" /> رمان رویا های سرکش پارت 5 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویا های سرکش پارت ۵

رمان رویا های سرکش دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

منظره زیبای خارق‌العاده‌ای بود.

چیزی که خیلی زیباتر بود، زمانی بود که در محدوده بازی به یک روستای به خواب رفته با سقف‌های پر از برف، قندیل‌های آویزان و دودکش‌های درحال دود کردن رسیدیم. در آن محدوده درخت‌ها پراکنده بودند و روی تپة کنار روستا را تزئین کرده بودند ولی تراکمشان به اندازه جنگل نبود. نهر پهن و درخشانی از میان شهر می‌گذشت. چند شاخه‌ای از آن هم به شکل زیگزاگی از بستر شهر و از روی تپه می‌گذشتند تا به رودخانه اصلی بپیوندند (در واقع اسب‌ها و سورتمه‌ام از روی دوتا از این شاخه‌ها گذشته بودند.). و رود بزرگ آبی که از آن بخار بلند می‌شد و معلوم بود که از چشمه آب گرمی می‌آمد هم از تپه‌ به پایین سرازیر شده بود و توی نهر می‌ریخت. نه یکی بلکه دوتا چرخ آسیاب چوبی داشتند.

واقعاً محشر بود!

واقعاً دلم می‌خواست وارد این روستا شوم چون این یکی خیلی باحال‌تر از بقیه‌جاهایی بود که از آن‌ها گذشته بودیم، ولی مستقیم از آن گذشتیم و وارد جنگل شدیم. پیش از این‌که اژدها در جاده بپیچد، زمانی که به حساب من حدود پنج دقیقه‌ای می‌شد پیش رفتیم. من هم اسب‌هایم را با او هدایت کردم و بعدش دیگر باید سورتمه رانی‌ام تمرکز می‌کردم چون دیگر جاده‌ای در کار نبود. داشتیم در دل جنگل پیش می‌رفتیم و من باید کاملاً برای کنترل اسب‌ها و همین طور نخوردن سرم به یک شاخه با ارتفاع پایین (که خیلی زیاد بودند) یا زخم نشدن با شاخه‌های کوچکتر (که تعدادشان خیلی هم بیشتر بود) تمرکز می‌کردم.

سپس آن را دیدم، آن بالا و در محاصره درخت‌ها ساختمانی با سازه‌های فرعی کوچکتر و در بیرون از خودش قرار داشت. مسخره بود چون یک سمتش یک طبقه بود و سمت دیگرش هم انگار یک نیم طبقه بالای خودش داشت.

اژدها سرعتش را کم کرد و من هم همین کار را کردم. از این‌که توانسته بودم سورتمه را در پیچی شدید برانم و آن را وارد منطقه باز و کوچکی کنم، لذت بردم. (حقیقتش را می‌گفتم، اسب‌ها کاملاً می‌دانستم که داشتند چه کار می‌کردند و روشن بود که همه کارها را خودشان می‌کردند ولی فکر کردم که ما با وقار و متانت زیادی از پس انجام دادنش برآمدیم.) بعد توقف کردیم.

لحظه‌ای که این کار را کردم، اژدها دیگر از اسبش پیاده شده و در منزل را باز کرده بود. کاری که نکرد این بود که با غرور به من لبخند بزند و با صدای بلند بگوید: «آفرین به تازه عروس من که توی لباس فاخر و جواهرات عروسی شاهزاده‌خانمیش این کار رو کرد!»

هوم.

معلوم شد که این‌جا یا خانه خودمان بود و یا فقط جایی بود که بتوانیم کمی استراحت کنیم.

و معلوم شد که اژدها مرد شریفی نبود و نمی‌خواست به تازه عروسش در پیاده شدن از سورتمه خارق‌العاده‌اش کمک کند.

و همین‌طور معلوم شد که چند دقیقه پیش رو، حیاتی بود. باید هوشیار و باهوش می‌بودم و این لحظات را می‌گذراندم. اصلاً نمی‌دانستم چه خبر بود و اصلاً هم نمی‌دانستم چطور باید از پس این مرد وحشت‌انگیز بربیایم ولی به هر حال باید قدم به قدم پیش می‌رفتم.

بدنم درد می‌کرد، دست‌هایم درد گرفته بود، گونه‌هایم بی‌حس شده بودند و می‌توانستم غذای یک بوفه کامل را بخورم و بعدش هم می‌توانستم یک هفته تمام بخوابم ولی با این حال بلند شدم، چفت در سورتمه‌ام را پیدا و بازش کردم، قدم به روی برف گذاشتم و به دنبال دامادم به داخل خانه رفتم.

با پاهایی که به عرض شانه باز شده بودند و دست به کمر وسط خانه ایستاده بود، چنان با خشم و بی‌صبری به من نگاه می‌کرد که انگار یک ساعت او را منتظر گذاشته بودم تا چندین کفش مختلف را امتحان کنم و ببینم کدام به لباسم می‌آمد. نه این که او را کمتر از دو دقیقه منتظر گذاشته باشم.

تا جایی که می‌توانستم با یک نگاه سریع ببینم نگاهی به خانه انداختم. یک آشپزخانه در انتهای خانه دیدم، دیدم که حق با من بود و در بالای آشپزخانه یک نیم طبقه با سقفی کوتاه قرار داشت که نرده کشی شده بود و برای رسیدن به آن باید از نوعی نردبان بالا می‌رفتی. سقف اریب و در قسمت جلویی خانه به شدت مرتفع بود. شومینه چوبی در سمت دیگر اتاق بود. شومینه دیگری که می‌توانستم ببینم هم توی فضای زیر شیروانی قرار داشت و یک در بسته هم در فضای کنار آشپزخانه بود.

و همه چیز کاملاً کثیف بود. انگار گرد و غبار صد سال نشسته بود و حتی تار عنکبوت در همه جا نشسته بود. (این طور نبود که بتوانم عنکبوت‌ها را در حال تار تنیدن تصور کنم ولی مطمئناً داشتند این کار را می‌کردند.) مبلمان با ملحفه‌های خاکستری پوشانده شده بودند. پنجره‌ها با چنان پرده‌های ضخیمی پوشانده شده بودند که به سختی می‌شد آن سمتش را دید. پرده‌ها هم آنقدر خاک گرفته و سنگین شده بودند که کم‌کم داشت خاکشان پایین می‌ریخت.

اَه!

اژدها ناگهان به حرف در آمد و من از جا پریدم و نگاهم به سمتش برگشت.

«اسطبل پر از آذوقه برای اسب‌هاته. آذوقه برای خودت هم تهیه شده. هیزم، سوخت و چیزهایی که لازم داری اون پشته. هیزم‌های بیشتر هم توی انباره. باید خودت کارهات رو انجام بدی.»

هنگامی که حرف می‌زد و به سمت جایی می‌رفت که شبیه پیشخان بود و از آشپزخانه بیرون زده و در فضای اتاق نشیمن قرار گرفته بود، گیج و منگ به او پلک زدم. سپس یک کیسه چرمی روی آن انداخت که صدای جلینگ جلینگ بلندی داد و برگشت و همان‌طور که حرف می‌زد، به سمت در راه افتاد.

«سکه برای رفع احتیاجاتت توی هولبک.»

دوباره پلک زدم و هنگامی که داشت می‌گذشت بدنم را برگرداندم تا رو در روی او باشم. سپس جلوی در به سمت من برگشت.

«وقتی تصمیم گرفتم وقتشه، زنی پیدا می‌کنم که یه جورایی شبیهت باشه، البته اگه ممکن باشه و یه وارث ازش می‌گیرم. ما این بچه رو به عنوان وارث به پدرت معرفی می‌کنیم.

اوه… چی؟

زمزمه کردم:‌ «چی؟» و حالت صورتش با این یک کلمه من سردتر شد.

«زنی رو تصاحب نمی‌کنم که ترجیح می‌ده دهان یه زن دیگه رو بین پاهاش داشته باشه.»

اوه… چی؟

این بار نفس‌نفس‌زنان پرسیدم: «چی؟» می‌دانستم چشمانم درشت شده بودند.

چانه‌اش را بالا گرفت. «مست بودی و ممکنه صحبت‌هایی که داشتیم رو یادت نیاد ولی من خیلی خوب یادمه.»

وای خدا. وای گندش بزنن. وای خدا.

حالا می‌دانستم چرا سوفین من را بازی داده بود.

همجنس‌باز بود و دلش نمی‌خواست هیچ ارتباطی با مردی داشته باشد که بیشتر از هر مرد دیگری در هر دو جهان مردانگی دارد!

وای گندش بزنند! وای خدا! اوه گندش بزنن!

«اوه-» اصلاً نمی‌دانستم چه باید بگویم.

حرفم را قطع کرد: «شاید برای این نمایش مسخره نفرین‌ شده‌‌‌ای که پدرت در موردش با من حرف زد و برای اون دلیل نفرین شده‌ای که پیشنهادش رو قبول کردم، به عنوان غرامت خوابیدن تو با یه زن دیگه رو تماشا می‌کنم.»

اوه خدا! او گندش بزنند! وای خدا‌وای‌گندش‌بزنندوای‌خدا!

ادامه داد: «خدایان می‌دونن که یه صندوق الماس یخی و یه صندوق طلا ارزش این که زنی مثل تو یک عمر وبال گردنم بشه رو نداره. ممکنه بتونم هر منفعتی که می‌خوام رو از این ماجرا بیرون بکشم و تماشا کردن تو که زن دیگه‌ای به دستت میاره…» چشمانش پیش از این‌که حرفش را تمام کند من را برانداز کردند. «می‌تونه جالب باشه.»

اوه‌گندش‌بزنن‌وای‌خداوای‌گندش‌بزنن.

من‌من‌کردم: «اوه-»

دوباره حرفم را قطع کرد و گفت: «یه ماه دیگه برمی‌گردم.» هنگامی که داشت به سمت در می‌رفت، بدنم از شوک حرف‌هایش قفل کرده بود و فقط پلک زدم، داشت در را می‌بست که برگشت و نگاهش در چشمانم قفل شد. «شایدم دو ماه دیگه.»

بعد رفته بود.

به در چشم دوخته بودم ولی هیچ چیزی نمی‌دیدم. سپس آرام برگشتم و به خانه کثیف که فقط ذره‌ای‌ کمتر از بیرون سرد بود، و تقریباً به بزرگی همان‌ اتاقی بود که این ماجراجویی را از آن شروع کرده بودم، نگاهی انداختم.

سپس ناگهان متوجه شدم که او گفته بود یک ماه… یا دو ماه دیگر برمی‌گردد.

داشت من را این‌جا تنها می‌گذاشت.

تنها می‌گذاشت!

ناگهان از جا پریدم و به سمت در دویدم.

در را محکم باز کردم و اسب‌ها و سورتمه‌ام را دیدم ولی خبری از اژدها نبود.

چپ‌چپ به آسمان آبی روشن نگاه کردم.

سپس از ته حنجره جیغ کشیدم: «خدا لعنتش کنه!»

اسب‌هایم کمی با اضطراب این‌ پا و آن پا کردند.

در سرما ایستادم، به جنگل انبوه و زیبای اطرافم نگاه کردم و با خودم فکر کردم که نمی‌توانم خیلی خوب از پس این موقعیت یا از پس او بر بیایم.

سپس با قدم‌هایی که روی زمین می‌کوبیدمشان توی خانه برگشتم.
***
سردم بود، خسته و گرسنه بودم ولی من سوفین وایلد هم بودم و در زندگی‌ام در مخمصه‌های جدی‌ای افتاده و همیشه هم نجات پیدا کرده بودم.

باید بگویم که شنا کردن با کوسه‌ها و خطر لگد شدن توسط فیل‌ها خیلی جدی‌تر از یک خانه کثیف در میان ناکجاآبادی یخ‌زده بود. و کلودیا آن موقع حتی به این اشاره نکرده بود که محلی‌ها جداً مردم فعالی بودند.

بنابراین من سوفین وایلد بودم و هیچ چیزی نمی‌توانست من را شکست بدهد.

خبر خوب این بود که من همجنس‌باز بودم و شوهرم هیچ کاری به کارم نداشت.

خبر بد این بود که من همجنس‌باز بودم و شوهرم فکر می‌کرد می‌تواند من را در حال خوابیدن با زن دیگری تماشا کند.

خبر خوب این بود ظاهراً برای مدتی رفته بود بنابراین وقت داشتم تا بفهمم در این مورد باید چه کار کنم.

خبر بد این بود که در میان جنگلی انبوه گیر افتاده بودم. سردم بود و خسته و گرسته بودم و چهار اسب داشتم که مانند خودم نیاز به رسیدگی داشتند.

بنابراین چون واقعاً هیچ چاره دیگری نداشتم، باید به همه‌مان رسیدگی می‌کردم.

با توجه به اولویت‌هایی که داشتم، اول باید لباس‌هایم را عوض می‌کردم. خیلی از مردم به این کار به عنوان یک اولویت فکر نمی‌کردند، ولی جداً این لباس معرکه بود و برای این‌که خاکی یا پاره شود، اصلاً مناسب نبود.

سپس به سمت سورتمه‌ رفتم، به اسب‌هایم گفتم به محض این‌که بتوانم، به آن‌ها غذا می‌دهم و گرمشان می‌کنم، چنان شیهه کشیدند که انگار می‌دانستند داشتم چه می‌گفتم و گره‌های پارچه ابریشمی را که یک پارچه برزنتی ضخیم در زیر خود داشتند را باز کردم و آن‌ها را کنار زدم.

هشت چمدان بزرگ و چهار چمدان کوچکتر در پشت سورتمه بود.

با چمدان‌های کوچکتر شروع کردم چون می‌توانستم آن‌ها را بلند کنم و به داخل ببرم. یکی یکی بازشان کردم و با یک نگاه سریع به آن‌ها فهمیدم که هیچ چیزی در آن‌ها نبود که بتوانم در حال حاضر بپوشم. بنابراین بیرون رفتم و اولین چمدانی که آن‌قدر بزرگ بود که باید کشان کشان از سورتمه بیرون می‌کشیدمش را برداشتم. با صدای تاپی روی برف افتاد و بعد آن را به سمت خانه کشیدم.

بازش کردم.

ملحفه و پتو.

به بیرون برگشتم و دومین چمدان بزرگ را برداشتم.

روی آن یادداشتی را دیدم که در بین پارچه‌ای پشمی پیچیده و گره زده شده بود. آن را برداشتم و خواندمش.

شاهزاده خانم سوفین.

عذرمی‌خواهیم، مادرتان روی بستن چمدان‌های شما نظارت داشتند و ما فقط باید جهازتان را جمع می‌کردیم. نتوانستیم هیچ کدام از شلوارها، بلوزها و چکمه‌هایی که دوست داشتید را برای‌تان جمع کنیم.

ولی همه این‌ها دوست داشتنی هستند و امیدواریم از این‌ها لذت ببرید.

برای ما نامه بنویسید و بگید چطور با همه چیز کنار میاید.

دلتنگتان می‌شویم.

آلیسا، اِستر، جاکلین و بث.

خب، ظاهراً سوفین این دنیا مثل یک پسر لباس می‌پوشید.

شاید غافلگیرکننده نبود.

حتی با این‌که همیشه از لباس پوشیدن مثل مردها دوری می‌کردم (مگر این‌که قصد غارنوردی یا چنین کارهایی می‌داشتم)، باید اعتراف می‌کردم که حالا می‌توانستم چندتا شلوار روی هم بپوشم ولی خب اگر در حال حاضر فقط پیراهن داشتم، پس همان را می‌پوشیدم. در بین آن‌ها گشتم و پیراهنی زیبا را انتخاب کردم که از همه گرمتر به نظر می‌رسید و شنلی پشمی هم ته چمدان پیدا کردم و لباس عروسم را با آن‌ها عوض کردم. آن هم با چه مشقتی چون دکمه‌هایش در پشت لباس بود.

هنگامی که لباس زیرم را کامل دیدم، متوجه شدم که حق داشتم و آن لباس واقعاً محشر بود. کُرستم به حد مرگ جذاب بود، سینه‌هایم هم نزدیک بود از آن بیرون بزنند. به حدی جذاب بود که حتی فکر کردن به آن هم آدم را دیوانه می‌کرد، نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم و به این فکر نکنم که شوهر جدیدم احمق بود که نتوانسته بود برای رفتن صبر کند و نگاهی به این نینداخته بود. ولی من هم مدت زیادی به آن نگاه نکردم، چون هوا بدجور سرد بود و باید لباس می‌پوشیدم.

بنابراین لباس پوشیدم و سرم گرم کار شد.

دو شومینه توی اتاق نشیمن را روشن کردم. خوشبختانه آن‌جا هیزم خشک در کنار دیوار جمع کرده بودند و همین‌طور در کنارشان بته‌های خشک برای آتش گرفتن بود. آن‌ها حتی کبریت‌هایی هم داشتند که از تکه‌های چوب خیلی بلند و باریک ساخته شده بودند و باید برای روشن کردن آن را روی سنگ شومینه می‌کشیدی که با انفجار خیلی کوچکی روشن می‌شدند

سپس سراغ سورتمه رفتم و بقیه چمدان‌هایم را پیاده کردم. بعدش با قدم‌هایی محکم به سمت بزرگترین سازه خارجی خانه رفتم. به محض ورودم متوجه شدم همان چیزی بود که فکرش را می‌کردم. یک اسطبل با شش غرفه بود. خیلی تمیزتر از خانه بود (واضح بود که شوهرم نه تنها ترسناک بود بلکه یک عوضی تمام عیار هم بود. اسطبل را تمیز کرده ولی خانه را به همان شکل نگه‌داشته بود.) و یک بشکه پر از آب تازه و چندتا هم پر از یونجه و جو آن‌جا بود. با تلاش در کشویی را باز کردم و توی برف‌ها برگشتم، سورتمه را کشیدم و به داخل اسطبل بردم. در را بستم و شروع به کار کردم. خیلی طول کشید تا فهمیدم چطور اسب‌ها را باز کنم، آن‌ها را تا غرفه‌هایشان ببرم و به آن‌ها آب و غذا بدهم. آتشدانی در بیرون از هر غرفه آویزان کردم و بعد به خانه برگشتم.

هنگامی که داخل رفتم، هیزم بیشتری در آتش انداختم و بعد سر وقت مواد غذایی موجود رفتم.

آشپزخانه کاملاً ابتدایی بود: میز بزرگ چوبی لب پر شده‌ با دو صندلی بزرگ، جزیره‌ای بزرگ و کاملاً استفاده شده، اجاق بزرگ آهنی، یک سینک ظرفشویی چوبی با یک پمپ آب دستی به روی آن (خدا را شکر) که امتحانش کردم و خیلی خوب کار می‌کرد و آب تمیز پمپ می‌کرد. کابینت هم آن‌طور که شوهر نکبتم گفته بود، خالی نبودند ولی در نگاه اول نمی‌دانستم بیشتر چیزهایی که آن‌ها را پر کرده بودند، چه بودند.

تصمیم گرفتم بعداً وقت بیشتری روی این‌ها صرف کنم.

تدارکات بیشتری در کابینت‌های زیاد آشپزخانه انبار شده بوده بودند: بشقاب، فنجان، ظروف نقره، قاشق‌های چوبی و یک پشته کاسه چوبی و ظرف و ظروف دیگری که برای پخت و پز مناسب بودند، تعداد زیادی دیگ آهنی و کتری و ماهیتابه. شمعدان و چراغ نفتی و چند فانوس در آن‌ها وجود داشت.

از هیزم‌ها استفاده کردم و آتش دیگری در اجاق آشپزخانه روشن کردم، سپس از در پشتی بیرون رفتم، آن بیرون فضایی مثل ایوان محسور شده‌ای آن بیرون بود که به اندازه طول خانه ادامه داشت، یک سمتش صفی طولانی پر از هیزم‌های روی هم انبار شده‌ای بود که ارتفاعشان تا چانه من می‌رسید. چند بشکه بزرگ هم آن‌جا بود، یکی را باز کردم، پر از شمع در اندازه‌های مختلف بود. دیگری هم پر از مایعی بود که یک امتحان بویایی‌اش به من می‌گفت که باید یک جور سوخت باشد. احتمالاً برای چراغ‌ها بود.

باشه، خوب بود. گرما و نور داشتم و این‌طور که معلوم بود، خیلی زیاد هم داشتم.

با قدم‌هایی محکم از در پشتی به سمت دو ساختمان فرعی دیگر رفتم.

یکی از آن‌ها در کمال تأسف من یک خانه سرایداری بود.

دیگری هم که خیلی بزرگتر بود، انباری پر از هیزم شکسته شده، خار و خاشاک آتش‌زنه و یک بشکه دیگر پر از سوخت بود. همین‌طور آن‌جا یک تبرچه، تبر بزرگ، چند سطل و چند خرد و ریز دیگر هم بود.

به خانه برگشتم، دری که توی اتاق نشیمن باز می‌شد را باز کردم و وارد اتاقی شدم که یک میز و تشتک سرامیکی روی خودش داشت، یک پارچ آب هم در زیرش بود، آینه‌ای بیضی هم روی دیوار در بالای آن قرار داشت و یک چیزی شبیه به بشگه هم در وسط اتاق بود، این یکی از یک جور فلز ساخته شده بود. بیضی بود و شک داشتم که وان حمام باشد. یک شومینه کوچک هم داشت.

نوشته رمان رویا های سرکش پارت ۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا