" /> رمان رییس کارمند پارت58 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت۵۸

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ من فقط منتظر معذرت خواهی اردلان هستم اما اون خیلی خودخواه هست
عمه لبخندی زد :
_ من میدونم از دلت درمیاره اجازه نمیده همینطوری پیش بره
سرم رو با تاسف تکون دادم :
_ امیدوارم همینطور که شما میگید باشه
بعدش عمه بلند شد که پرسیدم :
_ کجا شما که تازه اومدید ؟
_ باید برم خیلی کار دارم فقط اومدم ببینمت
بعد رفتن عمه تنها شده بودم چون اردلان هم نبود نمیدونستم چرا اتفاقاتی که افتاده خیلی بد داره پیش میره سرم رو محکم تکون دادم تا به این افکار آزار دهنده پایان بدم ، شاید عمه میتونست دست تینا رو رو کنه
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان از افکارم خارج شدم ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ خوبی ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم مگه میشد خوب نباشم وقتی کنارم بود
_ مامان اومده بود ؟
_ آره
_ پس چرا انقدر زود رفت ؟
_ نمیدونم گفت کار دارم
سرش رو تکون داد و گفت :
_ برو آماده شو
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم :
_ چرا ؟
_ چون وقت دکتر گرفتم
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و خطاب بهش گفتم :
_ نیاز نیست فعلا وقت …
حرفم رو قطع کرد
_ زود باش آماده شو طهورا
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و بلند شدم رفتم سمت اتاق تا اماده بشم اردلان حرف حرف خودش بود انقدر زورگو بود که حد نداشت !.
وقتی آماده شدم از اتاق خارج شدم رفتم پایین خواستیم بریم که صدای زنگ گوشیم بلند شد با دیدن شماره مامان اولش خواستم جوابش رو ندم اما منصرف شدم و اتصالی رو زدم :
_ بله

_ میدونستی شوهرت میخواد واسه تینا جشن نامزدی بگیره ؟
_ شما زنگ زدید خبر بدید الان ؟
خندید و همین خندیدنش باعث شد تیری بشه تو قلبم یه آدم چقدر میتونست بد باشه آخه
_ نه زنگ زدم بهت بگم دیگه اطراف اردلان پیدات نشه و زودتر کارای طلاقت رو هم انجام بده
پوزخند عصبی زدم و گفتم ؛
_ باید هم عجله داشته باشید چون هیچکس دیگه حاضر نیست دختر ### شما رو بگیره
بعدش گوشی رو قطع کردم از شدت عصبانیت داشتم نفس نفس میزدم یهو دردی تو شکمم احساس کردم
_ آخ
اردلان نگران به سمتم اومد و گفت :
_ چیشد ؟
_ کمکم کن بشینم
بهم کمک کرد نشستم بعدش خیره بهم شد و پرسید :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
خودش کنارم نشست حسابی کلافه شده بود ، بعد گذشت چند دقیقه که حالم بهتر شد گفت :
_ مامانت چی داشت میگفت ؟
_ داشت میگفت زودتر کارای طلاق رو انجام بدم چون شما دارید نامزدی میگیرید
اردلان گیج پرسید :
_ مامانت بود ؟
_ آره
دستش رو روی دهنش گذاشت
_ باورم نمیشه
_ باید باور کنی چون واقعیت داشت
سرش رو با تاسف تکون داد
_ پاشو بهت کمک کنم بریم پیش دکتر وقت داریم بعدش ببینم چرا امروز حالت اینطوری شد دکتر دلیلش رو بهمون بگه
_ دلیلش مشخص هست وقتی عصبی میشم اینطوری میشه
اخماش رو تو هم کشید
_ باید به فکر بچمون باشی شنیدی ؟ دیگه دوست ندارم با هیچکس صحبت کنی
اشک تو چشمهام جمع شد خیلی زود رنج شده بودم ، اردلان بچمون واسش بیشتر مهم بود
_ طهورا
خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ الان چرا ناراحت شدی ؟
_ ناراحت نشدم
_ پس این اشک تو چشمهات چیه ؟

کسب درآمد با گوش دادن به آهنگ های ناب تا ۱۰۰ تومان برای هر آهنگ کافیه از اینجا وارد شید

نوشته رمان رییس کارمند پارت۵۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا