" /> رمان سکانس عاشقانه پارت22 - بی بی نار
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت۲۲

توجه:زمان پارت گذاری رمان فوق هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت بی بی نار میباشد

بهار

تن صداش هر لحظه داشت بالاتر می رفت.
از روزنه اتاق نگاهی به بیرون انداختم تا ببینم چه خبره…!
بالاخره بعد از اون همه سر وصدایی که راه انداخته بود،نگهبان های بیمارستان اومدن و از بخش بردنش…!

خدایا عجب خریتی کردم…
نباید عمل رو بدون دکتری ستاری انجام میدادم.
حالا چه جوری جوابه این یارو میدادم…؟

به سختی از روی زمین بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم.
با قدم های سست به سمت اتاقم رفتم تا لباسام رو عوض کنم و زودتر بیمارستان رو ترک کنم.
متوجه نگاه های سنگین پرسنل بیمارستان نسبت به خودم شدم اما حتی جرعت بالا آوردن سرم رو هم نداشتم.
می ترسیدم که که با انبوهی از سوالا و سرزنش ها مواجه بشم.

سریع به اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباس هام از بیمارستان بیرون زدم.
نمی دونستم کجا برم تا یکم آروم بشم…!
آخه خدایا این دیگه چه بلایی بود که سرم اومد.

تقریبا دو ساعتی بود که بدون هیچ مقصدی طول و عرض خیابون ها رو طی می کردم.

کم کم دیگه حس کردم نمی تونم حتی یه قدمم بردارم برای همین روی نیمکتی که گوشه خیابون قرار داشت نشستم.

گوشیمو از توی جیبم در آوردم تا یه آهنگ گوش بدم اما با دیدن حجم پیام ها و میس کالایی که داشتم پشیمون شدم.

حتما این خبر تو کل بیمارستان پیچیده و همه پیگیر این هستن که من مقصر بودم یا نه…!

من فقط داشتم عمل رو به درستی همون طوری که دکتر ستاری بهم گفته بود پیش میبردم اما یهو تمام علائم حیاتی بیمار افت کرد و کم کم متوقف شد.

من واقعا هر کاری که از دستم برمیومد انجام دادم…!

گوشیمو توی جیبم گذاشتم و بعد از پاک کردن اشکام دوباره از جام بلند شدم.

دیر وقت بود و باید برمی گشتم خونه.
سعی کردم دیگه گریه نکنم تا بلکی قرمزی چشمام از بین بره و امیرعلی متوجه نشه.

دیگه حال این رو نداشتم که تا خونه پیدا برم برای همین یه تاکسی گرفتم.

به خونه که رسیدم چون دیر وقت بود، آروم کلید انداختم و درو باز کردم.
همین که پامو توی خونه گذاشتم با قیافه غضبناک امیرعلی مواجه شدم…!

بهار

دره خونه رو بستم و خواستم بدون توجه بهش وارد اتاق بشم که بازومو گرفت و غرید:

_کجا…؟

بازومو از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم:

_می خوام برم بخوابم مشکلی داری…؟

_تا این موقع شب کجا بودی…!

عصبی گفتم:

_کجا بودم به نظرت…!من مگه جز بیمارستان جایی دارم که برم…؟

دقیق توی صورتم زل زد و گفت:

_توی بیمارستان مجلس ختم بوده…؟

با این حرفش جا خوردم و متعجب پرسیدم:

_چی…؟منظورت از ختم چیه…!

از این می ترسیدم که مبادا امیرعلی همه چیو بفهمه…!
نکنه کسی از اتفاقات امروز چیزی بهش گفته که داره اینطور نسبت بهم واکنش نشون میده…!

منتظر به لباش چشم دوختم که گفت:

_قیافتو توی آینه دیدی بهار…؟برای کی داشتی گریه می کردی که اوضاعت اینه…!

نفسی از روی آسودگی کشیدم و موهامو از توی صورتم کنار زدم.
خداروشکر هنوز چیزی نفهمیده بود.

در حالی که داشتم مقنعم رو از سرم در میاوردم گفتم:

_چیز مهمی نیست…بیخیال.
خواستم بی توجه بهش به سمت اتاق برم که با حرفش سره جام میخکوب شدم…

_امیرعلی:اینستاگرامتو امروز اصلا چک کردی بهار…؟

آروم گفتم:

_نه…چه طور مگه…!

پوزخندی زد و گفت:

_بهتره پس همین الان بری چک کنی چون خبرای مهمی دستگیرت میشه…

بهار

به سمتش برگشتم و گفتم:

_چه خبرایی…؟
گوشیشو از روی اپن برداشت و بعد از مدت کوتاهی رو به روم گرفت.
گوشیو از دستش گرفتم و با حیرت به کلیپا و خبرای به روزی که توی کل اینستا پخش شده بود زل زدم.

تعجب و حیرت منو که دید صداش بلند شد:

_آبرو برام نمونده دیگه…از صبح که این خبر پخش شده همه ی ملت ریختن سرم و مدام سوال ازم می پرسن.
مکث کرد و با عصبانیت ادامه داد:

_کامنتای پست اخرو بخون…ببین چه اراجیفی نوشتن…!

نمی دونستم باید به حال خودم بخندم یا گریه کنم…
پشت سره هم داشت برام گرفتاری پیش میومد…
خدایا مرسی ولی کاش حداقل بین این همه مصیبت یه زنگ تفریح برای تنفس بهم میدادی…

گوشیمو به سمتش پرت کردم که جلوی پاش روی فرش افتاد.
کامنتا مدام توی ذهنم مرور میشد و عصابم برو بیشتر خورد می کرد…

”معلوم نیست برای چی با یه دختره دست فروشه بدبخت ازدواج کرده”

”به خاطره اینکه خودشون رو مهربون و دلسوز جلوه بدن چه کارا که نمی کنن”

”بابا خودتون رو دارید گول می زنید…لابد دختره رو با پول فریب داده یه مدت صیغش کرده”

سری به طرفین تکون دادم که گفت:

_خوندی…؟

پوزخندی زدم و گفتم:

_که چی…؟می خوای توی چشمم کنی که به خاطره من ابروت رفته…!می خوای با این پستا و کامنتا بهم بفهمونی که ابروت برات مهم تره…؟

قدمی به سمتم برداشت و گفت:

_نه بهار من همچین منظوری ندارم…تو چرا همیشه همه چیو پیچیدش می کنی…!

دستی به چشمام کشیدم تا این نمه اشکه لعنتی رو از بین ببرم.
دیگه واقعا ظرفیتم پر شده بود…
دیگه طاقت نداشتم…
دیگه کم آورده بودم…

_نمی خوام چیزی بشنوم امیرعلی…حرفاتو قشنگ هم دیشب زدی و هم امشب…مرسی که آبروتو به من ترجیح دادی…مرسی.

بهار

دیگه بیشتر از این نمی تونستم بغضم رو خفه کنم.
یکم دیگه جلوش می ایستادم و به بحث کردن ادامه میدادم،اشکم در میومد.

مثل دیشب دوباره به گوشه اتاق پناه بردم و زدم زیره گریه…
باز هم برای دلداری دادنم هیچ قدمی برنداشت.
باز هم منو با خلوت خودم و فکرای مسخرم تنها گذاشت.

***********

نمی دونم ساعت چند بود اما با بلند شدن صدای پی در پی زنگ تلفن خونه از خواب پریدم.
خوابالو خوابالو به سمت تلفن رفتم و بعد از وصل تماس،تلفن رو کناره گوشم گذاشتم.

با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:
_بله بفرمایید.
کسی جواب نداد…

تن صدامو کمی بالاتر بردم و گفتم:

_الووووو…!
باز هم کسی جواب نداد.
زیر لب فوشی نثارش کردم و دکمه قطع تماس رو فشار دادم.
به دستشویی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم بیرون اومدم.

چشمام به خاطره گریه زیاد پف کرده بود و هنوزم قرمزی توش دیده میشد.
نگاهی به ساعته بزرگ توی هال انداختم.
ساعت دو بعد از ظهر بود…
امیرعلی از دو شب پیش که باهم سره آبروش دعوامون شد،از خونه زده بود بیرون و دیگه پیداش نشده بود.

با اینکه نگرانش بودم اما غرورم اجازه نمیداد که بهش زنگ بزنم.
دو دل بودم که بهش زنگ بزنم یا نه که اینبار صدای زنگ موبایلم بلند شد.

به سمته تلفنم رفتم و با دیدن اسم دکتر ستاری روی صفحه نمایشگر، ترس عجیبی توی بدنم رخنه کرد.

بهار

با دستای لرزون تماس رو وصل کردم و گوشیمو نزیک گوشم بردم.
صدای دکتر ستاری توی تلفن پیچید:

_سلام دختر کجایی تو…چرا دو روزه بیمارستان پیدات نیست.

لبخند زورکی زدم و گفتم:

_سلام…راستشو بخواید اصلا روم نمیشه پامو بزارم بیمارستان.

دکتر ستاری:چرا؟…گفتم که تقصیره تو نبوده…تو چرا داری همه چیو میندازی گردن خودت!

_خیلی دلم می خواد قبول کنم که اشتباه از من نبوده اما راستشو بخواید عذاب وجدان دارم.

دکتر ستاری:پاشو بیا بیمارستان باهم صحبت می کنیم راجبش…خودم با شوهره اون زنم صحبت کردم…
با تعجب پرسیدم:

_خب چی گفت…؟

_فعلا هیچی…کی میای بیمارستان…!

بازدمم رو با صدا بیرون فرستادم و گفتم:

_فردا.

_باشه پس منتظرتم…تا اومدی بیا اتاقم کارت دارم.

_چشم.
بعد از خداحافظی با دکتر ستاری گوشیو قطع کردم و روی مبل نشستم.
دیگه حتی می ترسیدم پام رو از خونه بزارم بیرون چه برسه به اینکه برم بیمارستان!

از یک طرف قضیه اون پستا توی اینستا و از یک طرفم قضیه این عمل…

تا نزدیکای ساعت هشت خودمو مشغول کردم تا بلکی امیرعلی بیاد اما خبری ازش نشد.
توی یه تصمیم ناگهانی از جام بلند شدم و لباسام رو پوشیدم تا برم سره صحنه پیش امیرعلی…

من مقصر نبودم اما نمی تونستمم دوریشو تحمل کنم.
از خونه بیرون زدم و یه تاکسی گرفتم و آدرس سره صحنه رو که امیرعلی مشغول به کار هستش رو به راننده دادم.
راننده نگاه دقیقی از توی آینه بهم انداخت و گفت:

_ببخشید خانوم شما همسره اون بازیگره امیرعلی رحیمی نیستید…؟

بهار

ابروهامو در هم کشیدم و بدون توجه به سوالش کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم..!

گیج و منگ به اطراف نگاه میکردم چیزی از این همه دوربین نمیفهمیدم ..!

هر چی چشم چرخوندم ندیدمش ..به ناچار جلوتر رفتم و بعد از پرس و جو از چند نفر به سمت اتاقی که گفتن رفتم ..!

گفتن چهارتا دیالوگ چه خستگی داشت که رفته بود استراحت کنه ..نمیتونست یه زنگ بزنه ببینه من زندم یا مرده خوبه مقصر اونه نه من ..!

تقه ای به در اتاق زدم منتظر اجازه اش بودم اما هیچ خبری نشد ..

نفس عمیقی کشیدم و دستگیره در و پایین کشیدم …دلتنگ خیره مردی شدم که بیخیال هیچ دغدغه ای روی مبل تک نفره خوابش برده بود..حتی تو خواب هم فخر میفروخت ..!

انگار استرس و نگرانی که تا چند لحظه پیش داشتم کمتر شده بود..

اروم اروم جلو رفتم …با حسرت بهش خیره شده بودم این دو روز مثل چند ماه گذشت ..چقدر دلم میخواست کنارم باشه و بهم قوت قلب بده ..!

دست یخ زدم رو جلو بردم و روی موهاش کشیدم …من فکر میکردم اگه دوستم داشته باشه همه چیز درست میشه درست مثل روز اول ..!

نمیدونستم حضورم اذیتش میکنه نمیخواستم بخاطر من لطمه ای به کارش بخوره..!

دوست داشتم امشب باهاش حرف بزنم اما وقتش نبود ..اه پر از حسرتی کشیدم ..روی صورتش خم شدم و اروم شقیقه اش رو بوسیدم ..چشم از لب های نیمه بازش گرفتم هوس بوسیدنش بدجور داشت دیونم میکرد ..!

پا روی خواسته ام گذاشتم و به هر زحمتی بود نیم تنه خم شده ام رو صاف کردم ..اولین قدم رو به سمت در اتاق برنداشته بودم که مچ دستم کشیده شد و..

بهار

وحشت زده هینی کشیدم و به عقب چرخیدم ..چشمای نیمه بازش رو به صورتم دوخت و پرسید :

_اینجا چیکار میکنی؟

هول شده نگاهمو دزدیدم :

_ هیچی…

+ واسه هیچی پا شدی اومدی؟

نگاهمو به ابروهای درهم رفتش دوختم :

_ میخواستم باهات حرف بزنم ..!

شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت :

_ اتفاقی افتاده؟

گیج نگاهش کردم ..چرا انقدر سرد حرف میزد …یعنی انقدر شهرتش و کارش براش مهم بود که واسه چیزی که دست خودم نبوده اذیتم میکنه؟
پس اون ابراز علاقه اون نماز خوندنا …

_امیرعلی : به چی فکر میکنی؟

سرم رو چرخوندم نمیخواستم اشک حلقه زده تو چشمام رو ببینه ..!

_ اشتباه کردم اومدم ..!

نیش خندی زد و انگشتاشو تو هم قلاب کرد ..نگاه خشک شده ام روی جای خالی حلقه اش در نوسان بود ..بغض به گلوم چنگ زد انگار یکی قصد داشت دو دستی خفه ام کنه ..!

اشکی که با چنگ دندون زور زده بودم رسوام نکنه مثل سیل روی گونه هام سرازیر شد ..!

پاهای شل شده ام رو به عقب کشیدم که سرش رو بالا گرفت ..متعجب بهم نگاه کرد به سمتم نیم خیز شد و با بهت گفت :

_ چت شده چرا گریه میکنی؟

در اتاق یک ضرب باز شد و قبل از اینکه بخواد به سمتم بیاد صدای اشنایی تو گوشم پیچید انگار قرار بود امشب جونم رو بگیرن با دیدن نگاه نگران امیرعلی به عقب چرخیدم و..

بهار

نگاه خیره ام رو از رنگ پریده شیوا گرفتم …دو روز تو حسرت یه زنگ سوختم حتی یه احوال پرسی ساده..فکر میکردم خج*** میکشه .. ، اما محفلش با کسای بود که جلوی چشماش خاکشیرم کرده بودن ..!

_امیرعلی : بهار…

سر پایین افتادم رو بالا گرفتم ..بدون توجه به نگاهای خیره اش ، به شیوا زل زدم …

دست پاچه چشم دزدید و با تته پته رو به مخاطبش گفت :

_ من میر..

وسط حرفش پریدم :

_ بمون عزیزم ..

گیج نگاهم کرد که لبخند زورکی زدم و ادامه دادم :

_ من دیگه اینجا کاری ندارم شما به کارت برس..!

کیف شل افتاده بین دستام رو بالا کشیدم و به سمت در اتاق راه افتادم ..

هر قدم که دور میشدم تن صداش بالاتر میرفت و محکم تر اسمم رو صدا میزد ..!

هیچ وقت مثل امروز نشکسته بودم حتی ده سال پیش ..!

از چارچوب در فاصله نگرفته بودم که بازوی دست چپم رو اسیر دستاش حس میکنم ..!

_امیرعلی: بهار من توض

دستش رو از دور بازوم پس زدم که مانع ادامه دادن حرفش شد ..نگاهم رو بالا کشیدم و به چشمای قرمزش دوختم ..

لبخند تلخی به صورتش زدم :

_ خونه منتظرتم …!

نگرانی تو چشماش رو با همه سلول های تنم احساس میکردم .

_ فعلا خداحافظ .

بهار

پاهای شل شده ام رو به زور روی زمین میکشیدم …نمیدونستم کجام فقط دلم میخواست برم …کاش میشد از این دنیا رها بشم …دلم میخواست بدون دغدغه و فکر چشم رو هم بزارم …کاش منی وجود نداشت ..!

لرزش گوشیم تو جیب مانتوم از فکر بیرونم اورد …

چندتماس بی پاسخ … نگران شده بود …با این که میدونستم این هم جزئی از نقششه باز هم دلم رفت ..!

خواستم بیخیال زنگ زدناش گوشی رو خاموش کنم که باز صفحه گوشی به روشن و خاموش شدن افتاد..

دست یخ زدم رو روی صفحه گوشی کشیدم و تماس برقرار کردم ..

_ بهار..

مکث کرد :

_ بخدا اونجوری که تو فکر میکنی نیست …میام خونه توضیح میدم نفسم …همه چیزو توضیح میدم..!

این هم نقشه بود ..میترسید ارث و میراث و شهرتش رو از دست بده .

دستم رو روی پوسته جدا شده از تنه درخت کشیدم و گفتم :

_ من بهت اعتماد دارم .

مکث کرد و بعد از چندثانیه گفت:

_ دوست دارم ..!

بدون اینکه جوابش رو بدم تماس رو قطع کردم.

تیکه ام رو از درخت گرفتم و سر جا ایستادم ..!

گوشیم رو تو جیب مانتوم فرو کردم ، با حس نفسهای پشت سرم وحشت زده سرجا میخکوب شدم…خواستم به عقب برگردم ک دستی روی گردنم نشست و…

توجه:زمان پارت گذاری رمان فوق هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت بی بی نار میباشد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا