" /> رمان رییس کارمند پارت 31 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت ۳۱

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

عمه به من خیره شد و گفت :
_ تو چرا ناراحت هستی پس چیشده !؟
با شنیدن این حرفش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم چی باید بهش میگفتم اینکه اردلان از دست من عصبانی شده بود ولی خوب درست بود که واقعیت بود اما دوست نداشتم عمه چیزی بفهمه بنابراین سکوت کردم ، عمه هم فهمید نمیخوام چیزی بهش واسه همین دیگه چیزی نپرسید و بحث رو عوض کرد
_ از امیر خبر داری ؟
_ نه فقط دیروز دیدمش چیزی شده ؟
_ نه
_ عمه
_ جان
با شک پرسیدم ؛
_ از بابام و مامانم خبر دارید ؟
به چشمهام زل زد
_ آره
غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ حالشون چطوره !؟
_ مثل همیشه نمیشه فهمید یه نقاب زدند به صورتشون جلوی من که اصلا اسم تو رو نمیارند
تلخ خندیدم :
_ میترسند
عمه خندید
_ درسته
قلبم درد گرفته بود دوست داشتم کنارشون باشم نه اینکه روبروشون قرار بگیرم چرا سعی نداشتند برای یکبار هم که شده من رو درک کنند واسه همین چیز ها بود که کمتر دلم واسشون تنگ میشد یاد آوری کارهاشون باعث میشد قلب من به درد بیاد اینکه دخترشون رو دوست نداشتند
_ عمه
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ من باید برم
چشمهاش گرد شد
_ کجا ؟
_ خونه
عمه اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ اردلان تو رو آورده پیش من بعدش تو میخوای بری آره ، اصلا همچین چیزی ممکن نیست پس دیگه اصرار نکن باشه
_ اما عمه …
_ طهورا
ناچار باشه ای گفتم اما دوست داشتم برم خونه تنها باشم یه دل سیر هم شده گریه کنم ولی مگه عمه میذاشت ، میدونستم تا اردلان نیاد بهم همچین اجازه ای نمیده واسه همین منم سکوت کردم دیگه چیزی بهش نگفتم .

بلاخره شب اردلان اومد ، اصلا بهش محل نذاشتم خیلی سرد باهاش برخورد کردم بیشتر از این نمیتونستم باهاش خوب برخورد کنم از صبح گذاشته رفته حالا اومده
_ طهورا
بدون اینکه به چشمهاش نگاه کنم خیلی سرد جوابش رو دادم :
_ بله
_ تو از من ناراحت هستی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم من بشدت حالم بد شده بود بعد اون چی داشت میگفت واسه خودش باید یه جوری حالش رو میگرفتم وگرنه اصلا دلم آروم نمیگرفت بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم :
_ آره ناراحت هستم حالا میخوای چیکار کنی !؟
_ به من نگاه کن
بهش نگاه نکردم که بلند شد اومد کنارم نشست دستش رو زیر چونم گذاشت مجبورم کرد خیره به چشمهاش بشم ، چشمهایی که بشدت قرمز شده بود
_ میدونم بخاطر صبح ناراحت هستی اما من باید تنها میبودم تا با خودم کنار بیام .
با حرص دستش رو پس زدم :
_ حالا که با خودت کنار اومدی ، چرا اومدی کنار من نشستی هان !؟
فشاری به چشمهام دادم که بشدت داشت منفجر میشد
_ طهورا
_ چیه ؟
_ من رفته بودم سر قبر اردوان !
با شنیدن این حرفش آرومتر شدم که دستی به صورتش کشید و گفت :
_ بعد مرگ اردوان زندگی منم نابود شد ، نمیتونم آزاده رو تحمل کنم همین که تا الان صبر کردم خونش رو نریختم خیلی هنر کردم میدونی چقدر اعصاب من خورد هست .
_ اردلان تو همش عصبانی هستی ، میدونم کاری که آزاده کرده باعث میشه اعصابت خورد بشه اما تو باید صبور باشی صبوری کنی کم کم همه چیز درست میشه میفهمی ؟
_ نه
_اردلان
_ نمیتونم طهورا بفهم من با دیدنش خود به خود اعصابم خراب میشه چرا درک نمیکنی ؟
_ درکت میکنم اما تو فقط داری خودت و اذیت میکنی !.
_ میفهمم
_ پس آروم باش لطفا !.
صدای عمه اومد
_ حق با طهورا هست اردلان نیاز به اعصاب خوردی نیست همین امروز فردا از شر آزاده خلاص میشی ، مقصر من هستم که اون کثافط رو وارد زندگیت کردم ._ مامان هیچکس مقصر نیست شما هم هیچ تقصیری ندارید این وسط فقط دوست داشتید طهورا رو بچزونید نفهمیدید زدید من و نابود کردید به زودی از دستش خلاص میشم راحت میشم میدونم واسه طلاق میاد انقدر احمق نیست که …
با بلند شدن صدای موبایلش ساکت شد ، در آورد و جواب داد نمیدونم پشت خط کی بود چی گفت بهش اما صورت اردلان هر لحظه بیشتر تو هم میرفت با عصبانیت باشه ای گفت و گوشی رو قطع کرد متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیشد ؟
دستی به صورتش کشید
_ آزاده
نگران پرسیدم :
_ آزاده چی ؟
_ فوت شده !
وحشت زده دستم رو روی دهنم گذاشتم ، شکه شده بودم انقدر که قادر به حرف زدن نبودم باورم نمیشد همچین چیزی اصلا یعنی واقعا آزاده فوت شده بود
_ چجوری ؟
با شنیدن سئوال عمه به سمتش برگشت و گفت :
_ امیر گفت تو خیابون تصادف کرده اما اینطور که بنظر میاد عمدی کشته شده .
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ بنظرت چه کسی مقصر هست ؟
_ کسایی که باعث مرگ اردوان شدند ، حتما آزاده یه چیزی میدونسته که باعث شدند بمیره
_ شاید
_ اردلان
_ جان
_ حالا چی میشه ؟
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد
_ نمیدونم
بعدش بلند شد که منم بلند شدم
_ کجا ؟
_ باید برم بیمارستان
_ منم میام !.
_ نه
_ چرا ؟
_ چون خانواده اش هستند الان عصبانی هستند بخاطر مرگ دخترشون ممکن دعوا بشه و حالت بد بشه پس همینجاش باش پیش مامان تا من بیام فهمیدی ؟
_ اما …
وسط حرف من پرید و خیلی محکم اسمم رو صدا زد :
_ طهورا
_ باشه اما بهم خبر بده
سری تکون داد و گذاشت رفت اما من هنوز نگران بودم و نمیدونستم قراره چی بشه این دلشوره لعنتی هم داشت من و میکشت نمیدونستم چرا همچین حسی داشتم .

نوشته رمان رییس کارمند پارت ۳۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا