" /> رمان رییس کارمند پارت64 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت۶۴

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

صدای آرمین پیچید :
_ سلام خانوم کوچولو
احساس کردم نفسم قطع شد ، بعد گذشت چند ثانیه به خودم اومدم و با عصبانیت گفتم ؛
_ واسه چی باهام تماس گرفتی کثافط ؟
صدای سردش بلند شد :
_ باید ببینمت
_ اما من حاضر نیستم ببینمت دست از سرم بردار میفهمی ؟
_ نه
_ پس بهتره بمیری
خواستم گوشی رو قطع کنم که گفت :
_ اگه تو یکساعت دیگه به این آدرس که میگم نیای به خانواده ات خبر میدم دیروز چه اتفاقی واست افتاده درضمن بهشون میگم خودت اومدی تو تخت من ..
_ خدا لعنتت کنه
_ فقط یکساعت وقت داری
بعدش گوشی قطع شد داشتم دیوونه میشدم چجوری میتونست همچین چیزی به زبونش بیاره کاش میتونستم بکشمش پسره ی عوضی ، کاش انقدر ترسو نبودم به بابا و مامان میگفتم چه اتفاقی واسم افتاده
اما نمیشد یه احساس ترس و استرس داشتم که مثل خوره افتاده بود به جون من و هیچ جوره خوب نمیشد
بدون هیچ فکری راه افتادم سمت خونش نمیدونم چقدر طول کشید تا رسیدم با استرس زنگ در رو زدم که باز شد داخل شدم به سمت خونه رفتم در باز بود ایستاده بودم که صداش اومد :
_ پس بلاخره اومدی !
به سمتش برگشتم با عصبانیت بهش خیره شدم و سرش داد کشیدم :
_ چی از جون من میخوای ؟
پوزخندی زد :
_ داد نزن
_ چیه میترسی همه بفهمن چه بلایی سرم آوردی ؟

_ هیچکس اینجا نیست واسه همین دلیلی واسه ترس نیست
چشمهام از شدت وحشت گرد شد قدمی به عقب برگشتم دید ترسیدم نگاهش رو به چشمهام دوخت و گفت :
_ نیاز نیست بترسی
بعدش رفت نشست بهم اشاره کرد بشینم با ترس رفتم نشستم چون میترسیدم بخواد بلایی سرم بیاره پس باید باهاش راه میومدم
_ فیلم دوربین ها رو دیدم متاسفانه بهت ### کردم
قطره اشکی روی گونم چکید ، نگاهش ثابت موند که دستی به صورتم کشیدم و گفتم :
_ میخوای اذیتم کنی ؟
_ نه
_ پس چی میخوای ؟
_ میخوام یه ازدواج صوری باهات داشته باشم !.
چشمهام گرد شد مات و مبهوت داشتم بهش نگاه میکردم چی داشت میگفت واسه خودش ، با صدایی که بشدت گرفته شده بود پرسیدم :
_ ازدواج صوری ؟
_ آره
خندیدم
_ مثل اینکه دیوونه شدی عقلت رو از دست دادی درسته ؟
_ نه
خنده ام محو شد جدی بود
_ فکر کردی با کسی که بهم ### کرده ازدواج میکنم که داری همچین چیزی میگی ؟
خونسرد بهم خیره شد و گفت :
_ مجبور هستی باهام ازدواج کنی ، چون وقتی عاشق بشی بخوای ازدواج کنی نمیشه چون ### نداری اینطوری یه مدت به صورت صوری زن من میشی و هر وقت من به خواسته ام رسیدم طلاقت میدم
_ چه خواسته ای ؟
_ ارث پدر بزرگم
با عصبانیت بلند شدم و با خشم بهش توپیدم :
_ من هیچوقت زن تو نمیشم مطمئن باش
_ مجبور هستی !.
_ نیستم !.

_ اگه با من ازدواج نکنی خیلی واست گرون تموم میشه ، بهت فرصت میدم بری فکر کنی وگرنه میتونه بد بشه .
سریع از خونه اش خارج شدم به اندازه ای عصبانی شده بودم که حد نداشت چجوری میتونست همچین حرفایی بگه من بشدت ازش متنفر شده بودم تا سر حد مرگ
* * *
چند روز گذشته بود ، میدونستم مجبور هستم به پیشنهادش جواب مثبت بدم چون من دیگه هیچ آینده ای نمیتونستم داشته باشم ، بابا صدام زد :
_ نورگل
سرم رو بلند کردم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ پس چرا انقدر گرفته هستی ؟ انگاری حالت زیاد خوب نیست
_ ببخشید بابا یکم این روزا درسام سنگین شده
سرش رو تکون داد میدونست دارم بهش دروغ میگم اما به روی خودش نیاورد بابا خیلی تیز بود نباید نشون میدادم از چیزی ناراحت هستم وگرنه تا واقعیت رو نمیفهمید بیخیال نمیشد
_ اردلان
با شنیدن صدای مامان نگاهش رو ازم گرفت و گفت :
_ جان

نوشته رمان رییس کارمند پارت۶۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا