" /> رمان رییس کارمند پارت66 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت۶۶

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

وقتی مامان از اتاق خارج شد دوست داشتم سرم رو محکم بکوبم تو دیوار چجوری تونسته بودم همچین دروغی بهش بگم حتی خودم هم حسابی شرمنده شده بودم !.
تنها نشسته بودم از بس فکر کرده بودم داشتم دیوونه میشدم ، نمیدونستم باید چیکار کنم یعنی این ازدواج میتونست باعث خوشبخت شدن من بشه یا نه ؟ همین فکرا باعث شده بود دیوونه بشم !.
* * * *
_ چی میخوای ؟
پوزخندی زد :
_ فکر نکن عاشق چشم و ابروت هستم فقط بخاطر رسیدن به هدف هایی که دارم مجبور هستم واسه یه مدت کوتاه تحملت کنم
سرم رو با تاسف واسش تکون دادم رسما یه روانی م###گر بود
_ من هیچ حرفی باهات ندارم
_ مگه میتونی حرفی داشته باشی ؟
_ واقعا واست متاسف هستم میفهمی ؟
_ آره اما وقتی واسه درک کردن حرفات ندارم ، نیومدم هم حرفات رو بشنوم فقط اومدم حرفام رو بهت بگم و برم .
با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم رسما این یارو یه روانی بود
_ خوب میشنوم ؟
_ بعد اینکه زن من شدی حق نداری با هیچ پسری رابطه داشته باشی
دستام از شدت عصبانیت مشت شد
_ من مثل تو ### نیستم عصبانی شد
_ بهتره دهنت رو ببندی !..
_ کسی که باید دهنش رو ببنده تویی نه من
_ ببینم دوست داری من دیوونه بشم ؟
_ تو از اولش دیوونه بودی

کاش میشد واقعیت رو بگم اما نمیتونستم اجازه بدم مامان بابا ناراحت بشند تازه داشتند خوشبخت میشدند نباید بهشون چیزی میگفتم و باعث میشدم حالشون بد بشه من این اجازه رو نداشتم به هیچ عنوان یه مدت کوتاه زن آرمین میشدم بعدش ازش جدا میشدم دیگه چیزی نبود
_ نورگل
با شنیدن صدای مامان بزرگ به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ قراره عروس بشی عاشق شدی پس چرا انقدر نگران هستی ؟
_ چی ؟
_ بنظر میاد نگران هستی مشکلی داری ؟
هول شده جوابش رو دادم :
_ نه
نگاهم به بابا افتاد داشت خیره خیره بهم نگاه میکرد که سریع سرم پایین انداختم میدونستم بابا خیلی تیز هست پس نباید کاری میکردم که بفهمه بلند شدم تا برم سمت اتاقم که صدای بابا بلند شد :
_ نورگل
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ بیا اتاقم میخوام باهات صحبت کنم !.
_ چشم
نمیدونستم میخواد چی بگه اما هر چیزی که بود باعث ترس من شده بود ، همین که داخل اتاق شدیم بهم اشاره کرد بشینم ، وقتی نشستم با استرس بهش سئوالی خیره شدم که گفت :
_ میشنوم
_ چی رو ؟
_ چی باعث شده بخوای با ارمین ازدواج کنی کسی که فقط چند روز هست میشناسیش ؟
_ بابا من خیلی وقت هست میشناسم …
دستش بالا رفت ساکت شدم ، نفس عمیقی کشید
_ نیاز نیست دروغ بگی میدونم مدت زمان آشنایی تو و آرمین چند روز هست پس بهم راستش رو بگو چون اگه تحقیق کنم خودم میفهمم و اونوقت اتفاق های خوبی نمیفته …
حسابی ترسیده بودم چون میدونستم بابا به حرفش عمل میکنه ، اشک تو چشمهام جمع شد
_ بابا خواهش میکنم !.
اخماش رو تو هم کشید
_ میخوام دلیلش رو بفهمم چی باعث شده دختر من انقدر زود تصمیم به ازدواج بگیره ؟
سرم رو میون دستام فشار دادم الان چی باید بهش میگفتم ، بغضم با صدای بدی ترکید …

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Ali%20Abdollahi%20-%20Khosh%20Bashi%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید علی عبدالهی با لینک مستقیم و کیفیت عالی: https://xip.li/qgB4pD

نوشته رمان رییس کارمند پارت۶۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا