" /> رمان رییس کارمند پارت 51 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت ۵۱

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

فرداش عمه اومد با دیدن قیافه ی داغون من نگران شد و گفت :
_ چیشده طهورا این چه سر و وضعی هست واسه خودت درست کردی ؟
با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفتم :
_ دیشب با مامان صحبت کردم
_ چیشد ؟
پوزخندی روی لبهام شکل گرفت
_ میدونید چی بهم گفت ؟
سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت :
_ نه
تموم حرفامون رو بهش گفتم وقتی حرفام تموم شد ، عمه خشمگین شد
_ نیاز نیست بخاطر همچین آدمای بی ارزشی گریه کنی بزار وقتش که بشه من میدونم باهاش چیکار کنم .
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم خیلی سخت بود حرف زدن باهاش کاش میشد یجورایی بهتر برخورد کرد
_ عمه
_ جان
_ مامان چرا اینطوری کرد اگه تینا دخترش هست منم هستم پس چرا همیشه من باید تاوان پس بدم ؟!
_ مامانت راهش رو داره اشتباه میره اما نیاز نیست تو به اینا فکر کنی من حلش میکنم .
_ عمه فقط میخوام بچم سالم بدنیا بیاد تنها کسی هست که مطمئنم صادقانه دوستم داره و دوستش دارم دیگه نمیخوام دنبال واقعیت برم چون باز همه چیز سر من خراب میشه میفهمید ؟
اشک تو چشمهاش نشست و گفت :
_ آره
_ عمه
_ جان
_ بهم کمک میکنید ؟
_ آره من همیشه پشتت هستم اجازه نمیدم چیزی باعث بشه تو ناراحت بشی یا آسیبی به بچت برسه مطمئن باش
با شنیدن حرفای عمه احساس خوبی بهم دست داد میدونستم عمه حالا پشت من هست !.
_ چیزی خوردی ؟
_ نه
اخماش رو تو هم کشید ؛
_ اینطوری قصد داری مراقب خودتون باشی ؟
_ عمه من حالم خوب نیست از دیشب چون با مامان بحث داشتم ، میدونید شماره من رو کی بهش داده بود تینا کسی که بهش یه زمانی کمک کردم پشیمون هستم خیلی زیاد .

چند ماه گذشته بود شکم من روز به روز داشت بزرگتر میشد و حال من داشت بدتر میشد چون حالا که نیاز داشتم اردلان و خانواده ام کنارم باشند هیچکدومشون رو نداشتم و دوست نداشتم هم باشند چون کنارم باعث شده بودند قلب من خراش پیدا کنه .
_ طهورا
با شنیدن صدای امیر از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ تینا باهات تماس گرفت ؟
_ نه
_ گوشیت و بده
_ چیشده امیر تو چرا انقدر آشفته هستی مگه قرار چی بهم بگه که باعث شده حالت انقدر بد بشه ؟!.
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ واقعیت این هست که اردلان با تینا نامزد کرده و یه دادخواست طلاق قراره بفرسته واسه تو …
دیگه حرفاش رو نمیشنیدم فقط یه چیزی همش داشت تو گوش من زنگ میزد اینکه اردلان داشت با تینا ازدواج میکرد پس عاشقش شده بود …
سرم تیر کشید و باعث شد چشمهام سیاهی بره آخرین لحظه فقط صدای فریاد امیر رو شنیدم …
* * * *
با احساس سردرد شدید چشمهام رو باز کردم که نگاهم به عمه افتاد با دیدن چشمهای باز شده من سریع به سمتم اومد و گفت :
_ حالت خوبه ؟!
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم واسش و گفتم :
_ آره
لبخندی روی لبهاش نشست میتونستم ببینم چقدر خوشحال شده
_ عمه
_ جان
_ اردلان عاشق تینا شده ؟
_ نه
_ اما امیر ….
وسط حرف من پرید :
_ اون پسره ی بی عقل اصلا نمیتونه درست حسابی حرف بزنه فقط بره دعا کنه بلایی سر تو نیومده وگرنه میدونستم چیکارش کنم
_ عمه چیشده میشه بگید من دارم دیوونه میشم !..
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت :
_ با دقت گوش بده ببین چی دارم بهت میگم باشه ؟
_ باشه

دختری که باعث ممنوع الکار شدن خواننده معروف پاپ ایرانی شد+(عکس و فیلم)

نوشته رمان رییس کارمند پارت ۵۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا