بغلت کردم
باز با بداخلاقی گفت:
کرالن– میمیری بغلم نکنی؟
تائوس– آره!
میان آن همه کلافگی و بدخلقی، یک کلمه‌ی سه حرفی ساده دلش را لرزاند و اخم‌هایش را شکست
تائوس– میمیرم بغلت نکنم بچه
چند لحظه‌ای طول کشید تا لبخندی را که بی اختیار برلبش نشسته بود جمع و جور کند و سپس با همان حالت جدی بسوی تائوس برگردد. وقتی باز دوباره با او رو در رو شد تائوس بی توجه به ظاهر عبوثی که کرالن به خودش گرفته بود لبخند مهربانی زدو گفت– گمونم اگه موهاتو بلند کنی.. با این صورت روشنت خیلی بهت میاد
داشت با ارامش از آن فاصله‌ی نزدیک تک تک اعضای صورت کرالن را از نظر می گذراند و لحنش آنقدر نرم بود که او نتوانست ظاهر بدخلق خود را حفظ کند:
کرالن– نمیتونم.. اینجوری صورتم زنونه میشه و تو قصر شک میکنن
تائوس دستش را به آرامی پیش و درحالی که محلی در زیر گردن او مشخص میکرد گفت– نه اونقدرا بلند، مثلا تااینجاها.. بعد یه فرق کج از موهات باز کنی و بقیه‌شو بفرستی پشت گوشِت.. چقدر شیرین میشی نه؟
این را گفت و لبخندش رنگ اشتیاق گرفت. اگر اینقدر دلش میخواست موهای کرالن را بلند ببیند او اینکار را برایش میکرد! درحالی که حالا او هم ناخوداگاه لبخند میزد گفت–.. باشه.. بلندش میکنم
نگاهشان باهم تلاقی کردو چند لحظه بعد تائوس باحالتی که انگار برای گفتن موضوعی تردید دارد گفت– ..چرا وقته خواب اینو درنمیاری؟.. من که قبلا اینجاهارو دیدم
منظورش به پیراهن کرالن بود، نوری در چشمانش سوسو زد! او داشت کم کم شیطنت پنهان خود را بروز میداد. کرالن این را فهمیده بود ولی چون نمیخواست او را از این حالت خارج کند خودش را به نفهمی زدو باحالتی که مثلا معذب است گفت– همش میخوام اینکارو بکنم.. ولی خب.. میگم شاید..
هیچ شاید و ولی و اما و اگری درکار نبود! اصلا این موضوع که با بالاتنه‌ی لخت بخوابد حتی یکبار هم در ذهنش نیامده بود و حالا فقط داشت فضا را برای خود راحت میکرد.
تائوس– درش بیار.. تنت ..خیلی روشنه..
داشت میگفت دلش میخواهد بدن او را تماشا کندو شاید هم بیشتر! به ساعد دستش تکیه زدو سرجایش نشست. دکمه‌هایش را اهسته، طوری که عجول و دستپاچه بنظر نرسد باز کردو پیراهن را به آرامی از روی شانه‌هایش به عقب سُر داد، لباس را درآورد و پس از اینکه آن را گوشه‌ای گذاشت دوباره به تائوس نگریست. اینبار از نگاه او خجالت کشید چراکه به سینه‌اش زل زده بود!
تائوس– بیا اینجا.. کاریت ندارم
بازوی راستش را بالا آورده بود تا نشان دهد جایی دراغوش خود برای کرالن باز کرده.
تائوس– ‌دیگه میدونم که نباید بهش دست بزنم
از اینکه تااین حد حواسش به احساسات اوست دلش غنج زدو لبخند محوی بر صورتش نشست. برای اینکه خجالت زدگی مانعش نشود نگاهش را از چشمان تائوس گرفت و سپس آرام به آغوشش فرو رفت. آنجا آنقدر گرم و مطمئن بود که دیگر به هیچ پتویی احتیاج نداشت، تائوس بازوی کلفتش را پشت کمر او فرستاد و درحالی که به خود نزدیکترش میکرد بوسه‌ی آرامی بر سرشانه‌اش زد. حالا که تن لختش با آغوش تائوس مماس مانده بود بسختی می توانست تپش‌های تند قلبش را از او پنهان کند، دیگر حتی تلاشی هم برای اینکار نمیکرد! لبش را بر کُنجی از گردن تائوس نشاندو درحالی که کم کم داشت از حرارت او ذوب میشد نجوا کرد–.. اونکار .. چجوریه؟..
تائوس که درحال نوازش کمر او بود زیرلب گفت– کدوم کار؟
کرالن باره دیگر با لبش گردن او را لمس کردو پس از اینکه با اکراه از گریبانش جدا شد– امروز تو جنگل درباره‌ش حرف زدی.. گفتی سخت نیست..
تائوس حلقه‌ی بازویش را کمی شل کرد تا او بتواند به پشت بخوابد‌، سپس درحالی که باملایمت موهایش را نوازش میکرد به چشمانش نگریست و پاسخ داد– آره راحته..
کرالن که سرش را بر برآمدگی بازوی او گذاشته و به چشمان سیاهش می نگریست پرسید– ..چقدر راحت؟..
تائوس لبخند مهربانی به روی او زدو سپس محتاطانه سرش را پیش آورد‌، بوسه‌ی نرمی بر چانه‌ی کرالن زدو سپس به انحنای گریبانش خزید، نفس گرمش او را قلقلک آورد و باعث شد پیش از اینکه حرکت تائوس به بوسه بی‌انجامد کرالن خودش را جمع کند. از این حس قلقلک ناخواسته لبخند پررنگی برصورتش نقش بست و درحالی که خودش را جمع کرده بود دستش را پشت شانه‌ی تائوس فرستاد
کرالن– قلقلکم میاری!..
صدای خنده‌ی آرام تائوس را شنیدو بجای اینکه سرش را از گریبان او دربیاورد با وجودی که کرالن خودش را جمع کرده بود سماجت ورزید و عاقبت صورتش را تماماً با گریبان او مماس کرد. چند بوسه‌ی ریز در کناره‌ی گردن او زدو سپس غنچه‌ی کلفت و داغ لبش را کمی بر پوست او فشرد. شکاف لبهایش را باز کردو قسمتی را به نرمی فشرد، دلش غنج زدو از آن حس خوشش آمد. تائوس سرش را کمی پس کشید و درحالی که به چشمان او می نگریست گفت– به همین راحتی.. همینقدر راحته
صورتش درست یک وجب بالاتر از صورت کرالن بود. نور نارنجی شعله‌های آتش بر پوست خوش‌رنگش منعکس میشد و تماشای چشمان سیاهش شیفتگی کرالن را بیشترو بیشتر میکرد
کرالن–..پس.. اونقدرا چیز بدی نیست..
این را درحالی گفت که نمیتوانست نگاهش را ذره‌ای از چشمان تائوس بگیرد. دستش را آرام بالا آورد و بر یک سمت صورت او نشاند، او را نوازش دادو یک دل سیر جزء جزء ترکیب جذاب مردانه‌‌اش را از نظر گذراند، چند لحظه بعد تائوس برای بوسیدنش کمی پایین آمد. بوسه‌ی سبکی برلبش زدو بعد با ملایمت لای لبهایش لغزید. او نیز درحالی که انگشتانش گرم نوازش صورت تائوس بودند در این بوسه همراهی‌اش کرد. امیدوار بود همه چیز همینطور گرم و ارام پیش برود، چراکه امشب دیگر نمیخواست جلوی او را بگیرد…
انگشتانش را لای موهای پرپشت او فرستادو پلکهایش را برهم گذاشت تا با تمرکز کامل لغزش لبهای داغ و نرمش را درکام خود حس کند، نفس‌های عمیقشان درهم می آمیخت و کرالن از اینکه اینبار تائوس بوسه را هدایت میکندو حالت غالب دارد لذت میبرد. بدنش را روی کرالن نینداخته و حتی به او نچسپیده بود، تائوس بسیار صبورانه رابطه را پیش می برد تا کرالن احساس ناامنی نکند. بلاخره لحظاتی بعد، وقتی دیگر در کام گرفتن از لبها عمیق‌تر از این نمیشد پیش رفت از هم جدا شدند، انگشتانش هنوز در موهای تائوس بود و نمیخواست او را رها کند. لبهایش از شهد دهان تائوس خیس بود و درحالی که هیچ هوای نفس‌های صدا دار خود را نداشت به چشمانش زل زده بود. بیشترو بیشتر میخواست، قلبش محکم به سینه می کوبید و تمام تنش تب داشت، تائوس با دقت به عطش و بی‌تابی او نگریست و سپس نجوا کرد– ..برای این چشمای خمار شدت میمیرم..
نفس‌هایش منقطع بود و اصلا انتظار شنیدن این حرف را نداشت! حتی فکرش را هم نمیکرد که چشمانش خمار شده باشد! بخودش آمدو دید حتی در آن حال هم حرف تائوس باعث شده لبخند بزند
کرالن– .. برام میمیری؟..
تائوس که با عشق و شیفتگی به صورت بی‌تاب او می نگریست متقابلا لبخند زدو پاسخ داد– برات میمیرم..
لبخندش پررنگ‌تر شدو اینبار برای اینکه لبهای تائوس را بگیرد خودش سرش را بالا برد. تائوس شیطنت کردو ذره‌ای خود را عقب کشید ولی کرالن سماجت ورزید و برای اینکه او را تسلیم خود کند لب او را کمی بین دندانهایش فشرد، البته حواسش بود که او را درد نیاورد ولی طوری لب او را همانجا نگه داشت که مجبور شود سرش را کاملا پایین بیاورد تا کرالن به راحتی کارش را ادامه دهد. بازی با لبهای او دلپذیر و جنون‌آمیز بود، آنچه را که در دهان یکدیگر مزه مزه میکردند کلفتی و نرمی نابی داشت که هیچ فضای خالی باقی نمیگذاشت بااینحال اینکار به تنهایی هیچ وقت کافی نمیشد از همین رو بلاخره مدتی بعد درحالی که نفس‌هایشان نامرتب شده بود لبها را از هم گسستند، اینبار تائوس بدون اینکه به چشمان او بنگرد یا کلامی بگوید به آرامی پایین‌تر رفت و غنچه‌ی لبهایش را بر شانه‌ی کرالن نشاند، لحظه‌ای همانجا مکث کردو سپس بوسه‌ی دیگری کمی آنطرفتر زد. حواسش بود که حرکاتش عجولانه نباشد و کرالن درحالی که از تماشای بوسه‌های او برسطح پوستش دلش غنج میزد کم کم صبرو قرارش را از دست میداد
به پشت خوابیده بود و به همین خاطر گردی سینه‌هایش از هم باز شده بودند، تائوس با مکثی طولانی به انها نگاه کرد. نوک صورتی تیره‌یشان که که حالا برعکس همیشه تیز شده بودند را از نظر گذراندو سرش را به آنان نزدیک‌تر کرد، نفس پرحرارتش درشکاف بین دوسینه‌ی او چرخید و هوس را در درونش پیچاند! لحظه‌ای بعد بوسه‌ی داغ تائوس مثل عسل درشکاف سینه‌اش ریخت، لبش را همانجا مماس نگه داشت و نفسش را بیرون داد
میدانست که کرالن روی تماس دست حساس است به همین خاطر بالبهایش اینکار را میکرد، باملاحظه لبش را از انجا کندو سپس به گردی سینه‌اش نزدیک شد، بوسه‌ی نرم و ارامی درست روی نوک تیزش زدو سپس آن را بین لبهایش گرفت. نمیتوانست نگاهش را از این منظره بگیرد، شانه‌های عریض تائوس که میزبان موهای سیاهش بودند بخاطر حرکت آرام سرش به پایین مایل گشتند و او داشت نوک سینه‌ی کرالن را بین لبهای نرمش می مکید! کرالن هیچ وقت تابحال چنین حسی را تجربه نکرده بود و حالا داشت از این حس ضعف می رفت! لغزش قلقلک‌وار زبان تائوس بر نوک سینه‌اش آنقدر صمیمی و شیرین بود که بی اختیار لبش را گزید و سپس گفت–.. بازم داری.. قلقلکم میاری..
تائوس گرم مکیدن سینه‌ی او بود و ابتدا واکنشی نشان نداد، از این سینه بسوی گردی دیگری خزید و اینبار کمی حریصانه تر آن را به کام گرفت. نفس‌های کرالن به وضوح می لرزید و هیچ کنترلی رویش نداشت، داشت لذت میبرد، نمیخواست این را خراب کند. نگران نبود، میدانست که تائوس مراقب اوست، آزارش نمیداد و تازه قول داده بود که درد هم ندارد. از اینکه هرچه می گذشت همه چیز لذت‌بخش‌تر میشد و احساس راحتی بیشتری میکرد خوشحال بود
بلاخره وقتی از مکیدن سینه‌هایش دل کَند سرش را کمی بالا آورد و به صورت او نگریست. نفس‌هایش کمی تند شده بود و داشت چهره‌ی کرالن را می کاوید تا مطمئن شود او راضیست و اتفاق دفعه‌ی قبل تکرار نخواهد شد
تائوس– .. رو به راهی؟..
کرالن سرش را کمی تکان دادو زمزمه کرد–..خوبم..
تائوس– خیله خب.. حالا یچیزه کوچیک مونده.. که باید اجازشو بهم بدی..
کمی نگران شد، درحالی که هنوز نفس‌هایش نامرتب بود آب دهانش را قورت دادو پرسید– .. چی؟..
تائوس نگاهش را بر چشمان کرالن نگه داشتو دستش را با احتیاط روی لبه‌ی شلوار او گذاشت. کرالن فهمید که میخواهد بدنش را ببیند، نگرانی‌اش تبدیل به یأس شدو هیجانش فروکش کرد
تائوس– ‌.. میتونم؟
لب زد ولی نتوانست جمله‌ای سرهم کند، اگر بدنش را میدید و خوشش نمی آمد چه؟ اگر چندشش میشد و دیگر او را نمیخواست؟ اگر آغوشش را از او دریغ میکرد و کم کم فاصله می گرفت؟
تائوس به او می نگریست و هنوز منتظر اجازه بود، اگر کرالن مانع او میشد قطعا ادامه نمیداد ولی با خودش می گفت تا کی باید با این ترس سر کند؟ انها ازدواج کرده بودند! هرچقدرهم که این را به تعویق می انداخت باید بلاخره با آن مواجه میشد
تائوس– عزیزم.. بهت قول دادم اذیتت نمیکنم.. اگه نمیخوای ببینمت من اصراری ندارم…
دستش را از شلوار او پس کشید و باحالتی نوازشگرانه صورتش را لمس کرد–.. نمیخوام دلتو بشکنم.. باور کن آلن.. من واقعا دوسِت دارم و این هیچ ربطی به بدنت نداره..
برای لحظاتی طولانی به چشمان کرالن خیره ماند تا به او اطمینان خاطر بدهد، گونه‌اش را بوسید و درحالی لبخند میزد بالحنی صمیمی گفت– ..دوباره باید بگم برات میمیرم؟..
و این باعث شد کرالن هم ناخواسته لبخند بزند، کلامی حرف نزد ولی با نگاهش که کمی رنگ ارامش گرفته بود به تائوس فهماند که این اجازه را به او می دهد. بااینحال او باز هم عجولانه و بی ملاحضه رفتار نکرد، درحالی که درست کنار کرالن دراز کشیده بود لبش را زیر گونه‌ی او نشاندو با ملایمت دست بر شلوارش برد، چون اصلا به آنجا نگاه نمیکردو حواسش بود که به او بی احترامی نکند این جرأت در کرالن ایجاد شد که برای پایین کشیدن شلوارش با او همکاری کند
هنوز نگران بودو اگر تائوس ذره‌ای از این محبت و توجه‌ش را کم میکرد قطعاً گریه‌اش می گرفت ولی هرچه بیشتر می گذشت اطمینانش نسبت به این مرد بیشتر میشد. تائوس با او مثل برگ گل رفتار میکرد!
شلوار را تا روی رانهایش پایین کشید و چند لحظه بعد تائوس بوسه‌ی طولانی را که بر صورت او کاشته بود جدا کرد، اینطور نبود که چشمانش بلافاصله به آن پایین هرز برود، با آرامش زیر گردنش را بوسید، بعد روی‌ سینه‌اش، کناره‌ی پهلویش، اطراف نافش.. و به این ترتیب کرالن به خود آمدو دید شاهد بوسه باران شدن بدنش توسط لبهای داغ تائوس است. بلاخره وقتی به قدر کافی پایین آمد بازهم جای اینکه مستقیم به عضو او زل بزند لبش رو گوشه‌ی ران او نشاندو قسمت کوچکی را به آرامی مکید، لبش هنوز روی ران او مماس بود که لبخندی برصورتش نشست. کرالن از این حالتی که درآن قرار گرفته بود خجالت می کشید، عضوش فقط ذره‌ای تا مماس ماندن با سمت راست صورت تائوس فاصله داشت و او درحالی که لبش را به نرمی در ران کرالن فرو میبرد باشیفتگی لبخند میزد!
کرالن–…بهم میخندی؟..
این را درحالی پرسید که قلبش تا زیر گلویش بالا آمده بود. تائوس میدانست که حالا باید کمی با او حرف بزند و دوباره خاطرجمعش کند از همین رو بلاخره از کناره‌ی ران او جدا شدو درحالی که قدری خود را بالا می کشید تا صورت کرالن را ببیند گفت–.. راستش انتظار نداشتم اینجوری باشه..
کرالن در نگاه او بدنبال نارضایتی میگشت ولی انگار اثری از آن نبود، نمیشد فهمید او اکنون چه حسی دارد از همین رو با تردید پرسید:
کرالن– .. چی؟..
تائوس به ساعد دست راستش تکیه زدو درحالی که با آرامش نگاهش را از سینه‌ها به شکم و سپس به پایین‌تنه‌اش می کشاند با لحنی گرم گفت– فکر میکردم چون با زنای عادی فرق داری باید بعضی جاها موهای تیره ببینم.. یا اینکه اینجاها مثل مردا سفت باشه..
داشت به رانهایش اشاره میکرد و سپس باره دیگر آن لبخند بر صورتش نشست
تائوس– ولی تنت مثل صورتت روشنه، این موهای ریز همه طلایین و لبم تو تنت فرو میره.. میتونم ..اینو از پات دربیارم؟
این را گفت ولی آنقدر برای تماشای بدن برهنه‌ی کرالن اشتیاق داشت که منتظر پاسخش نماند و برای کندن شلوار او خیز برداشت. چیز نگفت و مانع تائوس نشد، به هرحال او قسمت‌های اصلی را دیده بود
چند لحظه بعد وقتی بدنش کاملا لخت شد جای اینکه احساس سرما کند گُر گرفته بود. تشک گرم بود و نگاه تائوس از آن هم گرمتر. تمام گوشه و زوایای بدن او را بااشتیاق تماشا میکرد، دست راستش را بر ران او گذاشت و به آرامی فشرد آنقدر از آن خوشش آمده بود که باره دیگر لبش را به انجا فرو برد و بوسه‌ی داغی زد. اینبار وقتی سرش را کمی بلند کرد مستقیم به عضو او می نگریست، عضوی که بخاطر تحریک شدن ضربان خفیفی داشت و از لای ران‌های سپیدش راست ایستاده بود. درمقابل مردان عادی مال او اصلا بزرگ نبود، درواقع میشد گفت از ۱۳-۱۴ سالگی دیگر رشد نکردو به همان اندازه باقی ماند. رنگش درست مثل نوک سینه‌اش صورتی تیره بود و حالا حالتی داشت که انگار بیش از اوقات عادی خون درونش جمع شده
کرالن– ‌.. بهت گفته بودم اینجوریه..
از نگاه خیره‌ی تائوس طاقت نیاوردو بلاخره این را گفت. مشکل اصلی او هم این بود، که اگر زن است چرا عضو مردانه‌اش تحریک میشود و راست میماند
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو با لحنی که مثل قبل دلگرم کننده بود گفت– این مسئله‌ای نیست.. به هرحال یه عضوی از بدنته و حس داره…ببین آلن.. رشدش نیمه کاره مونده و درعوض اون یکی حالت کاملی بخودش گرفته. برای همینم تو مثل زنا خونریزی میکنی.. متوجه میشی؟
به چشمان کرالن نگریست و توضیحش را ادامه داد– این ناقصه چون تو مرد نیستی.. درعوض قسمتی که مربوط به زنونگیته سالم و کامله. نباید نگرانش باشی… البته..
چشمانش را باریک کردو درحالی که لبخندی صمیمی برلب داشت تا حس بدی به کرالن ندهد گفت:
تائوس– من اونو نمیبینم.. پایین‌تره آره؟
منظورش حفره‌ی واژن بود. کرالن بی توجه به سوال او موضوعی را مطرح کرد که هنوز باعث تردیدش میشد:
کرالن– اگه میگی کامله.. چرا من هیچی ازش حس نمیکنم؟
تائوس آرام سر تکان دادو گفت– قرار بود همینو بهت ثابت کنم.. یکم صبر کن تا خودت بفهمی
کرالن– ..هنوز ..نمیخوای بگی چطور؟
تائوس– چند لحظه چشماتو ببند خودت میفهمی..
چه لزومی به بستن چشم‌ها بود؟ درحالی که تردید در لحن و نگاهش بچشم میخورد گفت:
کرالن– ..ولی تو گفتی سخت نیست.. چرا چشمامو..
تائوس دستش را بر پهلوی او گذاشت و پس از اینکه بوسه‌ای بر شکمش زد بالحنی اطمینان بخش گفت– سخت نیست، فقط چند لحظه چشماتو ببند..
برای رو در رو شدن با کرالن بسویش خیز برداشت، دستی بر موهایش کشید و درحالی که مستقیماً به چشمانش می نگریست گفت– .. به پایین نگاه نکن، لزومی نداره ببینی چون اینجوری ممکنه جلومو بگیری.. فقط حس کن که چیکار میکنم.. آروم باشو لذت ببر.. همینطور آروم اینجا دراز بکش.. خب؟..
کنجکاوی‌اش کم کم با نگرانی امیخته میشد ولی سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد و با تردید چشمانش را بست. تائوس لحظه‌ای به ارامی لب او را مکید و سپس فاصله گرفت. پلکهایش برای باز شدن بی‌قراری می کردند و قلبش تند می تپید ولی مصمم بود همانطور که تائوس گفته صبر کند. نوازش دست او را بر پهلوهایش حس کردو انگشتانش کم کم بسوی رانهایش لغزیدند، درست همانموقع گرمای غلیظ و مطبوعی بر عضوش ریخت و دلش ضعف رفت! ابتدا اصلا نتوانست واکنشی نشان دهد، مو به تنش راست شده بود! باور نمیکرد آنچه حس میکند حقیقت باشد، عضوش در حصاری تنگ و نرم می لغزید و لذتی جنون امیز در درونش منتشر میکرد. ضربان قلبش به هزار رسید و با دستپاچگی پلکهایش را گشود، به ساعد دست راستش تکیه زدو با چشمان در حدقه گرد شده به آن پایین نگریست، او واقعا داشت عضو کرالن را مزه مزه میکردو به دهان می فرستاد!
درحالی که نفس‌هایش بسختی از سینه درمی آمدو نمیتوانست نگاهش را از آن منظره بگیرد گفت– ..تائوس.. چیکار.. چیکار میکنی..بس کن!..
داشت لذت میبرد ولی این وحشتناک و شرم آور بود! صورت زیبا و لبهای مطبوع تائوس بر عضوش می لغزید و او حس میکرد دارد مرد موردعلاقه‌اش را کثیف می کند! انگشتان دست چپش را در موهای سیاه تائوس فرو برد تا او را به عقب هُل دهد ولی فایده‌ای نداشت، رفتار او طوری بود انگار از مزه‌ی کرالن خوشش می آید!
کرالن– .. نکن! ..داری لباتو کثیف میکنی… تائوس.. ببین اینجوری دیگه هیچ وقت نمی بوسمت!..
تائوس اهمیتی به اصرارهای او نداد، عضو او را به آرامی بین لبهایش فشردو کامل تا انتها در دهان فرو برد. از آنهمه حرارت و لذت پشت پلکش پریدو دهانش نیمه باز ماند! دستش هنوز در موهای تائوس بود ولی دیگر او را عقب نمی کشید بلکه حالا فقط میخواست حرکت سر او را روی عضوش بهتر و دقیقتر حس کند. ساعد دست راستش لرزید و انقدر غرق در لذت شد که خودش را روی تشک رها کرد. اگر میخواست هم نمیتوانست مانع او شود، دیگر برای مقابله با این عطش دیر شده بود
حالا کاملا تسلیم و در خلسه، آنجا افتاده بود و به صدای خیس و شهوتناک لغزش زبان تائوس بر عضوش که با ترق ترق هیمه‌ی آتش امیخته میشد گوش میداد. بدنش گُر گرفته بودو روی پیشانی‌اش عرق می نشست، نفسش بریده بریده از دهانش خارج میشد و گاهی انقدر لذت میبرد که بی اختیار کمی موهای تائوس را می کشید
لبهای او را همه جا حس میکرد، کناره‌های رانش، گوشه‌ی عضوش، نوکش و هرجایی که میشد! همیشه فکر میکرد تائوس از بدن او چندشش خواهد شد و حالا اینطور با عشق او را درخود ذوب میکرد. او هیچ وقت تا به حال چنین چیزی را تجربه نکرده بود، انگار بدنش یکپارچه ضربان شده بود و داشت از عشق سَر می رفت. انگار طاقت یک لحظه دوری از تائوس را نداشت و دلش میخواست بیشترو بیشترو او را لمس کند..
کم کم رانهای او را باز کردو کرالن هم مانعش نشد، هرچه لبهایش را از گوشه‌ها پایین‌تر میبرد او را بی‌تاب‌تر میکرد. لبش را می گزید و گاهی نمیتوانست مانع آه کشیدنش شود، کمرش بی‌اختیار از سطح تشک جدا شدو سرش را بالا آورد تا باره دیگر آن منظره‌ی آتشین را ببیند
سر تائوس هنوز گرم خوردن لای رانهای سپیدش بود و گاهی که موهایش از روی شانه‌هایش سُر میخورد کرالن را قلقلک می اورد. بدون اینکه خودش بخواهد داشت با ریشه‌ی موهای تائوس ور می رفت و کمرش دیگر روی تشک بند نمیشد، و لحظاتی بعد درست آنجایی که به اوج می رسیدو سر او را بیشتر به عضو خود میفشرد، آنجایی که حس میکرد طاقت یک لحظه دور شدن تائوس را ندارد، او بی‌رحمانه سرش را عقب کشید!
بین رانهایش از حرارت مثل آتش شده بودو حس میکرد چیزی آن زیر جوری از عطش پر شدن می‌تپد که نوسان‌هایش عضوش را می لرزاند
عصبی شده بود. ناباورانه نفس نفس میزد و حتی دلش می خواست از حرص گریه کند! چرا تائوس او را در چنین نقطه‌ای رها کرد؟ حس میکرد تمام آن لذت ناب درست درجایی که باید به اوج می رسید به یکباره هدر رفته !
درحالی که هنوز دیوانه وار نفس نفس میزدو خشم و بغض در درونش می لولید گفت– چرا.. چرا اینکارو کردی؟..
تائوس درحالی که هنوز بین پاهای کرالن بود برای دیدن صورتش به جلو خیز برداشت و پرسید:
تائوس– حسش کردی اره؟.. بگو اره!
لبهایش برق میزد و نفس‌های او هم تند بود. نگاهش را طوری به کرالن دوخته بود انگار عصبانیت او عادی‌ست و آنچه اکنون برایش اهمیت دارد این است که جواب سوالش را بگیرد.
کرالن– اینجوری نگام نکن! ازت ..ازت متنفرم!
این را گفت و درحالی که اخم‌هایش درهم رفته بود با حرص مشتش را به سینه‌ی ستبر تائوس کوفت! به خیالش با او تندی کرده بود بااینحال تائوس مچ او را با ملایمت گرفت تا مشت زدنش را کنترل کند و سپس درحالی که با همان نگاه منتظرش به او زل زده بود دوباره پرسید:
تائوس– بگو دیگه! بگو که همه چیز درسته.. منو میخواستی نه؟..
اشتیاقی را کنج نگاه تائوس میدید که تازگی داشت. میدانست منظور او چیست، این را فهمیده بود که در لحظات آخر کرالن عطش پر شدن را در خود حس میکرد. درست زیر عضو مردانه‌اش، در همان حفره!
از صورت اخم‌آلود کرالن و سکوتش جواب خود را گرفت و بی توجه به اینکه چقدر از او شاکی است لبخند پررنگی برلبش نشست:
تائوس– دیدی؟.. اونجا ماله منه.. درواقع.. همه جات مال خودمه!.. نگفتم دلم میخواد درسته قورتت بدم؟.. آلن.. باید بذاری بکنمـ*ـت..
چشمانش درحدقه گرد شدو درحالی که انتظار اینطور بی‌پرده حرف زدن را از تائوس نداشت گفت:
کرالن– ..چی؟؟!..
حالا دیگر داشت تقلا میکرد از زیر او دربیاید! تائوس اصلا سنگینی خود را رویش نینداخته بود و درواقع بدنش یک وجب تا مماس شدن با او فاصله داشت بااینحال چون بین پاهایش بود و مچ دستش را هم رها نمیکرد کرالن نمیتوانست از او خلاص شود
تائوس– وقتی تو بغلم لختی.. لپات اینجوری گُر گرفته و صدای آه و ناله‌تو شنیدم.. چجوری دلم طاقت بیاره؟..
هنوز همان لبخند پررنگ را برلب داشت و چشمانش از شوق کام گرفتن از کرالن می درخشید. او مصررانه میخواست خودش را خلاص کند البته نه اینکه ترسیده باشد، درواقع داشت با او لج میکرد! نگذاشته بود کرالن به اوج آن چیز دلپذیر برسد و حالا خودش میخواست لذت ببرد. آنقدر حرصش گرفته بود که امکان نداشت راضی شود!
کرالن– ..ولم کن!..
تائوس او را رها نکردو درعوض سینه‌اش را پایین‌تر آورد تا راه گریزش را کاملا ببندد و سپس گفت– لج نکن آلن تو الان آماده‌ای!..
کرالن به او اخم کردو گفت– دیگه نیستم.. الان فقط ازت متنفرم!..
این را گفت و باز برای خلاص شدن خود را عقب کشید، تائوس بازوان کلفتش را دو سمت او دیوار کردو درحالی که سعی داشت قانعش کند گفت– دوباره آماده‌ت میکنم.. ببین.. یه لحظه به من گوش کن..
او حرارت و ضربان تند قلب کرالن را دراغوشش حس میکرد. میدانست بخاطر آن لذت ناتمام لج کرده و حالا فقط باید نازش را بکشد و دوباره راضی‌اش کند
تائوس– .. اونقدر خوشمزه‌ای که هروقت بخوای اونکارو برات تکرار میکنم.. من و تو دیگه ازدواج کردیم، روزی ده بار میتونم بخورمت.. هرچقدر که بخوای!..
واژه‌ی خوشمزه و خوردن که از بین لبهای پررنگش بیرون آمد و درگوشش نشست کافی بود تا کمی دست و دلش برای لج کردن بلرزد. خَم اخم‌هایش بی‌اختیار شکست و درحالی که نفس‌هایش تند بود به چشمان سیاه شبگون تائوس خیره ماند
تائوس– یه عالم چیزای جدید هست.. که میتونی تجربه کنی..
میدید که کرالن دیگر تقلا نمیکندو تمام حواسش به نگاه عمیق و لحن گرم اوست به همین خاطر بلاخره مچ دست او را رها کردو جملات تحریک کننده‌ی خود را با نوازش صورتش هماهنگ کرد
تائوس– شروعش یه درد جزئیه.. ولی بعدش.. تو منو تا اینجاها حس میکنی..
این را که گفت لبخند مهربانی بر صورتش نقش بست و با نگاهش به زیر سینه‌ی کرالن اشاره کرد!
جمله‌اش طوری بیان نشد که موجب نگرانی شود، درواقع بیشتر اغوا کننده بنظر می رسید تا چیز دیگر! حس بدی از این حرفش به کرالن دست نداد بااینحال فقط به این خاطر که نمیخواست قبول کند درحال تسلیم شدن است گفت:
کرالن–..مگه میخوای منو به سیخ بکشی..؟
تائوس که با شیفتگی حرکت لبها و مردمک چشمان کرالن را دنبال میکرد بالحنی اطمینان بخش گفت:
تائوس– نه عزیزم!… نباید بترسی، ترس همه چیزو خراب میکنه..
سرش را ارام پیش اورد، دسته‌ای از موهای لَخت براقش از حاشیه سُر خورده و نرم نرمک از شانه‌ی عریضش بر بستر ریختند. آنقدر نزدیک بود که حُرم نفس‌‌هایش بر صورت کرالن می وزید و وقتی مطمئن شد نگاه او به هیچ نقطه‌ای جز مردمک چشمان سیاهش نمی لغزد نجوا کرد:
تائوس– ..من فقط میخوام نوازشت کنم.. یجوری که تا کنج دلت قلقلک بیاد..میخوام عمیق نوازشت کنم.. خیلی عمیق.. دلت نمیخواد منو توی خودت حس کنی؟ تو این تن سفیدت.. میخوام از آتیشی که تو تنته بسوزم.. عمیقه عمیق.. میخوام تا هرجا که میشه برم تو تنت..
داشت داغ میشد. اینبار حتی حریص‌تر از دفعه‌ی قبل. هوسی که دقایقی پیش نیمه تمام مانده بود مثل آتش زیر خاکستر از پس جملات شهوتناک تائوس او را برمی‌انگیخت. مردی که او را دربر گرفته بود قدرتمند و زیبا بود، تماشای صورت گیرا و بدن تراشیده‌اش خود به تنهایی قلب را ناآرام می کرد چه رسد به اینکه لب بگشاید و با آن لحن آمیخته به هوس او را تحریک کند
آب دهانش را بسختی قورت دادو زیرلب گفت:
کرالن– الان.. داری منو اغوا میکنی آره؟..
تائوس– اره.. همینکارو میکنم. انگار دارم موفق میشم چون دوباره گُر گرفتی.. بعدش هر روز اینکارو میکنیم، شایدم روزی دو سه بار..
جسور و جذاب، برعکسه کرالن که داشت زیر او ضعف می رفت، تائوس با تسلط و بدون لحظه‌ای تردید به اغواگری‌اش ادامه میداد. انگار که بدنبال ورود به لذت ممنوعه‌ایست، از همان لذت‌های ممنوعه‌ای که نشعگی‌شان هزار برابر بیشتر از کارهای عادی است..
تائوس– میدونی چجوری میشه؟ وقتی تنت جای خالیمو حس کنه.. وقتی ازم پُر بشی..
سرش را از بستر جدا کردو لب‌های تائوس را به کام گرفت، او را با هدایت لبهایش آرام بسمت پایین کشید، سینه‌ی ستبرش بر بدن نرم کرالن خوابید. تائوس بین رانهایش خوابیده بودو آن لحظه عضو کرالن که هنوز داغ و ملتهب بود با شکم او مماس ماند
حریصانه تا عمق لبهای تائوس را مکید، بازوانش را دور بدن درشت و قوی‌اش حلقه کرد تا در حین لب گرفتن او را بیشترو بیشتر بخود بچسپاند. تائوس به گرمی دهان او بین لب‌هایش آب می کرد و درهمین حین دستش را با احتیاط پایین برد، کمرش را کمی بالا آورد تا عضوش را از شلوار بیرون بیاورد. کرالن آن پایین را نمیدید و لزومی هم نداشت که ببیند، او حالا حس خوبی داشت، میخواست این را ادامه دهد و نگذارد با ترس و تشویش خراب شود. از صدای نفس‌های شهوتناک تائوس، قدرت غالبش و عطشی که برای بخود فشردن کرالن داشت کیف میکرد! این تب و تاب او برای کرالن بود، میخواست واقعا مرد او باشد و چه چیز از این بهتر؟
چیز جدیدی را بین رانهایش حس میکرد، داغ و سفت بود و آنطور که بر بدنش کشیده میشد نشان میداد کلفت است. ابتدا کمی برایش غریبه و اضطراب آور بود چراکه آن چیز در برابر بدن ظریف او بسیار متفاوت بنظر می رسید، لبش را از لب تائوس جدا کردو درحالی که نفس نفس میزد به چشمان او نگریست. چشمانش بی‌تاب و نگاهش پرحرارت بود، بشدت تحریک شده بود ولی هنوز هم مراعات میکردو میدانست هرازگاهی باید به کرالن توجه نشان دهدو آرامش کند. درحالی که عضوش را به ارامی بر گوشه‌ی رانها و عضو او مالش میداد بوسه‌ی گرمی بر گونه‌اش زدو گفت– .. داغه نه؟..حتی داغ‌تر از تو..
نفس‌هایشان طوری بود که نمیتوانستند صدایشان را صاف کنند، کرالن لحظه‌ای پلکهایش را بست و درحالی که سعی داشت کمی از بی‌تابی خود را آرام کند گفت– .. آره داغه.. داره منو میسوزونه..
واقعا همینطور بود. حرارت عضو کلفت تائوس با تفاوتی قابل توجه حتی از بدن‌های گُر گرفته‌یشان هم داغ‌تر بود و وقتی به عضو ظریف و حساس کرالن میخورد بخاطر آن داغی و سفتی حالتی بین قلقلک و درد ایجاد میکرد که گاهی در او میل آه کشیدن به وجود می آورد. تائوس قسمت کوچکی از زیر چانه‌ی او را بین لبهایش فشردو گفت–.. وقتی بره تو تنت ..این تویی که منو میسوزونی.. هیچی از اونجا داغ‌تر نیست..
عضوش را به آرامی از گوشه‌ی ران او پایین‌تر لغزاندو در گوشش نجوا کرد–.. از هرچی شراب مست‌کننده‌تره.. تو منو مست میکنی.. انگار دارم با یه فرشته عشقبازی میکنم..
تائوس را بیشترو بیشتر به خود فشردو سرش را در گریبان او فرو برد، لای رانهایش از لغزش‌های عضو او به تپش افتاده بود و وقتی او پایین‌تر آمد دلش میخواست به همان قسمت‌های ممنوعه مالیده شود. درواقع همانطور که او گفته بود، آن جای خالی را حس میکرد. مثل نوعی کشش قوی بود، بااینکه میدانست قرار است دردش بیاید بطرز بیمار گونه‌ای دلش میخواست آن را حس کند
تائوس– فقط به چشمام نگاه کن..نه هیچ جای دیگه..
دستش را با ملایمت بر پیشانی کرالن کشید تا موهای او را که بخاطر عرق کردن کمی خیس شده بود کنار بزند، سعی کرد همانطور که او خواسته رفتار کند و فقط به چشمان او بنگرد. حس میکرد که عضو او به جاهای حساس‌تری رسیده، جایی که بزرگترین نقطه ضعف تمام عمر کرالن بود! زمانی که او خود را یک پسر میدانست، دچار تب و درد شدیدی شد و شروع کرد به خونریزی. هنوز زمانی که برای اولین بار خون از آن حفره بیرون لغزید را به یاد داشت، تمام باورها و امیدها و آرامشش فرو ریخت و هویتش دگرگون شد! همان حفره بود که باعث شد بارها و بارها از خود بپرسد آیا اصلا انسان است یا نه؟ همان حفره بود که مدام توسط جیمز راسل تهدید میشد..
تائوس– .. حسابی لیز شدی.. از این اماده‌تر نمیتونی باشی..
غریبگی نوک عضو سفت و کلفت تائوس را درست روی دهانه‌ی آن حفره حس میکرد، هنوز درحال مالش دادن بود و هرازگاهی فشاری اندک بر باکرگی او وارد میکرد تا کم کم آمده شود
درحالی که موهای او را نوازش میکرد بوسه‌ای بر لبش زدو گفت– .. نترس باشه؟.. زود تمومش میکنم.. الان بهترین وقته چون بدنت به اندازه‌ی کافی آماده‌ست..
کرالن– ..تائوس..
این را گفت و بغض مثل چشمه‌ای زیر گلویش جوشید، ترسیده بود! نه از درد، نه از اینکه برای اولین بار سخت بگذرد، او داشت تمام وحشت‌های گذشته را به یاد می آورد. تمام آن لحظاتی را که در تنهایی و نگرانی با آینه‌ای به آن حفره نگریسته و قلبش تا زیر گلو بالا آمده بود. تجاوزهای بی‌رحمانه‌ی جیمز راسل که مدام هشدار میداد اگر پسر خوبی نباشد این حفره را هم بی‌نصیب نخواهد گذاشت. درواقع این حفره تمام آن چیزی بود که او در این سالها سعی داشت از عالم و آدم پنهان کند!
پشت پلکهایش داغ شدو درحالی که اینبار نه چشمان تائوس بلکه سرشانه‌های عضلانی و پهنش را از نظر می گذراند زیرلب گفت–.. نمیخوام..
چقدر قوی و محکم بود و کرالن در مقابلش چقدر ضعیف! اگر میخواست هرکاری میتوانست بکند، با آن جسه‌ی قدرتمند و نگاه مقتدرش فقط و فقط باعث میشد او ضعف خود را بیشتر حس کند
دستانش که تا لحظاتی پیش برای درآغوش گرفتن تائوس بدورش حلقه شده بود شل شدند و درحالی که کم کم لرزشی را در بدنش حس میکرد برای عقب راندن تائوس شانه‌ی او را هُل داد. عملی که البته بیهوده بود، امکان نداشت بتواند این کوه را ذره‌ای جا به جا کند!
تائوس– .. آلن.. چی شد؟ هی عزیزم منو ببین..
سعی داشت با لحن مهربان و نوازش‌هایش او را آرام کند، از اینکه او چرا ناگهان از آن حالت تحریک شده درآمده بود تعجب کرد!
تائوس– آلن چیزی نیست نترس.. من که نمیخوام اذیتت کنم!..
چانه‌اش لرزید و لبش را گزید تا گریه نکند، اشکی از گوشه‌ی چشمش روان شد و به صورت تائوس که حالا رنگ سردرگمی گرفته بود نگریست. قلبش بقدر شیشه‌ی ترک خورده‌ای نازک شده بود و بااینکه درآغوش تائوس بود احساس بی پناهی میکرد، از همه چیز ناامید شده بود! آنشب همه چیز خوب پیش رفته بود، او واقعا عطش شهوت و عشق تائوس را حس کردو بااینحال تا به اینجای کار رسید باز همه چیز در درونش فرو ریخت. حالا حس میکرد که این حالت یعنی هیچ وقت برای چنین رابطه‌ای آمادگی نخواهد داشت، او هیچ وقت نمی توانست از این وحشت خلاص شود و مثل مردم عادی زندگی کند. اشتباه کرده بود، او حتی نباید ازدواج میکرد!
کرالن– .. بذار برم.. خواهش میکنم!..
تائوس– .. مگه چی شده؟.. فقط چند ثانیه طول میکشه، بعدش ترس از دلت میریزه.. آلن اگه مدام ازش فرار کنی هیچ وقت خلاص نمیشی..
برایش مهم نبود حرف‌های تائوس چقدر منطقی‌ست. او جرأت نمیکرد با این یکی مواجه شود! تمام حس خوبی که آن پایین داشت از بین رفته بود و حالا از ترس سرانگشتانش داشت یخ میزد. تائوس بوسه‌ای بر چانه‌ی او که باره دیگر لرزیده بود زدو سپس درحالی که مستقیم به چشمانش می نگریست گفت– .. بهم بگو از چی وحشت کردی؟ .. از من؟.. از خودت؟.. از چی آلن؟..
کرالن–.. نمیدونم!..فقط بذار برم..
چرا از رویش کنار نمی رفت؟ داشت وحشت او را بیشترو بیشتر میکرد! هنوز میخواست کرالن را آرام کندو اصلا بنظر نمی رسید قصد عقب رفتن داشته باشد
تائوس– باید اینو تمومش کنم.. تا اینجای کار اومدیم، تو اینقدر آماده بودی و بااینحال وحشت کردی.. پس این یعنی اگه هزار روزم بگذره بازم اینجوری میشه..
بالحنی آمیخته به التماس، درحالی که اشک دیگری از چشمش می غلطید گفت:
کرالن– .. آره.. درست میگی خودمم فهمیدم.. فکر نکنم هیچ وقت بتونم اینکارو بکنم.. نباید ازدواج میکردیم..من..
سایه‌ی یأس بر چهره‌ی تائوس نشست و باصدایی خفه گفت–..چی؟..
تائوس باناباوری به او می نگریست بااینحال هنوز رهایش نمیکرد، حالا که کرالن تقلا میکرد حتی محکم‌تر از قبل او را نگه داشته بود!
کرالن– نمیخوام دیگه اینو حس کنم.. تائوس چرا نمیذاری برم؟.. نکنه میخوای مجبورم کنی؟..
تائوس نمیگذاشت ذره‌ای تکان بخورد! عضوش را درهمان جای حساس نگاه داشته بود و بدنش آنقدر بر او چیرگی داشت که دیگر جای هیچ تقلایی باقی نمیماند!
تائوس– دیگه نگو نمیتونم.. بخاطر همچین چیز کوچیکی حق نداری از ازدواج پشیمون بشی.. من دوسِت دارم.. بیشتر از جونم دوسِت دارم..
لحن قاطع او وحشت کرالن را بیش از قبل کرد، تمام تنش کرخت شده بود و حس میکرد یکبار دیگر قرار است مورد تجاوز قرار گیرد!
کرالن– ..منم دوسِت دارم ولی..
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو حرف او را برید:
تائوس– ولی نداریم! همش یه شبه، یه لحظه‌ست! الان تمومش میکنیم..
بداخلاقی نمیکرد ولی اینکه اینطور قاطع حرف میزد در او حس ناامنی ایجاد کرده بود، به نفس نفس افتاده بود و دیگر نمیتوانست مانع گریستنش شود
کرالن– نه! خواهش میکنم.. خواهش میکنم تائوس..نـ..آااه..
و کمر تائوس با فشاری ملاحظه‌گرانه عضوش را به درون کرالن هل داد…
درد و سوزش را با ذره‌ ذره‌ی وجودش حس کرد! او تنگ بود و عضو کلفت و سفت تائوس بسختی جا باز میکرد و پیش می رفت. بدن قوی و سنگینش، نگاه خیره‌اش، فشار قاطع کمرش.. او بی‌توجه به اشک و التماس کرالن انجامش داده بود!
حس میکرد پرده‌ای که سالها مقابل بزرگترین راز زندگی‌یش کشیده بود دریده شده و حالا دیگر هیچ‌چیز ندارد! تنها و بی‌کس، در ضعیف‌ترین حالت زیر تائوس افتاده بود و قلبش ذره ذره منجمد میشد. چیزی که این همه سال از آن فرار میکرد بلاخره اتفاق افتاد
تائوس تا نیمه در او فرو رفت و سپس متوقف شد. بدنش کش آمده بود تا بسختی آن چیز کلفت را درخود جا دهد! نفهمید چند لحظه گذاشت، او مثل جسد کبود و سرد شده بود. تائوس دستی بر موهایش کشیدو همانطور که به آرامی عضوش را بیرون می آورد نجوا کرد– ..تموم شد عزیزم.. تموم شد..
لحن و نگاهش مثل قبل مصمم و پراطمینان بود، انگار نه انگار که کرالن درهم شکسته!
احساس خفگی میکرد، دستانش می لرزید و چشمان خیسش همانطور به بالای چادر خشک شده بود. قلب ضعیف و بی‌تابش انگار در زیر گلو می کوبیدو تمام کمرش در حالت ضعف‌آوری بین انجماد و درد قرار داشت
تائوس به آرامی از بین پاهای او درامد، رانهایش را بااحتیاط بهم نزدیک کرد تا آنطور باز باقی نمانند و پتو را تا روی کمر بر او بالا کشید. حواسش بود بدنش به بدن کرالن نخورد ولی دیگر چه فایده‌ای داشت؟
تائوس– .. اگه درد داری با یکم استراحت خوب میشه..
با ملایمت موهای او را نوازش کردو کمی به صورتش نزدیک شد تا کرالن مجبور شود بجای سقف چادر به چشمان او نگاه کند
تائوس– .. برات آب بیارم؟.. یا یچیز شیرین؟ اگه ضعف کردی این طبیعیه..
چشم‌های سیاه او را که دید باز پلکهایش از هجوم اشک داغ شد. کرالن همیشه با ارامش و اعتماد به این چشمها نگاه میکرد ولی حالا دلش شکسته بود
درحالی که بغض صدایش را می لرزاندو اشکهایش جاری شده بود گفت:
کرالن– ..ازت خواهش کردم.. خواهش کردم اینکارو نکنی..
تائوس دست از نوازش او نکشید، میدانست کرالن را از خود دلگیر کرده و انگار انتظار چنین واکنشی را داشت
تائوس– فعلا استراحت کن، بذار بعداً دربارش حرف بزنیم باشه؟.. الان نمیتونی درست قضاوت کنی..
اشک پرده‌ی تاری مقابل دیدگانش افکنده بودو هرچه بیشتر به تائوس می نگریست مأیوس‌تر و غمگین‌تر میشد:
کرالن–.. قضاوت؟.. تو بهم قول داده بودی هیچ وقت مجبورم نمیکنی.. ولی حالا اهمیت ندادی .. من.. من بهت اعتماد کرده بودم..
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو درحالی که پیدا بود خودش هم غمگین است سعی داشت صبورانه او را دلداری دهد:
تائوس–.. من ازت سواستفاده نکردم آلن.. باورکن بخاطر خودت بود..
گریه‌اش با اخم آمیخته شدو درحالی که مشت‌های بی‌رمق عرق کرده‌اش را برای عقب راندن او به سینه‌ی ستبرش می کوبید با صدایی خفه گفت–.. بخاطر خودم؟؟.. چون زورم بهت نمی رسید به خواهشم توجه نکردی.. هیچ وقت نمیبخشمت..
مشتش در دور کردن تائوس اثری نداشت، درعوض او او مچ کرالن را گرفت و پس از اینکه بوسه‌ای برانگشتانش زد باهمان لحن آرامش گفت– .. اینجوری نگو آلن.. بذار یکم بگذره.. صب که شد بلند شو هربلایی خواستی سرم بیار.. گریه نکن عزیزم..
عزیزم گفتنش دیگر قلب او را نلرزاند، دلشکسته و مأیوس رویش را از او گرفت و درحالی که به ساعدش تکیه میزد تا برخیزد گفت– .. من عزیزت نیستم.. باهام مثل دخترای ۱۵ ساله رفتار نکن!..من احمق نیستم..
پیش از اینکه بتواند بنشیند تائوس بازوی او را گرفت و درحالی که دوباره سرجایش برمیگرداند گفت– ..احمق چیه آلن چرا لجبازی میکنی یه لحظه به من گوش بده..
نمیخواست کنار او بماند، همانطور که اشکهایش روان بود و بغض بسختی اجازه‌ی صحبت کردن میداد گفت– .. ولم کن!.. دوباره میخوای زورتو به رخم بکشی؟.. برات که مهم نیست..
تائوس– .. چرا آروم نمیگیری بهت میگم یکم فرصت بده..
کرالن– سنگ شدی! رو تنم مث سنگ شدی و انگار نه انگار دارم ازت خواهش میکنم.. گفتم نمیخوام دوباره اینو تجربه کنم!..
تائوس– .. من شوهرتم چرا نمیفهمی فقط میخواستم ترست از بین بره..
کرالن– .. چرا فکر میکردم تو درک میکنی وضع من مثل بقیه مردم نیست.. چرا فکر میکردم تو اهمیت میدی.. گذاشتی همه چیز دوباره مث قبل برام تکرار بشه و حس کنم این یه تجاوزه..
تائوس– آلن!
اینبار نام او را با تندی بیان کردو نگاهش آمیخته به کلافگی بود. به چشمان اشک آلود کرالن نگریست و درحالی که سعی داشت نفس‌هایش را از آن حالت خشمناک خارج کند به نجوا گفت:
تائوس–..آلن اینقدر بهم سخت نگیر.. یکمم تو درکم کن!

دست از دلداری دادن و اصرار ورزیدن بر بی گناهی خود کشید و درحالی که شقیقه‌هایش را لمس می کرد با کمی فاصله کنار کرالن به پشت خوابید. نفسش را مأیوسانه بیرون دادو زیرلب گفت– این همه سعی کردم بهت بفهمونم چقدر برام مهمی..حالا حرف از تجاوز میزنی؟..
داشت به خودش حق میداد. احمقانه بود! او اشکهای کرالن را زمانی که در ضعیف‌ترین حالت بود نادیده گرفت، قلب او را زمانی که بی‌پناه و رنجور بود شکست و حالا طوری رفتار میکرد انگار اشتباه از کرالن بوده
حالا که تائوس کمی از او فاصله گرفته بود دوباره سعی کرد برخیزد، وقتی سرجایش نشست سوزشش بیشتر شد ولی آنقدری نبود که غیرقابل تحمل باشد. او زخم‌های بدتر از این را با تجاوزهای جیمزراسل تجربه کرده بود. پیراهنش را از گوشه‌ی تشک برداشت و درحالی که سعی میکرد گریستن را متوقف کند به تن کرد، به بدنش که نگاه میکرد باورش نمیشد آنهمه حس خوبی که دقایقی پیش داشت حالا چطور تبدیل به بغض و کینه شده! تائوس به او نگاه نمیکرد ولی شلوارش را طوری پوشید که بدنش چندان به چشم نیاید، زیر عضوش کمی خونی شده بود، بسیار اندک بود به همین خاطر توجهی به آن نکرد.
پس از پوشیدن لباسش سعی کرد برخیزد، بدنش ضعف کرده بودو وقتی کمرش را راست میکرد صورتش کمی از درد جمع شد
تائوس– ..کجا؟
اهمیتی نداد، با قدم‌هایی کوتاه که به زخمش فشار نیاورد بسمت خروجی چادر رفت و حتی به پشت سرش نگاه نکرد
تائوس– آلن کجا میری نصفه شبه..
صدای قدم‌های تائوس را پشتش شنید و پیش از اینکه بتواند از آنجا خارج شود بازویش را گرفت و متوقفش کرد. او را بسوی خود چرخاند و گفت– بهت گفتم فقط تا صب صبر کن.. الان وقت تلافی کردن نیست!
بازویش را گرفته بود و نگاه او را میکاوید تا پاسخی بگیرد ولی وقتی سکوت کرالن طولانی شدو سعی کرد خودش را از چنگ او رها کند باره دیگر مأیوسانه گفت– نمیخوای باهام حرف بزنی؟.. اگه لازمه تنها باشی تو همینجا بمون من میرم بیرون.. هوا خیلی سرده..
بغض و خشمش درهم آمیخت و درحالی که بازوی خود را بی رحمانه از چنگ او در می اورد گفت– محض رضای خدا تو دیگه نگران من نباش! حالم از تو و خودمو این زندگی لعنتی بهم میخوره.. خیلی خوشبختم و حالا تنها مشکلم سردی هواست؟!
طوری کینه توزانه به چشمان تائوس می نگریست که باعث شد چهره‌ی او رنگ ناامیدی بگیرد. اینبار خودش به آرامی بازوی کرالن را رها کردو با لحنی که برعکسه او کاملا عاری از کینه و خشم بود گفت– .. چرا خوشبخت نباشیم؟.. ما تازه ازدواج کردیم.. همه..
بااینکه مثل قبل مردانه و مطمئن ایستاده بود ولی هرچه بیشتر حس میکرد کرالن چقدر از او بیزار شده چشمانش بیشتر رنگ غم می گرفت:
تائوس– همه‌ی مردم حدقل چند روز اول ازدواجشون خوشحالن.. ولی وضع ما رو ببین..
بغض به گلویش مشت کوفت و درحالی که حالا هر حرفی فقط بیشترو بیشتر او را برمی آشفت گفت– .. مقصر منم؟ مگه بهت نگفته بودم اوضاعم چجوریه؟ وقتی مدام تکرار میکردم مثل بقیه‌ی زنا نیستم و مشکل دارم این خودت نبودی که اصرار کردی ..
تائوس حرف او را برید و با لحنی آمیخته به یأس گفت– منظورم این نبود. من پشیمون نیستم ولی مثل اینکه تو به همین زودی..
اینبار کرالن بود که حرف او قطع کردو صدایش از بغض شکست– آره من پشیمونم!.. بخاطر همه چیز پشیمونم..
این را گفت و درحالی که هنوز با عصبانیت به تائوس می نگریست اشکهایش جاری شد. تائوس نتوانست چیزی بگوید، چند لحظه‌ای در سکوت به او نگریست و سپس نگاهش را به زیر انداخت. نفس عمیقی کشید و درحالی که بااکراه به آنسوی چادر قدم برمیداشت گفت– برو ولی نذار بیشتر از یک ساعت بشه.. و لطفا زیاد از اینجا دور نشو..
چرخید و بلافاصله از چادر خارج شد. انگار برای رفتن منتظر اجازه‌ی او بود!
نمیدانست ساعت چند است ولی هوا بی‌نهایت سرد بود. ستارگان مثل الماس در بستر خالی از ابر آسمان شب می درخشیدند و مهتاب کامل بر زمین نورافکنده بود. نسیم سوزناک زمستانی از لابه لای چادرها بسویش می خزید و باعث شد خودش را کمی بین بازوانش جمع کند. قطعا هوا سردتر از این نمی توانست بشود با این حال او نمیخواست دوباره به چادر برگردد. به قدری تنهایی و دوری احتیاج داشت تا شاید بتواند این احساس افتضاح را از خودش دور کند
بدون اینکه بخواهد مدام آن لحظات را مرور میکرد. اینکه چقدر دلش میخواست تائوس مثل قبل صبور باشد و مراعات کند، اینکه چقدر زیر او احساس بی‌پناهی کرده بود و چطور درحالی که اشک می ریخت از او خواهش کرد این کار را نکند. چرا برای او باید اینطور میشد؟ چرا اینقدر بدبخت بود که به سوزش عضوش در سرما، به تنها بودن و به مأیوس شدن از نزدیکانش عادت داشت؟
درحالی که اشکهایش همچنان برگونه می غلطید سرش را به زیر انداخت و بی هدف مسیری را پیش گرفت. هوا آنقدر سرد بود که اشکهایش به محض جدا شدن از گوشه‌ی چشم سرد میشدند و درد کمرش را هم بیشتر حس میکرد. درد کمرش! او آن عضو کلفت و سفت را با بی‌رحمی به درونش فرو کرده بود
چقدر آن لحظه حس وحشتناکی داشت، به چشمان سیاهی که همیشه حمایتگرش بودند می نگریست و دیگر هیچ رحم و امنیتی در آنها نمیدید
بخودش آمدو دید روی تپه ایستاده، درست کنار قبر تابین. بی اختیار به یاد او افتاد، مرد مهربانی بود و چه بسیار دفعاتی که کرالن با خود گفته بود کاش پدر او هم چنین شخصی میشد. همانجا ایستادو درپناه نور مهتاب به آب خروشان رودخانه که پایین‌تر از سراشیبی تپه جاری بود نگریست. شبِ سرد اما آرامی بود، کاش میتوانست خودش را در سیاهی شب گم و گور کند. نفهمید چقدر گذشت، دیگر بدنش داشت به بودن در سرما عادت می کرد که گرمای مطبوعی روی شانه‌هایش نشست. بدون اینکه بچرخد فهمید این تائوس است که کتش را روی شانه‌ی او گذاشته، به حضور او اهمیتی نداد. نگاهش را از رودخانه گرفت و به چمن‌های یخ زده‌ی دور و بر چکمه‌هایش نگریست
تائوس– ..متاسفم که خلوتتو بهم زدم..
لحنش آرام و صدایش کمی گرفته بود، جملات را با تردید بیان میکرد انگار که فکر میکرد بازهم ممکن است با واکنش نامطلوبی مواجه شود. وقتی دید کرالن اهمیتی به او نمیدهد و نگاهش نمی کند قدمی برداشت و در مقابل او ایستاد، چند لحظه‌ای به صورت او نگریست و سپس زیرلب گفت:
تائوس– .. یچیزی برات آوردم..
کرالن هنوز سرش را بلند نمیکرد و نمیخواست با او رو در رو شود بااینحال متوجه بود که چیزی در دست دارد، آویزی را در دست راست داشت و با دست چپ با ملایمت لمسش میکرد طوری که انگار آن آویز موجود زنده‌ایست و میخواست نوازشش کند
تائوس– این.. گردنبند مادرمه.. تنها چیزی که ازش برام باقی مونده.. وقتی از دستش دادم فقط ۱۰سالم بود..
لحنش حین بیان این جملات بیش از پیش گرفته بود و باعث شد کرالن سر بلند کرده به صورتش بنگرد. نگاهش غمگین بود، آنقدر که اهمیتی به تارهای مزاحمی که نسیم مدام در صورتش می‌ریخت نمیداد. به آویزی که در دست داشت می نگریست، طوری که انگار تمام خاطرات شیرین کودکی‌اش را میبیندو دلتنگی‌هایش را در آن می جوید
تائوس– بهم میگفت پدرت برای اینکه درخواست ازدواجشو قبول کنم کارای زیادی کرد ..ولی من به بهونه گیری ادامه دادم و بهش گفتم اگه میخوای زنت بشم ..باید آسمونو بندازی دور گردنم.. پدرم برای اینکه همچین چیزی پیدا کنه به جنوب سفر کردو یک ماه طول کشید تا این سنگو از دل یه کوهستان در بیاره.. اون موقع مردم.. اهل استفاده از این سنگا نبودن، برای همینم این گردنبند چیز خاصی محسوب میشد.. شاید گرون قیمت نباشه ولی همین گردنبند باعث شد مادرم جور دیگه‌ای به پدرم نگاه کنه و کم کم عاشقش بشه.. و اون تا آخر عمرش کنار پدرم بودو دوسش داشت..
پس از اتمام حرفش چند ثانیه‌ای سکوت کردو سپس درحالی که نگاهش را از آن گردن آویز می گرفت و به چشمان کرالن می نگریست ادامه داد–.. نه مقامم، نه این زمینا، نه پول و طلا.. هیچکدومش کمترین اهمیتی برام نداره، درواقع این گردنبند باارزش‌ترین چیزیه که دارم.. یادگار عشق پدرو مادرم.. کسایی که بعد از رفتنشون من از قبلم تنهاتر شدم
چشمان سیاهش بطرز خاصی برق میزد و کرالن فهمید این بخاطر پرده‌ی اشک است! پس از روزی که خبر مرگ تابین را به او دادند این دومین بار در تمام این سالها بود که میدید تائوس بغض کرده
تائوس– ..راستش شک داشتم که میخوام اینو بهت بدم یا نه.. تااینکه چندساعت پیش.. درست وقتی که به صبر و توجه‌ت نیاز داشتم، بهم گفتی اصلا نباید ازدواج میکردیم.. اون موقع فهمیدم چقدر برام مهمه کنارم باشی.. به عنوان همسرم..
دستی را که گردنبند رویش بود آرام بسوی او دراز کردو ادامه داد– اینو ازم قبول کن، بذار همیشه تو گردنت باشه تا یادت نره که نباید ترکم کنی..
گردن اویز را از او نگرفت. درواقع هنوز داشت به صورت بغض الود او می نگریست چراکه این برایش خیلی تازگی داشت
تائوس–.. آلن قلب منم گاهی میشکنه.. تو چشمام نگاه کن و بگو ما دوتا تو این دنیا جز همدیگه کی رو داریم؟.. واقعا کی رو داریم؟
چیزی نگفت، ولی صدایی در ذهنش هزار مرتبه نجوا کرد هیچکس! تائوس بدون پدرو مادر و کرالن با وجود پدرومادر، ولی واقعا هردو به یک اندازه تنها بودند. تنها بودند درحالی که مسئولیت رهبری قوم بزرگی از بدو تولد بر دوششان نهاده شده بود. آن دو مدتها بود که جز یکدیگر هیچکس را نداشتند
تائوس– .. مثل بقیه‌ی آدما ماهم گاهی از هم دلخور میشیم.. ولی این اشکالی نداره چون همدیگرو میبخشیم.. من برای اینکه گفتی از ازدواج پشیمونی میبخشمت.. تو هم منو ببخش که باعث شدم فکر کنی این تجاوز بوده.. میبخشی؟
حاله‌ای گرم دور قلبش حس میکرد، تائوس دوباره آن را لرزانده بود. اینبار آنقدر دلپذیرو عمیق که حتی عاشق‌تر از قبل بود! نگاهی به سنگ رگه دار آبی نیلگون گردن‌آویز انداخت و سپس زیرلب گفت– .. مطمئنی میخوای بدیش به من؟
تائوس پاسخی نداد و در عوض خودش آویز را به گردن او انداخت. بلند بود، میتوانست مواقعی که در قصر است آن را زیر پیراهنش پنهان کند. سنگ انتهای اویز را با سرانگشتانش لمس کردو به رگه‌های سپیدش که مثل اَبر در زمینه‌ی آسمانی آن نقش بسته بودند نگریست. روزی تابین با این آویز قلب زنی را لرزانده بود، زنی که تائوس را بدنیا آورد و باعث شد کرالن هم قلبش بلرزد.
چقدر این گردن‌آویز برایش عزیز بود، از همان لحظه مصمم شد آن را بی‌نهایت دوست بدارد!
هنوز سرگرم لمس سنگ بود که دست تائوس پیش آمدو با حالتی نوازشگرانه بر انگشتان او نشست، دست او را گرفت و پس از اینکه با ملایمت بسوی خود پیش کشید، سرخم کردو بوسه‌ای گرم بر آن زد
تائوس–.. چقدر با این دستا اشکامو پاک کردی..
این را درحالی گفت که هنوز دست او را در دست داشت و به آرامی نوازشش میکرد
کرالن–.. من؟.. من اشکاتو پاک میکردم؟..
این خاطره‌ای مجهول بود! او اصلا هیچگاه گریستن تائوس را ندیده بود که بخواهد اشکهایش را پاک کند!
لبخند کمرنگی بر صورت غمگین تائوس نقش بست و گفت– ..یادت نمیاد نه؟ اونموقع فقط ۵-۶ سالت بود.. من تو قصر خیلی دلم برای خونه و پدرم تنگ میشد.. برای دوستام.. برای دسته‌ی عقابا.. خیلی از شبا گریه میکردم…
چرا یادش رفته بود مردی در تمام این سالها او را دوست داشته که در اسارت ظالمانه‌ی پدرش بوده؟ از اینکه دقایقی پیش آنطور طلبکارانه با او رفتار کرده بود خجالت کشید!
کرالن– .. پس وقتی ۵-۶ سالم بوده گریه کردنتو دیدم.. فکر میکردم تو اصلا تو چشمات اشک نداری..
این را درحالی گفت که قلبش از خودش گرفته بودو کاملا تصنعی سعی داشت لااقل لبخند کمرنگی بزند.
تائوس – .. همیشه جوری نگام میکنی انگار یه کوه سنگی‌یم.. درصورتیکه حتی از تو هم دل نازکترم..
برای چند لحظه نگاهشان به هم گره خوردو سپس تائوس به آرامی دست او رها کرد. به آویز مادرش که حالا در گردن او بود نگریست و سپس با تردید گفت– .. فکر میکردم اونقدر عاشقمی که هراتفاقی بیفته ترکم نمیکنی ولی…
کرالن نگذاشت او حرفش را ادامه دهد، بالحنی مطمئن گفت– ترکت نمیکنم.. امشبم نمیخواستم ترکت کنم. هرجا باشی.. هرکاری کنی.. هرجوری باشی.. منم همراهتم
تائوس به چشمان او خیره ماند. انگار که در عمق نگاهش بدنبال اطمینان میگشت:
تائوس–.. قول میدی؟..
کرالن سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو نجوا کرد– قول میدم..
باز مکثی طولانی بینشان به جریان درآمد و سپس تائوس پرسید– میتونی بهم ثابت کنی؟
معنی حرف او نمی فهمید. چهره‌اش در سایه‌ای از یأس فرو رفته بود و در نگاهش خبری از آن غرور و قاطعیت همیشگی نبود
تائوس– هرکاری کنم، هرجایی برم، هرجوری باشم.. خودت اینو گفتی.. ولی میتونی ثابت کنی؟
درحالی که با سردرگمی نگاه شکسته‌ی تائوس را می کاوید با تردید پرسید–.. چرا این حرفو میزنی؟
تائوس پس از مکثی کوتاه آهی کشید و با صدایی خفه گفت– قبل از اتفاقات امشب عشقتو باور داشتم.. حالا دلم خالی شده..
تائوسِ دلشکسته در زمینه‌ی نسیم سرد زمستانی و رخوت شبانگاهی درست مثل یک تابلوی رازآلود و پر از یأس در مقابلش بود
با دقت به تکان‌های ظریف مژگان و لغزش مردمک سیاه چشمانش می نگریست، نگاه او فراتر از غم، در نوعی تاریکی غلیظ می غلطید. انگار بخشی از خود را به کرالن نشان میداد که تابحال مخفی نگاه داشته بود
کرالن– ..پس وقتی دلت بشکنه.. اینقدر بی‌کس بنظر می رسی؟..
این را درحالی پرسید که به تائوس خیره بودو کم کم ناامیدی و رنج خود را از یاد میبرد
لبخند دردمندی برلب تائوس نشست و سرش را پایین گرفت، نفس عمیقی کشید و سپس باصدایی گرفته گفت:
تائوس– مردی که همیشه دیدی.. قوی و قابل اتکا بود، تو به همین دل بستی آره؟.. بخاطر شرایط و بخاطر ریاست قبیله من مجبورم همیشه قوی بنظر برسم، جوری که انگار هیچی نمیتونه کمرمو خم کنه.. ولی خیلی از اوقات واقعا اینجوری نیستم.. وقتی ازدواج کردیم با خودم گفتم حالا یکی هست که میتونم تائوسه واقعی رو نشونش بدم و یکم سبک شم.. ولی از قرار معلوم برات سخت نیست ازم دل بکنی..
باور نمیکرد این همه دلشکستگی و یأسی که در تائوس میبیند بخاطر حرف‌های او باشد. انچه پیش روی خود در نگاه این مرد میدید زخمی قدیمی بود. بسیار قدیمی‌تر و عمیق‌تر از رابطه‌ی جدیدشان
کرالن–..اون حرفا هیچکدومش از ته دل نبود. من تورو.. هرجوری که باشی میخوام
تائوس پس از مکثی کوتاه سرش را بلند کردو دوباره به چشمان او نگریست:
تائوس– فکر کردم میخوای برگردی قصر، نگاهت اینو میگفت.. پر از کینه بود..
سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– هرجا که تو باشی.. منم میخوام همونجا باشم.. تموم عمرم همینو میخواستم..
درحالی که نگاهش به کرالن بود نواری از گیسوان رهای خود را پشت گوش فرستادو گفت– ..با من تا یه جایی میای؟
نگاهی به بالا تنه‌ی او که در این سرما برهنه بود انداخت و گفت– ..قبلش یچیزی بپوش
تائوس– راست میگفتی آلن.. اونقدری خوشبخت نیستم که این وسط سرمای هوا مهم باشه.. بیا بریم.. میخوام تائوس واقعی رو نشونت بدم..
چقدر او را مأیوس و دلگیر کرده بود! انگار این مرد تمام مدت خود را پشت نقابی از قدرت و رضایتمندی پنهان کرده بود و حالا دیگر توان نقش بازی کردن نداشت!
درکنار یکدیگر قدم زنان از شیب تپه پایین امدند، کرالن در مسیری که او هدایت می کرد پیش می رفت و کم کم فاصله‌ی بیشتری از قبیله گرفتند
تائوس– پدرم همیشه میگفت زندگی تو مال خودت نیست. زندگی یه رهبر.. هیچ وقت مال خودش نیست. این از بدو تولد برات مقدر شده، هیچ وقت نمیتونی آزاد باشی.. تو اینو درک میکنی نه؟
این را گفت و نیم نگاهی به کرالن انداخت. بنظر نمی رسید منتظر پاسخ باشد چراکه لحظه‌ای بعد ادامه داد:
تائوس– میدونی ..منم یه وقتایی خسته میشم از اینکه فکر کنم برای هرچیزی چاره‌ای وجود داره. صبور بودن خیلی سخته.. تظاهر به اینکه آدم محکمی هستی خیلی سخته
اینبار کرالن بود که به نیمرخ او می نگریست. درخودش غرق بود و به مسیر تاریک پیش رویش را می کاوید. درحالی که کت بزرگ تائوس را به تن داشت دستش را پیش بردو انگشتانش را لای انگشتان او گره کرد. دست هردویشان بشدت سرد بود
کرالن– ولی تو واقعا آدم محکمی هستی
کرالن مسیری را که پیش گرفته بودند نمی شناخت، هموار بودو به همین خاطر در معرض وزش مستقیم بادهای مرموز شبانگاهی بودند. هرچه می رفتند فضا گسترده تر میشد و مسیری که از نور مهتاب روشن بود به یک خلاء غلیظ بی سروته‌ منتهی میشد که سوز منجمد کننده‌ای از دلش بیرون می خزید
دست تائوس را بیشتر فشردو درحالی که با نگاهش آن سیاهی بی سروته را میکاوید پرسید– .. اینجا کجاست؟..
قدم‌های تائوس کم کم آرام شدو سپس ایستادند. از انجا که به مقابل می نگریست از ده قدم جلوتر تاریکی بر زمین پرده افکنده بود، به شکلی که گویی زمین دهان مخوفش را برای بلعیدن باز کرده
تائوس– بالای درّه‌ایم.. دره‌ی آروگِن..
پس این یک درّه بود! دست تائوس را به ارامی رها کردو چند قدم پیش رفت تا واضح‌تر ببیند، عمیق و خوفناک، مثل گودالی جهنمی در تاریکی غرق بود! صدای زوزه‌ی باد از انتهایش منعکس میشد و هرچه کرالن به چپ و راستش می نگریست هیچ ابتدا و انتهایی برایش نمی یافت. برای لحظاتی به تاریکی غلیظ قعر درّه خیره ماند، انگار میخواست مثل یک گرداب بالا بیاید..
خودش را بیشتر در کت تائوس پیچید و محتاطانه به عقب برگشت، او همانجا ایستاده بودو در سکوت به کرالن می نگریست. پس از اینکه درمقابل تائوس ایستادو باحالتی پرسشگرانه به چشمانش نگریست او گفت:
تائوس– آلن.. مردی که تو بهش تکیه کردی و عاشقش شدی، یه وقتایی اونقدر ضعیف میشد.. که به خودکشی فکر میکرد
چیزی از کنج سینه‌اش جدا شدو به اعماق زمین سقوط کرد. نگاهش بی اختیار برشانه‌های عریضی که مخمل سیاه گیسوان رهای تائوس در وزش باد بر آن می لغزید خیره ماند. به قدوقامت بلندو صورت مردانه‌ای که برایش نماد اقتدار و قدرت بود، و حالا چه تنها و ناامید به نظر می رسید!
نگاه خیره‌ی کرالن را از نظر گذراندو با صدایی گرفته پرسید:
تائوس–.. هنوزم میگی آدم محکمی هستم؟
نتوانست جمله‌ای سرهم کندو چیزی بگوید. سکوتی طولانی بینشان پدید آمدو کم کم ترسی از دالان‌های درهم پیچیده‌ی ذهن کرالن بیرون خزید، آنها آنجا لب درّه چکار میکردند؟
کرالن– چرا اینارو حالا میگی؟.. چرا قبلا دربارش حرف نزدی؟ برات اینقدر غریبه بودم؟
تائوس نگاهش را بسوی سیاهی بیکران آنسوی دره چرخاندو سپس درحالی که با تمأنینه بسویش قدم برمیداشت گفت:
تائوس– یه واقعیتی وجود داره.. کسی که بچشم تکیه گاه نگاهت کنه، هیچ وقت نمیتونه شریک تنهاییات باشه.. تو همیشه منو پناهگاه خودت میدیدی و منم چیزی رو که میخواستی نشونت میدادم. یه آدم قوی و محکم که هیچ وقت به زانو درنمیاد.. برای همینم.. تنهاتر و تنهاتر شدم..
کرالن نیز آهسته پشت سر او قدم برداشت تا وزش باد باعث نشود صدای آرام او به گوشش نرسد. تائوس آنقدر پیش رفت که درست لب دره باشد، بدون اینکه اثری از ترس بخاطر قرار گرفتن در چنین مکانی در صورتش دیده شود به تاریکی بیکران مقابلش خیره ماندو گفت:
تائوس– هیچ وقت حالم خوب نبود.. هیچ وقت!.. ولی اینو به هیچکس نتونستم بگم، چون همه میخواستن آخرین بازمانده‌ی میروتاش رو قوی و مغرور ببینن
از اینکه آنطور بی‌پروا لب چنین درّه ی عمیقی ایستاده بود مضطرب شد. فقط کافی بود لحظه‌ای سرش گیج برود یا تعادلش بهم بخورد که سقوط کند!
درحالی که نگاهش بر پاهای او قفل شده بود گفت:
کرالن– برای من مهم نیست تائوس.. چه لزومی داری وقتی باهمیم تظاهر کنی؟.. ببین.. بیا برگردیم من اینجا بدجوری سردمه
مثل اینکه اصلا صدای کرالن را نشنید، پلکهایش را برهم گذاشت و با نفسی عمیق هوای سبک و سرد زمستانی را به مشام فرستاد
تائوس– ..آلن..
قدری پیش‌تر رفت تا نیمرخ تائوس را ببیند، او نیز رویش را بسمت کرالن چرخاندو ادامه داد:
تائوس–.. با یه آدم غمگینِ از دنیا بریده ..تا کجا حاضری بری؟
این را گفت و به ارامی دستش را بسوی کرالن دراز کرد، طوری که انگار یک همراه برای پرواز می خواهد!
تائوس– کسایی مثل منو تو.. فقط بعد از مرگشون میتونن آزاد باشن.. با من میای؟
منجمد شد!
دهانش نیمه باز و چشمانش بر صورت مصمم تائوس خشک شده بود! این دیگر چه کابوسی بود که ناگهان بر زندگی‌یشان پرده افکند؟
تائوس–.. گفتی همیشه همراهمی.. هرجا که برم.. هرکاری که بکنم.. حالا.. میتونی ثابت کنی؟
درحالی که زانوهایش سِر شده بودند و نفسش بسختی از سینه در می آمد لب زد:
کرالن–.. تائوس.. از اونجا بیا عقب.. خواهش میکنم بس کن..
و او بازهم جملات کرالن را نشنیده گرفت و همانطور که با آن چشمان سیاهش به عمق نگاه وحشت زده‌ی کرالن نفوذ میکرد با صدایی خفه گفت:
تائوس– ..زندگی رو امتحان کردیمو تلخ بود.. بیا باهم مرگو امتحان کنیم.. شاید این بهتر باشه.. با من میای؟
هنوز دستش را بسوی کرالن دراز کرده و منتظر بود. باورش نمیشد اینها حقیقت دارد! کرالن قبلا بارها به مرگ فکر کرده بود ولی همه‌اش برای زمانهایی بود که گمان میکرد روزی بدون تائوس با بدبختی بزرگش تنها خواهد ماند. اما حالا، حالا که ازدواج کرده بودند، او میخواست زندگی کند! میخواست روزها و ماه‌ها و سالها را در اغوش این مرد بگذراندو مزه‌ی خوشبختی را بچشد!
کرالن– ..تائوس توروبخدا تمومش کن.. من هرچی گفتم غلط کردم!.. بیا برگردیم.. خواهش میکنم بیا برگردیم..
بغض خشک بی‌رحمی گلویش را می خراشید و داشت از وحشت اینکه تائوس دیوانگی کند خفه میشد!
تائوس–… پس نمیای..
دستش را مأیوسانه پایین اوردو دوباره رو به سوی درّه کرد، نفس عمیقی کشید و درست زمانی که کرالن لب گشوده بود تا باره دیگر از او خواهش کند پیش چشمان درحدقه گرد‌ شده‌اش قدمی به پیش برداشت، مثل برگی که از شاخه‌ی درخت جدا شود به جلو مایل شدو لحظه‌ای بعد در تاریکی محو گردید!
تمام خوشی‌ها و زیبایی‌ها و تمام عشقی که در جهانش وجود داشت ظرف کسری از ثانیه از هستی کنده شده و بدنبال تائوس به قعر دره سقوط کردند!
دنیایی تهی از زندگی دور سرش چرخید و درحالی که نگاهش پشت سر تائوس به اعماق درّه می دوید مثل دیوانگان خود را در آن گرداب مخوف انداخت
زندگی را بدون تائوس میخواست چکار؟ دنیای او در وسعت بین دو عرض شانه‌ی تائوس خلاصه میشد، حالا بدون او اگر هر قدمی برمیداشت انگار در خلاء بود
بخودش آمدو دید در حال سقوط است!
مغزش حتی فرصت لحظه‌ای پردازش بخود نداده بود، تائوس رفت پس او هم باید می رفت، چیز دیگری از این دنیا نفهمید! تاریکی محض مقابل دیدگانش شکافته میشد و سوز سرما به روح و روانش سیلی میزد، سقوط وحشتناک بود! وزنه‌ای با سرعت جسمش را بسمت کوبیده شدن به زمین می کشید و این فشار آنقدر قوی بود که حس میکرد روحش درحال جدا شدن از کالبد است
نفهمید چند ثانیه طول کشید، درست انجایی که انتظار داشت به زمین سفت خورده و ذرات بدنش بی‌رحمانه متلاشی شود در بستری مملو از سرمای غلیظ فرو رفت! انقدر شوک زده بود که ابتدا نفهمید این آب است!
هوایی وجود نداشت و فقط بیشترو بیشتر فرو می رفت، دستی دور کمرش حلقه شدو چند لحظه بعد هوای سبک به ریه‌هایش هجوم آورد..
تائوس–..اومدی؟ پشت سرم اومدی؟! هه هه هه آلن تو واقعا دیوونه‌ای!!..
بازوان قوی او را دور خود حس میکرد، صدای قهقهه‌اش در سکوت شب طنین می انداخت و کرالن مات و مبهوت نفس نفس میزد. چه خبر بود؟!
تائوس‌– .. اخه تو دیگه چه احمقی هستی حاضری با من بمیری ولی از اینکه باهم بخوابیم میترسی؟!؟..
نگاهش را به اطراف چرخاند، انتهای دره بستر خروشان رودخانه جریان داشت. آنها درواقع خود را به درون رودخانه انداخته بودند و حالا کم کم می فهمید که تائوس تمام مدت او را بازی میداده!
درحالی که هنوز می خندید کرالن را در آغوشش فشردو بالحنی امیخته به شوخی گفت– .. زنده‌ایم آلن.. من حالا حالاها باهات کار دارم! باید برام چن تا بچه‌ی چشم سبز بیاری!.. الان که وقته مُردن نیست..
باور نمیکرد چند لحظه پیش چطور از وحشت قالب تهی کرده بود، از وحشته از دست دادن تائوس! و او حالا داشت میخندید و حرف از بدنیا اوردن کودکانی با چشم سبز میزد!
کرالن– عوضی! عوضی! آشغالِ وحشی نکبت..
این را گفت و به گریه افتاد! مشت‌های یخ زده اش را به سینه و شانه‌ی او کوبید و درحالی که هق هق گریه میکرد شروع کرد به بدوبیراه گفتن!
کرالن– کاش میمردی! آخه چقد عقده‌ای و بیشعوری! نزدیک بود سکته کنم! بذار از اینجا بیایم بیرون تا با دستای خودم بکشمت!..
تائوس بیشترو بیشتر او را به آغوش خود فشردو درحالی که از حرص و جوش خوردنش میخندید گفت– .. خوب کردم! تا تو باشی که وقتی میکنـ*مت بازی درنیاری!..
کرالن محکمتر از قبل او را زدو سرش فریاد کشید– .. خفه شو تائوس! فقط اون دهن کوفتی رو ببند! حقشه خودم مث سگ بکنمـ*مت!..
باره دیگر قهقهه‌ی بم اهنگین تائوس درگوشش پیچید و سپس ناباورانه گفت:
تائوس– ..چی؟؟! دیگه خیلی داری وحشی میشی آلن خدا به من رحم کنه!..
درآب منجمد کننده‌ی رودخانه شناور بودند و تائوس عین خیالش نبود، انگار که اصلا هیچگاه سرما را حس نمیکرد!
کرالن— سردمه تائوس سردمه! خدا لعنتت کنه آخر هردومونو از سرما میکشی!..
ناچاراً دست از کتک زدن کشید و بخاطر سرما مثل کودکی به او چسپید‌، سرش را در گریبان او فرو برد و درحالی که بدنش به لرزه افتاده بود در دل هزار مرتبه خدارا شکر کرد که تائوس سالم است و مثل همیشه قوی و محکم!
تائوس– .. این یکی ممکنه! هیچ بعید نیست اینجا از سرما یخ بزنیم!..
کرالن را بیشتر به خود فشردو بسمت حاشیه‌ی رودخانه رفت. جریان آب ارام بود و حالا که دقیق نگاه میکرد آنقدرها هم تاریک بنظر نمی رسید! چهار دستو پا به بدن تائوس چسپیده و بااینکه پاهایش دور کمر او حلقه بود درد و سوزشی از زخمش حس نمیکرد. آنقدر آنشب شوک‌های سنگینی را تحمل کرده بود که آن زخم دربرابرشان هیچ چیز حساب نمیشد!
از رودخانه که درآمدند آب از سرو رویشان می چکید، وزش نسیم تحمل سرما را دشوارتر میکرد و کرالن با خود میگفت به زودی تا مغز استخوانش یخ خواهد زد!
کرالن– .. تا برگردیم.. خیلی راهه؟..
تائوس سرش را در انحنای گردن او فرو برد، بوسه‌ای طولانی بر انجا زدو سپس درحالی که پشت کمرش را مالش میداد تا کمی گرمش کند گفت– .. یه میانبر هست، فقط ۲۰ دقیقه راهه..
درحالی که صدایش به وضوح از سرما می لرزید گفت:
کرالن– ..خوبه.. برگردیم حسابتو میرسم..
بی‌اختیار خودش را بیشترو بیشتر به تائوس میفشرد انگار میخواست او را بین بازوانش خفه کند! اصلا نگاه نمیکرد او کدام طرف می رود، تنها چیزی که میدانست این بود که داشت از سرما یخ میزد!
کرالن– ..هنوز.. نرسیدیم؟..
خنده‌ی ارام تائوس را شنیدو سپس در گوش کرالن گفت– هنوز ده دقیقه از راهو هم نرفتیم آلن!..
مشت یخ زده و لرزانش را به شانه‌ی او زدو با حرص گفت– ..تو ..تو عمداً ..میخواستی منو از سرما بکشی!..
تائوس چند بوسه‌ی متوالی بر موهای خیس او زدو گفت– میتونم تا وقتی برسیم یکم گرمت کنم..
بدون اینکه توقف کند سر کرالن را کمی به عقب سوق دادو سپس به ارامی از او لب گرفت. ابتدا میخواست بازهم تائوس را بزند ولی دهان او گرم بود و این حس خوبی میداد. نفس‌هایش از سرما منقطع خارج میشد و نمیتوانست به خوبی لبهای او را بفشارد ولی کمی که گذشت بوسیدنش راحت‌تر شد. حالا خودش بود که حریصانه لبهای تائوس را می مکید تا به قسمتهای عمیق‌ترو گرم‌تر برسد. چقدر این مرد گرم بود! کاش میشد از دهانش به درونش بلغزد و دیگر از انجا خارج نشود!
توانست نفس‌هایش را آرام کند، زبانش را بر لبهای داغ و کلفت او لغزاند تا ذره‌ای هم از آن گرما کم نشود، مثل نوشیدن قهوه‌ی داغ در سرمای زمستان بود، کم کم داشت سینه‌ی منجمد او را ذوب میکرد..
قدم‌های تائوس کم کم شل شدو درنهایت ایستاد، کرالن را حریصانه‌تر در اغوش فشردو نفس پرحرارتش را درکام او رها کرد. برایش سخت بود از لبهای تائوس فاصله بگیرد ولی درنهایت با اکراه سرش را عقب کشید تا دلیل این توقف را بداند. همانطور که حدس میزد، او تحریک شده بود و باحالتی پر نیاز به کرالن نگاه میکرد
کرالن– .. وقتی جنبه نداری چرا اینکارو میکنی؟؟..تائوس زودتر بریم خیلی سرده اصلا یخ میزنم میمیرم خیال هردومون راحت شه…
تائوس به لحن ملتمسانه‌ی او خندید و سپس درحالی که دوباره حرکت میکرد گفت–.. ببخشید.. دیگه چیزی نمونده داریم می رسیم.. به سرما فکر نکن، وقتی برگردیم تو بغلم میخوابی و اونقدر گرمت میشه که عرق کنی..
پلکهایش را برهم فشردو سعی کرد با همین فکرها خودش را دلداری بدهد. سرش را بر شانه‌ی تائوس خواباند و به زمانی اندیشید که در رخت خواب گرم و نرمشان زیر پتو فرو رفته‌اند و به صدای سوختن هیمه‌ی آتش گوش می دهند..
دقایقی گذشت، او هنوز با موج سرمایی که انگار قصد منجمد کردنش را داشت می جنگید که تائوس آهسته گفت– رسیدیم عزیزم..دو دقیقه‌ی دیگه تو چادریم..
شنیدن همین جملات کافی بود تا دلش گرم شود و نگاهش رنگ امیدواری بگیرد، سرش را از شانه‌ی تائوس بلند کردو همانطور که به چادرها می نگریست تا مطمئن شود واقعا رسیده‌اند گفت– .. خسته نشدی؟ تموم مسیر منو بغل کردی..
تائوس بوسه‌ای طولانی روی موهای نمدار او زدو گفت– چرا باید از بغل کردن کسی که حاضره برام بمیره خسته بشم؟
بی اختیار لبخندی برلبش نشست و باره دیگر سر بر شانه‌ی او گذاشت تا این مسیر کوتاه هم تمام شود.
به چادرشان که رسیدند آتش تقریبا خاموش شده بود اما فضای انجا نسبت به بیرون هنوز خیلی گرم‌تر بود
تائوس او را از آغوش خود پایین آورد و سپس برای افروختن آتش پیش رفت. کرالن همانطور در پنج ضلعی مرکزی چادر ایستاد تا شعله‌های جدید پا بگیرندو حرارتشان را حس کند
کرالن– ..چرا تو سردت نمیشه؟..
این را درحالی گفت که داشت گوش‌های یخ زده‌ی خود را لمس میکرد. تائوس هیمه‌ها را درآتش مرتب کردو در همین حین پاسخ داد– اتفاقا خیلی سردمه
بعد از اینکه از آتش اطمینان یافت بسوی کرالن چرخید و همانطور که سرتاپایش را از نظر می گذراند گفت– این لباسای خیسو دربیارو برو زیر پتو تا سرما نخوردی
حالا که آتش به سروسامان رسیده بود تائوس موهای بلند خیسش را به یک طرف جمع کردو با احتیاط نزدیک شعله‌ها گرفت تا خشک شوند
کرالن نیز چند قدمی بسوی آتش پیش امدو دستش را که هنوز می لرزید مقابل شعله ها گرفت. حالا میفهمید که چقدر عاشق آن نور خیره‌کننده‌ی آتشین است!
کرالن– نزدیک صبحه نه؟
تائوس– گمونم هنوز ۲-۳ ساعتی مونده
پس از اینکه بر لرزش دستانش فائق آمد از ماندن کنار آتش دل کند و برای درآوردن لباس‌هایش اقدام کرد. به تشک نزدیک شد تا پس از لخت شدن بلافاصله زیرش فرو برود و خستگی آن شب را از خود دور کند
تائوس– آلن من دارم شلوارمو عوض میکنم اگه قراره وحشت کنی اینطرفو نبین
پشت به تائوس ایستاده بودو انلحظه از حرف او خنده‌اش گرفت. بعید میدانست وحشت کند ولی بسویش برنگشت، هنوز برای اینکه اینقدر بی‌پروا باشد زود بود و خجالت می کشید
کت و پیراهن را از تن درآورد و وقتی به پایین تنه رسید نگاهی به پشت سرش انداخت. تائوس شلوار جدیدی پوشیده و باز مقابل آتش ایستاده بود. به شعله‌ها می نگریست، حواسش به کرالن نبود بااینحال او گفت– برنگرد خب؟
تائوس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو زیرلب گفت– باشه..
همین چند ساعت پیش همه چیزه کرالن را دیده بود بااینحال اکنون درک میکرد که این با لحظات عشق‌بازی فرق دارد و باید به حریم شخصی او احترام بگذارد (خطاب به تمام آقایون بی‌فرهنگ دنیای واقعی)
پس از اینکه بدنش از لباسهای خیس تهی شد بلافاصله زیر پتو خزید و آن را تا گردن بالا کشید. بستر گرم و نرم دلپذیرش را با لذت بود کشید و نفسش را با خاطر جمعی بیرون داد
تائوس– امشب زیادی بهت سخت گذشت، گرسنه‌ت نیست؟
درحالی که کمی روی تشک جا به جا میشد تا بتواند تائوس را ببیند گفت– نه.. درواقع همین که زنده برگشتیم برام کافیه!
این را با لحنی گفت که باعث شد هردو لبخند بزنند.
تائوس– خب حالا… من میتونم پیشت بخوابم یا اذیت میشی؟
با تردید به کرالن می نگریست و منتظر پاسخ بود. کاملا پیدا بود که اصلا دلش نمیخواهد آن لحظات تلخ بینشان تکرار شود!
کرالن– ‌مگه نگفتی تو بغلت میخوابمو اونقد گرمم میشه تا عرق کنم؟
آغوش تائوس برایش مطبوع‌ترین جای دنیا بود چرا باید انجا اذیت میشد؟ تائوس تابی به موهای خود داد تا از خشک شدنشان مطمئن شود و سپس گفت– نمیخوام حس بدی کنارم داشته باشی.. دیگه هیچ وقت خلاف میلت کاری نمیکنم. امیدوارم اونقدر پیشت اعتبار داشته باشم که به قولم اعتماد کنی
کرالن دیگر بخاطر آن اتفاق از دست او دلگیر نبود، درواقع حالا درک میکرد که به نوعی مقصر خودش بوده و تائوس فقط میخواست او را از آن ترس کهنه عبور دهد
مدتی بعد تائوس هم کنار او دراز کشید و این خود کرالن بود که او را به زیر پتویش راه داد. به آغوش او نزدیک گردید و سر بر بازوی کلفتش گذاشت. تائوس بازوی دیگرش را از روی شکم دور کمر او فرستادو همانطور که با ملاحظه او را دربر می گرفت گفت– ..آلن..
کرالن با ارامش پلک برهم گذاشت و زیرلب گفت– هوم؟
تائوس– چرا پشت سرم اومدی؟
داشت درباره‌ی پریدن از درّه می پرسید. او ثابت کرده بود که بخاطر تائوس از جانش هم میگذرد! چشمانش را گشود و سرش را کمی چرخاند تا با تائوس رو در رو شود:
کرالن– نمیدونم.. وقتی پریدی.. انگار هرچی که دلیل زنده موندنم بود باخودت بردی.. حتی یه لحظه هم نتونستم این دنیارو بدون تو تحمل کنم
به سیاهی بیکران و عمیق چشمان تائوس می نگریست. این چقدر با سیاهی قعر دره متفاوت بود! کرالن با کمال میل در این یکی غرق میشد و دیگری به کابوس می‌مانست!
اعضای صورت تائوس را با عشق و علاقه از نظر گذراندو سپس بالحنی امیخته به تردید زمزمه کرد–..اگه تو جای من بودی.. می پریدی؟
تائوس– ..نه من هنوز اونقدر احمق نیستم!
بی‌توجه به لحن پر احساسی که کرالن موقع بیان آن جملات داشت تائوس لبخند پررنگی میزد و سر به سر او میگذاشت!
کرالن–..هی!.. باید بکشمت نه؟!
درحالی که خودش هم خنده‌اش گرفته بود کاملا بسوی او چرخید و ضرباتی به سینه‌اش زد، تائوس بجای اینکه او را دور کند صمیمانه بازوانش را دور کرالن حلقه کردو همانطور که پذیرای ضرباتش بود او را به سینه‌اش فشرد. مانع کتک زدنش نشد، تنها دفاعش این بود او را بیشتر به خودش می فشرد تا نتواند محکم مشت بزند
چون در آغوش او پیچ و تاب میخورد بدن برهنه‌اش به سینه‌ی او مالیده میشد و هرازگاهی کاملا تائوس را به عقب هل میداد و روی بدنش می خزید. خیالش از همه چیز راحت بود، تائوس ابداً باعث نگرانی او نمیشد
کرالن–.. بخاطرت نزدیک بود از ترس سکته کنم و حالا بهم میگی احمق؟!..
تائوس پیوسته به او میخندید و دندانهای ردیفش را از آن فاصله‌ی نزدیک به نمایش می گذاشت، درنهایت بوسه‌ای بر گونه‌ی کرالن زدو همانطور که دوباره او را روی بازویش میخواباند گفت– .. شوخی کردم بچه، یه لحظه آروم بگیر!..
این را درحالی گفت که خودش را بسوی کرالن مایل کرده بود تا سر در انحنای گریبان او فرو برده و بوسه‌ای بر انجا بزند. غنچه‌ی داغ لبهایش را بر گردن کرالن نشاندو درحالی که بوسه‌ای طولانی میزد نفس عمیقی کشید. عطر گریبان کرالن را به مشام فرستاد و خود را کمی بیشتر به او فشرد، نتیجه اینکه وقتی دوباره بااکراه سرش را از گودی گریبان کرالن بیرون می آورد چشمانش حالتی خمار بخود گرفته بود و بالحنی تحریک شده که باعث خنده‌ی کرالن شد گفت:
تائوس– ..ای خداااا چه بدبختی‌یم…
چقدر سریع تحریک میشدو کرالن نمیتوانست با دیدن حالت صورتش مانع خندیدن خود شود! تائوس بادلخوری به او نگریست ولی حتی خودش هم خنده‌اش گرفته بود!
تائوس– میخندی ها؟.. یه لحظه دستتو بده..
دست کرالن را از زیر پتو گرفت و با کمال تعجب روی عضو خود گذاشت! زیرشلوار فشرده شده بود و انگار میخواست آن را پاره کند. از این حرکت ناگهانی تائوس غافلگیر شدو خجالت کشید بااینحال چیزی نگفت و دستش را عقب نیاورد. درواقع هنوز هم داشت به تائوس می خندید! او هیچ وقت در گذشته چنین حالتی را ندیده بود
تائوس– درد گرفته آلن.. این کوفتی وقتی زیاد سیخ بمونه بدجوری درد میگیره!.. آخه من مثلا ازدواج کردم!..
این را با باحالتی زار گفت و پس از اینکه دست کرالن را ول کرد دوباره مثل کسی که دنبال قدری رحم و عاطفه است در گریبان او فرو رفت
کرالن– خب حالا اینارو میگی که چی بشه؟!
لبخند از لبش جدا نمیشد و حالا با لذت برای تائوس گارد گرفته بود تا انتقام وحشت سقوط از درّه را بگیرد!
تائوس– هیچی عزیزم هیچی.. من غلط میکنم چیزی بگم..
مرد به آن گندگی مثل بچه‌ها در گریبان او فرو رفته بود و بخاطر واکنش‌های اخیر کرالن حتی جرأت نمیکرد بدنش را کمی بیشتر به او بچسپاند! رفتار و تقلایش هم خنده‌دار و بامزه و هم دلنشین بود، کرالن بسختی مانع خود میشد که او را در آغوش نگیرد و قربان صدقه‌اش نرود!
نفسش را پیوسته در گریبان او رها میکرد رفتارش طوری بود انگار کم مانده از هوش برود. کرالن برای لحظاتی طولانی با لذت به او نگریست و خندید، قطعا دلش نرم شده بود! اتفاقا حالا تصور اینکه صورت زیبای او را هنگام ارضاء شدن ببیند و باعث آرامشش شود برایش دلپذیر بود. دستی برموهای سیاهش کشید و بوسه‌ی آرامی برپیشانی‌اش زد، انگشتانش را با ملایمت لای موهای او فرو برد تا بتواند این پسرک زار را بسوی خود هدایت کند. در حالی که نگاهش بر پلکهای نیمه باز او بود بالحنی ملایم و پرمهر گفت:
کرالن– ..بیا اینجا..
تائوس رام و تسلیم با راهنمایی کرالن سر پیش اورد و با او رو در رو بود. ابتدا فکر کرده بود این فقط قرار است یک بوسه‌ی لب باشد به همین خاطر بدنش را پیش نکشید، تااینکه کرالن پس از اینکه لب او را به کام گرفت و آرام مکید دست دیگرش را پشت کمر تائوس فرستادو او را بسمت خود سوق داد
باکمال میل به بدن کرالن نزدیک‌تر شدو درحالی که گهگاه بی‌اختیار خود را به سینه‌ی او می مالید لب از کامش درآورد تا مطمئن شود چنین اجازه‌ای به او داده شده
همانطور که نفس‌هایش به همین زودی نامرتب شده بود نگاه دقیقی به چشمان کرالن انداخت و زیرلب گفت–.. مطمئنی آلن؟.. اگه اینبارم نصفه کاره ولم کنی دیگه واقعا میرم خودمو میکشم..
حتی در این حال هم دست از مزخرف گفتن برنمیداشت و باعث شد باز هردویشان بخندند. دستش را بر صورت تائوس گذاشت و ترکیب جذاب چهره‌اش را در آن حالت تحریک شده از نظر گذراند، حس میکرد حالا حتی زیباتر از قبل است
کرالن– .. فقط یواش.. هنوز یکم درد میکنه..
تائوس لبش را به طوری پرحرارت برلب او نشاندو پس از اینکه چند نفس عمیق در همان حالت کشید دوباره کمی فاصله گرفت و آهسته گفت–.. صبر کن..
داشت به پایین تنه‌ی کرالن نزدیک میشد تا مثل قبل آن را با لبهایش نوازش دهد و اماده‌اش کند ولی پیش از اینکه بقدر کافی پایین برود کرالن بازوی او را گرفت و گفت:
کرالن– نه.. اینکارو نکن، میخوام لبتو ببوسم.. اونجوری چندشم میشه..
تائوس مست‌تر از آن بود که با او مخالفت کند از همین رو درحالی که دوباره به حالت قبل برمیگشت زیرلب گفت– ..عیبی نداره..هنوز تازه کاری..
اینطور نبود که کرالن نیاز به یک آماده سازی کامل داشته باشد، نگاه خمارو نفس‌های نامرتب تائوس برای اینکه او هم تا حدودی داغ شود کافی بود. پس از اینکه لبهایشان باره دیگر برهم گره شد تائوس با ملاحظه روی او آمد و بین پاهایش قرار گرفت، اینبار دیگر فاصله را حفظ نکردو سینه‌اش آرام بر سینه‌ی کرالن خوابید تا حین مکیدن لبهایش خود را به بدن نرم او بمالد. در کام گرفتن عمیق‌تر و پرعطش‌تر عمل میکردو گرچه حرکاتش اصلا عجولانه نبود ولی نفسش حرارت آتش داشت و عضو کلفتش بااینکه زیر شلوار بود پس از مماس شدن با بدن کرالن به ضربان می افتاد. کمی بعد لب خیسش را از کام کرالن درآورد و با گونه‌ی او مماس کرد، پشت پلکش کمی پرید و بی اختیار عضوش را به لای رانهای کرالن فشرد. نفس‌هایش عمیق‌تر از قبل بودو کاملا پیدا بود که بیشتر از این طاقت ندارد
بدون اینکه لبهایش را از گونه‌ی کرالن بردارد دستش را به زیر فرستاد و عضوش را دراورد، داغ و آتشین بود و وقتی لای رانهای کرالن لغزید تپش قلب او را نیز تند کرد. فکر میکرد تائوس بیشتر از این نمیتواند صبور باشد ولی او بازهم عضوش را بی‌هوا در او فرو نرفتو لحظاتی را صرف مالاندن آن به عضو کرالن کرد
بدنش گرم شده بود، از تماشای قدرت و عطش تائوس خوشش می آمدو زخمش به طور خاصی داغ شده بود. تائوس عضوش را پایین‌تر لغزاندو ابتدا کمی باملایمت به دهانه‌ی محل مورد نظر فشرد، قدری مکث کردو سپس کاملا ملاحضه‌گرانه کمرش را به جلو هل دادو در او فرو رفت. عضو تائوس طوری بود که انگار با آب جوش پر شده است! هم او را می سوزاندو هم به نوعی پیش‌روی‌اش لذت بخش بود. کمی درد می گرفت و هنوز حس میکرد بدنش برای تائوس تنگ است ولی اینبار دیگر مثل قبل غیرقابل تحمل و آزار دهنده نبود. بعلاوه تائوس بازهم مراعات او را کردو وقتی تا نیمه فرو رفت به صورتش نگریست تا ببیند او را آزار میدهد یا نه
کرالن به چشمان سیاه او که نشعه بنظر می رسیدند نگریست و پس از اینکه آب دهانش را قورت داد گفت:
کرالن– .. مشکلی نیست.. ادامه بده..
عضوش را به آرامی عقب کشید و باز کمرش را به جلو هل داد، هرچه می گذشت کرالن بیشترو بیشر از آن حرارت سوزاننده که لای رانهایش فرو رفته بود خوشش می آمد، حتی تنگ بودنش هم بر این لذت می افزود و باعث میشد حرکت عضو تائوس را با جزئیات بیشتری حس کند
بدن قوی و تراشیده‌ی تائوس با حرکات آرام کمرش بر او مالیده میشد و کمی بعد وقتی با یک هُل عمیق و آرام کرالن را تا انتها پر کرد آه غلیظی از لای لبهای پررنگش بیرون وزید و بر صورت کرالن رها شد
نمیتوانست چشم از تماشای صورت تائوس بگیرد، چشمان مست سیاهش خمار بود و نفس‌های صدا دار پرحرارتش سوار بر آن لحن بم آهنگین بی‌هوا از دهانش خارج میشدند. نگاهش و حرکات بی اختیارش سراسر نیاز بود و از اینکه میدید خودش درحال برطرف کردن نیاز اوست لذت میبرد، پذیرای عطش آغوش او بود و حس میکرد هرلحظه عشق و وابستگی‌اش بیشتر میشود. آنها هیچ وقت نمیتوانستند بیشتر از این به یکدیگر نزدیک شوند
کمرش را با عطش بیشتری به درون کرالن سوق دادو درحالی که رگ گردن و پیشانی‌اش منقبض شده و نفسش پشت دهان نیمه بازش گره خورده بود آه غلیظی کشید و سپس آرام در آغوش کرالن رها شد
کمی تعجب کرد، حتی دو دقیقه هم نشده بود که او به اوج رسید و حالا قلبش طوری تندو محکم می کوبید که سینه‌ی کرالن را هم می لرزاند. سرش در انحنای گریبان او بود و نفس زدن‌هایش باعث قلقلک میشد، دستی روی موهای او کشیدو درحالی که لحنش آمیخته به تعجب بود پرسید:
کرالن– ..تموم شد؟!
تائوس با همان حالتی که نفس نفس میزد و پلکهایش برهم افتاده بود زیر لب گفت–..هوم.. بغلم کن..
بازهم دلش غنج زدو خنده‌اش گرفت. با چه حالت مظلومانه‌ای از او بغل می خواست! یک دستش را دور گردن و دیگری را پشت کمر او فرستادو پس از اینکه درآغوشش گرفت چند مرتبه پیشانی و گوشه‌ی چشمان او را که نزدیک لبهایش بود بوسید. مژگان سوار بر پلکهای بسته‌ی او را از نظر گذراندو آهسته پرسید– ..به همین زودی؟..
تائوس نفسش را با آرامش بیرون دادو سپس گفت– من سه ساله اینکارو نکرده بودم.. بعلاوه این چند روزم به اندازه‌ی ده سال گذشت!..
کم کم از آن حالت وا رفته خارج شد، خودش را از گریبان کرالن جمع و جور کردو پس از اینکه بوسه‌ی ارامی بر لب او زد گفت–.. حالا نوبت توء..
عضوش هنوز در درون او بودو بجای اینکه آن را دربیاورد باز ارام شروع به حرکت دادنش کرد. کرالن با حالتی معذب به چشمان او نگریست و گفت–.. احتیاج نیست.. من خوبم..
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– .. احتیاجه.. فقط روتو ازم نگیر، میخوام صورتتو ببینم..
مشکل او هم این بود که خجالت می کشید تائوس او را در آن حالت ببیند، پیش از اینکه باره دیگر چیزی بگوید تائوس از او لب گرفت و به این ترتیب او را وادار به سکوت کرد
به یاد می آورد زمانی که تازه به بلوغ می رسید چطور توجه‌ش به تائوس جلب میشد، به بازوهایش که کم کم ورم می کردند، سینه و شکمش که توسط عضلاتش برش می خورد، رانهای کلفتش و آن برجستگی زیر شلوارش.. چه بسیار دفعاتی که نگاه دزدانه‌اش را به بدن او دوخته و کششی بی منطق در خود حس کرده بود، چه بسیار دفعاتی که میدانست او در حرمسراست و از فکر اینکه اکنون کدام زن از بدن او لذت میبرد تا مغز استخوان از حسادت میسوخت!
و حالا او آنجا بود، درست در درونش! قطور و گستاخ و داغ، با حرکات کمرش او را پر و خالی میکرد و بدن جذابش با او مماس بود. درد زخمش با لذتی غلیظ درهم آمیخته میشد و صدای شهوت‌انگیزی از ورود و خروج عضو او به حفره‌ی لغزنده و تنگ کرالن در محیط گرم و ساکت چادر می پیچید
دیگر اصراری به لب گرفتن از تائوس نداشت، پاهایش با کمال میل در دوطرف کمر او رها شدند تا رانهایش بازتر بماند و تائوس عمیق‌تر او را پر کند
پلکهایش نیمه باز مانده و درحالی که نفسش بریده بریده از دهان خارج میشد ذهنش را از همه چیز پاک کرده بود تا فقط به لغزش‌های عمیق عضو تائوس به درونش فکر کند. این همان حفره‌ای بود که همیشه از آن وحشت داشت، باور نمیکرد حالا از همان حفره چنین لذت نابی به وجودش موج می پراکند
کرالن–.. بزرگه..
این را درحالی زمزمه کرد که چشمانش خمارو نفسش پرحرارت بود، تائوس یکبار دیگر تا عمق او را پر کردو با لحنی شهوتناک در گوشش گفت– .. خوشت میاد؟..
کرالن صورتش را در موهای انبوه او فرو بردو نجوا کرد–.. عاشقشم..
تائوس صورتش را که مماس با گوش او بود کمی بالا آورد، لب پایین کرالن را به ارامی گاز گرفتو سپس گفت–.. اونم عاشقته.. اونقدر که میخواد تا اون بالاها بره…
در همین حین کمرش را بیشتر به جلو هُل دادو اینبار انقدر عمیق فرو رفت که انگار به بنبست خورد، عضوش را به همان حالت نگه داشت، کرالن از فشار کمر او به عقب سوق داده شدو از لذت آه کشید
تائوس هردو دستش را پایین فرستاد، رانهای او را در مشت فشرد و سپس بسمت بالا کشید تا به این ترتیب کمرش بالا بیاید و ذره‌ای جای خالی در درون کرالن باقی نمانَد. درحالی که همانطور رانهای او را بالا نگه داشته بود عضوش را بیشتر به درون او هُل داد، دیگر خبری از خالی شدن نبود، تائوس فقط و فقط برای پر کردنش تقلا میکرد انگار واقعا قصد کرده بود انقدر درونش نفوذ کند که کنج قلب او را با نوک عضوش قلقلک بیاورد!
حرارت و لذتی که درونش حس میکرد جنون آمیز بود، با فشارهای کمر تائوس به بالا هل داده میشد و بطرز حریصانه‌ای میخواست او را عمیق‌تر و بیشتر حس کند
لوله‌ی آتش گرفته‌ی درونش عضو تائوس را تنگتر در خود فشرد و درحالی که حریصانه به بدن مردانه‌ی او چسپیده بود موج ضعف آوری از لذت از نقطه‌ی وصل بینشان به تمام بدنش منتشر شد، مثل این بود که برای لحظاتی چیزی زندگی‌بخش‌تر از هوای تنفس یافته چرا که در آن چند ثانیه حتی نفس هم نکشید! لبهای تائوس لای لبهایش گره خوردو حس کرد که او هم برای دومین بار به اوج رسیده، ضربانی قوی از عضوهایشان به راه افتادو سپس درآغوش یکدیگر رها شدند. تمامش عشق بود و وابستگی، حس میکرد تائوس آنقدر در روحش نفوذ کرده که دیگر بخشی از خود اوست. حتی وقتی رانهای او را پایین اورد و به ارامی عضوش را بیرون کشید هم انگار چیزی از خود در درون کرالن باقی گذاشته بود، چیزی که دیگر هیچ وقت از وجودش کنده نمیشد
تائوس– ..خوبی؟..
این را درحالی پرسید که هنوز نفس نفس میزد، آخر رابطه کمی بیش از حد عمیق در او فرو می رفت به همین خاطر فکر کرد که شاید او را درد آورده
تائوس–…اذیت نشدی؟..
کرالن که پس از آن همه نفس بریدگی حالا سعی داشت کمی خود را آرام کند پلکهایش را برهم گذاشت و زیر لب گفت– .. اذیت نشدم.. ولی تو قصد داشتی چیزتو از دهنم دربیاری آره؟..
از حرف او خنده‌اش گرفت و درحالی که هنوز آنقدری رمق نداشت که مدت زیادی روی ساعد ستون شده‌اش سوار شود دوباره به ارامی در آغوش کرالن فرو رفت. بوسه‌ای طولانی بر گردن کرالن زدو بعد از اینکه نفس عمیقی کشید آهسته گفت– .. راحت شدم!..
کرالن موهای او را نوازش کردو صورتش را بوسید، چشمان بسته و صورت ارام او را از نظر گذراندو سپس زیرلب گفت–..متاسفم..
تائوس بدون اینکه چشم بگشاید زمزمه کرد– ..برای چی؟
کرالن– برای اینکه باعث شدم این چند روز برات به اندازه‌ی ده سال بگذره
تائوس بلاخره خود را راضی کرد از روی او کنار برود و سپس درحالی که کنار کرالن دراز می کشید و او را هدایت میکرد که سر بر بازویش بگذارد گفت–..همشو جبران کردی
به پهلو چرخید و طوری خوابید که چشمش راست به گریبان و عضلات سینه‌ی تائوس بخورد سپس درحالی که با سرانگشتانش روی تن او نقش‌های نامرئی میزد زمزمه کرد:
کرالن–..اونقدرا سخت نبود..
رابطه‌ی لذت بخش چند دقیقه پیش را مثل خاطره‌ای شیرین در ذهن مرور میکرد و حالا با خود میگفت احمق بوده که از چنین چیزی میترسیده
تائوس بوسه‌ی سبکی بر پیشانی او زدو گفت– خودت سختش کرده بودی
کرالن– ..ترسیده بودم..
تائوس با ملایمت بر موهای او دست کشید و پرسید– آخه از چی آلن؟
نمیدانست چطور باید توضیحش دهد، تا کسی در آن جایگاه قرار نمیگرفت نمیتوانست درک کند
کرالن– چی بگم ..اون چیز.. من همیشه سعی میکردم از همه مخفیش کنم..
تائوس لحظه‌ای با حالتی معنادار به او نگریست و درحالی که یک تای ابرویش را بالا انداخته بود گفت– خب معلومه که باید مخفیش کنی اگه به کسی نشون بدی سرتو میبرم!
کرالن به لبخند کج موزیانه‌ای که برلب تائوس نشسته بود نگریست و خنده‌اش گرفت، درسینه‌ی او فرو رفت و پس از اینکه به آغوشش فشرده شد گفت:
کرالن– با من مهربون باش وگرنه از همه چیز محرومت میکنم!
حالا که نقطه ضعف تائوس دستش آمده بود تا میتوانست سربه سرش می گذاشت!
دست به کمر خم شدو کت مخملش را نیز از صندوق درآورد سپس درحالی با اکراه آن را به تن میکرد گفت:
کرالن– ولی دیشب اصلا اینجوری نبود!
تائوس که کمی آنسوتر لباسش را کامل پوشیده و حالا انتهای گیس بافته‌ی موهایش را گره میزد به صورت درهم رفته و غرغرهای کرالن خندیدو گفت– برای اولین بار این طبیعیه آلن
از صبح که برخاست بدنش درد میکرد، نه بخاطر آن زخم، بلکه کمرش و پاهایش دچار کوفتگی شده بودند. تائوس به او اصرار کرد که کمی بیشتر در رختخواب بماندو استراحت کند ولی قبول نکرد. تقریباً دو هفته از موقعی که او با آن وضعیت قصر را ترک کرد می گذشت، نگران بود عاقبت صبر پادشاه گُردن سر برسد و خودش شخصاً به آنجا بیاید به همین خاطر ترجیح میداد خودش شخصاً برگردد و کمی اوضاع را آرام کند
کرالن– مطمئنی میخوای بیای؟ ممکنه مجبور شم دو سه روز اونجا بمونم اوقت تو هم معطل میشی
این را درحالی گفت که دکمه‌ی کتش را می بست و ارام بسوی تائوس قدم برمیداشت. تائوس دستانش را در جیب شلوارش فرو بردو پاسخ داد– اینجا چن تا معتمد باتجربه دارم که وقتی نیستم اوضاعو مدیریت کنن. بهشون سپردم
بلاخره وقتی کنار هم به راه افتادند او ماتم گرفته بود که چطور با این کمر درد باید روی اسب بنشیند بااینحال از چادر خارج شدند و یکی از دوستان تائوس آمدو گفت کالسکه رسیده است!
نگاه پرسشگرانه‌ای به تائوس انداخت و گفت– کالسکه؟!
تائوس دستش را پشت کمر او فرستادو درحالی که برای حرکت کردن هدایتش میکرد گفت– یکی رو فرستادم یه کالسکه از شهر بیاره که مارو برسونه.. عروسم هنوز یه مشکلاتی اون پایین داره
جمله‌ی آخر را باحالتی شوخی آمیز بیان کرد که باعث شد هردو لبخند بزنند. کالسکه‌ی سیاه رنگی کمی دورتر منتظر آنان بود، کالسکه‌ران که پیدا بود انتظار نداشته برای آمدن به یک قبیله استخدام شده باشد با تعجب به اطرافش می نگریست. در را برای آنان گشود و وقتی سوار شدند مقصد را پرسید، کرالن پیش از اینکه تائوس پاسخ او را بدهد گفت– حرکت کن، تو مسیر بهت میگیم
بعد از اینکه کالسکه‌ران سرجای خود برگشت رو کرد به تائوس و گفت:
کرالن– بیا به شهر که رسیدیم پیاده شیم و یکم بگردیم.. مردم که ما دوتارو نمیشناسن
تائوس به صندلی چرمی درون کالسکه تکیه زدو گفت– چرا که نه؟.. ولی تا برسیم بذار یه چرتی بزنم دیشب همش ۲-۳ ساعت خوابیدم
کاملا روی صندلی لم دادو پاهای بلندش را هم روی صندلی دیگر آنسوی کالسکه گذاشت.
کرالن که درست کنار او نشسته بود و از پنجره به مناظر بیرون نگاه میکرد گفت– پولشو چجوری دادین؟
این سوال را می پرسید چراکه میروتاش ها سیستمی تحت عنوان ضرب سکه نداشتند و مبادلاتشان بدون واحد پولی انجام میشد
تائوس درحالی که سرش را بر پشتی خوابانده و پلک برهم گذاشته بود پاسخ داد– بهش طلا دادیم. مردم شما طلای خالصو به سکه‌ی نقره ترجیح میدن
کرالن– فکر میکردم شما طلا استخراج نمیکنین.. درواقع خیال میکردم اصلا محل استخراجشو نمیدونین!
تائوس چشمانش را گشودو کمی سرش را بسوی او چرخاند:
تائوس– ما صدها ساله تو این سرزمین زندگی میکنیم وجب به وجبشو میشناسیم ولی اگه به طلا اهمیت نمیدیم دلیلش اینه که منفعتی برامون نداره
این اولین بار بود که تائوس مستقیماً به وجود طلا در زمینهای وسیعشان اشاره میکرد. درواقع تصور پادشاه و نمایندگانش این بود که بومی ها چیزی از ارزش طلا نمیدانند و هیچ وقت بدنبالش نگشته اند تا ببینند کجای آن سرزمین گسترده چنین چیزی پیدا می شود
باره دیگر برای چرت زدن چشمهایش را بست و در همین حال زیرلب گفت– البته ممنون میشم دراینباره چیزی به فکوفامیلات نگی
بخاطر طعنه‌ای که در لحن تائوس بود لبخند زدو سپس باره دیگر به بسمت پنجره برگشت تا بیرون را تماشا کند. پس از گذشت دقایقی کوفتگی کمرش باعث شد صورتش درهم برود، دلش میخواست دراز بکشد. خودش را بسمت تائوس مایل کردو او نیز کرالن را دربر گرفت. بازوی کلفتش را دور شانه‌ی او انداخت و کرالن نیز سر بر سینه‌ی ستبرش گذاشت تا کمی راحت‌تر این مسیر را طی کند
تائوس– یچیزی بپرسم؟
درحالی که سرش را بر سینه‌ی تائوس خوابانده و در ارامش عطر بدن او را به مشام می فرستاد زمزمه کرد–..هوم؟
تائوس پس از چند لحظه‌ مکث پرسید– ..چرا باکره بودی؟
از سوال او جا خورد بااینحال بدون اینکه دیگر از آن واکنش‌های منفی همیشگی خبری باشد خودش را بیشتر به آغوش تائوس مالید و زیرلب گفت– ..نمیدونم.. اون تهدیدم میکرد ولی هیچ وقت..
جمله‌اش را ادامه نداد. درواقع خودش هم هیچگاه توضیح مناسبی برای این سوال نداشت که چرا جیمز راسل از آن ناحیه به او تجاوز نمیکند
تائوس بوسه‌ی سبکی بر موهای او زدو گفت– میشه یجورایی حدس زد.. دلیلش اینه که ممکن بود حامله بشی و اینجوری خودشم گرفتار میشد.. به هرحال اگه این قضیه لو میرفت جون اون بیشتر از تو درخطر بود
باردار شدن، آنهم از جیمز راسل! چرا هیچ وقت نفهمیده بود زندگی‌اش میتوانست بسیار وحشتناک‌تر از آنچه تجربه کرده بود باشد؟!
تائوس با حالتی اطمینان بخش بازویش را دور او تنگ کردو سپس درحالی که لبش را با کناره‌ی پیشانی او مماس میکرد دستش را با ملایمت بر شکم او گذاشت
با حالتی نوازش‌گرانه آن قسمت را مالش دادو در همین حین گفت– چقدر شیرینه که بچمو توی شکم تو تصور کنم..
درحالی که توسط تائوس نوازش میشد سرش را کمی به بالا مایل کرد تا صورت او را ببیندو سپس گفت– نمیشه ازش بگذری؟
تائوس نگاهش را از شکم او گرفت به چشمانش نگریست:
تائوس– از بچه؟
بجای اینکه باکلام پاسخ دهد سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و تائوس باره دیگر پرسید– چرا؟
کرالن چشمانش را باحالت خاصی در قاب چرخاندو درحالی که حالا دیگر شرم و تعارف را کنار میگذاشت گفت– راستشو بخوای.. فکر میکنم بچه اوردن چیز وحشتناکیه
لبخند پررنگی برلب تائوس نشست و گفت– پس میترسی!
کرالن پوفی کشید و گفت– حالا هرچی!
تائوس خندیدو در همین حین بسیار محکم‌تر از قبل او را بین بازوانش فشرد، بوسه‌ی طولانی و داغی بین دو ابروی او زدو با لحنی که شیفتگی و اشتیاق در خود داشت گفت– ‌عزیزدلم..قربونت بشم!
باز هم یک جمله‌ی غافلگیرکننده‌ی دیگر. از لحن و اینطور قربان صدقه رفتن تائوس هم خنده‌اش گرفته و هم صورتش گلگون شده بود! درحالی که به هیچ طریقی نمیتوانست لبخندش را پنهان کند صورتش را در گریبان او فرو بردو با تعجب گفت– ..چی میگی تائوس!..
تائوس که مثل او میخندید و حالا داشت پشت کمر کرالن را مالش میداد بلافاصله گفت– ‌میگم قربونت بشم بچه! یعنی برات میمیرم، همون معنی رو میده ولی یکم شدیدتر!.. حالا فهمیدی چی میگم؟
پلکهایش را برهم فشردو درحالی که بیشتر خود را به تائوس می چسپاندو خنده‌اش را جمع میکرد بالحنی آمیخته به خجالت گفت– ..ای خدا!
تمام عمر با او خشک و محکم رفتار شده بود چراکه همه انتظار داشتند یک مرد باشد. حالا روزگار او در کنار تائوس رنگ و بوی بسیار متفاوتی داشت، هر روز که میگذشت تائوس بیشتر و بیشتر با کارها و حرف‌هایش قلب او را می لرزاند. زندگی‌اش متفاوت شده بود، دنیا را جور دیگری میدید و وقتی کنار تائوس بود حتی هوا را با لذت تنفس میکرد!
تائوس– اگه کمرت خیلی دردمیکنه لزومی نداره پیاده روی کنیم، بذار برای وقتی که بهتر شدی
نفس عمیقی کشید و درحالی که خودش را همانطور در بغل تائوس ولو کرده بود گفت– اونقدرا اوضاعم ناجور نیست.. بعلاوه اگه خیلی درد گرفت تو کولم میکنی نه؟
تائوس ابرویی بالا انداخت و پاسخ داد– خیال باطلی داری بچه!
کرالن سرش را بالا گرفت موزیانه گوشه‌ای از چانه‌ی او را بین دندان‌هایش فشرد، طوری اینکار را نکرد که دردش بیاید ولی برای لحظاتی آن را همانطور بین لبهایش نگه داشت، در نهایت تائوس خندید و گفت– یکاری نکن که دیگه نه به کمر خودم رحم کنم نه تو!.. اصلا راحت نیست که تو کالسکه ترتیبتو بدم!
یکی دو ساعت بعد، کالسکه را نزدیک یک بازار محلی متوقف کردند تا بقیه‌ی مسیر را پیاده روی کنند. کرالن قبلا هم به شهر آمده بود ولی همیشه در محاصره‌ی تعداد کثیری محافظ و ملازم قرار داشت، حالا فرصت مناسبی بود تا کمی آزادانه‌تر درمیان مردم قدم بزند. بعلاوه تائوس کنار او بود و حتی ذره‌ای نگرانی در خود حس نمیکرد، تا وقتی شوهرش مراقب او بود هیچکس نمیتوانست آزارش دهد. وقتی درکنار او قدم زنان پیش می رفت هرازگاهی سر میجنباندو با شیفتگی نیمرخ جذاب و قدوبالای بلند او را از نظر میگذراند، دلش میخواست دست او را بگیرد ولی این در اجتماع امکان پذیر نبود چراکه کرالن با آن لباسها در ظاهر بیشتر به مردان شبیه بود
تائوس– بیا اینطرف، نزدیک من بمون.. تو بازار جیب بر زیاده، بخاطر این لباسای گرون ممکنه بیان سراغت
باخودش کیسه‌ی کوچکی از سکه‌های طلا و نقره داشت که اگر هم دزدیده میشد بی‌اهمیت بود بااینحال باکمال میل به تائوس نزدیک شد طوری که گاهی بازوهایشان بهم مالیده میشد.
در مسیر از کنار یک غذاخوری گذشتند، میزو صندلی‌های زیادی بیرون آنجا چیده بودند و عطر غذاهایی که برای مشتری‌ها سرو میشد به مشام می رسید. قدم‌های کرالن کم کم شل شدو درنهایت مقابل غذاخوری ایستاد، بازوی تائوس را گرفت و درحالی که متوقفش میکرد گفت– گرسنمه
تائوس ایستادو بسوی او چرخید:
تائوس– باشه، زیاد با قصر فاصله نداریم
کرالن اشاره‌ای به غذاخوری کردو گفت– از اینجا برام نهار بخر.. بوی خوبی داره
تائوس ظاهر ساده‌ی غذاخوری و ساختمان قدیمی‌اش را از نظر گذراندو گفت– پول ندارم آلن! بیا بریم قصر
کرالن پوفی کشیدو گفت– تو مثلا رئیس قبیله‌ای اونوقت پول غذا نداری؟
تائوس یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت– بین مردم من پول رواج نداره تو که همراته خودت بده!
کرالن بلافاصله با حاضر جوابی گفت– تو شوهرمی خودت باید برام بخری!
تائوس دستی به کمر خود زدو باناچاری آهی کشید:
تائوس– بازی درنیار آلن باخودم طلا نیاوردم!
کرالن لجوجانه اخم کردو از جایش تکان نخورد. او با خودش پول آورده بود و بعلاوه این را هم از همان اول میدانست که تائوس مثل دیگر مردم قبیله‌اش پول و طلا حمل نمیکند چراکه آنها اصولا به شهر نمی آمدند و از آنجا خرید نمیکردند. با وجود تمام اینها روی حرفش سماجت ورزید، این برایش لذت بخش بود!
کرالن– من از همینجا نهار میخوام! دلم داره ضعف میره!
اتفاقاً تائوس هم از همان ابتدا میدانست که کرالن عمداً بهانه جویی میکند، در نهایت به لجبازی او خندید و گفت– بهم نشون دادی از اون زنای پر دردسری
کرالن با بیخیالی شانه‌ای بالا انداخت و سپس همراه تائوس وارد غذاخوری شد، به پیشخوانی که محل ثبت سفارش بود رفتند و تائوس خطاب به مرد بی‌حوصله و چاقی که احتمالا صاحب غذاخوری بود گفت– روزبخیر، ممکنه ما اینجا غذا بخوریم و پولشو بعداً پرداخت کنیم؟
مرد نگاه چپی به سرو وضع آن دو و لباسهایشان که هیچ شباهتی به فقرا نداشت انداخت و سپس با بدخلقی گفت– نصیه نمیدیم
تائوس که برخلاف لحن طلبکارانه‌ی صاحب رستوران ظاهری محترمانه بخود گرفته بود گفت– اقا من الان چیزی همراهم نیست ولی قول میدم که شب نشده پولشو میارم
مرد فوراً ابرویش را بسوی او کج کردو گفت– پس برو و شب برای شام برگرد
سپس درحالی که زیرلب غرغر میکرد از پشت پیشخوان برخاست و بسمت دیگری رفت تا از شر اصرارهای تائوس خلاص شود.
تائوس– ای بابا.. این مردم چقدر حریصن
برگشت و به کرالن نگریست.
کرالن– من، نمیرم!
این را با قاطع‌ترین حالت ممکن گفت و تائوس چشمانش را باکلافگی درقاب چرخاند. باره دیگر رو به صاحب غذاخوری کردو با صدایی کمی بلند که به گوش او برسد گفت:
تائوس– هی اقا.. کاری هست که در ازای غذا برات بکنم؟
مرد از همان دور نگاهی به قدوقامت و بدن ورزیده‌ی تائوس انداخت و پس از چند لحظه تردید دوباره بسویشان پیش آمد، اشاره به یکی از پنجره‌ها کردو گفت:
مرد– اون ارابه رو میبینی؟ کیسه‌های برنجو ازش بردارو تو انبار بچین. من برای اینکار باید دو تا کارگر بگیرم، اگه انجامش بدی بهتون نهار میدم
تائوس و کرالن خط نگاه او را دنبال کردند و به ارابه‌ی بزرگی که درحاشیه‌ی خیابان توقف کرده و درونش کیسه‌های بزرگ برنج انباشته شده بود نگریستند
تائوس– انجامش میدم، فقط اینو هرجوری که میخواد سیرش کن
این را با لحن خاصی گفت که باعث خنده‌ی کرالن شد! کتش را کندو به دست او داد، سپس برای شروع کار بسمت خروجی غذاخوری رفت
لبخند به لب شاهد دور شدن تائوس بود که مرد پرسید– چی بیارم؟
کرالن کت تائوس را روی دستش مرتب کردو پاسخ داد:
کرالن– فرقی نمیکنه..یچیزه خوشمزه
بسمت میزی که کنار پنجره بود رفت و همانجا نشست تا بتواند تائوس را درحین کار کردن ببیند، کیسه‌ها بزرگ و سنگین بودند با اینحال تائوس آنقدری قدرت بدنی داشت که برای حمل کردنشان چندان به زحمت نیفتد. وقتی انها را دانه دانه بین بازوانش بلند میکرد عضلاتش منقبض شده و زیر پیراهنش فشرده میشدند، کرالن از تماشای او در این حالت کیف میکرد!
چند دقیقه بعد پیشخدمتی آمدو ظروف غذا را مقابلش چید، او اصلا نمیدانست اسم این غذاها چیست. درقصر همیشه بهترین خوراکها برایش سرو میشد و میروتاش‌ها هم وعده‌های غذایی او را با دقت و وسواس حاضر میکردند. گرچه چیزهایی که مقابل خود میدید چندان وسوسه کننده نبودند ولی وقتی شروع به خوردنشان کرد این لذت بخش ترین نهار عمرش بود چراکه تائوس برای خریدنش داشت بارکشی میکرد! درست مثل یک خانواده‌ی عادی، مثل همه‌ی مردم تائوس بعنوان یک شوهر میتوانست کار کند، پول دربیاورد و آن دو در یک خانه‌ی معمولی زندگی کنند. البته در این صورت احتمالا پس از مدتی خانه را گند میگرفت و هردو از گرسنگی می مُردند چراکه کرالن بعید میدانست از پس آشپزی و نظافت منزل بربیاید!
با همین فکرها مشغول خوردن بود و از پنجره به تائوس می نگریست، کاش میتوانستند همینطور زندگی کنند و از یاد ببرند مسئولیت رهبری مردم بردوششان است.
نیم ساعت بعد تائوس آخرین کیسه را هم به انبار منتقل کردو سپس درحالی که خاک را از آستینش می تکاند دوباره به غذاخوری وارد شد
روی یک صندلی مقابل کرالن وا رفت و نفسش را با خستگی بیرون داد!
تائوس– قصدت همین بود اره؟ میخواستی انتقام کمردردتو بگیری
کرالن که از حال و روز او خنده‌اش گرفته بود قاشقش را به ظرف برگرداندو گفت– نمیدونی این نهار چقدر چسپید!
تائوس همانطور که بازوی راست خود را نرمش میداد گفت– بخند عزیزم، بخند… باید میدونستم که ازدواج با یه شاهزاده نتیجه‌ای بهتر از این نداره
کرالن از او خواست غذا بخورد ولی میگفت که گرسنه نیست، درنهایت ده دقیقه‌ی بعد از آنجا خارج شدند و دوباره مسیر قصر را پیش گرفتند. حالا که کمی در غذاخوری استراحت کرده بود اوضاع کمردردش بسیار بهتر بود و توانست باقی مسیر را بی مشکل طی کند
دروازه‌های بزرگ قصر که از دور پیدا شد تمام آن حال و هوای خوب کم کم از بین رفت، لبخندی که بی وقفه برلبش بود محو گردید و سرش را به زیر انداخت تا توجه‌ش را به این جلب کند که هنوز کنار تائوس قدم میزند. قصد نداشت همانطور مستقیماً به دیدار پادشاه برود، به هرحال به محض ورودش نگهبانان و ملازمان خبر را به پادشاه میدادند. میخواست پیش از احضار شدن ساعتی را در اتاق خودش بگذراند، با تائوس حرف بزند و بهانه‌ی مناسبی برای غیبتش سرهم کند
تائوس– میخوای اول بری دیدن مادرت؟
درحالی که از پله‌های اقامتگاه شخصی‌شان بالا می رفتند سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو زیرلب گفت– مادر؟ جاه‌طلبی اون جیمز راسلو به جون من انداخت تائوس
پدرو مادرش میدانستند که او در این مدت کجا بوده، از پدرش که انتظاری نداشت ولی حتی مادرش هم یکبار سراغش نیامد. او حتی نامه‌ای هم برای تنها فرزندش نفرستاد که بپرسد چرا اینطور ناگهانی قصر را ترک کرده
تائوس بازویش را دور شانه‌ی او حلقه کرد، انگار میدانست حس خوبی از بازگشت به قصر ندارد. خدمتکاران بسویشان ادای احترام کردند و پس از اینکه باهم وارد اتاق کرالن شدند او بلافاصله بسوی کمدش رفت تا پارچه‌ای بیابد و دور سینه‌اش ببندد
تائوس– دوباره داری میبندیش؟
این را درحالی پرسید که کمی دورتر روی مبلی می نشست. کرالن پشت به او ایستاده و همانطور که پیراهنش را درمی آورد گفت– میخوام این چند روز بی دردسر بگذره
تائوس– فکر میکنی بشه یک ساعتی خوابید؟
همانطور که درحال پیچیدن پارچه دور سینه‌اش بود پاسخ داد– تو بخواب، من بعدا میرم پیش پادشاه .. بعلاوه.. یسری گزارش هست که باید از زیر مهر ولیعهد بگذره
باره دیگر پیراهن را پوشید، گردنبند مادر تائوس را زیرش پنهان کردو سپس درحالی که کتش را در دست داشت برگشت و نگاهش را در اتاق چرخاند
فضایی بزرگ و وسیع که اساسیه‌ی مجلل و اشرافی در گوشه و کنارش بچشم میخورد، دلش اصلا برای این محیط تنگ نشده بود. حالا که اطراف را برانداز میکرد تنها نکته‌ی دلگرم کننده‌ی منظره‌ی پیش رویش مرد درشت اندامی بود که خودش را روی کاناپه‌ی طلایی رنگ کنار شومینه پهن کرده و پاهای بلندش با بی ملاحظه‌گی از لب مبل تا روی فرش رها بود. با یک نگاه میشد فهمید خسته است و این بخاطر جا به جا کردن آن کسیه‌های سنگین بود. آن لحظه نگاهش با کرالن تلاقی کردو لبخند مهربانی به رویش زد، دستش را روی جای خالی کنارش بر کاناپه گذاشت و با صدایی ملایم گفت– بیا اینجا عزیزم.. یکم پیش شوهرت بشین، اینقدر نگران نباش
قطره‌ای از کنج قلبش چکید و درحالی که بی اختیار لبخند میزد بسوی تائوس قدم برداشت، سمت راست او نشست و به پشتی مبل تکیه زد
کرالن– اگه پدرم با برگشتنم به قبیله مخالفت کنه چی؟
تائوس کمی خود را از پشتی مبل بسوی او سُر دادو با حالتی خسته سر بر شانه‌اش گذاشت، سنگینی‌اش را روی کرالن انداخت و پس از اینکه نفسش را با لذت بیرون دادو پلکهایش را بست زیر لب گفت– چرا مخالفت کنه؟.. اگه یکم سیاست یادگرفته باشی میتونی راحت راضیش کنی
کرالن سمت چپ صورتش را با سر تائوس مماس کردو درحالی که به رانهای درشت و پاهای بلندش که بخاطر خستگی از هم باز مانده و پایین افتاده بودند می نگریست گفت– در این صورت مجبورم چیزای ناجوری پشت سرت بهش بگم
تائوس زمزمه کرد– بگو، فقط یکاری کن که جدا نشیم.. زن باید پیش شوهرش باشه
بی اختیار لبخندی برلبش نقش بست و بوسه‌ی آرامی بر موهای سیاه تائوس زد. او را دربر گرفت و درحالی که گونه‌اش را با گوشه‌ی انگشتان خود نوازش میکرد گفت– بخاطر امروز ممنون، خیلی بهم خوش گذشت..
تائوس بوسه‌ای روی مچ او که کنار لبش بود زدو گفت– البته اینو فهمیدم که اگه میخوام باتو به شهر بیام حتما یه کیسه طلا همراهم باشه
کرالن با شیفتگی او را به خود فشردو درحالی که میخندید گفت– میدونی اگه طلا باخودت داشتی هیچ وقت هوس نمیکردم نهار بخورم.. من تموم عمرم تو پول و طلا غرق بودم، این دیگه برام جذابیتی نداره ولی..
تائوس حرف او را ادامه داد– ولی اینکه من کمردرد بگیرم برات جذابه آره؟
درحالی که میخندید بوسه‌ی دیگری روی موهای او زدو سپس تائوس آرام خودش را از روی او جمع و جور کرد، نگاهی به کرالن انداخت و پرسید– تو رو به راهی؟ تنت هنوز کوفتگی داره؟
کرالن– من خوبم، جوری نیست که اذیت کنه
تائوس دستش را روی ران او گذاشت و درحالی که به آرامی مالشش میداد گفت– گمونم دیشب زیاده روی کردم، معذرت میخوام.. باید درک میکردم که اولین بارته
پیش از اینکه کرالن فرصت کند پاسخی کند کسی چند مرتبه به در زدو سپس خدمتکاری گفت– سرورم، پادشاه شمارو احضار کردن
کرالن پوفی کشید و چشمانش را قاب چرخاند. با بی حالی یک سمت شانه‌ی تائوس وا رفت و نالید— شروع شد..
تائوس به این حالت زار او خندیدو گفت– ناسلامتی داری میری دیدن پدرت!
بااکراه و نارضایتی از جا برخاست و درحالی که کتش را می پوشید با اشاره به سینه‌اش از تائوس پرسید– خوب بستمش؟ چیزی معلوم نیست نه؟
تائوس ابرویی بالا انداخت و سپس گفت– نه عزیزم. هنوز مونده تا بزرگش کنم
نگاه مأیوسش با نگاه موزیانه‌ی تائوس تلاقی کردو نتیجه اینکه وقتی بسمت در خروجی می رفت از حرف او می خندید.
نمیدانست وقتی به دیدار پدرش برود واکنش او چه خواهد بود ولی تصمیم داشت بدون بحث و جدل موضوع را حل کند. اگر از در ناسازگاری وارد میشد پادشاه نسبت به او و تائوس جبهه گیری میکرد بنابراین او توضیحاتی را آماده کرده بود که به پادشاه ثابت کند صمیمیت و نزدیکی‌اش با رئیس قبیله‌ی میروتاش به نفع پادشاهی زیباندوست. تنها به این صورت بود که می توانست پدرش را برای رفت و آمد های متوالی به قبیله قانع کند
مسیر اقامتگاه پدرش را پیش گرفت و بهانه‌هایی را که آماده کرده بود در ذهن مرور کرد، ملازمان با بازگشت ناگهانی او کمی جا خورده بودند و وقتی وارد دفتر پدرش شد او هم به وضوح سرو سنگین رفتار میکرد
پادشاه– خوش اومدی پسرم! با خودم گفتم شاید راه خونه رو گم کردی
درحالی که سعی داشت برخلاف پادشاه رفتاری ملایم و بدون دلخوری داشته باشد در اتاق را پشت سرش بست و گفت– سلام پدر
پادشاه که تعدادی فرم در دست داشت و کنار پنجره‌ی بزرگ و نورگیر اتاقش ایستاده بود بالحنی نه چندان دوستانه گفت– سلام پسرم..
کرالن ارام بسوی او پیش رفت و در پنج قدمی‌اش ایستاد، تردید را کنار گذاشت و گفت:
کرالن– امیدوارم نخواید بازخواستم کنید.. وقتی از اینجا میرفتم اصلا حالم خوب نبود، اگه میموندم بدتر میشدم
پادشاه با همان دستی که فرم‌ها را گرفته بود اشاره ی کوتاهی به مبل پشت سر کرالن کردو گفت– چرا نمیشینی؟
کرالن پس از مکثی کوتاه روی یک مبل نشست، پادشاه باتمأنینه بسوی میز کارش که کمی دورتر بود قدم برداشت و در همین حین پرسید:
پادشاه–میدونم که حالت خوب نبود. بگو ببینم خون دماغ شدنت همیشه اتفاق میفته؟
اشاره‌ای که کرالن اصلا انتظارش را نداشت! فکر نمیکرد پدرش چنین چیزی را به یاد داشته باشد یا اصلا اهمیتی به آن بدهد. درحالی که یک تای ابرویش را بالا انداخته و پدرش را که کنار میزش ایستاده و درحال مرتب کردن اوراقی بود، زیر نظر داشت گفت–
کرالن– برادرمم اینجوری بود آره؟ البته پدر.. باور نمیکنم نگران مرگ و زندگیم باشین
هرچه کوشید کنایه‌ای وارد حرفش نکند آخر موفق نشد! پادشاه اوراق زیادی را روی هم سوار کردو سپس همانطور که آنها را بدست گرفته و دوباره بسوی کرالن می آمد گفت:
پادشاه– کرالن تو ولیعهد این کشوری! مردمت بهت احتیاج دارن، باید صحیح و سلامت این سرزمین رو رهبری کنی و اونوقت جای اینکه به وظایفت برسی مثل یه جوون بی‌مسئولیت قصرو ترک میکنی و میری؟
چشمانش را با کلافگی درقاب چرخاند. وظیفه، مسئولیت و ولیعهدی! باید فکرش را میکرد که نگرانی پادشاه هیچ ربطی به احساسات پدرانه ندارد، او مثل همیشه مسائل را از زاویه‌ی دیگری میدید!
کرالن– درسته پدر قصرو ترک کردم، ولی بهم تهمت بی‌مسئولیتی نزنید چون طبق هرماه وظایفی رو که بهم محول شده به موقع انجام میدم.. برای همینم الان اینجام!
پادشاه به ارامی روی مبلی درمقابل کرالن نشست و درحالی که اوراق را روی میز می گذاشت گفت:
پادشاه– با این طرز حرف زدنت‌، گویا دوباره قصد رفتن داری
کرالن لحظه‌ای به چشمان قهوه‌ای نافذ او نگریست و سپس پرسید– …ایرادی داره؟
پادشاه به پشتی مبل تکیه زدو مثل کسی که درحال بازخواست کردن است و انتظار شنیدن دلایل کامل و موجهی را دارد گفت– جوابش با خودته! بین شما دو نفر چی میگذره کرالن؟ هیچ حواست هست که تو باید به میروتاش پادشاهی کنی؟ نکنه داری اجازه میدی اون کنترلتو بدست بگیره
کرالن زهرخندی زدو درحالی که مأیوسانه نگاهش را از پدرش می گرفت و به میز می نگریست گفت– باید حدس میزدم که شما همش بدبینانه ترین حالت رو درنظر می گیرید!
پادشاه پاهایش را روی هم انداخت و همانطور که پیوسته به صورت کرالن می نگریست گفت:
پادشاه– بسیار خب! خوشبینانه‌ش رو تو بهم بگو
کرالن بلافاصله پاسخ داد– مگه خوده شما نبودید که گفتید رابطه‌ی نزدیک منو تائوس باعث میشه اون همیشه بهم وفادار بمونه؟
پادشاه– چرا گفتم، ولی تو باید اینو درنظر بگیری که تائوس به روش پدرش اعتقادی نداره. اون استقلال طلبه و ممکنه نقشه‌ای تو سرش باشه
کرالن پوفی کشید و ناامید از اینکه بتواند به پدرش حرف حالی کند گفت– پدر اون به ما خیانت نمیکنه!
پادشاه مثل همیشه خرده‌گیر و جزئی‌نگر بود و درحالی که کرالن به وفاداری تائوس اعتماد کامل داشت او میخواست به پسرش ثابت کند که هیچکس قابل اعتماد نیست
پادشاه– گوش کن کرالن، منو تو در رأس سیاست این کشوریم. تمام روابط ما باید از روی سیاست باشه، ازدواج، برادری، رفاقت، همه چیز! تو دنیای سیاست مردم به کسری از ثانیه نقاب عوض میکنن و اونوقت تو هیچ راه برگشتی نداری. امیدوارم حرفمو واضح زده باشم… اگه تو داری رابطه‌ت رو سیاستمدارانه پیش میبری بسیار خب، من حمایتت میکنم. ولی درصورتیکه عشق و اعتماد بیجا وارد این رابطه بشه تو با اشتباهت این کشور رو به باد میدی!
جمله‌ی آخرش را با قاطعیت خاصی بیان کرد که موجب سکوت کرالن شد. پادشاه نگاه عمیقی به چشمان او انداخت و در همین حین ادامه داد– میروتاشا تو جنگهای پیاپی که با زیباندو داشتن تلفات زیادی دادن، حتی بعید نیست که بخوان انتقام بگیرن
کرالن لحظاتی به چهره‌ی جاه‌طلب و محکم پدرش خیره ماند، زیاد پیش نمی آمد که او در مورد موضوعی اینطور احتیاط بخرج دهد و بکوشد بدون سخت‌گیری و فقط با تکیه بر سیاست آن را مدیریت کند. کرالن نگرانی‌های پشت حرف او را گرفته بود، پادشاه نه فقط به استقلال طلبی میروتاش‌ها فکر میکرد بلکه این خطر را هم موجه میدانست که آنها بخواهند برای انتقام، به تصرف کل پادشاهی زیباندو اقدام کنند!
کرالن– اینقدر از اونا میترسید؟
پادشاه برای لحظاتی در سکوت به حالت پرسشگرانه‌ی صورت ولیعهدش نگریست و سپس طوری که باعث شد کرالن به فکر فرو برود گفت:
پادشاه– تو از قدرتشون بیخبری. نمیدونی متحمل چه مکافاتی شدم که اون جنگ رو پیروز بشم.. این حتی به تصورتم نمیگنجه پسرم
سکوتی معنادار بینشان ایجاد شدو سپس کرالن پرسید– ارزششو داشت؟
پادشاه باتمأنینه بازوانش را درهم قفل کردو بالحنی قاطع و جاه‌طلب پاسخ داد:
پادشاه– من کاری رو به انجام رسوندم که اجدادم سالها توش ناکام مونده بودن. این قدرت منو چندبرابر کردو قطعاً ارزش داشت، برای همینم نمیخوام زحماتم به باد بره کرالن
نگاهش را از صورت پدرش گرفت و زیر لب زمزمه کرد–..که اینطور..
پادشاه– خب؟ حالا بگو برنامه‌ت چیه؟ سیاست یا ساده‌لوحی؟
دیگر مجال ردیف کردن دلایل عادی نبود، حالا او باید مثل پدرش مکارانه پاسخ میداد چراکه جور دیگری نمیشد این مرد را قانع کرد:
کرالن– ما یه عهدنامه‌ی معتبر داریم که مهرمخصوص منم زیرشه و پامو وسط میکشه، بنابراین.. احمق نیستم که خودمو به خطر بندازم پدر. برخلافه تصور شما، روابط من ساده لوحانه نیست. چه بسا که حالا بین مردم قبیله‌ی میروتاش جایگاه محکمی دارم درصورتیکه اونا از شما بیزارن. این باعث میشه بعد از تاجگذاریم اونا نه فقط بخاطر عهدنامه بلکه قلباً به من وفادار بمونن… کسی چه میدونه؟ شاید این اعتماد بین ما بیشتر شدو تونستم منابع طلا و الماس اونارو پیدا کنم
پادشاه به چشمان او که حالا رنگ قاطعیت گرفته بود خیره ماندو سپس لبخند محوی برلبش نشست. اشاره‌ای به اوراق بر هم انباشته شده‌ی روی میز کردو گفت– کارای عقب مونده‌ت، یادت نره رفت و آمدت رو طوری تنظیم کنی که اینارو به موقع تحویل بدی
قانع شده بود و این را میشد از نگاهش خواند. کرالن بدون اینکه با حرف و واکنشی این اوضاع مطلوب را خراب کند اوراق را از روی میز برداشت. گزارشات مربوط به تخصیص بودجه و دریافت و بخشودگی مالیات را که برای اجرایی شدن باید از زیر مُهر او می گذشتند از نظر گذراندو سپس گفت– بهتره دیگه برم، رسیدگی به اینا وقت میخواد
پس از خروج از اتاق پدرش نفس راحتی کشید! دستمال گردنش را کمی شُل کردو درحالی که از سالن قصر میگذشت با خود گفت سری هم به مادرو مادر بزرگش زده و رفع مسئولیت کند. اقامتگاه ملکه ماندا جدا از پادشاه بود چراکه اشراف‌زادگان معتقد بودند باید زنان را از سیاست دور نگاه داشت. درحال عبور از حیاط بود که توجه‌ش به تعداد زیادی ملازم جلب شد، کمی آنسوتر درحال مشایعت ملکه بسوی کالسکه‌اش بودند. مسیرش را به آنسو کج کردو پیش از اینکه مادرش به کالسکه برسد به او رسید، ملازمان با دیدن او ادای احترام کرده و کمی فاصله گرفتند. به صورت روشن مادرش که با آن چشمان سبز و لب گوشتی کم شباهت به کرالن نبود نگریست و گفت–
سلام مادر، میخواستم بیام دیدنتون..
ملکه ماندا دستی روی چین حریر دامن دنباله دارش کشید و درحالی که مثل همیشه شاداب و مشتاق بنظر می رسید گفت:
ملکه ماندا– اوه پسرم چقدر عجله دارم! میدونی یه مجلس خیریه‌ی بزرگ برگذار شده که من حتماً باید بهش برسم..
میخواست برود و این اشتیاق به این علت بود که قرار بود بانوی اول مجلس بزرگی از زنان اشراف زاده باشد. هیچ وقت برای تنها فرزندش فرصت نداشت و حالا تظاهر میکرد بفکر مجلس خیریه است!
بازوی کرالن را لمس کردو ادامه داد:
ملکه– بااینحال فکر میکنم لازمه درباره‌ی رفتاری که نسبت به دوشیزه لارا داشتی صحبت کنیم
کرالن کمی به مادرش نزدیک‌تر شدو بالحنی که سعی در توجیه کردن خود داشت گفت– بله.. من.. درواقع موافقم که رفتارم عجولانه بود بااینحال تو این مدتی که نبودم..
ملکه ماندا گردنبند الماس خود را روی گردنش تنظیم کردو درهمین حین گفت– نبودی؟…مگه جایی رفته بودی؟
دهان کرالن نیمه‌ی بیان جمله‌اش باز ماندو درحالی که به صورت بی تفاوت مادرش خیره بود سکوت کرد. او چطور نمیدانست کرالن همان شب ضیافت قصر را ترک کرده و برای چیزی حدود دو هفته اصلا آنجا نبوده!
کرالن– تازگی پدرو ملاقات نکردین؟
ملکه چشمانش را درقاب چرخاندو باحالتی که مثلا میخواست درک و فهم خود را نشان دهد گفت– نه! اون مشغوله کاراشه مدتیه ندیدمش. نباید مزاحمش بشم
عجب خانواده‌ای! زن و شوهر تمام این روزها به ملاقات یکدیگر نرفته و کلامی باهم حرف نزده بودند. پدر درگیر مناسبات سیاسی خود بود و مادر سرگرم فخر فروتن به زنان اشراف در میهمانی‌ها
ملکه ماندا– بگو ببینم کرالن.. گوشه‌ی ابروهاتو چیدی؟!
این را درحالی گفت که صدایش را پایین اورده و خود را به کرالن نزدیکتر کرده بود، با حیرت به ابروهای او زل زده بود و باعث شد کرالن دستپاچه شود!
کرالن– آاااا..من..
ملکه ماندا– خدای من! آخه این یعنی چی؟؟.. از همون بچگیت به کارای دخترونه علاقه داشتی ولی پسرم تو دیگه بزرگ شدی!
چه توبیخ احمقانه‌ای! انگار هیچ بویی از مادری نبرده بود!
– ملکه عزیز دیگه داره خیلی دیر میشه!
یکی از ملازمان او را فراخواند و ملکه نیز بلافاصله به کرالن پشت کرد. آنقدر شیفته‌ی این زندگی پر از تجمل بود که به راحتی مشکلات کرالن را نادیده میگرفت تا هیچ چیز این وهم را که یک پسر بدنیا آورده و مادر ولیعهد است بهم نزند. ملکه راهی شدو کرالن مأیوسانه مسیر اقامتگاه خود را پیش گرفت، دست کم آنجا یک نفر منتظر او بود.
درحالی که تعداد زیادی از اوراق را زیر بغلش زده بود دستگیره‌ی در را چرخاندو وارد اتاقش شد، نگاهش را چرخاندو تائوس را آنسو دید که روی تخت خوابش برده. اوراق را روی میز گذاشت و درحالی که دکمه‌های کتش را باز میکرد با تمأنینه به تخت نزدیک شد. روی شکم خوابیده و پتو را تا روی کمرش بالا کشیده بود، پیراهن به تن نداشت موهای پرپشت سیاهش روی شانه و کمرش رها بود و در ادامه کمی روی تشک تخت می ریخت. کرالن با شیفتگی به قدوقامت بلند و بدن ورزیده‌ی او نگریست و بی اختیار لبخند زد. از این تخت اصلا خاطرات خوشی نداشت ولی حالا که تائوس رویش بود دلش میخواست کنار او دراز بکشد و در آغوش گرفته شود
کتش را کند و لب تخت نشست، بندهای چکمه‌ی بلندش را باز کردو پس از اینکه انها را از پا دراورد به آرامی زیر پتوی تائوس فرو رفت، درحالی که سعی داشت با حرکاتش ارامش او را بهم نزند سرش را پشت شانه‌ی او گذاشت و کمرش را بغل گرفت. ترجیح داده بود جای تشک روی بدن او دراز بکشد و این چقدر دلپذیر بود، پلکهایش را برهم گذاشت و درحالی که گرما و ریتم ارام نفس کشیدن او را حس میکرد نفس عمیقی کشید. چند لحظه بعد زمزمه‌ی آرام تائوس را شنید که گفت–.. اومدی بچه؟
کرالن بدون اینکه چشم بگشاید و از آن حالت خارج شود نجوا کرد– ..هوم..
تائوس– ..چطور پیش رفت؟..
کرالن–..بد نبود..
تائوس‌–.. تا تونستی ازم بدگفتی آره؟..
این حرف او باعث شد کرالن خنده‌اش بگیرد، بوسه‌ای روی شانه‌ی تائوس زدو گفت– بهش گفتم میخوام اعتماد مردم قبیله رو جلب کنمو جای معادن طلا و الماس رو بفهمم
اینبار تائوس بود که بی‌سروصدا خندیدو سپس گفت– از خون همون پدری، تعجبی نداره
آرام چرخید و به این ترتیب کرالن مجبور شد از پشت او کنار رفته و روی تشک دراز بکشد، تائوس روی ساعدش تکیه زدو کمی بسوی او مایل شد، با چشمان خسته و خوابالودش به او نگریست و سپس گفت:
تائوس– بذار حدس بزنم.. بهت گفته نذار تائوس کنترلتو دست بگیره و پادشاهی رو از چنگت دربیاره!
کرالن دستش را با صورت او مماس کردو همانطور که نوازشش میداد گفت– با خودم گفتم اگه واقعا همچین نقشه‌ای داشته باشی میتونی راحت عملیش کنی
تائوس چشمانش را مأیوسانه درقاب چرخاندو سپس گفت– ببین آلن، تو سه سال پیش یه قولی به من دادی، وقتی اون عهدنامه رو برای امضا کردن آورده بودی.. حتما یادته نه؟
کرالن نواری از گیسوان سیاه او را پشت گوشش فرستادو سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد
تائوس– گفتی برای جلوگیری از خونریزی، برای حفظ جون مردممون باید صبور باشیم. منم حرفتو قبول کردمو هنوز بهت اعتماد دارم! نمیدونم چقدر طول میکشه، ده سال یا بیشتر، ولی یه روزی تو تاج گذاری میکنی و اونموقع اگه همونجور که قول دادی عهدنامه رو باطل نکنی.. من میخورمت!
چشمانش در حدقه گرد شدو با تعجب به تائوس نگریست:
کرالن– چی؟!
تائوس با دیدن حالت چهره‌ی او زد زیر خنده و پس از اینکه بوسه‌ی محکمی روی گونه‌اش زد گفت– دیدم خیلی جدی داری بهم نگاه میکنی خواستم یاداوری کنم نباید شوهرتو بچشم سیاست ببینی چون در این صورت هرلحظه ممکنه قورتت بدم!
به برق چشمان سیاه او نگریست و خودش هم خنده‌اش گرفت، کمی خود را به بالا سوق داد، لب او را بین لبهایش فشرد و پس از اینکه لحظه ای گازش گرفت دوباره به حالت قبل برگشت. کمی بعد وقتی بر خندیدن فائق آمدند تائوس با لحنی منطقی و عاری از کینه و خشم گفت– اما از شوخی گذشته، اگه به وقت موعود رسیدیم و تو زیر قولت زدی من به عهدنامه پایبند نمیمونم. از همین حالا رک بهت میگم که شورش میکنم… تو باید درک کنی آلن این درباره‌ی غرور مردممه و ما نمیتونیم برای همیشه تحت استعمار شما بمونیم
دستی روی موهای کرالن کشیدو ادامه داد– اگه جای منو تو عوض میشد، من بهت حق میدادم اینکارو بکنی
لبخند اطمینان بخشی به روی تائوس زدو گفت– میفهمم تائوس. میدونم که تو آدم جاه‌طلبی نیستی و فقط میخوای حق مردمتو پس بگیری.. من سر قولم هستم
تائوس دست بر دکمه‌های پیراهن او بردو همانطور که به آرامی بازشان میکرد گفت– از من میشنوی، بیا دیگه مسائل سیاسی رو تو تخت نیاریم
کرالن نگاهی به دکمه‌هایش که توسط تائوس باز میشدند انداخت و گفت– فکر میکردم کمرت بخاطر اون کیسه‌های برنج درد میکنه
تائوس خندیدو گفت– فقط میخواستم اینو از دور سینه‌ت باز کنم
پس از کنار زدن دو لبه‌ی پیراهنش، سنجاقی را که کرالن برای سفت ماندن به آن پارچه وصل کرده بود جدا کردو به این ترتیب سینه‌اش را از آن فشار رها شد
تائوس– ..بهت میاد..
داشت به سنگ آسمانی گردنبند مادرش روی پوست روشن سینه‌ی کرالن می نگریست و لبخند میزد. کرالن سنگ گردنبند را با سرانگشتانش لمس کردو سپس گفت– مادرمو دیدم.. اون حتی..
نگاهش با نگاه تائوس که منتظر بود او حرفش را ادامه دهد تلاقی کردو جمله‌اش را نیمه تمام گذاشت.
تائوس–.. اون حتی چی؟..
پس از مکثی کوتاه بسمت سینه‌ی تائوس چرخیدو همانطور که درآغوشش فرو می رفت گفت– اون حتی نمیدونست من قصرو ترک کرده بودم.. یعنی تو این مدت حتی یبارم سراغمو نگرفته
تائوس بازویش را پشت کمر کرالن فرستاد و او را بخود فشرد. برای لحظاتی از روی لباس پشت کرالن را مالش دادو بعد کم کم دستش زیر لباس او خزید، آنجا زیر پتو گرم بودو آغوش تائوس از آن هم گرم‌تر
سرش را کمی بالا گرفت و همانطور که توسط او نوازش میشد سرش را در انحنای گریبان او فرو برد. چند بوسه‌ی پیاپی بر گردن تائوس زدو او که بنظر می رسید از این حالت خوشش آمده آرام به پشت خوابید تا کرالن با تسلط بیشتری به کارش ادامه دهد
روی سینه‌ی ستبر تائوس خزید و غنچه‌ی کلفت لبهایش را بر جای جای گریبان او کاشت، تائوس هنوز از زیر پیراهن پشت کرالن را مالش میداد و گاهی بدن او را به خودش میفشرد
تائوس– ..هنوز …نمیخوای ببینیش؟
کرالن برای لحظه‌ای لبش را از گردن او جدا کردو به چشمانش نگریست– ..چی رو؟..
تائوس بدون اینکه پاسخی بدهد دست او را گرفت و به آرامی بسمت پایین برد، هنوز نگاهشان درهم گره خورده بود و کرالن فهمید که منظور او چیست. عضو تائوس را دیشب طوری در درون خود حس کرده بود انگار بخشی از خودش است بااینحال اینکه مستقیم آن را ببیند چیز دیگری بود، کمی مضطرب شد که پس از دیدنش تمام آن حس خوب و اعتماد را از میان برود ولی اخیراً دیگر آنقدری نسبت به این مسائل بی‌پروا شده بود که جلوی تائوس را نگیرد
دست او را از روی شلوار با عضو خود مماس کردو گفت– البته اگه هنوز فکر میکنی آماده نیستی..
کرالن آب دهانش را قورت دادو درحالی که سعی داشت تردیدش را پنهان کند گفت– ‌نه..مشکلی نیست..
تائوس که بنظر می رسید منتظر این مجوز بوده چشمانش درخشید و پتو را کمی کنار زد. دست کرالن را رها کرده و حالا خودش آن را مماس با آن قسمت نگه داشته بود
تائوس– درش بیار.. چیز ترسناکی نیست!
باخودش فکر کرد از این کار خجالت میکشد، نمیفهمید تائوس چطور میتواند اینقدر راحت و بی‌حیا باشد! بلاخره تردید را کنار گذاشت و انگشتانش را آهسته زیر شلوار او فرستاد، کمی پیش‌روی کرد، کاملا با احتیاط! خودش هم نمونه‌ای هرچند ناقص ولی مثل این داشت و میدانست چقدر حساس است. نمیخواست به آن ناخن بزند و دردش بیاورد، بلاخره وقتی انگشتانش را دور عضو قطور تائوس حلقه کرد با خودش گفت این از آنچه فکرش را میکرده کلفت‌تر است!
تائوس که شاهد رفتار آمیخته به تردید او بود به کمکش آمد و شلوارش را کمی پایین کشید تا عضوش را بیرون بیاورد. با دیدن آن چیز که از بین رانهای تائوس راست شده بود خجالت کشید و صورتش گلگون شد! بدون اینکه دستش را از آن بردارد درحالی که خنده‌اش گرفته بود صورتش را با سینه‌ی او مماس کردو پلکهایش را برهم فشرد
کرالن– ..واااای.. این چیز دیشب توی من بود؟..
تائوس دست او را گرفت و به او یاد داد که چطور عضوش را در حصار انگشتان خود بمالد. عضوش از پوست بدنش کمی تیره‌تر بود و دو رگ کلفت از گوشه‌اش بسمت قله منشعب می شدند. مرطوب، سفت و بسیار داغ بود! برخلاف گفته‌ی تائوس، ظاهرش یاغی و ترسناک بنظر می رسید، البته شاید هم این تصور کرالن بخاطر خاطرات تلخ گذشته بود! واقعیت این بود که عضو تائوس حتی کمی بزرگتر از عضو جیمز راسل بود و قلدرتر از آن بنظر می رسید!
تائوس– ..آفرین عزیزم.. زود یاد گرفتی..
درحالی که انگشتان مشت شده اش را به آرامی دور عضو او بالا و پایین میبرد نگاهی به صورتش انداخت. چشمان سیاه زیبایش خمار شده و عمیق و صدادار نفس می کشید، با دیدن او در این حالت داغ شدو بی اختیار خودش را بیشتر به او چسپاند
آرام و بی حرکت روی تخت افتاده بود تا کرالن آن کار را ادامه دهد، چقدر دوست داشتنی و وسوسه کننده بنظر می رسید!
درحالی که هنوز با عضو او ور می رفت صورتش را کمی نزدیکتر کردو رو به تائوس گفت:
کرالن– ..میگم.. من که کمرم دیگه درد نمیکنه.. تو چی؟

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

عطر شکوفه و چمن در هوا مملو بود و وزش‌های سبک و گستاخ بهاری موهایش را روی پیشانی‌اش می رقصاندند. بر بلندی‌های درّه‌ی آروگن ایستاده بود، آنجا بی نهایت زیبا و بکر بنظر می رسید و حالا که همه جا پر از بنفشه‌های وحشی و شقایق سرخ بود دست کمی از بهشت نداشت
بازوان قوی و کلفت تائوس آرام دورش حلقه شدو لحظه‌ای بعد از پشت در آغوش گرم و مطمئن او قرار گرفت
تائوس– چرا اینقدر اینجا رو دوس داری؟
کرالن هوای خوشبویی را که آمیخته به رایحه‌ی گلها و آب جاری رودخانه‌ی انتهای درّه بود به مشام فرستادو پاسخ داد– خیلی قشنگه.. بعلاوه خاطرات بامزه‌ای ازش دارم!
این را گفت و آرام درآغوش تائوس چرخید. دستانش را دور کمر او حلقه کردو بوسه‌ای بر سینه‌ی ستبرش زد. تائوس درحالی که موهای او را نوازش میکرد پرسید– بهتر شدی؟
بدون اینکه از آغوش او بیرون بیاید کمی از سینه‌اش فاصله گرفت تا بتواند صورتش را ببیند، لبخند زدو گفت– خیلی بهترم.. هوای اینجا عالیه
تائوس با چشمان سیاه نافذش بدقت حالت صورت او را وارسی کرد تا مطمئن شود راست میگوید
تائوس– ولی هنوز رنگت پریده آلن
کرالن که با شیفتگی سرگرم تماشای تاب خوردن گیسوان بلند تائوس در باد بود گفت– ولی الان حدقل سرم گیج نمیره
تائوس پیشانی او را بوسیدو گفت– بیا بریم، شارومین یه نگاهی بهت بندازه.. اگه مریض شدی ببرمت شهر پیش پزشک، به هرحال تو به داروهای ما عادت نداری
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو درحالی که سعی داشت خیال او را راحت کند گفت– من خوبم تائوس. فقط یکم خوابم میاد.. برمیگردم یه چرتی میزنم
این را گفت و آرام از آغوش تائوس جدا شد:
کرالن– تو برو به کارت برس. امروز قرار بود با شکارچیا بری نه؟ میدونم بخاطر من موندی
تائوس برای لحظاتی با تردید به او نگریست سپس گفت– باشه، میرسونمت و بعد میرم
کرالن چشمانش را با حالت خاصی در قاب چرخاندو گفت– تائوس من بیشتر از دو ماهه اینجا زندگی میکنم دیگه راه برگشتو بلدم!
تائوس انگشتانش را لای انگشتان او قفل کردو پس از اینکه دستش را گرفت گفت– الان یکم ناخوش احوالی، بهتره تنها برنگردی
دیگر با او بحث نکردو درکنارش به راه افتاد. از شبِ گذشته مدام درگیر سرگیجه و تهوع میشد، رنگ و رویش پریده بود و نمیتوانست بخوبی غذا بخورد. خودش به خیال اینکه با یک مسمومیت عادی‌ طرف است تائوس را دلداری میداد، میدانست که نگرانی او بخاطر چیست. برادر بزرگتر کرالن نیز بر اثر یک بیماری ناگهانی درگذشت، قطعا تائوس می ترسید او هم به سرنوشت برادرش دچار شود
در حین بازگشت به قبیله هم کمی سرگیجه داشت ولی نه آنقدر شدید که تعادلش را بهم بزند و بچشم تائوس بیاید بااینحال هرچقدر هم که او خودداری کرد بلاخره بازهم تهوع سراغش آمدو صورتش درهم رفت. آنقدر از دیشب بیهوده عق زده و چیزی بالا نیاورده بود که حالا دیگر شکم و معده‌اش از آنهمه فشار درد میکرد
درحالی که با دست معده‌اش را مالش میداد و به تائوس تکیه زده بود تا نیفتد زیرلب گفت– .. ای بابا.. این چه کوفتیه..
تائوس بالحنی که حالا کمی تند شده بود گفت– هنوزم میگی نیازی به پزشک نیست؟ من چه احمقم که به حرفت گوش میدم!
درحالی که ضعف کرده بودو بسختی روی پایش بند میشد خودش را باحالتی پناه جویانه درآغوش او مچاله کردو گفت–..با آدم مریض بداخلاقی نکن..
تائوس آهی از روی کلافگی کشید و گفت– جای اینکه خودتو لوس کنی یکم منطقی باش!..
بازویش را به حالت یک تکیه گاه پشت کرالن فرستاد تا بتواند بی مشکل قدم بردارد، تا وقتی برسند به قبیله یک کلمه هم حرف نزد و فقط مدام به صورت و طرز راه رفتن او می نگریست. کرالن چیزی درباره‌ی جزئیات بیماری برادرش نمی دانست جز اینکه میگفتند او هم خون دماغ میشده، بااینحال عمر او از ۱۸بیشتر نشد درصورتیکه کرالن اکنون ۲۰ سال داشت. پس از عبور از سن هجده سالگی همگی به نوعی فکر کرده بودند او از خطر گذشته و مشکل برادرش را نخواهد داشت
کرالن– میتونم خودم راه برم تائوس.. نمیخوام مردم منو اینجوری ببینن
تائوس با اکراه دستش را از دور کمر او پایین آورد بااینحال همچنان نزدیک و همقدم با او حرکت میکرد که اگر سرش گیج رفت و نتوانست تعادلش را حفظ کند او را به موقع بگیرد
به قبیله که رسیدند سرش را پایین گرفت و مستقیم بسوی چادرشان رفت تا کسی متوجه رنگ پریدگی او نشود. از اینکه همه نگاهش کنند و بخاطر وضعیتش دل بسوزانند خوشش نمی آمد، به هرحال میروتاش‌ها میدانستند که او یک دوجنسه است!
تائوس به همراه او وارد چادر نشد، میدانست که رفته تا شارومین را بیاورد. او یکی از کسانی بود که در قبیله طب سنتی میدانست و بعلاوه چون یک زن بود تائوس ترجیح میداد همسرش توسط او معاینه شود
این روزها هوا خوب و مطبوع بود، بجای بساط آتش در مرکز چادر یک درختچه‌ی گل کاشته بودند و با کنار زدن چتر باران‌گیر سقف، نور و نسیم بهاری بدون مانع در فضای چادر پخش میشد. چند قدمی پیش رفت و دستش را به یکی از نرده‌های وسط چادر تکیه کرد. چند نفس عمیق کشید و سعی کرد خودش را جمع و جور کند، دیگر تهوع نداشت ولی معده و حتی روده هایش از آنهمه عق زدن درد میکرد!
تائوس– ..آلن؟ شارومین اینجاست..
دستش را از نرده جدا کردو راست ایستاد:
کرالن– بفرمایید لطفاً
شارومین و به دنبالش تائوس وارد شدند. زن موهای بافته‌اش را بسیار مرتب بالای سر جمع کرده و سنجاق زده بود، مثل همیشه درحالی که لبخند مهربان و مادرانه‌ای برلب داشت به کرالن نگریست و گفت– تائوس گفت که یکم ناخوش احوالین.. میتونم کمکی بکنم؟
نگاهی به تائوس که کمی دورتر ایستاده و با حالتی آمیخته به نگرانی به او می نگریست انداخت و گفت:
کرالن– فکر نمیکنم مسئله‌ی مهمی باشه تائوس زیادی اینو جدی گرفته
شارومین درحالی که صورت رنگ پریده‌ی او را از نظر می گذراند پیش آمدو در یک قدمی‌اش ایستاد:
شارومین– از کی اینجوری شدید؟
کرالن– درواقع دو سه روزی میشه که سرگیجه دارم ولی از دیشب حالت تهوع بهش اضافه شد و این یکم اذیت میکنه
شارومین با پشت انگشتانش پیشانی او را لمس کردو در همین حین پرسید– چیز خاصی خوردید که باعث مسمومیت بشه؟
پس از لحظه‌ای مکث پاسخ داد– نه. اگه چیزی بخورم بالا میارم
شارومین– فقط تهوع و سرگیجه‌ست؟ درد خاصی یا..
پیش از اینکه شارومین جمله‌اش را کامل کند کرالن پاسخ داد— چیز دیگه‌ای نیست
شارومین چند لحظه‌ای با تردید به کرالن نگریست و بعد طوری که انگار برای گفتن چیزی معذب است سرش را بسوی تائوس چرخاندو گفت– یه لحظه میری بیرون؟ چن تا سوال زنونه دارم
تائوس پس از مکثی کوتاه سرش را به زیر انداخت و بی سروصدا خارج شد.
کرالن– چیزی شده؟
شارومین دوباره به او نگریست و درحالی که لبخند میزد تا نگرانی کرالن تشدید نشود گفت– نه! میخواستم بپرسم چقدر از آخرین عادت ماهیانه‌تون میگذره.. وقتی تائوس بود خجالت میکشیدم
کرالن– دو ماه گذشته..چطور مگه؟
لبخند شارومین پررنگتر شدو پاسخ داد– پس هیچ بعید نیست که حامله باشید!
سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو با لحنی مطمئن گفت– نه برای این نیست. من هیچ وقت ماهیانه‌ی مرتبی نداشتم
شارومین– ولی الان نشونه‌های دیگه‌ای هم دارید
کرالن– اینا هیچکدوم دلیل موجهی نیست!
این جمله‌ را با تندی بیان کردو بلافاصله هم پشیمان شد! شارومین فقط امده بود به او کمک کند، اگر کرالن از تصور بارداری وحشت داشت این که گناه او نبود! نفس عمیقی کشید و با لحنی آمیخته به شرمساری گفت:
کرالن– متاسفم.. یهو عصبی شدم
شارومین درحالی که سعی داشت تعجب خود را از واکنش غیرمنتظره‌ی کرالن پنهان کند بالحنی صمیمی و بدور از دلخوری گفت– اشکالی نداره.. اینچیزا معمولا آدمو غافلگیر میکنن، اما برای اینکه مطمئن بشیم من شمارو معاینه میکنم
کرالن– .. چجور معاینه‌ای؟
شارومین اشاره‌ای به سوی تشک دونفره‌ی کرالن و تائوس کردو گفت— دراز بکشید، زیاد طول نمیکشه
ابتدا برای لحظاتی همانطور آنجا ایستاده بود و به شارومین نگاه میکرد، به صورتش نمیخورد این حرفها را شوخی کرده باشد و حالا کرالن لحظه به لحظه مضطرب‌تر میشد. حتی نمیخواست فکرش را هم بکند که باردار است!
بلاخره با تردید بسوی تشک رفت و درحالی که چکمه‌هایش را در می آورد پرسید:
کرالن– چطور اینکارو میکنید؟
شارومین با لحنی مطمئن گفت– فقط باید چند دقیقه شکمتونو ماساژ بدم.. چیزه پیچیده‌ای نیست
پس از در آوردن چکمه با اکراه روی تشک دراز کشید و مأیوسه به شارومین که داشت کنارش می نشست نگریست. قلبش تند می تپید و بااینکه هنوز هیچ چیز معلوم نبود معده‌اش از اضطراب میسوخت
شارومین– میتونم لباسو بالا بزنم؟
کرالن سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو شارومین پیراهن او را از روی شکمش کنار زد، بلافاصله پس از اینکه چشمش به بدن کرالن خورد خندیدو سپس رو به او گفت– ببخشید که میخندم، راستش پوست شما خیلی روشنه و این برام جالبه
کرالن آنقدری دل مشغولی داشت که اهمیتی به خنده‌ی او ندهد، آنلحظه هم درپاسخ به شارومین به زور لبخند کمرنگی زد
اشاره‌ای کوتاه به محوری دایره فرم دور ناف کرالن کردو در همین حین گفت– وقتی اینجا رو مالش میدم شما باید کاملا راحت باشید و بدنتون رو شُل نگه دارید، باشه؟
کرالن زمزمه کرد– ..باشه..
او ناف کرالن را مرکز یک دایره به قطر چهار انگشت درنظر گرفت و آن ناحیه را باحالتی گردابی در راستای عقربه‌ی ساعت به آرامی ماساژ داد. مالش هایش بدون مکث ادامه یافت و بطور یکنواخت فشار ملایمی به شکم او وارد می کرد. درحالی که با دست راست به ماساژ ادامه میداد توسط دست دیگرش اشاره‌ای به زیر شکم کرالن کردو پرسید:
شارومین– اینجا چیزی حس نمیکنید؟
کمی تردید داشت ولی پاسخ داد– انگاری سفت شده
شارومین لبخند زدو گفت– یکمه دیگه ادامه میدم..
هرچه بیشتر ماساژ های شارومین ادامه یافت آن حس قوی‌تر شد. زیر شکمش سفت میشد انگار با یک اَلوار عایق شده بود!
کرالن–.. چرا.. چرا اینجوریه؟!..
شارومین به ارامی دست از ماساژ دادن کشید و درحالی که به چپ تا راست زیرشکم کرالن اشاره میکرد پرسید– همه جا سفت شد تا فقط یه طرف؟
کرالن با تردید پاسخ داد–..همه جا..
شارومین سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– وقتی رحم آماده‌ی بارداری میشه یه تغییراتی میکنه تا بتونه جنین رو پرورش بده، درواقع سفت‌تر و ضخیم‌تر میشه. برای همین شما اینطور حس کردید، چون رحمتون بطور غریزی داره از جنین محافظت میکنه
باز به شکم کرالن نگریست و درحالی که لبخند صمیمانه‌ای برلب داشت گفت– مثل معجزه‌ست نه؟ این لطف خداست
سرانگشتانش رفته رفته سرد میشد و تمام تنش کرخت بود، مثل دیوانه ها به شارومین می نگریست و حس میکرد رنگ و رویش از قبل هم پریده‌تر شده!
پیراهن خود را روی شکم پایین کشید و درحالی که به ساعدش تکیه زده و می نشست من من کنان گفت– نه!.. درست نیست.. من.. من اصلا چیزی حس نمیکنم!..
شارومین دست روی قلب خود گذاشت و با اشتیاق گفت– .. هنوز خیلی کوچیکه، حتی دو ماهشم نشده! کم کم حسش می کنید!.. من تو مراحل بارداری شمارو راهنمایی میکنم، خودم چهارتا بچه بدنیا آوردم
چرا او اینطور لبخند میزد و مشتاق بود؟ کرالن داشت از ترس سکته میکرد! چطور میتوانست باور کند چیزی در درونش زنده است و از او تغذیه میکند؟
تائوس– شارومین؟ تموم نشد؟ من دارم نگران میشم..
تائوس هنوز بیرون چادر منتظر ایستاده بود و آنلحظه شارومین درحالی که از جا برمیخواست گفت– بیا داخل تائوس، کارم تموم شد
لبه‌ی چادر کنار رفت و تائوس بلافاصله وارد شد. با دیدن صورت وحشت زده و رنگ پریده‌ی کرالن قدم‌هایش همان ابتدای چادر سست شدو پس از مکثی طولانی زمزمه کرد– … چی شده؟
تائوس– ..چی شده؟
شارومین که میدید نگرانی تائوس در حال تشدید شدن است لبخند زدو درحالی که بسویش قدم برمیداشت گفت– بیماری درکار نیست. همسرت بارداره تائوس!
تائوس نگاهش را از کرالن گرفت و مات و مبهوت به شارومین نگریست. انگار باور نمیکرد او چه می گوید!
تائوس–… باردار..؟..
شارومین مشتاقانه به تعجب او خندید و در آغوشش گرفت. مثل یک مادر برای لحظاتی او را به خود فشردو پس از اینکه صورتش را بوسید گفت:
شارومین– تابین آرزوی دیدن چنین روزی رو داشت.. بهت تبریک میگم پسرم..
رویش را بسوی کرالن چرخاندو با شوق ادامه داد:
شارومین– به هردوتون تبریک میگم.. خدایا برای گفتنش به دیگران صبرو قرار ندارم!..
این را گفت و سپس از چادر خارج شد. نگاه کرالن با نگاه تائوس تلاقی کرد، تمام نگرانی ها از صورتش زدوده شده و حالا چشمانش برق میزد! طوری به کرالن نگاه میکرد انگار منظره‌ای زیباست و لبخندی سراسر عشق بر صورتش نقش بسته بود
از این حالته تائوس عصبی شد، نگاهش را به زیر افکند و پلکهایش را برهم فشرد. چیزی نمانده بود گریه‌اش بگیرد!
تائوس– پس مریض نیستی.. فقط اون وروجک داره شیطونی میکنه..
با تمأنینه به کرالن که سرخورده و مأیوس بود نزدیک شدو با آن لحن بمش بشکلی آهنگین زمزمه کرد:
تائوس–..وروجکه بابا..
کرالن با کلافگی پیشانی‌ خود را لمس کردو گفت– بس کن تائوس
تائوس– .. چرا ماتم گرفتی؟
این را درحالی گفت که به آرامی در مقابل کرالن زانو می زدو سعی داشت توجه او را بخود جلب کند:
تائوس– آلن؟.. حالت هنوز ناجوره؟.. سرگیجه داری؟.. لااقل الان میدونیم چیزیت نیست..
دستش را پیش آورد و با ملایمت دست او را گرفت، کرالن به او نمی نگریست، هنوز عصبی و کلافه بود و رفتارهای تائوس بیشتر آزارش میداد
تائوس– .. چرا نگام نمیکنی؟ داریم بچه دار میشیم.. یعنی اصلا خوشحال نیستی؟..
دستش را از دست تائوس درآورد و درحالی که سعی داشت تندی نکند گفت:
کرالن– یه لحظه منو به حال خودم میذاری؟
تائوس لحظه‌ای در سکوت به او خیره ماندو سپس سعی کرد کرالن را برای حرف زدن قانع کند:
تائوس– بازم مثل قبل جایی که باید باهم حرف بزنیم داری بداخلاقی میکنی.. یه اتفاقه خوب تو زندگیمون افتاده..
کرالن حرف او را برید و اینبار با قاطعیت گفت:
کرالن– تائوس چند دقیقه تنهام بذار!
میدانست کسی بابت این رفتار به او حق نمیدهد. آنها مشکلات او را نداشتند، درک نمیکردند که این چقدر سخت است. تائوس همیشه میخواست بچه داشته باشد و حالا هم به این خاطر ذوق زده بود، آنقدر که لحن تند کرالن را نادیده گرفت آنجا را ترک نکرد
نمیخواست به صورت تائوس نگاه کند، بدون اینکه خودش بخواهد اخم کرده بود و بشدت حرص میخورد، یک لحظه به بازوی راستش تکیه زد تا برخیزد ولی بازهم آن سرگیجه‌ی لعنتی شدیدتر از قبل به سراغش امدو باعث شد سرجایش بیفتد
تائوس فوراً دستش را پشت شانه‌ی او فرستادو او رت گرفت‌، این در صورتی بود که اگر هم باشدت می افتاد روی یک تشک نرم بود!
تائوس– لجبازی رو بذار کنار، بیا یکم استراحت کن
حتی بیشترو بیشتر حرصش گرفته بود ولی مخالفت نکرد چراکه سرگیجه و حالت تهوع به هرحال توان راه رفتن را از او می گرفت. تائوس تعدادی بالشتک نرم زیر سر او گذاشت و درحالی که پتو را تا روی کمرش بالا می کشید گفت– یکم شیروعسل برات بیارم؟ از دیروز چیزی نخوردی
درحالی که با سرانگشتانش پیشانی خود را ماساژ میداد با لحنی تند گفت– نه!
تائوس پوفی کشید و زیرلب گفت:
تائوس– عادت کردی هر چیز شیرینی رو برام زهر کنی!
کرالن زهر خندی زدو در پاسخ گفت– تو چی میفهمی! برات اهمیتی نداره
تائوس که به نظر می رسید دل پری دارد غرغرکنان گفت– آره عزیزم من هیچی نمیفهمم.. یه نفهم به تمام معنام! برای اینکه بذاری باهم بخوابیم خودمو از درّه انداختم پایین، لابد اینبار باید از قله‌ی کوه بپرم که دلت نرم شه..
کرالن– فقط تورو بخدا دهنتو ببند!
تائوس– اینقدر بدت میاد بچه‌ی من تو شکمت باشه؟
انگار یک سطل آب سرد رویش ریخته بودند، بدنش سِر بودو قلبش تند می تپید. به خودش لعنت میفرستاد که وارد چنین اوضاعی شده و حالا بازهم تنها مانده بود بدون اینکه کسی بفهمد چه احساسی دارد. مدام خود را با شکم جلو آمده تصور میکرد، پوست شکمش کش می آمدو انگار در درونش وزنه‌ای کار گذاشته بودند. چه تصاویر عذاب آوری! بااینکه میروتاش‌ها میدانستند او مرد نیست ولی خجالت میکشید در مقابلشان لباس‌های زنانه بپوشد، آنوقت حالا باید با این یکی مواجه میشد! اصلا چطور میخواست آن را بدنیا بیاورد؟ برای بدنیا آوردنش لازم بود عده‌ای بدن او را ببینند و آنوقت عضو مردانه‌اش هم دیده میشد! از اینها گذشته رفت و آمد به قصر را چکار میکرد؟ چطور باید با آن وضعیت به قصر می رفت؟
هنوز هم نمی توانست به خودش بقبولاند موجود زنده‌ای در درونش زندگی می کند!
بغض زیر گلویش جوشید و عاقبت اشکهایش جاری شد، یک دستش را در ریشه‌ی موهایش فرو بردو دست دیگرش را مقابل چشمانش فشرد، ظرف چند ثانیه گریه‌ی بی‌صدایش آنقدر شدید شد که انگار عزیزی را از دست داده!
تائوس که ابتدا فقط با تعجب می نگریست و چیزی نمیگفت تا کلافگی او را تشدید نکند درنهایت تردید را کنار گذاشت و همانطور که بسوی کرالن خم میشد گفت– هی..آلن؟؟..خواهش میکنم اینجوری نکن.. آخه.. آخه مگه چی شده اون فقط یه بچه‌ست!
روی ساعدش تکیه زده و با دست دیگرش مچ کرالن را گرفته بودو سعی داشت آن را از مقابل صورتش کنار بزند تا بتواند چشمانش را ببیند، کرالن کناره‌ی مشتش را به سینه‌ی او کوبید و از میان گریه‌اش با حرص گفت– خفه شو! از اولش قصدت همین بود سرمو با بچه بچه گفتنت بردی!
از پشت پرده‌ی اشک مقابل دیدگانش تائوس را میدید که همانطور با نگاهی آمیخته به تعجب شاهد گریه و بی‌قراری کرالن بود
تائوس– ای خدا! حالا اینکه من بچه دوست دارم گناهه؟
کرالن مشت دیگری به سینه‌ی او زدو باز تشر زد– از اون دره ی لعنتی واسه همین پریدی! چه غلطی کردم گذاشتم باهم بخوابیم..
تائوس با حالتی حق به جانب میان حرف او دوید:
تائوس– همشو انداختی گردن من؟؟ کی بود همین دو هفته‌ی پیش منو نصفه شب از خواب بیدار کردو گفت بیا الان باهم..
کرالن که آتشش تندتر از این حرف‌ها بود نگذاشت او ادامه دهد و گفت– من گفتم هردفعه اون چیز کوفتی رو بریزی توی من؟؟ حالا به هدفت رسیدی!..
تائوس چشمانش را در قاب چرخاندو همانطور مأیوسانه پوفی می کشید ساعد دستش را رها کرد و کنار کرالن به پشت افتاد. پیدا بود این وضع تمام ذوقش را کور کرده
مدتی در سکوت گذشت، تائوس به سقف خیره بودو کرالن هنوز گریه می کرد.
تائوس–میدونستم روزی که بفهمی حامله‌ای شوکه میشی..ولی هیچ وقت فکرشو نمیکردم اینطور با تنفر واکنش نشون بدی
از اینکه برای تائوس آنطور تندی کرد خوشحال نبود ولی در چنین وضعی واقعا روی رفتار خود کنترل نداشت، حالا هم میدانست او را ناراحت کرده و مشکل این بود که نمیتوانست به او بفهماند چه حسی دارد
کرالن– من نمیتونم تائوس.. تو اصلا درکم نمیکنی!
تائوس رویش را بسوی او چرخاندو گفت– آخه چرا نتونی؟
کرالن بلافاصله با لحنی آمیخته به ناچاری گفت– میگی چرا؟؟ تا همین چند ماه پیش من فکر میکردم باید مرد باشم حالا یه بچه تو شکمم دارم! ببین حتی یه لحظه میتونی خودتو بذاری جای من؟؟ باور کن کم مونده دیوونه بشم!
تمام بغض و احساسات و دوگانه‌اش را در این جملات چپانده بود ولی هنوز میدانست تا کسی در شرایط او نباشد نمیتواند این را درک کند. اگرچه کرالن مرد نبود ولی هیچ چیز نمیتوانست این واقعیت را تغییر دهد که او زنانگی کاملی هم نداشت! این دوگانگی نه تنها در جسم بلکه در روح او نیز تنیده شده بود و حتی بااینکه دلش میخواست برای تائوس یک زن باشد هرازگاهی پیش می آمد که حس کند در قالب زنانه از خودش خجالت می کشد
تائوس آرام بسوی او چرخید و کمی نزدیکتر شد، آنقدری که سرش را روی بالش کرالن گذاشت و وقتی حرف میزد نفسش به گریبان او میخورد:
تائوس– .. درست میگی.. من درکت نکردم.. این خبر اونقدر ذوق زدم کرد که یادم رفت تو چه وضعیتی داری، متاسفم عزیزم
شروع کرد به نوازش موهای کرالن و درحالی که به ریزش اشک از گوشه‌ی چشمانش می نگریست زمزمه کرد:
تائوس– نمیدونم چی بگم که آرومت کنه.. یا چطور دلگرمت کنم.. فقط میدونم که عاشقتم، شدی همه‌ی دلخوشی و دلیل نفس کشیدنم.. حالا یه کوچولو تو شکمت داری.. نتیجه‌ی لحظه‌هایی که تو بغلم فشارت دادمو اونقدر از عشقت مست شدم که نفسم گرفت..
بلاخره لحن بم و محبتی که در کلامش داشت قلب او را به نوسان انداخت و کم کم ذهن آشفته‌اش را بسوی آرامش هدایت کرد، از آن فاصله گرمای بدن او را نزدیک خود حس میکرد و سرانگشتانش برای نوازش گونه‌ی کرالن پایین‌تر لغزیدند
تائوس– از همین حالا حس میکنم این کوچولو رو یه دنیا دوست دارم.. بچه‌ای که تو بدنیا بیاری دست کمی از فرشته‌ها نداره..
درحالی که یک پهلو رو به کرالن خوابیده بود محتاطانه او را دربر گرفت و بوسه‌ای به کنار پیشانی‌اش زد. همانطور که با جملاتش ذهن و قلب او را به بازی می گرفت دستش را پایین‌تر برد و ارام بر شکم او گذاشت
تائوس– لطفاً بهش فکر کن.. به قلب کوچیکش که الان چقدر ضعیف و حساسه.. به وقتی که دست و پاهاش شکل بگیره.. صورتش، چشماش.. وقتی که تکون خوردنشو حس کنی.. خواهش میکنم ازش متنفر نباش، اون پاره‌ی تن ماست..
دستش نرم نرمک به زیر پیراهن او خزید تا دیگر مانعی برای لمس شکم او نباشد، دستش گرم و مالش‌های آرامش دلپذیر بود. سرش را کمی بسوی تائوس مایل کرد تا صورت او را ببیند، چشمان سیاه پراطمینان و لبهای مطبوعی که کلام از بینشان جاری میشد
تائوس– ..برات خیلی غیرمنتظره بود، تو حق داری نباید به این زودیا اون چیز کوفتی رو می ریختم تو تنت.. ولی وقتی تو بغلمی دیگه کنترلش راحت نیست..، میدونی اون چیز.. زیادم کوفتی نیست.. وقتی ازش خالی میشم، موقعیه که تو آرومم میکنی.. وقتی از نفس میفتم و تو منو میبوسی، اون لحظه‌ها برام خیلی عزیزه.. این بچه نتیجه‌ی عشقبازی ماست.. خواهش میکنم به عشقبازیمون نگو کوفتی..
با آن نوازشهای گرم و لحن بم و بدن ورزیده‌ی قشنگش، آنطور که کرالن را دربر گرفته بود و به او عشق می ورزید دیگر عصبی ماندن بسیار سخت بود. مژگانش هنوز از اشک خیس بودند ولی حالا آرام گرفته بود، حالا میتوانست با آن وحشت کنار بیاید و به چیزهای دیگری فکر کند، مثلا به اینکه آن دست اکنون درحال نوازش دادن یک کودک است. یک موجود بندانگشتی، یک قلب تپنده‌ی کوچک، قطره‌ای جدا شده از وجود مردی که کرالن عاشقش بود، او این موجود را مثل یک بذر در درون کرالن کاشته بود و حالا این بذر نرم نرمک جوانه میزد. باورنکردنی بود ولی واقعا داشت رخ میداد، کرالن یک تائوسِ بسیار کوچک در درون خود داشت.
درحالی که نگاهش به صورت تائوس بود و نوازش‌های او را بر شکم خود حس میکرد زیرلب گفت:
کرالن– ..بازم.. یجوری ورقو برمیگردونی که آخرش من بگم متاسفم؟..
لبخند محوی بر صورت تائوس نشست و بالحنی دلگرم کننده گفت– نه عزیزدلم.. تو حق داری از این اوضاع آشفته بشی، طول میکشه که باهاش کنار بیای.. ولی قول میدم که کم کم همه چیز حل میشه
درحالی که با نگاهش حرکت لبهای تائوس را دنبال میکرد دستانش را پایین فرستاد و روی دست او گذاشت تا دقیق‌تر مالش‌هایش را حس کند، عجیب بود که همین حرف‌های عادی او را آرام کرده بود و مدام میخواست بیشترو بیشتر بشنود
کرالن– .. اگه پدر بفهمه.. اصلا فکر کردی چی میشه؟.. تائوس.. چطور میشه همچین چیزی رو مخفی نگه داشت؟
تائوس با لحنی اطمینان بخش به او پاسخ داد– تو نگران هیچی نباش، بهت قول میدم که نمیذارم اونا بفهمن. تا حالا شده بهت بدقولی کنم؟
جای اینکه جواب او را با کلام بدهد سرش را کمی بیشتر بسوی او مایل کردو بوسه‌ای بر لبهایش زد. پیش از اینکه سرش را عقب بکشد تائوس دومین بوسه را هم از او گرفت و سپس گفت–.. حالا بهتری؟..
کرالن نفس سبکش را بیرون دادو زمزمه کرد– گمونم آره.. تو خوب اغواگری میکنی
تائوس به حرف او خندید و گفت–.. حالا میتونم ببوسمش؟
با حالتی پرسشگرانه به او نگریست و گفت– چی؟
تائوس باره دیگر به ساعدش تکیه زدو درحالی که سرجایش می نشست گفت– بچمو.. اجازه هست ببوسمش؟..
جوری به شکم کرالن می نگریست و درباره‌ی بچه حرف میزد انگار او را میبیند. کرالن از این اشتیاق او خنده‌اش گرفت! سرش را بسوی شکم او خم کردو به این ترتیب دسته‌ای از موهای سیاه براقش سُر خورد و روی پوست او ریخت. موهایش خنک بود و بطرز دلپذیری کرالن را قلقلک آورد، غنچه‌ی لبهایش را با ملایمت کنار ناف او کاشت، بوسه‌ی داغی بر آن زدو وقتی باره دیگر کمر راست کرد لبخند میزد. به کرالن نگریست و پرسید– اصلا حسش نمیکنی؟
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– شارومین گفت هنوز خیلی کوچیکه
تائوس نگاه دیگری به شکم او انداخت و گفت– .. خیله خب.. پس من میرم برات یکم شیروعسل بیارم، شاید حالا تونستی بخوری..
اینبار دیگر لج نکردو به ذوق او نزد، دلش نمی آمد اینقدر ناراحتش کند. به هرحال هیچ مردی از پدر شدن بدش نمی آمد و بعلاوه تائوس حتی قبل از ازدواجشان گفته بود که میخواهد بچه داشته باشد
به محض اینکه تائوس از چادر خارج شد صدای فریاد هورا و تبریک و مردم از دور و نزدیک بلند شد، انگار پس از شنیدن این خبر همه منتظر تبریک گفتن به او بودند. با این همه اشتیاق، کرالن از خود می پرسید چطور قرار است رو داشته باشدو پس از خروج از چادر با نگاه‌های مردم مواجه شود
شیروعسل را خورد، این حالش را بهم نزد. حالا که میدانست مشکلش نه از مسمومیت بلکه بخاطر وجود یک جنین است دیگر نگران عق زدن‌های گاه و بیگاهش نبود. تنها که میشد افکارش بهم می ریخت و بخودش که می آمد می دید به شکم خود زل زده، شاید به همین خاطر بود که تائوس تمام آن روز از کنار او جم نخورد و مدام سعی میکرد روحیه‌ی او را پایدار نگاه دارد. حرف های عجیبی میزد، از ساختن یک گهواره‌ی زیبا گرفته تا مراسمی که برای نام گذاری کودک برگذار شود. تمام این ایده ها از نظر کرالن که حتی هنوز بارداری‌اش را باور نکرده بود بسیار دور و باورنکردنی می آمدند! خیال پردازی های تائوس ادامه یافت و عاقبت زمانی خاموش گشت که شب رسید و زمان خواب شد. آنشب برخلاف شبهای دیگر که با شیطنت کرالن را مشتاقه هم‌آغوشی میکرد آنقدر فکرش مشغول آینده‌ی کودکش بود که بدون هیچ اقدام اضافه‌ای خوابش برد
کرالن به پهلو چرخید و به تائوس زل زد. در آرامش به خواب رفته بود و ریتم مرتب تنفس سینه‌ی ستبرش را بالا و پایین میبرد، نیمرخ جذابش باعث شد بی‌اختیار لبخندی بر صورت کرالن نقش بزند. چه مرد زیبا و دلنشینی داشت، سعی کرد به این فکر کند که نمونه‌ی کوچکی از او را در شکم دارد. اصلا این فرزند نتیجه‌ی کدام یک از آن شبهای داغ بود؟ گاهی پیش می آمد که آنها دو یا سه بار در شبانه روز عشقبازی میکردند و عطش کرالن حتی از تائوس هم بیشتر بود. با یاد آوری اوقاتی که تائوس با بیچارگی به او میگفت سرآخر کمرش خواهد شکست لبخندش پررنگ‌تر شدو به آرامی برای بوسیدن او خیز برداشت. با احتیاط، جوری که موجب بیدار شدنش نشود بوسه‌ی سبکی روی موهای سیاهش زدو برای لحظاتی با شیفتگی به صورتش نگریست.
خوابش نمیگرفت، ذهنش ناآرام بودو بعلاوه تمام آن روز را در چادر گذرانده بود. تصمیم گرفت حالا که مردم خوابندو خبری از نگاه‌های پیاپی نخواهد بود از خلوت شبانگاهی استفاده کند و کمی قدم بزند. شاید به این ترتیب کمی ذهنش آرام می گرفت. پیراهنش را مرتب کردو بی سروصدا از جا برخاست، بااینکه بیرون چندان سرد نبود محض احتیاط کت تائوس را روی لباس خود کشید و سپس از چادر خارج شد. شب آرامی بود و باد معطر بهاری در محیط جریان داشت، قدم زنان از اجتماع خارج شدو بسوی حاشیه‌ی رودخانه که در پناه نور مهتاب از دور پیدا بود رفت
کم کم بوی آب خروشان رودخانه در وزش های باد آمیخت و صدای جریان روان آب به موسیقی شب اضافه شد. با خودش فکر کرد اگر ولیعهد نبود دیگر هیچگاه تا آخر عمرش زندگی در چنین جایی را رها نمیکردو به شهر برنمیگشت
– خبرای خوبی شنیدم شاهزاده کرالن
کنار رودخانه ایستاده و در سکوت به جریان آب می نگریست که صدای زنانه‌ای شنید، سرش را به چپ چرخاندو لوریانس را دید که در کنار گرگ سیاهش به آرامی پیش می آمد. رمبیگ آنقدر سیاه و تنومند بود که از شب هم تاریک‌تر و رازآلودتر بنظر می رسید!
لبخندی که بر چهره‌ی لوریانس نشسته بود را از نظر گذراندو گفت– مثل اینکه برای همه خبر خوبی بوده جز من
لوریانس و رمبیگ در دو قدمی او ایستادند و نگاه کرالن بی اختیار بر چشمان درخشان کهربایی و خز یکدست سیاه گرگ که زیر نور مهتاب برق میزد خیره ماند
لوریانس– حدس میزدم که به یکم دلگرمی احتیاج داشته باشی، اتفاقا برای همین اومدم
لباس ساده‌ی لوریانس مثل همیشه از پوست حیوانات دوخته شده بود، بااینکه همسر یک لرد سرشناس بود ابداً وارد زندگی پرتجمل اشراف نمیشد و حتی آنها را شماتت میکرد
کرالن چشمان تیره‌ی آرام لوریانس را از نظر گذراندو بالحنی که غیرمحترمانه نباشد گفت– راستش انتظار ندارم کسی درکم کنه بانو لوریانس
رمبیگ که درست کنار لوریانس بود گردن افراشته‌اش را پایین آوردو پوزه‌اش را کمی به شکم کرالن نزدیک کرد. انگار میخواست او را بو بکشد، اقدامی که باعث شد ضربان قلب کرالن تند شود!
لوریانس– من درک میکنم.. یه روزی بود که منم مثل تو بعد از شنیدن خبر حاملگیم از عالم و آدم متنفر شدم. نمیدونم چقدر درباره‌ی اشنایی منو هکتور خبر داری، ولی وقتی ماروینو حامله بودم اصلا نمیخواستمش.. انگار.. یه انگل تو بدنم زندگی میکرد..
البته او می دانست. کرالن خبر داشت که آشنایی لوریانس و هکتور درواقع بسیار زورگویانه و بد اتفاق افتاد بااینحال او تاکنون درباره‌ی جزئیات شخصی لوریانس از زبان خودش چیزی نشنیده بود
پس اینکه بو کشیدن رمبیگ تمام شد نگاهی با لوریانس ردو بدل کردو در گلو خرناس کشید، لوریانس به او لبخند زدو سپس رو به کرالن ادامه داد:
لوریانس– تموم هوش و حواسم به قلمروام بود.. از هکتور تنفر داشتم و به زور بچشو تو خودم تحمل میکردم.. میدونی آلن.. حدقل تو بچه‌ی مردی رو تو شکمت داری که عاشقشی
کرالن دولبه‌ی کت تائوس را کمی به خود نزدیک کرد و در همین حین سری به نشانه‌ی منفی تکان داد.
کرالن– درسته که عاشقشم ولی این چیزی رو عوض نمیکنه.. شما یه زن کامل هستین بانو لوریانس، شرایط منو ندارید، هیچکس از حامله شدنتون تعجب نمیکنه ولی من.. من باید حداقل ماهی دوسه بار به قصر برم!
لوریانس با حالتی آسوده خاطر کمی به راست مایل شد، از یک سو به بدن رمبیگ تکیه زدو گفت: لوریانس– اونقدرا سخت نیست، درواقع حاملگی رو تا ۴-۵ ماهگی با لباسای گشاد میشه مخفیش کرد. دو سه ماهه آخر رو هم یجوری میگذرونی. تو تنها نیستی، دوستای قابل اعتمادی مثل نیکولاس و هکتور و آرگوت داری.. اونا نمیذارن تو قصر مشکلی پیش بیاد
کرالن صورت مطمئن او را که در یک قدمی‌اش ایستاده بود از نظر گذراندو پس از مکثی کوتاه گفت– شما خیلی خوشبینانه بهش نگاه میکنید
اینبار لوریانس بود که در سکوتی معنادار به کرالن می نگریست، نسیم موهای قهوه‌ای نه چندان بلندش را از روی سرشانه‌هایش تاب میدادو آرامش و اطمینان درونش در نگاهش متجلی بود:
لوریانس– میدونم برات یه دنیا نگرانی وجود داره کرالن، ولی تو نواده‌ی میروتاش رو حامله‌ای. باید به خودت افتخار کنی
– پس اینجایی.. کاش به منم درباره‌ی این دورهمی شبانه میگفتین
همگی بسمت صاحب صدا برگشتند، تائوس از بیست قدمی‌یشان پیش می آمد درحالی که موهایش رها و بالا تنه‌اش برهنه بود. به راحتی میشد فهمید ناگهانی از خواب برخاسته و چون کرالن را کنار خود ندیده نگران شده است
تائوس– میبینم که آلفاهای جنگلی به غرب اومدن
لوریانس که مثل همیشه احترام ویژه‌ای نسبت به تائوس قائل بود سرش را کمی بسوی او خم کردو گفت– خبر رو از ریوِن شنیدیم، تبریک هفده خاندان رو بپذیرید جناب تائوس
تائوس باحالتی سپاسگذارانه به او لبخند زدو گفت– ازتون ممنونم آلفا لوریانس، همینطور شما آلفا رمبیگ.. اخیراً بخاطر من وارد اجتماعات انسانی شدید و میدونم که برای شما ریسک بود
گفتوگویی بس گیج کننده و نامفهوم، البته از قرار معلوم فقط برای کرالن! با کمال حیرت میدید که رمبیگ در پاسخ به تائوس خرناس کشید و تائوس هم طوری سر تکان داد انگار مفهوم خرناس کشیدن او را فهمیده!
لوریانس– بیشتر از این اینجا نمیمونم، از اینکه هردوی شمارو ملاقات کردم خوشحالم
این را گفت و به کرالن نگریست.
لوریانس– خیلی خوشحالم که تو نواده‌ی میروتاش رو بدنیا میاری کرالن، اینو از صمیم قلب میگم
لبخند صمیمانه‌ای به روی کرالن زدو ادامه داد– اگه به کمک یا راهنمایی احتیاج داشتی منو بلند صدا بزن. رمبیگ گوشای تیزی داره، اون میشنوه
کرالن سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو درحالی که متقابلا به او لبخند میزد گفت– ممنون بانو لوریانس
تائوس دستانش را در جیب شلوار فرو برده و قدم زنان پیش‌تر آمد، درکنار کرالن ایستادو خطاب به لوریانس و رمبیگ گفت– لطفاً از این به بعد بیشتر به دیدن ما بیاید. تا بچه‌م بدنیا بیاد به راهنمایی هردوتون احتیاج داریم، تشخیص هیچ پزشکی دقیق‌تر از آلفا رمبیگ نیست
لوریانس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو سپس به آنها پشت کرد. همراه رمبیگ قدم زنان بسوی جنگل رفت و کم کم هردو درتاریکی گم شدند..
تائوس– نمیخوام شوهر بداخلاقی باشم، ولی دیگه هیچ وقت اینجوری نصفه شب بی‌خبر نیا بیرون! میدونی چقدر دنبالت گشتم؟
این را گفت و فرصت پرسیدن هیچ سوالی را به کرالن نداد!

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته رمان شاهزاده خون پارت۳ اولین بار در رمان خونه. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید