" /> رمان رییس کارمند پارت69 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت۶۹

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

چند هفته گذشته بود اما احساس میکردم همه چیز خیلی بد داره پیش میره خانواده ام بیشتر از من داشتند داغون میشدند ، با شنیدن سر و صدایی که از پایین داشت میومد سریع بلند شدم رفتم پایین با دیدن آرمین که بابا سعی داشت کتکش بزنه و مامان جلوش رو گرفته بود ، چشمهام گرد شد چیکار داشت اومده بود !
بابا با خشم فریاد کشید :
_ میکشمت ###
آرمین نفس عمیقی کشید و گفت :
_ حق میدم عصبانی بشید اما شما حق توهین به خانواده من و ندارید
_ خفه شو
_ من اومدم اینجا چون قصد دارم نورگل رو خواستگاری کنم پای کاری که کردم هستم و شما …
_ خفه شو
به سمتش حمله ور شد یقه اش رو تو دستاش گرفت
_ تو حق نداری اسم دخترم رو به زبون کثیفت بیاری شنیدی ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ چرا عصبانی میشید من واقعا هیچ قصد بدی ندارم !
_ همین الان گم میشی میری وگرنه یه بلایی سرت میارم مطمئن باش تو …
_ بابا
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت :
_ برو اتاقت واسه چی اومدی بیرون ؟
_ میشه باهاش صحبت کنم ؟
_نه
مامان صداش زد :
_ اردلان
کلافه دستی داخل موهاش کشید یقه اش رو ول کرد
_ با یه م###گر چه حرفی میتونه داشته باشه !
_ اجازه بده
بابا ازش فاصله گرفت که فهمیدم اجازه داده به سمت پایین رفتم خیره بهش شدم و گفتم :
_ چرا اومدی میخوای چی رو ثابت کنی ؟
چشمهاش حسابی قرمز شده بود جوری که باعث میشد ازش بترسم اما نباید نشون میدادم چون باعث میشد ازم سواستفاده کنه
_ من میخوام باهام ازدواج کنی !
پوزخندی بهش زدم :
_ تا ارث و میراث پدر بزرگت رو داشته باشی ؟
_ نه
_ پس دلیلش چیه ؟
_ میخوام پای کاری که انجام دادم وایستم من اون روز مست بودم خود تو هم میدونستی حالت عادی نداشتم ، الان هم میخوام جبران کنم نمیخوام زندگیت خراب بشه
تو چشمهاش ذره ای صداقت نبود که بشه بهش اعتماد کرد ، همچنان ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم که بابا اومد سمتش دستش رو گرفت و بردش بیرون …

_ نورگل
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ برو تو اتاقت نیاز نیست باهاش هیچ صحبتی داشته باشی هممون میدونیم این پسره چه آدمی هست دیگه اجازه نداره بیاد اینجا تا باعث بشه اذیت بشی
واقعا میدونستم مامان چی داره میگه ، ارمین باعث میشد از درون داغون بشم سعی میکردم به روی خودم نیارم اما نمیشد به هیچ عنوان ، صداش بلند شد :
_ نورگل خوبی ؟
_ آره
نگاهش نگران بود لبخندی بهش زدم و به سمت اتاقم راه افتادم دوست نداشتم به هیچ عنوان ناراحت بشه ، صداش زدم :
_ مامان نیاز نیست نگران باشی من خوبم الان میرم بالا استراحت کنم شما حواستون به بابا باشه
_ باشه
راه افتادم سمت اتاقم اما دستم حسابی داشت میلرزید نمیدونستم چی درست هست چی غلط فقط داشتم به این فکر میکردم همه چیز چرا انقدر بد داره پیش میره
داخل اتاقم نشسته بودم و حسابی استرس داشتم ، صدای گوشیم بلند شد جواب دادم :
_ بله
صدای آرمین تو گوشی پیچید :
_ بابات اجازه نداد باهات صحبت کنم اما باید بشنوی ، بهترین کار ازدواج جفتمون هست چون هم خانواده تو دارند داغون میشن هم مامان من ، فعلا وقت این نیست به فکر انتقام باشی باید به پیشنهاد من جواب مثبت بدی !.
بغض کردم من چجوری باید بهش جواب مثبت میدادم ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ من میترسم !.
_ از من ؟
_ آره
_ بهت قول میدم هیچوقت دستم بهت نخوره
_ نمیشه من نمیتونم به ازدواج باهات فکر کنم بهتره واسه همیشه فراموشش کنی میفهمی ؟
_ نه

_ مگه قصدت نیست جبران کنی ، پس واسه همیشه از زندگیم برو نه دوست دارم ببینمت نه صدات رو بشنوم تو باعث شدی من نابود بشم چجوری میتونم به این فکر کنم که زنت بشم !
صداش بلند شد حسابی دو رگه شده بود
_ تو بخاطر خانواده ات مجبور هستی زن من بشی منم بخاطر خانواده ام مجبورم
پوزخندی کنج لبهام نشست و گفتم :
_ تو نه بخاطر وجدان خودت یا خانواده ات بلکه بخاطر رسیدن به ارث پدر بزرگت هست چرا داری واسه من نقش بازی میکنی
عصبی خندید :
_ مثل اینکه خیلی خوشت میاد با اعصاب من بازی کنی آره ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ واسم مهم نیستی که خوشم بیاد با اعصابت بازی کنم اما اجازه نمیدم ازم سواستفاده کنی تو حتی از کارت پشیمون نیستی واقعا ک پست هستی
بعدش گوشی رو قطع کردم واقعا یه آدم چقدر میتونست پست باشه !
_ مامان
_ جان
_ گریه کردی ؟
دستی به چشمهاش کشید و گفت :
_ نه
اما چشمهاش حسابی قرمز شده بود مشخص بود گریه کرده همش بخاطر من بود همین داشت دیوونم میکرد مثل اینکه حق با آرمین بود تنها چیزی که باعث میشد حالشون خوب بشه ازدواج من بود اینطوری شاید احساس میکردند خوشبخت هستم و اینقدر اذیت نمیشدند !
_ نورگل
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ میخوای بریم مسافرت ؟
_ نه

نوشته رمان رییس کارمند پارت۶۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا