" /> رمان رویاهای سرکش پارت 9 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۹

رمان رویا های سرکش دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

نه، از آن نگاه داغ و خشن توی چشمان سبز-قهوه‌ای‌اش می‌توانستم بگویم که قطع به یقین اصلاً برایش اهمیت نداشت.

گندش بزنن!

نجوا کردم: «فری!» و وقتی این کار را کردم، نگاهش بلافاصله به چشمانم دوخته شد.

دستور داد: «دوباره بگو.»

دوباره نگفتم. سؤالی که فکر می‌کردم خیلی به جا بود را پرسیدم.

«اوه، مستی؟»

با این حرفم دستش حرکت کرد و توی موهایم مشت شد. درد نداشت، فقط کشش آرامی روی جمجمه‌ام احساس می‌کردم ولی او مرد خیلی بزرگی بود و با مشت بزرگش موهایم را گرفته بود، بنابراین کاملاً توجه‌م را به خودش جلب کرده بود.

تکرار کرد: «دوباره بگو.»

زمزمه کردم: «اوم… فری.»

ناگهان هنگامی که به سمتم خم شد، از موهایم برای کشیدنم به سمت خودش استفاده کرد و وقتی که فقط دو یا سه سانتی‌متر با من فاصله داشت، غرید: «خدایا، وقتی این‌طوری اسمم رو می‌گی انگار کامل تصرفت کردم.»

با این حرفش تلنگرهایی در جایی که نباید احساس کردم.

وای، این دیگر چه بود؟

یکی از دست‌هایم را روی دیوار غول‌پیکر (خیلی محکمی که جرأت روبه‌رو شدن با آن را نداشتم) سینه‌اش گذاشتم و آرام فشار دادم و پیشنهاد دادم: «شاید باید-»

حرفم را قطع کرد و زیر لب گفت: «امشب وانمود می‌کنیم.»

وای پسر!

«فکر می‌کنم-»

پیش از این‌که بتوانم بگویم چه فکری می‌کردم، من را رها کرد. بعد برگشت، بالاتنه‌اش را خم کرد پوتین‌هایش را در آورد. سپس پیش از این‌که بفهمم چه خبر بود، ژاکتش را در آورد و من پشت برنزه و به شدت عضلانی و مطمئناً قدرتمندش را دیدم. هنوز هم داشتم به منظره پیش رویم که باید اعتراف می‌کردم دل‌انگیز هم بود، پلک می‌زدم که همان‌طور نشسته به روی رختخواب سر وقت شلوارش رفت.

وای پسر!

حالا پریشان شده بودم، هرچند متأسفانه دیگر کار از کار گذاشته بود. نگاهم را از او برداشتم و گفتم: «اوم… به نظرت ممکنه-؟» ولی باز هم حرفم را تمام نکردم.

و این به خاطر این بود که روی رختخواب دراز کشید و من را هم با خودش خواباند. پتوها را روی هر دو نفرمان کشید و هر دو بازویش را به دورم قفل کرد و من را پهلوی خودش کشید و نگه داشت.

غرید: «پات رو بنداز روی رونم.» و من رو به سینه‌اش پلک زدم، کمی او را هل دادم، متوجه شدم که این سینه‌اش هم مثل پشتش پهن، عضلانی و محکم بود و انگار تا ابد ادامه داشت.

«چ…چی؟»

گفت: «همون‌طوری که پتو رو بین پاهات گرفته بودی.» سپس بی‌صبر شد. دستش روی پهلویم نشست و آرام پایین و به سمت رانم رفت. بالاتنه‌اش (و باید اضافه کنم بالاتنه خودم هم چون هنوز دستش به دورم قفل شده بود.) برای دسترسی بیشتر بلند شد، بعد انگشتانش پشت زانویم قلاب شدند و پایم را آن‌قدر بلند کرد که تقریباً به همان وضعیتی که می‌خواست درآمدم. نصفه و نیمه پهلویش بین پاهایم بود، مثل همان کاری که با پتوها می‌کردم.

سپس طاق‌باز دراز کشید و من را محکم نگه داشت.

شروع به حرف زدن کردم: «خب، اوه… باشه، اوه… فکر نمی‌کنی-؟» ولی او دوباره حرفم را قطع کرد.

«این اون خوش‌آمدگویی که دوست داشتم نیست همسر، ولی همین هم کافیه و تو این‌جا و همین‌طوری تا صبح می‌خوابی. اگه این‌ کار رو نکنی اون خوش‌آمدگویی که دوست دارم رو ازت می‌گیرم و پا هم پس نمی‌کشم. متوجه حرفم شدی؟»

حرفش را فهمیدم. کاملاً از این‌طوری خوابیدن راضی بودم چون حس می‌کردم می‌دانستم چه جور خوش‌آمدگویی دوست داشت.

و دست بر قضا از این‌که مردهای مست به زن‌های همجنس‌باز فکر نمی‌کردند، کاملاً راضی بودم.

زمزمه کردم: «بله.»

«حالا دهانت رو ببند و بخواب.»

لب‌هایم را به هم فشردم تا جلوی خودم را بگیرم و به او یادآوری نکنم که اجازه نداده بود اصلاً دهانم را باز کنم که بخواهم چیز زیادی بگویم. فکر نمی‌کردم در این برحه زمانی از چنین یادآوری‌ای سپاسگزاری کند.

کاری که نکردم همان خوابیدن بود.

ولی او در عرض چند ثانیه به خواب رفت.

هنوز هم نخوابیده بودم.

پنلوپه دوباره راهش را به سمت پتو باز کرد، خودش را کنار پای آزادم گرد کرد و خرخرکنان به خواب رفت ولی بازهم خوابم نبرد.

می‌دانستم که طلوع خورشید داشت آسمان را روشن می‌کرد (هرچند با وجود پرده‌های کشیده شده نمی‌توانستم آن را ببینم.) و بعد، فقط بعد از آن بود که به خواب رفتم.

و در کمال تأسف وقتی خوابم برد، در خواب خودم را بیشتر به دور آن غریبه بزرگ و سفت و محکم پیچیدم. بازویم به دورش پیچید و او را محکم نگه داشت، رانم محکم به دورش پیچید و زانو و ساق پایم بین پاهایش فرو رفت و ران‌هایم یک سمت پهلو و رانش را در آغوش کشید و انگار که سینه عضلانی و محکمش بالشت باشد، لپم را روی آن گذاشتم.

این همان کاری بود که من معمولاً وقتی خواب بودم با بالشت و پتویم انجام می‌دادم.

کاری که آن شب با چیزی خیلی گرم‌تر، راحت‌تر و خیلی خیلی خطرناک‌تر انجام داده بودم.

و وقتی پیچیده شده به دور شوهر ترسناک و ناآشنایم به خواب رفتم، به خواب عمیقی فرو رفتم.

پایان فصل

فصل ششم
اَه

خواب ماندم ولی وقتی بیدار شدم پنلوپه هنوز پیشم بود.

و پنلوپه تنها کسی بود که با من خوابیده بود.

اَه.

در بین پیله گرم و راحت پتو که تا گردنم بالا کشیده شده بود، دراز کشیدم و به این فکر کردم که آیا شوهر ترسناک غریبه‌‌ام بعد از این‌که بلند شده بود آن را رویم کشیده بود که این خودش غافلگیری بزرگ و نشانه‌ای از این بود که او می‌توانست با ملاحظه باشد.

سپس متوجه شدم که این کار را کرده بود چون من خودم احتمالاً این کار را نکرده بودم.

نمی‌دانستم با این باید چه کار کنم، بنابراین این موضوع را کنار گذاشتم و به سر و صدای توی خانه گوش کردم.

هیچی.

حتی نمی‌توانستم حضورش را احساس کنم.

آخی. باشه. خوب بود.

تکانی خوردم و سرم را صاف کردم.

پنلوپه بیدار شدنم را حس کرد و روی پیچ و خم بدنم آرام آرام قدم زد، سپس روی انحنای گرم شکم، پاها و ران‌هایم پرید و شروع به خرخر کرد. متوجه شدم که پنجره‌ها با پرده‌های ضخیم پوشانده شده بودند و پرده‌ جلوی نرده‌ها هم هنوز بسته بود ولی نور خورشید باز هم به داخل می‌تابید. (از پنجره‌ها نه، کوچکترین چیزی از پرده‌های لانوین نمی‌گذشت، کاملاً محیط را تاریک می‌کردند و هیچ چیزی از آن نمی‌گذشت. حتی برای درها هم محافظ داشتند.) این یعنی اواخر صبح‌ روزهای خیلی کوتاه لانوین بود. روزهای لانوین با حساب و کتاب من نه یا ده صبح شروع و حوالی دو یا سه عصر پایان پیدا می‌کرد. بقیه طول شبانه روز هم مهتابی بود.

سرم را کج کردم و آتش گرم و کوچکی را در شومینه دیدم.

مطمئناً شوهر ترسناک و غریبه‌ام این کار را برایم کرده بود مگر این‌که لانوین حالا پری‌های آتش ناشناخته‌ای داشت.

یک عمل غافلگیرانه دیگر که با ملاحظه بودنش را نشان می‌داد.

هوم.

هنگامی که داشتم به معمایی که در دست داشتم فکر می‌کردم، فقط یک دستم را از زیر پتو بیرون آوردم تا پشت گوش‌های پنلوپه را بخارانم.

اول، ازدواج کرده بودم و شوهرم در خانه بود.

دوم، برخلاف چیزی که فکر می‌کرد، من همجنس‌باز نبودم.

سوم، شوهرم یک مهاجم بلندآوازه بود، به عنوان کسی که مردانگی زیادی داشت و خیلی در آن زمینه مهارت داشت شناخته می‌شد، ولی مشخص بود که او خیلی مردانگی داشت مگر این‌که کور و کر می‌بودی و عقل و قوه ادراکت را از دست می‌دادی که متوجه‌اش نمی‌شدی.

چهارم، با آن بوسه‌ای که شب عروسی از من گرفته بود، نوازش ملایمی که دیشب من را بیدا کرده بود و آن طور که آرواره و گردنم را لمس کرده بود، می‌دانستم به احتمال خیلی قوی شایعات در مورد مهارتش حقیقت داشتند.

پنجم، موهایم را دوست داشت.

ششم، می‌خواست درحالی‌که یک پهلویش را در آغوش گرفته‌ام با من به خواب برود.

هفتم، وقتی می‌رفت من را با پتو پوشانده و توی آتش هیزم انداخته بود تا من را گرم نگه دارد.

هوم.

از سوی دیگر…

اول، با من ازدواج کرده بود، من را ساعت‌های در طول شب بسیار سرد به دنبال خودش در کشور کشانده بود و شش هفته تمام من را در خانه‌ای به شدت کثیف تنها رها کرده بود. خب خانه شش هفته کثیف نمانده بود ولی مطمئناً من را به همین مدت در آن‌جا تنها رها کرده بود.

دوم، وقتی برای اولین بار بعد از مدت‌ها من را دید حتی بدون این‌که سلام بگوید، جلوی همه برایم رئیس‌بازی در آورد. علاوه بر این‌ها همراه رفقای مطمئناً مردانگی‌دار وایکینگ‌طوری مهاجمش هم بود و جلوی آن‌ها هم همین‌طور رفتار کرده بود ولی دست کم می‌توانست سلام کند.

سوم، به دلایل عجیب و نامعلومی دوباره من را مثل یک گونی آرد درست جلوی چشم همه بلند کرده و برده بود.

چهارم، وقتی هنوز درست روی پشت اسبم ننشسته بودم، اسب را به تاخت واداشته بود.

پنجم، به ندرت با من حرف می‌زد، وقتی هم حرف می‌زد، اجازه نمی‌داد صحبت کنم و بیشتر چیزهایی هم که می‌گفت، چیزی نبودند که دوست داشته باشم بشنوم.

و در آخر، غولپیکر بود، من را اغلب اوقات می‌ترساند و اوم… اغلب اوقات من را می‌ترساند. (این یکی ارزش تکرار کردن را داشت.)

پنلوپه را رها کردم که برای خودش خرخر کند، دستم را زیر پتو برگرداندم و روی پشتم غلت زدم، به سقف چشم دوختم و به فکر کردن ادامه دادم.

ماجراجو بودم ولی دنبال ماجراجویی‌های جنسی نبودم.

دو دلیل هم برای این کارم داشتم.

اول، پول خیلی زیادی داشتم. پدرم یک عالم پول از پدربزرگم به ارث برده بود و بعد از این‌که با هواپیمایی که خلبانش بود، همراه مادرم در رودخانه نیل سقوط کرد، من یک عالم پولش را به ارث بردم.

پول باعث می‌شود آدم کارهای احمقانه کند و بیشتر این کارهای احمقانه، کار خوبی نیستند. و داشتن پول زیاد باعث می‌شود هدف مردم نه چندان خوبی قرار بگیرید اغلب قصد سود بردن از پول‌تان دارند و یا حتی فقط به خاطر این دورتان جمع می‌شوند که پول‌تان را بگیرند. بنابراین خیلی زود یاد گرفتم و بابا هم به من یاد داده بود مراقب قلبم (و پولم) باشم. پس من هم مراقب بودم.

دوستان خوبی داشتم ولی اندک بودند. وقتی مثل من ثروتمند باشی، اعتماد کردن خیلی سخت است.

عشاق به مراتب کمتری داشتم.

دوم، شدیداً درباره قلبم محتاط بودم. در پانزده سالگی دو نفری که بیشتر از هر کسی در زندگی‌ام دوستشان داشتم را از دست داده بودم. دردناک بود. خیلی زیاد. دلم نمی‌خواست دوباره اتفاق بیفتد و اگر قرار بود چنین خطری را بپذیرم، کاملاً مطمئن می‌شدم که این خطر را به خاطر مرد مناسبی پذیرفته باشم.

تا حالا که مرد مورد نظر هیچ وقت تا به حال پیدایش نشده بود و تا حالا سر و کله مردی هم پیدا نشده بود که ذره‌ای به چیزی که می‌خواستم نزدیک باشد.

بنابراین دودوتا چهارتا که می‌کردی، به این معنی نبود که قدم در این وادی بگذارم. البته این بدان معنی نبود که باکره بودم فقط مثل این بود که- بدنت را به اشتراک بگذاری، بخشی از بدنت را باز و آن را آسیب‌پذیر کنی. بنابراین تا وقتی که مطمئن نمی‌شدم می‌توانستم بندها را پاره کنم و یا سرم را مستقیم و بالا بگیرم (این آخری برای من یک موقعیت به شدت نادر بود.) و به راه خودم بروم، این خطر را به جان نمی‌خریدم. دوست نداشتم آسیب‌پذیر باشم.

ولی این وضعیت فرق داشت.

این ماجراجویی با محدودیت معین زمانی بود.

ده ماه و نیم دیگر به خانه و پیش دوستانم می‌رفتم، به خانه خودم، پیش پول‌های خودم و ماجراجویی‌هایی جدید. این‌جا نمی‌ماندم، امکان نداشت. این‌جا هواپیما، تلفن همراه و یا سوشی نداشتند.

درست است بعد از آن کتاب‌هایی که برای کشف لانوین خوانده بودم خوب به نظر می‌رسید، مخصوصاً با چیزهایی که در مورد مهاجمان خوانده بودم. هاوک‌وال زیبا به نظر می‌رسید، بلبرین شگفت‌انگیز و فلوریدیا به خاطر غذاهای خوبش شناخته شده بود و باید گفته می‌شد که من واقعاً غذاهای خوب را دوست داشتم. برای تجربه و شناختن همه این‌ها به دو یا سه سال ماندن در این‌جا نیاز داشتم.

ولی این به معنای ترک کردن دوستانم، خانه‌ام، پولم و سوشی به مدت دو یا سه سال بود.

قصد نداشتم این کار را بکنم.

و من ثروتمند بودم ولی نمی‌توانستم یک میلیون دلار برای سفری پشت سفر دیگر پرداخت کنم.

این یک معامله یک باری بود.

بنابراین حالا این‌جا بودم، شاهزاده یک دنیای یخ‌زده با شوهری خیلی ترسناک و در عین حال جذاب که می‌توانست واقعاً خوب ببوسد و بغل شدن را دوست داشت.

می‌دانستم که قرار بود به خانه برگردم بنابراین هیچ خطری وجود نداشت چون می‌دانستم که این بندها را می‌شد پاره کرد.

سپس سوفن می‌توانست با همه این‌ها سر و کله بزند و این دقیقاً همان کاری بود که او در حق من کرده بود.

و فری دِرَکار…

خب، باید می‌دیدیم چطور از پسش برخواهم آمد.

اول، باید می‌دیدم که می‌تواند متمدنانه گفتگو کند یا نه که این یعنی وقتی صحبت می‌کرد، به صحبت‌های دیگران هم گوش کند و فقط حرف‌های ترسناک یا حرف‌هایی نزند که عصبانی‌ام کند… اوه آن حرف‌ها.

بعدش تصمیم می‌گرفتم.

غلت زدم و از رختخواب بیرون رفتم. در آتش هیزم ریختم، پرده را کنار زدم و از نردبان پایین رفتم. متوجه شدم که آتش کوچکی در هر دو شومینه و همین‌طور در اجاق آشپزخانه در حال سوختن بود (که جداً با وجود آهنی بودن اجاق و جذب و پخش زیاد گرمایش آشپزخانه همیشه جایی دنج و گرم بود.) و قهوه غلیظ، تازه و خوبی هم بود.

می‌توانست قهوه خوب درست کند و می‌توانست آتش‌های خوبی درست کند و این یعنی دیگر نیاز نبود من هیچ کدام از این‌ها را انجام بدهم. این یعنی ردیف محاسنش داشت بلندتر می‌شد. هرچند تنه چهار مورد در این ردیف بود ولی دیروز هیچی توی این ردیف وجود نداشت به خاطر همین امیدوار بودم.

کمی آب گرم کردم، کمی از آن را توی تشتک حمام ریختم و چند لباس زیر، جوراب کشمیر که بند جوراب داشتند و یک پیراهن صورتی پشمی بلندکه مناسب همه جا بود و یقه‌ای باز داشت که دست و دلبازانه چاک سینه‌ام را به نمایش می‌گذاشت. (به هر حال همه لباس‌هایم به همین شکل دست و دل‌بازی داشتند، به همین شکل دوخته شه بودند، لباس زیرم هم به همین شکل دوخته شده بود و باید گفته می‌شد که آن چاک سینه‌ هم به خاطر این‌ بود که من، به همین شکل خلق شده بودم.) و آستین‌هایی که از لبه مچ دنباله هم داشتند. موهایم را عقب کشیدم و با ربانی ساتن و صورتی رنگ بستم. بعد کمر پیراهنم را هم نواری و گره‌ای که کاملاً به آن می‌آمد بستم و ادامه کمربند روی باسنم افتاد. به پشت گوش‌ها و مچ دست‌هایم عطر زدم و تا برای پنلوپه یک صبحانه دیروقتی و یک میان‌وعده برای مامانش درست کنم.

پنلوپه چهار دست و پایش را در زیرش جمع کرده، شکمش روی زمین بود و صورتش هم توی یک کاسه مرغ باقی مانده از غذای قبل بود که من آن را روی اجاق گذاشته بودم و برایش گرم کرده بودم. در پشتی ناگهان باز شد، فری دِرَکار به سرعت داخل آمد و بعد وقتی من را در آن‌جا دید، کاملاً بی‌حرکت ماند.

به او نگاه کردم.

اولین بار بود که را بدون چاقو و شمشیر می‌دیدمش. یک اولین بار دیگر هم بود، موهایش تقریباً خیس بودند. همین‌طور اصلاح هم کرده بود. انگار یک نفر سری به چشمه آب گرم زده بود.

هوم.

باید بگویم که یک جورهایی از آن ریشش خوشم می‌آمد.

حینی که به او نگاه می‌کردم، متوجه شدم که فراموش کرده بودم او چقدر درشت‌هیکل بود. تا آن موقع به آشپزخانه عادت کرده بودم، خیلی بزرگ نبود ولی کوچک هم نبود.

ولی با حضور او خیلی کوچک به نظر می‌رسید.

چشمش روی من بود که کنار جزیره وسط آشپزخانه ایستاده بودم و خمیر پنکیک ورز می‌دادم. چشمانش را تماشا کردم که روی تنم پایین رفت و بعد بالا آمد.

آب دهانم را قورت دادم.

سپس گفتم: «سلام.»

حرفم او را به کار انداخت، وارد شد، دستش را تاب داد، متوجه نشده بودم که داشت یک تکه چوب بزرگ را روی شانه‌اش حمل می‌کرد. جسد گوزنی که به آن چوب بسته بود (شبیه بچه گوزن به نظر می‌رسید.) را روی میز آشپزخانه گذاشت.

پلک زدم.

سپس زبانم بند آمد.

بعد تمایلم به جیغ کشیدن را کنترل کردم، نفس عمیقی کشیدم و از گوزن مرده به او نگاه کردم.

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا