" /> رمان سکانس عاشقانه پارت15 - بی بی نار
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت۱۵

رمان سکانس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان سکانس عاشقانه وارد شوید

بهار

بعد از معاینه چندنفر پرونده ای که ستاری گفته بود رو برداشتم …درحالی که برای هزارمین بار پرونده رو میخوندم در اتاق رو باز کردم …با پیچیدن عطر اشنایی سرم رو بالا گرفتم که سینه به سینه امیرعلی شدم ..!

متعجب نگاهش کردم و با تته پته گفتم :

_ اینجا چیکار میکنی؟

نیشخندی زد و به عقب هلم داد ..در اتاق رو بست و به من که از تعجب خشکم زده بود زل زد ..!

اب دهنم رو قورت دادم و با تن صدای که سعی میکردم بالا نره گفتم :

_ با توام اینجا چیکار داری ؟

+ خوب دل و قلوه میدادین ..!

گیج نگاهش کردم داشت درمورد چی حرف میزد؟

_ چی میگی؟ ح*** خوبه؟

چند قدم جلو اومد ..داشت فاصله رو رد میکرد خواستم قدمی به عقب بردارم که دستشو پشت کمرم گذاشت ..دستمو روی دستش گذاشتم و در حالی که سعی میکردم از خودم جداش کنم گفتم :

_ ولم کن ..!

دستش رو با حرص روی گونه ام کشید و با فک منقبض شده گفت :

_ من بوست کنم ح*** تهوع میگیری ولی واسه اون گوساله غش غش میخندیدی و ضعف میکنی اره؟

منظورش چی بود چی میگفت؟ نگاه خیره اش روی گونه ام بود با یاداوری صبح که سام گونه ام و بوسید لبخندی روی لبم نشست ..امیرعلی از کجا فهمیده بود؟

فشاری به پهلوم اورد و…

بهار

فشاری به پهلوم اورد که با اخم گفتم :

_ به تو چه؟ مگه تو با بقیه پریدی من دخ*** کردم؟ بعدم ما دیگه داریم جدا میشیم نگران ابروت نباش یه وقت بطریش کج نمیشه بریزه..!

دستش رو از روی پهلوم عقب کشید و گفت :

_ بپوش بریم ..!

+ کجا بریم؟ من با تو کاری ندارم..!

گلوش رو صاف کرد و گفت :

_ مگه طلاق نمیخوای؟

نیشخندی زدم و گفتم :

_ کارای طلاقمو وکیلم انجام میده…نیازی نیست من حضور داشته باشم ..!

دستشو پشت گردنش کشید و نگاهش ازم گرفت و گفت :

_ مامانم میخواد ببینتت …

مکث کرد و ادامه داد :

_ فکر کن من پسرش نیستم اونقدری حق به گردنت داره که احترامشو نگه داری و بیایی..!

نمیتونستم مخالفت کنم داشت با طعنه میگفت جایگاهی که الان داری بخاطر مادرمه خیلی بیشعوری اگه نیایی..!

کلافه نگاهش کردم و گفتم :

_ پرونده رو تحویل دکتر ستاری میدم میام ..!

روی صندلی نشست و گفت :

_ باشه پس من منتظرم ..!

پررو زیر لبی گفتم و از اتاق بیرون اومدم ..عجب گیری کرده بودم..خانوادش که اصلا این چند روز براشون جدایی ما مهم نبود الان چی شده یهو میخواد منو ببینه؟

***

پرونده رو تحویل دکتر ستاری دادم و به اتاق برگشتم ..!

رو بهش که روی صندلی لم داده بود تشر زدم :

_ برو بیرون لباسمو عوض کنم بیام..!

دستشو بین موهاش کشید و گفت :

_ او واسه من که شوهرتم عیبه و اوف داره واسه اون یارو نه اره؟

به چشماش زل زدم و گفتم :

_ اره تو واسه من غریبه ای برو بیرون وگرنه نمیام ..!

چنگی به دسته صندلی زد و بدون حرف دیگه ای از اتاق بیرون رفت .

بهار

در اتاق رو باز کردم و بیرون اومدم ..!

با دیدنم نفس راحتی کشید و جلوتر حرکت کرد ..کاش ماشینم و دست سام نداده بودم خودم میرفتم خونه مادرش ..!

مثل جوجه دنبالش راه افتادم عجیب بود برام که هیچکس نمیاد حتی باهاش یه عکس بندازه ..قبلا که خودشونو میکشتن تا یه جا میدیدنش عجیبه امروز انقدر بی تفاوت از کنارش رد میشن ..!

در ماشین روباز کرد و منتظر بهم چشم دوخت .

نگاهم رو ازش گرفتم ، جلو رفتم و سوار شدم .

اروم در و بست ماشینو دور زد و سوار شد .

نیم نگاهی بهم انداخت و حرکت کرد.

مسیری که داشت میرفت به خونه مادرش ختم نمیشد ..انگار داشت میرفت خونه خودش .

لب پایینم رو به دندون گرفتم و با اخم گفتم :

_ کجا داری میری؟

+ میبرمت پیش مادرم دیگه

نیشخندی زدم و با تن صدای بالا رفته ای گفتم :

_ مگه من بچه دوساله ام؟ انقدر منو احمق و کودن میبینی؟ فکر میکنی مسیر خونه مادرت رو با قبرستونی که الان داری میری تشخیص نمیدم؟

کلافه به صورت سرخ شده از عصبانیتم نگاهی انداخت:

_ دو دقیقه خفه خون بگیر ببین کجا میبرمت من انقد هار و گشنه نیستم بخوام بخورمت ..اگه میخواستم بهت اسیبی برسونم این مدت که تو خونه ام بودی این کارو میکردم.

با عصبانیت به صندلی تکیه دادم باز احمق شدم باز گولشو خوردم و مثل خر گوشامو شل انداختم و باهاش اومدم..کی میگه من تحصیل کرده ام؟ واسه هر کی کارامو بگم مسخره ام میکنه..!

ماشین رو جلوی در خونه نگه داشت :

_ پیاده شو

بهار

مثل میخ به صندلی چسبیده بودم و تکون نمیخوردم …عجب غلطی کردم خدا ..!

در ماشین رو باز کرد و بازوم رو گرفت :

_ رو مخم نرو بهار فقط میخوام باهات حرف بزنم چرا لج میکنی؟

دستشو رو پس زدم و گفتم :

_ من باهات حرفی ندارم فقط بخاطر مادرت اومدم نمیدونستم انقدر عوضی هستی که گولم بزنی..!

دستشو روی سرم گذاشت و با دست دیگش بازوم رو محکم کشید و از ماشین بیرون کشیدم ..

در ماشین رو محکم به هم کوبید و دنبال خودش به سمت خونه کشیدم ..!

در خونه رو باز کرد و هولم داد داخل ..در و قفل کرد و به سمتم چرخید نفس عمیقی کشید و درحالی که کفشاشو درمیاورد غرید :

_ حتما باید وحشی بشم زورت کنم؟

+ واسه چی اوردیم اینجا چی از جونم میخوای باز؟

با قدم های بلند به سمتم اومد ..نزدیک ترین فاصله ممکن ایستاد ..به صورت سرخ شده از عصبانیتم زل زد و با لحن ارومی گفت :

_ اوردمت اینجا چون خونه ات اینجاس…داغ کردم اون روز یه غلطی کردم گفتم طلاق میدم. الان میزنم زیرش من زنمو طلاق نمیدم حالا چه داییت بخواد برام گردن بکشه چه هفت جدت من طلاقت نمیدم بهار .

بهار

به چشمای مصممش زل زدم و گفتم :

_ باز سر چی داری معاملم میکنی؟ این بار دیگه پای چی درمیونه که ولم نمیکنی؟

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و به سمت خودش کشیدم تقلا کردم پسش بزنم اما انقد محکم به خودش چسبونده بودم که فایده ای نداشت ..!

دستم رو بین دستاش گرفت ..کف دستمو روی قفسه سینه اش گذاشت قلبش تند میزد به چشماش زل زدم که گفت :

_ پای دلم درمیونه …زنمو دوست دارم طلاقش نمیدم ، خدام از اون بالا بیاد پایین طلاقت نمیدم بهار..!

دلم داشت از جا درمیومد ..ضربان قلبم بالا رفته بود و قطرهای عرق روی کمرم سر میخورد اب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم :

_ حنات دیگه واسه من رنگی نداره ..قبل از ازدواج هم همین حرفارو زدی ..!

مکث کردم و درحالی که به چشماش خیره شده بودم گفتم :

_ حتی اگه حرفت راست باشه ..من دیگه دوست ندارم …دیگه واسم مهم نیستی دیگه بهت فکر نمیکنم

نیشخندی زد و فشاری به کمرم اورد :

_ نه بابا دیگه بهم فکر نمیکنی؟ حتما به اون پسره که تو حلقت بود فکر میکنی اره؟

ابروهامو بالا فرستادم و گفتم :

_ اره فقط به عشق بازی با سام فکر میکنم ..

یقه مانتوم بین دستاش مشت شد و سرم جلو کشیده شد قبل از اینکه بخوام حرف نصفه نیمه ام رو کامل کنم گرمی لباشو روی لبای یخ زده ام احساس کردم و..

بهار

گاز ریزی از لب پایینم گرفت و خودش رو عقب کشید چشمای خمارشو به صورت سرخ شده ام دوخت با حرص به سینه اش فشار اوردم و داد زدم :

_ من ازت طلاق میگیرم امیرعلی من..

بوسه محکمی گوشه لبام زد و برای بار دوم خفه ام کرد ..!

نفسشو تو صورتم رها کرد و با فک منقبض شده گفت :

_ یه بار دیگه اسم طلاق و بیار تا همین امشب میخمو بکوبم و با خیک باد شده بفرستمت ور دل اون داییت که با چرت و پرتاش پُرت کرده..!

دستش روی دکمه های مانتوم لغزید که جیغ زدم :

_ چه غلطی میکنی؟ اصلا میفهمی چی میگی؟ همین دو روز پیش دست دختره رو گرفتی میگی عشقم نفس تو چه جونوری هستی؟ اون از عسل که مثل تیکه اشغال پرتش کردی بیرون و رفتی سراغ نفس حالام عشق و ح*** با نفس تموم شده اومدی رو سر من؟ تو فقط یه هوس بازی که نمیتونه خودشو کنترل کنه بی غیرت من زنت بودم ..

امیرعلی_ خـفـه شـو

از صدای دادش قدمی به عقب برداشتم که با عصبانیت ادامه داد :

_ این نفسی که ازش دم میزنی کجاست؟ جز همون روز کی باهام دیدیش؟ اصلا موندی ببینی دردم چیه؟ اون دایی پر ادعات اگه پیداش نشده بود وضع من الان این نبود..!

زبونشو روی لبای خشک شده اش کشید و تو صورت متعجبم داد زد :

_ من همون شب میخواستم بگم دوست دارم

مات و مبهوت به صورتش زل زده بودم که دستش روی دکمه های مانتوم لغزید و..

بهار

ترسیده به دستش چنگ زدم :

_ چیکار میکنی؟

به صورت وحشت زدم زل زد و با حرص گفت :

_ به یکی اینطوری نگاه کن که از پس این کارا بر بیاد من تا حالا بهت دست زدم یا خطا رفتم که اینطوری رنگت پریده؟

دستش رو پس زدم و قدمی به عقب برداشتم ..اب دهنم رو قورت دادم و گفتم :

_ همه احساساتتم خرج کنی دیگه برام فرقی نداره ..از زندگیم برو بیرون ، دیگه نمیخوام ادامه پیدا کنه .

نگاهم رو از چشمای نگرانش گرفتم و ادامه دادم :

_ من هیچ علاقه ای بهت ندارم امیرعلی…

_ امیرعلی : دروغ میگی میخوای تلافی کنی …من نگاهتو میشناسم بهار …میترسی به غرورت بربخوره؟
اگه من میگفتم دوست ندارم واقعی بود نداشتم من نمیشناختمت چجوری علاقه ای بهت نشون میدادم؟

لبخند تلخی روی لبام شکل گرفت و با صدای گرفته ای گفتم:

_ من مجبورت نکردم دوستم داشته باشی ..اما تو الان میخوای مجبورم کنی بمونم ، اگه علاقه ای که ازش حرف میزنی واقعیه از زندگیم برو بیرون امیرعلی

معنی حرفای که روی زبونم میرقصید و نمی فهمیدم من فقط میخواستم مطمئن باشم اگه دوستم داشته باشه برای زندگیمون تلاش میکنه با این دو کلمه حرفم که جا نمیزنه..!

به یقه پیراهنش چنگ زد و چندتا دکمه اول رو باز کرد …قدمی به سمت مخالفم برداشت و با ته صدای که به زور شنیده میشد گفت :

_ برو

بهار

گیج و منگ وسط سالن خشکم زده بود …دستای یخ زده ام رو روی قلبم گذاشتم ..نگاهم رو به در اتاقش دوختم به این سادگی گذشت؟

پاهای میخکوب شده ام رو برای رفتن حرکت دادم که با صدای بدی که از اتاقش اومد از جا پریدم..!

همه تلاشم رو کردم که بیخیال بگذرم از کسی که صدای فریادش قلبم رو میلرزوند..

صدای شکستن تمومی نداشت انگار کمر به قتل اون بدبختای بی جون بسته بود.

کیف محکم شده روی شونه ام رو روی زمین انداختم گور بابای این غرور ..بشینم خودشو نابود کنه؟

با قدم های بلند به سمت اتاقش هجوم بردم در اتاقش رو باز کردم ..مثل دیونه ها وسط یه مشت خورده شیشه ایستاده بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود ..!

_امیرعلی : برو بیرون.

به چشمای به خون نشسته اش زل زدم :

_ دیونه شدی؟

گلدون توی دستش رو محکم به دیوار کوبید و داد کشید :

_ تو دیونم کردی لعنتی..

خواست قدمی به سمتم برداره که با صدای بلندی گفتم :

_ نیا جلو ..زیر پات پرِ شیشه اس کوری؟

نگاهشو به صورت نگرانم دوخت و درمونده گفت :

_ وقتی اینطوری نگران میشی دلم میخواد ببوسمت .

بهار

خلاص شدن از بین خورده شیشه ها کار چندان سختی نبود..فوقش کمی زخمی میشد انقدر مسئله حیاتی نبود که بمونم ..حرفاش و نگاهش هر لحظه خطرناک تر میشد ادعا میکرد کاری بهم نداره اما مگه میشد به حرف ادمی گوش داد که با چشماش داره قورتت میده ..!

قدمی به عقب برداشتم و گفتم :

_ خداحافظ..

چرخیدم قدمی برنداشته بودم که صدای خش دارش تو گوشم پیچید :

_ مرگ امیرعلی نرو…من ظرفیتشو ندارم نمیتونم کنار یکی دیگه ببینمت یا خودم رو میکشم یا تو رو.

قلبم محکم میکوبید ..دلم زیر و رو میشد اما نمیتونستم به این سادگی بگذرم ..

_ منم ظرفیتشو نداشتم وقتی تو چشمام زل زدی گفتی برو … اینکه جلو چشمام دستت و انداختی دور کمر یه دختر دیگه داشت اتیشم میزد ..من خیلی عاشقت بودم تحمل کردم زنده موندم ..تو هم میتونی تو دست به عاشق شدنت خیلی عالیه من نشد یکی دیگه..!

تمام مدتی ک حرف میزدم پشتم بهش بود میدونستم به چشماش نگاه کنم وا میدم اینقدر شل بودم که همون اول میخواستم غش کنم تو بغلش ..!

فشاری به دستگیره در اوردم و خواستم برم که دستش رو شکمم پیچیده شد ..!

سرش روی شونه ام گذاشت و کنار گوشم گفت :

_ گفتی دیگه دوستم نداری؟

فشاری به دست حلقه شدش دور کمرم اوردم :

_ اره ندارم ..!

محکم تر به خودش چسبوندم و در حالی که لباشو به گونه ام میزد گفت :

_ دوباره عاشقت کنم؟

نیشخندی زدم دارم برای حلقه نشدن دستام دور گردنش خودم رو میکشم عاشق تر از این بشم؟

به سمت خودش چرخوندم دستشو زیر چونه ام گذاشت و مجبورم کرد سرم بالا بگیرم :

_ همه چیزو جبران میکنم.

بهار

نم اشک زیر چشمش داشت دیونم میکرد …یعنی واقعا عاشقشم شده؟

کف دستم رو به سینه اش فشار دادم و در حالی که نگاهم رو میدزدیدم با صدای ارومی گفتم :

_ ثابت کن …

دستاش رو دوطرف گردنم گذاشت و سرم رو بالا کشید :

_ چیو ثابت کنم.؟

کرم شیطنت همه وجودم رو گرفته بود ..لبام رو به گردنش نزدیک کردم و زیر گوشش گفتم :

_ دوست داشتنت رو ثابت کن..!

سیبک گلوش بالا و پایین میشد و دستای مشت شده اش به کمرم فشار می اورد..سرش رو عقب کشید نگاهشو به چشمام دوخت

لباش برای حرف زدن کش اومدن که صدای گوشیم بلند شد …خودم رو از حصار دستاش ازاد کردم و از اتاق بیرون اومدم ..با دو به سمت کیفم که پخش زمین شده بود رفتم و گوشیم رو برداشتم ..!

با دیدن شماره سام سریع جواب دادم :

_ جانم .

_ کجایی؟

نگاهمو به ساعت انداختم و پرسیدم :

_ چرا چیزی شده؟

اهی کشید و گفت :

_ دلم برات تنگ شده ..!

لبم رو به دندون گرفتم و خواستم بگم منم همینطور که چشمم به قیافه قرمز شده امیرعلی افتاد ..صدای گوشیم بلند بود و صدرصد شنیده اب دهنمو قورت دادم و خواستم قدمی به عقب بردارم که گوشیو رو از دستم کشید و محکم به دیوار کوبید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا