" /> رمان رییس کارمند پارت55 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت۵۵

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

امیر ایستاد با عصبانیت به مادرش خیره شد و گفت :
_ چرا باید همیشه سکوت کنیم ؟!
عمه اشکاش با شدت روی صورتش جاری شده بودند ، امیر به سمتش اومد محکم بغلش کرد
_ مامان خواهش میکنم آروم باش
_ چجوری میتونم آروم باشم دارم دیوونه میشم مخصوصا با اتفاق هایی که امروز افتاده
_ میفهمم اما باید صبور باشی کاری جز این از دستمون برنمیاد
نمیدونم چقدر گذشت تا عمه آروم شد حالا سه تامون نشسته بودیم و با آرامش داشتیم صحبت میکردیم چون میدونستیم با دعوا چیزی درست نمیشه !
_ طهورا
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ اردلان داره دیوونه میشه
ابرویی بالا انداختم :
_ چرا داره دیوونه میشه مگه چیشده ؟
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ میخواستی چی بشه وقتی تلفن رو قطع کردی بعدش هم خاموش دیوونه شده
_ شما میدونید ؟
_ آره وقتی باهات تماس گرفت منم شرکت بودم امیر میدونه چیشد
نگاهی به امیر انداختم و جوابش رو دادم :
_ نمیخواستم باهاش بد صحبت کنم اما حرفاش خیلی بد بود
_ بهت حق میدم سرزنشت نمیکنم
_ عمه
_ جان
_ حالا قصد دارید چیکار کنید ؟
_ اجازه نمیدم اردلان باهاش ازدواج کنه واسه همین یه نقشه میکشم و همه چیز رو رو میکنم ، میندازمش زندان باید تقاص پس بده پسر من رو به قتل رسونده نمیتونه واسه خودش عشق و حال کنه بعدش بشینه با زندگی پسر های من بازی کنه .
_ این تینا واقعا ### است .
_ مامان بابا چرا پشتش هستند اصلا نمیتونم درک کنم !..
عصبی خندید :
_ لابد چون واسه همشون نقشه کشیده
_ نه
اینبار امیر خونسرد گفت :
_ بلاخره مشخص میشه اما من باید حالش رو بگیرم مخصوصا با قضیه ی امشب .
عمه خیره بهش شد :
_ به هیچ عنوان تاکید میکنم امیر به هیچ عنوان باهاش کل کل نداشته باش شنیدی ؟!
امیر اخماش رو تو هم کشید :
_ چرا ؟

_ چون من میخوام فکر کنه ازش ترسیدم و میخوام با اردلان ازدواج کنه درست آخرین لحظه میخوام بهش ضربه بزنم پس واسه همین نباید دخالت کنی .
_ باشه مامان ببینم شما میخواین چیکار کنید ، اما تینا انقدر احمق نیست شما رو زود باور کنه
_ میدونم
_ عمه
به چشمهاش زل زد :
_ جان
_ من واسه اردلان دادخواست طلاق فرستادم قرار شده همه چیز طبق روال قانونی بدون حضور من پیش بره
عمه چشمهاش غمگین شد :
_ اردلان دوستت داره چرا میخوای ازش طلاق بگیری ؟
چشمهام با درد بسته شد
_ اردلان من و دوست نداره اگه داشت باورم میکرد ، وقتی عاشق میشی باید معشوقت رو باور کنی
_ نمیدونم چی باید بگم هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه .
بعد رفتن عمه امیر هنوز مونده بود میدونستم باید یه کار مهمی باهام داشته باشه
_ میشنوم
خیره بهم شد و گفت :
_ باید تو دادگاه باشی میدونستی ؟
_ چرا ؟
_ چون قاضی اینطور خواسته .
_اما تو که میدونی من با این وضعیت نمیتونم بیام ، و اگه بیام اردلان میفهمه حامله هستم .
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من واسه حل این مسئله یه فکری کردم
_ چی ؟
_ با اردلان تماس بگیر بهش بگو الان نمیتونی بری دادگاه و بزار واسه بعد به دنیا اومدن بچه باشه ؟!
چند دقیقه به حرفش فکر کردم حق باهاش بود اما اگه اردلان مخالفت میکرد چی میشد
_ باشه من باهاش صحبت میکنم اما خودت که میدونی اردلان چقدر عجله داره واسه جدا شدن اگه اینطوری بهش بگم ممکنه موافقت نکنه
_ تو فقط حرفت رو بهش بگو جز این هیچ راه دیگه ای نیست
_ باشه
بعدش بلند شد خداحافظی کرد رفت اما من هنوز داشتم به این فکر میکردم چی باید به اردلان بگم پس نمیتونستم آروم یه گوشه بشینم ، بلند شدم گوشیم رو آوردم روشن کردم شماره اردلان رو گرفتم بعد خوردن چند تا بوق بلاخره جواب داد :
_ چیشد دوباره تماس گرفتی ؟
_ درمورد طلاق میخواستم باهاش صحبت کنم
سرد گفت :
_ میشنوم
_ من نمیتونم بیام دادگاه چون شهر نیستم جای دیگه هستم یه مدت دیگه میام طلاق میگیریم میخواستم بهت اطلاع بدم چون …
وسط حرفم پرید :
_ هر جایی هستی باید بیای چون من خیلی زود میخوام از دستت خلاص بشم .

چشمهام با درد بسته شد نمیدونستم چرا تا این حد حس تنفرش شدید شده بود ، اما من نمیتونستم برم واسه همین گفتم :
_ اردلان من واقعا شرایطش رو ندارم خواهش میکنم بهم وقت بده حداقل شده واسه چند مدت بعدش مطمئن باش میام و بدون دردسر جدا میشیم .
عصبی خندید :
_ مگه جرئت داری دردسر درست کنی ؟
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم واقعا جرئت نداشتم همچین کاری انجام بدم واسه همین گفتم :
_ نه
لحنش سرد شد :
_ بهت وقت میدم بعدش میای بدون دردسر جدا میشیم .
_ ممنون
و بعدش صدای بوق بود که پیچیده شد …
شماره امیر رو گرفتم و بهش خبر دادم بهم گفت تصمیم درستی گرفتم اما بعدش باید چجوری ازش مخفی میکردم درمورد بچه میدونستم حسابی از دستم عصبی میشه ، اما من قصد نداشتم بهش بگم دوست داشتم تنهایی بچم رو بزرگ کنم اما میدونستم نمیشه و باید بهش حقیقت رو بگم و قانعش کنم اجازه بده بچم پیش من باشه !.
* * * * *
دستم روی شکم برآمده ام گذاشته بودم و با چشمهای گریون خیره اردلان شده بودم با عصبانیت به سمتم اومد چشمهاش بین چشمهام و شکمم در گردش بود بلاخره به خودش اومد و با عصبانیت داد زد :
_ این چه سر و وضعی هست واسه خودت ساختی هان ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ من من …
_ این بچه مال کیه ؟
چشمهام گرد شد خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم ، یهو زدم زیر خنده مثل دیوونه ها داشتم میخندیدم یعنی من ### بودم که داشت همچین سئوالی ازم میپرسید ، حسابی داشتم میخندیدم که یهو صداش بلند شد :
_ چته
ساکت شدم بهش خیره شدم و داد زدم :
_ گمشو بیرون
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چی داری میگی ؟
صدام از شدت عصبانیت داشت میلرزید :
_ گمشو بیرون

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.comaronafshar.mp3

برای دانلود کامل آهنگ جدید آرون افشار کلیک کنید

نوشته رمان رییس کارمند پارت۵۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا