" /> رمان رییس کارمند پارت70 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت۷۰

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ اما اینطوری احساس میکنم افسرده شدی باید بریم جایی که از این اتفاقات دور باشیم متوجه میشی ؟
دستش رو تو دستم گرفتم خیره بهش شدم و گفتم :
_ مامان نیاز نیست انقدر نگران باشید من کاملا متوجه هستم دارم چیکار میکنم ، شما تنها کاری که میتونید بکنید این هست شده واسه یه مدت کوتاه با بابا تنهایی برید مسافرت
وحشت زده گفت :
_ چرا باید تنهایی بریم مسافرت ؟
میدونستم میترسه بلایی سر خودم بیارم واسه همین دستس رو تو دستم گرفتم بوسیدمش و ادامه دادم :
_ مامان من میخوام حال شما خوب بشه ، قرار نیست بلایی سر خودم بیارم چرا انقدر میترسی ؟
اشک تو چشمهاش جمع شد
_ همش تقصیر من بود شاید اگه اون روز تو رو نمیفرستادم هیچکدوم از این اتفاق ها نمیفتاد
_ مامان خواهش میکنم !
_ من و ببخش
خیره به چشمهاش شدم واقعا حرفای مامان داشت باعث میشد اذیت بشم چند ثانیه ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم که صداش بلند شد
_ میدونم بخشیدن من سخت هست …
سریع حرفش رو قطع کردم :
_ مامان شما چی دارید میگید ، چرا باید از من طلب بخشش کنید شما هیچ کار بدی در حق من انجام ندادید پس خواهش میکنم حتی شده یه ذره آروم باشید !
خواست چیزی بگه که صدای بابا اومد :
_ طهورا
مامان نگاهش رو بهش دوخت و گفت :
_ جان
_ قرار نیست همیشه گریه کنی درسته ؟
نمیدونم مامان چی تو نگاه بابا دید که دستی به چشمهاش کشید و جواب داد :
_ درسته
حسابی متعجب شده بودم چخبر شده اما مثل اینکه قرار نبود چیزی بفهمم ! مامان بلند شد رفت سمت اتاقش بابا هم پشت سرش رفت منم همونجا نشستم تو فکر فرو رفتم نمیتونستم اجازه بدم مامان بخاطر من همش حالش بد بشه باید تو فرصت مناسب با بابا صحبت میکردم تا به این وصلت اجازه بده
شاید میشد یه زندگی جدید شروع کرد ، درست بود آرمین هیچ علاقه ای نسبت به من نداشت و نقشه هایی تو ذهنش داشت اما من بخاطر مامان بابام میخواستم باهاش ازدواج کنم چون چاره ای جز این کار نداشتم !

_ بابا میخوام با شما صحبت کنم ، فقط میشه بدون اینکه عصبانی بشید به حرفای من گوش بدید ؟
کمی خیره بهم شد بعدش سرش رو تکون داد :
_ باشه بگو میشنوم !
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ بابا بعد اتفاقی که واسم افتاد خواب به چشمهام نیومده حتی شده یه شب همش کابوس بوده ، میدونم هیچوقت قرار نیست خوشبخت بشم چون هیچکس حاضر نیست با یه دختر دست خورده ازدواج کنه حتی اگه خیلی زیاد هم عاشقم باشه …
ساکت شدم چند ثانیه که گذشت دوباره ادامه دادم :
_ من میخوام باهاش ازدواج کنم !
بابا برعکس تصور من اصلا عصبانی نشد خیلی خونسرد پرسید :
_ با آرمین ؟
_ آره
_ اما من بهت همچین اجازه ای نمیدم میدونی درسته ؟
_ بابا شما شرایط من رو میدونید چرا مخالفت میکنید شاید باهاش خوشبخت شدم و همه چیز درست شد
عصبی خندید
_ خودت هم میگی شاید و میدونی همش یه احتمال هست
_ بابا پس دوست دارید چیکار کنم همش بشینم یه گوشه تماشا کنم چه بلایی داره سر خانواده من میاد آره ؟
بابا اخماش بشدت تو هم فرو رفته بود
_ به هیچ عنوان بهت اجازه نمیدم زن اون پسره بشی چون میدونم هیچ علاقه ای نسبت بهش نداری
_ بابا خواهش …
_ بسه !
بعدش بلند شد دستش رو به نشونه ی تهدید جلوم قرار داد و گفت :
_ کافیه یکبار دیگه همچین حرفایی رو به زبونت بیاری تا اون پسره رو زنده زنده آتیشش بزنم !
بعدش گذاشت رفت با رفتنش سرم رو میون دستام فشار دادم بابا چرا نمیخواست بفهمه من مجبور هستم چرا داشت همچین کاری میکرد ، مامان از بس گریه کرده بود چشمهاش شده بود کاسه خون
_ نورگل
با شنیدن صدای مامان سرم رو بلند کردم خیره بهش شدم که پرسید :
_ حرفای بابات درسته ؟
_ آره
_ چرا میخوای همچین حماقتی بکنی ؟

_ مامان من قرار نیست یه شانس دوباره داشته باشم ، واسه همین میخوام امتحان کنم شاید قسمت من اینه ، شاید عاشق آرمین شدم و زندگیم …
وسط حرفم پرید :
_ تو هیچوقت باهاش خوشبخت نمیشی چون کابوس شبانت میشه اون کسی هست که بهت ### کرده میتونی بفهمی ما نگرانت هستیم ، چرا همچین تصمیمی گرفتی هان ؟
خیره بهش شدم و گفتم :
_ مامان این بهترین تصمیم هست
پوزخندی زد :
_ پس چرا من اینطور فکر نمیکنم هان ؟
_ مامان خواهش میکنم من و درک کنید من اصلا احساس خوبی ندارم من میخوام واسه زندگیم خودم تصمیم بگیرم میشه شما پشت من باشید ؟
_ من پشتت هستم اما به هیچ عنوان اجازه نمیدم زندگیت خراب بشه
با عجز به مامان خیره شده بودم نمیدونستم چی باید بهش بگم که بلند شد رفت میدونستم بهم اجازه میدن اما من هر طور شده بود سعی میکردم موافقت کنند نباید میذاشتم خانوادم داغون بشن !
* * *
_ نورگل
با شنیدن صدای بابا خیره بهش شدم و جواب دادم :
_ جان
_ وسایلت رو جمع کن فردا همراه مامان بزرگت میری شهرستان واسه یه مدت
چشمهام گرد شد :
_ بابا من نمیخوام برم شهرستان چرا همچین تصمیمی گرفتید ؟
خیره بهم شد و گفت :
_ تا عقلت سرجاش بیاد
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ من نمیرم
_ تو غلط میکنی
شوکه شده داشتم به بابا نگاه میکردم این اولین بار بود داشت باهام انقدر بد صحبت میکرد ، چند ثانیه که گذشت به خودم اومدم و صداش زدم :
_ بابا
کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ هر چیزی هم بشه من به هیچ عنوان بهت اجازه نمیدم زن اون پسره بشی پس دست بردار
_ بابا خواهش میکنم واسه یکبار هم که شده بهم اجازه بدید !
_ نمیشه

بابا به این راحتی اجازه نمیداد من زن آرمین بشم پس باید بیشتر باهاش صحبت میکردم تا متقاعد میشد نمیدونم چقدر گذشته بود که بلاخره صدای مامان بلند شد :
_ نورگل بهتره بیخیال این قضیه بشی چون داری باعث میشی هممون اذیت بشیم و خودت بیشتر حالت بد میشه
بعدش بلند شد خواست بره که صداش زدم :
_ مامان
نگاهش رو بهم دوخت که گفتم :
_ تنها راه واسه خوب شدن حال من ازدواج با آرمین هست چه اشتباه باشه چه نباشه شما باید بهم اجازه بدید
بعدش بلند شدم رفتم سمت اتاقم حرفم رو بهش گفته بودم حالا خودش باید فکر میکرد ، میدونستم بخاطر منم شده بهم اجازه میدادن اما یکم طول میکشید که باید صبور میشدم …
_ نورگل این تصمیم آخرته ؟
_ آره
_ پشیمون میشی !
میدونستم پشیمون میشم اون هم خیلی زود اما میخواستم امتحانش کنم ساکت شده نشسته بودم که بابا کلافه گفت :
_ داریم دیوونه میشم نورگل داری بخاطر ما همچین کاری میکنی آره ؟
_ نه
_ بابا این تنها راه واسه خوشبخت شدن من هست میخوام امتحانش کنم !
_ مطمئنی ؟
_ آره
_ به آرمین خبر دادم و خانواده اش فردا شب واسه صحبت میان
بعدش بلند شد رفت میتونستم ببینم چقدر واسش سخت هست ، واسه منم سخت بود اما چاره ای نبود
* * * *
پوزخند زشتی روی لبهاش خودنمایی میکرد که بیشتر باعث ترس من میشد و احساس بدی بهم دست میداد
_ چیشد پشیمون شدی ؟
_ اگه قبول کردم بخاطر تو نبوده مطمئن باش چون یه م###گر هستی باعث شدی زندگیم …
وسط حرف من پرید :
_ نیاز نیست حرفای تکراریت رو دوباره ادامه بدی چون باعث میشی سردرد بشم !

با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم ، حق با بابا بود من باهاش خوشبخت نمیشدم اما حتی شده یکبار من باید با خودم رو راست میشدم و زندگیم رو درست میکردم چون قرار نبود همیشه به همین شکل باشه !
بلند شدم که صداش بلند شد :
_ نورگل
سرد بهش خیره شدم که گفت :
_ ازدواج ما قرار نیست عاشقانه باشه ما بخاطر خانواده هامون ازدواج میکنیم و یه چیزی که خیلی مهم هست اینه بعد ازدواج حق نداری تو کار ها و روابط من دخالت داشته باشی فهمیدی ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ من عاشقت نیستم که حالا رابطه های تو واسم مهم باشه هر کاری دوست داشتی انجام بده یه مدت کوتاه زنت میشم بعدش طلاق میگیریم هر کسی میره پی زندگی خودش شنیدی ؟.
_ خودم میدونم نیاز نیست تو بگی !
بعدش خونسرد بلند شد از اتاق خارج شد با دهن باز شده به مسیر رفتنش داشتم نگاه میکردم بیش از حد این رفتارش عجیب بود و اصلا تو مخ من یکی فرو نمیرفت
_ خوب عزیزم جوابت چیه ؟
سرم رو پایین انداختم و آهسته جواب دادم :
_ من موافق هستم !
خاله شهره بلند شد اومد باهام روبوسی کرد و یه انگشتر دستم کرد همه چیز خیلی سریع داشت پیش میرفت اما این وسط من عاشق نبودم و هیچ رابطه ای احساسی بین ما وجود نداشت ! همش از سر اجبار بود
_ نورگل
خیره به بابا شدم و گفتم :
_ جان
_ مطمئن هستی ؟
_ آره

نوشته رمان رییس کارمند پارت۷۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا