" /> رمان رویا های سرکش پارت 4 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویا های سرکش پارت ۴

رمان رویا های سرکش دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

ادامه دادم: «غرق کارش شده، بنابراین شاید بتونیم یک کمی بشینیم یا حتی،» سعی کردم شوخی کنم و به او لبخند زدم. «بریم بیرون، یه آبجو بزنیم و وقتی برگردیم اون هنوز هم داره به کارش ادامه می‌ده.»

چشمانش ریز شدند و به دهانم نگاه کرد.

مطمئناً شدیداً ترسناک بود.

دست از لبخند زدن و صحبت کردن کشیدم و نگاه او به سمت چشمانم برگشت. دلم می‌خواست فرار کنم ولی به دلیلی نمی‌توانستم. شاید به خاطر این بود که خب، از نردیک که نگاهش می‌کردی می‌توانست به شدت جذاب باشد. البته اگر دلش نمی‌خواست من را از وسط دو نصف کند.

سپس وقتی نگاهش شروع به گردش به روی صورتم، موهایم و تاجم کرد و بعد نگاهی طولانی دو درست و حسابی به یقه فراخم انداخت، واقعاً دلم می‌خواست به سمت دیگری نگاه کنم.

وای پسر.

وسط همه این‌ها به دلیل نامشخصی آرواره‌اش منقبض شد. یا بهتر بود بگویم منقبض‌تر شد، اخم عصبانی‌اش برگشت، نگاهش پیش از این‌که دوباره به سمت یاروی رداپوش برگردند، لحظه‌ای به چشم‌هایم افتاد.

خب، این کارم جواب نداده بود.

یاروی داپوش به سمت مجسمه بعدی رفت و شروع به ورور کرد.

سعی کردم از حرکت بعدی که باید انجام می‌دادم سر در بیاورم ولی حرکتی نبود. من ظاهراً شاهزاده خانمی بودم که در مجلس ازدواجم با مردی که به عنوان اژدها شناخته می‌شد، ایستاده بودم. انگار هیچ کدام از پدر و مادرم خیلی من را دوست نداشتند، جلوی کلیسای خیلی بزرگی که گوش تا گوش پر از آدم بود ایستاده بودم و داشتم با طولانی‌ترین و کسالت‌بارترین مراسم تاریخ ازدواج می‌کردم.

حتی یک ذره هم این اتفاقات خوب نبودند، حتی بخش شاهزاده‌خانم بودنش.

خیلی‌خب، این حقیقت نداشت. بخش شاهزاده‌خانم بودنش خوب بود. همین‌طور تاج و لباس‌های خیلی زیبایم، دیگر به پوتین‌ها و لباس زیرم اشاره نمی‌کنم.

و یک جورایی هم از آن سورتمه خوشم آمده بود و دوست داشتم یک بار دیگر هم از سواری با آن لذت ببرم، چون فکر می‌کردم خوش بگذرد.

به همین فکرها ادامه دادم و دستم را به دور مشت او نگه داشتم و بعد یاروی رداپوش به سمت مجسمه بعدی رفت.

بنابراین به بازی ادامه دادم. (این ماجراجویی من بود و باید در آن موفق می‌شدم، همان‌طور که همیشه این کار را می‌کردم چون پدر و مادرم این را به من آموخته بودند.) نفس عمیقی کشیدم و شجاعانه قدمی به داماد ترسناکم نزدیک‌تر شدم. خیلی نزدیک شده بودم، بازوهایمان حالا به هم دیگر می‌سابید و چانه او دوباره پایین آمد و به من اخم کرد.

در تلاش برای یک شوخی دم دستی زمزمه کردم: «سلام. دوباره منم. همسر آینده تو؟»

نخندید، حتی لبخند هم نزد. به اخم کردن ادامه داد ولی هیچ چیزی نگفت.

شاید اصلاً شوخ‌طبعی نداشت. شاید واقعاً اصلاً به جز عصبانی شدن و سر رفتن حوصله‌اش احساساتی نداشت.

ادامه دادم: «اوه… اون مجسمه‌ها از چی ساخته شدن؟ انگار مرمره. هیچ وقت چیزی مثل این رو ندیدم، خیلی قشنگن.»

سرش به یک سمت خم شد ولی چشمانش حالت هوشیاری به خود گرفتند.

اوه وای!

احمق!

سوفین باید کاملاً می‌دانست که آن مجسمه‌ها از چه چیزی ساخته شده بودند و احتمالاً در گذشته دفعات بی‌شماری این مجسمه‌ها را دیده بود. (البته مگر این‌که مذهبی نبوده باشد.)

گندش بزنند!

چپ‌چپ به من نگاه کرد. بعد یک بار سرش را تکان داد و به مرد رداپوش چشم دوخت.

خیلی‌خب، این هم جواب نداد.

آه کشیدم و آه سنگینی هم کشیده بودم.

سپس ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد. انگشتانم را روی مشتش فشردم تا توجه‌اش را به خودم جلب کنم و سر او دوباره به سمت من پایین آمد و به من نگاه کرد.

سعی کردم در برابر اخم ترسناکش که موج وحشتی به شکمم می‌فرستاد، جا نزنم. روی نوک انگشتانم بلند شدم و کمی به جلو خم شدم و زمزمه کردم: «به زبان من حرف می‌زنی؟»

ابروهایش دوباره در هم رفتند و چشمانش ریز شدند، بنابراین روی کف پاهایم برگشتم و دو سه سانتی‌متری به عقب خم شدم.

سپس صدایش آرام و به همان اندازه خودش ترسناک به گوش رسید: «نوشیدنی خوردی؟»

خبر بد این بود که او فکر می‌کرد من سرم گرم بود. خبر خوب این بود که به زبان انگلیسی حرف می‌زد.

همچنان زمزمه‌کنان گفتم: «نه… فکر نمی‌کنم.»

همان‌طور که هنوز هم اخم کرده بود، جواب داد: «اگه نمی‌دونی یعنی این‌که خوردی و خیلی هم خوردی.»

«خب، احساس سبک‌سری یا مریضی ندارم و تاب نمی‌خورم و آواز هم نمی‌خونم، که وقتی خیلی نوشیدنی می‌خورم زیاد این کارها رو می‌کنم.» سعی کردم لبخند دیگری بزنم. «دلایل نشون می‌ده که من سیاه مست نکردم.»

چشمانش را ریز کرد، ابروهایش در هم فرو رفتند و دوباره به دهانم نگاه کرد. سپس نگاهش دوباره به چشمانم برگشت.

با صدای آرامی که حالا لحن منحوسی به خود گرفته بود، گفت: «دهانت رو ببند…» گردنش به پایین خم شد. این‌طوری صورتش به من نزدیک‌تر شد و حرفش را پایان داد: «همسر آینده.»

آخرین کلمه‌اش را به بیرون تف کرده بود، انگار مزه آشغال داشت. بعد صاف ایستاد، دوباره به مرد رداپوش نگاه کرد. من هم همین کا را کردم و دیدم که خوشبختانه به سمت مجسمه بعدی رفت.

هوم. هیچ‌کدام از این‌ها خوب پیش نرفته بود. هیچ‌کدام. حتی یک ذره.

وقتی برای اولین بار او را دیده بودم، حق با من بود، ابداً دلش نمی‌خواست این‌جا باشد ولی، حالا داشتم متوجه می‌شدم که مخصوصاً نمی‌خواست با من باشد.

تصمیم گرفتم دوباره امتحان کنم، شاید این بار پذیرفته می‌شدم. شاید بعد از این‌که کمی الکل خوردم و شاید بعد از این‌‌که کمی هم به خورد او دادم. شاید آن موقع کمی از موضعش پایین می‌آمد. شاید، اگر من به اندازه کافی به خوردش می‌دادم بیهوش می‌شد و می‌توانستم از زیر شب عروسی در بروم، اوه… تا وقتی می‌فهمیدم چطور از زیر شب نکاح فرار کنم، جشن می‌گرفتیم.

به بیان دیگر، یک سورتمه کش می‌رفتم و گورم از حجله گم می‌کردم.

هنگامی که یاروی رداپوش به حرف زدن با مجسمه‌ها ادامه می‌داد ساکت ماندم، سپس بالاخره برگشت و رو به ما ایستاد و کلی چیز میز دیگر گفت. در آخر لبخند زد و یک دستش را روی شانه من و دست دیگرش را دراز کرد و روی شانه اژدها گذشت، سر تکان داد و با شادمانی لبخند زد.

دست‌هایش را پایین انداخت و برایم سؤال شد که باید با هم حلقه رد و بدل کنیم یا برای هم سوگند بخوریم. امیدوار بودم مجبور نباشم هیچ چیزی به زبانی که نمی‌دانستم بگویم ولی کنجکاوی‌ام خیلی طول نکشید.

چون اژدها مشتش را برگرداند، بازش کرد و انگشتان بلندش در انگشتانم قفل شد و متوجه شدم که بدن بزرگش به سمت من برگشت.

من هم به طرفش برگشتم، سرم را عقب بردم تا به بالا نگاه کنم و حس کردم دلم فرو ریخت.

داشت لبخند می‌زد، حتی دندان‌های زیبای سفیدش در کنار پوست برنزه‌اش نمایان شده بود. و چشمانش داشتند با نوری عجیب و ترسناک می‌درخشید که ترکیبی از تفریح، ### و مرگ بود.

سپس دستم را رها کرد و پیش از این‌که بفهمم چه شده، بازوی بلند و قدرتمندش به دورم پیچیده شد، یک دستش تنگ کمرم را در برگرفت و کامل از روی زمین بلندم کرد و به بدنش چسباند، انگشتان دست دیگرش در موهایم فرو رفت و سرم را گرفت.

جیغ متعجبی کشیدم و دستانم ناخودآگاه روی شانه‌هایش نشستند، تا خودم را نگه دارم. به شکل مبهمی صدای سر و صداهای هیجان‌زده‌ توی کلیسا را شنیدم. ولی بعدش او داشت سرم را پایین می‌کشید و سر خودش هم رو به من بالا آمد و… وای خدا… وای خدا! می‌خواست من را ببوسد!

نخیر، نمی‌خواست من را ببوسد، بلکه این کار را کرد.

نه بلکه بلافاصله سرم را پایین کشید و لب‌هایم را روی لب‌های خودش کوبید و وقتی این کار را کرد، دهانش را باز و زبانش به زور راهش را در دهانم باز کرد و من را بوسید.

عمیق، خشن، محکم، خیس و خیلی پر عطش.

و در آخر، خیلی ماهر بود آن هم نه یک ذره دو ذره.

این یارو را نمی‌شناختم و او من را به حد مرگ می‌ترساند ولی نمی‌توانستم این فکر کوچک را از ذهنم دور کنم که خیلی محشر می‌بوسید.

این با فاصله خیلی زیاد، بهترین بوسه‌ای بود که در کل عمرم داشتم.

وای.

سرش عقب رفت، دهانش را از دهانم جدا کرد و من مبهوت به او خیره شدم.

اشتباه می‌کردم. او ترسناک نبود، کاملاً و شدیداً جذاب بود.

حینی که گیجی داشت از بین می‌رفت صدای فریادها، کف زدن‌ها و هلهله‌ کردن‌های مردم را به خاطر بوسه او می‌شنیدم ولی درکشان نمی‌کردم. دیدم که دست‌هایم را دور گردنش انداخته‌ام و او به من نگاه می‌کرد. باز هم ترسناک و عصبانی بود ولی حالا عصبانی و محتاط بود.

چی؟

بعد من را خیلی محکم روی پاهایم گذاشت، نزدیک بود زانوهایم از زیرم در بروند و وقتی دستم را گرفت و من را از راهروی بین نیمکت‌ها کشید و گذراند، به سختی توانستم پاهایم را کنترل کنم.

بله داشت من را می‌کشید.

اوه-اوه.

برای رسیدن به قدم‌های بلندش باید می‌دویدم. شنیدم پدرم از پشت سر فریاد زد: «دِرَکار! چی کار داری می‌کنی؟ کجا داری می‌ری؟ جشن!»

هنگامی که پدرم صدا زد و مردم دست از کف زدن و هلهله برداشتند و با غافلگیری شروع به پچ‌پچ کردند، اژدها سرعتش را کم نکرد، حتی یک ذره. ولی من باید خودم را به او می‌رساندم وگرنه به جای این‌که به دنبالش دوان دوان بروم، من را روی باسن به دنبال خود می‌کشید.

به راهروی انتظار رسیدیم و او شنلم را از دست دختری که منتظر بود بیرون کشید، دختر دیگری با عجله به سمتم دوید و دستکش‌هایم را برایم آورد، خودم آن‌ها را گرفتم و بعد در سرمای بیرون معبد بودیم.

سپس من در هوا بودم و بدنم ناگهان روی یک سورتمه انداخته شد، بله انداخته شد. شنلم هم رویم پرت شد و روی سینه و پاهایم فرود آمد.

شوکه شده به دامادم نگاه کردم، قلبم مثل پتک می‌کوبید، افساری چرمی را جمع کرد و به تندی توی دست‌های من گذاشت و من ناخودآگاه آن‌ها را گرفتم. سپس هنگامی‌که مردم داشتند از کلیسا بیرون می‌آمدند، برای این‌که سوار یک اسب باشکوه و بزرگ شود وقت را هدر نداد. اسبش را چرخاند، یک وری خم شد و محکم به کفل یکی از چهار اسب بسته شده به سورتمه من کوبید و فریاد زد: «هی!»

هر چهار اسب ناگهان با سرعت زیاد به جلو حرکت کردند و افسار توی دستم شروع به سرخوردن کرد ولی آن را محکم گرفتم و همراه شوهر جدیدم در کنارم، بر روی برف‌ها از بین محلی که شبیه به شهر یا شهرستان بود با سرعت گذشتیم و وارد جنگل شدیم.

اوه.

گندش بزنند.

پایان فصل

فصل چهارم
هیچ‌جا خانه آدم نمی‌شود

نیاز به گفتن نیست که چون تا به حال سورتمه سواری نکرده بودم، نمی‌دانستم چطور باید آن را کنترل کنم.

و همین‌طور باز هم نیاز به گفتن نیست که شوهر جدیدم به این موضوع اخم کرده بود.

بنابراین بعد از این‌که چهار نعل و با سرعت زیاد از شهر خارج شدیم و چنان به رفتن ادامه دادیم که انگار خود شیطان پشت سر و در تعقیب‌مان بود و سورتمه من چند باری در شرایط سختی قرار گرفت، دامادم مجبور شد هیولای بزرگش را برگرداند و در کنار من سواری کند و هر بار که اشتباهی از من سر می‌زد اخم خشمگینش را به من نشانه برود. این باعث می‌شد قلبم نامرتب بزند، آن هم با حس خوبی. در نتیجه خیلی سریع سورتمه‌رانی را یاد گرفتم.

عاقبت سرعت‌مان را کم کردیم و با یورتمه‌ای سریع به راه‌مان ادامه دادیم. هنگامی که توانستم کنترل را کامل در دستانم بگیرم نگاهی به اطرافم در سورتمه انداختم. اول از همه در پیش رویم چند قلاب دیدم بنابراین افسار را روی آن بستم و سریع شنل و دست‌کش‌هایم را پوشیدم. بیشتر به خاطر این بود که به شدت سرد بود و داشتم تا مغز استخوان یخ می‌زدم. پیراهنم خیلی زیبا و مخملی بود ولی من هیچ وقت چنین سرمایی را تجربه نکرده بودم و هرگز فکر نمی‌کردم که این را بگویم یه به آن فکر کنم ولی به خز نیاز داشتم.

نشستم و پتوی خز‌دار و همین‌طور کلاه خزدار سفیدی را دیدم که کف سورتمه و پیش رویم افتاده بود. تاجم را با آن کلاه عوض کردم و پتو را روی خودم کشید و لبه‌هایش را زیر باسنم دادم و تا جایی که می‌توانستم آن را بالا و روی بدنم کشیدم. سپس تاجم را تا جایی که می‌شد توی سورتمه رو باز در جای امنی گذاشتم.

حالا بهتر شد.

سپس دوباره افسار را گرفتم و هدایت سورتمه را به دست گرفتم.

چهار اسب زیبای خاکستری خا‌ل‌خالی داشتم که من را می‌کشیدند و پشت سرم توی سورتمه، در زیر نور ماه پارچه مشکی با گلدوزی‌های قرمز و طلایی دیدم که کلی چیز در خودش نگه داشته بود که به نظر می رسید طلا و لباس‌های ابریشمی باشند.

ظاهراً جهیزیه و لباس‌هایم بودند.

باشه. خب، برو که رفتیم.

داشتم به ماه عسلم می‌رفتم.

اوف پسر.

تازه این موقع بود که به فکر افتادم واقعاً جداً باید به حرف کلودیا گوش می‌کردم.

به سواری ادامه دادیم و خب وقتی پیش می‌رفتیم و از روی برف‌ها می‌گذشتیم اژدها حتی یک کلمه هم با من حرف نزد. من هم سعی نکردم با او صحبت کنم. کاملاً روی این‌که اسب‌هایم را به هیچ درختی نکوبم تمرکز کرده بودم. بعدش هم روی این تمرکز کردم که لپ‌هایم یخ نزنند.

در سکوت تازه عروس دامادی‌مان که کمی زیادی آزاردهنده بود، یورتمه‌کنان جلو رفتیم ولی من هم مطمئن نبودم دلم بخواهد گپ و گفتی با او داشته باشم. تجربیات جدیدی که کسب کرده بودم، به این اشاره داشتند که شوهرم سخن‌ور با استعدادی نبود و با حالتی که به خودش گرفته بود هم به نظر می‌رسید خوشش نمی‌آمد من هم خیلی حرف بزنم. من هم مطمئن نبودم دلم بخواهد حرفی که ممکن بود بگوید را بشنوم.

بعد از مدتی، از جنگل خارج شدیم و در دشتی پوشیده از برف به راه‌مان ادامه دادیم. با وجود دشت پوشیده از برف که در زیر نور ماه توی آسمان برق می‌زد و آسمانی که سه برابر هر شب دیگری در خودش ستاره داشت، منظره زیبایی بود. سپس بعد از مدتی وارد روستای کوچکی شدیم و وقتی وارد شدیم، آرزو کردم کمی سرعتمان را کم می‌کردیم. چون دیگر خیلی سرد شده بود ولی سرعت کم نشد.

حتی یک ذره.

اژدها ما را به جلو و توی دشت و بعد به جنگلی راهنمایی کرد و آن‌قدر به راه‌مان ادامه دادیم که دیگر برای سلامت اسب‌های خودم و اسب او نگران شدم ولی او به تاختن اسب‌هایمان ادامه داد.

و ادامه دادیم.

به شهر دیگری رسیدیم، این یکی بزرگتر بود ولی باز هم سرعتمان کم نشد.

آن موقع بود که متوجه شدم داشت گرسنه‌ام می‌شد و دست‌هایم به خاطر نگه داشتن افسار درد گرفته بودند. بدنم در بین خزها پیچیده شده بودند، بنابراین حسابی گرم بودم و فقط گونه‌هایم سرد بودند. خیلی سرد، آن‌قدر سرد که درد گرفته بودند.

از آن‌جایی که شوهرم اصلاً اهل گپ و گفت نبود، به این نتیجه رسیدم که گفتن این موضوع به او احتمالاً کار هوشمندانه‌ای نبود. به وضوح از من خوشش نمی‌آمد و همین‌طور فهمیدم که او علاقه‌ای به گوش کردن به حرف‌های من ندارد، بنابراین چیزی نگفتم. فقط سعی کردم درد گونه‌هایم را نادیده بگیرم، کاملاً موفق نشدم ولی شکست هم نخوردم.

او ما را در جنگل دیگری هدایت کرد و به رفتن ادامه دادیم. از وقتی که شهر کوهستانی و پدر و مادرم را ترک کرده بودیم زمان زیادی می‌گذاشت و نه فکر می‌کردم این کار خوبی بود و نه از آن خوشم می‌آمد.

بنابراین تمام شجاعتم را جمع کردم، نفس عمیقی کشیدم و با صدای بلند شروع به حرف زدن کردم: «اوه-»

بدون این‌که حتی نگاهی به من بیندازد، فریاد زد: «ساکت!»

گندش بزنن.

حق با من بود. سخن‌ور بزرگی نبود.

به خودم گفتم باشه، من با ثانیه بعدی کنار میام. بعد با ثانیه بعدش. و با بعدی و بعدی و همین‌طوری ادامه می‌دم. روی حال تمرکز کن. فقط روی حال.

بنابراین روی حال تمرکز کردم و دیدم که حق با من بود، سورتمه‌سواری خیلی کیف داشت. شاید نه در شبی سرد و نه وقتی ساعت‌ها طول بکشد ولی تصمیم گرفتم به جای این‌ها روی بخش لذت‌بخشش تمرکز کنم.

و متوجه شدم که هدایت یک سورتمه خیلی بیشتر خوش می‌گذشت. چیزهای زیادی را امتحان کرده بودم، متوجه شدم که اسب‌ها کاملاً آموزش دیده بودند و حسابی با افسارشان تطبیق داشتند، حتی نسبت به کوچکترین تغییری در افسارشان واکنش نشان می‌دادند و این خیلی باحال بود.

این کار را مدتی انجام دادم و خیلی هم خوش گذشت ولی بعدش دیگر جذابیتش را برایم از دست داد. چون این کار را ساعت‌ها انجام دادیم و ساعت‌ها انجام دادن هیچ چیزی خوش نمی‌گذشت حتی سورتمه سواری.

از جنگل عظیم بیرون رفتیم و وارد دشت دیگری شدیم، این یکی رودخانه‌ای در خود داشت که با نور ماه روشن شده بود که خیلی هم باحال بود.

سپس وارد شهر دیگری شدیم که آن هم زیبا بود ولی سرعت‌مان را کم نکردیم، بنابراین چیز زیادی از آن ندیدم.

مدت خیلی خیلی خیلی خیلی طولانی‌ای به همین منوال گذشت و من واقعاً گرسنه‌ام شد و برای وضعیت اسب‌ها نگران شدم چون تا حالا دیگر ساعت‌ها بود که داشتند با سرعت خوبی پیش می‌رفتند. وقتی خورشید شروع به بوسه باران کردن آسمان کرد و ما وارد جنگلی دیگر شدیم نزدیک بود از عصبانیت قاطی کنم.

بر من پوشیده نبود که هوا حالا در مقایسه با شهر قطبی‌ای که از آن بیرون زده بودیم، سردتر بود (به بیان دیگر، حالا هوا به حد مرگ سرد بود، از طرفی باید می‌گفتم که قبلاً هم همین حس را داشت ولی حالا معنی این سرمای بیشتر را می‌دانستم.) و هنگامی که تنه درخت‌ها را دیدم انزجارم را از دست دادم، تمام تنه‌ها تا بالا برفی بودند، آن سمتی که باد می‌وزید برف سنگین‌تری داشت.

نوشته رمان رویا های سرکش پارت ۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا