دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

رمان شاهزاده خون پارت۱

رمان شاهزاده خون

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان شاهزاده خون از ابتدای صفحه بر روی قسمت بعد و یا قبل کلیک کنید و یا از اینجا وارد شوید

چلچراغ‌های طلایی آویخته بر سقف بلند قصر، ستون‌های یشم، دیوارهای مرمرین، رقاصان طناز جواهرپوش، قهقهه‌ها و جام‌های نقره‌فام شراب..
فضا آغشته به بوی عود و عطر و غریبگی بودو کرالن رفته رفته به سردرد شدیدی دچار میشد.
آرام بسمت پنجره‌ی سمت راستش چرخید، وقتی مطمئن شد پشت به میهمانان ایستاده با کلافگی دستمال گردن ابریشمی‌اش را کمی شُل کردو نفس عمیقی کشید. شلوغی و تشریفات آنشب دیگر خسته کننده شده بود و بنظر هم نمی رسید به این زودی‌ها تمام شود!
– سرورم حالتون چطوره؟ مدت زیادیه همدیگرو ندیدیم!
نگاهش را از منظره‌ی تاریک پشت پنجره گرفت و بسوی صاحب صدا برگشت. باز تعدادی از اشراف‌زادگان بودند که برای چاپلوسی پیش می آمدند. ولیعهد کرالن (Keralen) لبخند متواضعانه‌ای به انها تحویل دادو بالاجبار لحظاتی را صرف گفت و گو با آنان کرد، کمی بعد وقتی توانست خود را از شرشان خلاص کند از همان جایی که ایستاده بود نگاهش را به چهارگوشه‌ی مجلس چرخاند..
نجیب زادگان، سیاستمداران و تجار ثروتمندی که در دربار نفوذ داشتند همه پوشیده در لباس‌های فاخر و با غروری خاصه اشراف، در تالار بزرگ قصر درهم می لولیدند. آنشب دربار سلطنتی به مناسبت سالروز تولد ولیعهد کرالن میزبان جمع کثیری از صاحب منصبان کشور بود و همه چیز باشکوه‌تر از هرزمان دیگری بنظر می رسید. اگرچه درباریان این را به فال نیک گرفته بودند ولی بنظر نمی رسید ۱۷ ساله شدن بهبودی در اوضاع افتضاح زندگی کرالن ایجاد کند، چه بسا از همان ساعات ابتدایی ۱۷ سالگی، او از همه چیز به تنگ آمده بود!
نگاه‌های دزدانه و پچ‌پچ‌های سبک‌سرانه‌ی دوشیزگان جوانی که به کامل‌ترین وجه خود را آراسته بودند و سعی در جلب کردن توجه او داشتند نمی گذاشت لحظه‌ای احساس راحتی کند و بعلاوه هرچه میگشت نمی توانست در آن شلوغی تائوس (Taoos) را پیدا کند! تازه داشت مسیر جدیدی را برای فرار از شر گروهی دوشیزه پیش می گرفت که صدای بم مردانه‌ای را از پشت سرش شنیدو نوسانی کنج سینه‌اش حس کرد
تائوس– آ آ ! مثل همیشه ناسپاس! این آدما بخاطر تو اومدن شاهزاده
بسمت تائوس که از پنج قدمی‌اش نزدیک میشد چرخید. مرد جوان ۲۴ ساله‌ای که بدون ذره‌ای تردید، تنها دلیل زنده ماندن کرالن در قصر بود! با یک دست جام شرابش را حمل میکرد و دست دیگر را در جیب شلوار فرو برده بود. دکمه‌های کت مخمل اشرافی بلندش که تا انتها باز بود و با فرو بردن دست در جیب، به کناره‌ای رانده میشدو به این ترتیب سینه‌ی ستبر و رانهای عضلانی‌اش در حین اینکه آنطور مستحکم و مغرورانه پیش می آمد بچشم می خورد. گیسوان سیاه بلندش را مثل همیشه از پشت سر بافته بود و با آن ترکیب خاص صورت که در زمینه‌ی پوست قهوه‌ای خوش رنگی قرار میگرفت، ظاهرش بخاطر رگ و ریشه‌ی سرخپوستی که داشت ،حتی با وجود آن لباس‌های اشرافی از دیگران متمایز بود
درمقابل کرالن ایستادو او برای اینکه بتواند به چشمان سیاه نافذ تائوس بنگرد سرش را بالا گرفت
کرالن– یهو کجا غیبت زد!
تائوس جرئه‌ی دیگری از شرابش نوشید و گفت– با لردهکتور حرف میزدم. باید بجای تو به مهمونا خوشامد بگم آره؟
کرالن با کلافگی چشمانش را در قاب چرخاند و گفت– این ضیافته لعنتی تمومی نداره نه؟
لبخند کج جذابی برلب تائوس نشست و گفت– برای تو که امشب تمومی نداره
کرالن لحظه‌ای به حالت موزیانه‌ی چهره‌ای او خیره ماندو سپس پرسید– چطور؟
تائوس شانه‌هایش را با حالتی خاص بالا انداخت، جرئه‌ی دیگری نوشید و گفت– هرچی باشه تو دیگه ۱۷ ساله شدی و از این به بعد درهای حرمسرا به روت بازه!
چهره‌ی کرالن درهم رفت و بالحنی آمیخته به انزجار گفت– آه حتی نمیخوام بهش فکر کنم!!
تائوس لحظه‌ای شیطنت را کنار گذاشت‌، نگاهش را کمی پایین گرفت و درحالی که می کوشید لبخند پررنگش تبدیل به خنده نشود بالحنی صمیمی گفت– حتی اگه تو بهش فکر نکنی بقیه بجات اینکارو میکنن. مطمئنم ملکه‌ی مادر کلی خواب برای امشبت دیده!
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه! امکان نداره! این یه مسئله‌ی شخصیه!
تائوس جام خالی شده‌اش را به مستخدمی که درحال عبور بود تحویل دادو گفت– سخت نگیر بچه! میدونی که دست از سرت برنمیدارن
اگر همانجا می ایستادند مدام گروهی مزاحم بسمتشان می آمدند از همین رو کنار هم قرار گرفتند و شروع کردند به قدم زدن. کرالن نیم نگاهی به سوی محلی که مادر و مادر بزرگش درحال گفت و گو با زنان اشراف‌زاده بودند انداخت و سپس گفت– اونا که نمیتونن منو به زور بندازن تو حرمسرا! اصلا چرا باید اینکارو بکنن؟!
تائوس درحالی که دست دیگرش را هم درجیبش فرو برده بود و بخاطر بدن جذاب و ورزیده‌اش حالا نگاه‌های زیادی بسویش می چرخید گفت– اونا فکر میکنن اینجوری تو مرد میشی
کرالن با کلافگی زمزمه کرد– مزخرفه!
و تائوس درپاسخ گفت– اونقدرام مزخرف نیست! خلاصه گائـ*دن یه بخشی از مرد شدنه
کرالن نگاه چپی به او انداخت و غرولند کنان گفت– خیلی بی شرمی!
تائوس به واکنش او خندید، از همان خنده‌های جذاب مردانه که قلب کرالن با تماشایش ضعف می رفت! با تمأنینه از میان میهمانان قدم میزدند و کرالن سعی داشت اضطراب مربوط به ورود به حرمسرا را از خود دور کند. هیچ وقت نتوانسته بود بفهمد دختر متولد شده یا پسر، آنوقت حالا از او انتظار داشتند که مَرد شود!
تائوس– اونجارو ببین! همسر آینده‌تم که اینجاست!
تائوس با جمله‌ی نامطلوب دیگری او را از افکارش درآورد. خط نگاه تائوس را دنبال کرد و به دوشیزه‌ی ۱۲ساله‌ای رسید که کنار پسرنوجوانی ایستاده و با او صحبت می کرد. او دختر یکی از چهار لُرد پرنفوذ کشور و نوه‌ی ژنرال هنری دوست نزدیک پادشاه بود.
کرالن بالحنی سرزنشگرانه خطاب به تائوس گفت– چی نصیبت میشه که مدام عذابم میدی؟
تائوس رویش را بسوی او چرخاندو یک تای ابرویش را بالا انداخت:
تائوس– کدوم عذاب؟! مگه دروغ میگم؟
کرالن باحالتی محتاط‌، طوری که توجه دیگران را جلب نکند به او اخم کردو گفت– بچه بودیم و پادشاه یه حرفی زد، تو چرا اینقدر جدی گرفتی؟!
تائوس با لحنی مطمئن گفت– من مطمئنم پادشاه هنوز اون دخترو برات درنظر داره. اتفاقا انتخاب خوبیه، دختره خیلی دوست داشتنیه و بعلاوه پدرش شریف‌ترین آدمیه که به عمرم دیدم!
کرالن آهی کشید و گفت– تائوس توروبخدا بس کن! به اندازه‌ی کافی گرفتاری دارم
تائوس نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت– کدوم گرفتاری؟ احیاناً منظورت حرمسرا که نیست؟ تو دیگه آبروی هرچی مَرده بردی!
پیش از اینکه فرصت کند پاسخی به تائوس بدهد دستی شانه‌اش را لمس کردو صدایی آشنا او را فراخواند– بلاخره صاحب مجلسو پیدا کردم
همراه تائوس به پشت سر چرخید و دو مرد بلندقامت را مقابل خود دید. لرد نیکولاس مرد ۳۶ساله‌ای که اتفاقا لحظاتی پیش درباره‌ی او حرف میزدند و آرگوت از تجار سرشناش کشور درکنار هم به او می نگریستند.
تائوس– چه تصادفی! داشتیم درباره‌ی شما حرف میزدیم!
کرالن پیش از اینکه تائوس شروع به شیطنت کند دست نیکولاس و آرگوت را فشردو گفت– عذر میخوام امشب زیادی شلوغ بود و من خیلی از آشناها رو ندیدم
نیکولاس که گیسوان طلاگون خود را با گره‌ای شل پشت سرش بسته بود و لبخند موقرانه‌ای برلب داشت چشمان سبزش را بین آن دو چرخاندو گفت– آره میدونم. آرگوت بهم گفت که داشتین به دخترم نگاه می کردین
آرگوت که سمت راست نیکولاس ایستاده بود و مثل همیشه لباس سیاه خوش‌دوختش او را مجلل‌تر از هرکسی نشان میداد با صدایی گرم و لحنی مخملین گفت– میدونی که نیکولاس نمیتونه دست از سربه سر گذاشتنت برداره، حدقل نه تا وقتی که هنوز پادشاه نشدی!
آرگوت از آن دسته افرادی بود که دیدنش درنگاه اول باعث تعجب میشد، او صورت روشن شفافی داشت و چشم و ابروی کشیده‌ی سیاهش زیبایی خیره کننده و در عین حال مرموزی به او میداد. از مرموز بودن آرگوت همین بس که پس از گذشت ۱۴ سال، کرالن کوچکترین اثری از گذر عمر در او نمیدید! همه میگفتند که او هم سن و سال دوست صمیمی‌اش نیکولاس است و این درصورتی بود که ظاهرش دست کمی از جوانان ۲۵ ساله نداشت!
نیکولاس و آرگوت از جمله افرادی بودند که کرالن از کودکی می شناخت و به واسطه‌ی رفت و آمد خانوادگی که داشتند از همان کودکی او را با وجودی که ولیعهد بود غیر رسمی خطاب می کردند، آنلحظه هم کرالن بالحنی صمیمی رو به انان گفت– فکر نکنم پادشاه شدنم اوضاعو تغییر بده!
نیکولاس به او لبخند زدو همانطور که بازویش را لمس میکرد گفت– میدونی که فقط شوخیه! تو پسر شایسته‌ای هستی و حالا دیگه برای خودت مردی شدی
تائوس که با حالتی معنادار نگاهش را از کرالن گرفته و به نقطه‌ای نامعلوم می نگریست گفت– هرچند که روند ریش درآوردنش ناامید کننده پیش میره!
کنایه‌ی شوخی آمیز او باعث شد نیکولاس و آرگوت بخندند و اینبار حتی کرالن هم خنده‌اش گرفته بود. چه میشد کرد؟ نه تائوس و نه آن دو نمیدانستند که کرالن جنسیتی مبهم و نامعلوم دارد!
نیکولاس– حال پدرت چطوره تائوس؟ ازش خبر داری؟
درحالی که تائوس درباره‌ی پدرش که قدری بیمار بود صحبت میکرد، یک لُرد جوان دیگر نیز به جمعشان پیوست. هکتور که مردی قوی‌هیکل بود و همیشه بنظر می رسید بازوهای عضلانی‌اش بسختی در آستینش جا میشوند به جمع آنان پیوست. کرالن ریزجسه درمیان آن چهار مرد بلند قامت ظاهر بسیار ترحم برانگیزی داشت! چه بسا اگر تنها فرزند پادشاه و ولیعهد کشور نبود در هیچ جمع مردانه‌ای راهش نمی دادند!
دقایقی بعد، وقتی باره دیگر با تائوس تنها شد آهی کشید و گفت– راه خلاصی نمیذارن!
تائوس نیم نگاهی به او انداخت همانطور که شروع به قدم زدن میکرد گفت– فکر میکردم حدقل از این سه نفر خوشت میاد!
کرالن شقیقه‌های خود را لمس کردو لحظه‌ای پلکهای داغش را برهم گذاشت:
کرالن– اونا آدمای خوبی‌ین.. ولی مسئله اینجاست که من دارم از خستگی میمیرم!
این را گفت و بااحتیاط شلوغی اطرافش را کاوید:
کرالن– میخوام برگردم به اقامتگاهم..
تائوس نگاه چپی به او انداخت و گفت– این مثلا ضیافته توء!
کرالن که هنوز درحال بررسی مسیر‌های امن خروج از مجلس بود گفت– مگه برای این ضیافت کسی نظر منو پرسیده؟ تائوس محض رضای خدا اینقدر غر نزن..
درنهایت پس از مدتی بحث، این خوده تائوس بود که او را بی سروصدا از میان میهمانان گذراند. بلافاصله پس از خروج از تالار بزرگ نفس عمیقی کشید و دستمال گردنش را کاملا از گریبان باز کرد
تائوس که در کنارش قدم برمیداشت گفت– مجبور نیستی این همه لباس بپوشی! انگار همش میخوای خودتو خفه کنی!
پاسخی به این حرف تائوس نداد. کرالن مجبور بود اینهمه لباس بپوشد تا اندام ظریف و برجستگی سینه‌اش را مخفی کند!
تمام قصر و به عبارتی تمام کشور فکر می کردند که او یک مَرد است، تا همین چند سال پیش حتی خودش هم چنین فکری میکرد! اما زمان بالغ شدن رسید و همه چیز در جسمش بهم ریخت،
جای اینکه سرشانه‌هایش پهن‌تر شوند و بازوهایش حجم بگیرند، سینه‌هایش درد گرفت و ورم کرد!
جای اینکه روی صورتش ریش بروید، فقط مقداری موی زائد پیدا شد!
جای اینکه مردانگی‌اش کلفت‌تر و بزرگتر شود، همانطور ناقص و نصفه نیمه باقی ماندو حتی اوضاع بدنش جوری وخیم شد که مدام تب و لرز میکرد. کرالن در این چندسال اخیر مکافات کشیده بود تا این موضوع را از دیگران پنهان نگاه دارد، او تنها پسر پادشاه گُردن (Gordon) و وارث تاج و تخت بود، می دانست اگر حقیقت آشکار شود در دربار و در کشور آشوب به پا خواهد شد!
از راهروهای بلند قصر که بخاطر ضیافت خلوت بنظر می رسید گذشتند و وارد باغ زیبایی شدند و که به نوعی حیاط عمارت شخصی کرالن و تائوس محسوب می شد. آن دو از کودکی درکنار هم بزرگ شده بودندو با کمال تاسف تائوس او را برادر کوچکتر خود میدانست!
تائوس– من که میدونم زود از مجلس فرار کردی تا گذرت به حرمسرا نیفته. هیچ نمیفهمم تو چه مرگته!
تائوس این را درحالی که از پله‌های ورودی عمارت بالا می رفتند گفت. کرالن بدون اینکه نگاه خود را از قدم‌هایش بگیرد درپاسخ گفت– اونا حق ندارن منو برای همه چیز مجبور کنن
تائوس پوزخندی زدو گفت– به این راحتی ولت نمیکنن. شرط میبندم! اونا میخوان ولیعهدو برای ازدواج آماده کنن
نگهبان ورودی عمارت در را به رویشان باز کردو وارد شدند. قصر سلطنتی بسیار بزرگ و باشکوه بود و البته منحصر به یک ساختمان نمیشد، بلکه مانند یک شهرک عمارت‌ها و اقامتگاه‌های مجلل زیادی را در درون خود جای میداد که محل زندگی اشراف درجه یک وابسته به پادشاه بودند یعنی کسانی که رابطه‌ای خونی با خانواده‌ی سلطنتی داشتند. عمارت شخصی ولیعهد کرالن و تائوس نیز یکی از باشکوه‌ترین عمارتهای قصر بود. پس از اینکه وارد شدند تائوس رویی‌ترین لباسش را دراورد و درحالی که گردنش را به چپ و راست مایل میکرد گفت– چرا ساکتی..
سکوت او بخاطر نگرانی بود، چرا که خودش هم فکر میکرد موضوع حرمسرا برایش دردسرساز خواهد شد. تائوس بازویش را دور شانه‌ی او حلقه کردو اینبار بالحنی عاری از شیطنت و بدجنسی گفت– برای هزارمین بار بهت میگم برادر کوچولو، اینقدر سخت نگیر!
او را برادر خطاب میکرد و بیش از پیش باعث کلافگی‌اش میشد! با دلخوری بازوی او را پس زدو بدون اینکه نگاهی به سویش بیندازد مسیرش را از او جدا کرد
کرالن– میرم تو اتاقم.. میخوام بخوابم
میدانست واکنش تندش تائوس را متعجب کرده، او دلیل این رفتارهای غیرمعمول کرالن را نمیدانست و بااینحال گاهی بیش از حد نسبت به او صبوری میکرد. همین‌ها باعث شده بود کرالن حس کند در این دنیا هیچکس را جز او ندارد!
وقتی دست بر دستگیره‌ی در اتاق برد درحال بازکردن دکمه‌های لباسش بود و به این فکر میکرد که چقدر دلش میخواهد در تخت خوابش فرو برود و کمی آرام بگیرد. با اینحال در را که گشود در همان چهارچوب خشکش زد!
زن جوان زیبایی که لباسی نامناسب به تن داشت و بوی عطرش در تمام اتاق پیچیده بود با دیدن او از لبه‌ی تخت برخاست و ادای احترام کرد!
کرالن حیرت زده سرتاپای او را برانداز کرد، با آن وضع لباس پوشیدن کاملا پیدا بود از حرمسرا به آنجا فرستاده شده!
چند قدمی بسوی کرالن پیش آمدو درحالی که لبخندی دلفریب برلب داشت رو به او گفت– ملکه‌ی مادر منو فرستادن تا امشب در خدمت شما باشم سرورم
قدمی به عقب برداشت و باره دیگر در اتاق را بست! قلبش از استرس درسینه بیتابی می کرد و معده‌اش بهم می پیچید. نگاهی به آنسوی عمارت انداخت و تائوس را دید که درحال دور شدن بود، بسوی او شتافت و پیش از اینکه به اتاقش که طبقه‌ی بالا بود برود چند مرتبه باصدایی نه چندان بلند نامش را خواند
تائوس درست یک قدمی راهپله متوقف شدو بسمت او چرخید، لحظاتی با تعجب به او که سراسیمه پیش می آمدو نگریست و سپس خودش هم بسوی او قدم برداشت
تائوس– هی چیزی شده؟!
کرالن بلاخره به او رسید و درحالی که مأیوسانه بازوی کلفتش را میفشرد گفت– اونا یکی رو فرستادن! الان تو اتاقمه! باورت میشه؟؟!
تائوس با آن چشمان سیاه عمیقش لحظه‌ای به نگاه مضطرب او خیره ماند و سپس به خنده افتاد! یکی از همان قهقهه‌های بم خوش آهنگ که درفضا می پیچید و باعث میشد دندان‌های ردیف سفیدش از میان آن لبهای کلفت پررنگ هویدا شوند. درحالت عادی کرالن از تماشای خندیدن او لذت میبرد، ولی حالا فرق داشت. حالا او در هچل افتاده بود!
کرالن– حالا من با این زنیکه چیکار کنم؟! چجوری دکش کنم تائوس؟؟ مطمئنم مادر و مادربزرگم منتظرن اون همه چیزو براشون خبر ببره!
درحالی که او نگاه مأیوس و دردمندنش را به تائوس دوخته بود، درمقابل پوزخندی از او تحویل گرفت که نشان میداد قصد ندارد کمکش کند
تائوس– خودتو مسخره کردی آلن! آخه مگه بچه‌ای؟! برو ترتیبشو بده.. اولین بار یکم دستپاچگی داره ولی این همه وحشت دیگه بی‌معنیه
کرالن قدمی به او نزدیک‌تر شدو اصرار ورزید– من نمیتونم! اصلا نمیخوام اینکارو بکنم تائوس خواهش میکنم یکاری بکن!
تائوس دستانش را به این معنی که کاری از او ساخته نیست تا دو سمت سرش بالا آورد و گفت– به من ربطی نداره! خودتم میدونی که اون زنیکه باید به ملکه گزارش پس بده، پس دیگه راهی نمیمونه!
کرالن بیشتر پافشاری کردو گفت– یعنی چی که به من ربطی نداره تو دوسته منی!
تائوس به او پشت کرد تا باره دیگر مسیر اتاقش را پیش بگیرد و بالحنی بی‌تفاوت پاسخ داد– جوری حرف میزنی انگار به جونت سوء قصد شده!
کرالن چند پله‌ای را بدنبال او بالا رفت و همانطور که به بازویش چنگ می انداخت تا متوقفش کند اصرار ورزید– تو دیگه چه آدمی هستی میگم من نمیتونم آمادگیشو ندارم تائوس یه لحظه صبر کن..
تائوس ایستادو اینبار وقتی بسوی کرالن چرخید دیگر کلافه بنظر می رسید:
تائوس– ناسلامتی قراره یه کشورو اداره کنی! اونوقت از پس همینم برنمیای؟!
کرالن چند لحظه‌ای به صورت جدی او خیره ماندو درحالی که اخم های خودش هم درهم رفته بود با دلخوری گفت– اداره‌ی کشور چه ربطی به گائـ…
جمله‌اش را نیمه کاره گذاشت، اینطور بی‌پرده حرف زدن هیچ وقت برای او راحت نبود. حالا که از تائوس مأیوس و دلخور شده بود به او پشت کرد و بااکراه بسوی اتاقش برگشت، میدانست که تائوس هم مسیر اتاق شخصی خود را پیش گرفته و اهمیتی به اصرارهایش نداده. او نمیدانست این همه تردید و خودداری کرالن برای چیست، به هرحال هر مردی در مراحل بالغ شدن باید با زنان هم مواجه میشد و این بخشی معمولی از زندگی بود. معمولی، البته نه برای شخصی چون کرالن!
پشت در اتاقش چند لحظه‌ای این پا و آن پا کردو سپس با نهایت ناچاری وارد شد. اتاق او محیط وسیعی داشت که گوشه و کنارش با مجسمه‌های مرمرین و طلایی آذین شده بود، فرش بزرگ قرمز رنگی که هدیه‌ای نفیس از طرف سفیر پارس بود کف اتاق بچشم می خورد و تابلوهای نقاشی باشکوهی به دیوار آویخته بودند. زنه جوان هنوز همانجا ایستاده بود، کنار یک دست مبل و کمی دورتر از شومینه. درحالی که بخاطر خروج ناگهانی کرالن کمی متعجب بنظر می رسید، آنلحظه دستی روی موهای خود کشید و گفت– مشکلی پیش اومده سرورم؟
او لباس پر زرق و برق طلایی رنگی به تن داشت که سرسینه‌ها، گریبان و شکمش را در معرض دید قرار میداد. بدنش زیبا و انحنای کمرش موزون بود، موهای بلند تیره‌ی خود را از یک سمت شانه رها کرده و آویزی جواهرنشان برپیشانی‌اش آویخته بود. سنش قطعا چندسالی از کرالن بیشتر بود و او دلیلش را میدانست. آنها یک زن باتجربه را فرستاده بودند!
کرالن سعی داشت اضطراب را در ظاهرش نشان ندهد، بااینحال چکار باید میکرد؟ او اصلا هیچگاه کششی به بدن زنان نداشت! علاوه بر تمایلاتش او چطور می توانست بگذارد این زن عضو‌هایش را ببیند؟ در این صورت فاجعه رخ میداد! لحظه‌ای این فکر به ذهنش رسید که او را بیرون بیندازد، ولی در این صورت مادر و مادربزرگش بازهم اینکار را تکرار میکردند
کرالن– خیلی وقته اینجایی؟
درحالی که نگاه خشک و لحنی عبوث به خودش گرفته بود از کنار زن گذشت و بسمت یکی از پنجره‌ها رفت.
– خیر سرورم..تازه اومدم
کرالن پرده‌ی ابریشمی بلند مقابل پنجره را کنار زد و آن را باز کرد تا بوی عطر از فضای اتاقش خارج شود. قلبش هنوز بی وقفه به سینه می کوبید و سعی داشت با به مشام فرستادن هوای آزاد کمی خود را آرام کند
– حالتون خوبه عالیجناب؟.. کمی آشفته بنظر می رسید..
وقت کُشی او کم کم باعث شک و تردید زن می شد، نفس عمیقی کشید و آهسته بسوی او چرخید سپس درحالی که با تمأنینه قدم برمیداشت گفت– چیزی نیست. سردرد دارم
پیش رفت پس از اینکه در دو قدمی زن ایستاد نگاه دقیقی به چهره‌ی او انداخت. از دیدن کرالن و بخاطر قرار گرفتن در چنین اوضاعی نه شرمسار بنظر می رسید و نه مردد، بااینحال آنموقع برای ادای احترام کمی سرش را پایین گرفت. تقریبا هم قد کرالن بود، شاید هم ذره‌ای بلندتر!
کرالن– اونا تورو فرستادن، تا براشون خبر ببری درسته؟
– من تابع دستوراتم سرورم
کرالن چند لحظه‌ای در سکوت به او نگریست و سپس به آخرین امید خود چنگ انداخت:
کرالن– من مجبورت نمیکنم. میتونی بری و این بین خودمون میمونه
زن جوان نواری از موهای خود را پشت گوش فرستادو با ناز لبخند زد، حالتی اغوا کننده به خود گرفت و رو به کرالن گفت– اوه خیر شاهزاده‌ی عزیزم..باعث افتخار منه که در خدمت پادشاه آینده ی کشورم باشم
کرالن همانطور عبوث به چشمان تیره‌ی او نگریست. چطور می توانست اینقدر حقیر باشد؟
انگشتان باریک و ظریفش را با ملایمت بر سرشانه‌ی کرالن کشید و ادامه داد– اگه این اولین باره شماست، من خاطره‌ی خوشی براتون میسازم..
آنقدر نزدیک شده بود که بوی شیرین عطرش بیش از پیش آزاردهنده میشد و اگر کرالن به او اجازه میداد به این پیش آمدن ادامه دهد لحظاتی دیگر سینه به سینه میشدند، از طرفی نمیخواست ضعف نشان دهد و مشکلات بیشتری برای خود ایجاد کند از همین رو درست به موقع بالحنی مغرور و غیررسمی که تابحال دربرابر زنان از خود بروز نداده بود گفت– حالا که مشتاقی، من میخوام این کارو به روش خودم انجام بدم..
زنه گستاخ جای اینکه کمی بترسد از حرف او استقبال کردو گفت– من با هر روشی که شما مایل باشید موافقم سرور زیبای من.. چه چشمای دلفریبی دارید..
اینکه یک زن برایش عشوه‌گری میکرد حس بسیار افتضاحی بود! اگر میخواست او را لمس کند، فکر میکرد به گناه بزرگی مرتکب شده! کرالن با تمأنینه از او فاصله گرفت و همانطور که بسوی کمد کنار تخت قدم برمیداشت گفت– بیا اینجا.. میخوام ببینم چقدر میتونی صبور باشی..

کمد را گشود و همانطور که بدنبال تکه پارچه‌ای میگشت گفت:
کرالن– اسمت چیه؟
– نیامی(niyami) سرورم
وقتی پاسخ سوال او را میداد صدایش غرق در عشوه و بسیار نزدیک بود. بلاخره کرالن نوار سیاه پهنی پیدا کردو بسوی او چرخید :
کرالن– ‌خب نیامی، من اینجا یچیزی دارم
باز مقابل او ایستادو خود را وادار کرد لبخند بزند، نوار پارچه‌ای را به نیامی نشان دادو بالحنی که مشکوک نباشد گفت– میخوام چشماتو ببندم.. مشکلی که نداری نه؟ البته شاید بعداً بازش کردم..
نیامی ابتدا از حرف او جا خورد و ولی این ولیعهد بود! او نمی توانست دربرابرش نافرمانی کند، درنهایت باز لبخند زدو پاسخ داد– این باید تجربه‌ی جدیدی باشه
خاک برسر شرم نمیکرد! کرالن از دیدن زن بی حیایی چون او حالش بهم میخورد! با کمال میل در دربار این دست و آن دست میشد و حالا هم میگفت که این لابد تجربه‌ی جدیدی‌ست!
کرالن پارچه را دور چشمان او بست و سپس بازوان برهنه‌اش را لمس کرد تا او را عقب فرستاده و بسمت تخت سوق دهد
کرالن– باید چند دقیقه منتظر بمونی باشه؟
نیامی که رام و مشتاق با هدایت او روی تخت میخوابید پاسخ داد– ما تا صبح وقت داریم.. هرچقدر شما بخواید صبر میکنم..
باانکه چشمانش بسته بود طوری روی تخت خزید که چاک روی دامنش بالا برود و باحالتی لباس خود را جمع کرد که ران‌هایش پدیدار شوند
کرالن همانطور متنفر و منزجر کنار تخت ایستاده بود و به رفتار بی‌شرمانه‌ی او می نگریست..
نیامی– سرورم تنم برای شما داغ شده.. چقدر بیتاب اینم که با لبام شمارو نوازش کنم..
چطور ممکن بود شخصی اینطور خود را حقیر کند؟ اگر نیامی زنی بود که در دربار او را وادار به اینکار می کردند و خود رضایت قلبی نداشت کرالن او را درک میکرد، ولی مسئله اینجا بود که با کمال حیرت میدید خود او هم برای هم‌آغوشی با مردان مختلف اشتیاق نشان میدهد!
و حالا او مثل یک احمق همانجا ایستاده بود. نیامی به خیال خودش درحال اغوا کردن او بود و تا آن لحظه تنها فکری که به ذهن کرالن می رسید این بود که یک چیزی در اتاق پیدا کند و بجای عضوش به درون نیامی بفرستد!
مدتی با خود کلنجار رفت، او وقته کمی داشت و بعلاوه مطمئن بود نیامی آنقدر تجربه دارد که فرق عضو مردان را با یک جسم بی‌جان تشخیص دهد! باخود گفت نهایتاً مجبور است خودش اینکار را انجام دهد ولی این ریسک بزرگی بود، حتی اگر برجستگی سینه‌اش را به نوعی از او مخفی میکرد قطر و اندازه‌ی عضوش آنقدر کم بود که همه چیز را برملا میکرد! اصلا اگر تمام اینها را ندیده می گرفت، او چطور می خواست با یک زن هم‌آغوش شود درصورتی که خود را مرد نمیدانست؟! این وحشتناک بود!
آهش را فروخورد و پلکهایش را برهم فشرد. به رفتارهای شنیع نیامی پشت کردو بسوی در اتاق رفت، به این نتیجه رسیده بود که باید بازهم از تائوس کمک بخواهد. دستگیره را آرام چرخاندو بلافاصله پس خروج او را درمقابل خود دید. چند قدم دورتر بازوان کلفتش را درهم قفل کرده به یک ستون تکیه زده بود و به او می نگریست!
کرالن نگاه محتاطانه‌ای به نیامی انداخت و سپس چند قدم سریع بسوی تائوس برداشت
کرالن– اینجا بودی؟!
تائوس چشمانش را درقاب چرخاندو پاسخ داد– میدونستم بی‌عرضگی میکنی، اومدم یکم راهنمایی..
پیش از اینکه جمله‌اش را تمام کند کرالن حرف او را برید و باصدایی آرام که نیامی نشنود گفت– راهنمایی نمیخوام، خواهش میکنم کمکم کن!
تائوس پوفی کشید و مثل کسی که میخواهد حرف پیش پا افتاده‌ای را به یک بچه بفهماند گفت– آلن! آلن چرا نمیفهمی؟! این اصلا مشکل محسوب نمیشه که نیاز به کمک داشته باشی!
کرالن که دیگر به ستوه آمده بود به یقه‌ی او چنگ انداخت و با حرص گفت– لعنت به تو تائوس! لعنت! من جز تو کی رو دارم که به دادم برسه؟؟
تائوس ضربه‌ای به پیشانی خود زدو سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان داد. نگاهی به حال آشفته‌ی کرالن انداخت و گفت– با تو بحث کردن حماقته! الان انتظار داری من چیکار کنم؟
کرالن لحظه‌ای را از دست نداد، اشاره‌ای سریع به اتاقش کردو گفت– تو برو! جای من ترتیبشو بده..
چشمان سیاه تائوس در حدقه گرد شدو ناباورانه گفت– عقلتو از دست دادی؟؟! آخه مگه طرف کوره؟؟
کرالن امیدوارانه به بازوی او چنگ انداخت و گفت– نه نه ببین.. چشماشو بستم!
بازوی او را بدنبال خود کشید و تا چهارچوب در کشاند، نیامی را نشانش دادو گفت– یکاری کن نفهمه! چمیدونم.. تائوس خواهش میکنم این برام خیلی مهمه!
تائوس پس از اینکه لحظه‌ای به داخل نگریست کرالن را عقب کشید و بااخم گفت– برای چی چشماشو بستی؟؟ مثلا اینجوری نمیفهمه با تو طرف نیست؟!
کرالن– چی کار کنم؟! انتظار داری چیکار کنم؟؟
داشت گریه‌اش می گرفت! نمیتوانست دردش را به هیچکس بگوید و حالا حتی تائوس هم او را بچشم یک بی عرضه میدید. دستی برموهای خود کشید و به تائوس پشت کرد، میخواست از آنجا دور شود و از عمارت بیرون برود، یک قدم برنداشته بود که تائوس بازوی او را گرفت و درحالی که بسوی خود می چرخاند بالحنی آرام گفت– هی پسر.. بهم بگو مشکلت چیه، تو برادرمی من راهنماییت میکنم. آلن؟ اخه تو نگران چی هستی؟
چند لحظه‌ای به صورت پراعتماد تائوس نگریست. نمی توانست چیزی به او بگوید، تائوس از جمله کسانی بود که به مردانگی‌اش می نازید و این قبیل مسائل برایش اهمیت بسیاری داشت. اگر میفهمید کرالن چنین مشکل افتضاحی دارد از او متنفر میشد!
سرش را پایین گرفت و پاسخی نداد. چند لحظه‌ای در سکوت گذشت و درنهایت تائوس برای اینکه او را خاطر جمع کند گفت:
تائوس– باشه آلن، یکاریش میکنیم.. سرتو بالا بگیر. الان آماده‌ی اینکار نیستی، دیگه بهت اصرار نمیکنم.. من این زنو میشناسم..
نگاهش را به سوی تائوس بالا کشید و بلافاصله با لبخندی اطمینان بخش مواجه شد:
تائوس– گمونم اسمش نیامی باشه. اون ازم خوشش میاد..
کرالن– قبلا با اون خوابیدی؟!
تائوس ابرویی بالا انداخت و گفت– میدونی که تو حرمسرا پرطرفدارم!
تائوس بطرزی شکنجه‌آور در حرمسرا سرشناس بود و کرالن این را میدانست. پادشاه از ۱۷ سالگی این اجازه را به تائوس داد و از آن پس کرالن به وضوح میدید که چطور زنان برای او غش و ضعف می روند
تائوس– با من بیا داخل، بذار این قضیه رو حل کنیم. اون بلاخره باید یه جوابی به مادرت بده
پیش از اینکه تائوس او را با خود همراه کند پرسید– من برای چی؟ مگه نمیگی ازت خوشش میاد؟؟
تائوس بازوی او را گرفت و همانطور که از چهارچوب در می گذشتند گفت– به من اعتماد کن
وقتی وارد شدند دیگر برای اینکه حرف اضافه‌ای گفته شود دیر بود. نیامی بخاطر غیبت کرالن از آن حالت خارج شده و حالا لب تخت نشسته بود بااینحال هنوز آن پارچه را دور چشمان خود داشت
تائوس– ببین کی اینجاست.. خیلی وقته ندیدمت..
تائوس این را بالحنی گرم و ملایم گفت و باعث شد چیزی در سینه‌ی کرالن بهم بپیچید. چه غلطی کرده بود؟! چطور میتوانست تحمل کند آنجا در اتاقش تائوس با زنی هم‌آغوش شود؟

توضیحات درباره‌ی دوجنسه‌ها :
افراد دو جنسه، در قسمت ناحیه تناسلی مشکلاتی دارند. این افراد یا هر دو آلت جنسی زن و مرد را در بدن خود دارند یا به طور ناقص یکی از آلت های تناسلی را در بدن خود دارند و دیگری را به صورت یک زائده می توان مشاهده نمود. افراد دوجنسی کسانی هستند که دارای آلت تناسلی هر دو جنس هستند؛
از این افراد به عنوان افراد دارای اختلال هویت جنسی یا دارای ابهام در جنسیت یاد می شود که در فرآیند یک عمل جراحی، یکی از دو آلت تناسلی ایشان که ضعیف، کوچک و غیرمناسب تشخیص داده می شود، حذف و آلت دیگر تقویت و جایگزین می شود.
دوجنسه بودن در دنیا هیچگاه موضوع نادری نبوده چنانکه طبق آمار جهانی از هر ۲۰۰ نفر یک نفر دوجنسه متولد میشود و این یعنی جمعیت دوجنسه‌ها در زمین برابر با جمعیت دوقلو ها و حتی بیشتر از جمعیت یهودیان است!
ذکر این نکته نیز الزامی‌ست که دوجنسه‌ها و ترنس‌ها کاملا باهم فرق دارند، به این صورت که جنسیت ترنس‌ها از لحاظ #روحی با جسمشان متفاوت است مثلا شخصی با یک بدن مردانه‌ی کامل بدنیا می آید ولی از لحاظ روحی خود را زن میداند. ترنس‌ها از لحاظ بدنی و آلت تناسلی دچار دوگانگی نیستند و از این جهت کاملا با دوجنسه‌ها متفاوتند.
(پ‌ن: شکل آلت جنسی در دوجنسه‌ها حالت‌های مختلفی داره ولی اون حالتی که من دراینده درباره‌ی کرالن توضیح میدم به این صورته که ناحیه‌ی کلیتوریس دراز شده و به شکل آلت تناسلی پسرا رشد کرده، لبهای عضو جنسی رشد غیرمعمولی داشتن و تقریباً به شکل بیضه دراومدن، سوراخ مجرای ادراری زیر کلیتوریس قرار گرفته و در انتها پایین‌تر از سوراخ مجرای ادراری، مثل زنا حفره‌ی واژن رو هم داره.
در عکس زیر که آلت تناسلی زنانه هستش، شما ناحیه‌ی کلیتوریس و لب‌ها رو مشاهده می کنید و باتوجه به توضیحات میتونید وضعیت کرالن رو تصور کنید. بااینحال اگه هنوزم توضیحات براتون نامفهومه به پی‌ویم پیام بدید و سوالتون رو بپرسید چون ب هرحال دوجنسه‌ها جزوی از ما هستن و لازمه که بشناسیمشون. دلیل اصلی من برای خلق یه شخصیت دوجنسه این بود که شمارو از مشکلات و گرفتاری‌های این افراد اگاه کنم. ^_^
کلیتوریس بصورت آلت مردانه دراز شده و لبها بصورت بیضه ورم می کنند. مجرای ادرار زیر کلیورتیس قرار می گیرد و واژن هم پایین‌تر)

نیامی بلافاصله صدای تائوس را شناخت و درحالی که لبخند پررنگی برلبش نشسته بود با ناز گفت– آه جناب تائوس شمایید؟..شاهزاده چشمای منو..
تائوس به آرامی کنار او لب تخت نشست و همانطور که پارچه را از دور چشم او باز میکرد گفت– احتمالا شاهزاده میخواستن تورو غافلگیر کنن نه؟..
این را گفت و لبخندی صمیمی برلبش نشست. گره پارچه را از دور چشم نیامی باز کرد و نگاهش در نگاه او تلاقی شد،
با آن سرشانه‌های پهن و بدن ورزیده که درلباسی خوش دوخت محصور شده بود،
با آن گیس بلند بافته که انتهایش روی تشک تخت می خوابید،
با آن لبخند دلفریب و آن لحن بم مردانه‌ای که قلب را به بازی می گرفت، از نظر کرالن او هزاربرابر اغوا کننده تر از نیامی بود!
رفتار و طرز نگاه کردنش به آن زن ذره‌ای تحقیر و سردی در خود نداشت و طوری با ملایمت به او می نگریست که باعث حسادت کرالن شد!
تائوس– انتظار نداشتم اینجا ببینمت
نیامی که با دیدن تائوس نمیتوانست لبخند زدن را تمام کند دستش را با اشتیاق روی سینه‌ی خود گذاشت و گفت– چقدر از ملاقات شما خوشحالم جناب تائوس، حالتون خوبه؟ این روزا دیگه به ما سر نمی زنید..
تائوس دست بر دکمه‌ها‌ی نقره‌ای پیراهن خود بردو همانطور که خیره خیره به چشمان مشتاق نیامی می نگریست گفت– درعوض امشب همشو جبران میکنم.. هوم؟..
نیامی نفس پر حرارتش را فرو دادو با لحنی که به وضوح آه و افسوس درخود داشت به کرالن اشاره کردو من من کنان گفت– ولی سرورم من امشب درخدمت شاهزاده هستم..
تائوس درحالی که با یک دست دکمه‌هایش را می گشود دست دیگرش را به سوی گونه‌ی نیامی بالا آورد. صورت او را رو به خود نگه داشت و با لحنی گرم گفت– شاهزاده خیلی بخشنده هستن نیامی.. امشب تورو به من بخشیدن..
علیرغم اینکه کاملا پیدا بود نیامی بسوی تائوس مایل است‌، تردید و دو دلی در رفتارش بچشم می خورد. کرالن دلیلش را می دانست، او باید گزارش کار خود را برای ملکه و ملکه‌ی مادر میبرد!
تائوس– مگر اینکه تو ناراضی باشی..؟..
وقتی این جمله را بیان می کرد درحال کندن پیراهنش بود و از روی عمد عضلات ورزیده‌ی سینه و شکمش را درچشم نیامی می انداخت. کرالن همانجا ایستاده بود، نگاه هرز نیامی را تعقیب میکرد و با خود میگفت چقدر دلش میخواهد چشمان او را از کاسه دربیاورد!
نیامی– آااا.. من نه.. ولی راستش ملکه..
تائوس باحالتی مجذوب کننده کمی بسوی او مایل شد، دست نوازشگرش را در خیل گیسوان او فرو برد و درحالی که خیره به چشمانش بود گفت– این برای تو سخت نیست اگه بخوای. به ملکه چیزایی رو بگو که دلش میخواد بشنوه.. ارزششو نداره؟
کمی بیشتر به گریبان نیامی نزدیک شدو حرارت نفس‌هایش حاشیه‌ی موهای او را رقصاند. دیگر بیشتر از این ماندن در آنجا را تحمل نکرد، پیدا بود که نیامی کاملا قانع شده و نمیخواهد آنشب آغوش مردی چون تائوس را از دست بدهد. با این شرایط ایستادن و تماشای آن دو برای کرالن فقط شکنجه بود! سرش را پایین گرفت و از مقابل آنان بسوی در چرخید، قدم‌هایش سست شده بود و بسختی مانع خود میشد که باز به عقب نگاه نکند ولی درنهایت از اتاق بیرون رفت و در را بست.
خودش، مادرش، مادربزرگش، پدرش، تک تک زنان حاضر در حرمسرا و حتی تائوس را هم در دل به باد ناسزا گرفت و کمی دورتر مثل دیوانه ها شروع کرد به قدم زدن
چرا او باید اینطور متولد میشد؟
اصلا چرا باید تنها فرزند پادشاه میبود که مجبور شود ولیعهدی را قبول کند و این راز را پنهان بدارد؟ تمام کشور فکر میکردند کرالن یک مرد است و او داشت زیر فشار این هویت اجباری لِه می شد!
حالا هم برای پنهان نگاه داشتن این راز، برای اینکه مادرش از ماجرا مطلع نشود مجبور بود هم اغوشی تائوس با آن زن را تحمل کند. البته میدانست که تائوس هیچگاه خود را از لذت بردن از زنان محروم نکرده ولی اینبار فرق داشت!
حالا او درست روی تخت کرالن بود!
ده دقیقه، پانزده دقیقه، نیم ساعت و یا بیشتر گذشت
کرالن با سینه‌ی سنگین به دیوار مقابل اتاقش تکیه زده بود و نمیتوانست نگاه خیره‌اش را از در بسته‌ی رو به رو بگیرد. چرا تمامش نمیکردند؟ از تصور اینکه حالا آنجا چه خبر است خونش به جوش می آمد!
تائوس بدن آن زن هرزه‌ی عشوه‌گر را درآغوش قوی و گرم خود گرفته بود، با لبهای کلفت و پررنگش لب او را به بازی می گرفت، چشمان سیاه کشیده‌اش را به او می دوخت و آن زن را غرق لذت میکرد!
همان زن بی لیاقت که دقایقی پیش برای کرالن دُم تکان میداد و فقط خدا میدانست تاکنون میزبان چند نفر بوده!
پلکهایش را برهم فشرد و سعی کرد به خودش بیاید، اصلا او چرا باید برای چنین چیزی حرص میخورد؟ مگر خوده تائوس کم طعم زنان مختلف را چشیده بود؟ چرا تحمل نزدیکی زنان به تائوس برای او اینقدر سخت بود؟
بلاخره در اتاقش گشوده شد و آن دو از آنجا بیرون آمدند، کرالن بلافاصله با حالتی عبوث نگاهش را به مرمر‌های کف عمارت دوخت تا چشمش آنها نخورد. هرچه سعی میکرد نمیتوانست نسبت به آنها بی توجه باشد و صدای گفت و گوی صمیمانه‌یشان را می شنید. نیامی میگفت دلتنگ او خواهد شدو خواهش میکرد تائوس زودتر به حرمسرا سر بزند، تائوس هم با کمال وقاحت بخاطر آن شب خوب از او تشکر کردو وقتی مطمئن شد نیامی درحال عبور از خروجی عمارت است بسوی کرالن آمد. در مقابلش ایستادو گفت:
تائوس– خیله خب، امشبم خلاصه یجوری گذشت ولی امیدوارم یه فکری برای بقیه‌ش داشته باشی. من که هردفعه نمیتونم اینکارو بکنم
درحالی که زهرخندی برلبش نشسته بود نگاهش را بالا کشید و باحالت خاصی به تائوس نگریست. گیس بلند موهایش باز بود و تازه آنلحظه داشت پیراهنش را به تن برهنه‌اش میکرد
کرالن– جدی؟ به تو که بد نگذشته!
کنایه‌ی تندی که در لحن او بود باعث شد تائوس لحظه‌ای نیمه‌ی را مرتب کردن لباسش متوقف شود و با تعجب به او بنگرد:
تائوس– چی؟!
کرالن که بی‌اختیار عصبی‌ و برافروخته میشد طلبکارانه پاسخ داد– سرم منت نذار تائوس تو که عیاشیتو کردی
اینبار تائوس لباسش را کاملا رها کردو درحالی که دستانش را به کمرش میزد گفت– منت؟ مزخرف نگو آلن من فقط گفتم..
اخم‌های کرالن درهم گره خورد و همانطور که باعصبانیت از مقابل تائوس می گذشت تا به اتاقش برگردد گفت– دهنتو ببند عوضی نمیخوام صداتو بشنوم! واقعا که موجود کثیفی هستی..
با چند قدم سریع از چهارچوب در اتاقش گذشت ولی پیش از اینکه در را به روی تائوس ببندد او دستگره را گرفت و با قلدری وارد شد
تائوس– صبر کن ببینم! کثیف؟! هیچ معلومه یهو چت شد؟؟
کرالن در را رها کرد و درحالی که با برافروختگی بسوی تخت می رفت خصمانه گفت– هیچی! کسی مثل تو که اینچیزارو نمیفهمه! بس که بی‌شرم و بی حیایی
تائوس همانطور پشت‌سر او می آمد و لحظه به لحظه متعجب‌تر میشد:
تائوس– ولی تو خودت اصرار کردی من انجامش بدم!! دیوونه شدی آلن؟!
کرالن– من اصرار کردم، تو هم که از خدات بود! معلوم نیست با اون زنا چیکار میکنی که برات غش و ضعف میرن! واقعا خیلی بدبختی تائوس
با تنفر تشک و پتوی ابریشمی روی تخت را که کمی نامرتب شده بودند از نظر گذراند و سپس با حالتی جنون آمیز پتو را جمع کرد! بسوی تائوس چرخید و همانطور که پتو را بسمتش پرت میکرد گفت– گورتو گم کن اینارم با خودت ببر همش کثیف شده! اصلا برو به همون حرمسرای کوفتی تا آخر عمرت همونجا زندگی کن..
تائوس که بنظر می رسد رفته رفته صبرش را از دست می دهد پتو را به کناری انداخت و بااخم‌های درهم به کرالن تشر زد– مشکلت چیه آلن؟ چرا مثل یه مَرد حرفتو نمیزنی؟
وقتی اخم میکرد گوشه‌ی کشیده شده‌ی چشمان سیاهش بالاتر می رفت و چند برابر به جذابیت صورتش می افزود. خشن بنظر می رسید ولی قلب کرالن را بیشتر فشرده میکرد چراکه نمیتوانست تحمل کند زنان از چنین مرد بی‌نظیری بهره ببرند!
کرالن– مرد مرد مرد! اصلا تو مردی خیالت راحت شد؟ مردونگیت مال خودت گویا فقط تو حرمسرا بدردت میخوره..
تائوس با لحنی که حالا از او هم کلافه‌تر و عصبی‌تر بود پاسخ داد– به تو چه ربطی داره که من کجا میرم و میام؟؟ چون جناب عالی گائیـ*دنو با کوه کندن اشتباه گرفتی منم باید خودمو بکشم کنار؟
کرالن سر او فریاد کشید– بهت گفتم برو همونجا شب و روزتو بگذرون اصلا لیاقتت همینه! اینقد با فاحشه‌ها بخواب که کمرت بشکنه! اینجوری خوشت میاد نه؟؟..
تائوس اینبار لحن تند و توهین‌آمیز او را تحمل نکرد، خصمانه به یقه‌اش چنگ انداخت و او را کمی بسوی خود بالا کشید، سپس درحالی که مستقیم به چشمانش می نگریست با لحنی تهدید آمیز گفت– حواست به حرف زدنت باشه بچه! میدونی که هیچ اهمیتی نمیدم از خون پادشاهی، فهمیدی؟ هر کوفتی که هستی واسه خودت و مردمت هستی!
کرالن مچ دست مشت شده‌ی او را گرفت و درحالی که سعی داشت از خود جدایش کند گفت– پس برگرد به همون قبیله‌ی لعنتی‌ت مثل یه وحشی زندگی کن اینجا ایستادی و زور و بازوتو به رخم میکشی که چی بشه ها؟..
تائوس باحالتی مقتدرانه یقه‌ی او را در مشتش بالاتر کشید و گفت– آره وحشی! من یه میروتاشم، ولی مثل پدرم صبور نیستم! حواستو جمع کن ولیعهد کرالن
رگ‌های گردن کلفتش متورم شده بود و کرالن داشت از تماشای قدرت و خشم و ابوهت او کیف میکرد! هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگوید که شخصی چند مرتبه به در اتاق کوبید و سپس صدای خدمتکاری به گوش رسید– سرورم پزشک راسِل به ملاقاتتون اومدن
پزشک راسل! جیمز راسل!
خم‌ ابروانش شکست و دستهایش از مچ تائوس شُل شد. چیزی شبیه به یک وزنه‌ی سنگین از کنج قلبش جدا شدو بسمت اعماق زمین سقوط کرد
او آنجا بود. منفورترین شخص زندگی کرالن، یک شیطان در جسم انسان!
بحث و جدل و حسادت درباره‌ی تائوس همه از یادش رفت و مأیوسانه سرش را بسوی در چرخاند. حتی دیگر کلامی از دهانش خارج نمیشد!
تائوس با توجه به اینکه حالا شخصی به ولیعهد مراجعه کرده یقه‌‌ی او را رها کرد، چشم غره‌ی سنگینی به او زدو سپس برای خروج بسوی در قدم برداشت.
کرالن با زانوهای سست و در سکوت ایستاده بود و به دور شدن تائوس می نگریست. کاش می توانست فریاد بزند و به تائوس بگوید که از وحشت مواجه شدن با جیمز راسل درحال بیهوش شدن است ولی بازهم نمی توانست! باز هم می بایست خفه خون میگرفت و مورد ظلم واقع میشد..
تائوس پس از خروج در را نیمه باز گذاشت و لحظه‌ای بعد جیمز راسل وارد شد. مردی حدوداً ۴۰ ساله، خوش سیما و البته سرشناس در دربار! او پزشک ارشد خانواده‌ی سلطنتی بود و پسر یکی از نمایندگان بانفوذ پادشاه. جیمز راسل تنها کسی بود که از وضعیت جسمی کرالن خبر داشت و به واسطه‌ی در دست داشتن این نقطه ضعف، به هرطریقی که میخواست به او ظلم میکرد!
جیمز راسل– امیدوارم مزاحم استراحتتون نشده باشم سرورم
این را درحالی گفت که به حاشیه‌ی کت مخملش دست می کشید و با تمأنینه پیش می آمد. جیمز راسل با آن ترکیب چشم‌نواز صورت، چشمان خمار ابی و رفتار و منش اشرافی، از چشم دیگران چنان موجه و خوش‌مشرب بنظر می رسید که ابداً کسی نمیتوانست بفهمد او یک حیوان است!
کرالن آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که سعی داشت وحشتش را پنهان کند گفت– با من چیکار داری؟ چرا اومدی اینجا؟
جیمز راسل که حالا به پنج قدمی او رسیده بود لبخند آزاردهنده‌ای زدو سرش را کمی به چپ هائل کرد، لحنی ملایم و مهربان که برای کرالن منزجرکننده بود به خود گرفت و گفت– آه شاهزاده‌ی عزیزم.. اینقدر به من بی‌لطفی نکنید! شنیدم ملکه برای شما کسی رو فرستاده، اومدم کمکتون کنم
چشمکی به کرالن زدو ادامه داد– خلاصه منو شما یه راز بزرگ بین خودمون داریم. باید هوای همدیگرو داشته باشیم یا نه؟
کرالن نفس سردش را فرو دادو درحالی که بخاطر نزدیکی او سرانگشتانش کرخت میشد گفت– خودم یجوری حلش کردم. گورتو گم کن
لبخند جیمز راسل پررنگتر شد.
او نمیخواست برود! آمده بود تا باز هم آن کار را تکرار کند!
جیمز راسل قدمی پیش‌تر آمدو بالحنی که اندکی تردید در خود نداشت گفت– چه خوب! پس حالا با خیال راحت معاینه رو شروع می کنیم نه؟
بااینکه میدانست پس از مواجهه با جیمز راسل دیگر راه فراری ندارد بی اختیار قدمی به عقب برداشت و گفت– ماه پیش اینکارو کردی.. همین ماه پیش بود!
دست از پیش آمدن کشید و همانطور که به کرالن لبخند میزد بالحنی موجه گفت– خب باید ببینم تاثیری داشته یا نه
صورت کرالن از تماشای لبخند او منزجرانه چین خورد و گفت– بعد از سه سال هنوز نفهمیدی تاثیر داره یا نه؟..من بهت اعتماد کردم! بهت اعتماد کردمو کمک خواستم..آخه چقدر پلیدی!.. چرا تمومش نمیکنی؟؟..
قلبش از یاد آوری روزهای گذشته تیر کشید و صدایش لرزید. همه ی این مصیبت‌ها از ۱۴سالگی‌اش آغاز شد، زمانی که بدنش برای بلوغ دستخوش تغییر شد و کرالن حس کرد مشکلاتی وجود دارد. بچه که بود اصلا نمیدانست آن حفره‌ی اضافی زیر عضوش برای چیست. حتی ادرار او از سوراخ نوک عضوش بیرون نمی آمد و کرالن فکر میکرد برای همه‌ی پسرها عادی‌ست که ادرار از جایی زیر بیضه‌ها بیرون بریزد. او که بدن دیگر مردان را برهنه ندیده بود از کجا می فهمید مشکلی وجود دارد!
او هیچ مشکلی با بدنش و خودش نداشت، فکر میکرد مثل بقیه‌ی پسرهاست تا زمانی که به سن بلوغ رسید و تب و لرز‌هایش شروع شد. سینه‌اش آنقدر درد می گرفت که حتی نمی توانست لمسش کند، عضوش گاهی راست می ایستادو مایعی غلیظ از خود ترشح میکرد، عرق سرد روی پیشانی‌اش می نشست و وقتی میدید اوضاع بدنش آنطوری که مربی‌ها برایش شرح میدهند پیش نمی رود وحشت میکرد! سینه‌هایش واقعا شروع کرده بودند به بزرگ شدن و کرالن با دیدنشان از شرم می مُرد! میدید که تائوس چطور قد می کشد و بدنش مثل یک مَرد رشد می کند، ولی آنطوری که اوضاع او پیش می رفت با هیچ منطقی قابل توجیه نبود!
سرآخر زمانی که دیگر از درد و تب و تنهایی به تنگ آمده بود به جیمز راسل رجوع کرد. کرالن فکر میکرد بیمار است و پزشک میتواند بی سروصدا او را از شر این مشکل شرم آور نجات دهد، بعلاوه او آنموقع به این مرد خوش‌مشرب و زیبارو اعتماد داشت! جیمزراسل آنقدر در دربار خوش نام بود که مدام از پادشاه پاداش دریافت میکرد!
خوب به یاد می آورد اولین بار که با شرمساری موضوع را به جیمز راسل گفت او رفتار بسیار خوبی داشت، به کرالن دلداری دادو گفت راز او را برای مادرش فاش نمیکند. گفت یک روش درمانی دارد و حال او را خوب خواهد کرد! و بعد کم کم، در جلسات بعدی وقتی همه چیز را خوب از زیر زبان کرالن بیرون کشید، وقتی بدن او را دید و از او نقطه ضعف گرفت بطرزی فجیعانه آن روی سکه را نشان داد!
تبدیل به وحشت شبانه روزی کرالن شد! مثل هیولایی که از کابوس‌هایش بیرون آمده و حالا ۲۴ ساعته اطرافش می پلکد او را در درد و شکنجه محبوس کرد!
چشمان آبی براقش را باحالت خاصی در قاب چرخاندو نفس عمیقی کشید، اشاره‌ی کوتاهی به سرتاپای کرالن کردو گفت– من به شما لطف خیلی بزرگی کردم شاهزاده! کاش کمی سپاسگذار بودید!.. وقتی متولد شدید، مادرتون ملکه ماندا منو خبر کرد و با ترس و لرز گفت فکر میکنه پسرش یه مشکلی داره. اون به سختی موضوعو از چشم ماما پنهان کرده بود! میدونید شاهزاده؟ اگه من افشا میکردم که شما پسر نیستین و هویت مجهولی دارید قطعا سر به نیستتون میکردن! اونوقت دیگه شما هیچ جایگاهی تو این دربار نداشتین. هیچی جز توهین و تحقیر!
این را صدها بار به کرالن گفته بود، اینکه چطور به ملکه ماندا اطمینان داده مردانگی او مشکلی ندارد و به مرور زمان حالتی عادی خواهد گرفت. به او گفته بود درمواردی پیش می آید که حفره‌ی ادرار پسرها روی آلت نباشد و اینکه او مثل زنان حفره‌ی دیگری هم دارد قابل درمان است! جیمز راسل سالها پیش خیال ملکه ماندا را راحت کرده بود که با تجویز داروهایی قوی مردانگی کرالن را تقویت خواهد کردو به این ترتیب از همانموقع برای بدست گرفتن افسار او کمین کرده بود!
جیمز راسل– من این فرصتو به شما دادم که با عزت و احترام بزرگ بشید، راز شمارو حفظ کردم تا به سنی برسید که بتونید انتخاب کنید! اینکه بدست توطئه گرای دربار سر به نیست بشید یا گاهی، فقط گاهی به من خدمت کنید!
یک تای ابرویش را بالا انداخت و باحالتی تهدیدآمیز گفت– انتخاب با شماست!
سکوت و سرما دراتاق به چرخش درامد و نگاه تیز جیمز راسل که ذره‌ای از چشمان کرالن منحرف نمی شد بر او خیره ماند. بااینکه اولین بار نبود بااین موضوع مواجه میشد هنوز هم نمی توانست از شر این اضطراب فلج کننده خلاص شود. جیمزراسل به او می گفت عادت خواهد کرد، ولی چهارسال گذشته بود و او هنوز به این هیولا عادت نداشت!
گاهی به سرش میزد خودش را از این ننگ خلاص کند و فریاد بزند که مرد نیست، ولی در این صورت تنها کسی که ضربه میخورد خودش نبود! یک کشور پس از برملا شدن این حقیقت بهم می ریخت و این تمام و کمال به گردن کرالن بود. حتی فکر قتل جیمز راسل هم مدام از سرش می گذشت، ولی پس از آن چطور میتوانست این را پنهان کند؟ پدر او گیلبرت راسل یکی از دوستان نزدیک پادشاه بود و قطعا با قدرت و نفوذی که داشت برای پیدا کردن قاتل پسرش زمین و زمان را بهم می دوخت!
وقتی سکوت بینشان طولانی شد جیمز راسل باز بسوی او پیش آمدو درحالی که نگاهش حوالی سینه‌ی او می چرخید گفت– هنوز اونارو محکم می بندید آره؟ باعث تاسفه که مجبورید مانع رشدشون بشید..
در یک قدمی کرالن ایستاد، درشت جسه و ورزیده بود طوری که کرالن را در سایه قرار داد! دستش را بسوی دکمه‌ی پیراهن کرالن بالا آوردو همانطور که با آرامش بازش میکرد گفت– از اینا شروع کنیم هوم؟.. آزمایش میکنیم که اصلا حسی ایجاد میکنن یا نه..
درونش سرد بود و قلبش درست زیر گلویش می کوبید. به حرکت دستان جیمز راسل می نگریست و مجبور بود همانطور تسلیم بماند، او دکمه‌های کرالن را تا انتها گشود و لباس را از روی سرشانه‌هایش به پایین سُر داد. نگاهی به سینه‌های کرالن که زیر پارچه‌ی پهنی محکم فشرده شده بودند انداخت و بالحنی که مثلا دلسوزانه بود گفت– آه خدایا.. شکنجه آوره! چجوری اینو تحمل میکنید سرورم..
روی سینه و شکم کرالن موی زائد نمی رویید، بدنش سپید و شفاف بود با اینحال نمیشد گفت جسم او ظرافت زنانه دارد. به هرحال جنسیت او مبهم بود و وقتی خود را در آینه میدید کاملا حس میکرد که سرشانه‌هایش پهن‌تر از سرشانه‌ی زنان است. پارچه‌ی پهنی را محکم دور سینه‌اش می پیچید و سنجاقی رویش میزد تا برجستگی‌اش را پنهان کند، آنلحظه وقتی جیمز راسل درحال گشودن قفل سنجاق بود سرش را کمی پایین آورد و بوسه‌ای سمت راست سرشانه‌ی او زد. تماس لبهایش باعث شد مو به تن کرالن راست شود و نفسش در سینه گره بخورد. جیمزراسل که او را کاملا زیر نظر داشت لبخند کجی زدو گفت– مثل اینکه چندان بی حس نیستین نه؟
کرالن بالحنی که لبریز از تنفر بود گفت– آره نیستم، حس میکنم حالم ازت بهم میخوره پست فطرت..
خنده‌ی کوتاه و آرام جیمز راسل درگوشش نجوا شد و درحالی که پارچه را از دور کرالن باز میکرد گفت– شاهزاده‌ی عزیزم، درمقابل کسی که قدرت نابود کردن شمارو داره کمی با ادب‌تر باشید!
بلاخره سینه‌های او را برهنه کرد و بعد کاملا بی مقدمه و شلوار او را تا جایی که عضوش پدیدار شود پایین کشید!
ماری در درونش لولید و سرمای منجمد کننده‌ای از سرتاپایش گذشت. درحالی که جیمزراسل قدمی عقب رفته بود تا به گونه‌ای تحقیرآمیز او را برانداز کند کرالن نگاه خود را بسوی پنجره چرخاند. پس از این همه مدت هنوز هم برای رو به رو شدن با خودش مشکل داشت. شرم میکرد از اینکه به سینه‌های برآمده و عضو ناقص مردانه‌اش بنگرد آنهم درحالی که شخص دیگری هم تماشایش میکرد! اگرچه که این فقط شرم نبود، او نسبت به بدن خودش احساس تنفر میکرد!
جیمز راسل– سرور جوانم، هربار که میبینمتون از قبل وسوسه کننده‌تر و جذاب‌ترید..
دستش را بر صورت کرالن گذاشت و روی او را بسمت خودش چرخاند. انگشتانش را باحالتی بیمار گونه بسمت گریبان او لغزاند، سینه‌هایش را که به راحتی درمشت جا میشدند لمس کردو سپس تا شکمش پایین رفت..
جیمز راسل– این چیزه کوچیکو بامزه.. حتی منو حریص‌تر میکنه!
این را گفتو عضو او را درمشت گرفت! این عادت همیشگی‌اش بود که انقدر آن را فشار میداد تا کرالن احساس درد کند و بالاجبار آهی از دهانش خارج شود
کرالن– تمومش کن! زودتر تمومش کن و راحتم بذار..
بغض در گلویش سنگ شده بود و از وحشت و انزجار نفس نفس میزد. هرنقطه‌ای که جیمزراسل لمس کرده بود گزگز می کرد و حالا آنقدر نزدیک بود که بوی عطرش سر او را میبرد!
تخت درست پشت سر کرالن بود، جیمز راسل او را آرام به عقب هل دادو روی تخت دراز کرد
کرالن به ساعد دو دستش تکیه زدو درحالی که شاهد باز کردن دکمه‌های شلوار جیمز راسل بود بالحنی متنفر گفت– این همه زن تو این قصره لعنتی هست که با کمال میل فاحشگی میکنن، تو مثل یه انگل چسپیدی به من.. آخه از این پست فطرتی چی نصیبت میشه؟؟..
جیمز راسل عضو کلفت و بزرگش را که هیچ شباهتی به مال کرالن نداشت بیرون آورد و روی تخت خزید. او حتی لباسهایش را در نمی آورد! پر واضح بود که هدفش از این تجاوز ها زهرچشم گرفتن است نه لذت! بازوی کرالن را گرفت و او را به پشت چرخاند، جسم گنده‌اش را روی او انداخت و درحالی که عضوش را با فشاری دردناک در پشت او فرو میکرد لبش را به گوش او چسپاندو گفت– هیچی تو این دنیا لذت بخش تر از گائـ*دنه کسی که قراره پادشاه آینده باشه نیست..هوم ولیعهد؟..
کمرش را با فشاری تند در او به حرکت درآورد و درحالی که نفس شهوتناک چندش آورش در گوش او می پیچید ادامه داد–.. کی جز من.. از همچین نعمتی بهره منده؟..
جیمزراسل برای او سنگین بود، حرکات خشک و خشن کمرش داشت او را می درید و کرالن انگشتانش را درموهایش فرو برده صورتش را به تشک میفشرد. او حسابه این تجاوز‌ها را داشت، این دوازدهمین بار در این سه سال بود! پشتش‌ بارها بخاطر خشونت جیمزراسل خونریزی کرده بود، وقتی ۱۴-۱۵ سال داشت چندین مرتبه با گریه و زاری التماس کرد که دیگر اینکار را نکند. جوابه التماس‌های او هردفعه فقط یک چیز بود، اگر پسر خوبی نباشی اینبار حفره‌ی مخفی تورا نشانه خواهم گرفت!
حفره‌ای که کرالن حتی از فکر کردن به آن هم وحشت داشت!
آه‌های غلیظ و منزجرکننده‌ای که با ضربه‌های تندتری همراه میشد نفس او را می گرفت و تمام باسن و کمرش از درد بع آتش می کشید، تمام این مدت فقط اینطور به خودش دلداری میداد که بلاخره روزی پادشاه خواهد شد. آنموقع دیگر آنقدری قدرت و نفوذ داشت که به نوعی زورگویی جیمزراسل را خاموش کند!

دقایقی گذشت، دیگر از درد نفس کم آورده بود که او کارش را تمام کرد. با خیال راحت روی کرالن افتاده بود و نفس نفس میزد، وقتی به حال فرصت از او درآمد همانطور که از جا برمیخاست گفت– هنوزم خونریزی میکنه.. کی قراره عادت کنید عالیجناب!
هنوز سرش را در تشک فرو برده بود و حتی اگر میخواست هم آنقدری رمق نداشت که تکانی بخورد و خودش را جمع و جور کند. جیمز راسل چند نفس عمیق کشید، لحظاتی به مزخرف گفتن پرداخت و سپس بدون اینکه ذره‌ای عجله یا دستپاچگی داشته باشد از آنجا خارج شد. بلافاصله پس از اینکه صدای بسته شدن در را شنید کنترل بغضش را از دست دادو به گریه افتاد! او تازه آنشب ۱۷ ساله شده بود، تحمل اینهمه فشار برایش دشوار بود! از همان ابتدای کار مادری که می بایست دلسوز او میشد درفکر تاج و تخت و قدرت، او را قربانی خوش‌باوری خود کرد و تا به امروز که در این قصر دراندشت حتی یک معتمد نداشت! چپ و راست به او می گفتند که ولیعهد است و درقبال کشور و مردمش مسئول، حتی تائوس که نزدیکترین شخص زندگی او بود هم مدام براین نکته تاکید داشت که مرد باشد و خودش را فدای آرامش مردمش کند
نمیتوانست همانطور با آن وضع روی تخت بیفتد، می ترسید تائوس بیاید و او فرصت نکند به موقع خودش را جمع و جور کند. فقط کافی بود او ببیند که کرالن به چه وضعی افتاده، فقط کافی بود ببیند او چطور مردانگی‌اش را تسلیم کرده، آنموقع دیگر در روی صورتش تف هم نمی انداخت! دنیای پرغرور و قدرت تائوس بسیار بسیار با او فرق داشت..
پیش از اینکه برخیزد سعی کرد شلوارش را بالا بکشد، نباید میگذاشت خون روی زخمش خشک شود، آنوقت دیگر راه رفتن درد جانخراشی داشت! با احتیاط خود را از لبه‌ی تخت سُر دادو وقتی روی پاهایش ایستاد نزدیک بود از درد و سرگیجه زمین بخورد. دستش را به نرده‌ی تخت ستون کردو چند نفس عمیق کشید. نمیتوانست از خدمه بخواهد آب حمام را گرم کنند، اگر او را اینطور میدیدند افتضاح میشد!
بسوی سرویس انتهای اتاقش رفت و درحالی که سرتاپایش می لرزید بدنش را با آب سرد شست. سردی آب از سرشانه‌هایش روان شد و وقتی زخمش را تمیز میکرد سوی چشمانش از آن سوزش رفت!
پس از اتمام کار با قدم‌هایی سست بسوی کمد لباسش رفت، گرچه انگشتان کرخت و دست لرزانش کار را دشوار می کردند ولی پیش از هرچیز باره دیگر سینه‌هایش را بست. لباس پوشید و سپس بسوی تخت رفت، نگاهی به بستری که آنشب میزبان افراد کثیفی چون نیامی و جیمز راسل بود انداخت و سپس باانزجار از کنارش گذشت. کمی دورتر تعدادی مبل راحت قرار داشت، با احتیاط روی کاناپه‌ی بلندی دراز کشید و به پهلو چرخید. خودش را بین بازوانش فشرد و پلک برهم گذاشت، هنوز هم آن سرما را حس میکرد.
دقایقی طولانی گذاشت، حالا دیگر این خلوت سنگین اتاق و بوی عطر بجا مانده از جیمز راسل بود که داشت روح و روانش را میخورد. باوجودی که محیط از آتش شومینه گرم بود کرالن می لرزید و درد از پشتش به تمام کمرش موج می گستراند. برای چندمین بار غرورش شکسته و شخصیتش پایمال شده بود.
اگر یک مرد بود هیچ وقت اینطور نمیشد،
اگر یک زن بود هیچ وقت اینطور نمیشد.
این بی‌هویتی داشت او را دیوانه میکرد!
باعث میشد از همه چیز بترسد و درخود منزوی شود، باعث میشد از مواجه شدن با خودش واهمه داشته باشد
درحالی که روی کاناپه یک پهلو خوابیده بود به ساعد دست راستش تکیه زدو با احتیاط از جا برخاست. روی دوپایش که ایستاد فشار بیشتری درپشتش حس کرد و لحظه‌ای چشمش سیاهی رفت. چقدر دلش یک آغوش قوی و کمی نوازش میخواست، چقدر دلش تائوس را میخواست! البته که تائوس از هیچ چیز خبر نداشت و نزد او خبری از آغوش نبود، ولی کرالن هیچ جایی را امن‌تر از حوالی او پیدا نمیکرد. میدانست که اگر تائوس بفهمد جیمز راسل چه بلایی سرش آورده آن مردک را تکه تکه خواهد کرد، البته هیچ تضمینی وجود نداشت که پس از فهمیدن حقیقت و پس از برخورد با جیمز راسل، تائوس از او هم منزجر و متنفر نشود!
به هرحال در چنین شرایطی هرآنچه کرالن میخواست در تائوس خلاصه میشد، هیچ جایی جز اطراف او نمی توانست آرام بگیرد
چند نفس عمیق کشید و با قدم‌های آرام بسوی آینه‌ی بزرگی که آنسوی اتاق در دیوار کاشته شده بود رفت. در پناه نور مشعل‌های برافروخته‌ی دوسمت آینه نگاهی به خودش انداخت
چشمان سبزش از هجوم پرده‌ی اشک می درخشید، صورتش ریش درنمی آورد و آن پرزهای نرم که دربرخی نقاط تیره شده بودند هم قطعا رنگ پریدگی صورتش را پنهان نمی کردند. غنچه‌ی کلفت لبهایش انگار از خون تهی شده بود و موهایی که همیشه کوتاه نگه میداشت تا حداقل کمی ظاهرش را مردانه‌تر نشان دهد نامرتب و آشفته بود
چند لحظه‌ای پلکهایش را برهم فشرد، بغضش را بسختی قورت دادو سعی کرد ظاهرش طوری باشد که پس از مواجه شدن با تائوس او را لو ندهد. دستش را بسوی موهایش بالا آورد و وقتی میخواست آنها را مرتب کند لرزش انگشتانش را به وضوح میدید. این دیگر چه اوضاعی بود، احساس پوچی میکرد! حالا که از پس مراقبت از خودش برنمی امد چطور میخواست یک کشور را اداره کند؟ ولی او هرکاری که میکرد برای حفظ آرامش همین مردم بود! برای اینکه هرج و مرج بر سر جانشینی پادشاه روزگار آنان را سیاه نکند و کشور را در شورش و جنگ داخلی فرو نبرد! اگر درباریان می فهمیدند ولیعهدشان مرد نیست و به احتمال فراوان عقیم است همه چیز بهم می ریخت! فرصت طلبانی که طمع پادشاهی به سر داشتند از گوشه و کنار سربرمی آوردند، کرالن را نیست و نابود می کردند و با طغیان‌های پیاپی کشور را به خاک و خون می کشیدند..
از مقابل آینه چرخید و بسوی در رفت. میدانست تائوس هرشب در چنین ساعاتی به باغ دنج و خلوت پشت عمارت می رود و تمرین شمشیرزنی می کند
دستانش را در جیبهایش فرو برد تا لرزششان را مخفی کند و سعی کرد طرز قدم‌ زدنش عادی باشد
از در انتهای سالن خارج شد و لحظه‌ای از هجوم هوای سرد به خود پیچید. با خود گفت حداقل حالا بهانه‌ای برای لرزش بدنش دارد!
کمی پیش رفت و کنار یکی از ستون‌های سنگی بالای پله‌ها ایستاد، تائوس را درست وسط باغ میدید که در آن سرما ردای بلند جلو بازی از یک پارچه‌ی سبک سپید پوشیده، گیسوان پرپشت لَخت سیاهش تا زیر کمر روان است و در پناه نور مهتاب درحال اجرای حرکات تک نفره‌ی شمشیرزنی‌ست
چرخش‌ها و نوسان‌های مچ و بازویش ماهرانه و محکم بود، تیغه‌ی بلند شمشیر هوا را می شکافت و هرازگاهی نور ماه را بر لبه‌ی تیز خود منعکس میکرد. کرالن از بازوی راست به ستون سنگی تکیه زد و تائوس را به تماشا ایستاد. وزش سرد زمستانی برای بدن مقاوم تائوس مثل نسیم بهاری بنظر می رسید، ردای بلندش به سبکی از حاشیه‌ی سینه و شکمش به عقب فرار می کردو موهایش سوار بر باد می رقصید. او شاهکار بود و آنوقت کرالن.. اصلا نمیدانست که چیست! میگفتند که انسانها یا زن متولد می شوند و یا مرد، گاهی با خودش میگفت شاید او اصلا انسان نباشد..
به خودش آمد و دید تائوس ایستاده و به او می نگرد، آنقدر در افکار خود غرق بود که نفهمید او کی متوجه حضورش شده. فورا خود را از ستون عقب کشید، سرش را پایین گرفت و خواست برگردد. رفتار او آنشب با تائوس افتضاح بود، آنقدری توهین کرده بود که نمیدانست او ممکن است چه واکنشی نشان دهد. حالا قلبش اینقدر بی‌طاقت بود که تحمل تندی و بداخلاقی تائوس را نداشت به همین خاطر میخواست از او بگریزد، ولی قبل از اینکه یک قدم بردارد صدایش را از دور شنید
تائوس– صبر کن..
دستان لرزانش را در جیب مشت کردو درحالی که به پیش آمدن تائوس می نگریست به سختی آب دهانش را قورت داد. تائوس با تمأنینه از پله‌ها بالا آمد و در یک قدمی او ایستاد، چند لحظه‌ای در سکوت به کرالن نگریست و سپس آهسته گفت– رو به راهی؟
کرالن سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان دادو کلامی نگفت. تائوس کمی جا به جا شد تا طوری بایستد که بر کرالن سایه نیندازد و سپس گفت– پس دیگه قرار نیست بدوبیراه بشنوم
این حرف او باعث شد کرالن کمی خجالت بکشد، نگاهش را به زیر افکندو زمزمه کرد– متاسفم..
تائوس درحالی که شمشیرش را به قلاف جواهرنشان متصل به کمربند شلوارش برمیگرداند گفت– چی بگم. تو همیشه اینجوری بودی.. هیچکس تو این قصر حال و حوصله‌ی معاشرت با تورو نداره
لبخند محوی برچهره‌ی دردمندش نشست و نجوا کرد– پس باید ممنون باشم که تحملم می کنی
تائوس پاسخی به این حرف او ندادو درعوض با اشاره به ورودی عمارت گفت– بریم داخل، اینجا سرده
هردو برای ورود به سمت در چرخیدند، کرالن برای راه رفتن کمی مشکل داشت و از آنجایی که تلاش میکرد عادی رفتار کند سرعت حرکتش کمی پایین بود. تائوس که در کنارش قدم میزد نیم نگاهی به او انداخت و گفت– رنگت بدجوری پریده، حالت خوب نیست؟
کرالن بدون اینکه به او بنگرد گفت– فقط خسته‌م، بعلاوه تموم روز سردرد داشتم.. حالا شدیدتر شده
از چهارچوب بزرگ در گذشتند و وارد راه‌رویی عریض شدند.
تائوس– اون پزشک برای همین اومده بود؟ خودت خبرش کرده بودی؟
اضطراب مثل ماری در درونش لولید و پس از اینکه آب دهانش را بسختی قورت داد با صدایی خفه گفت– ..آره..
پس از پیمودن راه‌رو درمقابل در نیمه باز اتاق کرالن ایستادند، تائوس درحالی که موهای سیاه لختش را از حاشیه‌ی صورت جمع میکرد و همه را به یک سمت شانه می ریخت گفت– میبینمش که یه وقتایی میاد سراغت. تو واقعا اینقدر به پزشک احتیاج داری؟
نتوانست پاسخی بدهد، قدمی برای ورود به اتاقش برداشت و درحالی که سعی داشت لحنش عادی بنظر برسد گفت– اگه خسته نیستی ..یکم بیشتر پیش من بمون
تائوس پشت سر او داخل شد و کرالن از این بابت خداراشکر کرد. حضور تائوس به او احساس امنیت داد و او را دلگرم نگه می داشت. بی سرو صدا بسمت مبل‌های راحتی که نزدیک شومینه بود رفتند و پیش از نشستن تائوس گفت– نگفتی آلن..مشکلی هست که به من نمیگی نه؟
قطعا پشتش به او اجازه‌ی نشستن نمیداد به همین خاطر باز روی کاناپه دراز کشید و به پهلو چرخید. مقابل کرالن یک میز شیشه‌ای با لبه‌های جلا داده شده از طلا قرار داشت و آنسویش کاناپه‌ای دیگر، تائوس روی آن کاناپه نشست همانطور که به کرالن می نگریست سوالش را تکرار کرد– نمیخوام تو چیزای شخصیت دخالت کنم.. برای همین تاحالا ازت نپرسیدم..
کرالن درحالی که سرش را روی بالشتک‌های گوشه‌ی کاناپه خوابانده بود و به صورت آرام تائوس می نگریست گفت– مشکلی نیست تائوس، بهش فکر نکن
تائوس به پشتی مبل تکیه زدو درحالی که سرو وضع آشفته و چهره‌ی رنگ پریده‌ی او را از نظر می گذراند بالحنی که اصلا مداخله گرانه نبود گفت– ولی حتما یه مشکلی هست که پزشک باید مرتب تورو ببینه.. مریضی چیزی داری؟
کرالن لحظه‌ای به چشمان سیاه تائوس که پرسشگرانه به او دوخته شده بود نگریست و سپس به بهانه‌ی اینکه میخواهد شقیقه‌های خود را ماساژ دهد نگاهش را از او دزدید. تائوس مدتی منتظر پاسخ او ماندو سپس بالحنی آمیخته به تردید و دودلی گفت– یادمه که اون اوایل وقتی تو سن بلوغ بودی زیاد میرفتی پیش پزشک.. من فکر میکردم اون مشکل هرچی که هست دیگه برطرف شده.. آلن نکنه تو.. نکنه داری عقیم..
وقتی این جملات را بیان میکرد صدایش را به حد قابل توجهی پایین آورده بود درحالی که آن دو در اتاق تنها بودند. حتی بلافاصله از گفتن این حرف پشیمان شدو گفت– چی دارم میگم..متاسفم، مزخرف گفتم
رفتارش طوری بود که انگار ناخواسته چیز ننگ و شرم آوری را به کرالن نسبت داده و حالا از این بابت عذرخواهی میکرد. قلب کرالن از تماشای رفتار او شکست! تائوس به وضوح نشان میداد که عقیم بودن را چقدر بد میداند.
دستش را از پیشانی‌اش کنار زد و چند لحظه‌ای در سکوت به تائوس نگریست، داغی اشک را در چشمانش حس میکرد و امیدوار بود تائوس این را نبیند. لبخندی تصنعی به روی او زدو زمزمه وار گفت– اگه باشم چی؟
اخم ریزی بر ابروی تائوس افتادو بالحنی سرزنشگرانه گفت– حالا من یچیزی گفتم. فراموشش کن
کرالن نفس عمیقی کشید و پس از مکثی کوتاه اهسته گفت– اینقدر برات مهمه؟
تائوس سرش را برپشتی مبل خواباند و همانطور که به سقف بلند اتاق می نگریست نجوا کرد– معلومه که مهمه.. تو برادرمی، ولیعهد این کشوری! میخوام سربلند زندگی کنی
باره دیگر قلبش فشرده شد و زمزمه کرد– اگه عقیم باشم یعنی سربلند نیستم؟
تائوس دست از تماشای سقف برداشت و نگاه تندی بسوی او حواله کرد. دست به کمربند شلوارش برد و همانطور که قلاف شمشیر را از خود باز میکرد گفت– مردا هیچ وقت نباید درباره‌ی این چیزا شوخی کنن. بی غیرتیه که با مردونگی خودت شوخی کنی! کی بزرگ میشی بچه؟
شمشیر را از خودش جدا کردو بر میز گذاشت، پاهایش را از روی کاناپه بالا آورد و درحالی که دراز می کشید گفت– دیگه ۱۷ سالته، پدرت وقتی همسن تو بود تاج گذاری کرد!
تائوس رو به بالا دراز کشیده بود و پاهای بلندش از آنسوی کاناپه بیرون میزد. گیسوانش از لبه‌ی نشیمنگاه به پایین روان بود و عضلات سینه‌اش هماهنگ با ریتم نفس‌هایش بالا و پایین می رفت. کرالن دیگر نمیخواست حرف زدن درباره‌ی عقیم بودن را ادامه دهد، این آزار دهنده بود! درسکوت به نیمرخ آرام تائوس می نگریست که او گفت– آخرش نگفتی چه مشکلی داری.. دارو مصرف میکنی؟
کرالن پس از لحظه‌ای مکث گفت– چیز مهمی نیست
تائوس پلکهایش را برهم گذاشت و درحالی که نقشی از یک لبخند کمرنگ بر نیمرخش پیدا بود گفت– هرچی که هست گمونم به اعصابت مربوطه. تو دیوونه‌ای پسر! همین یک ساعت پیش داشتی بهم میگفتی گورمو گم کنمو برم..
اینبار کرالن هم بی اختیار لبخند زد، درحالی که شرمساری به وضوح در لحنش پیدا بود گفت– گفتم که متاسفم.. عصبی بودم و نفهمیدم چی میگم..
تائوس چشم گشود و سرش را بسوی او چرخاند، به چشمانش نگریست و پرسید– من گاهی خوشگذرونی میکنم ولی خودت میدونی زیاد به حرمسرا نمیرم! آخه چرا اون حرفو زدی؟ انگار من یه هوس‌باز عیاشم..
کرالن پوست قهوه‌ای خوش‌رنگ و چشمان کشیده‌ی جذاب او را از نظر گذراندو با تردید گفت– میتونم یه خواهشی ازت بکنم؟
تائوس هومی گفت و در سکوت منتظر ماند.
کرالن– دیگه نرو حرمسرا
درخواست او باعث شد تائوس باحالت خاصی بخندد. کمی روی کاناپه جا به جا شدو همانطور که آرام برمیخواست گفت– نکنه حسودیت میشه!
حالا که او راست ایستاده بود کرالن با لذت قدوقامت بلند و بدن ورزیده‌ی او را از نظر گذراندو گفت– هرجوری میخوای فکر کن. فقط لطفا دیگه سراغ اون زنا نرو.. قول بده که نمیری
تائوس لحظه‌ای به او خیره ماندو سپس درحالی که از کنارش میگذشت بالحنی اطمینان بخش گفت– اینجا قصره توء عالیجناب. اگه بخوای دیگه سمت حرمسرات نمیرم
از کرالن عبور کرد و بسوی محلی در آن سوی اتاق رفت. برایش سخت بود برخیزد و ببیند او چکار می کند به همین خاطر همانطور که دراز کشیده بود پرسید– کجا ؟
صدای تائوس از کمی دورتر به گوش رسید– برات پتو میارم، معلومه که حالت خوب نیست
دیگر لرزش نداشت ولی سردش بود. آنهمه سعی کرده بود عادی بنظر برسد و تائوس هنوز میگفت حال او خوب نیست!
تائوس– آلن؟
کرالن– بله..
تائوس– مطمئنم تو امشب اینجا دختر نیاوردی!
کرالن– چی؟!
تائوس بالحنی سردرگم پرسید– این لکه‌ی خون روی تخت برای چیه؟
بازهم سقوط آن وزنه‌ی سنگین را از کنج سینه‌اش حس کردو بدنش سر و شل شد! فقط در کسری از ثانیه قلبش که دیوانه وار می کوبید انگار تا زیر گلویش بالا آمده بود! آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که نهایت تلاشش را می کرد لحنش عادی بنظر برسد گفت– اون..اون چیزی نیست.. هی پس پتو چی شد؟؟
صدای قدم‌های تائوس را شنید که بسوی او پیش می آمد و جای اینکه ظاهر موجهی به خودش بگیرد ناخوداگاه بیشتر دستپاچه شد!
تائوس با یک شمعدان سه‌شاخه‌ی پایه‌دار به او نزدیک شد تا در پناه نور واضح تر او را ببیند، کرالن روی ساعدش بلند شدو گفت– این چیه..چیکار میکنی..
تائوس کمی بسوی او خم شدو درحالی که به دستانش می نگریست گفت– زخمی شدی؟! هیچ سردر نمیارم تو که حالت خوب بود!
کرالن دستش را مقابل صورتش گرفت تا مثلا نشان دهد نور شمع چشمانش را آزار میدهد ولی درواقع فقط میخواست رنگ پریدگی و اضطراب خود را پنهان کند!
کرالن– میگم چیزی نیست تائوس ولم کن..
تائوس شمعدان را روی میز گذاشت و درحالی که بازوی راست کرالن را می گرفت و وادرش می کرد بنشیند گفت– بلند شو ببینم آخه تو چته!
میدانست اگر بنشیند درد پشتش او را لو خواهد داد به همین خاطر از جا برخاست و در مقابل تائوس ایستاد. کمی اخم کردو گفت– تائوس ول کن!
تائوس چند لحظه‌ای در سکوت ب چشمان آشفته ی او نگریست و سپس گفت– چی رو ازم مخفی میکنی؟
کرالن نگاهش را از او دزدید تا بیش از این اضطرابش به چشم نیاید:
کرالن– هیچی! اصلا مگه تو همه چیزو باید بدونی؟
تائوس آهی از روی کلافگی کشید، دستانش را به کمرش زدو گفت– تو چته آلن من فقط میخوام کمکت کنم!
کرالن با تاکید گفت– من چیزیم نیست فقط یکم خسته‌م! میشه تمومش کنی؟!
تائوس نگاه عاقل اندرسفیهی به او انداخت و با اشاره به سرو وضعش گفت– رنگت جوری پریده انگار یه قطره خون تو بدنت نیست! اصلا تا همین یکی دوساعت پیش که اون پزشک اومد اینجا حالت خوب بود.. اینقدر احمق بنظر می رسم؟!
خودش هم میدانست سرو وضعش افتضاح است. پنهان کردن چنین چیزی از دو چشم بینا واقعا احمقانه بنظر می رسید بنابراین کرالن اصرار بر این که مشکل جدی ندارد را کنار گذاشت و پس از مکثی کوتاه گفت– خودت گفتی تو مسائل شخصیم دخالت نمیکنی.. این به تو ربطی نداره! الانم برو و راحتم بذار میخوام استراحت کنم..
قدمی به عقب برداشت تا دور شود و به نوعی از نگاه تیز تائوس فرار کند، اصلا یادش نبود که کاناپه درست پشت سرش است! پشت زانویش به لبه‌ی کاناپه خورد و او هم آنقدری ضعیف و بی‌رمق شده بود که نتواند تعادلش را حفظ کند، ناغافل از پشت بر کاناپه افتاد و چشمش از درد سیاهی رفت، صورتش ناخوداگاه چین خورد و برای لحظاتی نفسش بند آمد!
تائوس همانطور ایستاده بود و در سکوت به او می نگریست، مدتی طول کشید تا کرالن خودش را جمع و جور کند و دوباره برخیزد. اینبار جرات نمیکرد سرش را بالا بگیرد و به چشمان تائوس بنگرد! بغض سنگینی به گلویش چنگ می انداخت و قلبش تیر می کشید، از تصور اینکه حالا تائوس چطور به نگاه میکند داشت دیوانه میشد. سعی کرد نفس عمیقی بکشد و سپس با صدایی خفه که بسختی شنیده میشد گفت– تنهام بذار.. از اینجا برو..
چرخید تا از تائوس دور شود ولی او به موقع بازویش را گرفت و کرالن را همانجا نگه داشت. کمی نزدیکتر آمدو سپس نجوا کرد– داری منو میترسونی آلن..
باره دیگر موجی از سرما درونش لولید. مطمئن بود تائوس بعد از فهمیدن قضیه‌ی تجاوزها دیگر هیچ احترامی برایش قائل نخواهد شد! نگاهش را همانطور پایین گرفته و بیهوده به حاشیه‌ی ردای تائوس می نگریست تا مجبور نباشد به چشمانش بنگرد. محیط سوت و کور بود و کرالن صدای نفس‌های مضطرب خود را بطرز آزاردهنده‌ای می شنید
سکوت کرالن طولانی شد و به همین خاطر تائوس باره دیگر نجوا کرد:
تائوس– اون خون.. جیمز راسل با تو چیکار میکنه؟..
پاسخ تائوس اینبار سکوت سنگین‌تری بود. مشتش با حالتی مأیوس کننده از بازوی کرالن شُل شدو سپس با ناباوری قدمی عقب رفت..
کرالن هنوز به او نمی نگریست، ولی آنطوری که رهایش کردو فاصله گرفت، لحنش و نفس‌هایش که رنگ تحیر گرفته بود، همه و همه باعث شد کالبد کرالن خالی‌تر و سردتر شود
تائوس– ..این اولین بار نبود نه؟..
صدای بم محکمش حالا چنان خفگی درخود داشت که بسختی شنیده میشد، قدم دیگری فاصله گرفت و گفت– ..چرا؟..
بغضی که تاکنون درگلویش سنگ شده بود شروع به جوشیدن کردو اشکی از چشمان خسته و دردمندش پایین غلطید، لبش را گزید تا بغضش تبدیل به هق هق نشود و سپس خطاب تائوس گفت– به تو مربوط نیست.. گمشو بیرون..
این را گفت و با قدم‌هایی سست بسوی تخت رفت، درحالی که میگشت تا لکه‌ی خون را بیابد باره دیگر صدای تائوس را شنید– ..چرا آلن؟.. تو مثلا یه مَردی..
اینبار خشم و تنفری که تمام مدت درخود حبس کرده بود با بغضش آمیخته شدو با حرص بسوی تائوس چرخید:
کرالن– نیستم! اصلا مردونگی مال تو و دنیای پرافتخارت.. خوبه؟؟ من هیچی از مردونگی نمیفهمم.. حالا راحتم میذاری یا نه؟؟..
به محض اینکه جمله‌اش تمام شد چانه‌اش لرزید و علیرغم آنهمه خودداری عاقبت اشک‌هایش روان شد. تائوس کمی دور تر ایستاده بود و هنوز منجمد و ناباور به او می نگریست. کرالن میدانست چه افکار شرم‌آوری در ذهن او می چرخد، درباره‌ی کسی که مردانگی خود را اینطور ننگین تسلیم مرد دیگری کرده‌. آنهم نه یک شخص عادی! یک ولیعهد، کسی که قرار بود در رأس قدرت کشور قرار بگیرد و می بایست نماد غرور و اقتدار یک ملت می بود!
کرالن– خسته شدم.. دیگه از همتون خسته شدم!.. باید از همون اول خودمو میکشتمو خلاص میشدم..
بااینکه بطرز ترحم برانگیزی می گریست ولی جملاتش با حرص بیان میشد و تنها خواسته‌اش این بود که تائوس او را به حال خودش بگذارد.
تائوس با حالتی عصبی دستی بر گیسوان بلند رهای خود کشید و سپس نگاهش را از کرالن گرفت. درحالی که یکدستش را به کمرش زده بود بسوی شومینه چرخید و مدتی بی هدف آن حوالی قدم زد. کرالن میدانست که ناباوری او رفته رفته به خشم آمیخته میشود و وقتی این خشم در درونش به انتها برسد دیگر باید از او ترسید!
تائوس– خیله خب.. میخوام منطقی باشم. من تورو میشناسم!.. میدونم که.. اهل کثافت‌کاری نیستی
بدون اینکه پیش بیاید، همانجا نزدیکی شومینه ایستاده بود و به کرالن می نگریست. نگاهش طوری بود که انگار پس از این همه سال با کرالن جدیدی مواجه شده! انگار دروغ بزرگی به او گفته بودند و سعی داشت با آن کنار بیاید!
تائوس– حتماً یه دلیلی داره که میذاری باهات اینکارو بکنه..درسته؟.. تو یه دلیل قانع کننده داری!..
ابتدا دو دل شد، با خودش گفت اگر حقیقت را به او بگوید بلاخره یک پشتیبان خواهد داشت! با خودش گفت تائوس او را درک خواهد کرد.. ولی نه! اگه این بی‌هویتی بیشتر باعث انزجار او میشد چه؟ اگر پس از فهمیدن حقیقت تنها حسی که نسبت به کرالن پیدا میکرد فقط و فقط ترحم بود چه؟
اشک‌های خود را با خشونت از گونه گرفت، بغضش را فروخورد و درحالی که سعی داشت محکم حرف بزند گفت– این موضوع به هیچکس جز خودم مربوط نیست.. تو حق نداری تو کارای ولیعهد دخالت کنی!
تائوس بدون اینکه ذره‌ای پشیمان بنظر برسد و عقب نشینی کند سرش را تکان دادو درحالی که بسوی در می رفت با لحنی قاطع گفت– باشه، پس از همون مردیکه می پرسم.. اون مجبوره به من جواب پس بده..
در را که گشود کرالن ناباورانه گفت– نه! تو اینکارو نمیکنی!..هی!..
تائوس حرف او را کاملا نشنیده گرفت و به همین خاطر کرالن با قدم‌های سریع بسوی او شتافت. پیش از اینکه دست بر دستگیره‌ی در بگذارد به بازوی کلفتش چنگ انداخت و با اضطراب گفت– نه تائوس خواهش میکنم!! نکن..
تائوس همانجا متوقف شد و به کرالن نگریست. نگاهی تند و سرزنشگرانه که باعث شد او بازویش را رها کند!
تائوس–قانعم کن آلن! قانعم کن که حق داشتی به این ننگ تن بدی!..
با آن چشمان سیاه مقتدر چنان عمیق و جدی به او خیره مانده بود که گویی توضیح این ماجرا یک اجبار است!
تائوس– بگو چرا.. بگو چرا اینجوری ذلیل شدی، وگرنه دیگه به هیچی اهمیت نمیدم فمیدی؟
کرالن اخم درهم کشید و درحالی که هنوز تقلا میکرد از بازگو کردن حقیقت فرار کند گفت– تو حق نداری منو تهدید کنی!
تائوس بلافاصله حرف او را برید و با جدیت گفت– وقتی منو آوردن اینجا تو فقط ۵سالت بود.. فکر کردی اگه مثل برادرم دوسِت داشتم به اجبار اون عهدنامه‌ی مسخره یا عنوانت بوده؟ دلیل موجهی نداشته باشی، به شرافتم قسم امشب هم تو و هم اون حرومزاده رو اینجا میکُشم!.. گفتم به شرافتم قسم!..
نگاه زهرآگین تائوس لحظه به لحظه برافروخته تر میشد و کرالن بیشتر احساس ناچاری میکرد. حرف از کشتن میزد! کم کم داشت به سرحد خود می رسید..
کرالن– باورم نمیشه به خودت اجازه میدی اینجوری تو کارم دخالت کنی! به خیالت ازت میترسم؟
با انگشت اشاره ضربه‌ای به سینه‌ی ستبر تائوس زدو ادامه داد– من اگه ننگم.. اگه ذلیلم..اگه هر کوفته دیگه‌ای هستم به خودم مربوطه! تو کی هستی که منو تهدید به مرگ میکنی؟؟
برای دومین بار در آن شب لعنتی تائوس به یقه‌ی او چنگ انداخت، او را به عقب چرخاند و آنقدر هل داد که شانه‌اش به دیوار کوبیده شد. بدون اینکه ذره‌ای هراس از عاقبت کار و مقام و منصب کرالن داشته باشد درحالی که رگ‌های گردنش متورم شده بود گفت– دوباره میگم آلن! اگه قانعم نکنی هردوتونو میکشم.. بخاطر اعتمادی که بهت داشتم! بخاطر وفاداریم، بخاطر احترامی که برای شرافتمند بودنت قائل شدم.. بخاطر اینکه ۱۲ سال بهم دروغ گفتی!
تائوس– چطور تونستی این همه سال نقش بازی کنی؟ از خودت خجالت نمیکشی؟.. اگه بکشمت.. اتفاقا لطف بزرگی به مردمت کردم!.. کی دلش میخواد یه بی غیرت پادشاهش باشه؟؟..
کمرش هنوز درد میکرد، تائوس گریبان او را گرفته و به دیوار میفشرد، خصمانه حرف میزد و کرالن از تماشای تنفر و انزجاری که در چشمان او بود از غم به خودش می پیچید. حالا دیگر خودش هم نمیفهمید مخفی‌کاری چه سودی دارد، از آبرویی که ۱۲ سال با چنگ و دندان حفظ کرد دیگر چیزی باقی نمانده بود. حالا که تائوس او را به دیده‌ی تحقیر می نگریست، دیگر هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت..
نگاهش را با شرم و ناامیدی به زیر افکند و درحالی که چشمانش پوشیده از پرده‌ی داغ اشک بود نجوا کرد–.. بکُش..
تائوس یقه‌ی او را آرام رها کردو پس از مکثی معنادار گفت– اول میرم سراغ اون.. همینجوری تموم نمیشه آلن
نه اینکه از مرگ بترسد یا تهدید تائوس او را به وحشت بیندازد، بلکه سیاهی آنشب دیگر زیادی دور قلبش چمبره زده بود. بیشتر از هرزمان دیگری احساس پوچی میکرد و وقتی دست به دکمه‌های پیراهنش برد دیگر به این فکر نمیکرد که فردا چه خواهد شد. یأس و ناامیدی مثل سنگ قبر بر سینه‌اش فشار می آورد و دنیایش بقدر همان یک شب، کوتاه شده بود
دکمه‌ها را یکی پس از دیگری گشود و سنجاق متصل به آن پارچه‌های پهن را هم باز کرد. خجالت میکشد سینه‌هایش را به او نشان دهد، پارچه را تا جایی که برجستگی سینه‌اش پیدا شود پایین کشید و سپس به تائوس نگریست
او را میدید که دو قدم دورتر مات و مبهوت مانده. نگاهش بر سینه‌ی کرالن قفل بود، چشمانش گرد نشد، دهانش باز نماند، کلامی هم حرف نزد بااینحال کرالن به وضوح انجماد را در او حس میکرد و بنظر می رسید حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرده!
درحالی که به صورت منقلب تائوس می نگریست اشکی از گوشه‌ی چشمش روان شد و باصدایی خفه گفت– من از مرگ نمیترسم تائوس.. ترسم از اینه که زندگی مردمم بخاطر من آشوب بشه.. ترسم از اینه که تو ازم متنفر بشی..
میدانست تائوس اکنون چقدر سردرگم است. مردم اصلا خبر نداشتند که در این دنیا برخی اینطور متولد می شوند! مشخص نبود چه تعداد دیگر روی زمین وضعی مشابهه کرالن دارند ولی قطعاً اگرهم تعدادی اینطور بودند، درست مثل او این موضوع را از عالم و آدم پنهان میکردند!
تائوس پس از لحظاتی طولانی نگاهش را از او گرفت، پلکهایش را برهم فشردو درحالی که سعی داشت نفس عمیقی بکشد و سردرگمی خود را سروسامان دهد گفت– این.. این یعنی چی؟ تو یه..
کرالن سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نمیدونم.. نمیدونم چی هستم!.. حتی نمیدونم آدم محسوب میشم یا نه..
صدایش از تلخی این جمله لرزید و برای اینکه اشکهایش او را بدبخت‌تر نشان ندهند سرش را به زیر افکند. لحظاتی در سکوت گذشت، به تائوس نگاه نمیکرد ولی متوجه بود که او چند قدمی دور شد، کمی با خود کلنجار رفت و سپس بالحنی که اکنون خبری از آن خشم درونش نبود گفت– باید زودتر از اینا بهم میگفتی.. آخه چرا بهم نگفتی آلن؟
کرالن خسته از پیچیدگی و گرفتاری‌های آنشب، پیشانی دردناک خود را لمس کردو آهسته گفت– میگفتم که ازم دور شی؟.. من میدونم.. تو هیچ وقت با کسی مثل من معاشرت نمیکنی، اینچیزا برات خیلی مهمه..
تائوس قدم برداشت و درحالی که آهسته بسوی او می آمد بالحنی آرام که البته آمیخته به سرزنش بود گفت– به من نگفتی.. به من اعتماد نکردی و درعوض تصمیم گرفتی تسلیم او تخم‌حروم بشی؟
با اشاره به جیمز راسل باره دیگر عذابی جگرسوز به سینه‌اش خنجر کشید و زانوهایش را سست کرد، به دیوار پشتش تکیه زدو درحالی که باانگشتان لرزان دکمه‌های لباسش را می بست زمزمه کرد– ‌فکر میکردم کمکم میکنه.. فقط ۱۴ سالم بود! از کجا میدونستم اینجوری میشه.. از کجا میدونستم مردم اینقدر بی‌رحمن..
بغض راه گلویش را بست و به ناچار حرفش را فرو خورد. آنقدر باآن بغض دست و پنجه نرم کرده بود که حالا گلویش هم درد میکرد!
تائوس–من چی؟.. منم جزو اون مردم بی رحمم؟
سرش را بلند کردو به تائوس که مقابلش ایستاده بود نگریست. از اینکه بر او خشم نگرفته بود و حالا دیگر با تنفر نگاهش نمیکرد دلش آرام گرفت، دیگر آنقدر از آن تنهایی به تنگ آمده بود که نمیخواست فکر کند همدردی تائوس از روی علاقه است یا ترحم
تائوس– وقتی اون شروع کرد به ازار دادنت باید بهم میگفتی، آلن چرا همچین چیزی رو ازم مخفی کردی؟
کرالن– اگه ازم متنفر میشدی..
تائوس– چرا متنفر بشم مگه این تقصیر توء؟؟
چشمان سیاه مغرور و مقتدرش حالا غمگین بنظر می رسید و لحنش آمیخته به حسرت بود:
تائوس– ‌منو اینجوری شناختی؟
تمام آن خودداری که ۱۲سال در خود انبار کرده بود تا مردانه و موجه بنظر برسد با شنیدن نجوای بم و پراعتماد تائوس از دیوارهای رسوب زده‌ی قلبش جدا شدو فرو ریخت. در آن لحظه دیگر نخواست و نتوانست مردانه رفتار کند، درحالی که التهاب عشق و اطمینان سینه‌اش را می لرزاند خودش را به جلو سوق دادو بی هوا درآغوش تائوس فرو رفت
صورتش را به سینه‌ی برهنه‌ی او چسپاندو پلک برهم گذاشت، دو دلی تائوس را حس میکرد. ابتدا از این حرکت کرالن غافلگیر شد چراکه آن دو قبلا هیچگاه یکدیگر را درآغوش نمی گرفتند. حتی ممکن بود حالا با فهمیدن حقیقت حس خوبی نسبت به بدن کرالن نداشته باشد با اینحال او را عقب نراندو پس از لحظاتی تردید بازوانش را دور او حلقه کرد.
کرالن را به خودش نمیفشرد ولی همین گرما و اعتماد برایش کافی بود. او به تائوس حق میداد نسبت به شخصی که معلوم نبود زن است یا مرد احساسات دوگانه‌ای داشته باشد. آنهم نه یک غریبه‌، کسی که ۱۲سال او را بچشم برادر کوچکتر خود دیده بود!
بدون اینکه از سینه‌ی ستبر تائوس فاصله بگیرد با صدایی خفه که از هجوم بغض می لرزید گفت– متاسفم تائوس.. متاسفم که ازت مخفی کردم..
تائوس باحالتی آرامش بخش شانه‌ی او را مالش دادو گفت– از من نه آلن.. باید از خودت عذرخواهی کنی.. ظلم بزرگی به خودت کردی که اثرش هیچ وقت از روح و روانت پاک نمیشه
مدتی به کرالن فرصت داد، سپس دو سمت بازوی او را گرفت درحالی که به آرامی از خود دورش میکرد تا به چشمانش بنگرد گفت– هنوز یچیزایی مونده که باید از برادر بزرگترت یاد بگیری.. باید یاد بگیری تسلیم شدن هیچ وقت راه چاره نیست
لحظه‌ای لب زد تا توجیهی بیاورد، بگوید که مجبور بوده و راه دیگری نداشته، ولی میدانست هیچکدام این دلایل برای تائوس کافی نخواهند بود، از همین رو درنهایت سکوت کرد. تائوس نگاه عمیقی به چشمان او که بی‌پناه بنظر می رسیدند انداخت و درحالی که بازوی او را به حالتی اطمینان بخش میفشرد گفت– دیگه سرزنشت نمیکنم، تو این سالا خیلی تنها بودی.. بعلاوه.. سن و سالی نداری و بی‌تجربه‌ای، همین که خم به اَبروت نیاوردی و هیچکس نفهمید چه دردی میکشی یعنی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی میتونی قوی باشی
حرف‌هایش و نگاه پراعتمادش قلب کرالن را آرام‌تر و آرام‌تر میکرد، سکوتی کوتاه بینشان به جریان درآمد و سپس باره دیگر تائوس گفت– بقیشو بسپر به من.. بهش میفهمونم با کی طرفه. بخاطر این همه سال عذاب ازش نمیگذرم..
نگاهه تائوس رنگ جدیت گرفت و قلب آرام کرالن دوباره ظرف یک ثانیه ناآرام شد! بنظر می رسید جیمز راسل در دنیای کرالن نقش هیولایی شکست ناپذیر را دارد چراکه در هرشرایطی صحبت درباره‌ی او دست و پای کرالن را سر و شل میکرد
کرالن– میخوای چیکار کنی..
تائوس که به وضوح تشویش را در نگاه او میدید گفت– بهم اعتماد کن آلن، اینبار بهم اعتماد کن.. هوم؟
بدون اینکه در رفتارش عجله و خشمی غیرمنطقی نشان دهد از مقابل کرالن گذشت و پس از گشودن در اتاق با صدایی نه چندان بلند یکی از خدمه را فراخواند. کرالن همانطور ایستاده بود و مضطربانه به او می نگریست! پس از دقایقی کوتاهی آرامش، حالا رفته رفته بوی دردسر می آمد..
تائوس– برو سراغ پزشک راسل و همین الان بیارش اینجا
پس از راهی کردن خدمتکار در را بست و دوباره بسوی کرالن چرخید. لبخند اطمینان بخشی به او زد و درحالی که ردای سبکش را از تن در می آورد گفت– نترس بچه..
کرالن بلافاصله گفت– تائوس اون تنها پسر گیلبرت راسله! منو تو فعلا اونقدری قدرت نداریم که این قضیه رو بی‌سرو صدا حل کنیم..
تائوس با بی‌تفاوتی مشغول بافتن موهایش شد، طوری که بنظر می رسید نمیخواهد موهایش جلوی دست و پایش را بگیرد و این کرالن را نگران‌تر کرد!
تائوس– هزار مرتبه بهت گفتم مقام و منصب برام اهمیتی نداره. اصلا ننگ به مقام و منصبی که جای سربلندی منو پیش خودم پست و ذلیل کنه
کرالن با دستپاچگی قدمی بسوی او برداشت و سعی کرد او را قانع کند:
کرالن– من این همه سال سختی کشیدم که دربار از وضعیتم سو استفاده نکنه.. اگه قضیه لو بره..
تائوس به او اطمینان داد– لو نمیره. بعلاوه آلن تو نباید از خودت خجالت بکشی..
تائوس قاطع بود و کرالن میدانست اگر او بخواهد کاری را انجام دهد کسی قادر به تغییر دادن نظرش نیست. چه بسا که موضوع چنین حساسیتی داشته باشد، امکان نداشت که تائوس از او بگذرد!
کرالن– تائوس تو اونو نمیشناسی.. اگه تحریکش کنی از این در بره بیرون آشوب بپا..
تائوس چشمانش را باحالت خاصی باریک کردو گفت– از این در بره بیرون؟!.. نه آلن قرار نیست از این در بره بیرون..
حدسش درست بود، تائوس خیال کشتن جیمز راسل را در سر داشت و این باعث شد انگشتان کرالن از سرما کرخت شود! کشتن شخص سرشناسی چون جیمز راسل قطعا دردسرهای فراوانی در پی داشت، آنقدر که میتوانست موقعیت آن دو را بخطر بیندازد. آنوقت تائوس بدون درنظر گرفتن هیچ چیز خدمتکاری را فرستاده بود بدنبال او! حتی بنظر می رسید عمداً اینکار را کرده تا مدرکی باقی بگذارد!
پیش از اینکه فرصت کند کلامی برای منصرف کردن تائوس برزبان بیاورد شخصی چند مرتبه به در کوفت و باعث شد کرالن بی اختیار قدمی به عقب بردارد
شخص پشت در همین یکی دوساعت پیش بدترین بلای دنیا را سرش آورده بود! حالا در آن شب لعنتی بزرگترین رازهای زندگی‌اش باهم یکجا جمع شده و پیش چشمان مردی قرار می گرفتند کرالن همیشه هوای آبروی خود را پیش او داشت!
تائوس بدون کوچکترین دستپاچگی بسوی در رفت و آن را گشود. باوجودی که دیگر نیمه شب بود جیمز راسل مثل همیشه لباس فاخری به تن داشت و صورتش حتی اندکی خوابالود بنظر نمی رسید
جیمزراسل– مشکلی پیش اومده جناب تائوس؟
تائوس از مقابل در کنار رفت و خطاب به جیمز راسل گفت– بیا تو، از قرار معلوم ولیعهد حال مساعدی نداره. بهتره یه نگاهی بهش بندازی
جیمز راسل از چهارچوب در نگاهی به کرالن که دورتر ایستاده بود انداخت و سپس وارد شد. شاهد پیش آمدن او بود و بسختی روی پایش بند میشد! بلافاصله پس از اینکه قدم به داخل اتاق گذاشت تائوس در را بست و گفت– چیزای عجیبی امشب شنیدم پزشک راسل
جیمز راسل درنیمه‌ی راه ایستادو بسوی تائوس چرخید. درحالی که طبق عادت مکارانه‌اش ظاهری حق به جانب و عادی به خود گرفته بود گفت– جدا؟ چه چیزایی جناب تائوس؟
تائوس بازوان کلفتش را درهم قفل کردو همانطور که با تمأنینه بسوی او می آمد گفت:
تائوس– از قرار معلوم تو با خودت خیال کردی تو این قصر عددی هستی
در یک قدمی جیمز راسل ایستاد، درست رو به روی او. قدش کمی از جیمزراسل بلندتر بود و اگرچه او هم بقدر کافی ورزیده بنظر می رسید ولی قوای جوانی باعث میشد قدرت غالب تائوس نسبت به او کاملا بچشم بیاید.
جیمزراسل– بنظر میرسه ولیعهد بی‌احتیاطی کردن..
حالا که فهمیده بود موضوع برملا شده لحن او هم درست مثل تائوس رنگ و بوی تهدید گرفت! پس از ادای این جمله داشت سرش را بسوی کرالن می چرخاند که تائوس با لحنی قاطع گفت– چپ نگاهش کنی.. چشماتو از کاسه درمیارم. امشب با من طرفی نه اون
سر جیمز راسل در نیمه‌ی راه چرخیدن متوقف شدو سپس دوباره به حالت قبل برگشت.
جیمزراسل– امیدوارم شما نخواید مثل ولیعهد بی احتیاطی کنید
باوجودی که اکنون در تنگنا بود اما به پشتوانه‌ی نزدیکی پدرش به پادشاه این جرأت را بخود میداد که تهدیدآمیز حرف بزند. پاسخ تائوس به تهدید او پوزخندی تحقیرامیز بود و بعد درحالی که نه کرالن و نه جیمزراسل انتظارش را نداشتند مشت محکمی حواله‌ی صورت او کرد! ضربه‌اش آنقدر ناگهانی و سنگین بود که جیمزراسل را از پشت نقش بر زمین کردو درست پیش پای کرالن افتاد
خون از دهان و بینی‌اش جاری شدو درحالی که بخاطر سرگیجه‌ی پس از این ضربه کمی گیج و منگ بود زیرلب گفت– وحشی.. بربر وحشی!..
کرالن به او که برزمین افتاده بود و حتی نای برخاستن نداشت نگریست و ناخوداگاه قدمی به عقب برداشت. وجود منفور او زجر و عذاب این دوازده سال را پیش چشمانش تداعی میکرد
تائوس باحالتی مصمم پیش آمد، بر روی او خم شدو همانطور که به گریبانش چنگ می انداخت به او هشدار داد– صدات درنیاد تخم‌حروم!.. میشنوی؟ آه و ناله راه بندازی شانس زنده موندنتو از دست میدی..سعی نکن تو روی یه وحشی بایستی چون من رحم ندارم..
درحالی که با یک دست یقه‌ی لباس جیمز راسل را می فشرد دست دیگرش را به سمت ساق بلند چکمه‌ی چرمی‌اش فرستادو لحظه‌ای بعد خنجری کوچک را درآورد. درحالی که نگاه جدی و خشمگینش را به چشمان آبی و آشفته‌ی جیمز راسل دوخته بود خنجر را بسوی کمر او پایین آورد و لحظه‌ای بعد پیش چشمان متحیر کرالن تیغه‌ی آن را درست بر عضو جیمزراسل فرو برد! بی رحمانه و بدون لحظه‌ای تردید! خون از پس پارچه‌ی شلوارش روان شد و فریادی که تا زیر گلوی جیمزراسل بالا آمده بود همانجا خفه شد
تائوس– هیشش.. جیکت درنیاد! آفرین دکتر.. داری خوب پیش میری
جیمز راسل از شدت درد در خود مچاله شد، صورتش ظرف چند ثانیه به سرخی خون شدو رگهای متورم پیشانی و گردنش گویی میخواستند از فشار منفجر شوند! دهانش مثل ماهی بازو بسته میشد و بااین وجود صدایی از هنجره‌اش درنمی آمد
تائوس او را از یقه بسوی خود بالا کشید و درحالی که با لذت به زجرو شکنجه‌اش می نگریست باصدایی آمیخته به تنفر و کینه گفت– سخته نه؟ سخته خفه خون بگیری و نتونی فریاد بزنی.. سخته نتونی کمک بخوای! میخوای ۱۲سال اینو برات ادامه بدم تا بهتر بفهمی؟..
او را با یک هل محکم به زمین کوبید و خصمانه از بین دنداهایش گفت– آره حروم‌زاده؟.. حالا اگه جرأت داری قلدری کن، پاشو یکاری بکن پزشک راسل!..میتونی خودتو درمان کنی یانه؟..
باورش نمیشد این تائوس باشد! شقاوت و بی رحمی که در ظاهر او میدید شبیه هیچیک از تصورات گذشته‌اش نبود! خنجرش را بسوی چشمان جیمز راسل بردو گفت– حالا نوبت چشماته.. اون چشمای آبی قشنگتو از کاسه دربیارم.. چطوره؟ نظرت چیه پسر گیلبرت راسل؟..
تیزی نوک خنجر گوشه‌ی چشمان جیمزراسل را خراش دادو پیش از اینکه آنکار را هم انجام دهد کرالن باصدایی خفه گفت– تائوس.. تائوس بس کن!..
مشتاق زنده ماندن و دلسوز کسی چون جیمزراسل نبود ولی تماشای این اوضاع خود شکنجه‌ای بود! قسمتی از وجودش باتماشای این انتقام خونین به جوش امده بود و قسمتی دیگر در وحشتی جگرسوز قرار داشت! تمام آن تجاوزها و درد ها پیش چشمانش رژه می رفت، بوی بدن جیمز راسل، سنگینی‌اش، ضربان قلبش که بر پشت شانه‌ی خود حس میکرد، طرز نگاه کردنش، لحن صحبت کردن و تهدید کردنش همه و همه نیش میشد و در سینه‌اش فرو می رفت! از این مرد بیزار بود ولی بطرزی غیرقابل توجیه از تماشای این وضح منقلب شده بود
کرالن– خواهش میکنم ..ولش کن تائوس..
تائوس بدون اینکه ذره‌ای عقب نشینی کند باهمان لحن خصمانه گفت– اگه نمیتونی ببینی برو اونطرف
بااینکه خشم تائوس بسیار هشدار دهنده بنظر می رسید کرالن با تردید شانه‌ی او را لمس کردو درحالی که بغض به گلویش مشت می کوفت گفت– نه! اینکارو نکن.. بس کن.. بسه..
نمیدانست چطور باید مانع تائوس شود، ابتدا فکر کرد اینکه او خنجر را از گوشه‌ی چشم جیمز راسل کنار برده نشانه‌ی خوبیست ولی درست یک ثانیه بعد به موهای روشنش چنگ انداخت و سر او را که از وحشت و درد مچاله شده بود عقب کشید، پیش از اینکه کرالن فرصتی برای تحلیل حرکات او بیابد تیغه‌ی خنجر را بر انحنای گردن او گذاشت و بی‌رحمانه در حلقومش فرو برد!
تنها چند لحظه بعد شکافی عمیق در گردن جیمز راسل ایجاد شده بود که خون از آن می جوشید. زبانش از دهان بیرون افتاد و درحالی که بدنش می لرزید آوای رقت آور خرخر مانندی از حنجره‌اش خارج میشد
زانوهایش از تماشای این صحنه چنان سست شد که دستش را به دیوار پشت سرش هائل کرد تا زمین نخورد. حالت تهوع گرفته بود و هرکاری میکرد نمیتوانست نگاهش را از جیمز راسل که درحال جان کندن بود بگیرد. تائوس پس از اتمام کارش بدون اینکه ذره‌ای دستپاچه و یا پشیمان بنظر برسد خنجر خونین خود را با لباس جیمز راسل پاک کردو همانطور که برمیخاست زیرلب گفت– خیلی بهت راحت گرفتم حرومزاده.. خیلی بیشتر از لیاقتت!
درحالی که جنب و جوش جسم جیمز راسل کم کم خاموش میشد و صورتش رو به کبودی می رفت کرالن چشمان غضبناک تائوس را از نظر گذراند و بالحنی آمیخته به تحیر و انزجار گفت– خدای من.. کشتیش!..تائوس کشتیش!..
تائوس نگاه چپی به او انداخت و با جدیت گفت– بهت گفتم اگه برات سخته برو اونطرف!
دستش را با کلافگی در موهایش فرو برد و باصدایی خفه گفت– با اونطرف رفتن من چی عوض میشه؟؟..
بوی خون در مشامش می پیچید و سرش چنان درد میکرد که انگار برای نگه داشتن مغزش جای کافی ندارد. تنفری عمیق نسبت به همه چیزو همه کس در خود حس میکرد، بطرزی غیرقابل تحمل همه جا ناامن بنظر می رسید و تائوس که به سختی سنگ و به بی رحمی یک جلاد شده بود مثل یک غریبه رفتار میکرد
پس از اینکه خنجره‌ش را دوباره به کناره‌ی چکمه‌اش فرو برد با قدم‌های مصمم بسوی تخت رفت، روتختی روشنی را که آنشب بخاطر لکه‌ای خون همه چیز را لو داده بود با خشونت و بی‌ملاحظگی جمع کردو باز بسوی جیمز راسل آمد. آن را کناری پهن کردو وقتی مطمئن شد حالا فقط با یک جسد طرف است به گونه‌ای تحقیر آمیز و با هُل دادن توسط پایش او را وسط رو تختی قرار داد سپس درحالی که خم شده بود تا پارچه را مانند کیسه‌ای دور جسد بپیچد و گره بزند خطاب به کرالن گفت– برو یه آبی به صورتت بزن. تو قراره پادشاه بشی آلن.. قراره اندازه‌ی موهای سرت مجازات و اعدام ببینی
پس از اتمام کارش پنجره‌ی بزرگی را که آنسوی اتاق بود باز کردو به بیرون سرک کشید. نیمه شب بود و ظلع شرقی عمارت که رو به باغ بزرگ کم ترددی باز میشد معمولا خالی. تائوس جسد پیچیده شده‌ی جیمز راسل را بین بازوان قدرتمندش بلند کردو درحالی که بسوی پنجره قدم برمیداشت گفت– اینو میبرم یجایی دور از قصر آتیشش میزنم. اثری ازش باقی نمیذارم..
جسد را طوری که انگار کیسه‌ای زباله است از پنجره بیرون انداخت و از صدای برخورد آن با زمین مو به تن کرالن راست شد!
تائوس– برو یکم استراحت کن تا از هوش نرفتی، من یکی دوساعت دیگه برمیگردم
این را گفت و لحظه‌ای بعد از لبه‌ی پنجره به آنسو پرید. پس از اینکه تائوس در تاریکی آنسوی پنجره گم شد کرالن مانده بود و خفگی. صدای نفس‌های خود را می شنید و چشمش به خون غلیظی که یک قدم پیش‌تر ریخته بود خیره ماند. آب دهانش را بسختی قورت دادو درحالی که سعی داشت خودش را جمع و جور کند بسوی کمدش رفت. اولین لباسی که به دستش رسید برداشت و بسوی آن محل خونین برگشت، برزمین زانو زد و درحالی که دستش بشدت می لرزید شروع کرد به تمیز کردن خون
بوی عطر جیمز راسل آمیخته به بوی مشمئزکننده‌ی زنگ‌آهن تمام سرش را گرفته بود و حرکت خونی که کم کم لخته میشد زیرتکان‌های دستش او را منقلب‌تر میکرد. معده‌اش از اضطراب میسوخت و لحظه‌ای از شر تصاویر گذشته خلاصی نمی یافت..
از همان اولین باری که در خلوت اتاق جیمز راسل مورد دست درازی قرار گرفت، زمانی که موهایش در چنگ او فشرده شد و جلوی دهانش را محکم گرفت که فریادش خفه شود.
از آن درد و سوزش جانخراش تا گریه‌های پنهانی که تا نیمه‌شب‌ها ادامه می یافت
از همان اوقاتی که دردمندانه به مادرش پناه میبرد که راز دلش را بگوید و نجات یابد تا شرم و اضطرابی که هربار مانعش میشد
از تمام آن لحظاتی که با دلشوره از نگاه‌های خدمتکاران فرار میکرد تا شلوارهای آغشته به خونش را دزدانه در کنجی از باغ دفن کند
از یأس، از تنهایی، از تحقیر و از اینکه تمام عمر نسبت به خود تنفر داشت
بغض گلویش را بدرد آورده بود ولی طوری که انگار با خودش هم لج کرده نمیخواست گریه کند. چشمانش داغ بود و چیزی مدام در معده‌اش می لولید
پس از اتمام کارش لباس آغشته به خون را در آتش شومینه انداخت و نگاهی منزجرانه به دستان خود کرد. انگشتانش خونی شده و بشدت می لرزیدند، بسوی سرویس انتهای اتاق رفت و دستش را شست
کمی آب سرد به صورت و خصوصاً پیشانی خود زد
سردرد فشار شدیدی بر او وارد می اورد که رفته رفته غیر قابل تحمل میشد
امکان نداشت درآن شرایط بتواند دراز بکشد یا استراحت کند، از تشویش و پریشانی داشت قبض روح میشد و سکوت سنگین اتاق هم براین خفقان می افزود. درحالی که بی‌هدف در اتاق قدم میزد ردای روشن تائوس را دید که گوشه‌ای افتاده، خم شدو آن را از روی زمین برداشت. بوی بدن او را میداد، بویی گرم و آشنا که به کرالن آرامش میداد. پلکهایش را برهم گذاشت و ردا را به مشامش فشرد، انگار در رایحه‌ی بجا مانده از بدن تائوس تمام عشق و اعتماد ۱۲ساله‌اش جا مانده بود..
نفهمید چقدر گذشت، او هنوز گوشه‌ای ایستاده و ردا را در دست داشت که جنب و جوشی از پشت پنجره شنید و سپس تائوس با جهشی وارد اتاق شد. برای اینکه دستش را بشوید مستقیم بسوی سرویس رفت و در راه نیم نگاهی به کرالن انداخت
کرالن بانگاهش دور شدن او را تعقیب میکرد و ناخوداگاه لحظاتی را که بی رحمانه درحال شکنجه‌ی جیمزراسل بود به یاد آورد
وقتی دستانش را شست و از انجا خارج شد چهره‌اش آرام بود انگار نه انگار که قتلی رخ داده! گیس کلفت موهای سیاهش از یک سمت شانه رها بود و شعله‌ی آتشین مشعل‌های بیشمار برافروخته در اتاق پوست خوش‌رنگ و ترکیب اصیل صورت او را جذاب‌تر از قبل نشان میداد. عضلات ورزیده‌ی بلاتنه‌ی برهنه‌اش با قدم‌های آرامی که برمیداشت بطرزی موزون حرکت می کردند و وقتی پس از رسیدن به دوقدمی کرالن متوقف شد با آن صدای بم گرمش که حالا مثل قبل بدور از خشم و کینه بود گفت– تموم شد..
پس از مکثی کوتاه با احتیاط قدم دیگری پیش آمدو گفت– تموم شد آلن.. دیگه نمیتونه بهت زور بگه
فاصله‌اش را حفظ کرده بود و از طرز حرف زدن و آرامشی که سعی داشت به کرالن القا کند پیدا بود که میداند او اکنون چقدر پریشان است
تائوس– نباید ازم بترسی..من برای هرکسی که اذیتت کنه مث گرگ دندون تیز کردم..
چشمان سیاه کشیده‌اش پراعتمادو مقتدر به کرالن دوخته شده بود طوری که انگار هیچکس جز او دراین دنیا وجود ندارد. پس از مکثی کوتاه دست راستش را آرام بالا آورد و باحالتی اطمینان بخش بازوی او را لمس کرد:
تائوس– من ازت مراقبت میکنم.. تا وقتی که به قدر کافی بزرگ و قوی بشی. من کنارتم
کرالن نگاهش را با حسرت از چشمان تائوس بسوی گریبانش پایین لغزاند. سرشانه‌های عریض و بدن ورزیده‌ی او را از نظر گذراندو با صدایی که از هجوم بغض می لرزید گفت– من مطمئنم.. هیچ وقت مثل تو نمیشم..
تائوس چانه‌ی او را لمس کردو درحالی که نگاهش را دوباره بسمت چشمان خود بالا می کشید گفت– تو امشب تازه ۱۷ سالت شد، هنوز خیلی وقت داری! بعلاوه لزومی نداره مثل من باشی.. خودت باش آلن.. فقط باید مثل خودت باشی
کرالن– مثل خودم؟.. من حتی نمیدونم چی هستم!.. از بس خودمو مخفی کردم دیگه از مرد بودن متنفرم..
چانه‌اش لرزید و اشکی از چشمان خسته و داغش روان شد. تائوس پس از مکثی کوتاه بالحنی اطمینان بخش گفت– مجبور نیستی مرد باشی.. حدقل وقتی با منی مجبور نیستی. من میفهمم.. درکت میکنم!.. ببین آلن..
اشک او را با سرانگشتانش از گونه گرفت و ادامه داد– مرد یا زن بودن آدما درواقع ربطی به جسمشون نداره.. روحت مشخص میکنه چی هستی!.. اینقدر به بدنت نگاه نکنو از خودت خجالت نکش، باید با روحت دنبال خودت بگردی..
نگاهش، کلامش، آرامش و اعتمادی که در خود داشت مثل همیشه کرالن را دلگرم میکرد و از طرفی عاشق‌تر از قبل!
دیگر از گریه کردن مقابل او خجالت نمی کشید، دیگر مجبور نبود پیش او ادای مردان را درآورد!
تائوس دستی برموهای آشفته‌ی او کشید و درحالی که لبخند مهربانی بر چهره‌اش نشسته بود اهسته گفت– اصلا رو به راه بنظر نمیرسی..
کرالن بغضش را قورت دادو باصدایی خفه گفت–.. سرم بدجوری درد میکنه..
تازه میخواست شقیقه‌های خود را لمس کند که تائوس سرش را بسوی او خم کردو لبش را به آرامی بر پیشانی او گذاشت
نمیشد گفت این فقط نوعی تلقین بود یا حقیقت، ولی دردش در آرامش و گرمای بوسه‌ی او گم شد. طوری که وقتی تائوس لبش را عقب برد حتی شدیدتر از قبل درد گرفت. نمیخواست بچگانه بنظر برسد یا تائوس را به همین زودی بخاطر آن صمیمیت پشیمان کند، تردید داشت ولی در نهایت بدون اینکه به چشمان او بنگرد زمزمه کرد– ..دوباره اینکارو میکنی؟..
تائوس او را مأیوس نکردو پس از مکثی کوتاه باره دیگر پیشانی او را بوسید، اینبار طولانی‌تر و عمیق‌تر. کرالن جای غنچه‌ی لبهای او را مثل شکفتن گل سرخ در سینه و سر خود حس میکرد
چند لحظه بعد وقتی این بوسه هم به پایان رسید تائوس کمی از او فاصله گرفت و همانطور که جای پاک شده‌ی خون جیمز راسل را از نظر می گذراند گفت– امشب برات خیلی سخت گذشت، اگه با تنها موندن مشکل داری من همینجا میمونم. برو یکم بخواب..
کرالن نگاهی به تخت بزرگ آنسوی اتاق انداخت و سپس رو به تائوس گفت– میتونیم رو همون کاناپه‌ها بخوابیم.. هرچند که برای تو یکم کوچیکن..
تائوس لبخند پررنگی زدو همانطور که بسوی کاناپه قدم برمیداشت گفت– اونقدر خسته‌م که به این چیزا اهمیت نمیدم
کرالن چند لحظه‌ای همانجا ایستادو به دور شدن او نگریست سپس پشت سرش به راه افتاد
درست مثل چند ساعت قبل، کرالن اینسو و تائوس روی کاناپه‌ی سمت دیگر دراز کشید.
یک پهلو خوابیده و به نیمرخ تائوس که رو به سوی سقف داشت می نگریست و با خود میگفت او واقعا با وجودی که کسی را آنطور کشته میتواند بخوابد؟!
چند لحظه‌ای در سکوت گذشت و تنها صدایی که بگوش می رسید از سوختن هیمه‌ی درون شومینه بود، کرالن که تمام مدت نگاهش بند نیمرخ و بدن ورزیده‌ی خوش تراش تائوس بود با تردید پرسید– دلت برام سوخته آره؟
تائوس بدون اینکه به او بنگرد نجوا کرد– منظورت چیه؟
کرالن– تو همیشه بهم میگفتی مرد باشم و اگه یکم ضعف نشون میدادم توبیخم میکردی.. اما حالا.. میگی لزومی نداره تظاهر به مرد بودن کنم.. اینا ترحمه؟.. باور نمیکنم اینقدر راحت با مشکل من کنار اومده باشی
تائوس نفس عمیقی کشید و سرش را آرام بسوی او چرخاند:
تائوس– آلن من نمیدونستم!.. اگه از وضعت خبر داشتم هیچ وقت اونجوری رفتار نمیکردم.. من خیلی بهت سخت گرفتم
کمی جا به جا شدو درحالی که مثل کرالن یک پهلو می خوابید تا بتواند راحت‌تر او را ببیند گفت– از این به بعد با من صادقی درسته؟ کسی جز اون عوضی هست که اذیتت کنه؟
کرالن نگاه پراعتماد او را از نظر گذراند و زمزمه کرد– نه..دیگه کسی خبر نداره
تائوس به او لبخند زدو باآرامش پلک برهم گذاشت. نفس عمیقی به نشانه‌ی اینکه کم کم آماده‌ی خواب میشود کشید و سپس به نجوا گفت– برادرت همیشه پشتته آلن. اینو فراموش نکن
اشک در چشمانش جمع شد اما اینبار نه از غم و وحشت. بااینکه هیچ دلش نمیخواست تائوس خود را برادر او بداند ولی دلش از توجه و اعتماد او غنج زده بود. حتی با چشمان بسته و درخواب هم قوی و قابل اتکا بنظر می رسید
برای کرالن، عرض شانه‌های او به وسعت کشور هم طعنه میزد..

┈┈◐•┈❖┈•◐┈┈

دستی بر حاشیه‌ی مخملین کت بلندش کشید و درحالی که کنار تائوس از تالار بزرگ قصر خارج میشد گفت– میدونم اون مفت‌خورا دارن از رو مالیات برمیدارن. اتفاقاً لرد فلیپم سردستشونه! به محض اینکه بتونم لرد فلیپ رو خلع مقام میکنم

از مقابل نگهبانان در خروجی که سرشان را برای احترام خم کرده بودند گذشتند و وقتی وارد هوای آزاد شدند تائوس گفت– تو مطمئنی؟ شاید مشکل از مأمورای خزانه‌داری قصر باشه
بسوی پله‌ها قدم برداشتند و در حین پایین رفتن از آنها کرالن درحالی که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد گفت– من خزانه‌ی قصرو زیر نظر دارم مشکل از جای دیگه‌ست. اتفاقا لرد نیکولاس به من یچیزایی گفته بود و باعث شد حواسم بیشتر به اون یارو باشه..
پا به زمین چمن پوش حیاط قصر گذاشتند. آسمان صاف بود و آفتاب مطبوعی بر فضای نیمروزی قصر چتر می انداخت، تائوس دستانش را از جیب شلوارش فرو بردو گفت– پس جناب فیلیپ از اون مردم بیچاره مالیات کامل میگیره و موقع تحویل دادن به پادشاه..
کرالن حرف او را ادامه داد– خودشو مأموراش میزنن به جیب! اون باعث میشه پادشاه مالیات مردمو سنگین‌تر کنه…
همانطور که مسیرشان را بسمت اقامتگاه شخصی پادشاه کج می کردند تا او گزارشاتی را تحویل دهد گفت:
کرالن– ماه آینده زمان جمع‌آوری مالیات خودم شخصاً میرم کابُن برای نظارت. اگه اینبار مقدار مالیات دریافتی درست باشه دستشو پیش پدرم رو میکنم
ستون‌های سنگی ورودی اقامتگاه پادشاه که منقوش به طرح برجسته‌هایی از شیر و شاهین بود از دور پیدا شد. بااینکه آنجا درواقع محل استراحت پادشاه محسوب میشد ولی همیشه تردد در آن زیاد بود و مراجعین بسیاری از وزراء گرفته تا نمایندان درحال عبور و مرور بودند
تائوس– شنیدم کابُن ساحل زیبایی داره، اگه بتونم منم همرات میام. میخوام اونجا رو ببینم
از پله‌های اقامتگاه پادشاه بالا رفتند و وارد سالن طویل مجللی که با وجود نقاشی‌های هنرمندانه‌ی روی سقف و پنجره‌های بزرگ متعددش معماری منحصربفردی داشت شدند
ملازم ارشد پادشاه که پیرمردی باتجربه با ریش بلند بود بلافاصله بسویشان آمد و آنها را تا اتاق پادشاه همراهی کرد. پس از پیمودن مسیری نه چندان کوتاه و مواجهه با تعدادی از صاحب منصبان بلاخره به حضور پادشاه رسیدند که آنجا در اتاقش برای ساعاتی تاج از سر برداشته و درخلوت خود چای می نوشید
پادشاه گُردن (Gordon) مرد ۵۰ساله‌ای بود که پس از مرگ پدرش در هجده‌ سالگی تاج گذاری کرد. او خیلی زود با توطئه‌ها و خیانت‌های درباریان آشنا شدو رفته رفته برای حفظ سلطنت خود درست مثل همانها محافظه کار و مرموز شد.
کرالن پدرش را خوب می شناخت، از آن دسته افرادی بود که به دیگران تا زمانی که برایش سودی داشتند لبخند میزد و پس از اینکه استفاده‌ی خود را برد آنان را مثل آشغال دور می انداخت. این روش مدیریت او بود! روشی که با آن سالها بدون فرازو نشیب کشور را اداره کرده و اتفاقا موفق هم بود. چهار لُرد قدرتمند کشور از او حساب می بردند و به موجب جدیت و سخت‌گیری‌اش کسی جرأت نمیکرد سرکشی کند
پادشاه گردن– چه خوب! چه خوب که در چنین روز زیبایی پسرام به دیدنم اومدن
روی یک دست مبل اشرافی مقابل پنجره نشسته، پاهایش را روی هم انداخته بود و با اشاره‌ی دست از انها میخواست که مقابلش بنشینند. البته انها برای ماندن نیامده بودند ولی آنلحظه تعارف او را رد نکردند
موهای تابدار تیره‌اش که حالا تارهای سپیدی در آن دیده میشد تا زیر گردنش می رسید و کمی ریش داشت. اگرچه به روی آنان لبخند میزد ولی هیچ چیز نمیتوانست نگاه مکارانه‌ی او را از چشم کرالن پنهان کند
کرالن تعدادی دست نوشته روی میز مقابل پادشاه گذاشت و گفت– اومدم اینارو تحویل بدم. گزارش عملکرد مناطقی که سال گذشته بودجه‌ی بیشتری دریافت کردن
پادشاه اوراق را برداشت و همانطور که نگاهی به آنها می انداخت پرسید– چطور تحلیلش میکنی؟
کرالن بلافاصله گفت– پدر شما برای بخش نظامی بیش از حد نیازشون هزینه می کنید درحالی که این پول حتی اگه برای کشاورزی هم مصرف بشه بازدهی بیشتری داره
پادشاه ورقی از زیر به رو کشید و گفت– کسایی وارد بخش نظامی و ارتش میشن که قراره به وقت لزوم تو درگیری و جنگ و شورش کُشته بشن. ارتش نشونه‌ی قدرت و سلطه‌ی خانواده‌ی سلطنتی بر کشوره، یه پادشاه آینده نگر همیشه باید بخش نظامی رو نسبت به خودش راضی و وفادار نگه داره. اونا پیش‌مرگ ما هستن پسرم
کرالن پادشاه را که در آرامش گزارشات را مطالعه میکرد از نظر گذراندو گفت– ولی پدر اینجوری شما ارتشو نسبت به مردم زورگو می کنید
پادشاه گردن– اینجوری تعادل برقرار میشه. مردم باید از ارتش حساب ببرن، درغیر این صورت کنترلشون غیرممکنه
این هم یکی دیگر از روشهای پدر او بود. او اعتقاد داشت برای کنترل مردم باید این حس را در انان ایجاد کرد که ضعیف و بی دفاعند. کرالن نسبت به بسیاری از سیاست‌های پدرش مخالف بود ولی معمولا در برابر او سکوت میکرد چراکه نمیخواست اعتماد او را از دست بدهد. میدانست که اگر میخواهد تغییری در ساختار کشور ایجاد کند باید تا زمان تاج‌گذاری‌اش صبور باشد.
مدتی درسکوت گذشت و پادشاه اینبار تائوس را مخاطب قرار داد– تو هم این گزارشات رو خوندی تائوس؟
تائوس سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– بله یه نگاهی انداختم
اوراق را روی میز برگرداندو درحالی که به پشتی مبل تکیه میزد و به تائوس می نگریست پرسید– با نظر کرالن موافقی؟
سوالی زیرکانه و جهت‌دار!
تائوس تنها پسر رئیس قبیله‌ی میروتاش بود، قبیله‌‌ی بومی اصیلی که قرن‌ها در شرق می زیستند و پادشاه گُردن دوازده سال قبل، پس از پشت سر گذاشتن جنگهایی فرسایشی توانست سرزمین آنها را تحت تصرف خود درآورد. زمین‌های قبیله‌ی میروتاش وسیع و حاصلخیز بودند و ارزش بالایی داشتند بااینحال از انجایی که پادشاه میدانست بیرون کردن مردم بومی حتی باوجودی که در جنگ مغلوب شده اند کار بسیار دشواری‌ست و هرلحظه امکان طغیان وجود دارد با رئیس قبیله‌ی میروتاش مذاکره کرده و عهدنامه‌ای امضا کرد. طبق این پیمان نامه مردم بومی میروتاش اجازه می یافتند تحت سلطه‌ی پادشاه مثل قبل در زمین‌های خود زندگی کنند بشرطی که هرساله مقدار معینی مالیات بپردازندو بعلاوه مهر اطمینان این پیمان‌نامه نیز تائوس بود!
پادشاه تنها پسر رئیس قبیله‌ را که آنموقع ۱۱ساله بود به قصر آورد تا با وجود او بعنوان گروگان، بزرگان قبیله به فکر توطئه و شورش نیفتند. بنابر تشریفات عوام فریبانه و ظاهرسازی هایی که برای رام نگاه داشتن میروتاش‌ها لازم بنظر می رسید، تائوس همیشه در دربار عزت و احترام خود را داشت. به هرحال او جانشین برحق پدرش و وارث تمام سرزمین‌های شرقی بود و پادشاه برای اینکه عهدنامه‌ را حتی پس از مرگ رئیس قبیله نیز پابرجا نگاه دارد می بایست تائوس را نسبت به خود خوشبین میکرد و بهانه‌ای برای اعتراض باقی نمیگذاشت. گرچه ظاهراً اوضاع درست و به قاعده پیش می رفت و درنظر همه قابل قبول بود ولی هرچقدر هم پادشاه گُردن تائوس را پسرم خطاب میکرد و مورد توجه قرار میداد بازهم هر عقل سالمی این را میدانست که تائوس در دربار پادشاه یک گروگان است!
گفت و گوی آن روز حول این محور چرخیده بود که قدرت ارتش، سلطه‌ی پادشاه بر مردم کشور را تثبیت میکند. آنموقع هم با توجه به اینکه تائوس قرار بود رئیس آینده‌ی قبیله‌اش باشد پادشاه میخواست با این سوال زیرکانه مزه‌ی دهان او را بفهمد. میخواست بداند آیا تائوس هم بااینکه مردم توان مقابله با ارتش پادشاه را ندارند موافق است یا نه. پاسخ او نشان میداد که میخواهد پس از پدرش بر عهدنامه پایبند بماند و یا این قدرت را در خود میبیند که برای استقلال سرزمینش اَلم جنگ برافرازد!
مکث کوتاهی بین هرسه پدید آمد. کرالن میدانست که تائوس مفهوم پشت سوال پادشاه را گرفته و بدنبال جواب مناسبی‌ست که به اندازه‌ی سوال او سیاستمدارانه باشد. چند لحظه بعد تائوس درحالی که درست مثل پادشاه لبخندی تصنعی برلب داشت با لحنی محترمانه گفت– از دید من هردوی شما نظر درستی دارید. این لازمه که مردم از ارتش حساب ببرن و از طرف دیگه کنترل شورش و طغیان به میزان رضایت مردم نسبت به عدالت پادشاه بستگی داره
پادشاه گُردن با تمأنینه روی مبل جا به جا شد و آرام خندید. بازوانش را درهم قفل کردو گفت– هوشمندانه بود تائوس. برعکس پدرت تو در مواقع لزوم به خوبی محافظه‌کار میشی
تائوس و کرالن نگاه‌هایی با هم ردو بدل کردند. پادشاه گردن مفهوم پشت جواب دوپهلوی تائوس را گرفته بود و حالا هرسه با پررنگتر شدن لبخندشان می جنگیدند!
بلاخره چند لحظه بعد پادشاه موضوع صحبت را عوض کرد و گفت– دیروز به من گزارش دادن گویا یکی از آخرین افرادی که کسی رو دنبال پزشک راسل فرستاده تو بودی تائوس..حتماً خبر دارین که چند روزیه اون مفقود شده
بلافاصله پشتش سرد شد و سعی کرد با زل زدن به فنجان چای پدرش که روی میز بود ظاهر خود را عادی نگه دارد
از لحن پادشاه پیدا بود که نسبت به تائوس مشکوک نیست ولی از جایی که خبرآورده بودند او پزشک راسل را فراخوانده فکر میکرد ممکن است اطلاعاتی داشته باشد. باره دیگر خطاب به تائوس گفت– احیاناً تو نمیدونی اون کجاست؟
علیرغم اضطرابی که کرالن را فرا گرفته بود تائوس خنده‌ی کوتاه و آرامی سر دادو با لحنی صمیمی خطاب به پادشاه گفت– راستش زیاد از اون مرد خوشم نمی اومد رو همین حساب سر به نیستش کردم
از پاسخ تائوس کم مانده بود سکته کند که با کمال حیرت دید پادشاه هم می خندد!
پادشاه گردن– پدرت کجاست که ببینه پسرش اینطور جسورانه سوال پادشاهو به شوخی میگیره..حتما اون با خودش فکر میکنه اینجا بهت ظلم میشه
او خیال کرده بود تائوس به شوخی این حرف را زده! درواقع خود تائوس هم بقدری مسلط و آرام بنظر می رسید که بیشترو بیشتر این باور را تلقین میکرد که هیچ دلیلی وجود ندارد مفقود شدن پزشک راسل به او مربوط شود.
پادشاه گُردن– بگو ببینم از احوال پدرت خبر داری؟ اوضاع بیماریش چطور پیش میره؟
تائوس– سه هفته پیش که دیدمش تغییری نکرده بود، امروزم قصد دارم بهش سر بزنم
پادشاه گُردن باحالتی مصلحت‌ طلبانه سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– حتما اینکارو بکن. سلام منو هم بهش برسون..
چند لحظه بعد گفتوگو را به پایان رساندند و از آنجا خارج شدند. درحال عبور از سالن بودند که کرالن گفت– اشکالی نداره منم همرات بیام؟
تائوس نگاهی به او انداخت و گفت– نه. اتفاقا پدر دفعه‌ی پیش سراغتو میگرفت..
درحالی که از در بزرگ خروجی عبور میکردند لبخند خاصی زدو ادامه داد– بعلاوه یکی هست که میخوام بهت نشون بدم
کرالن نیمرخ او را از نظر گذراندو پرسید– کی؟
تائوس– خودت میفهمی
به عمارت خودشان برگشتند و کرالن همراه تائوس به اتاق او که طبقه‌ی بالا بود رفت. پس از پیمودن پله‌ها وقتی از چهارچوب در گذشت به نفس نفس افتاده بود با کلافگی دستمال گردنش را از خود کنار زد. گاهی تحمل فشار پارچه‌هایی که محکم دور سینه‌ی خود میبست بسیار سخت میشد. تائوس نگاهی به او انداخت و سپس درحالی که بسمت کمد آنسوی اتاق میرفت گفت– اون چیزایی که بخودت بستی اذیتت میکنه اره؟
کرالن پوفی کشید و درحالی که مردمک چشمانش را در قاب می چرخاند گفت– گاهی حس میکنم دارم خفه میشم!
تائوس کت بلند خود را دراورد و همانطور که با لباس‌های درون کمد ور می رفت گفت– مجبوری اینکارو بکنی؟ اونارو از خودت جدا کن
کرالن بسوی پنجره قدم برداشت و همانطور که به منظره‌ی سرسبز حیاط عمارت می نگریست گفت– نه اینجوری ممکنه بفهمن
تائوس– الان درش بیار، شاید تو زیادی سخت گرفتی
نگاهش را بسوی تائوس که آنسو درحال عوض کردن لباسش بود انداخت. ابتدا تردید داشت ولی بعد تصمیم گرفت امتحانش کند
کرالن– باشه.. امتحانش ضرری نداره
تائوس– هوم.
حواسش کاملا به تائوس بود، او حتی پس از اینکه کارش تمام شد هم برای مدتی همانطور پشت به کرالن ایستاد تا او را معذب نکند. پارچه را از دور سینه‌اش باز کردو دوباره دکمه‌های پیراهنش را بست. حاشیه‌های کتش را از دو طرف کمی پیش کشید و سپس گفت– ببین، عادیه؟
تازه آنموقع تائوس بسویش چرخید و همانطور که به بالاتنه‌اش می نگریست گفت– یکم حواست باشه اصلا بچشم نمیاد
با تمأنینه بسوی کرالن قدم برداشت و گرچه تمام مدت به ناحیه‌ی سینه‌ی او می نگریست ولی نگاهش اصلا هرز و آزار دهنده بنظر نمی رسید کاملا پیدا بود که فقط می خواهد اطمینان یابد برجستگی بدن کرالن مشکل او را لو نخواهد داد
دریک قدمی کرالن ایستاد و درحالی که خودش شخصاً کت او را بیشتر روی سینه‌اش پیش می برد گفت– از من بپرسی لازم نیست خودتو با اونا خفه کنی
کرالن سرش پایین اوردو درحالی که به دست تائوس که هنوز لباس او را مرتب میکرد می نگریست لبخند پررنگی برلبش نشست و گفت– حدقل الان راحت نفس میکشم!
تائوس متقابلا به او لبخند زدو باحالتی صمیمی موهایش را بهم ریخت. سپس بسوی آینه‌ی بزرگی رفت و شروع کرد به بافتن موهای بلندش، هربار که میخواست سری به قبیله بزند لباس‌های بومی می پوشید و ظاهرش را از آن حالت اشرافی خارج میکرد.
میروتاش‌ها معمولا شلوار‌های چرمی تیره می پوشیدند و تا هوا بقدر کافی سرد نمیشد بالاپوش به تن نمی کردند. البته تائوس اکنون کتی چرمی نیز ضمیمه‌ی لباسش کرده بود ولی کرالن میدانست که آن را بلافاصله پس از خروج از قصر از تن درخواهد آورد
چند لحظه‌ای در سکوت به تائوس که مقابل آینه ایستاده و موهایش را می بست نگریست و سپس با تردید گفت– نمیخوای چیزی بپرسی؟
تائوس بدون اینکه بسوی او بچرخد گفت– درباره‌ی چی؟
کرالن نگاهش را از او گرفت و درحالی که به کف اتاق می نگریست گفت– از اون شب یک هفته گذشته.. تو دیگه حرفی درباره‌ی مشکل من نزدی.. هیچ سوالی نداری؟ درباره‌ی بدنم..
تائوس پس از اتمام کارش از مقابل آینه کنار رفت و همانطور که به او نزدیک میشد گفت– هرچی که لازم باشه بدونم خودت بهم میگی. به بیشتر از اون احتیاجی نیست
شانه‌ی کرالن را لمس کردو آهسته گفت– بریم؟
کرالن سری به نشانه‌ی مثبت تکان دادو سپس در کنار هم از اتاق خارج شدند. تائوس به او گفت که بهتر است با کالسکه بروند، کرالن میدانست چرا چنین تصمیمی گرفته. تائوس عاشق اسب سواری بود ولی چون کرالن حالا آن پارچه‌ها را بخود نبسته بود و بخاطر فرم بدنش ممکن بود در حین سواری کردن معذب شود اینکار را میکرد
مسیر شرق معمولا کم تردد و خلوت بود. جز مواقعی که زمان دریافت مالیات می رسید نه بومی ها بسمت شهر می امدند و نه کسی از شهر بسوی آنها می رفت. درواقع قبیله‌ی میروتاش کاملا خودکفا بودند و برای تامین هیچیک از احتیاجات خود به حضور در شهر احتیاج پیدا نمیکردند! روش زندگی آنها کاملا وابسته به محیط اطرافشان بود، دشت‌های بکر، رودخانه‌ی خروشان و جنگل‌های انبوه
کرالن آمار دقیقی از تعداد بومی‌های میروتاش نداشت ولی از وسعت قلمرو آنها و پراکندگی چادرهای بزرگشان میشد تخمین زد که باید فراتر از ده‌هزار تن باشند! گله‌های عظیمی از گاومیش‌های رام شده را پرورش میدادند و به اسبهایشان زین و افسار نمی بستند. آنچه همیشه باعث تعجب کرالن میشد این بود که با وجود آمیختگی شدید زندگی آنان با حیوانات، محیط پیرامونشان همیشه تمیز و برنظم و قاعده بود. چادرهایشان فاصله‌ای اصولی از یکدیگر داشت و دام و گله‌ها درمحیطی باز نزدیک مراتع می چریدند. میروتاش‌ها احترام زیادی برای طبیعت قائل بودند و از همین رو هیچگاه زباله‌ای از خود برجا نمی گذاشتند.
چند ساعت بعد وقتی کالسکه به مقصد رسید و متوقف شد پیش از اینکه پیاده شوند صدای فریاد شادمانه‌ی چند تن از دوستان تائوس که یکدیگر را از آمدن او مطلع میکردند به گوش رسید
پایش به زمین چمن پوش دشت که رسید از هجوم ناگهانی دسته‌ای ۱۰-۱۲ نفره پسران جوان که برای خوشامد گویی به سرو کول تائوس ریخته بودند باعث شد او سراسیمه خودش را بسمت دیگری بکشد! آنقدر بی‌هوا و دیوانه‌وار روی تائوس ریخته بودند که او از پشت محکم به کالسکه خورد!
درمیان میروتاش‌ها خبری از تشریفات دست و پا گیر قصر نبود، آنجا فرقی نمیکرد پسر رئیس قبیله باشی، شکارچی باشی یا ماهی‌گیر. علیرغم اینکه هریک از مردم جایگاه و رتبه‌ی خود را میدانستند، همه برادر یکدیگر بودند و همه از کودکی جنگاورانی قدر تربیت میشدند
اتحاد و وفاداری بین آنان ستودنی بود، چیزی که در قصر و درمیان اشراف زادگان طمعکار بسیار نایاب بنظر می رسید!
بلاخره وقتی خوش بش دوستان تائوس که درست مثل خودش بلند قدو قوی‌هیکل بودند تمام شد به کرالن نگریستند و برخی با لبخند و برخی عبوث به او سلام کردند. کرالن خیلی از اوقات همراه تائوس به آنجا می امد، میروتاش ها از او متنفر نبودند ولی هیچگاه با او صمیمی نمیشدند. اگرچه پادشاه گُردن به آنان ظلم کرده بود ولی در این مدت حتی یکبار هم نسبت به کرالن رفتار بدی نشان نداده بودند و این باعث میشد او از خودش شرم کند
تائوس بازویش را دور شانه‌ی کرالن انداخت و همانطور که او را با خود و دوستانش همراه میکرد گفت– پدر کجاست؟ حالش خوبه؟
یکی از جوانان که تعدادی پرعقاب از انتهای گیس بافته‌اش اویزان بود گفت– امروز بهتر بود و از چادر اومد بیرون، الان گمونم نزدیک رودخونه باشه
پیش‌تر که رفتند چادرها و مردم بهتر در معرض دید قرار گرفتند. پوست‌های ضخیمی که در ابعاد بزرگ به هم دوخته‌ شده و توسط نرده‌های چوبی بلندی بصورت چادرهای پنج ضلعی افراشته شده بودند. فاصله‌ی هرچادر نسبت به دیگری بیشتر از بیست متر بود و طوری نظم داده شده بودند که محیط اصلا شلوغ بنظر نمی رسید
نشانه‌ی بارز بومی‌های میروتاش داشتن گیسوان سیاه بلندی بود که معمولاً تا زیر کمرشان می رسید. همگی آنها پوست‌های قهوه‌ای خوش رنگی داشتند و ترکیب صورتشان با آن چشمان کشیده و لب‌های کلفت پررنگ بسیار اصیل بنظر می رسید
مردها معمولاً پیراهن به تن نمی کردند و از این رو پا به میان آنان که میگذاشتی با خیل عظیمی از مردان جوان خوش قدوقامت مواجه میشدی که تیروکمان بردوش داشتند و خواه ناخواه عضلات ورزیده‌ی بدنشان را به نمایش می گذاشتند
گروهی از شکارچیان با شکارهای جدید از جنگل باز میگشتند و تعداد زیادی از جوانان نیز درحال انجام تمرینات جنگی بودند. میروتاش‌ها به دختران خود تیراندازی و تاختن براسب‌های تیزپا را می آموختند و اتفاقا روی این قضیه وسواس زیادی داشتند، مسئله‌ای که البته درمیان اشراف‌زادگان شهری که بسیار ادعای تمدن میکردند امری بسیار نادر بود!
همچنان که درمیان مردم پیش می رفتند با استقبال و خوشامدگویی انان مواجه میشدند و تائوس برای عرض ادب نسبت به تعدادی از ریش سپیدان خودش شخصا نزد آنان می رفت. پس از خوش و بشی که شاید نیم ساعتی به طول انجامید تائوس توانست مجالی یابد و بدنبال پدرش برود. در قسمت جنوبی دشت‌های سرسبز و همواری که میزبان چادرهای بیشمار میروتاش‌ها بود رودخانه‌ی عریض و پرآبی می خروشید که از منابع غنی صید ماهی بشمار می رفت. کرالن درحالی که کنار تائوس بسوی حاشیه‌ی رودخانه قدم برمیداشت گفت– اونا راحت یادمیگیرن؟.. منظورم اینه که براتون وقت گیر نیست؟
تائوس نیم نگاهی به او انداخت و گفت– چی؟
سمتی که تائوس قدم میزد در معرض پرتو خورشید بود و به همین خاطر کرالن وقتی به او نگریست چشمانش را باریک کرد:
کرالن– دخترارو میگم. اونا میتونن دقیق تیراندازی کنن؟..
تائوس شانه‌ای بالا انداخت و گفت– چرا که نه؟ همه چیز به آموزش و تمرین بستگی داره
دستش را بالا آورد و همانطور که به سمت چپ اشاره میکرد گفت– اونجارو ببین
کرالن خط نگاه او را دنبال کردو گروهی از زنان را دید که کناره‌ی رودخانه مشغول شستوشوی لباس بودند. لباس‌های زنان میروتاش هیچ شباهتی به زنان شهری نداشت، آنچه به تن می کردند از چرم پوست حیوانات دوخته میشد و دامنش تا زیر زانو ادامه می یافت. موهای بلند سیاهشان در نسیم می رقصید و زیر اشعه‌ی خورشید برق میزد. صورتشان عاری از آرایش بود با اینحال دلنشین و خوش‌سیما بنظر می رسیدند. انجا دور هم به شستوشو و هم‌صحبتی مشغول بودند و گاهی صدای قهقهه‌یشان به گوش می رسید
تائوس– اون زنی که الان رو صورت بقیه آب پاشید میبینی؟
توجه کرالن به زنی حدوداً ۴۰ ساله جلب شد که حالا صورت خود را از شر تصویه حساب بقیه حفظ میکرد.
تائوس– اون بهترین تیرانداز قبیله‌ست. من که ندیدم ولی پدرم میگه میتونه آهوها رو حین دویدن بزنه!.. نمیدونم تاحالا دیدی آهو وقت فرار چه سرعتی داره یانه
کرالن– که اینطور
تائوس– اتفاقا الانم پنج تا دختر داره که همه تیراندازای ماهری از آب دراومدن. یه زمانی مربی منم بود
درحال گفت و گو در این خصوص بودند که تعدادی از زنان متوجه آنان شدند و از دور دست تکان دادند
– هی تائوس برگشتی؟ تازه اومدی؟
– حالت چطوره؟ ببینم اونجا خوب غذا میخوری؟
– تو باید بیشتر به ما سر بزنی!
تائوس متقابلا برای آنان دست تکان دادو بلند گفت– خسته نباشید خانوما.. ببینم شما پدرمو ندیدین؟
و آنموقع همگی آنان به کمی پایین‌تر یعنی جایی که رودخانه بخاطر وجود چند تخته سنگ بزرگ قوس پیدا میکرد اشاره زدند. مسیرشان را به همان‌سو کج کردند و کم کم چشمشان به عقاب‌ها خورد
پرندگان تیزچنگال باشکوهی که نماد اصالت کهن میروتاش‌ها بودند. افسانه‌های زیادی دراینباره وجود داشت که قرن‌ها پیش روح اولین میروتاش با روح یک عقاب عجین شدو از آن پس زندگی انان چنان با یکدیگر درهم آمیخت که هیچگاه از هم جدا نمی شدند و حتی میتوانستند با یکدیگر صحبت کنند
کسی نمیتوانست بطور قطعی بگوید ریشه‌ی این افسانه‌ها از کجاست ولی آنچه عیان بود رئیس قبیه، تابین (Tabin) که نواده‌ی مستقیم اولین میروتاش و از خون او بود تمام عمر رابطه‌ی بسیار نزدیکی با دسته‌ی عقابها داشت و حتی گاهی بنظر می رسید با آنها حرف میزند!
تابین مردی ۶۰ ساله بود و بااینکه از یکسال پیش به بیماری ناشناخته‌ای دچار شد هنوز هم در شانه‌های پهن و چشمان نافذش اثر پررنگی از قدرت و جسارت دوران جوانی باقی مانده بود. بیشتر تارهای گیس کلفت موهایش سپید بود و وخامت بیماری این اواخر او را رنگ پریده و خسته نشان میداد
عقاب‌ها که بنظر می رسید تعدادشان بیشتر از ۲۰ باشد مشتاقانه تابین را احاطه کرده بودند. تعدادی حوالی‌اش پرواز میکردند، تعدادی روی تخته سنگ کنارش نشسته بودند و یکی هم سمت راست شانه‌اش. گردن افراشته و چشمان کهربایی تیزشان ابوهتی وصف ناشدنی به انها داده بود و وسعت بالهایشان به دو متر می رسید!
تابین– بلاخره اومدین. ریوِن (Riven) بهم گفته بود شمارو تومسیر شرق دیده
این را گفت و نگاهی صمیمی به عقاب بزرگی که روی دوشش نشسته بود انداخت. تائوس پیش رفت رفت و در آغوش پدرش قرار گرفت، سمت آزاد شانه‌ی او را بوسید و حتی بااین وجود هم عقاب از جایش تکان نخورد! پس از تائوس، کرالن هم پیش رفت و تابین را در آغوش گرفت. او تابین را دوست داشت و از همان کودکی احترام زیادی برایش قائل بود
تائوس– پس ریوِن منو زیر نظر گرفته آره؟
عقاب از شانه‌ی تابین پرکشید و روی ساعد قدرتمند تائوس فرود آمد. طوری رخ در رخ به یکدیگر می نگریستند انگار نه انگار یکی انسان و دیگری پرنده است! نگاهشان عمیق بود و انچه بر جذابیت این منظره می افزود کشیدگی گوشه‌ی چشمانشان بود که خبر از شباهتی کهن میداد. چشمان تائوس نیز درست مثل چشم عقاب، عمیق و مقتدر بنظر می رسید
تابین بازوی کرالن را لمس کردو با خوشرویی گفت– خوب کردی اومدی، خیلی وقت شده که ندیدمت
کرالن متقابلا به او لبخند زدو گفت– میخواستم زودتر بیام ولی درگیر مشکلاتی شدم، عذرمیخوام که دیر خدمت رسیدم
مدتی به خوش و بش مشغول بودند و تائوس درباره‌ی بیماری پدرش سوالاتی پرسید. تابین از جمله افرادی بود که با درمان و استراحت میانه‌ای نداشت و بر این باور بود که هرچیز باید روال طبیعی خود را طی کند.
بلاخره وقتی اصرارهای تائوس برای درمان پدرش بالا گرفت حوصله‌ی تابین سر رفت و از آنها خواست بین مردم برگردند تا او هم بیاید
درنهایت هردو با اکراه از تابین جدا شدند و دوباره عقب رفتند. قبل از اینکه به چادرها نزدیک شوند تائوس بازوی او را گرفت و همانطور که بسمت دیگری می برد گفت– بیا بریم.. امیدوارم اونجا باشه..
کرالن نیم نگاهی به او انداخت و پرسید– کی؟
تائوس چشمکی به او زدو گفت– همونی که میخواستم بهت نشونش بدم
معنی لبخند مشتاقی که بر لب تائوس نشسته بود را نمیفهمید. کمی دورتر از اجتماع، آنجایی که دشت و رودخانه در خلوتی مطبوع قرار می گرفتند تعدادی دختر جوان روی چمن‌ها نشسته بودند و باهم گفت و گو میکردند. موهای یکدیگر را می بافتند و به شوخی و خنده می پرداختند، کرالن نگاه متعجبش را بین گروه دختران و تائوس چرخاندو گفت– اومدیم دخترارو ببینیم؟!
تائوس با فاصله‌ای سی قدمی از دختران ایستادو رو به کرالن گفت– چند لحظه صبر کن
آنجا که ایستاده بودند مستقیماً به دختران زل نزدند چراکه این خلاف اخلاق بود، بااینحال کمی بعد یکی از دختران از دوستانش جدا شد، از جا برخاست و بسوی آنان آمد. چند قدم دورتر از انان ایستادو درحالی که صورتش گلگون شده بود نگاهش را به زیر افکند
چشم و ابروی سیاهش در زمینه‌ی پوستی گندمگون شفاف خودنمایی می کردو موهای پرپشت رهایش آنقدر بلند بود که فقط یک وجب با ریخته شدن بر سطح زمین فاصله داشت. نگاهش لحظه‌ای کوتاه با نگاه تائوس تلاقی کردو بااینکه سرش را پایین گرفت تا سبکسرانه رفتار نکند، نتوانست لبخند خود را پنهان نگه دارد و آنگاه دو سمت گونه‌اش بطرز دلنشینی چال افتاد
اینجا چه خبر بود!
کرالن رفته رفته خونش به جوش می آمد!
بنظر نمی رسید سنش از ۱۶ سال بیشتر باشد ولی بسیار باوقار بود و حتی تماشایش آرامشی خاص به بیننده منتقل میکرد. البته اینطور نبود که تائوس هم مثل یک نوجوان با دیدن دخترک رنگ به رنگ و دستپاچه شود ولی لبخند مردانه‌ی گرمی به چهره داشت و طرز نگاه کردنش تحسین آمیز بود
-.. سلام..خوش اومدید..
بااینکه پیدا بود قصد عشوه گری ندارد ولی صدا و لحن کلامش آنطور که آمیخته به اشتیاق و حیا بود به دل می نشست. تائوس نیز با ادب و مهربانی جواب او را داد– سلام آلارین (Alarin)، حالت چطوره؟
دخترک بدون اینکه نگاهش را بالا بگیرد نواری از موهای سیاهش را پشت گوش فرستادو پاسخ داد– من خوبم، خیلی ممنون..
درحالی که گفت و گوی تائوس و آلارین بیشتر از چند جمله‌ی معمولی نشد، وقتی او دوباره به جمع دوستانش برگشت تائوس خطاب به کرالن گفت– نظرت چیه؟
کرالن بالحنی که ناخواسته آمیخته به انزجار بود پرسید– اون دیگه کیه؟!
تائوس برای دور شدن از خلوتگاه دختران که حالا در حال پچ پچ و خنده بودند بسمت دیگری چرخید و همانطور که درکنار هم قدم میزدند برای کرالن توضیح داد– ریش سفیدا بهم گفتن دیگه زیادی عذب موندم و وقتشه تشکیل خانواده بدم.. البته میدونی که من تو این فکرا نبودم! اتفاقا با پیشنهادشون مخالفت کردم.. ولی پدرم آلارین‌و پیشنهاد کردو خواست لااقل دربارش فکر کنم..
کرالن که تمام مدت مثل احمق‌ها به نیمرخ تائوس می نگریست و حتی حواسش به قدم‌هایش هم نبود گفت– ولی تا حالا درباره‌ش چیزی نگفته بودی!!
تائوس دستانش را در جیب شلوارش فرو بردو گفت– چون مطمئن نبودم!.. بعلاوه اول فکر کردم دختره ممکنه منو نخواد و فقط چون پسر رئیس قبیله‌م تحت فشار قرار بگیره. ولی خب چندباری باهاش حرف زدم.. یجورایی معلومه ازم خوشش میاد
قدم‌هایش سست شدو عاقبت ایستاد. تائوس نیز درمقابل او متوقف شدو ادامه داد– دختر آروم و مهربونیه. از اونایی که تو اوج گرفتاری و آشوب میتونن به آدم آرامش بدن..
لحظه‌ای مکث کردو اینبار درحالی که باحالتی شوخی‌آمیز میخندید گفت– بعلاوه وقتی میخنده زیر گونه‌هاش چال میشه و این خیلی باحاله!
سکوت سنگین او باعث شد خنده‌ی تائوس هم محو شود و سپس درحالی که مستقیما به چشمان کرالن می نگریست گفت– نگفتی نظرت چیه؟.. دختر خوبی بنظر میرسه نه؟
گیج شده بود! نمیدانست خشم خود را کنترل کند و یا حیرت و حسادتش را مخفی نگه دارد. چهره‌ی جذاب مردانه‌ی تائوس پیش رویش بود، چشمان کشیده‌ی سیاه و بدن ورزیده‌اش. باور نمیکرد آن دختر به چه جرأتی صورت خود را برای تائوسِ او گلگون کرده بود! باور نمیکرد تائوس اینطور درباره ی آرامش بخش بودن آن دختر حرف میزد و به ازدواج با او فکر میکرد!
کرالن– اره اتفاقاً دختر محشری بود!
این را درحالی بیان کرد که لحنش اصلا دوستانه نبود و بسختی سعی داشت از سررفتن خشمش جلوگیری کند
کرالن– رو همین حساب منم براش به طمع افتادم
تائوس لحظه‌ای با حالتی که انگار حرف او را اشتباه شنیده به او نگریست و سپس گفت– چی؟!
کرالن با جدیت بیشتری ادامه داد– اون دخترو میخوام. ازش خوشم اومده
درواقع داشت از شدت حسادت و حرص و جوش منفجر میشد! دستانش را به کمرش زدو بااخم به کرالن نگریست
تائوس– چت شده آلن چرا مزخرف میگی..
کرالن خصمانه حرف او را برید– من بعنوان ولیعهد این حقو دارم که اون دخترو برای خودم ببرم
حیرت تائوس با تماشای جدیت کرالن کم کم به خشم آمیخته شدو ابروهای او هم درهم گره خورد:
تائوس– ‌هرچی هستی برای مردم خودت هستی! ما اینجا دخترامونو به کسی باج نمیدیم
کرالن انگشت اشاره‌اش را به سینه‌ی ستبر او زدو گفت– این زمینا مال ماست، شما تحت حاکمیت ما هستین و باید تابع دستوراتمون باشین! گفتم اون دخترو میخوام و تو دیگه حق نداری حتی بهش نگاه کنی
پیشانی تائوس از شدت انزجار و ناباوری چین خورد و طوری به کرالن می نگریست انگار او را نمی شناسد!
تائوس– تا همین چند روز پیش.. مدام میگفتی اصلا مرد نیستی حالا ادعا میکنی دختره رو میخوای؟؟..
کرالن بر حرفش اصرار ورزید– اونش به خودم مربوطه! فکر ازدواجو از سرت بیرون کن فهمیدی؟.. اصلا تا من و پدرم دستور ندیم تو حق نداری قدم از قدم برداری چه برسه به ازدواج!..
تائوس پاسخی به او نداد. درواقع تحیرش فراتر از حد انتظار بود و آنچه درنهایت در نگاه او باقی ماند چیزی جز یأس نبود. چین پیشانی و گره اخم‌هایش باز شد، نفس عمیقی کشید و درحالی که نگاهش را از کرالن گرفته و بیهوده به حاشیه‌ی رودخانه می نگریست گفت– درحال حاضر ازدواج برام اونقدرا مهم نیست. ولی اینو بدون جناب ولیعهد، نه آلارین و نه هیچکدوم از دخترای ما خلاف میلشون از اینجا بیرون نمیرن. فهمیدی؟ هیچکدوم، حتی یکیشون!
قدمی از کرالن فاصله گرفت و درحالی که باحالتی مأیوسانه به او می نگریست ادامه داد– پدرم و ریش سفیدای قبیله زیر بار این شکست رفتن و با شما پای مذاکره نشستن چون میخواستن خانواده‌هاشونو صحیح و سلامت حفظ کنن. اگه قراره شما به زنا و دخترای ما دست درازی کنین دیگه برامون اهمیت نداره اونقدر بجنگیم که تا دونه‌ی آخر کشته بشیم. اینو حتما به پدرت بگو ولیعهد کرالن…
نگاه تحقیر آمیزی به سرتاپای کرالن انداخت و همانطور که از مقابلش رد میشد زیرلب گفت– ما هنوز غیرت داریم
پس از دور شدن تائوس او برای دقایقی طولانی همانجا ایستاده بود. بغض به گلویش چنگ می انداخت و سینه‌اش میسوخت. از دست تائوس خشمگین بود ولی بطرزی آزاردهنده میدانست که رفتارش افتضاح بوده. چطور توانسته بود آن حرف ها را بزند؟ آیا تائوس این حق را نداشت که به میل خودش دختری را انتخاب کرده و ازدواج کند؟ آیا فقط به این دلیل که کرالن عاشق او بود، باید از یک زندگی آرام و معمولی می گذشت؟
تائوس آنطور مشتاقانه یکی از مهمترین تصمیمات زندگی خود را به او گفته بود، کاملا از رفتارش پیدا بود که میخواهد خوشی خود را با او شریک کند و شاید تنها خواسته اش یک تبریک معمولی و قدری شوخی برای پیش از ازدواج بود. آنوقت کرالن خودخواهانه اشتیاق او را پایمال کرد، چنان غرورش را شکست که گویی با دشمنش مواجه شده نه عزیزترین کسش!
نفس عمیقی کشید و بغضش را فرو داد. او نمی توانست به این رفتار ادامه دهد! درست مثل آنشبی که به اصرار خودش تائوس را نزد نیامی فرستاد و بعد بطرزی نامعقول به او تاخت! اگر قرار بود هربار بخاطر نزدیکی او به زنان اینطور کنترل خود را از دست بدهد دیگر هیچ چیز از دوستی و صمیمیت بینشان باقی نمی ماند. حتی همین حالا هم با وجود حرف هایی که زده بود به تائوس حق میداد از او متنفر شود!
وقتی دوباره به میان مردم برگشت تائوس بین گروهی از کودکان بود که با اشتیاق به صحبت‌هایش گوش میدادند. به انها نحوه‌ی درست گرفتن کمان را یاد میداد و گاهی بر موهایشان دست می کشید. به وضوح میشد فهمید که چقدر دلش میخواهد کنار مردم خودش بماند و باره دیگر آزاد شود. کرالن با تردید به او نزدیک شدو درسکوت منتظر ماند تا کارش را تمام کند. شرم داشت از اینکه کلامی حرف بزند و حتی مستقیما به چهره‌اش نگاه نمیکرد
تائوس خیلی زود دیدو بازدید را به اتمام رساند و سپس درسکوت بسمت کالسکه برگشت. پیدا بود که رفتار کرالن تمام ذوقش را کور کرده
پشت سر تائوس به راه افتادو وقتی نزدیکی‌های کالسکه رسیدند با لحنی معذب پرسید– الان.. میخوای برگردیم؟.. فکر کردم تا شب میمونی..
تائوس در کالسکه را باز کردو درحالی که منتظر بود او اول وارد شود گفت– همه رو دیدم.. به هرحال که باید برگردم
گرچه دلشکستگی در چهره و کلامش آشکار بود ولی در رفتار خود ذره‌ای کینه و تنفر نداشت و این کرالن را از قبل هم پشیمان‌تر کرد
پس از سوار شدن تمام مسیر با ترکیدن بغض خود می جنگید. تائوس حرف نمیزد و فقط از پنجره به مناظر حاشیه‌ی مسیر می نگریست. کرالن هربار که چشمش به صورت او میخورد که در عین ناراحتی بی هیچ تندی و اعتراضی آنجا نشسته بود از خودش بیزار میشد.
آنها تائوس را زمانی که تنها ۱۱سال داشت از خانواده و مردمش جدا کردند و به قصر آوردند. او این همه سال اسارت را تحمل کردو باوجودی که زیر سلطه‌ی دشمنش بود نه تنها از کرالن متنفر نشد بلکه بیشتر از هرکسی او را دوست داشت و دربرابر هرمشکلی از او پشتیبانی کرد. برای کرالن پرواضح بود که با وجود پدر مادر خودخواه و جاه‌طلبش اگر تائوس درکنارش نبود هیچگاه شخصیتش اینطور شکل نمی گرفت. اگر او حالا ذره‌ای انسانیت و وجدان داشت فقط و فقط به این خاطر بود که از کودکی تحت تاثیر رفتارهای تائوس قرار گرفت و سعی کرد او را الگوی خود قرار دهد
وقتی دوباره به قصر رسیدند دیگر هوا تاریک شده بود. آن دو مستقیم به عمارتشان رفتند و تائوس مسیر اتاق خودش را پیش گرفت، کرالن که به دور شدن او می نگریست با تردید پرسید–.. برای شام میای؟
تائوس بدون اینکه بسوی او برگردد پاسخ داد– میل ندارم، میخوام یکم بخوابم
درطول مسیر هزار مرتبه خواست از او عذرخواهی کند ولی زبانش نچرخید و نتوانست. او در چشم تائوس نگاه کرده و با کمال بی شرمی گفته بود که دختر مورد علاقه‌اش را میخواهد! سلطنت زورگویانه‌ی پدرش را به رخ او کشیده و گفته بود بدون اجازه‌ی آنها حق ندارد قدم از قدم بردارد! پس از این همه سال رفاقت اگر از شرم رفتار زشتش جان میداد و می مُرد رَوا بود!
پس از مکثی کوتاه او هم بدنبال تائوس راه افتاد، قلبش تند میزد و مواجه شدن با او برایش سخت بود ولی باید اشتباهش را جبران میکرد. نمیتوانست تحمل کند تائوس بخاطر رفتار او اینطور دلشکسته شود. از پله ها بالا رفت و پشت سر تائوس وارد شد، وسط اتاق ایستادو درحالی که او را درحین کندن کتش می نگریست با شرمساری گفت– متاسفم.. خیلی متاسفم تائوس.. مزخرف گفتم!..
تائوس کت چرمی‌اش را کندو درحالی که آن را به کمد برمی گرداند آهسته گفت– مهم نیست..
اگر تائوس فریاد می کشید و بدوبیراه می گفت برای کرالن راحت تر بود، رفتار سردش نشان میداد که چقدر از او مأیوس شده
کرالن– حرفایی که زدم همه‌ش از رو عصبانیت بود.. خودمو توجیه نمیکنم میدونم مثل یه عوضی رفتار کردم..
اینبار تائوس به او نگریست و کمی جدیت چاشنی کلامش کرد– گفتم برام مهم نیست آلن تمومش کن!
کرالن قدمی بسوی او پیش رفت و درحالی که کم کم چشمانش داغ میشد گفت— یعنی چی که مهم نیست.. چرا مثل غریبه ها رفتار میکنی؟..
تائوس دست بر گیس موهایش بردو درحالی که با کلافگی آنها را باز میکرد گفت– اینجوری بهتره، من که اینجا زندونی شمام از همون اولش نباید باهات صمیمی میشدم
بغض سنگ شده‌ی زیرگلویش را فرو خورد و گفت– این حرفو نزن.. باور کن این اغراق نیست ولی اگه تو پیشم نبودی من خیلی قبل‌تر خودمو خلاص میکردم.. تائوس..
محتاطانه پیش رفت و وقتی به یک قدمی او رسید درحالی که بازوی کلفتش را لمس میکردو با چشمان خیسش به او می نگریست گفت– دارم عذرخواهی میکنم.. باور کن نمیخواستم بهت توهین کنم من برای هیچکس تو این دنیا به اندازه‌ی تو احترام قائل نیستم..
تائوس سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– میدونی چیه آلن؟ دیگه از این رفتارت خسته شدم! به خودت اجازه میدی تو شخصی‌ترین مسائل من دخالت کنی، جوری بازخواستم میکنی انگار صاحبمی!
بازویش را از دست کرالن پس کشید و ادامه داد– من برده‌ی تو نیستم.. اگه این همه سال بی سروصدا اینجا موندم فقط به احترام پدرمه وگرنه من مرگو به این خفت ترجیح میدم!
از مقابل کرالن چرخید و درحالی که بسوی پنجره می رفت تا به کمک هوای آزاد مانع سر رفتن خشم خود شود گفت– دیوارای این قصر دیگه داره خفه‌م میکنه! دخالتا و تحقیرای وقت و بی وقت تو دیگه داره خفه‌م میکنه.. مگه یه آدم چقدر میتونه صبر داشته باشه؟
پنجره را گشود و درحالی که پشت به کرالن ایستاده بود چند نفس عمیق کشید. سینه‌اش از شنیدن گلایه ها و دلخوری‌های تائوس تیر می کشید، بخاطر همه ی این مسائل به او حق میداد و از اینکه پدرش باعث و بانی دربند شدن او بود احساس شرم میکرد
چند لحظه‌ای در بغض و سکوت به سرشانه و کمر و بازوی او نگریست، به اینکه چقدر برایش اهمیت دارد تائوس از او متنفر نشود فکر کرد. او را بیشتر از جانش دوست داشت، بیشتر از سلطنت، بیشتر از هرچیزی در این دنیا!
چندلحظه‌ای با خود کلنجار رفت و سپس پیش از اینکه پشیمان شود گفت– ..باید یچیزی بهت بگم..
تائوس اهمیتی به او ندادو همین باعث شد قطره اشکی از چشمش روان شود:
کرالن– تائوس.. منو ببین..
تائوس پس از مکثی کوتاه بااکراه بسوی او چرخید و بدون اینکه قدمی پیش بیاید گفت– میشنوم..
ابتدا هرچه تلاش میکرد نمیتوانست جمله‌ی مناسبی سرهم کند، اشک‌های بیشتری از چشمش روان شدو به همین خاطر تائوس گفت– چرا گریه میکنی؟
سعی نکرد بغض و اشکش را کنترل کند، سینه‌اش از التهاب قلبش میسوخت و بسختی میتوانست نفس‌هایش را مرتب کند:
کرالن– یه راز هست که هنوز بهت نگفتم.. چیزی که از مشکل بدنم خیلی برام مهمتره..
با تردید و اضطراب کمی پیش رفت و وقتی به یک قدمی تائوس رسید درحالی که سرش را کمی بالا گرفته بود تا بتواند چشمان او را ببیند گفت– من.. من تورو بچشم برادرم نمیبینم..
پرده‌ی اشک مقابل دیدگانش پررنگتر شدو باصدایی که از هجوم بغض می لرزید گفت– ..خیلی دوسِت دارم.. خیلی زیاد!.. بیشتر از زندگیم دوست دارم تائوس.. اونقدر که نمیتونم بدون تو نفس بکشم!..این .. این اسمش عشقه نه؟..
چهره‌ی تائوس یکبار دیگر مثل چند ساعت پیش طوری بود که انگار فکر میکرد حرف کرالن را اشتباه شنیده. درحالی که خیره خیره به او می نگریست لحظه‌ای لب زد تا چیزی بگوید ولی کلامی از دهانش خارج نشد
کرالن لبش را گزید تا گریه‌اش شدید نشود و چون از واکنش منفی تائوس می ترسید نگاهش را پایین انداخت:
کرالن– اگه تو مسائل شخصیت دخالت میکنم.. اگه یهو عصبی میشم و عقلمو از دست میدم.. باورکن معنیش این نیست که میخوام بهت بی احترامی کنم..
دستی برصورت خود که حالا بیش از حد خیس از اشک بود کشید و باصدایی خفه گفت– من.. فقط حسودی میکنم.. نمیتونم تحمل کنم به زنا نزدیک بشی.. یا اون دختره.. اگه.. اگه..
پیش از اینکه بتواند جمله‌اش را کامل کند تائوس بازوی او را گرفت و کمی فشرد، درحالی که سعی داشت لحنش خصمانه نباشد و منطقی بنظر برسد گفت– دیوونه شدی آلن؟.. چی داری میگی؟؟
برایش عجیب نبود که تائوس در صدد انکار این اعتراف برآید، درواقع انتظار این واکنش را داشت و از همین رو سعی کرد جای عقب نشینی بیشتر بر احساس خود پافشاری کند
کرالن– ..خواهش میکنم یه لحظه گوش کن!.. ببین میدونم.. میدونم از بدنم چندشت میشه ولی…
تائوس باره دیگر سعی کرد او را متوقف کند و درحالی که دوسمت شانه‌ی او را گرفته و کمی بسویش خم شده بود تا دقیق‌تر به چشمان اشک آلودش بنگرد گفت– نه آلن ازت چندشم نمیشه اما منو تو اینجوری بزرگ نشدیم! تورو نمیدونم ولی من همیشه سعی کردم برادر بزرگترت باشم!..
کرالن بغضش را فروخورد تا بتواند حرف بزند و درحالی که اشکهایش هنوز روان بود فوراً گفت:
کرالن– من اصلا انتظار ندارم جوری رفتار کنی انگار با همه چیز کنار میای.. باورکن انتظار ندارم با این وضعم عاشقم باشی! ..فقط پیشم بمون.. خواهش میکنم تائوس ازدواج نکن!..خودخواهانه‌ست ولی بخدا من میمیرم اگه عاشق کسی بشی..
پیش از اینه باره دیگر با مخالفت و واکنش منفی مواجه شود در آغوش او فرو رفت و صورت خیسش را به سینه‌ی ستبر تائوس چسپاند. ضربان تندو محکم قلب او را حس میکرد و میدانست مواجه شدن با این اوضاع برای تائوس هم بسیار غیرمنتظره است!
خواست کرالن را بدور از خشونت از خود جدا کند ولی او بیشتر خود را به سینه‌ی تائوس فشردو باره دیگر بغضش ترکید
کرالن– ‌من مرد نیستم تائوس.. مرد نیستم! دیگه به چه زبونی بگم؟.. اینجوری رفتار نکن..یجوری رفتار نکن انگار اتفاق کثیفی افتاده.. مگه خودت نگفتی روح آدما مشخص میکنه چی هستن؟..
پلکهای خیسش را برهم فشردو درحالی که پیشانی‌اش را بر سینه‌ی تائوس تکیه داده بود باصدایی ضعیف نجوا کرد–.. قسم میخورم که با روحم دوسِت دارم..
نمیدانست تا چه حد تنها و بیچاره بنظر می رسد ولی اینبار تائوس او را از خود دور نکرد. البته درآغوشش نگرفت ولی درسکوت منتظر ماند تا کمی آرام بگیرد و از آن حال درآید. مدتی بعد کرالن گرمی دست تائوس را بر شانه‌ی خود حس کردو سپس صدای بم پراعتمادش که آهسته گفت– بهتری؟
حسابی زار زده بود و حالا وقتی از او جدا میشد حس و حال یک کودک را داشت. اشک چشمانش را پاک کردو درحالی که نمیخواست با تائوس چشم در چشم شود سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد. متوجه بود که تائوس هنوز به وضع او می نگرد و احتمالا به دنبال راه چاره است، چند لحظه بعد نفس عمیقی کشید و درحالی که سایه‌ی ناامیدی به وضوح بر نگاه و رفتارش چتر انداخته بود آرام گفت:
تائوس– دلم نمیخواد دیگه درباره‌ی این موضوع حرف بزنیم.. نه عشق، نه آلارین.. اینجوری برات راحتتر میشه؟
دستی برموهای کرالن کشید و ادامه داد– بین منو آلارین هنوز تصمیم جدی گرفته نشده بود. ممکنه دختره یکم ناراحت بشه و اونقدری جدی نبودیم که صدمه ببینه… باهاش حرف میزنم و میگم منصرف شدم. همونجور که تو خواستی ازدواج نمیکنم.. در عوض تو هم به من قول بده دیگه اون حرفارو تکرار نمیکنی
سرش را بالا گرفت و به صورت جذاب و چشمان سیاهش نگریست. اگر تائوس آنطور قاطع و مردانه میگفت کنار او می ماند و ازدواج نمیکند کرالن هم دیگر هیچ لزومی نمیدید بر عشقش اصرار بورزد. اگر ابراز این عشق باعث دوری تائوس میشد پس کرالن آن را در خود خفه میکرد.
سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو زیرلب گفت– باشه.. قول میدم

┈┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈┈

کرالن– چرا نمیذاری من برم سراغش؟
تائوس پس از مکثی کوتاه از مقابل پنجره بسوی او چرخید و پرسید– چی گفتی؟ متوجه نشدم..
اگرچه سعی داشت این را در ظاهر خود نشان ندهد ولی نگران بود. کرالن سردرگمی را در چشمان او میخواند!
کرالن– میگم بذار برم از پدر بپرسم چرا اینکارو میکنه
تائوس درحالی که باکلافگی دستمال گردن ابریشمی اش را از گریبان شُل میکرد بسوی او آمد و همانطور که روی مبلی در مقابلش می نشست گفت–لابد پدرت انتظار داره التماسش کنم که اجازه بده به قبیله‌م سر بزنم.. امکان نداره آلن
از دو روز پیش آنها متوجه شدند که ریوِن، عقاب بزرگ باشکوه تابین وقت و بی وقت در آسمان حوالی قصر پرواز می کند. ابتدا با این قضیه عادی برخورد کردند ولی اکنون که در عصر روز سوم قرار داشتند و ریون هنوز آن اطراف پرسه میزد تائوس کمی نگران شده بود. چند ساعت پیش عمارت را ترک کرد تا به قبیله‌اش برگردد ولی سربازان مقابل خروجی قصر جلوی او را گرفتند و گفتند به دستور پادشاه، تائوس فعلا حق خروج از قصر را ندارد
تائوس– هفته‌ی پیش که اونجا بودیم همه چیز مرتب بود..
موهای سیاهش را درحالی که اصلا مقابل دیدگانش نبودند عقب راندو گفت– شاید ریون فقط داره برام جلب توجه میکنه. امیدارم همینطور باشه
پیش از این به ندرت پیش می امد پادشاه با خروج تائوس مخالفت کند، حالا هم علیرغم اینکه او برای احترام به عهدنامه‌ای که توسط پدرش امضا شده بود سعی میکرد صبور باشد ولی با شناختی که کرالن از او داشت می دانست صبرش به زودی سر خواهد آمد.
کرالن درحالی که شاهد کلافگی تائوس بود گفت– اگه فردا هم اوضاع همینجوری بود یه نفرو مخفیانه میفرستم که برات خبر بیاره
تائوس از جا برخاست و همانطور که باره دیگر بسوی پنجره می رفت تا ببیند ریون هنوز آنجاست یا نه گفت– وقتی نتونم برم پیش مردمم خبر به چه دردم میخوره؟
کرالن سرش را برپشتی مبل خواباندو همانطور که به دور شدن تائوس می نگریست پاسخ داد– حداقل میفهمی چی شده و از این بلاتکلیفی در میای
اینبار تائوس جوابی به او نداد، چند لحظه‌ای در سکوت به بیرون نگریست و سپس ناگهان بدون هیچ توضیح و توجیهی بسمت بیرون دوید! انقدر برای کرالن غافلگیر کننده بود که ابتدا برای لحظاتی مات و مبحوط به در اتاق که پشت سر تائوس باز مانده بود خیره ماند و سپس از جا برخاست. هرچه که بود به تصویر پشت پنجره مربوط میشد!
چند قدم سریع برداشت و از پنجره‌ی اتاقش که بسمت باغ شخصی کرالن باز میشد به بیرون نگریست
آنجا درمیان درختان زینتی گرگ سیاه تنومندی را میدید که زن جوانی بر پشتش سوار بود. آنها را از وقتی که کودکی بود میشناخت. نگهبانان قلمرو وحشی و وسیع جنوب شرقی بودند که هم مرز با کشور قرار داشت. لرد هکتور که از معتمدان کرالن محسوب میشد هشت سال پیش با آن زن ازدواج کرده بود و از آن پس آنان هرازگاهی باهم معاشرت میکردند، بعلاوه کرالن میدانست که نگهبانان جنگل رابطه‌ی بسیار نزدیکی با قبیله‌ی میروتاش دارند و حالا حضورشان ثابت میکرد که قطعاً اتفاق مهمی افتاده!
کرالن همانجا ایستاده بود و میدید، گفتوگوی کوتاهی بین آنان صورت گرفت که بیشتر از دو دقیقه نشد و سپس زمانی که کم کم سربازان وارد باغ میشدند پایان یافت. پس از اینکه گرگ و سوارش به عقب چرخیدند و تنها ظرف چند ثانیه از دید خارج شدند تائوس هنوز همانجا ایستاده بود. نگرانی در درون کرالن هم ریشه دواند! تائوس باره دیگر قدم بسوی قصر برداشت، فاصله‌اش زیاد بود و کرالن نمیتوانست حالت چهره‌اش را ببیند ولی اینبار دیگر خبری از دویدن و عجله نبود. کرالن همانجا منتظر ماند تا تائوس برگردد و بگوید چه خبر است ولی غیبتش طولانی شدو او این احتمال را داد که به اتاق خودش برگشته باشد
با قدم‌های سریع از انجا خارج شد و راه پله را طی کرد. در اتاق تائوس باز بود و وقتی وارد شد او را درحال درآوردن لباس‌های اشرافی‌ دید. بنظر می رسید که میخواهد برود!
کرالن– هی چی شده.. لوریانس اینجا چیکار میکرد..
تائوس بدون اینکه پاسخ او را بدهد طوری که انگار عجله دارد بسوی کمد رفت و کت چرمی بومی‌اش را بیرون کشید. صورتش چیزی را نشان نمیداد ولی پریشانی در حرکاتش پیدا بود و تند نفس میکشید
بلاخره وقتی لباس پوشیدنش تمام شد بدون لحظه‌ای وقفه بسوی در شتاف و کرالن همانجا به بازوی او چنگ انداخت
کرالن– تائوس محض رضای خدا بگو چی شده!!.. اون چی بهت گفت؟!..
تائوس بازویش را از چنگ او درآورد و بالحنی تند گفت– ولم کن آلن!
تائوس با کنترل خشم خود می جنگید و اگرچه نگاهش حالتی هشدار دهنده داشت ولی کرالن را از سماجت پشیمان نکرد و اینبار هردو بازوی او را گرفت:
کرالن– یعنی چی تائوس بگو چی شده!..
تائوس دستان او را محکم از خود پس زد. طوری که ساعد دستش درد گرفت! درحالی که چشمان سیاهش از پرده‌ی سنگین اشک می درخشید با صدایی که از بغض و کینه می لرزید رو به کرالن گفت– پدرم مُرده آلن.. مُرده!.. امروز صبح مُرد..
موج سرما از سرتاپایش گذشت و با ناباوری لب زد– ..چی..
تائوس پیش از اینکه دیر شود بغضش را قورت دادو نگذاشت حالت جدی و مردانه‌اش تحت تاثیر قرار بگیرد:
تائوس– پادشاه میدونست اون داره میمیره.. ولی نذاشت برم دیدنش! نذاشت پدرمو قبل از مرگ برای آخرین بار ببینم.. ریوِن این دوسه روز میخواست همینو بهم بفهمونه..
درحالی که کینه و خشم در لحنش موج میزد به در اشاره کردو گفت– حالا جناب ولیعهد اجازه میدن حدقل به مراسم تدفین پدرم برم یا نه؟
نگاه کردن به چشمان تائوس هیچ وقت تابحال اینقدر برای کرالن سخت نشده بود! احساس میکرد درهم شکسته! تائوس از مقابل او چرخید و از اتاق خارج شد. گرچه زانوهایش سست شده بود ولی پس از مکثی کوتاه پشت سر او به راه افتاد، میدانست سربازان باز مانع تائوس خواهند شد و در این صورت او باید مداخله میکرد. ترجیح میداد بخاطر سرپیچی از فرمان پادشاه خلع مقام شود تااینکه تائوس را در میان این قوم بی‌وجدان تنها بگذارد
همانطور که انتظارش را داشت نگهبانان مقابل خروجی قصر را دوبرابر کرده بودند و آنها برای اینکه تائوس را متوقف کنند بلافاصله در مقابلش درامدند
هیچکدامشان حق نداشتند به تائوس صدمه بزنند چراکه به هرحال پس از مرگ تابین حالا او رئیس قبیله‌ی میروتاش بود. دقیقا به همین دلیل پادشاه گُردن نمیخواست او پیش از امضای دوباره‌ی عهدنامه از قصر خارج شود چراکه در این صورت احتمال داشت تائوس بلافاصله پس از برگشتن به قبیله سربارانش را آماده‌ی شورش و استقلال طلبی کند
– مارو ببخشید عالیجناب ولی پادشاه دستور دادن..
کرالن میدانست در چنین شرایطی قطعا تائوس با سربازان درگیر خواهد شد به همین خاطر پیش از اینکه دیر شود از پشتش درآمد و با جدیت رو به خیل سربازان گفت– همین الان راهو باز کنید وگرنه با من طرفید
سربازان چند لحظه‌ای با دودلی و نگرانی یکدیگر را برانداز کردند و اینبار کرالن فریاد کشید– مگه کَرین؟؟ گفتم گورتونو گم کنین!
سربازی من من کنان گفت– ولی..ولی سرورم دستور داریم مانع خروج ایشون بشیم..
باحالتی قاطع حرف سرباز را برید و گفت– اگه راهو باز نکنید تک تکتونو گردن میزنم! من میتونم نظر پادشاهو تغییر بدم ولی شما قدرت مقابله با منو ندارید
موضوع این بود که ولیعهد میتوانست هرتعداد از کارکنان را که بخواهد مجازات کند و از همین رو آنلحظه سربازان پس از مدتی کلنجار رفتن با خود از سر راه تائوس کنار رفتند. کرالن همراه او باقی ماند تا مطمئن شود اسبش را تحویل گرفته و از دروازه‌های اصلی قصر خارج میشود. جرأت نمیکرد کلامی حرف بزند یا سوالی از او بپرسد‌، اکنون زمان این کارها نبود! در چنین اوضاعی کرالن فقط باید ثابت میکرد تائوس را درک میکند و به واسطه‌ی این همه سال رفاقت خالصانه پشتیبان اوست
پس از اینکه اسب تائوس در مسیر شرق تاخت کرالن فقط و فقط یک هدف داشت! با قدمهای محکم و مشت‌های گره شده مسیر اقامتگاه پادشاه را پیش گرفت. اصلا اهمیتی نمیداد چه پیش بیاید و چگونه با او رفتار شود، نمی توانست بگذارد این بی احترامی پادشاه بی جواب بماند. ۱۷ سال پسر این مرد بود و باورش نمیشد او میتواند تا این حد خوداخواه و سنگدل باشد!
ملازمانی که در مسیر او را میدیدند آشفته شده و سعی داشتند مانعش شوند، از طرفی حالا انقدر خشمگین بود که هیچکس جرأت نمیکرد به او دست بزند و بر متوقف کردنش اصرار بورزد! تالار بزرگ عمارت پادشاه را با سرعت پیمود و پس از پشت سر گذاشتن پیشکار ارشد که سعی در نصیحت کردن او داشت، با بی‌ملاحظگی خودش را به در کوبید و وارد اتاق پادشاه شد!
پادشاه که پشت میز کارش نشسته بود لحظه‌ای با تعجب به ولیعهد خشمگینش و پیشکارانی که سراسیمه وارد اتاق شده بودند نگریست و سپس از جا برخاست
کرالن– چطور تونستین اینکارو بکنین پدر؟؟
از شدت حرص و خشم نفس نفس میزد و با تماشای چهره‌ی آرام پدرش که ذره‌ای ناراحت و پشیمان بنظر نمی رسید لحظه به لحظه برافروخته‌تر میشد!
پادشاه درحالی که با تمأنینه پیش می آمدو رو به پیشکاران گفت– مارو تنها بذارید
کرالن منتظر نماند تا همه خارج شوند، اصلا برایش مهم نبود دیگران رفتار او را نسبت به پادشاه چطور تعبیر می کنند!
کرالن– مردم حتی به دشمنشونم فرصت عزاداری میدن اونوقت شما.. شما کسی رو که ۱۲ سال پسرم خطاب می کردید..
پادشاه دست راستش را باحالتی که میخواست او را به آرامش دعوت کند بالا آورد و گفت– کرالن تو باید درک کنی!
کرالن اینبار صدایش را بر او بلند کرد– درک نمیکنم! درک نمیکنم!! این زورگویی و اسارت کم بود که حالا نذاشتین پدر و پسر همدیگرو برای آخرین بار ببینن؟!
پادشاه در پنج قدمی او ایستادو با لحنی موجه گفت– مصلحت کشور از احساسات گذرا مهمتره کرالن باید اینارو یاد بگیری! حتما گذاشتی اون بره آره؟
کرالن بلافاصله با قاطعیت گفت– همینطوره! برخلافه شما من هنوز یکم انسانیت دارم! این چجور پادشاهی کردنه که شما هیچ احترامی برای مردمتون قائل نیستین؟؟
پادشاه آهی از روی کلافگی کشید و باحالتی که انگار بچه‌ی زبان نفهمی مقابلش ایستاده گفت– این چه کاری بود پسر تو میدونی که تائوس مثل پدرش نیست! نباید قبل امضای عهدنامه از اینجا می رفت..
حرف پادشاه را قطع کردو درحالی که خونش از بی‌خیالی او به جوش آمده بود گفت– هیچ اهمیتی به اون عهدنامه‌ی لعنتی نمیدم! اتفاقا اگه برعلیه شما قیام کنه من پشتیبانشم! شنیدین؟ هیچی پدر هیچی! تو وجود شما هیچی جز زورگویی و خودخواهی نیست!
پیش از اینکه پادشاه دهان باز کندو چیزی بگوید او باره دیگر گفت– فکر می کنید از اونا بهترید آره؟ این همه سال به دروغ خودتونو دوست اونا نشون دادین ولی فقط و فقط به زمیناشون طمع دارین! هنوزم خودتونو از اونا بهتر میدونین درحالی که تائوس و مردمش هیچ وقت کاری که شما کردین با کسی نمیکنن!..
آنطور که او داشت به پادشاه گستاخی میکرد میتوانست هر واکنشی را در پی داشته باشد ولی گُردن محافظه‌کار بود. اگر کرالن را خلع مقام میکرد دیگر وارثی برای سلطنت خود نداشت و این باعث تضعیف پایه‌های حکومتش میشد. بعلاوه او میدانست که پسرش و تائوس دوستی دیرینه‌ای باهم دارند و حالا باید برای آرام شدن ولیعهد کم‌تجربه‌ی ۱۷ ساله‌‌اش قدری صبور باشد. وگرنه در این خصوص هم پادشاه کسی نبود که از روی احساسات پدری حال و روز پسرش را درک کند!
پادشاه گُردن– عجولانه رفتار کردی و حالا داری به خودت حق میدی. پسر اگه جنگ به پا بشه مسئولیتش با توء!
کرالن بلافاصله سرش را به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– اتفاقا باشماست! از ۱۲ سال پیش با شما بوده که بخاطر جاه‌طلبی باعث شدین چند هزار نفر کشته بشن تا همین امروز! مسئولیتش فقط و فقط با شماست!
این را گفت و باز با حالتی نامحترمانه به پادشاه پشت کردو از اتاق خارج شد، در را هم محکم پشت سرش بست طوری که ملازمان حاضر در سالن از صدایش و از وحشت خشم ولیعهد بیشتر به دیوار چسپیدند!

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

کرالن کمی روی مبل جابه جا شدو درحالی که با اکراه به صورت پدرش می نگریست گفت– حالا که می بینید سه روز گذشته و هیچ خبری ازش نیست. به لطف شما پدر، اون از منم متنفر شده!
پادشاه که درست مقابل او نشسته بود پاهایش را روی هم انداخت و بدون اینکه ذره‌ای تحت تاثیر لحن تند کرالن قرار گرفته باشد گفت– مردم فکر میکنن من ادم بداخلاق و سخت‌گیری هستمو همه ازم میترسن، درصورتیکه پسر ۱۷سالم هرجوری میخواد باهام رفتار میکنه!
کرالن آهی از روی کلافگی کشید و درحالی که نگاهش را بسمت دیگری می چرخاند تا لبخند آزاردهنده‌ی پدرش را نبیند گفت– برای چی خواستین بیام اینجا؟
پادشاه یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت– یعنی خودت نمیدونی؟ به هرحال این نتیجه‌ی رفتار عجولانه‌ی توء!
ناخوداگاه اخم‌هایش درهم رفت و تاکید کرد– پدر اون هر واکنشی که نسبت به ما نشون بده حق داره!
پادشاه چند لحظه‌ای درسکوت او را برانداز کرد و سپس گفت– یه روزی هم تو و هم تائوس اونقدر تجربه بدست میارید که بفهمید یه رهبر خیلی از اوقات مجبوره احساسات رو نادیده بگیره. تصمیمت چیه کرالن؟ تو جنگ میخوای؟
کرالن بلافاصله با قاطعیت پاسخ داد– میدونید که اینطور نیست! ولی حرف من اینه که اگه تائوس جنگ بخواد کاملا بهش حق میدم
پادشاه درحالی که لحنی مصلحت طلبانه به خود گرفته بود گفت– حتی تائوسم نباید اینقدر خودخواه باشه که مردمشو قربانی خشمش کنه. شاید اون تمام عمرش به یه فرصت مناسب برای قیام فکر میکرده ولی مردمش امادگی جنگو ندارن اونم اینطور ناگهانی!
کرالن نگاه سنگینی حواله ی پدرش کرد و گفت– حالا شما ادعا می کنید نگران مردم تائوس هستید؟
پادشاه سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– نه کرالن، من دارم میگم باید واقع بین باشین. هم تو و هم تائوس. فکر میکنی تابین برای چی دست از جنگ کشید و عهدنامه رو امضا کرد؟ اون میدونست ادامه‌ی این جنگ نتیجه‌ای جز مرگ و خونریزی نداره. تابین برای مصلحت مردمش اینکارو کرد! اون غرور خودشو نادیده گرفت، کاری که یه رهبر درمواقع لزوم باید بخاطر مردمش بکنه
کرالن بلافاصله گفت– جداً پدر؟ اگه مصلحت طلبی خوبه چرا شما نسبت به جنگ عقب نشینی نکردید؟ واقعا لازمه دائم بفکر فتح زمینای دیگران باشید؟
پادشاه درحالی که با کلافگی نفسش را بیرون میداد به پشتی مبل تکیه زدو گفت– به خیالت گُردن همیشه همین مرد خشک و محافظه‌کار بود؟ کرالن منم یه روزی ۱۷ ساله بودم و با خیلی از سیاستای پدرم مشکل داشتم.. میدونی توضیحات من الان برای تو کافی نیست، وقتی خودت پادشاه بشی میفهمی با تکیه به احساسات حتی یک روزم نمیشه این کشور رو اداره کرد
کرالن باره دیگر اخم کردو درحالی که بی اختیار از روی مبل کمی بسوی پدرش خیز برداشته بود گفت– احساسات؟! من فقط میگم دست از این حرص و طمع بردارین! به خیالتون منو شما قراره این زمینا و این ثروت رو با خودمون به گور ببریم؟؟
پادشاه لحظه‌ای به او خیره ماندو سپس از جا برخاست. بسوی نقشه‌ی بزرگی که بر دیوار اتاقش نصب بود و کشور و مناطق اطرافش را شامل میشد قدم برداشت و گفت– هیچ پادشاهی سلطنتشو به گور نبرده کرالن. اونچه که مسلمه، حتی وقتی از این دنیا بریم فقط یچیز از ما به جا میمونه و اون افتخاراته
آنطور که کرالن از تاریخ میدانست، کشور آنها در ابتدا محل سکونت طائفه‌ای مهاجر بود که از جنوب آمده بودند. بیش از سه قرن طول کشید تا آنها ذره ذره زمین‌های اطراف را فتح کنند، ارتش منسجم تشکیل دهند و درنهایت پادشاهی قدرتمندی تحت عنوان زیباندو (Zibando) بنا کنند. اکنون که پادشاه درمقابل نقشه ایستاده و به فتوحات خود و پدرانش می نگریست زمین‌های میروتاش هم ضمیمه‌ی پادشاهی زیباندو شده بودند
پادشاه– زیباندو از اول اینجوری قدرتمند نبود.. اجدادت برای وجب به وجب این خاک جنگیدن کرالن! ابتدای کار این ما نبودیم که میخواستیم طمعکار باشیم.. مردم ما زیاده خواه نبودن پسرم! و درست به همین دلیل دائم مورد تهاجم همسایه ها قرار می گرفتیم. اونا فکر میکردن ما ضعیفیم و میتونن زمینامون رو تصاحب کنن، پس باید بهشون نشون میدادیم که با چی طرفن. بعد از این همه سال، حقیقت هیچ تغییری نکرده! کرالن ما مجبوریم کشورگشایی کنیم تا قدرتمون رو به رخ همسایه ها بکشیم، فقط به این طریقه که میشه اونارو سرجای خودشون نشوند وگرنه دوباره بفکر حمله میفتن.. حقیقت اینه! دنیا به ضعفا رحم نمیکنه پس مجبوری قدرت‌طلب و سخت‌گیر باشی
از مقابل نقشه چرخید و با چشمان نافذش به کرالن نگریست:
پادشاه– من هیچی رو با خودم به گور نمیبرم، ولی تا روزی که زنده‌ام مثل اجدادم این پادشاهی رو قدرتمند نگه میدارم
کرالن با ناباوری پدرش را از نظر گذراندو بالحنی امیخته به خشم گفت– پدر با این بهانه‌ها روی حرص و طمعتون سرپوش نذارین! اگه هدف شما قدرتمند نگه داشتن کشور و حفظ امنیت مردمه باید قوای دفاعی رو تقویت کنید نه اینکه به فکر تصرف زمینای همسایه‌ها باشید!
پادشاه پوزخندی زدو درحالی که بسوی میز کارش می رفت گفت– مشکل اینه که برای درک این مسائل هنوز خیلی جوانی! وگرنه می فهمیدی بهتره جنگ رو به بیرون از مرزهای خودمون ببریم تا اینکه تو کشور خودمون منتظر بیگانه‌ها بمونیم و متحمل خرابی بشیم
حتی مصلحت طلبانه‌ترین دیدگاه‌های پادشاه گُردن هم خودخواهانه بود و برای مرگ و زندگی همسایگان ذره‌ای ارزش قائل نمی شد. کرالن که از بحث با او به تنگ آمده بود شقیقه‌های دردناک خود را لمس کردو با کلافگی گفت– حالا از من انتظار دارید چیکار کنم؟
پادشاه پوستین لوله شده‌ای را از روی میز کارش برداشت و همانطور که باتمأنینه بسوی کرالن می آمد گفت– باید قانعش کنی. این فقط کار خودته
کرالن عهدنامه‌ای را که در دست پدرش بود از نظر گذراندو با تندی گفت– و چی باعث شده فکر کنید اون به خواسته‌ی من عمل میکنه؟
پادشاه باره دیگر در مقابل او نشست و همانطور که پوستین را روی میز می گذاشت گفت:
پادشاه– هیچ لزومی نداشت من اون پسرو به خانوادم نزدیک کنم. فکر کردی برای چی ۱۲سال پیش به محض ورود به قصر اونو آوردم پیش تو؟ یه سیاستمدار هیچکاری رو بی دلیل انجام نمیده پسرم. من عمداً میخواستم یه دوستی قوی بین شما شکل بگیره. این باعث میشه تائوس هیچ وقت به خودش اجازه‌ی خیانت و عهدشکنی نده چون تورو برادر خودش میدونه
دستی بر حاشیه‌ی زربفت ردای اشرافی خود کشید و ادامه داد– درحال حاضر بخاطر مرگ پدرش یکم عصبیه ولی هنوزم تو تنها کسی هستی که میتونی نظرشو عوض کنی
به چشمان کرالن نگریست و با لحنی تمام کننده گفت– عاقلانه فکر کن کرالن. اگه این عهدنامه امضا نشه من مجبورم به زور متوصل بشم
کمی بسوی میز خیز برداشت و همانطور که عهدنامه را با انگشتانش بسوی کرالن هُل میداد گفت– من سالها تائوس رو زیر نظر داشتم و میدونم که اونم مثل من درمواقعی بی‌رحم و خشن میشه. بنابراین این وسط فقط تویی که میتونی مانع یه جنگ بزرگ دیگه بشی… حالا انتخاب با خودته
مسئله این نبود که کرالن با عهدنامه موافق است یا نه. او به هیچ وجه فتوحات حریصانه‌ی پدرش را قبول نداشت، ولی این را میدانست که در چنین شرایطی مخرب‌ترین اتفاق به پا شدن جنگ است. تائوس قطعا اکنون خشمگین بود و بعلاوه تمام این سالها به وضوح گفته بود که این قرارداد به ظاهر صلح آمیز را مفتضحانه میداند.
با این حساب کرالن درحالی عازم شرق شد که از هیچ چیز اطمینان نداشت. درمسیر چند مرتبه متن عهدنامه را خواند، همه چیز درست مثل عهدنامه‌ی قبلی بود با این تفاوت که اینبار دیگر گروگانی وجود نداشت. تضمین این عهدنامه، اعتبار نام ولیعهد کرالن بود که باید کنار امضای تائوس و پدرش قید میشد
عهدنامه بطرزی بی رحمانه پای کرالن را هم به میان کشیده بود تا تائوس بخاطر او هم که شده دست از پا خطا نکند چراکه در این صورت کرالن هم خائن شناخته میشد! او از این همه بی‌مهری پدرش درعجب ماند! چطور میشد شخصی تا این حد جاه طلب باشد که برای تثبیت قدرت خود حتی فرزندش را به بازی خطرناکی وارد کند؟
پس از اینکه کالسکه نزدیک محدوده‌ی میروتاش ها متوقف شد کرالن پوستین را در جیب درونی کتش فرو برد و سپس از انجا بیرون آمد. از آن فاصله میدید که مردم مثل قبل به روزمرگی خود مشغولند و کودکان درپناه افتاب مطبوع بهاری در مراتع هموار و چمن پوش کنار چادرها می خرامند
کرالن همانجا ایستاد پس از اینکه تعدادی از بومی ها متوجه حضور او شدند قدم برداشت. یکی از مردان جوانی که از دوستان تائوس بود بسوی او آمد و باحالتی خاضعانه و بدور از کینه گفت– تائوس با یه گروه رفته شکار ولی به زودی برمیگرده
کرالن چشمان سیاه مردجوان را که بخاطر تابش آفتاب باریک شده بود از نظر گذراندو گفت– پس تا فرصت هست سری به مزار جناب تابین میزنم. اگه ممکنه بهم نشون بدید
مردجوان سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو سپس به راه افتاد.
از اجتماع کمی فاصله گرفتند و بسوی محل دنجی رفتند، بر بالای یک تپه‌ی چمن‌پوش که حدوداً صدقدم از رودخانه فاصله داشت، قبر تابین دیده میشد
روی مزارش را با سنگ‌های متعدد پوشانده بودند و اتفاقا ریوِن عقاب باشکوه او نیز هنوز وفادارنه درست روی مزارش نشسته بود
پس از رفتن مرد جوان، کرالن برای لحظاتی طولانی درمقابل مزار ساده‌ی تابین ایستاده بود و به ان می نگریست. این قبر را با مقبره‌های بزرگ مرمرین اشراف‌زادگان مقایسه میکرد. تابین مرد شریف و مقتدری بود، بسیار شریف‌تر از اشراف‌زادگانی که او می شناخت. بااینحال اکنون در چنین گوری خوابیده بود، وصیت کرده بود به دست طبیعت سپرده شود چراکه وسعت روح او فراتر از محصور شدن در تجملات قشر شهری بود. تابین میدانست انسانها از کجا امده‌اند و به کجا می روند.
میدانست که مرگ یعنی گذر از دروازه‌های جهان
و پس از آن رهایی و ابدیت در انتظار اوست.
لحظه‌ای از مقایسه‌ی تابین با پدرش اشک در چشمانش جمع شد. با خود میگفت جداً برای مرگ کسی چون تابین نمی بایست گریه کرد، گریه و ترحم فقط و فقط لایق پدر او گُردن است.
دستش را بر سینه‌اش گذاشت و خاضعانه بسمت مزار تابین ادای احترام کرد. پس از آن نگاه دقیقی به ریوِن انداخت، به او که تکه‌ای از طبیعت بود و وفادار به تابین. ریوِن قطعا مفهوم بزرگی از این مرد را درک کرده بود که حتی پس از مرگ هم از او جدا نمیشد
هنوز درحال تماشای عقاب بود که ناگه پرکشید و بسوی محلی پشت سر کرالن رفت، رویش را که برای تعقیب پرنده چرخاند تائوس را دید که از دامنه‌ی تپه بالا می آمد
بالاتنه‌ی ورزیده‌اش برهنه بود و گیسوان لخت سیاهش که محکم بالای سر گِره زده شده بود در ادامه تا زیر کمرش ادامه می یافت
چشمان کشیده‌ی نافذش گهگاه پشت نوارهای رقصان موهایی که باد جا به جا میکرد مخفی میشد و وقتی ریوِن روی شانه‌ی راستش نشست شبیه قهرمانان اسطوره‌ای ترسیم شده در کتاب‌ها بنظر می رسید
درحالی که قلبش از این دلتنگی سه روزه فشرده شده بود و لحظه‌ای را برای تماشای او از دست نمیداد گفت– چشماش.. مثل چشمای خودته. مثل تو مغرور و زیباست
تائوس در دوقدمی او ایستادو بالحنی نه چندان دوستانه گفته– انتظار داشتم با یه گُردان سرباز بیای
کرالن دلشکسته از جدیت تائوس لحظه‌ای نگاهش را به زیر افکندو پس از اینکه نفس عمیقی کشید و دوباره به او نگریست گفت– لزومی نداره کار به اونجا بکشه
تائوس پوزخندی زدو درحالی که دستانش را در جیب شلوارش فرو میبرد گفت– داری تهدیدم میکنی درسته؟
کرالن مأیوسانه آهی کشید و پاسخ داد– اینجوری برداشت نکن.. میدونی که منم مثل تو با اون عهدنامه مخالفم
تائوس بلافاصله با لحنی عبوث گفت– پس اینجا چیکار میکنی ولیعهد کرالن؟ مگه برای همون عهدنامه نیومدی؟
کرالن لحظه‌ای مردد ماندو سپس درحالی که کمی به تائوس نزدیک میشد گفت– باید رک و واضح حرف بزنم، میدونی که پادشاه ترسی از یه جنگ دیگه نداره
تائوس بلافاصله با لحنی قاطع گفت– اتفاقا منم ترسی ندارم!
کرالن بازوی راست او را لمس کردو درحالی که سعی داشت منطقی بنظر برسد گفت– تائوس تو حق داری عصبی باشی و بفکر قیام بیفتی ولی بنظرت این بهترین راهه؟ بازم مثل ۱۲سال قبل هزاران نفر کشته میشن! هم از نیروهای تو و هم از نیروی ما… گناه اونا چیه؟ چرا باید قربانی خشم رهبراشون بشن؟
تائوس باره دیگر با جدیت پاسخ داد– اینو باید به پدرت بگی آلن. وگرنه مردم من برای پس گرفتن غرورشون میجنگن
کرالن– ولی تو میدونی که این ریسکه و اگه شکست بخورین اینبار دیگه نمیتونین روپای خودتون بایستین. تائوس به این فکر کن که اگه پدرت زنده بود چه تصمیمی می گرفت
حتی این یادآوری هم تائوس را ذره‌ای متزلزل نکرد:
تائوس– پدر منم نباید تسلیم میشد!
کرالن لحظه‌ای درسکوت چشمان نافذ تائوس را از نظر گذراندو سپس گفت– تسلیم؟ نه تائوس این معنیش تسلیم شدن نیست.. پدرت بخاطر مردمش اینکارو کرد.. باید اینو درک کنی که اون برای چی غرورشو زیر پا گذاشت! تو برای این مخالفت میکنی که غرورت نمیذاره بیشتر از این تحت سلطه‌ی پادشاه باشی
اینبار تائوس بود که از اصرار‌های او به ستوه آمد، قدمی به عقب برداشت و درحالی که اخم‌هایش درهم رفته بود گفت– پادشاه پادشاه پادشاه! واقعا فکر میکنی اون اصلا برام اهمیتی داره؟ کدوم سلطه آلن؟ من فقط بخاطر پدرم تو قصر موندم وگرنه هیچ اعتباری برای اون تیکه کاغذ قائل نیستم..
کرالن پیش از اینکه خشم او سر برود گفت– تائوس منو ببین.. اصلا دیگه حرفی از پادشاه و پدرت نمیزنم. منو تو همدیگرو خوب میشناسیم و هردومونم با عهدنامه مخالفیم.. بذار این یه قرار بین ما دوتا باشه! من ازت یه خواهش دارم. بخاطر من.. عهدنامه رو امضا کن، درعوض من بهت قول میدم بلافاصله بعد از اینکه تاج گذاری کردم باطلش میکنم. زمیناتونو بهتون پس میدم..
درواقع این تصمیمی بود که از مدتها پیش با خود گرفت. او قطعاً پس از تاج‌ گذاری قرارداد را فسخ و زمینهای میروتاش‌ها را به آنان بازمی گرداند. سلطنت او قرار نبود مثل پدرش باشد، کرالن میخواست بجای طمع‌ ورزی به آبادانی کشور بپردازد.
تائوس چند لحظه‌ای مکث کردو سپس درحالی که دستانش را به کمرش زده بود گفت– چرا باید به چیزی تن بدم که شاید سالها طول بکشه؟
کرالن بلافاصله گفت– چون این مصلحته! تائوس منو تو مسئول جون هزاران نفریم خودت بهتر میدونی! وقتی هنوز راهی برای جلوگیری از جنگ وجود داره چرا باید جون مردم‌مون رو به خطر بندازیم؟
بنظر می رسید بحث انها حتی برای ریون هم خسته کننده است چراکه همانموقع از شانه‌ی تائوس پرکشید و در بلندی‌های نیلگون آسمان محو گردید.
تائوس مدتی با خود کلنجار رفت. به صورت کرالن می نگریست و واضح بود که اوضاع را سبک سنگین می کند. او نیز سعی کرد به تائوس اطمینان بدهد و تردیدش را برطرف کند:
کرالن– این قراردادو امضا کن و مثل پدرت صبور باش.. تائوس من وفای به عهد رو از خودت یاد گرفتم، قسم میخورم که به قولم عمل میکنم. قسم میخورم که به زمینای شما طمع ندارم… تا اون موقع.. اگه با پرداخت مالیات مشکل داری با پادشاه حرف میزنم تا مقدارشو کاهش بده.. میدونی که برای اون فقط نقاشی زمینای شما رو نقشه‌ی کشورش اهمیت داره نه مقدار مالیات
این پیشنهاد را داد درحالی که میدانست میزان محصولاتی که میروتاش ها سالانه برای مصرف خود انبار می کنند آنقدر زیاد است که مالیات پرداختی در مقابلش اصلا چیزی نیست. با این وجود هرچقدر هم کم، بلاخره مالیات برای مردمی که بدنبال استقلال بودند، زورگویانه بنظر می رسید.
برای اینکه آخرین تلاشش را بکار ببندد عهدنامه را از جیبش دراورد و همانطور که درمقابل تائوس می گرفت گفت– اینو بخون.. اگه تو با عهدنامه موافقت نکنی من بدون اینکه مشکلی برام پیش بیاد برمیگردم به قصر و اونوقت پادشاه بفکر جنگ میفته. ولی اگه اینو امضا کنی و چندسال بعد بفکر قیام بیفتی اونوقت پای منم گیره. منم خائن شناخته میشم! پس خیال نکن اینکه الان اینهمه بهت اصرار میکنم برام سودی داره. تو تموم این جریان هیچ سودی برای شخص من وجود نداره تائوس. هیچی!
تائوس پوستین را از او گرفت و لحظاتی را صرف خواندن خطوط کرد. کم کم صورتش درهم رفت و درحالی که نگاهش هنوز به متن بود گفت– پدرت واقعا که چه بی شرفیه! چرا تورو درگیر این موضوع کرده!
کرالن چشمانش را درقاب چرخاندو درحالی که دیگر از این فشار چند روزه سرش درد گرفته بود گفت– تائوس مأیوسم نکن.. من باور دارم که تو هم مثل پدرت میتونی شرایطو درک کنی.. آخه ناسلامتی الان رئیس این قبیله‌ای غرورتو بذار کنار بفکر مردمت باش! فقط صبر!فقط چند سال صبر کن من این زمینارو بهت پس میدم!
تائوس پوستین را از پیش چشمانش پایین آورد و با لحنی که ناچاری در آن پیدا بود رو به کرالن گفت– با پدرت نه، ولی باشه کرالن با تو قرارداد میبندم. بهت اعتماد میکنمو تا وقتی تاج گذاری کنی منتظر میمونم
بی اختیار لبخند پررنگی برلب کرالن نشست و دلش ارام گرفت. هنوز کلامی نگفته بود که تائوس پوستین را به او تحویل دادو گفت– اینم ببر خودت جای من انجامش بده. امضامو که بلدی
این نشان از نزدیکی بیش از ‌اندازه‌ی آنان داشت و کرالن خوشحال بود که میدید تائوس اینقدر به او اعتماد دارد. پوستین را دوباره پیچید و به جیب لباسش برگرداند، حالا که مشکل حل شده بود مسائل دیگری پشت ذهنش صف می کشیدند
تائوس را که رو به سوی قبر پدرش کرده بود و کمی آشفته بنظر می رسید از نظر گذراندو اهسته گفت– ریاست بهت میاد
تائوس نفس عمیقی کشید و بدون اینکه نگاهش را از مزار تابین بگیرد گفت– فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه. انگار یه کوه رو دوشم گذاشتن.. همش مسئولیت
کرالن دستش را بالا اورد و همانطور که نواری از موهای او که بخاطر وزش نسیم روی سینه‌اش می رقصید لمس میکرد گفت– برای منو تو هیچ وقت حق انتخابی نبوده. به دنیا اومدیم تا مسئول حفاظت از هزاران نفر باشیم
تائوس زیرلب زمزمه کرد– عادلانه نیست..
حالا که چشمان تائوس بسمت مزار پدرش خیره بود کرالن می توانست یک دل سیر نگاهش کند. پشت پلکهایش کم کم داغ میشد و از تصور اینکه تائوس از این به بعد باید دور از او بماند قلبش آتش می گرفت:
کرالن– درسته عادلانه نیست.. ولی من هنوز تورو دارمو دلم به این خوشه
اینبار تائوس رویش را بسمت او چرخاندو کرالن بلافاصله بغضش را قورت داد تا در چنین شرایطی که تائوس روی عهدو پیمانش حساب کرده بچه‌ بنظر نرسد
کرالن– مدام به همدیگه سر میزنیم..آره؟
نگاهشان برای لحظاتی به هم تلاقی کردو سپس تائوس مأیوسانه سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد.
تائوس– من سالای زیادی بین اشراف‌زاده ها زندگی کردم.. حالا که قراردادو پذیرفتم نمیخوام مردمم بخاطر این رفت و آمدا فکر کنن شیفته‌ی قصر و فرهنگ شهری شدم
درحالی که چشمانش خیره به صورت مصمم تائوس بود لب زد تا چیزی بگوید ولی نتوانست. پشتش سرد شده بود!
تائوس– گاهی برام نامه بنویس..منم همینکارو میکنم..
شانه‌ی کرالن را برای لحظات کوتاهی لمس کرد، طوری به او نگریست که انگار آخرین بار است و سپس دور شد..

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

«سـه سـال بعـد»

ملکه ماندا دستی بر چین دامن ابریشمی پف‌دارش کشید و درحالی که تظاهر به جدیت می کرد گفت– پسرم حتی اگه برای حرف منو مادربزرگت ارزش قائل نیستی باید به این فکر کنی که چه وظیفه‌ای در قبال این کشور و سلطنت داری

مادربزرگ که مغرورانه کنار عروسش روی کاناپه نشسته بود سری به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– پدرت وقتی تاج گذاری کرد یه پسر ۴ساله داشت. هرچند که عمر اون پسر به دنیا نبود ولی میخوام بهت بفهمونم که تو چقدر ازدواجتو به تعویق انداختی
ملکه ماندا اخم ریزی به ابروهای کمانی‌اش که بربالای چشمان سبزش به چشم میخورد انداخت و درتایید حرف مادرشوهرش گفت– متاسفانه پادشاه بخاطر از دست دادن اولین فرزندشون حالا زیادی نسبت به ولیعهد نرمش نشون میدن وگرنه ما پنج سال پیش رو زمان مناسبی برای نامزدی میدونستیم
کرالن به پشتی مبل تکیه زدو با کلافگی دستمال گردنش را کمی شُل کرد. یک ساعتی میشد که او را به دفترکار پادشاه احضار کرده بودند و به محض ورود دید که توسط پدرو مادر و مادربزرگش محاصره شده تا بلاخره تصمیمی برای ازدواجش گرفته شود. یک هفته‌ی دیگر کرالن ۲۰ ساله میشد و در خانواده‌ی سلطنتی سابقه نداشت که ولیعهد این همه عذب بماند!
چشمان مادرش را که حالا رنگ دلخوری گرفته بود از نظر گذارندو گفت– قرار نیست دست از سرم بردارید نه؟
اینبار پادشاه بود که قدم زنان به آنسو آمدو درحالی که بالای سر مادر و همسرش ایستاده بود گفت– ما به احترام تو پنج سال صبر کردیم کرالن. دیگه وقتشه تو هم شرایط خانواده‌ی سلطنتی رو درنظر بگیری
چه کسانی دَم از درک و احترام می زدند!
یک مشت خودخواه و دغلکار درغالب خانواده او را احاطه کرده بودند و تمام تلاششان این بود که تا جای ممکن سود خود را از او ببرند. مادر زیباچهره‌ی پوشیده در جواهراتش پس از مرگ اولین پسرش سه سال بدون فرزند بود و بشدت تحت فشار قرار داشت. اگر او یک ولیعهد بدنیا نمی آورد درباریان همسر دیگری برای پادشاه برمی گزیدند و به این ترتیب مقام ملکه تحت الشعاع قرار می گرفت. او برای حفظ مقام خود باردار شد. ملکه ماندا از مشکل کرالن باخبر بود ولی چون نمیخواست موقعیتش به خطر بیفتد فرزندش را بدست شیطانی چون جیمز راسل سپرد. آنوقت چنین زنی اکنون مقابل او نشسته و ادای مادران دلسوز را درمی آورد. در آنسوی ماجرا، پدر و مادربزرگش که اصلا هیچ چیز جز خانواده‌ی سلطنتی برایشان اهمیت نداشت!
مادربزرگ که موهای سپیدش را بسیار مرتب بر پشت جمع کرده، تاج طلایی رنگ ظریفی برسر داشت و نگاهش مثل نگاه پسرش نافذ و گیرا بود گفت– نوه‌ی عزیزم ما تحقیق کردیم بهترین دوشیزه‌های این کشور رو برای گزینه‌ی ازدواج درنظر گرفتیم.. خودت که میدونی..
کرالن باحالتی که چندان غیرمحترمانه نباشد حرف او را برید و گفت– بله میدونم. هزار بار درباره‌ی اون چهار دوشیزه برام گفتین
ملکه ماندا نگاه پرسشگرانه‌ای به او انداخت و گفت– پس تو به اندازه‌ی کافی وقت داشتی که یکیشونو انتخاب کنی درسته؟
انتخاب! جوری درباره‌ی انتخاب حرف میزدند انگار نظر او چقدر برایشان اهمیت دارد!
در این لحظه پادشاه به میان گفتو گو امدو درحالی که مستقیماً به کرالن می نگریست گفت– البته یه انتخاب دیگه هم وجود داره. اگه یه دوشیزه از قبیله‌ی میروتاش بگیری این پیمان صلح از عهدنامه هم قوی‌تر میشه
کرالن به یاد آورد که تائوس چطور به او گوشزد کرده بود چقدر روی دخترانشان حساسند! نمیخواست به این حیله‌ی سوءاستفاده‌ گرانه‌ی پدرش پرو بال بدهد به همین خاطر بلافاصله گفت– اوه خدایا پدر چی دارین میگین..
پیش از اینکه باز یکی از آن سه نفر بخواهد پیشنهاد دیگری بدهد لحظه‌ای پلک‌هایش را برهم فشردو با اکراه گفت– من فکر میکنم.. فکر میکنم دوشیزه لارا برام مناسب باشه..
ملکه ماندا و ملکه‌ی مادر نگاه مشتاقی بین هم ردو بدل کردند و پادشاه درحالی که لبخندپررنگی برلب داشت گفت– برای لرد نیکولاس نامه مینویسم. هفته‌ی اینده ضیافت بزرگی برای تولد ۲۰ سالگیت برگذار می کنیم و شاید این فرصت مناسبی باشه که نامزدی رو اعلام کنیم!
چشمان کرالن بی‌اختیار درحدقه گرد شدو رو به پدرش گفت– نامزدی؟! من باید با دوشیزه لارا حرف بزنم شاید اصلا راضی نباشه!
ملکه‌ی مادر کمانی به ابرویش انداخت و خودپسندانه گفت– اوه پسرم بس کن! دوشیزه لارا احمق نیست که چنین موقعیتی رو نپذیره!
آنها میتوانستند هرچقدر که میخواهند دیگران را هم کیش خود بپندارند ولی کرالن اگر ذره‌ای احتمال میداد دوشیزه لارا هم مثل آنان بفکر جاه و مقام است امکان نداشت او را انتخاب کند.
ملکه ماندا– آه عزیزم بهترین انتخابو کردی
ملکه‌ی مادر– اتفاقا مادر دوشیزه لارا هم بانوی باکمالات و با اصل و نصبیه
ملکه ماندا– پدرو مادر دوشیزه لارا از هردوطرف اشراف درجه یک هستن
ملکه‌ی مادر– وصلت با این خانواده پشت تورو محکم‌تر میکنه پسرم
سر او را با حرف‌های خودخواهانه‌یشان می بردند! علت این انتخاب کرالن ابداً موقعیت اجتماعی دوشیزه لارا نبود. او این خانواده را می شناخت. پدر و پدرخوانده‌ی لارا مردانی شریف و از دوستان نزدیک کرالن و تائوس بودند. بعلاوه خوده او هم به خوبی با دوشیزه لارا آشنایی داشت و میدانست اگر قرار باشد دختری شرایط او را بداند، درک کند و رازدار باشد، این دختر فقط و فقط لارای مهربان است!
پس از اینکه مطمئن شدند کرالن زیر بار زورشان رفته به او اجازه‌ی خروج دادند. پس از پنج سال مقاومت، او میدانست که دیگر هیچ چاره‌ای جز تسلیم شدن ندارد چراکه در این صورت درباریان به او نسبت عقیم بودن میزدند و کم کم پچ پچ ها و توطئه ها برای برکناری ولیعهد آغاز میشد.
قدم‌هایش را تندتر کرد و از میان ردیف بلند ملازمانی که سرشان را با احترام خم کرده بودند گذشت. مثل همیشه تالاربزرگ قصر پس از ورود ولیعهد عبوث کشور جوری غرق در سکوت شده بود که صدای قدم‌هایش از سطح سنگی مرمرین تالار به اطراف منعکس می شد. سرش را بالا گرفته بود و طوری مغرورانه پیش می رفت که انگار هیچکس را آنجا نمی بیند ولی درواقع تمام حواسش به این بود که پیش از مواجه شدن با ملازم ارشد پادشاه که برای رسیدگی به تشریفات مربوط به جشن نامزدی بدنبال او میگشت به اقامتگاه شخصی خودش پناه ببرد
از قصر اعظم بیرون آمدو باد سرد زمستانی گونه‌هایش را سوزاند
حتی بااینکه هوا سرد بود او احساس گرما و خفگی میکرد. چطور می توانست حال خوشی داشته باشد؟
در این سه سال او حتی یکبار هم نتوانسته بود با تائوس ملاقات کند. پادشاه میگفت هوای رفت و آمدهای خود را داشته باش تا میروتاش‌ها تحریک نشوند و بدتر اینکه خود تائوس هم هیچ تمایلی برای ملاقات او نشان نمیداد
گاهی به هم نامه می نوشتند
خطوط همگی سردو عاری از صمیمیت بود!
تائوس او را مثل یک ولیعهد مورد خطاب قرار میداد انگار نه انگار که ۱۲ سال رفیق و شریک روز و شب یکدیگر بودند. تائوس به وضوح نشان میداد که میخواهد فاصله‌اش را نسبت به او حفظ کند و آنقدر سرد بود که کرالن حتی جرأت نمیکرد در نامه‌هایش از او بپرسد آیا ازدواج کرده یا نه.
او از پاسخ این سوال به حد مرگ می ترسید!
پله‌های عمارت شخصی‌اش را بالا رفت و قدم به سالن گذاشت. هنوز هم گاهی فراموش میکرد که تائوس دیگر همقدم او نیست! باز با کلافگی دستمال گردنش را کشید و بغضش را قورت داد
میخواست با این اوضاع چکار کند؟
سه سال از رفتن تائوس می گذشت و او بجای اینکه مجالی برای فراموشی پیدا کند روز به روز دلتنگ‌تر و عاشق‌تر میشد
چطور می توانست دلتنگ و پریشان نباشد؟
بدون دیدن خرمن گیسوان سیاهی که پیش چشمانش در وزش باد برقصد
بدون شنیدن قهقهه‌های بم محکم مردانه‌ای که در سقف بلند عمارت منعکس شود
بدون استشمام عطر مطبوع گریبانش
بدون لمس بدن گرم ورزیده‌ی اش
بدون احساس آرامش‌بخش حضور مرد قدرتمند مقتدری که تمام و کمال پشتیبانش باشد
بدون او راه رفتن
بدون او لبخند زدن
بدون او غذا خوردن
بدون او نفس کشیدن
زندگی چه ظلم بزرگی بود..
چطور می توانست به خفگی نرسد؟
آنجا بدون تائوس، انگار تنهاترین و ضعیف‌ترین موجود عالم بود. روزها را به امید بازگشتن او گذراند و دیگر سه سال شد، سه سالی که البته چندان هم کمتر از سیصد سال بنظر نمی رسید! روزها و شبها، اندک مجالی که می یافت در گوشه و کنار قصر بزرگ و عمارت‌های اطرافش می پلکید، هرخاطره و هرمکانی که با او گذرانده بود را به یاد می آورد و از تصور اینده‌ی بدون او وحشت میکرد
پشیمان بود که چرا تا وقتی کنار هم بودند یکبار هم به او نگفت چقدر دلش میخواهد موهای سیاه او را با دست خودش ببافد
یااینکه چقدر دلش میخواهد آنقدر محکم در آغوش او فشرده شود که بدنش درد بگیرد و نفس کم بیاورد
حالا دیگر فرصت هیچیک از این چیزها را نداشت
زندگی روی خوش به او نشان ندادو درعوض روز به روز سخت‌تر شد. بجایی رسید که حالا باید ازدواج میکرد و صاحب فرزند میشد. کرالن در اوج ناچاری تن به محالات داده بود! او چگونه میخواست شوهر باشد و فرزندی از خود داشته باشد؟
مأیوسانه خودش را بدست تلخی سرنوشت سپرده بود. بااینکه میدانست راز بزرگش در خطر است ولی در تاریکی های ذهنش هنوز کورسویی از جانب شرق می درخشید
امروز را به فردا موکول کردو فردا را به پس فردا. پلکی زدو این خوش‌بینی احمقانه هم گذشت!
یک هفته به سر رسید،
به خودش آمدو دید همراه پدرش درحال خوشامدگویی به میهمانان ضیافت بزرگ آنشب است!
هنوز عصر بود و ساعاتی تا شروع ضیافت شبانه فرصت داشتند بااینحال میهمانانی که از راه دور می رسیدند و در قصر مستقر میشدند برای عرض ادب به پادشاه و ولیعهد، بسمت اقامتگاه شخصی پادشاه می آمدند
اتفاقا تعدادی از این میهمانان که بسیار مورد استقبال پادشاه قرار گرفتند خانواده‌ی عروسش بودند
پیشکار ارشد ابتدا ژنرال هنری‌ و سر ویلیام که پدربزرگ مادری و پدری دوشیزه لارا بودند و از دوستان پرنفوذ پادشاه هم محسوب میشدند به داخل راهنمایی کرد و دقایقی بعد گروهی دیگر شامل لرد نیکولاس، جناب آرگوت و سپس لرد هکتور به اتفاق پسرش ماروین وارد شدند
عادی بود که پادشاه از دو لُرد قدرتمند خود مشتاقانه استقبال کند بعلاوه که یکی از آنان پدر دوشیزه لارا هم بود اما آنچه توجه کرالن را بیشتر جلب میکرد احترامی بود که او برای جناب آرگوت قائل میشد. آرگوت دوست صمیمی لرد نیکولاس و پدرخوانده‌ی افتخاری دوشیزه لارا محسوب میشد با این حال این چیزها به خودی خود نمی توانست توجه پادشاه را جلب کند چراکه او بهرحال رگ و ریشه‌ی اشرافی نداشت. آنچه آرگوت را از دیگران متمایز میکرد، دارایی بی حدوحسابش بود، چنانکه عده‌ای میگفتند میزان ثروت او قابل شمارش نیست!
پس از گفت و گویی مختصر فهمید که پدران و پدربزرگان دوشیزه لارا با وصلت موافقند. البته او انتظارش را داشت. اگرچه بی تردید ژنرال هنری و سرویلیام مردان طماعی بودند ولی کرالن میدانست که اشخاصی چون نیکولاس و آرگوت او را از روی مقامش نمی سنجند. اگر انها راضی به این وصلت بودند دلیلش اعتمادشان به شخص کرالن بود نه چیز دیگر.
– خسته بنظر می رسید شاهزاده کرالن
با عذرخواهی از دورهمی حضار جدا شده لب پنجره امده بود تا کمی هوا بخورد که صدای شخصی را از پشت سرش شنید. پسر لردهکتور بود که باتمأنینه به او نزدیک میشد. ماروین بااینکه نمی بایست سنش بیشتر ۱۲ سال می بود ولی خوب رشد میکردو اتفاقا هرچه میگذشت بیشتر شبیه پدرش میشد. مادر او لوریانس، همان زنی بود که میروتاش‌ها نگهبان جنگل می خواندند و آنلحظه وقتی بی هیچ اضطراب و دستپاچگی درمقابل ولیعهد کشورش ایستاد رگه‌هایی از جسارت مادرش را درخود نشان میداد
کرالن چشم‌و ابروی کشیده‌ی او را درزمینه‌ی پوست برنزی صورتش از نظر گذراندو پاسخ داد– روزای شلوغی رو پشت سر میذارم
ماروین لحظه‌ای به سوی محلی که پدرش و بقیه دورهم نشسته بودند نگریست و سپس قدم دیگری به کرالن نزدیک شد. نگاه دقیق و عمیقی به کرالن انداخت و پس از اینکه تردیدش را کنار گذاشت گفت– لارا به این وصلت راضی نیست
کرالن متوجه شد که این صحبت خصوصی‌ست و وقتی خودش هم برای ثانیه‌ای پدرش را از نظر گذراند رو به ماروین پرسید– شما دوستشین درسته؟
ماروین سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو گفت– تقریباً باهم بزرگ شدیم. همیشه بهترین دوسته هم بودیم
لحن صحبت و ظاهر ماروین کاملا مصمم و حمایتگرانه بود. کرالن از اینکه او اینطور بی‌واهمه درمقابلش حرف میزند متعجب شد!
کرالن– و دوشیزه لارا شخصاً به شما گفته راضی نیست؟
ماروین– نه فقط به من، به همه گفته راضی نیست. تموم مسیر تو کالسکه گریه میکرد… خانواده‌شم اینو میدونن ولی اهمیت نمیدن
پس از بیان جمله‌ی آخر نگاه کینه توزانه‌ای به سمت ارگوت و نیکولاس انداخت و سپس نفس عمیقی کشید:
ماروین– اونا فکر میکنن چون شما پسر خوبی هستید و بعلاوه شاهزاده‌اید لارا نباید موقعیتو از دست بده
کرالن دستانش را درجیب شلوراش فرو بردو درحالی که با کنجکاوی به ماروین می نگریست پرسید– پس از نظر شما من براش لایق نیستم
ماروین لحظه‌ای مکث کردو سپس مثل قبل با جدیت گفت– من هیچ نظری درباره‌ی شما ندارم. درباره‌ی لارا حرف میزنم! فرقی نمیکنه چقدر لایق باشین… اگه اون میگه شمارو نمیخواد پس نباید به زور میاوردنش اینجا. این تقصیر شماست
آنطور که ماروین جسورانه پشت لارا درامده بود جای اینکه کرالن را عصبی کند توجه‌ش را جلب کرد. شجاعت او کرالن را به یاد تائوس می انداخت!
ماروین– اگه اوضاع جوری پیش بره که شما و پادشاه با خانواده‌ش هم دست بشید.. اگه قرار باشه مجبورش کنید من ساکت نمیمونم. بعلاوه جناب شاهزاده، شما میتونین همینطور به لبخند زدن ادامه بدین ولی اگه بخوام مطمئن باشین که برام اصلا کاری نداره لارا رو از چنگ شما دربیارم
لبخند کرالن از قبل هم پررنگ‌تر شدو بالحنی دور از تمسخر گفت– رک بودن شما تحسین برانگیزه. منو یاد بانو لوریانس میندازین.. کسی مثل من به ندرت تو زندگیش به همچین افراد صادقی برمیخوره
صمیمانه شانه‌ی ماروین را لمس کردو ادامه داد– باید از نظر دوشیزه لارا باخبر میشدم. ممنون که بهم گفتید
پیدا بود که حرف ماروین هنوز تمام نشده بااینحال دومین شخصی که از جمع جدا شدو بسمت انان آمد آرگوت بود! از همان دور نگاه سنگینش را به ماروین دوخته بود و حتی وقتی در یک قدمی آن دو می ایستاد هم رفتارش نسبت به ماروین طوری بود که انگار میدانست او چه میگفته!
پس از اینکه نگاه معنادارش را از چهره‌ی مصمم ماروین گرفت رو به کرالن گفت– حوصله‌ی قدم زدن داری کرالن؟ میخوام چند کلمه باهات حرف بزنم
برخلاف ماروین لحن او کاملا محترمانه و صمیمی بود. کرالن لبخند گرمی به روی او زدو گفت– چراکه نه
آنها را از وقتی که کودک خردسالی بود میشناخت. او و تائوس روزهای زیادی را کنار نیکولاس و آرگوت گذرانده بودند. بهترین چیز درباره‌ی آنها صداقت و صمیمیتشان بود چه بسا که آوازه‌ی درستکاری لردنیکولاس به گوش همه می رسید
وقتی درکنار آرگوت از اتاق خارج شدو باهم شروع کردند به قدم زدن در طول تالار، هیچ تصوری از اینکه او چه میخواهد بگوید نداشت. درواقع فکرش هنوز مشغول حرف‌های ماروین بود، از خشم و کینه‌ای که او در لحنش داشت میشد فهمید که کرالن ناخواسته دوشیزه لارا را درشرایط سختی انداخته
آرگوت– از تائوس خبر داری؟ مدت زیادیه که ندیدمش
کرالن نفسش را مأیوسانه فرو دادو گفت– برای امشب دعوتش کردم.. امیدوارم بیاد
آرگوت نیم نگاهی به او انداخت و گفت– بلاخره دغدغه‌های ریاست شما دوتا رو از هم دور کرد آره؟
از زیر طاق قوسی سنگی بزرگی که تالار را به یک باغ زیبا مرتبط میکرد گذشتند و پا به هوای آزاد گذاشتند. کرالن نگاهش را به قدم‌هایش دوخت و زیرلب گفت– تقریباً سه ساله که ندیدمش
با ورود به باغ و قرار گرفتن زیر پرتو مطبوع آفتاب زمستانی سرعت قدم‌هایشان را کمتر کردند و چند لحظه بعد آرگوت گفت– موضوع اینه که رشد کردن و بالغ شدن همیشه باعث میشه آدم چیزای زیادی رو از دست بده
درکنار یک درختچه‌ی زینتی کاملیا ایستادو به این صورت کرالن هم برای ادامه‌ی گفت‌وگو مقابلش قرار گرفت:
آرگوت– شرایط عوض میشه، ادما عوض میشن.. گاهی اونقدر ناگهانی که اصلا آمادگیشو نداری. این همون چیزیه که درباره‌ی تو، تائوس و حتی لارا داره اتفاق میفته. شما تو دوره‌ی تغییر زندگیتون قرار گرفتین و باید بهتون بابت این همه اضطراب حق داد
موهای مواج پرپشتش از روی سرشانه‌های عریضش رها بود و انقدری قدوقامت داشت که کرالن برای نگاه کردن به صورتش باید سرخود را بالا می گرفت. لحنش گرم و مخملین بود و هنگام حرف زدن طوری صمیمی و دلسوز بنظر می رسید که باعث حسادت کرالن میشد. چرا دوشیزه لارا این همه پشتیبان سرسخت در زندگی خود داشت و او حتی اولین و آخرینش را هم از دست داده بود؟

قسمت بعد

نوشته رمان شاهزاده خون پارت۱ اولین بار در رمان خونه. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید