" /> رمان سکانس عاشقانه پارت10 - بی بی نار
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت۱۰

رمان سکانس عاشقانه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان سکانس عاشقانه وارد شوید

بهار

دستمال نم دار رو از روی پیشونیم برداشتم به چشمای نگران مامان جون خیره شدم و با بغض گفتم :

_ رفت ..فکر کردم اگه ازش دور بشم میاد دنبالم ..ولی اون رفت منو پشت سرش گذاشت و رفت ..!

دستش روی سرم کشید و با مهربونی گفت :

_ پشیمون میشه ، یه روز پیشمون میشه برمیگرده غصه نخور دخترم تو نباید انقدر ضعیف باشی ..!

_ گفت طلاقم نمیده ..گفت تا اخر عمرت زن منی ..اون نامرد زد زیر همه حرفاش..!
من هیچ وقت شانس نداشتم مامان بزرگ تا به خودم اومدم بابام رفت ..وقتی هم عاشق شدم علاقه ام یه طرفه بود و عشقم رفت ..!

دستش رو روی پیشونیم گذاشت و با لبخند تلخی گفت :

_ کی انقدر عاشق شدی دخترکم؟ باورم بشه همون دختر کوچولوم انقدر بزرگ شده که از درد عشق تب کنه و بلرزه؟

دستاشو زیر چشمای خیسم کشید و ادامه داد :

_ نزار براش خبر ببرن دختره انقدر عاشقت بوده که چند روز گوشه بیمارستان افتاده…الان هضمش برات سخته ولی روز به روز اسون تر میشه انقدر این درد برات تکراری میشه که فراموشش میکنی یه روز میاد میبینی قلبت واسه نفس دیگه ای داره میزنه ..!

بهار

با حرفا و امیدای مامان بزرگ خودم رو جم و جور کردم ..دلم نمیخواست به امیرعلی فکر کنم دیگه برام مرده بود …!

روی کاناپه کنار بابا بزرگ نشسته بودم..!
دستمو روی ریش سفیدش کشیدم و خودمو بیشتر بهش چسبوندم..!

هر چند بابابزرگ رفتارش با مامان خوب نبود اما به قول خودش نور چشمیش بودم ..بغلش بوی بابا رو میداد ..بعداز مرگ بابا اگه زنده بودم بخاطر اغوش ارامش بخشش بود که عجیب بوی بابا رو میداد..!

غرق اغوش ارامش بخشش بودم که با حرف مامان بزرگ سر جا میخکوب شدم :

_ بکش کنار بچه خودتو واسه شوهر من لوس نکن..!

با خج*** خودم رو عقب کشیدم ..ظرف میوه رو جلوم گذاشت و با خنده گفت :

_ میوه ات رو بخور بریم خرید دخترم اخر هفته عروسی اسما دختر اکرم خانمه تو رو هم با خودم میبرم..!

دوست نداشتم تا یه مدت جای شلوغ برم میخواستم زودتر برگردم خونه و برم سرکارم ..!

_ میخوام برگردم ته..

پرید وسط حرفم و با اخم گفت :

_ رو حرفم حرف نزن ..!

با چشمای لوچ شده به بابا بزرگ نگاه کردم که شونه ای بالا انداخت و گفت :

_ دروغ نمیگه که باید بیایی واسه روحیه ات هم خوبه مگه نه حاج خانم؟ ..!

از کل حرف بابا بزرگ مات حاج خانم شدم ..لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو چرخوندم .. اکثر مواقع بهم میگفت حاج خانم برخلاف سلیقه بقیه وقتی لفظ حاج خانم رو از زبونش میشنیدم قند تو دلم اب میشد ..!

لعنت بهت امیرعلی ..!

بهار

به لباس دکلته کوتاهم تو ایینه چشم دوختم ..واقعا سلیقه مامان جون حرف نداشت ..هر چند دلم نمیخواست به این عروسی برم اما وقتی فکرشو میکنم به این درک میرسم که اون اشغال انقدر ارزش نداره که من شاد بودن رو از خودم دریغ کنم..!

درگیر برانداز کردن خودم بود که در اتاق باز شد ..سرم رو به عقب چرخوندم رو به چهره شاکی مامان جون لبخند زدم و گفتم :

_ خوشگل شدم؟

پا تند کرد و به سمتم اومد نگاه خیره اشو ازم گرفت و گفت :

_ ساپورت بپوش دخترم یه شالم بنداز رو شونه هات ..زن و مرد قاطیه یه بلایی سرت میارن ..!

با قیافه جمع شده بهش زل زدم و غر زدم :

_ من که حلقه دستمه ..تازه شما لباسای بقیه رو ببینی به این لباس پوشیده نمیگی لختی ..شال میندازم ولی خدایی با ساپورت خیلی ضایع میشم لباس دیگه ای هم ندارم که..!

دودل به چشمای پر از ***ماسم زل زد .

بعد از مکثی طولانی گفت :

_ باشه ولی باید جلو چشمام باشیا ..!

با ذوق دستامو به هم کوبیدم :

_ چشم ور دل خودتم

***

به همراه بابا بزرگ و مامان جون وارد تالار شدیم …با دیدن وضعیت دخترا طلبکار به مامان جون خیره شدم که گفت :
_ چشم غره نرو توله برو لباستو عوض کن تا ما یه احوال پرسی با اشناها میکنیم..!

سری تکون دادم و به سمت اتاق پرو رفتم ..!

لباسام رو تند تند عوض کردم دست دراز کردم شالم رو بردارم که پشیمون شدم همه زیبایی لباسم به بالا تنه اش بودم بپوشونم که چی بشه این همه لخت اونجا کی به من نگاه میکنه؟

بیخیال از اتاق بیرون اومدم ..!

از شانس گندم همون لحظه همه لامپارو خاموش کردن که چندتا زوج عقده ای برن وسط عاشقانه برقصن .. با حرص دستمو به دیوار گرفتم و اروم اروم جلو رفتم …!

نمیدونم یهویی پام به چی گیر کرد که تعادلم رو از دست دادم چشمام رو بستم و جیغ خفه ای کشیدم..!

دستی دور کمرم حلقه شد و قبل از اینکه پخش زمین بشم نگهم داشت ..!

اروم سرم رو به عقب چرخوندم و..

بهار

انقدر تاریک بود که صورتش مشخص نبود اما بوی عطرش عجیب اشنا میزد ..ممنون زیر لبی گفتم و خواستم از حصار دستاش ازاد بشم ک بازوم رو گرفت و دنبال خودش کشیدم..!

انقدر از این حرکتش شوکه شده بودم که هیچ حرکتی نمیکردم و دنبالش کشیده میشدم .. تا به خودم بیام محکم به دیوار کوبیدم و خیمه زد روم..!

با ترس چشمام رو بستم که دستش روی سرشونه لختم کشیده شد ..وحشت زده چشمام رو باز کردم …!

مات و مبهوت به صورتش زل زدم …اینجا چیکار میکرد …با لبای خشک شده زمزمه کردم :

_ امیرعلی ..

دستشو محکم کنار سرم به دیوار کوبید و داد زد :

_ زهرمار و امیرعلی این چه سر وضعیه واسه خودت درست کردی؟ مگه بی کس و کاری که مثل ج.ندها لباس پوشیدی اون پدربزرگ بی غیرتت کجاست که نکوبیده تو دهنت؟

بی حرکت به دیوار چسبیده بودم و زل زده بودم به صورت سرخ شده از عصبانیتش …!

کتش رو از تنش دراورد و تو صورتم پرت کرد :

_ بپوش بریم ..!

کتش رو روی زمین پرت کردم ..پوزخندی زدم و با تن صدای که سعی میکردم نلرزه گفتم :

_ تو چیکاره منی که بخوام به اراجیفت گوش کنم؟ عشق و ح*** تموم شد برگشتی فکر کردی باز میتونی رو سرم خراب شی و هر حرفی زدی من بگم چشم؟

چرخیدم برم که دستم به عقب کشیده شد تا به خودم بیام و بخوام از خودم دفاع کنم دندوناش تو قفسه سینه ام فرو رفت… از درد چشمام رو بستم که خودش رو عقب کشید ..!

به چشمای پر از اشکم خیره شد و با رحمی گفت :
_ تا همه بدنت رو کبود نکردم این کوفتی رو بپوش بریم …

بهار

لگد محکمی به ساق پاش زدم و غریدم :

_ چه خری هستی که هر چی گفتی بگم چشم؟ مگه حق طلاقو ندادی به من؟ خیله خب برگردم تهران طلاقمو میگیرم. خبر مرگت مگه نرفتی چرا برگشتی؟ ..باز فاز گوه خوریت گل کرد اومدی سراغ من؟ فکر کردی انقد بدبختم که باز دنب*** بیام؟

نگاهمو از صورت جمع شده از دردش گرفتم و خواستم برم که مچ دستم رو گرفت و صاف ایستاد..!

پر حرص و عصبانی نگاهم کرد ..:

_ که نمیایی اره؟

دست دراز کردم که بکوبم تو سینه اش وسط راه دستم رو کشیدم و با نیشخند گفتم :

_ حواسم نبود نامحرمی ..گمشو از جلوم عقب ..!

لب پایینش رو بین دندوناش فشرد و اطراف نگاه کرد … یک دفعه خم شد پاهام رو محم گرفت و روی شونه اش بلندم کرد..!

با مشت به جون کمرش افتادم و داد زدم :

_ داری چه غلطی میکنی مگه نگفتم ولم کن عوضی..!

بدون توجه به تقلاهام در ماشین و باز کرد و داخل ماشین پرتم کرد ..!

روی صورت قرمز شده از عصبانیتم خم شد و اروم گفت :

_ زنگ بزن بهشون بگو شوهرت اومده دنب*** نگرانت نشن ..!

یقه اش رو چنگ زدم و داد زدم :

_ من شوهر ندارم تو واسه من غریبه ای میفهمی؟

_ نزار همینجا ثابت کنم شوهر یعنی چی ..!

نیشخندی زدم و با تمسخر گفتم :

_ برات متاسفم که فکر میکنی اثبات شوهر بودنت فقط به دم و دستگاهته البته عجیبم نیست وقتی جلو رفیقات از رابطه با زنت حرف میزنی مشخص میشه چه ادم بی شعور هوس بازی هستی..!

بهار

بدون اینکه جوابم رو بده در و بست ماشین رو سریع دور زد و سوار شد ..!

چاره ای نداشتم میدونستم اخرش مجبورم میکنه باهاش برم ..شماره مامان بزرگ رو گرفتم و بدون توجه به نگاهای کنجکاوش به بیرون زل زدم ..!

صدای طلبکار مامان جون تو گوشم پیچید :

_ کجایی بهار؟

_ من اصلا حواسم نبود مامانی منو میشناسن با این وضع میدیدنم بد میشد برام…!

+ الان کجا میخوای بری؟

_ کلیدای خونه رو دارم که میرم خونه تخت میخوابم ..!

باشه زیر لبی گفت و بعد از چندبار قربون صدقه رفتن رضایت داد تماسو قطع کنم..!

بدون اینکه نگاهش کنم تشر زدم :

_ ببرم خونه هر چند تو آبرو نداری دلیل نمیشه منم بی آبرو کنی جلو خانوادم..!

***

جلوی خونه نگه داشت که دست به سینه نگاهش کردم و گفتم :

_ خب حرفتو بزن میشنوم ..!

با پرروی زل زد تو چشمام و گفت :

_ میام داخل امشبم همینجا میمونم فردا برمیگردیم ..!

چشمام از تعجب گرد شده بود این بشر چقدر پررو بود؟!

بدون اینکه بخوام تابلو کنم خیلی جدی گفتم :

_ پس ماشینو یه جا دیگه پارک کن اومدن نبینن اگرم دلت میخواد امشب خونت ریخته شه من مشکلی ندارم ..!

سری تکون داد و گفت :

_ باشه تو پیاده شو تا در و باز کنی یه جا پارکش میکنم ..!

به همین خیال باشی تو دلم گفتم و پیاده شدم ..!

اروم اروم به سمت در رفتم دستام از استرس میلرزید …قفل در و به هر زوری شد باز کردم و داخل شدم ..!

پشت در ایستادم و نگاهش کردم از ماشین پیاده شد و با قدم های بلند به سمت خونه میومد …چند قدمی نمونده بود که در و محکم به هم کوبیدم ..و داد زدم :

_ خوش بگذره امیرعلی جون برگرد همون گورستونی که این دوماه کپه مرگتو گذاشتی عسلم

بهار

بدون توجه به زنگ زدنای پی در پیش قلپی از لیوان چای که برای خودم ریخته بودم خوردم …!

هنوز از دیدنش متعجب بودم مگه مامان نگفت رفته اگه رفته پس چجوری اینجاس؟
اگه حق طلاقو داده و قید منو زده چرا اومده شیراز ..؟
چجوری پاشو تو عروسی گذاشته ..؟

سر پر از سوالم رو به کاناپه تکیه دادم …خدایا چیکار کنم؟

مطمئنم تا قبل از اومدن بابابزرگ و ماماجون میرفت ..خوب میدونست اگه ببینتش زیر دست و پاهاش لهش میکنه و براش مهم نیست کیه طرف..!

تلویزیون رو روشن کردم و صداش رو تا جای که میتونستم زیاد کردم …صدای ایفون روی مخم بود میترسیدم وسوسه شم و اخرش در و براش باز کنم ..!

***

نیم ساعتی بود که دیگه خبری از زنگ زدناش نبود ..انگار موفق شدم ..نگاهی به ساعت انداختم ۱۲:۳۰ بود دیگه کم کم پیداشون میشد ..!

تلویزیون رو خاموش کردم و به سمت اتاقم راه افتادم.

در اتاق رو بستم و به سمت کمد لباسم رفتم ..!

زیپ لباسم رو به هر زوری بود پایین کشیدم و از تنم درش اوردم و مثل توپ مچالش کردم و پرتش کردم وسط اتاق ..!

زیر چشمی به خودم تو ایینه نگاه کردم و با هیزی گفتم :

_ عجب عروسکی من شوهرت بودم یه لقمه ات میکردم …!

تاپ و شلواری از کمد بیرون کشیدم چرخیدم به کمد تکیه بدم که با دیدن امیرعلی که روی تخت نشسته بود جیغ بلندی کشیدم ..!

بهار

دستشو روی دهنم گذاشت و با حرص گفت :
_ جن دیدی مگه؟ جیغ کشیدنت چیه؟

دستشو پس زدم و با تته پته گفتم :

_ چجوری اومدی تو؟

یقه پیراهنش رو صاف کرد و با نیشخند گفت :

_ فکر کردی میتونی سر منو شیره بمالی و فرار کنی؟فکر کنم نمیدونی من کی هستم..!

_ هر خری میخوای باش گمشو بیرون میخوام لباسامو بپوشم … انقدر گاوی که سرتو انداختی پایین اومدی تو اتاق من ..شاید من لخت بودم انقدر نفهمی تو؟

قدمی نزدیک تر شد دقیقا چسبیده بود بهم اب دهنم رو قورت دادم و ترسیده گفتم :

_ چیکار میکنی؟

دستشو پشت کمرم کشید و چشمای ریز شده گفت :

_ مگه نمیخواستی یه لقمه ات کنم؟

دستمو تو سینه اش زدم و غریدم :

_ برو باباتو لقمه کن اسم شوهر اوردم به خودت نگیر منظورم بعد تو بود نه توی الدنگ تو برو نفس و عسل رو لقمه کن من لقمه بزرگتر از دهنتم پاره میشی..!

دستش روی تنم عجیب رو به پیشروی بود به چشمای پر از حرصم زل زد :

_ نمیدونستی انقدر حاضر جوابی انگار دوماه نبودم خوب بهت ساخته ..!

قبل از اینکه دستش هرز بره نگاهم به وسط پاش دوخته شد ..اینکه کسی بی اجازه تنت رو لمس کنه اونم نه از روی عشق از روی هوس عجیب درد داشت …زانوم رو محکم وسط پاش کوبیدم ..!

دستش از روی کمرم شل شد و بعد چند ثانیه که درد به سلولای مغزش رسید داد کشید و روی زمین نشست ..!

بدون توجه به حال خرابش سریع لباسام رو پوشیدم و زیر پتو خزیدم ..!

_امیرعلی: خدا لعنتت کنه لعنتی چیکارت کردم مگه؟

پوزخندی زدم و گفتم :

_ من عسل یا هر خر دیگه ای نیستم که به خودت اجازه بدی دستت به تنم بخوره ..دردی که تو الان حس میکنی رو من وقتی میبوسیم یا بی اجازه دستت بهم میخوره حس میکنم ..!

بهار

چند دقیقه تو سکوت گذشت هیچ صدای ازش درنمیومد نکنه اتفاقی براش افتاده من که خیلی محکم نزدم یه اشاره کردم ..؟

اروم سرم رو بالا اوردم با دیدنش که روی زمین افتاده بود وحشت زده از تخت پایین اومدم و به سمتش رفتم ..!

سرم رو روی صورت رنگ پریدش خم کردم و با نگرانی صداش زدم :

_ امیرعلی ..!

اروم پلک زد بدون توجه به بحث و جدل چند دقیقه پیش گفتم :

_ خوبی؟

لبخندی زد و بازوم رو کشید که کنارش افتادم ..!

دستاشو دور شونه ام حلقه کرد و به خودش چسبوندم ..!

سرم رو بالا گرفتم و شاکی گفتم :

_ چیکار میکنی؟

بدون اینکه نگاهم کنه دستشو بین موهام فرو کرد و با لحن شرمنده ای گفت :

_ من هوس باز نیستم ..اوج خلافم بغل کردنه ..اون شب نمیخواستم پیش بچه ها اونطوری حرف بزنم ..اما جو گرفته بودم میخواستم چس کلاس بیام …همون موقع که اون حرف و زدم خودم مثل سگ پشیمون شدم ..!

در حالی که تیکه ای از موهام رو دور انگشت اشاره اش حلقه میکرد ادامه داد :

_ امشب فقط خواستم اذیتت کنم وگرنه من قصدم اون چیزای که فکر میکنی نیست …من انقدرم سست نیستم که با چاک سینه یکی شل بشم ..! من هیچ وقت بهت دست نمیزنم تو یک سال دست من امانتی طبق همون قول قرار خودمون دلم نمیخواد اولین بارت با مردی باشه که فقط ۸ ماه دیگه تو زندگیته..!

بهار

برای بار هزارم بود که قلبم رو به راحتی می شکست و لبخند میزد …!

بغضم رو قورت دادم و خودم رو عقب کشیدم و گفتم :

_ از اینجا برو ..برو هتل من فردا پرواز دارم خودم میام ..نمیخوام بخاطرت اذیتشون کنم ..مامان همه چیز رو میدونه کاری از دستم برنمیاد اما بزار بقیه فکر کنن دعوامون لوس بازی اول ازدواجه..!

سر جا نشست ..نفس عمیقی کشید و تنها به گفتن باشه اکتفا کرد ..!

نیم خیز شد بلند شه که صورتش از درد جمع شد ..با حرص بهم نگاه کرد و گفت :

_ خدا بگم چیکارت کنه از مردی انداختیم … نفس بفهمه زندت نمیزاره..!

_ نفس؟

دستشو بین موهاش کشید :

_ قضیه اش طولانیه فردا که برگشتی برات تعریف میکنم..!

نگاهشو از چشمای پر از سوالم گرفت و از اتاق بیرون رفت ..!

چرا خدا چرا همیشه اونی که ماتم گرفته منم چرا همش من باید غصه بخورم چرا عشقشو از دلم بیرون نمیکنی تا منم بتونم انقدر راحت از جدایی حرف بزنم چرا من انقدر بدبختم؟

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا