" /> رمان رییس کارمند پارت 34 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت ۳۴

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ آزاد شدی دیگه باهات کاری ندارند ؟
به سمتم اومد بغلم کرد سرم رو بوسید و خسته گفت :
_ آروم باش طهورا چرا انقدر ترسیدی من بیگناه هستم باعث نشدم آزاده کشته بشه پس آزاد شدم حالا کنارت هستم نیاز نیست بترسی .
ازش جدا شدم با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و گفتم :
_ میدونی وقتی خانواده اش فکر کردند تو مقصر هستی پس هنوز همون فکر رو میکنند میترسم بلایی سرت بیارن اردلان تو رو خدا بیشتر مراقب خودت باش من نمیخوام از دستت بدم
نگاه خاصی بهم انداخت
_ هیس گریه نکن طهورا من مراقب هستم !.
با شنیدن حرفاش هنوز هم آروم نشده بودم میترسیدم و بشدت نگران بودم ، خانواده آزاده بیخیال نمیشدند
البته میدونستم قتل آزاده هم عمدی بوده اما نه بدست اردلان به دست کسایی که دوست نداشتند یه سری واقعیت ها درمورد اردوان گفته بشه .
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان بهش خیره شدم
_ جان
_ حالت خوبه ؟
لرزون گفتم :
_ آره
عمه گفت :
_ نه درست خوابیده نه چیزی خورده همش نگران تو بود از دیشب میترسم ضعف کنه .
اردلان با اخم بهش خیره شد که دستپاچه شدم ، من مگه میتونستم چیزی بخورم وقتی نگران اردلان بودم و دلشوره حتی واسه یه ثانیه بیخیال من نمیشد
اردلان دست من رو گرفت که صدای مامان بلند شد :
_ اردلان
اردلان نگاهش رو بهش دوخت و خش دار گفت :
_ بله
_ این همش باعث میشه اتفاق های بد بیفته هنوزم قصد نداری طلاقش بدی ؟
چشمهام پر از اشک شده بود ، چرا تا این حد بی رحم شده بود
_ نه قصد ندارم زن خودم رو طلاق بدم شما مشکلی دارید
_ اما …
اینبار عمه گفت :
_ بسه دیگه داری شورش رو درمیاری جوری رفتار میکنی انگار طهورا دختر تو نیست و دشمنت هست این چه وضعش هست تو میخوای دخترت بمیره مگه مامانش نیستی این چه احساس مادرانه ای هست که داری ؟

مامان با چشمهای اشکی نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ هیچکس نمیفهمه چه عذابی میکشم من با دیدن این دختر که یه قاتل هست اون نمیتونه دختر من باشه .
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم باورم نمیشد من واسه مامان واقعا مرده باشم با همه ی ناامیدی هم که داشتم یه احساسی داشتم که شاید مامان من و دوست داشته باشه .
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ نیاز نیست نگران باشی همه چیز بلاخره درست میشه شنیدی ؟
با شنیدن این حرفش لبخندی گوشه ی لبهام نشست
_ چه خوبه که هستی اردلان
دستش رو دور شونم حلقه کرد
_ من خیلی خسته ام بریم بخوابیم
_ آره
همراه اردلان رفتیم سمت اتاقش وقتی تو آغوشش خوابیدم انگار همه درد و غصه هام رو فراموش کردم و یه احساس آرامش عمیقی تو قلبم ایجاد شده بود که همش بخاطر وجود اردلان بود
* * *
_ خانواده آزاده فکر میکنند باعث مرگ آزاده شدی یعنی عمدی به قتل رسوندیش چون فهمیدی چه نقشه هایی کشیده واسه همین دست بردار نیستند .
ترسیده به اردلان خیره شدم که خونسرد گفت :
_ واسم مهم نیست چی به چیه من باعث قتل آزاده نشدم پس هیچ غلطی نمیتونند بکنند .
_ اما اگه بلایی سرت بیارند ؟
با شنیدن صدای ترسیده من نگاهش رو بهم دوخت اخماش رو تو هم کشید
_ هیچکس قرار نیست بلایی سر من بیاره پس آروم باش طهورا
صدای عمه بلند شد :
_ منم مثل طهورا دلم شور میزنه اردلان باید تو هم ازشون شکایت کنی که دست از سرت بردارند
اردلان بلند شد
_ باید برم شرکت خیلی کار ها عقب افتاده ، یه مدت میایم پیش شما زندگی میکنیم مامان اگه اشکالی نداره ؟!
_ نه پسرم چه اشکالی داره منم اینجوری تنها نیستم .
_ منم میام !
_ کجا ؟
_ شرکت .
_ نه
_ چرا ؟
_ چون اوضاع زیاد روبراه نیست میترسم اتفاق بدی واست بیفته

نوشته رمان رییس کارمند پارت ۳۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا