" /> رمان رویا های سرکش پارت 2 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویا های سرکش پارت ۲

رمان رویا های سرکش دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

ولی مردم زیادی هم جمع نشده بودند، دو نفر جلوی یک آتش، سه تا جلوی آتشی دیگر در فاصله‌ای دور.

ناگهان اسبی را دیدم که چهارنعل در حال گذشتن بود و نتوانستم جولی هرهر از روی خوشحالی‌ام را بگیرم چون شنلی در پشت سر اسب‌سوار پِرپِر می‌زد و کلاه پشمی و خزداری به سر داشت.

هنگامی که مرد در پیچ جاده پیچید، توی شهر کوچک پیش رفت و پشت ساختمانی از دید خارج شد، زمزمه کردم: «خیلی باحاله.»

صدای زنی را شنیدم: «جابه‌جایی با موفقیت انجام شد؟» غافلگیر شده از جا پریدم و به سمتش برگشتم.

زنی را دیدم که در کنارم ایستاده بود و موهای خاکستری بلندش در پشت سرش جمع شده و شنل پشمی کت و کلفت و گشادی به رنگ قره‌قاط پوشیده بود که یقه‌ای از خز مشکی داشت.

ابروهایش بالا رفته بودند. صورتش خط‌هایی داشت که باعث می‌شد دلپذیر به نظر برسد و نشان دهنده این بودند که در زندگی طولانی‌اش زیاد خندیده بود. چشمان آبی‌اش که یک جورایی انگار رنگشان داشت محو می‌شد کاملاً هوشیار بودند و من را بررسی می‌کردند.

در جواب زمزمه‌کنان گفتم: «کار کرد.» سپس وقتی صدای تق‌تق محکمی از آن سوی اتاق به گوش رسید، دوباره از جا پریدم. کامل برگشتم و متوجه شدم که کسی داشت در می‌زد.

زنی از آن سمت در با صدایی ناامید فریاد زد: «سوفین! در رو باز کن! همین الان باید باهات حرف بزنیم! مادرت داره نزدیک می‌شه.»

به در خیره شدم.

مادرم داره نزدیک می‌شه.

نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم.

زنی که با من توی اتاق بود با دلواپسی دستور داد: «پشت سر من در رو ببند.» به او نگاه کردم و پیش از این‌که لبخند بزند و شروع به حرف زدن کند، چشمانش کمی من را برانداز کردند. «از دِرَکار لذت ببر. فکر می‌کنم لذت می‌بری و از اون بیشتر فکر می‌کنم اون از تو لذت ببره.»

با تعجب پلک زدم و به او نگاه کردم.

«چی؟»

مشت‌های بیشتر به در کوبیده شد و فریاد دیگری به گوش رسید: «سوفین!» بدنم دوباره از جا پرید و هنگامی که زن پشت در فریاد زد به در نگاه کردم. «خواهش می‌کنم!»

صدای حرکتی شنیدم، برگشتم و دیدم زن همراهم رفته بود. هنگامی که مشت‌های بیشتری به در کوبیده شد، نگاه سریعی به اطرافم انداختم، التماس‌های دیگری شنیدم ولی به خاطر این‌که ناگهان دیده بودم هیچ همراهی نداشتم، مبهوت شده بودم.

کجا رفته بود؟

به سمت پنجره برگشتم و به پایین نگاه کردم و یک شنل قره‌قاطی رنگ را دیدم که داشت به دور نزدیک‌ترین ساختمان می‌پیچید و از نظر دور شد.

یا خدا، زنیکه از پنجره پایین پریده بود.

از طبقه دوم به پایین نگاه کردم و التماس دیگری شنیدم. «سوووووووفین!»

نجوا کردم: «گندش بزنن.» لنگه‌های پنجره را گرفتم، آن‌ها را کشیدم، بستم و چفتش را هم انداختم. جلوی باد سر قطبی را گرفت ولی هنوز هم سرمای آن از لای پنجره وارد می‌شد بنابراین پرده‌های ضخیم را از هر دو طرف گرفتم و روی پنجره کشیدم و بستم‌شان. موفق شدم جلوی هوای سرد را بگیرم که به این خاطر بود که پرده‌های پشمی بنفش خیلی ضخیم بودند. هیچ چیزی از بین آن‌ها رد نمی‌شد.

بیشتر در زدند که حالا این در زدن‌ها بیشتر شبیه مشت‌هایی بود که به در کوبیده می‌شدند و متوقف هم نمی‌شدند بنابراین با عجله به سمت در دویدم ولی با دیدن چیزی که نگاهم را به خودش جلب کرد ایستادم.

چوب تیره و براق همه جا بود. کف چوبی تیره که با قالیچه‌های خاب‌دار، ضخیم و طرح‌دار پوشانده شده بود. یک شومینه عظیم و طاقچه‌دار که از سنگی کرمی رنگ تراشیده شده بود. حکاکی‌های بیشتری هم در گچ‌بری‌های اتاق و هم بر روی طاقچه وجود داشت. سیب‌ها و پرتقال‌ها با شاخ و برگشان حک شده بودند و طرح خیلی پیچیده‌ای داشتند، حتی با یک نگاه سرسری هم می‌شد گفت به شدت عالی بود. حتی می‌توانستم نقطه‌های فرو رفته روی پرتقال‌ها را هم ببینم. چه جور صنعت‌گری و چندتا از آن‌ها توانسته بودند اتاق بزرگی مثل این را حکاکی و گچ‌بری کنند. فقط همین اتاق صد هنرمند می‌خواست که صد سال هم رویش کار کنند.

تخت بزرگی در اتاق بود، از آن تخت‌های شاهزاده‌خانمی سایبان‌دار، تاج تخت با همان طرح در و دیوار اتاق حکاکی شده بود با روتختی آبی یخی که برقی شبیه به ابریشم داشت، یک پتوی پرزدار سفید زمستانی که تا شده و در انتهای تخت گذاشته شده بود، شش بالشت چهار گوش اروپایی دوتا دوتا به تاج تخت تکیه داده شده بود. دوتا خاکستری و دو تا به رنگ سفید زمستانی دوتا هم آبی یخی. پرده‌های ضخیم به دور تخت هم آبی یخی بودند.

اثاثیه سنگین و حکاکی شده در همه جای اتاق دیده می‌شد. دو پا تختی. یک دراور بزرگ. یک کمد لباس بلند و بزرگ. یک میز تحریر و صندلی. یک آینه بیضی تمام قد با چند سیب و پرتقال و شاخ و برگش که از یک سمتش به سمت پایین حکاکی شده بود. یک میز کوچک با یک مبل راحتی بزرگ در کنار آن. شدیداً دلم می‌خواست آن پتوی پرزدار روی تخت را دور خودم بپیچم و خودم را روی آن مبل راحتی که شدیداً راحت به نظر می‌رسید جمع کنم.

آباژورهای مروارید نشانی بدون هیچ اتصالی به برق روشن بودند ولی شعله‌های آتش روی هر دو پاتختی، روی میز تحریر، روی میز کنار صندلی و همین‌طور در جاشمعی‌های به روی دیوار می‌رقصیدند.

کل اتاق به شکل خارق‌العاده‌ای محشر بود. شدیداً باحال بود. به شکلی باور نکردنی باحال بود. چیزهای خیلی زیادی در زندگی‌ام دیده بودم و پولش را هم داشتم که از هر چیزی لذت ببرم ولی هرگز هیچ چیزی که تا این حد خارق‌العاده باشد ندیده بودم.

یک بار دیگر صدا زد: «سوفین! خواهش می‌کنم!» و مشت‌های بیشتر به در زد بنابراین تکانی به خودم دادم و خودم را از این فکرها بیرون کشیدم و یک تکه کاغذ تا شده روی تخت دیدم.

این باید نامه من بوده باشد.

به آن نگاه کردم و فکر دیگری وارد ذهنم شد، به نظر می‌رسید که نامه خیلی قطوری هم نباشد.

درحالی‌که می‌توانستم قسم بخورم که مشت‌هایی که به در کوبیده می‌شد حالا دیگر به لگد زدن تبدیل شده بودند، به طرفش به راه افتادم. به نامه نگاه می‌کردم که در دید جانبی‌ام صحنه‌ای دیدم. سرم برگشت و مثل یک مرده بی‌حرکت ماندم.

سپس صاف ایستادم.

بعد برگشتم و به خودم در آینه نگاه کردم.

آرام به سمت آن به راه افتادم. هنگامی که با حیرتی عمیق به چیزی که می‌دیدم خیره شدم، انگار مشت‌هایی که به در کوبیده می‌شد و التماس‌های پشت در ساکت شدند.

هنگامی که به آینه رسیدم، یک دستم را بلند کردم تا سطح سر آن را لمس کنم، فقط برای این که مطمئن شوم واقعی بود. هنگامی که انگشتم روی آینه کشیده شد، مسیر دستم را عوض کردم و آن را صاف روی شکمم گذاشتم و آن را حس کردم.

واقعی بود.

من واقعی بودم و این شکلی دیده می‌شدم.

زمزمه کردم: «وای.»

من هم آبی یخی پوشیده بودم. یک پیراهن آبی یخی مخملی محشر که چنان برق می‌زد انگار سفید بود، مانند درخشش بالای برف تازه نشسته بود. یقه‌اش چهارگوش بود و سوزن‌دوزی خیلی حرفه‌ای و زیادی به دور لبه‌های خودش داشت. سینه‌هایم بالا کشیده شده بودند و من از لبه یقه‌ام می‌توانستم سینه‌ها و شکاف بین‌شان را کاملاً ببینم. آستین‌های پیراهن بلند بودند و از شانه تا مچ دستم را می‌پوشاندند و در انتهای نوک‌تیزشان به روی پشت دستم سوزن‌دوزی‌ها ادامه پیدا کرده و در نهایت با بندی به دور انگشت میانی‌ام متصل بودند. بالاتنه لباس از سرشانه تا کمر کیپ تنم و محشر بود. دامن کمی گشاد بود و وقتی از پشت لگدی به دامن زدم و آن را عقب انداختم، دنباله کوچکی هم در پشتش دیدم. پیراهن هیچ خط کمری نداشت، همین طور ساده و زیبا از کمر تا به دامن ادامه پیدا کرده زنجیرهای در هم تنیده نقره یا… از نزدیک نگاه کردم… نه طلای سفید با سنگ‌های آکوامارین و الماس‌های خیلی ریز به دور کمرم بسته شده بود و یکی دیگر از همین زنجیرها هم با سنگ‌های آکوآمارین بزرگ به دور لبه دامنم بسته شده بود سنگینی می‌کرد.

یک گردنبند خفتی بسته بودم که به کمربند و گوشواره‌های آویزی‌ که به گوشم انداخته شده بود، می‌آمد. موهای بور پلاتینیومی‌ام بلند و تاب دار بودند و به نوعی از روی پیشانی‌ام عقب کشیده و پشت سرم تا گودی کمرم، روی شانه‌ها و سینه‌ام آویزان بودند. رنگ صورتی درخشانی روی گونه‌هایم، ماده چرب صورتی رنگی روی لب‌هایم و سایه چشم آبی درخشانی هم روی پلک‌هایم داشتم. خط چشم آبی تیره‌ای هم به دور چشم‌هایم کشیده شده و پودر سفید مرواریدی رنگی هم روی شقیقه‌هایم پاشیده شده بود، پودری به همان رنگ ولی مات‌تر هم روی سینه‌هایم پاشیده شده بود.

ولی بهترین و قطعاً بهترین این‌ها تاجم بود.

بله، گفتم… تاج!

تاجی داشتم که روی پیشانی‌ام گذاشته شده بود و هرچقدر هم که سنگین و مدل‌دار بود ولی راحت هم بود، چیزی نرم و شاید حتی خز‌دار از پوست پیشانی‌ام در برابر فلز تاج محافظت می‌کرد.

انگار روی آن قندیل‌هایی رو به بالا بیرون زده بود و الماس‌ها و سنگ‌های آکوآمارین رویش می‌درخشیدند.

شدیداً چشمگیر بود.

دامن سنگینم را بالا کشیدم و یک جفت پوتین پاشنه کوتاه سفید یخی بنددار دیدم که تا زیر زانوهایم می‌رسید. بالای آن هم جوراب‌های چسبانی پوشیده بودم که آن‌ها هم سفید بودند. انگار از پارچه پشمی کشمیری درست شده بودند. دامنم را بالاتر دادم و یک لباس‌زیر بدون پاچه سفید و ساتن دیدم که روی لبه‌هاش انگار قندیل‌هایی از جواهر کار شده و بند جوراب به لبه‌اش بسته شده بود. همچنین لبه کُرست تنگ سفیدی را هم در بالای نافم دیدم و از این‌که نمی‌توانستم بالای آن را از زیر لباس و روی دنده‌هایم ببینم عصبانی شدم.

عجب لباس‌زیر معرکه‌ای بود.

هنگامی که به خودم در آینه زل زده بودم، نجوا کردم: «خیلی… خیلی… معرکه‌ست!»

فریاد وحشت‌زده‌ای را شنیدم: «سوفیــــــــــــــــن!» دامنم را پایین انداختم و به در نگاه کردم.

سپس به سرعت به سمت تخت رفتم، تکه کاغذ را برداشتم، دوبار تا شده بود، بنابراین کوچک بود و توانستم آن را در یقه‌ام پنهان کنم.

بعد با عجله به سمت در دویدم، دستم روی کلید طرح جمجمه روی قفل قرار گرفت و بی‌حرکت ماندم.

صدای سرد، آشنا، آمرانه‌ای از آن سمت در دستور داد: «سوفین، در رو باز کن، همین الان.»

هنگامی که گرما در وجودم پخش شد، چشم‌هایم را بستم.

زمزمه کردم: «مامان.»

چشم‌هایم را باز کردم، لبخند بزرگی زدم و قفل را باز کردم. حالا من برای این‌که در را باز کنم بی‌صبر شده بودم ولی وقتی در را کشیدم و باز کردم، تکان نخورد. به آن زل زدم و سه کلون چوبی دیدم. یکی در بالا، یکی در پایین و یکی هم در میان در، همه هم آهنی بودند و چفت‌های محکمی داشتند که در را بسته نگه می‌داشتند.

چقدر عجیب.

همه آن‌ها را کنار زدم و در را کشیدم و باز کردم.

سپس دوباره خشکم زد، وقتی دیدم بدن مادرم از جا پرید، لبخند از روی صورتم محو شد. چند باری پلک زد و بعد چپ‌چپ نگاهم کرد.

به او خیره شدم.

خدای‌من.‌خدای‌من.‌خدای‌من.

او این‌جا بود.

مامانم.

به او چشم دوختم و با خودم فکر کردم، قطعاً و مطمئناً دیدنش ارزش یک میلیون دلار هزینه کردن را داشت. قطعاً داشت.

به او نگاه کردم، به سرتاپایش و حس کردم شکمم گرم شد.

چشم‌های آبی روشنم را از او رفته بودم و حالا مستقیم داشتم در چشمانش نگاه می‌کردم، بعد از پانزده سال دوباره داشتم در چشمانش نگاه می‌کردم.

حس کردم چشم‌هایم پر از اشک شدند. من! سوفین وایلد نزدیک بود گریه کنم.

غیر ممکن بود.

ولی داشت اتفاق می‌افتاد.

طبیعت عجیب و غریبی داشتم، موهایم را از که رفته بودم را نمی‌دانستم. پدر و مادرم هر دو موهای تیره داشتند و چشم‌های پدرم قهوه‌ای تیره بودند. هر دو بالا بلند و باریک بودند. من قدی متوسط داشتم (اگر بخواهم اعتراف کنم، باید بگویم کمی کوتاه‌تر از متوسط. هرچند کوتاه نبودم.) و تپل مپل بودم.

حالا، او در پیراهنی که شباهت زیادی به پیراهن من داشت ولی رنگش سرخ درخشان بود و یقه‌ای خزدار داشت، پیش رویم ایستاده بود. موهای هنوز تیره‌اش (فقط تک و توک طره‌هایی از موهایش نقره‌ای شده بودند.) پیچیده شده و در بالای سرش جمع شده بودند و با کلیپس‌های طلایی با طرح پروانه این‌جا و آن‌جا بسته شده بودند. تاجی از طلا پر از الماس و یاقوت به سر داشت و سینه‌ریزی پر از سنگ‌های اشک مانند یاقوت سرخ داشت و گوشواره‌ طلای بلند با سنگ یاقوت از گوش‌هایش آویزان بود و به یقه خزدار و گردنش می‌مالید… این زن مامان محشر من بود.

زمزمه کردم: «مامان.» پلک زدم و اشک‌هایی که در چشمانم جمع شده بودند را کنار زدم. حتی از پس اشک‌هایم هم دیدم که چشم‌هایش ریز شدند و ابروهای تیره و کمانی‌اش به هم نزدیک شدند.

با خشمی سرد، به تندی گفت: «اصلاً هیچ کدوم از این رفتار بی‌معنی‌ت رو تأیید نمی کنم سوفین. باید پانزده دقیقه پیش می‌رفتیم. دِرَکار منتظره و همه می‌دونن که اون مرد بی‌صبریه و نمی‌خواد جایی باشه که در حال حاضر ایستاده.»

برگشت، دستش را برای چهار زنی که همان دور و بر بودند بالا برد، همه آن‌ها پیراهن‌هایی به تن داشتند که از پارچه‌های پشمی نازکی دوخته شده بود، اصلاً مانند پیراهن‌های من و مامان اعلا و زیبا نبودند، به رنگ سورمه‌ای تیره، شرابی تیره، سبز جنگلی تیره و خاکستری تیره بودند. هر چهار زن هم به شکل عجیبی شدیداً به من خیره شده بودند. وقت نکردم از این رفتارشان تعجب کنم چون مادرم، مچ دستش را چرخاند و بعد در راهرویی پهن و چوبی با کلی حکاکی و کنده‌کاری که این‌جا و آن‌جا مبلمان چوبی تیره‌ای هم داشت به راه افتاد.

همان‌طور که در راهرو راه می‌رفت، به حرف زدن ادامه داد. انگار داشت راه نمی‌رفت انگار داشت سُر می‌خورد.

ولی خیلی سریع این کار را می‌کرد.

با عجله پشت سرش از اتاق بیرون رفتم، دخترها هم پشت سرم آمدند.

«همون‌طور که می‌دونی از پدرت خواستم کمی با درکار در این مورد صحبت کنه. تو گزک دستش دادی، اون می‌ره. فقط می‌تونیم امیدوار باشین که تا حالا سوار اسبش نشده و نرفته باشه. اگه این طور شده باشه بعدش باید چی کار کنیم؟»

در پیچ راهرو پیچید و از پله‌ها پایین رفت و من هم به دنبالش رفتم.

«باید می‌دونستم سعی می‌کنی یه همچین کاری بکنی. پدرت می‌دونست. به من هشدار داده بود. اگه درکار رو عصبانی کنی…» حرفش را قطع کرد، لحنش ترسناک بود. به پایین راه‌پله رسید که نرده‌های چوبی‌اش منبت‌کاری‌های استادانه‌ای داشت.

به پایین پله‌ها رسیدم و دیدم که مامان با دامن پف‌دار و سنگینش به سمت من برگشت، زن دیگری همین حالا در کنارش بود، شنل پر زرق و برقی که از چند لایه خز قهوه‌ای دوخته شده بود، روی شانه‌هایش انداخت.

با لحن تندی گفت: «خب! اگه درکار رو عصبانی کنی، کی می‌دونه چه اتفاقی برای قلمرو می‌افته؟»

شروع کردم به حرف زدن: «اوه-»

تند و تیز گفت: «به حرفت گوش نمی‌کنم!» بند شنل را جلوی گلویش بست، یک جفت دستکش را از دست بلند شده زنی کشید و دوباره چرخید و سریع به سمت در به راه افتاد و آن‌ها را کشید و باز کرد. دستور داد: «سوار سورتمه‌ شو!»

سورتمه؟

حس کردم چیز سنگینی روی شانه‌هایم قرار گرفت و به پایین نگاه کردم.

آن چهار دختر من را با یک شنل پوشاندند. شنل سفید و براق و بلندی از جنس خز بود، در پایینش و روی لبه‌اش هم یک نوار کلفت خز خاکستری داشت که روی زمین کشیده می‌شد. یکی از دخترها جلوی من ایستاد و یقه بلند و بزرگ شنل را روی گردنم مرتب کرد و آنقدر یقه بالا رفت که لاله گوش‌هایم را پوشاند. دو سمت شنل را سریع بست که از چانه تا پایین سینه‌ام را پوشاند. دو دختر در دو سمتم ایستادند و دستم را از دو شکاف بر روی شنل خزدار بیرون کشیدند. سپس یک جفت دستکش چرم سفید و براق دستم کردند. درونش خز نرم و کوتاهی داشت که آدم را به یاد پوست خرگوش می‌انداخت.

سپس شروع به هل دادن من به سمت در کردند.

یکی از آن‌ها برایم زمزمه کرد: «سوفین، خودت هستی یا نه رو نمی‌دونم ولی باید باید بهت بگم که چمدان‌هات بسته شدن. اون‌ها رو سوار کالسکه کردن. هرکاری که از دستمون بر می‌اومد رو انجام دادیم.» من را فقط برای یک لحظه کوتاه نگه داشت و با نگاهی که به نظر غمگین و جستجوگر می‌رسید به من نگاه کرد. سپس زمزمه‌کنان گفت: «چه سوفین ما باشی چه نه، که به احتمال زیاد هستی، لطفاً حداقل سعی کن شاد باشی. و اگر نیستی هم ما برات آروزی شانس خیلی زیاد توی ماجراجوییت داریم.»

به او نگاه کردم، پلک زدم و بعد دهانم را باز کردم تا سؤالی بپرسم ولی او من را از در به بیرون و توی هوای یخبندان هل داد. سورتمه‌ قرمز پررنگی که کنده‌کاری‌ها و میله‌های پر پیچ و تابی در اطرافش داشت، جلوی پله‌ها ایستاده بود. دو اسب سیاه هم در جلویش بسته شده بود. مامان پشت کالسکه و روی صندلی بزرگ سیاهی نشسته بود که با چیزی شبیه به چرم مشکی پوشیده شده بود و مردی شنل پوش با کلاهی خزدار هم در یک صندلی بلند در پیش روی او نشسته بود.

پیش از این‌که متوجه شوم، داشتم از پله‌های جلوی ساختمان پایین می‌رفتم، وارد حیاط شدم و بعد از پله‌های سورتمه بالا رفتم، در کوچکی پشت سرم بسته شد و هنوز خودم را جمع و جور نکرده بودم که دست مامان جلو آمد و دستم را گرفت، من را کشید و نشاند و بعد یک پتوی پرزدار روی پاهایمان پهن کرد.

نوشته رمان رویا های سرکش پارت ۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا