" /> رمان رییس کارمند پارت68 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت۶۸

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ بابات حسابی از دستت عصبانی هست ، این چه کاری بود کردی ؟
شرمنده بهش خیره شدم و گفتم :
_ مامان من حسابی ترسیده بودم ، بابا خیلی عصبانی شده بود
مامان سرش رو با تاسف تکون داد :
_ تو چرا باید خودکشی کنی کسی که بلایی سرت آورده اون پسره ی آشغال هست که پدرت حسابش رو رسید
_ مامان
_ جان
_ چیکارش کرد ؟
_ عین سگ از بابات کتک خورد بعدش رفت پیش پدر بزرگش بهش گفت چه بلایی سر تو آورده و چیا بهش گفته ، پدر بزرگش انقدر عصبانی شده که گفته از ارث محرومش میکنه
مامان ساکت شد خیره بهم شد اشک تو چشمهاش جمع شده بود
_ نباید بهت میگفتم بری همش تقصیر من شد
صداش زدم ؛
_ مامان
_ جان
_ شما هیچ تقصیری ندارید اون پسره خودش آشغال بود ، مامان همش میترسیدم به شما بگم
اخماش رو تو هم کشید و گفت ؛
_ ما نگران تو هستیم ن هیچ چیز دیگه ای ، الان حالت بهتر شده ؟
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم مامان همیشه باعث میشد احساس آرامش داشته باشم ، چشمهام رو بستم تا کمی شده استراحت کنم چون حالم زیاد خوب نبود
* * *
_ از این کارت به هیچ عنوان خوشم نیومد
شرمنده سرم رو پایین انداختم نمیتونستم تو چشمهای بابا نگاه کنم ، اسمم رو صدا زد :
_ نورگل به من نگاه کن ببینم !.
سرم رو بلند کردم خیره بهش شدم که پرسید :
_ میخواد بیاد خواستگاریت
چشمهام گرد شد
_ کی ؟
_ آرمین
_ بابا من نمیخوام بیاد حالا که شما میدونید ‌…
_ مگه دوستش نداشتی ؟
اشک تو چشمهام جمع شد
_ نه
_ پس چرا باهام صادق نبودی ؟ مگه من بابات نیستم ؟
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ ترسیده بودم بابا خیلی زیاد واسه همین نمیدونستم دارم چیکار میکنم خواهش میکنم من و ببخشید

بلند شد اومد کنارم نشست دستش رو دور شونم انداخت و گفت :
_ گریه نکن تو دختر منی قوی هستی !
با بغض صداش زدم :
_ بابا
_ جان بابا
_ خیلی ترسیده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم ، نمیخواستم ناراحت بشید این عذاب واسه من بود نمیخواستم شما شریک بشید ، میدونم اشتباه کردم باید همون موقع میگفتم اما وقتی تهدیدم کرد نتونستم چیزی بگم ترسیدم بهم اعتماد نکنید
دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ تو واسه من خیلی زیاد مهم هستی
اشک تو چشمهام جمع شده بود
_ واقعا ؟
_ آره ، نباید هیچوقت بترسی مامانت خیلی حالش بد شده میگه زندگیت نابود شده اما دختر من قوی هست از پسش برمیاد زندگیش رو میسازه منم اجازه نمیدم اون پسرا واسه خودش یه زندگی راحت داشته باشه .
_ بابا
با شنیدن صدام خیره بهم شد و گفت :
_ جان
_ من دوست ندارم شما با کسی دشمن بشید من میخوام آرامش داشته باشم !
کمی خیره بهم شد بعدش خم شد پیشونیم رو بوسید غمگین لبخندی بهش زدم بعد رفتن بابا منم بلند شدم رفتم سمت اتاقم حسابی افسرده شده بودم هم میترسیدم صحنه ی ### همش انگار باهام بود ، داشت باعث میشد اذیت بشم میخواستم برم پیش یه روانشناش چون دیوونه میشدم !
_ نورگل
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
حسابی نگران مامان بودم چون هم حالش خوب نبود ، هم میترسیدم بخاطر من چیزیش بشه

_ مامان
با شنیدن صدام خیره بهم شد و گفت :
_ جان
_ نیاز نیست بخاطر من ناراحت باشید ، درست میشه من حالم خوبه
به سختی لبخندی بهم زد هر چی بهش میگفتم میدونستم از درون داغون هست چون یه مادر هست طاقت دیدن غم و غصه ی من و نداره ، اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
_ جان مامان !
_ مامان بزرگت میخواد بره مسافرت میخوای همراهش بری یه مدت دور باشی ؟
_ نه
بعدش بلند شدم رفتم سمت اتاقم ، دوست نداشتم برم میخواستم پیش مامان بابام باشم جایی که احساس امنیت میکردم ، میترسیدم دوباره آرمین رو ببینم و اینبار خیلی وحشتناک دعوامون بشه !.
* * *
خاله شهره خیره بهم شد و گفت :
_ نورگل واقعا نمیدونم چی باید بگم من نمیدونستم آرمین همچین کار شرم آوری کرده من …
وسط حرفش پریدم :
_ خاله شهره
خیره بهم شد و گفت :
_ جان
_ میشه دیگه درموردش صحبت نکنیم ؟
_ باشه
واقعا دوست نداشتم دیگه درموردش صحبت کنم ، میخواستم فراموش کنم اما نمیشد همش یه احساس ترس باهام بود نمیدونستم این کابوس کی قرار بود ، تموم بشه ، بابا با دیدن خاله شهره با عصبانیت بهش چشم دوخت :
_ کی بهت گفته بیای ؟
خاله شهره شرمنده بلند شد
_ ببخشید من فقط اومده بودم ازش معذرت خواهی کنم چون واقعا خیلی در حقش بد کرده بودم !.
پوزخندی بهش زد :
_ تو خیلی زیاد در حق دخترم بد کردی میدونستی پسرت یه عوضی هست نباید میگفتی دخترم امانتیت رو بیاره ، منتظرم باشید خیلی بد تاوان پس میدید
_ من هیچوقت نمیخواستم اینطوری بشه !.

_ اما حالا شد و من دوست ندارم دیگه با خانواده ی ما هیچ ارتباطی داشته باشید اگه از پسرت شکایت نکردم دلیل داشتم اما فکر نکن به این آسونی از گناهش میگذرم
با شنیدن این حرف بابا ترسیدم چون دوست نداشتم هیچ مشکلی پیش بیاد ، خاله شهره بلند شد و گذاشت رفت بعد رفتنش مامان گفت :
_ اردلان این کارت درست نبود شهره حسابی خجالت زده شده بود و …
_ بسه !
مامان ساکت شد که بابا ادامه داد :
_ به هیچ عنوان دیگه نه خودش نه خانواده اش حق ندارند بیان شنیدی ؟
_ باشه
بابا نگاهش به من افتاد رنگ نگاهش عوض شد مهربون شد به سمتم اومد
_ خوبی ؟
_ آره
_ نیاز نیست بترسی من کنارت هستم
اشک تو چشمهام جمع شد بخاطر این حرف بابا چون بهم احساس امنیت میداد
_ ممنون بابا !
_ چرا داری تشکر میکنی ؟
_ چون شما باعث شدید من احساس خوبی داشته باشم و همینطور احساس چندش بهم دست نده من …
ساکت شدم نمیخواستم بغضم شکسته بشه ، چند دقیقه که گذشت صدای مامان بلند شد :
_ نورگل
خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله مامان !
لبخندی زد :
_ برو اتاقت استراحت کن !
سرم رو تکون دادم راه افتادم سمت اتاقم حسابی حالم بد شده بود نمیدونستم چرا باید پیش یه روانشناس میرفتم اینطوری نمیشد

نوشته رمان رییس کارمند پارت۶۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا