" /> رمان رییس کارمند پارت 35 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت ۳۵

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ منم میام اردلان دوست ندارم تنها باشی بعدش قول میدم هیچ اتفاق بدی نیفته باشه ؟!
_ نه
ناراحت بهش خیره شدم که اومد سمتم دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ دوباره میای سر کار ناراحت نباش فقط یه مدت صبور باش طهورا اوضاع زیاد خوب نیست من دوست ندارم چیزیت بشه شنیدی ؟
_ آره
_ خوبه
بعدش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چه خوب میشد اگه همه چیز حل میشد اما میدونستم همچین چیزی غیر ممکن هست و به این زودی هم خوب نمیشه پس باید یه مدت هم که شده تحمل کرد اتفاق های بدی که افتاده بعد رفتن اردلان عمه من رو مخاطب قرار داد :
_ طهورا
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ اردلان نگرانت بود دوست نداشت چیزیت بشه پس فکرت رو زیاد درگیر نکن .
_ من نگران خودم نیستم نگران اردلان هستم میترسم چیزیش بشه .
عمه با تاسف سرش رو تکون داد :
_ نگران نباش چیزی نمیشه !.
با شنیدن صدای در خونه عمه متعجب گفت :
_ کیه !
_ شاید اردلان برگشته چیزی جا گذاشته .
عمه رفت سمت در نمیدونم چند دقیقه گذشت که صدای داد و بیداد اومد متعجب شده بودم که کی هست اما اصلا نمیشد فهمید
چشمهام گرد شده بود
_ طهورا
با شنیدن صدای مامان آزاده به سمتش رفتم و متعجب پرسیدم :
_ چیشده ؟
به سمتم اومد سیلی محکمی زد تو گوشم که باعث شد چشمهام گرد بشه باورم نمیشد همچین بلایی سر من آورده این زن چرا تا این حد بد بود
_ داری چیکار میکنی !
با شنیدن صدای عمه به خودم اومدم و بهش خیره شدم که گفت ؛
_ تو باعث شدی دختر من بمیره
پوزخندی بهش زدم :
_ برای مردن دخترت دنبال بهانه هستی اما من باعث مرگش نشدم پس گورت رو گم کن تا زنگ نزدم پلیس بیاد

با نفرت بهم خیره شد :
_ فکر کردی اجازه میدیم خوشبخت زندگی دختره ی قاتل تو باعث شدی دختر من جونش رو از دست بده به همین راحتی ازت نمیگذرم به زودی زود نابودت میکنیم منتظرمون باش فکر نکن با مرگ دختر من همه چیز تموم میشه .
بعدش گذاشت رفت با رفتنش چشمهام رو با درد محکم روی هم فشار دادم نمیدونستم چرا همیشه همه من رو مقصر میدونند وقتی من هیچ تقصیری ندارم و بیگناه هستم کاش میشد باهاشون صحبت کرد این همه کینه که نسبت بهم دارند زیاد خوب نیست بیشتر باعث نابودی زندگی خودشون میشه پس باید با خودشون راه بیان چاره ای جز این نیست
_ طهورا
با شنیدن صدای عمه از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ بلاخره یه روز واقعیت برملا میشه و همه میفهمن کی قاتل واقعی هست .
_ عمه اینا مقصر نیستند ، اینا فکر میکنند من قاتل هستم داغ فرزند خیلی سخت هست .
عمه خواست چیزی بگه که صدای امیر اومد :
_ چیشده ؟
به سمتش برگشتم با دیدن چشمهای گریون من ترسیده به سمتم اومد و پرسید :
_ حالت خوبه ؟
با بغض نالیدم :
_ نه .
_ چیشده چرا اینجوری شدید ؟
عمه جواب داد :
_ میدونی که آزاده فوت شده مامانش اومد بعد کلی تهدید کردن گذاشت رفت همین باعث شده حالش بد شده میبینی که
امیر با اخم بهم خیره شد
_ بخاطر حرفای چرت و پرت بقیه نباید کم بیاری زود باش صورتت رو بشور
_ خودت که دیدی چیشد که حالا من چجوری باید طاقت بیارم
_ درست مثل همیشه باید طاقت بیاری به خودت مسلط باشی !.
_ حالا چجوری قاتل پیدا میشه ؟
_ تینا

نوشته رمان رییس کارمند پارت ۳۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا