" /> رمان رییس کارمند پارت 48 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت ۴۸

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ اما باید یاد بگیری بتونی بدون اردلان زندگی کنی همیشه کسایی که دوستشون داریم تو زندگی ما نیستند درسته ؟!
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم ، چون داشت حرف خوبی میزد ، بعدش پا شد که منم بلند شدم و گفتم :
_ میری ؟!
_ آره باید برم پیش اردلان چون حالش خوب نیست .
نگران بهش خیره شدم که اخماش رو تو هم کشید و بهم توپید :
_ نگو نگرانش شدی خواهش میکنم
اشک تو چشمهام جمع شد اتفاقا خیلی زیاد نگرانش شده بودم مگه میشد به همین زودی کسی که دوستش رو داریم فراموش کنم به سختی پرسیدم :
_ حالش خوب نیست ؟
_ نه
_ مراقبش باش امیر حواست بهش باشه اردلان بیش از حد حساس هست دوست ندارم هیچ صدمه ای بهش برسه شنیدی ؟!
با شنیدن این حرف من نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت :
_ کاش لیاقتت رو داشت !.
_ اینجوری نگو امیر اتفاقا اردلان با من خیلی خوب بود تو این مدت
_ داری دروغ میگی طهورا قبلش حسابی اذیتت کرده بود بعدش که فهمید بیگناه خواست جبران کنه اما عاشقت شد ولی …
ساکت شد که شکه شده بهش داشتم نگاه میکردم ، یعنی واقعا اردلان عاشق من بود با صدایی که بشدت داشت میلرزید گفتم :
_ واقعا اردلان عاشق من بود
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ آره
_ اصلا باورم نمیشه خیلی سخت هست
بعدش نشستم که امیر اومد کنارم نشست و ادامه داد :
_ طهورا تو این مدت متوجه نشده بودی چقدر دوستت داره ؟!
_ نه
_ مگه میشه ؟!
سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره میشه چون من واقعا نمیدونستم دوستم داره واسه همیشه ازش دوری میکردم فکر میکردم بخاطر عذاب وجدانش هست که به من نزدیک میشه .
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ نه
با شنیدن این حرفش آسوده نفسم رو بیرون فرستادم حداقل میدونستم چه اتفاق هایی داره میفته !.

_ الان برو پیشش امیر مراقبش باش ، اجازه نده داداشت تنها باشه و یکی مثل اون دختره ی عوضی از این وضعیت خوشحال باشه .
لبخندی بهم زد :
_ نگران نباش مراقبش هستم !.
_ ممنون
بعدش بلند شد رفت ، با یاد آوری اینکه دیشب مامان بابا جشن گرفتند قلبم به درد اومد منم دخترشون بودم چجوری تونسته بودند همچین کاری انجام بدن اصلا نمیتونستم درکشون کنم شاید هم خودشون باعث شده بودند
با شنیدن صدای گوشیم بلند شدم به سمتش رفتم برش داشتم و جواب دادم :
_ بله
صدای مامان پیچید :
_ بلاخره رفتی جایی که حقت هست
با شنیدن این حرفش پوزخند صدا داری زدم ؛
_ درسته به لطف حقه هایی که زدید من رفتم جایی که حقش هستم اما شما هم جواب پس میدید .
_ چی داری میگی ؟!
_ دارم میگم من از واقعیت خبر دارم !.
_ کدوم واقعیت
_ همون واقعیت درباره مرگ اردوان ک من بخاطر دخترت تینا ک فکر میکردم واقعا خواهرم هست فداکاری کردم اما اون چه بلایی سر من آورد
_ خفه شو
_ چرا باید خفه بشم ؟!
_ بسه دوست ندارم بشنوم
_ آره تو نشنو اما چیزی این واقعیت ک تو یه کثافط هستی رو تغیر نمیده .
بعدش گوشی رو خاموش کردم نشستم همونجا و شروع کردم به گریه کردن چجوری تونست همچین بلایی سر من بیاره با احساس درد شدیدی به سختی شماره امیر رو گرفتم بهش گفتم حالم بده بعدش سیاهی مطلق …
* * * *
_ مبارک
متعجب به امیر خیره شدم و گفتم ؛
_ چیشده
_ حامله هستی
_ داری دروغ میگی

_ من چرا باید بهت دروغ بگم آخه طهورا ، ببین تو بیمارستان هستی حالت بد شده بود منم آوردمت بیمارستان گفتند فشارت رفته بالا و واست خوب نیست چون حامله هستی و باید بیشتر مراقب خودت باشی .
اشک تو چشمهام جمع شد باورم نمیشد یعنی واقعا من حامله بودم بچه ی اردلان داخل شکم من بود یجورایی باورش سخت بود خیلی زیاد
_ طهورا
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟!
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره
_ میدونم شوکه شدی بهت حق میدم اما همیشه باید مراقب خودت باشی اون بچه یه امید واسه زندگی هست برای تو چون از همه قطع امید کرده بودی چون همه تو رو طرد کرده بودند
_ واسه من سخت هست خیلی زیاد اونقدر که قلبم داره آتیش میگیره اما این بچه رو دوست دارم نمیخوام از دستش بدم من باید سالم بدنیا بیارمش .
بعدش دستم رو روی شکمم کشیدم که لبخندی روی لبهاش نشست و اسمم رو صدا زد :
_ طهورا
_ جان
_ از امروز هر چیزی لازم داشتی بهم بگو من واست فراهم میکنم .
لبخندی بهش زدم :
_ نیاز نیست انقدر زحمت بکشی
چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ چه زحمتی من همیشه باید مراقب تو باشم و هر چیزی که لازم داشتی واست فراهم کنم من هم داییش هستم هم عموش هستم مگه نه ؟!
امیر بیش از حد مهربون بود
_ ممنون که هستی .
خواست بره که صداش زدم :
_ امیر
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
یکم من من کردم بعدش گفتم :
_ از امروز به هیچ عنوان چیزی به اردلان نگو باشه ؟!
_ چشم !.

چند ماه گذشته بود روز به روز شکمم داشت برجسته تر میشد و بیشتر خودش رو نشون میداد خوشحال شده بودم از اینکه حامله هستم سعی میکردم سرگرم باشم واسه بچم لباس میبافتم نمیدونستم پسر هست یا دختر واسه همین دوتا مدل لباس واسش میبافتم ، امیر تو این مدت خیلی به من کمک کرده بود
_ طهورا
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ باید صحبت کنیم
با شنیدن این حرفش هم متعجب شدم هم یه جورایی ترسیدم این اولین بار بود که امیر قیافه اش انقدر آشفته شده بود
_ چیزی شده ؟!
_ نیاز نیست بترسی
_ باشه بگو میشنوم
_ اردلان با تینا دعواش شده نمیدونم چیشده اما از کوره در رفته و تا سر حد مرگ تینا رو کتک زده .
دستم رو روی دهنم گذاشتم و هینی کشیدم ، شوکه شده بودم اردلان اصلا آدمی نبود که نتونه خودش رو کنترل کنه .
با ترس پرسیدم :
_ چیشد بعدش ؟!
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ متاسفانه تینا بیمارستان هست و اردلان افتاد بازداشتگاه که با قید وسیله آزاد شد .
_ نگفت تینا بهش چی گفته ؟
_ خودش نه اما دوربین مداربسته شرکت رو چک کردم و فهمیدم چیشده .
_ خوب ؟
_ گویا تینا رفته بود پیشش اول داشت واسش عشوه میومد بعدش شروع کرد به بعد گفتن از تو میخواست با اردلان رابطه برقرار کنه میگفت مثل زن ### ات که باعث شد اردلان از کوره در بره …
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم و گفتم :
_ تینا چی از جون من میخواد باعث شد همه چیزایی که داشتم رو از دست بدم حالا ..
وسط حرفم پرید و گفت ؛
_ حالا قصد داره اردلان رو داشته باشه !.
_ این غیر ممکن هست
خندید :
_ درسته غیر ممکن هست چون اردلان اصلا بهش رو نمیده و ازش متنفر هست بخاطر همین انقدر کتک خورده .
_ عمه حالش خوبه ؟
_ مامان زیاد حالش خوب نیست مخصوصا با اتفاقی که افتاده .

لینک دانلود کامل آهنگ سامان جلیلی/طرفداری : https://xip.li/u9yKwZ

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.samanjalilinewtrfdar.mp3

دانلود تمام آهنگ ها از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد دوستان

توجه: اطلاعیه های مربوط به دلیل دیر پارت گذاشتن زود پارت گذاشتن و ….. در مورد رمان های آنلاین که پارت گذاری میشن رو از این صفحه پیگیر باشید: کلیک کنید همچنین از منو یا همون فهرست سایت میتونید گزینه اطلاعیه ها رو صفحه اش رو ببینید

نوشته رمان رییس کارمند پارت ۴۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا