" /> رمان رییس کارمند پارت 30 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رییس کارمند پارت ۳۰

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

کنار اردلان ایستاده بودم خانواده آزاده نگاه بدی نسبت به من داشتند مخصوصا با چیز هایی که درباره من شنیده بودند ، مامان آزاده با اخم گفت :
_ بخاطر تهمت هایی که این به دخترم زده میخوای طلاقش بدی هان ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ من به دختر شما هیچ تهمتی نزدم که دارید با این لحن صحبت میکنید
_ کسی تو رو مخاطب قرار نداد .
نیشخندی بهش زدم :
_ آره من و مخاطب قرار ندادید اما اسم من رو بدید اونم بخاطر یه مشت دروغ
اردلان با عصبانیت گفت :
_ من اینجا نیومدم تا به مزخرفات شما گوش بدم ، فقط اومدم بهتون هشدار بدم .
مامان آزاده ابرویی بالا انداخت
_ واسه چی هشدار بدید ؟
_ بخاطر آزاده
اینبار بابای آزاده گفت :
_ کسی که شاکی هست ما هستیم چون این دختر بهش تهمت زده تو هم حرفاش رو …
_ بسه !
با شنیدن صدای فریاد اردلان ساکت شدند ، اردلان با خشم ادامه داد :
_ این مسئله هیچ ربطی به طهورا نداره ، دختر شما من و گول زد گفت بهش ### کردم و حامله هست منم باور کردم رفت یه آزمایش الکی اورد وقتی بردمش بیمارستان واسه تست خودش با کلی پول جواب رو عوض کرد حالا دستش رو شده منم میخوام طلاقش بدم چون با هیچ زن ### ای نمیتونم زندگی کنم .
باباش شکه گفت :
_ داری دروغ میگی !
اردلان نیشخندی بهش زد :
_ هیچ دروغی در کار نیست هر چی تا الان بهت گفته شده همش واقعیت هست .
سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم :
_ اردلان توضیح کافیه حرفات رو بگو بریم .
_ من دادخواست طلاق دادم به نفعش هست که خودش عین آدم بیاد جدا بشیم وگرنه بدبختش میکنم کاری میکنم بخاطر این دروغش و نقشه هایی که کشیده چند سال بیفته زندان آب خنک بخوره .
بعدش دست من رو داخل دستش گرفت و گفت :
_ بریم

همراه اردلان از اون خونه خارج شدیم ، اردلان پشت فرمون نشسته بود و با سرعت داشت رانندگی میکرد ترسیده به سمتش برگشتم و اسمش رو صدا زدم :
_ اردلان
با شنیدن صدای من انگار به خودش اومد چون سرعتش رو کمتر کرد و گفت :
_ جان
_ میخوای من پشت فرمون بشینم انگار حالت خوب نیست !.
_ نیاز نیست من حالم خوبه
سری فقط واسش تکون دادم اما حالش زیاد خوب نبود ، با ایستادن کنار خونه عمه متعجب بهش خیره شدم چرا اومده بودیم اینجا که گفت :
_ برو پایین
چشمهام گرد شد
_ کجا میخوای بری ؟
زل زد تو چشمهام و با عصبانیت گفت :
_ طهورا حالم خوب نیست نمیخوام حرفی بزنم ناراحت بشی پس زود باش پیاده شو میخوام تنها باشم .
با ناراحتی از ماشینش پیاده شدم به سمت خونه راه افتادم زیاد طول نکشید که ماشین با سرعت دور شد ، زنگ خونه رو زدم بعد گذشت یک دقیقه صدای عمه پیچید :
_ بیا بالا عزیزم
و در باز شد داخل خونه شدم عمه کنار در ورودی منتظر من ایستاده بود همراهش داخل شدیم متعجب بهش خیره شده بودم که گفت :
_ حالت خوبه !؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
_ پس چرا این شکلی داری من و نگاه میکنی ؟!
دستی به چشمهام کشیدم و گفتم :
_ ببخشید
_ بیا ببینم چیشده خیلی صورتت رنگ پریده شده انگار اصلا اینجا نیستی .
همراهش نشستم رفت واسم یه لیوان آب قند آورد خوردم که بهتر شدم واسش تعریف کردم چیشده بود خیلی متعجب شده بود یه جورایی باورش نمیشد
_ اردلان واقعا میخواد طلاقش بده ؟
_ آره
_ چرا رفتید پیش خانواده اش پس ؟
_ اردلان گفت باید خانواده اش بفهمن دخترشون چه موجود پلیدی هست اما خانواده اش با دروغ هایی که آزاده بهشون گفته بود اصلا حرفش رو باور نکردند
عمه با حرص گفت :
_ نباید میرفت پیش خانواده اون عجوزه طلاقش میداد خودش رو خلاص میکرد
_ درسته

نوشته رمان رییس کارمند پارت ۳۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا