" /> رمان رویا های سرکش پارت 3 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویا های سرکش پارت ۳

رمان رویا های سرکش دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

تشرزنان به راننده گفت: «برو!» و راه افتادیم آن هم نه آرام.

به سمتش برگشتم و به نیم‌رخ دوست‌داشتنی‌اش نگاه کردم، دستش را توی دستم گرفتم و دهانم را باز کردم تا اسمش را صدا کنم که دستش را از دستم بیرون کشید و رویش را به سمت دیگری برگرداند.

سپس یادآوری کرد: «آتیکوس احتمالاً خشمگینه. باید براش یه پسر به دنیا می‌آوردم.»

پلک زدم و به پشت سرش که روبه‌رویم بود نگاه کردم.

اوه… وای.

زمزمه کردم: «مامان.»

«ساکت سوفین، باید خودم رو برای خشم درکار آماده کنم. باید سعی کنم برای این‌که پدرت خفه‌ت نکنه یه نقشه‌ای بکشم.» سرش آرام به سمت من برگشت و نگاه آبی یخی نافذش که حتی در زیر نور مشعل هم مثل یخ بودند، در چشمانم نگاه کرد. به سردی گفت: «یا شاید هم این بار نباید به خودم زحمت بدم.»

باز هم وای.

من‌من‌کنان گفتم: «اوه-» یک دست دستکش پوشش را بلند کرد.

دستور داد: «ساکت!» دوباره از من روی گرداند. «این تنها زمانیه که کاری برای کمک به پدرش از دستش بر میاد، می‌تونه به مادرش و به کشورش کمک کنه ولی در عوض سوفین من برای همه ما یه کابوس درست می‌کنه.»

وای خدا.

یک چیزی درست نبود. واقعاً باید آن نامه را می‌خواندم

به سرعت در بین شهر یا مکان شهر مانند سُر خوردیم و پیش رفتیم و بعد سورتمه ناگهان جلوی یک ساختمان بزرگ توقف مهیب و وحشت‌انگیزی کرد. حقیقتش هیچ چیز خوب به نظر نمی‌رسید، نه خیلی به اطرافم توجه کردم و نه اصلاً وقت این کار را داشتم. مامان بدون معطلی پتو را کنار زد، دستم را گرفت و من از سورتمه بیرون کشید و بعد از هوای سرد خارج و وارد ساختمانی گرم شدیم که با نوری ملایم روشن شده بود و همه جای آن پر از شمع‌های روشن بود.

همان‌طور که چندین زن با عجله به سمت‌ من و مامان آمدند به اطرافم نگاهی انداختم. یک جور راهرو بود. این زن‌ها با قبلی‌ها فرق داشتند. مامان به تندی پرسید: «درکار؟»

یکی از زن‌ها شنل و دستکشش را گرفت و من‌من‌کنان گفت: «هنوز این‌جاست علیاحضرت.»

علیاحضرت؟

علیاحضرت؟
باشه، با وجود تاج‌ها و همه چیزهایی که دیده بودم، یک حدس‌هایی زده بودم. ولی مادرم جز خاندان سلطنتی بود!

که یعنی من هم بودم.

یا خدا!

دو زن هم من را از شر شنل و دست‌کش‌هایم خلاص کردند و مادرم اطلاع داد. «من سریع می‌رم سر جای خودم. اگه این کار رو بکنم می‌فهمه که ما رسیدیم. فوراً آماده‌ش کنین.»

بعد رفته بود.

با تعجب پلک زدم و به او نگاه کردم.

سپس وقتی چند شاخه کوچک در دستم گذاشته شد با تعجب به آن نگاه کردم. بیشتر آن‌ها صاف بودند و گره‌های کوچکی در خود داشتند ولی در انتها کمی پیچ و تاب خورده بود. عجیب بود ولی پوسته ساقه‌ها عجیب‌تر بودند. انگار رویشان اکلیل پاشیده بودند ولی با دقت که آن را بررسی می‌کردی چنین نبود.

خودشان به شکل طبیعی برق می‌زدند.

واو. وای!

در انتهای ساقه‌ها ربان‌های آبی و سفید یخی بسته شده بودند به ربان‌ها گره‌های بزرگی زده نشده بود و خیلی ظریف انتهای ربان‌ها بریده و خیلی تمیز پنهان شده بودند.

هنوز درست دسته شاخه‌های توی دست‌هایم را بررسی نکرده بودم که هل داده شدم و جلوی یک در دولنگه بزرگ ایستادم، سرم را بلند کردم و به دور و برم نگاه کردم.

یکی از دخترها زمزمه کرد: «خوش شانس باشین شاهزاده خانم یخی من.» فشار اطمینان‌بخشی به بازویم داد و از من فاصله گرفت.

چی؟ شاهزاده خانم یخی؟

وای خدای من!

من جزء خاندان سلطنتی بودم و ظاهراً پدر و مادرم هم پادشاه و ملکه بودند.

یا خدا!

تنها و مبهوت از چیزهایی که فهمیده بودم، همان‌جا ایستادم. سپس متوجه شدم که قرار بود در عرض چند ثانیه متوجه شود این‌جا چه خبر بود.

دسته شاخه‌ها را مثل یک دسته گل زیبا در تای آرنجم نگه داشتم و تکه کاغذ را با دست دیگرم از یقه‌ام بیرون کشیدم. دستپاچه و سریع آن را با یک دستم باز کردم و در کمال تعجب و با هراس زیادی دیدم که نوشته خیلی کوتاهی بود.

سپس دو ثانیه وقت صرف کردم تا آن را بخوانم.

سوفین.

امشب با درکار ازدواج می‌کنی. این اسم به زبان باستانی یعنی اژدها.

بخت یارت

سوفین

وای گندش بزنند.

بازی داده شده بودم.

گندش بزنند! بازی داده شده بودم!

پیش از این‌که بتوانم وحشت کنم و نمی‌دانم شاید حتی برگردم و از آن‌جا فرار کنم، درها کاملاً باز شدند و پدرم را دیدم که شق و رق و مستقیم به سمتم می‌آمد. هم‌زمان یک گروه موسیقی شروع به نواختن آهنگی عاشقانه کردند. در پشت سر پدرم نگاه کردم جایی شبیه به یک محراب کلیسای خیلی بزرگ بود که گوش‌ تا گوش پر بود از کسانی که ایستاده و به سمت من برگشته بودند.

نخیر، الان دیگر از آن وقت‌هایی نبود که بگویی وای گندش بزنند.

از آن لحظه‌هایی بود که باید می‌گفتی گه توی این شانس.

بابا به من رسید، تکه کاغذ را از دستم قاپید، سریع آن را مثل یک توپ مچاله کرد و به کناری پرت کرد. سپس دستم را محکم گرفت، آن را کشید و دور آرنجش انداخت. هم زمان بدنم را نزدیک به خودش کشید و سرش را به سمتم پایین آورد.

با صدای آرامی گفت: «خوشحالم که موفق شدی سوفین.»

بعد بدون هیچ معطلی شروع به قدم برداشتن در راهروی بین نیمکت‌های کلیسا کرد.

پایان فصل دوم

فصل سوم
عروسی

باشه، باشه، باشه، انگار داشتم ازدواج می‌کردم.

گندش بزنن.

آن هم با مردی که به عنوان اژدها می‌شناختنش.

گندش بزنن!

آن دختر به من گفته بود سعی کن دست کم شاد باشی.

فکر نمی‌کردم چیز خوبی باشد.

خانمی‌که توانسته بود از پنجره طبقه دوم پایین بپرد، گفته بود؛ از درکار لذت ببر. فکر می‌کنم لذت ببری و بیشتر فکر می‌کنم اون از تو لذت ببره.

این اصلاً باعث نشد احساس بهتری به من دست بدهد. ابداً.

هنگامی که داشتیم در راهروی بین نیمک‌ها پیش می‌رفتیم، که انگار به درازی زمین فوتبال بود (نبودها ولی به شدت طولانی بود.)، بازوی پدرم را محکم گرفتم و آرزو می‌کردم می‌توانستم روی این تمرکز کنم که بعد از پانزده سال در کنار پدرم بودم. ولی نمی‌توانستم. دریایی از مهمان‌ها در اطرافمان سرپا بودند و به من لبخند می‌زدند و یا با علاقه‌ و شادی در چشمان و صورت‌هایشان به من نگاه می‌کردند.

همان‌طور که موسیقی در جانم ریشه دوانده بود و به آن‌ها نگاه کردم و همراه پدرم با عجله جلو رفتم.

لعنتی، من لعنتی… داشتم… ازدواج می‌کردم.

نفس عمیقی کشیدم و به خودم گفتم: «خیلی‌خب فینی، خودت رو جمع و جور کن.»

بابا در کنارم بود، زنده بود و به جز لباس عجیبی که تنش بود، (شلوارک چرمی قهوه‌ای تیره، چکمه‌های خیلی بلند قهوه‌ای تیره در زیر شلوارک، یک پیراهن پشمی یقه اسکی خیلی زیبای قرمز تیره، نوار چرمی که روی آن با طلا و یاقوت کار شده و دور سینه‌اش بسته شده بود، یک شنل خزدار که به آن نوار جواهر نشان دور سینه‌اش بسته شده و پشت سرش آویزان مانده بود و یک تاج طلای بزرگ با کلی الماس و یاقوت سرخ روی سرش داشت. تاجش خیلی شبیه تاج مادرم بود ولی روی سرش بزرگتر بود.) داشت من تا انتهای راهرو می‌برد.

هرگز انتظار تجربه کردن چنین چیزی را نداشتم. انتظار نداشتم که پدرم من را در راهرویی پیش ببرد. نه از وقتی که در پانزده سالگی‌ام هواپیمای‌شان سقوط کرده بود. اگر با پسری برنامه ازدواج می‌ریختم، می‌دانستم که بابا هیچ وقت من را تا محراب کلیسا همراهی نمی‌کرد.

پس، باشه، این خوب بود. درست است چون نمی‌دانستم با چه کسی داشتم ازدواج می‌کردم خیلی هم خوب نبود ولی تصمیم گرفتم هرچه به دست می‌آوردم را بپذیرم.

به جلوی کلیسا که حالا داشت نزدیک و نزدیک‌تر شد. هیچ صلیب یا چیزهایی کلیسایی دیگری که در دنیای خودم دیده بودم وجود نداشت. در عوض شش مجسمه غول‌پیکر که انگار از مرمر عاجی رنگ تراشیده شده بود، به شک هلالی آن‌جا چیده شده بود. سه تا از آن‌ها مجسمه مرد و سه تای دیگر مجسمه زن بودند. اولی مردی بود که با پاهای باز از هم و دست به کمر ایستاده بود. بعدی زن بود، داشت به شکمش که دست‌هایش را روی آن گذاشته بود، نگاه می‌کرد. بعدی مردی بود که یک دستش را صاف و بالا نگه داشته، پاهایش را از هم باز و زانوهایش را کمی خم کرده بود، دست دیگرش هم آماده شمشیر کشیدن بود. بعدی زنی بود که یک بازویش در جلوی بدنش و دستش را روی شرمگاهش گذاشته بود و دست دیگرش را روی گردنش گذاشته و لبخند عجیبی روی صورتش که کمی پایین گرفته بودش بازی می‌کرد. بعدی مردی بود که با پاهایی باز به اندازه عرض شانه و دست‌هایی چلیپا شده ایستاده بود و آخری زنی بود که انگشتانش را شل و ول در هم گره خورده بود و کف دستانش را بالا و روی لب‌هایش گذاشته بود.

عجیب بود.

در جلوی آن پس زمینه مردی ایستاده بود که ردایی سفید به تن داشت با شالی بلند و پهن ساتن به دور گردنش. شالش خط‌هایی به رنگ آبی تیره، آبی روشن، قرمز ، بنفش تیره، طلایی و بعد سبز روشن داشت.

خیلی‌خب، جالب بود. به نظر می‌رسید در این دنیا بیشتر از یک خدا داشتند. یاد گرفتن در موردشان باید خوش می‌گذشت.

نفس عمیقی کشیدم تا چیزی به پدرم بگویم، حالا هر حرفی که بود، می‌خواستم کاری کنم که او هم حرفی بزند. سپس وقتی مردی در آن جلو حرکت کرد و کنار مردی که ردای سفید به تن داشت ایستاد و به من نگاه کرد، حرف در گلویم گیر کرد.

وقتی متوجه شدم آن مرد خودش بود، قدم‌هایم متزلزل شدند، به او نگاه کردم و متوجه شدم چیزهای زیادی در او برای نگاه کردن وجود داشت.

بابا غرید: «سوفین.» دستش به روی دستم که روی آرنجش بود، منقبض شد. متزلزل شدن قدم‌هایم را احساس کرده بود و فکر می‌کرد می‌خواهم فرار کنم. با تلاش زیادی خودم را جمع و جور کردم و به راه رفتن ادامه دادم.

ولی داشتم فکر می‌کردم: وای نه.

و این یک وای نه، نه، نه، نه خیلی بزرگ بود.

نه.

آن…؟ او…؟

وای گندش بزنند. او بود. باید خودش باشد. او جلوی محراب معبد ایستاده بود.

این اژدها بود.

این مرد داماد من بود.

و من معنای نامش را فهمیدم. آن طور که او با اخم نگاه می‌کرد و کاملاً معلوم بود که من را دوست ندارد، کاملاً معنای اسمش را فهمیدم. همین طور مشخص بود که اصلا دوست ندارد آن‌جا باشد و بدتر از آن این بود که انگار کاری که دوست داشت انجام بدهد این بود که کل روستا را قتل عام کند. با سلاح و یا حتی با نفس آتشینش آن‌ها را به آتش بکشد

جثه بزرگی داشت. من صد و هفتاد سانتی‌متر بودم. او باید صد و نود و دو یا صد و نود و پنج می‌بود. موهایش تیره، خیلی ضخیم و کمی مواج بودند و روی یقه اسکی‌ قهوه‌ای تیره‌ای که پوشیده بود، پیچ و تاب خورده بودند. لباسش آن‌قدر تیره بود که به سیاهی می‌زد. از آن شلوارک‌های چرمی عجیب نپوشیده بود بلکه شلواری پشمی و اندازه تنش به تن داشت که نمی‌توانست ران‌های بزرگ و قدرتمندش را پنهان کند. این موضوع در مورد کتی که به تن داشت هم صادق بود. نمی‌توانست عضلات قدرتمند شانه‌هایش را زیر خود پنهان کند. پوتین‌هایی پوشیده بود که درست تا زیر زانوهایش ادامه داشتند. دیدم که او حتی به خودش زحمت نداده بود پوتین‌هایش را برای مراسم عروسی‌اش برق بیندازد. خاک گرفته بودند و حتی گل هم روی خودشان داشتند. یک نوار چرمی کج روی سینه‌اش بسته شده بود، یک سمتش در زیر دنده‌های یک پهلویش و سمت دیگرش روی شانه‌هایش قرار داشت ولی روی خود طلا، یاقوت و یا هیچ چیز دیگری نداشتند. شنلی را دیدم که از پشتش آویزان بود، این شنل هم برخلاف شنل بابا هیچ زرق و برقی نداشت و خیلی ساده بود.

همچنین می‌توانستم قبضه شمشیری را از پشت شانه‌ای که رویش نوار چرمی قرار گرفته بود ببینم و همین طور یک دسته چاقو را روی کمربند چرمی در سمت دیگرش.

چهره‌اش سبزه، تند و تیز، قدرتمند و برجسته بود. ابروهای پرپشت، فک مربعی و قوی، گونه‌هایی که انگار از سنگ تراشیده شده بودند، لب‌های قلوه‌ای با مرزی مشخص. اگر نگاهش آن‌قدر سیاه و شدیداً خشمگین به نظر نمی‌رسید، می‌توانست خیلی هم جذاب باشد.

ولی نبود.

با آن اندام غول‌پیکرش و انرژی پرخشم و شدیدی که چنان از خود ساطعش می‌کرد که می‌توانستم روی پوستم احساسش کنم و آن نگاه آماده کشتارش به شدت ترسناک بود.

ترسناک.

نه از سرتاپا وحشتناک بود.

و این خودش برای من، سوفین وایلد که به این راحتی‌ها از هیچ چیزی نمی‌ترسید، معنای عجیبی داشت.

ولی اهمیت نداشت که او چقدر ترسناک بود، هنگامی که به جلوی محراب معبد رسیدیم، نمی‌توانستم نگاهم را از او بردارم و این کار را هم نکردم.

و دیدم که چشمانش سایه عجیبی از رنگ سبز زیتونی داشت، سبز یا قهوه‌ای یا حتی عسلی نه، بلکه یک رنگ سبز زیتونی روشن که با مژه‌هایی تیره و فرخورده محاصره شده بود.

هنگامی که نزدیک‌تر شدم و ما در چند قدمی او توقف کردیم، بلافاصله متوجه شدم که او یک ذره دو ذره از من بلندتر نبود بلکه مثل ساختمانی روی من سایه می‌انداخت. دست کم دو برابر من قدش بود.

وای خدا.

این اصلاً خوب نبود.

مردی که ردای سفید پوشیده بود، چیزی گفت که متوجه نشدم. نه به خاطر این که وحشت کرده بودم، نه. به خاطر این بود که به زبانی عجیب حرف زده بود و مردی که به عنوان اژدها شناخته می‌شد نگاه خشمگین سبز-قهوه‌ای‌اش را از من برداشت و به مرد ردا پوش نگاه کرد و یک مشتش را بلند کرد.

وقتی آن مشت بزرگش به سمت من بلند شد، بالاتنه‌ام عقب رفت.

بابا من را محکمتر نگه داشت، بعد همان‌طور که انگشتانم را از دور آرنجش باز می‌کرد و انگشت‌های یخ‌زده‌ام را روی مشت اژدها می‌گذاشت، مجبورم کرد جلو بروم و کنارش بایستم.

خدایا، انگشت‌هایم حتی ذره‌‌ای نمی‌توانستند مشت بزرگ او را بپوشانند.

موسیقی قطع شد.

وای گندش بزنند.

مرد ردا پوش چیزی گفت و پدرم با صدای بلند و آمرانه‌ای گفت: «بله!» انگشتانش دستم را فشردند و بعد دیگر رفته بود.

رفته بود!

همین‌طوری رفته بود.

گندش بزنند!

مرد ردا پوش بدون هیچ شر و شور و هیجانی سرش را به سمت سقف بلند و شروع کرد به ور ور کردن به زبان بیگانه‌ای که حتی کلمه‌ای از آن را قبلاً نشنیده بودم. تازه من زبان‌های بیگانه زیادی را شنیده بودم و در چندتایی از آن زبان‌های بیگانه حتی می‌توانستم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم.

تُف.

این ماجرا همان‌طور که کنار داماد غول‌پیکر ترسناکم ایستاده بودم، مدتی طول کشید. و بعد کمی دیگر هم طول کشید.

باز هم ادامه پیدا کرد.

تمام مدتی که ادامه داشت من همان‌طور ایستاده بودم و دستم روی مشت اژدها بود، خوب باید همین‌طور می‌ایستادم.

عجیب بود.

خیلی عجیب بود و این مدتی طولانی ادامه پیدا کرد، کم‌کم داشتم آرام می‌شدم. بعدش ناگهان وقتی آن یاروی رداپوش ناگهان رفت به سمت مجسمه آن رفیقی که دست به کمر ایستاده بود، بدنم منقبض شد. یاروی رداپوش دست‌هایش را به سمت مجسمه بالا گرفت و دوباره شروع کرد به مناجات کردن.

بعدش بیشتر مناجات کرد. باز هم بیشتر و باز هم کمی بیشتر این کا را کرد.

حدود پانزده دقیقه بعد، به سمت زنی که دستانش روی شکمش بود رفت و دوباره شروع به راز و نیاز کرد.

به حق هفت طبقه جهنم، اگر می‌خواست برای هر کدام از آن‌ها پانزده دقیقه دعا کند، باید بیشتر از یک ساعت این‌طور دست در دست هم باقی می‌ماندیم.

معبد که گوش تا گوش پر از جمعیت بود و پشت سرمان در سکوت فرو رفته بودند و یاروی رداپوش به نظر می‌رسید که هیجان زده شده بود و داشت تند و تند برای مجسمه زن دعا می‌خواند، بنابراین به این نتیجه رسیدم که باید لحظه‌ای برای این که بفهمم این یاروی ترسناکی که به نوعی دستش را گرفته بودم و قرار بود یک سال شوهرم باشد را بشناسم. البته اگر این ازدواج یک دهه به طول نمی‌انجامید.

گندش بزنند.

از گوشه چشمم نگاهی به او انداختم.

خیلی‌خب، یک کمی کمتر ترسناک بود. دیگر عصبانی به نظر نمی‌رسید. نگاهش به مرد رداپوش دوخته شده بود و انگار به حد مرگ حوصله‌اش سر رفته بود.

می‌توانستم درکش کنم. من هم حوصله‌ام سر رفته بود. شاید می‌توانستم یک کاری در این مورد کنم.

بنابراین دل و جرأت به خرج دادم، کمی بدنم را کشیدم و به او نزدیک‌تر شدم.

وقتی سرش پایین آمد و چشمان سبز-قهوه‌ای‌اش در چشمانم دوخته شدند، متوقف شدم. نگاهش از کسل به عصبانی تغییر کرد و این به شدت ترسناک بود.

با سر بالا گرفته به او خیره شدم.
ولی چه کار می‌توانستم بکنم؟ هیچ چاره دیگری نداشتم.

بنابراین زمزمه کردم: «اوه… سلام.»

ابروهای تیره‌اش در هم فرو رفتند.

آره، این هم بیش‌از حد ترسناک بود.

وای خدا.

همچنان زمزمه‌کنان ادامه دادم: «اوه… باید همین طوری دست هم رو بگیریم و همین‌جا وایسیم؟»

حالت چهره‌اش هیچ تغییری نکرد و هیچ جوابی هم نداد.

با سرم به سمت یاروی رداپوش اشاره کردم و ادامه دادم: «یعنی، خب اون یه جورایی خیلی توی کاری که داره می‌کنه غرق شده، مطمئناً اگه یه استراحتی بکنیم متوجه نمی‌شه.»

جوابی نداد ولی نگاهش چشمانم را ترک نکرد.

نوشته رمان رویا های سرکش پارت ۳ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا