" /> رمان رویاهای سرکش پارت 8 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۸

رمان رویا های سرکش دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

به هر حال به احتمال خیلی زیاد تا وقتی که با او پیمان ازدواج نبستی این نامه را نمی‌بینی. این دنیا کاملاً متفاوت بود و او کاملاً حق داشت. باید بدونی که به خاطر این موضوع عذر می‌خوام. حدس می‌زنم به وقتش تو هم به من حق می‌دهی که مشتاق دور بودن از آن‌جا باشم (یک حدس درست دیگر) و همین‌طور به خاطر این زمان‌بندی بدی که داشتم هم امیدوارم من را ببخشی چون پیش از ازدواج به خاطر این‌که پدر و مادرم می‌ترسیدند فرار کنم اصلاً تنهایم نمی‌گذاشتند. دخترهایی که به من خدمت می‌کردند، موفق شدن پیش از جا به جایی پنجره رو باز کنن، کوتاه بود و زمان‌بندی بدی هم برای تو بود ولی از بخت بد، این بهترین کاری بود که از دستم بر می‌آمد.

امیدوارم که آلیسا، جوزلین، استر یا بث وقت داشته باشند پیش از این‌‌که سوار بر سورتمه‌ برای مراسم ازدواج به سرای خدایان بروی همه چیز را در مورد من برایت توضیح بدهند. اگر این کار را نکردند، برای این هم از تو عذر می‌خواهم ولی حالا بهت می‌گم که می‌توانی به همه آن‌ها اعتماد کنی. چون می‌دانند کی هستی و چرا آن‌جایی. آن‌ها فقط خدمتگزاران من نیستند، بلکه دوستان من هم هستند و من با کل زندگی‌ام به آن‌ها اعتماد دارم و آن‌ها برایم سوگند خورده‌اند که تو هم می‌توانی بهشان اعتماد کنی.

باید برایت توضیح بدهم که سلطنت سرزمین پدرم نمی‌تواند به یک زن واگذار شود و او هم هیچ بچه دیگری به جز من ندارد. بنابراین، اگر نتوانم یک وارث پسر به دنیا بیاورم به وقت مرگش، حکمروایی لانوین به دست برادرش بالدور که همین حالا هم پادشاه سرزمین میانی، کشوری در سمت جنوب ماست می‌افتد. پدر آن‌ها، پدربزرگ من، پادشاه هالدور به هر دو کشور حکومت می‌کرد. مرد مهربان و منصفی بود بنابراین کشور رو دو تکه کرد و به پدرم و او واگذار کرد و فکر می‌کرد کار درستی می‌کند.

کار درستی نبود. عمویم مثل پدر یا پدربزرگم نیست و کاملاً واضحه که سرزمین زیبای ما نباید به دست او یا پسر واگذار می‌شد. پسرش، پسرعموی من برودریک مرد دوست داشتنی‌ایه ولی یک پادشاه نیست. پیش از این‌که خاندان وایلد به سلطنت برسه، لانوین قرن‌ها دوران تاریکی را به چشم دیده بود، دهه‌ها بعد از دهه‌ها آشفتگی و هیاهو را از سر گذرانده بود. در برابر سلطنت عمو بالدور یا پسرش برودریک قیام می‌شه، احتمالاً با خشونت و درگیری خیلی زیاد و برای محافظت از سلطنت و حفظ صلح و امنیت برای لانوین انجام بشه.

با توجه به این‌ وضعیتی که دارم، هیچ شوهری نمی‌خواهم. ولی می‌دانستم که باید برای سرزمینم وارثی دست و پا کنم که از خودم باشد تا پدرم را قدرتمند کند و پادشاه خوبی بشود. متأسفانه اهمیت نداشت که پدر و مادرم چطور به این کار تشویقم کردند و بعدش هم فرمانش را به من دادند، من در این وظیفه شکست خوردم. بنابراین پدرم قدم پیش گذاشت و دِرَکار که حسابی از او تعریف می‌شد و ستایشش می‌کنند را پیدا کرد. کسی که مأموریت‌های خطرناک و سختی که دیگران نمی‌توانند را برای مملکت انجام می‌دهد.

اگر قرار بود خودم مردی را انتخاب کنم، آن مرد شبیه دِرَکار که من را به همان اندازه پس زده شدن می‌ترساند.

ولی من باید این کار را برای کشورم انجام می‌دادم، فقط می‌خواستم… کمی صبر کنم. که کمی زمان داشته باشم. تا کمی گشت و گذار کنم و بتوانم خودم باشم، کاری که ذر خانه خودم نمی‌توانستم و می‌ترسیدم رازم برملا شود. و وقتی جادوگر با پیامی که فرستاده بودی آمد و اطلاعاتی از دنیای دیگه‌ای بهم داد که چیزی ازش نمی‌دونستم، خیلی هیجان زده شدم و متأسفانه با اشتیاق روی این فرصت پریدم.

سلام دوست جونا
پستای امشب ویراش نداره‌ها فقط تند و تند ترجمه کردم که قبل خواب برسونم بهتون.
دوست جونیا هر روزی بتونم براتون پست می‌ذارم

مطمئن هستم می‌فهمی آن چیزی که دیگران در مورد دِرَکار می‌گویند حقیقت دارد یا دست کم امیدوارم که متوجه شوی. گفته می‌شود که او به شدت مردانگی دارد و در این زمینه خیلی هم با استعداد و پرشور است و زن‌های زیادی که شبیه به من نیستند خاطر نشان کرده‌اند که بودن با او به شدت لذت‌بخش است. در واقع او خیلی مطلوب و به شدت جذاب است. با این‌که من خیلی به این چیزها توجه نمی‌کنم ولی شاید بهترین مرد در این قلمرو باشد.

از ته قلبم امیدوارم که چنین حسی داشته باشی. در رابطه‌ات با او این به تو خیلی کمک می‌کند که بدانی من و او خیلی خوب همدیگر را نمی‌شناسیم. فقط سه بار ملاقات داشته‌ایم، بیشتر در مورد شهروندان و حرف‌هایی از این دست زدیم ولی با این وجود اطمینان دارم که او چیزهای زیادی در موردم می‌داند. ولی آن‌قدرها که همه در این قلمرو من را می‌شناسند، من را نمی‌شناسد. بنابراین با این که روی یه تخته سنگ کاملاً صاف و حجاری نشده کار نمی‌کنی، ولی به اندازه کافی صاف هست که امیدوارم بتوانی رابطه‌ای که نیاز داری را با دِرَکار بسازی و این دوره ماجراجویی‌ات را حسابی خوش بگذرانی. ( خب، در این مورد اشتباه می‌کرد، شاید واقعاً آن موقع مست بوده.)

همین‌طور امیدوارم بتوانی جادوگری پیدا کنی تا به تو کمک کند از او باردار نشوی یا شجاعت این را پیدا کنی تا با درکار صحبتی کنی که نگذارد این اتفاق بیفتد. این وظیفه‌ایست که وقتی برگردم من باید انجامش بدهم. فقط باید راهی پیدا کنی که تا وقتی بتوانم خودم این خدمت را به کشورم بکنم، از لقاح یک بچه جلوگیری کنی.

یا شاید بعد از گذشت یک سال و رسیدن زمان بازگشتمان به دنیاهای خودمان بشود در این مورد فکر کرد. ترک کردن لانوینم حقیقتاً قلبم را می‌شکند ولی اگر دوست داشته باشی که با دِرَکار بمانی، بتوانی برای سرزمین یخ‌زده‌ام وارثی خوب و شایسته دست و پا کنی و از این کار راضی و خوشحال باشی، من حاضرم این فداکاری را برای صلاح مردمم انجام بدهم.

ولی وقتش که برسد، برای هم پیام می‌فرستیم و صحبت می‌کنیم.

در عین حال امیدوارم که از ماجراجویی‌ات و شریکت در ماجراجویی لذت ببری سوفین. با آن پیام‌هایی که برایم فرستادی به نظر می‌رسید کاملاً مناسب دِرَکار هستی.

امیدوارم که این حقیقت داشته باشد.

دوست تو

سوفین

خیلی خب، بنابراین کاملاً قصد نداشت من را به بازی بگیرد، ولی با این حال باز هم بازی‌ام داده بود. در مورد این‌که چرا می‌خواستم با او جابه‌جا شوم خیلی صداقت به خرج داده بودم ولی او بیشتر به فکر خودش و جفت و جور کردن من با یک مرد بود. اصلاً با من صادق نبود و این عدم صداقتش شامل خبر نکاح غریب‌الوقوعش، این‌که مامان و بابایش بزرگترین طرفدارش نبودند و وظیفه‌اش در قبال مملکتش می‌شد.

خیلی خوب می‌شد اگر پیش از این‌که درگیر این ماجرا می‌شدم حق انتخابی می‌داشتم.

ولی باید اعتراف می‌کردم که مطالعه کردن در مورد این مهاجم‌ها/جهان‌گردها و این‌ فکر که آن مرد یکی از آن‌ها بود به شدت هیجان‌انگیز بود. با آن چیزهایی که در آن کتاب خوانده بودم، حس می‌کردم نحوه زندگی آن‌ها خیلی بیشتر از یک کمی عاشقانه بود (که البته این کتاب را هم سوفن انتخاب کرده بود و شکی وجود نداشت که هدفش فراخواندن روحیه ماجراجویی‌ام بود که من را به او رسانده بود.). ولی ماجراجویی‌هایشان به روی دریاها، سفرهای دور و درازشان، مردمی که ملاقات می‌کردند، چیزهایی که می‌دیدند… خب، همه این‌ها خود من بودند، دختر ماجراجوی دو ماجراجو.

نمی‌توانستم بگویم سوفن اشتباه می‌کرد.

با این حال، با این‌که دِرَکار واکنش خوبی نشان نداده بود، ولی سوفن می‌توانست دقیقاً همان‌طور که همه چیز را به او گفته بود، به من هم هشدار بدهد. مگر این‌که این کار را وقتی سگ مست کرده بود، انجام داده بود و بعدش اصلاً آن را به یاد نمی‌آورد.

به هر جهت دِرَکار رفته و من این‌جا بودم. مثل همیشه داشتم ماجراجویی‌ام را می‌کردم و تا جایی که امکانش بود، کیفش را می‌بردم. کلبه کوچک، راحت و درب و داغان خودم را داشتم. می‌توانستم توی فر قدیمی یک پای گوشت خوک خفن با نانی ترد و محشر بپزم (و مطمئنم هیچ کدام از دوست‌های دخترم در خانه نمی‌توانستند چنین کاری کنند. که این شامل کلودیا هم می‌شد که می‌توانست همه غذاها را روی آتش اردوگاه، اجاق اردوگاه و سنگ‌های داغ زیر زمینی یا روی هر چیز دیگری بپزد.). چشمه آب‌گرم شخصی خودم را داشتم. گربه چاق و پشمالویی داشتم که بغلش کنم (که امیدوار بودم وقت برگشت به خانه همراهم بیاید.) و وقتی هم که از تنهایی با خودم خسته می‌شدم چهار اسب داشتم که می‌توانستم یکی از آن‌ها را برای سواری انتخاب کنم و یک شهر آدم داشتم که می‌توانستم با آن‌ها صحبت کنم.

کاملاً جا افتاده بودم و حسابی خوش می‌گذراندم.

نمی‌توانستم برای این‌که همه‌چیز را برای کلودیا تعریف کنم صبر به خرج بدهم. هرچند خیلی هم قصد نداشتم ریز ماجرا را برایش بشکافم.

با مهارت کارت‌ها را بُر زدم، نگاهم را به رفقایم دوختم و پیشنهاد دادم: «چطوره من به شما پسرها پوکر یاد بدم؟»

با این‌که این پیشنهاد را دادم ولی نمی‌دانستم چطور قرار بود این کار را بکنم چون کارت‌های صورت مشابه ما نداشتند. کارت الماس داشتند ولی دل، خال یا پیک نداشتند، در عوض ستاره، ماه و خنجر داشتند. بازی از کارت کم یا کارت خبیث شروع می‌شد و کارت‌های دیگری هم داشتند، یک کارت روح و یک کارت عفریته داشتند. بنابراین به این نتیجه رسیدم که می‌شود این کارت‌ها را جایگزین کرد و به جای شاه و بی‌بی و دل از کارت‌های روح، عفریته و خبیث استفاده کرد.

هنگامی که داشتم این تصمیم‌ها را می‌گرفتم متوجه شدم که هیچ‌کدام از پسرها چیزی نگفتند، بنابراین سرم را بلند و به آن‌ها نگاه کردم.

تازه آن موقع بود که به تدریج متوجه شدم جو میخانه خیلی عجیب بود.

و آن موقع بود که با تأخیر متوجه شدم اولیسیس، فردریک و لورل داشتند مستقیم به سمت در نگاه می‌کردند.

و این وقتی بود که انرژی خیلی ترسناک، ضربان‌دار و گرمی روی پشتم احساس کردم.

گندش بزنند، بابا همیشه به من می‌گفت هیچ وقت پشت به در ننشینم. حالا همان روزگار بیل هیکاک وحشی پیش از دستگیری‌اش را داشتم و به شکل احمقانه‌ای پشت به در نشسته بودم.

آرام روی صندلی‌ام چرخیدم. چشمانم هم هم‌زمان به سمت در برگشتند. نگاهم به لباس‌های قهوه‌ای تیره‌ای که فرقی با سیاه نداشتند افتاد، آرام آرام بالا رفت و به کمربندی با غلاف چاقو و چاقوهایش افتاد، بعد به نوارهای چرمی به روی سینه‌ای پهن و برجسته، شنل بلندی که با خز حیوانات دوخته شده بود و یک شمشیر به حالت کج که به پشت شوهر به شدت ریشویم بسته شده بود، وارد دیدم شد.

به من اخم کرده بود.

داشتم برای نفس کشیدن زور می‌زدم.

گندش بزنند!

حالا باید چه کار می‌کردم؟

بلافاصله متوجه شدم که شاید اشتباهم این نبود که داشتم از وقت و ماجراجویی‌ام در دنیایی موازی لذت می‌بردم، بلکه باید بگویم اشتباهم این بود که با این‌که گفته بود باز خواهد گشت برای بازگشتش آماده نشده بودم. هنگامی که نگاهم از او به هفت مردی که پشت سرش ایستاده و همگی مانند او لباس پوشیده و ریزه‌تر از او بودند (نه خیلی زیاد)‌، برگشتم متوجه این موضوع شدم. همه‌شان ریش‌های انبوه و موهایی بلند داشتند (در رنگ‌های مختلف) که باید کوتاه می‌شدند. همه‌شان ترسناک بودند و نگاه همه‌شان هم به روی من بود.

این‌ها باید تعدادی از برادر مهاجم او می‌بودند.

وای پسر.

نفس عمیقی کشیدم و ریه‌هایم را پر از هوا کردم.

سپس لبخند بزرگی زدم و با صدای بلند گفتم: «سلام عسلم! می‌بینم اومدی خونه.»

حرکت‌هایی در دور و اطرافم اتفاق افتاد ولی هیچ کدام به اندازه انرژی گرم و خیلی خیلی ترسناکی که میخانه را پر کرده و به حد خفه کننده‌ای رسیده بود، عجیب نبودند.

سپس به من اخم کرد و با صدای بلندی گفت: «همسر، ماتحتت رو بیار این‌جا.»

هوم. مطمئن نبودم از این حرفش خوشم آمده باشد.

نخیر، اشتباه می‌کردم. مطمئن بودم که از این حرفش خوشم نیامده بود.

به هر جهت، او دو برابر من بود و هفت مرد هم با خود داشت که هم قد و قواره خودش بودند. من فردریک، اولیسیس و لورل را داشتم. البته اولیسیس آهنگر بود و ساعدهایی به اندازه سندان داشت (احتمالاً به همان اندازه محکم بود هرچند چک نکرده بودم.) ولی فردریک و لورل در مقایسه با این رفقای مهاجم خروس وزن بودند.

و من آن‌ها را دوست داشتم، می‌دانستم که آن‌ها هم من را دوست دارند، اوقات خوبی را با هم گذرانده بودیم ولی هنوز رفقای جان جانی هم نبودیم بنابراین مطمئن نبودم که برای من جانفشانی کنند.

نه در برابر این رفقا.

احتمالاً بهتر بود خودم با پای خودم پیش او می‌رفتم.

برای دِرَکار سر تکان دادم، روی صندلی‌ام برگشتم و کارت‌ها را روی میز گذاشتم.

زیر لب گفتم: «ممنونم رفقا، بعداً همه‌تون رو می‌بینم.» کیف ساتن کوچکی که کج روی شانه‌ام می‌ماند را از روی میز برداشتم. تصمیم گرفتم پولی که برده بودم را همان‌جایی که بودند بگذارم. با کمی تعلل بلند شدم و ایستادم. شنلم را از پشت صندلی‌ام برداشتم و سریع به راه افتادم و سعی کردم به نظر نرسد که داشتم به سرعت از بین میخانه ساکت می‌گذشتم. هر قدمم را زیر نگاه تمام افراد حاضر برمی‌داشتم.

اصلاً مطمئن نبودم وقتی ماتحت مبارکم را به او می‌رساندم چه اتفاقی می‌‌افتاد. چون هیچ کسی نمی‌توانست بگوید شوهرم من را دوست داشت، ابداً. ولی هرگز برای اتفاقی که افتاد آمادگی نداشتم.

لحظه‌ای که به دست‌رسش نزدیک شدم، دستش را به سمتم دراز کرد. سپس با جیغ کوچکی که از غافلگیری کشیدم، ناگهان متوجه شدم روی شانه‌اش هستم و باسنم توی هواست. سپس خودم را بیرون از میخانه و در شب سرد پیدا کردم. بعد باسنم روی اسبم قرار گرفت و بازوهایم ناخودآگاه بالا رفتند تا شنلی که ولش کرده بودم و او آن را گرفته و رویم پهن کرده بود را بگیرم.

سپس اخم کرد و دو کلمه گفت: «سریع خونه.»

شروع به حرف زدن کردم ولی حرف را به پایان نرساندم. «ولی-»

یکی از دست‌های بزرگش را بلند کرد و محکم روی کفل اسبم کوبید و فریاد زد: «هی!» و اسب خاکستری‌ام با سرعت تمام شروع کرد به چهار نعل رفتن.

حتی افسار را هم در دست نگرفته بودم!

عجب عوضی کثافتی بود!

سریع پاهایم را دور زین قلاب کردم، به جلو خم شدم و گردن اسبم را گرفتم تا از روی اسب سقوط نکنم. افسار را محکم گرفتم و بعد بلند شدم، نشستم و تا جایی که می‌توانستم افسار را محکم نگه داشتم. بعد شنلم را دور شانه‌هایم پیچیدم.

سپس هنگامی که این کارها را کردم با بیشترین سرعتی که می‌توانستم به سمت خانه تاختم. به خاطر این بود که به حد مرگ عصبانی بودم و اگه به سرعت به سمت خانه نمی‌رفتم، می‌دانستم به میخانه برمی‌گشتم و کاری از من سر می‌زد که به دست یک غول وایکینگ‌طوری مهاجمِ دنیای موازی کشته می‌شدم.

بنابراین به خانه رفتم، مستقیم وارد اسطبل و از اسبم پیاده شدم و او را در اسطبل بستم و بعد با قدم‌های بلند به خانه رفتم و توی آتش‌ها حسابی هیزم ریختم، شمع‌ها و چراغ‌ها را روشن کردم. به طبقه زیر شیروانی رفتم و آن‌جا هم آتش روشن کردم و بعد از نردبان پایین رفتم و شروع به قدم زدن کردم.

کاری که نکردم، آرام‌ کردن خودم بود.

من و شوهرم چند مسئله‌ای داشتیم که باید با هم حلش می‌کردیم.

اول از همه این‌که او نباید هیچ کاری انجام می‌داد که خطر شکستن گردنم را در پی می‌داشت. مثل وادار کردن یک اسب به چهار نعل رفتن آن هم وقتی که هنوز کامل و درست روی اسب جاگیر نشده بودم و افسار را نگرفته بودم.

دوم وقتی هیچ چیزی برای محافظت کردن از خودم در برابر هوای کوفتی و یخ قطبی نداشتم، من را روی کولش نیندازد و یا من را به هر نحوی جا به جا نکند.

سوم این بود که باید به حرف‌هایم در مورد این‌که آبرویم را پیش دوستانم برده بود، گوش می‌کرد.

می‌دانستم که دست‌کم چهارصد یا پانصد مورد دیگر هم بود ولی مطمئن بودم که با همین‌ها شروع می‌کردم.

مدتی طولانی درحالی‌که قدم می‌زدم در سکوت و توی ذهنم حرص می‌خوردم و جوش و خروش می‌کردم، گذشت. سپس متوجه شدم که مدتی طولانی قدم زده‌ام. بعد متوجه شدم که آبجو و پای شفرد خورده بودم و داشت تشنه‌ام می‌شد. سپس متوجه شدم که همه این‌ها به این خاطر اتفاق افتاده بود که خیلی دیروقت بود و مدتی که به نظر می‌رسید ساعت‌ها باشد در خانه بودم و او هنوز به خانه نیامده بود.

در نهایت به این نتیجه رسیدم که گور بابایش.

می‌رفتم و می‌خوابیدم.

بنابراین به سمت چمدان‌هایم رفتم، یک لباس‌خواب برداشتم و به حمام رفتم، لباسم را عوض کردم و بیرون آمدم. لباس‌هایم را روی چمدانی پهن کردم، شمع‌ها و فانوس‌ها را خاموش کردم و هیزم‌های بیشتری توی آتش انداختم. از نردبان بالا و به طبقه زیر شیروانی رفتم که پنلوپه از قبل در آن‌جا در خود جمع شده و خوابیده بود.

چند هیزم دیگر توی آتش این‌جا هم انداختم، پرده را کشیدم و بستم، بعد زیر ملحفه و پتوهای پشمی خزیدم و در عرض چند ثانیه به خواب رفتم.
***

هنگامی که چیزی ملایم و دوست داشتنی در پشت زانوهایم حرکت کرد و بالا و به سمت ران‌هایم رفت، چشمانم کم‌کم باز شدند.

خواب‌آلود که بودم گیج هم شدم و با تمرکز نصفه و نیمه‌ای که داشتم در زیر نور کم آتش شومینه چشمم به شلواری پشمیِ قهوه‌ای تیره‌ای که تقریباً به مشکی می‌زد افتاد که زانو و رانی را پوشانده بود که روی رختخواب قرار داشتند.

پلک زدم.

صدای آرام مردانه‌ای شنیدم: «هدر رفته.» و آن انگشت به بالا رفتن و هل دادن لباس خوابم به بالا و سُر خوردن روی رانم به سمت باسنم ادامه داد. دوباره تکرار شد: «هدر رفته.»

تازه حرف‌هایش برایم جا افتاد. لمس دستش را فهمیدم و مسیر و هدفی که داشت به سمتش می‌رفت را درک کردم.

یا خدا!

ناگهان بلند شدم و توی رختخواب نیم خیز نشستم، یک دستم روی رختخواب و پتویی بود که از روی تنم پایین افتاده بود. آن انگشت از من فاصله گرفت و پنلوپه خودش را کنار کشید و به بند روب‌دوشامبرم چنگ اندخت.

وای گندش بزنند شوهرم رو به من روی رختخوابم نشسته بود. من نصفه و نیمه دراز کشیده بودم و مثل همیشه پتو را کنار زده و بین پاهایم گرفته بودم، بین پاهایی که همین حالا هم لباس تا کمر از رویشان کنار رفته بود.

ولی متوجه این نشده بودم. توی چشمانش که به من خیره شده بودند، زل زده بودم.

سپس دستش بلند شد و وقتی به سمتم آمد، مثل مجسمه بی‌حرکت ماندم. آرام آرواره‌ام را گرفت و بعد دستش سر خورد و روی گردنم قرار گرفت. آن‌جا پشت گردنم نشست و انگشتانش را بین پیچ و تاب موهایم فرو برد و تا پایین بین آن‌ها دست کشید.

شروع به حرف زدن کردم: «اوه-» ولی ادامه ندادم، بیشتر هم به خاطر این بود که از ترس زبانم بند آمده بود.

زیر لب گفت: «نرمه.» نگاهش به گردنم بود و انگشتانش در بین موهایم. به زمزمه کردن ادامه داد: «نرم‌تر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم. به همون اندازه‌ای که زیباست لطیف هم هست. یه معجزه‌ست.» همزمان که به من نگاه می‌کرد ذهنش در جایی دیگری گیر بود.

ذهن من کاملاً درگیرش بود و او خیلی‌ هم به من نزدیک نشده بود ولی به اندازه کافی هم دور نبود که بوی ویسکی را از او حس نکنم.

گندش بزنند. مردهای مست احتمالاً به این‌که همجنس‌باز باشی اهمیتی نمی‌دادند.

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا