" /> رمان رییس کارمند پارت63 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت۶۳

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

چند مدت گذشت دیدم حق با عمه هست من نمیتونم زندگیم رو بخاطر بقیه خراب کنم پس بهتر بود دوباره تلاش کنم واسه درست شدن زندگیم ، اسمش رو صدا زدم ؛
_ اردلان
به سمتم برگشت خیره به چشمهام شد و گفت :
_ جان
_ میخوام بهم کمک کنی ، میخوام کنارت یه شروع دوباره داشته باشم یه زندگی جدید
لبخندی زد :
_ شک نداشته باش زندگی ما خیلی خوب میشه چون من عاشقت هستم !.
_ منم همینطور
خم شد خیلی کوتاه لبهام رو بوسید و خش دار پچ زد :
_ میخوام واسه همیشه از این شهر بریم تا از هر چی خاطره بد هست دور باشیم
حق با اردلان بود رفتن از این شهر میتونست بهترین راه واسه فراموش کردن گذشته تلخمون باشه ، میتونستیم یه اینده بهتر کنار دخترمون “نورگل” داشته باشیم …
* * * *
بیست سال بعد …
#نورگل

وقتی چشم باز کردم لخت و پاتیل تو بغل یه پسره بودم که حتی نمیدونستم کیه ، نگاهم به خون روی تخت افتاد اشکام روی صورتم جاری شدند ، رسما بدبخت شده بودم این پسره که اصلا نمیدونستم کیه بهم ### کرده بود ، بی اختیار لگد محکمی بهش زدم که بدون اینکه یه میلی متر هم از جاش تکون بخوره چشمهاش باز شد و خیره بهم شد کمی بهم خیره شد بعدش اخماش به طرز وحشتناکی تو هم فرو رفت و با خشم غرید :
_ ### تو تخت من چه غلطی میکنی ؟
با بهت بهش داشتم نگاه میکردم ، کسی که بهم ### کرده بود اون بود حالا داشت من رو ### خطاب میکرد
با عصبانیت داد زدم :
_ ### تویی کثافط که وقتی مست کردی فقط اون غریضه حیوونیت میاد بالا ببین چیکار کردی آشغال بهم ### کردی وقتی بخاطر خاله شهره اومده بودم من اصلا توی عوضی رو نمیشناسم تو این بلا رو …
_ اه بسه انقدر زر زر نکن
سرجاش نشست شقیقه اش رو فشار داد ، نگاهش روی لکه خونی افتاد کمی بهش خیره شد بعدش نگاهش رو بهم دوخت و گفت :
_ این یه نقشه جدیده آره ؟
شوکه شده گفتم :
_ چی ؟
پوزخندی زد :
_ فکر کردی من امثال تو رو نمیشناسم آره ؟ با این کارت میخوای خودت رو بهم بندازی

_ چی داری واسه خودت میگی دیوونه شدی ؟
اخماش بشدت تو هم فرو رفته بود با عصبانیت سرم داد کشید :
_ خفه شو
ساکت شدم چون یه مقدار ازش ترسیدم چشمهاش حسابی قرمز شده بود ، ملافه رو دور خودم پیچیدم به سختی با درد بلند شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ من به اومده بودم دیدن خاله شهره چون یه امانتی رو باید بهش میدادم ، کثافط مست بودی بهم ### کردی ، چرا باید بهت نزدیک بشم مگه تو کی هستی جز یه آشغال م###گر
سریع بلند شد به سمتم اومد که جیغی کشیدم ، بازوم رو تو دستش گرفت و گفت :
_ خونه من دوربین مداربسته داره مشخص میشه چه غلطی کردی
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ من هیچ ترسی ندارم اما قسم میخورم کاری میکنم بدبخت بشی باید تقاص پس بدی
_ بسه دهنت رو ببند تا همینجا دوباره ترتیبت رو ندادم حالیت هست یا نه ؟
_ نه
من و پرت کرد خودش رفت در رو پشت سرش قفل کرد هر چی در زدم فایده نداشت
خم شدم لباسام رو که هر کدوم یه گوشه افتاده بود پوشیدم باید از اینجا میرفتم فعلا وقت این نبود بشینم یه گوشه گریه کنم
با دیدن پنجره رفتم سمتش باز بود سریع ازش خارج شدم یه پله گذاشته شده بود
رفتم پایین با دو از حیاط بزرگش گذشتم در رو باز کردم و از اون خونه منحسوس خارج شدم ، نمیدونم چطوری خودم رو رسوندم خونه سریع رفتم سمت اتاقم اول حموم کردم بعدش با ترس رفتم گوشه تختم خوابیدم ، اما مگه میتونستم بخوابم همش داشتم کابوس میدیدم کاش میتونستم همه ی این اتفاقات رو از ذهنم پاک کنم ، داشتم دیوونه میشدم …
_ نورگل
با شنیدن صدای مامان خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ امانتی خاله شهره ات رو بهش دادی ؟
چند ثانیه ساکت شده بهش داشتم نگاه میکردم وقتی دید سکوت من طولانی شد پرسید :
_ نورگل خوبی ؟
_ آره
_ پس چرا جواب نمیدی ؟
_ ببخشید ، آره دست یه پسره که داخل خونه اش بود دادم
_ دست آرمین دادی خاله شهره ات بهم گفت خودش گویا نبوده کاری واسش پیش اومده رفته

_ مامان اون پسره چه نسبتی با خاله شهره داره ؟
خندید :
_ پسرشه

با شنیدن این حرفش احساس کردم قلبم واسه چند ثانیه ایستاد ، اون عوضی که با بی رحمی ### کرده بود بعدش من رو متهم کرده بود خودم عمدی رفتم تو تختش پسر خاله شهره بود ، کاش میتونستم چشمهاش رو از حدقه دربیارم چون باعث شده بود زندگیم نابود بشه
_ نورگل

از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ چیشد ؟

_ چیزی نیست مامان ببخشید من امروز یه جایی کار داشتم باید برم
سریع بلند شدم کیفم رو برداشتم و سوار ماشین شدم راه افتادم ، فقط با سرعت داشتم رانندگی میکردم همش غرق افکارم بودم اینکه چه بلایی سرم اومده بود اگه مامان بابا میفهمیدند داغون میشدم کاش نفسم قطع بشه
کم مونده بود تصادف کنم ماشین رو یه جا نگه داشتم سرم رو روی فرمون گذاشتم ، با شنیدن صدای گوشیم سرم رو بلند کردم شماره ناشناس بود جواب دادم :
_ بله

عجب آهنگیه خدا وکیلی؟ لینک دانلود کامل :https://xip.li/s7YJDg

http://dl.neginmusic.com/2020/04/Iman%20Sepanta%20-%20Sarian%20%20(128).mp3

نوشته رمان رییس کارمند پارت۶۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا