" /> رمان رویاهای سرکش پارت 7 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۷

رمان رویا های سرکش دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

فری به موهای دختر که روی دسته کاناپه ریخته بود، لبخند و یقه‌اش فکر کرد.

سپس به این فکر کرد که شاهزاده‌خانم با چه حرارتی بوسه‌ بعد از ازدواجشان را جواب داده بود، پاسخی که خونش را به جوش آورده و وقتی زبان دخترک با عطش با او همراهی کرده و بازوهایش را به دور گردن او پیچیده و محکم نگهش داشته بود، حسابی تحریک بود. این بوسه قابل‌قبولی نبود، حتی نمی‌شد گفت خوب بود.

در واقع، بهترین آغوشی بود که تا به حال تجربه کرده بود.

این هم چیز دیگری بود که درست جور در نمی‌آمد. این هم یکی از آن چیزهایی بود که انجام دادنش به شاهزاده سوفین نمی‌خورد.

وقتی چند سال پیش که پادشاه آتیکوس شروع کرده بود او را ترغیب کند تا دامادش شود، به خاطر اعتراف توی مستی او حسابی خشمگین شده بود. خشمگین شده بود چون آن دختر بی‌شک زیباترین زنی بود که تا به حال دیده بود و خشمگین بود چون به محض دیدنش او را خواسته بود. شاید مخصوصاً این تمایل بیش‌ازحدش به خاطر این بود که دخترک شلوار به پا داشت.

تازه عروسش باسنی خارق‌العاده و حتی پاهایی زیباتر داشت.

بعد تازه فهمید او چه بود.

فری هیچ مشکلی با زن‌های بدون زنانگی نداشت.

ولی همسری که را نخواهد هم نمی‌خواست، حالا مهم نبود چقدر زیبا بود.

ولی بعد از آن بوسه، بعد از آن‌که شاهزاده‌خانم ثابت کرده بود چقدر خوب می‌توانست وانمود کند، فری باید اعتراف می‌کرد که حرف‌های تادیوس تا حدی درست بودند.

فری به گفتگوی کوتاهشان پایان داد و زیر لب گفت: «کشتی منتظره تاد.»

تاد هم زیرلب جواب داد: «درسته فری.»

اسب‌هایشان را برگرداندند به آن‌ها مهمیز زدند و بعد به راه افتاده بودند.

پایان فصل

فصل پنجم
به خانه خوش‌آمدی

شش هفته بعد…

جیغ کشیدم: «ووهوووو!» هنگامی که کسی وارد میخانه شد، موجی از سرما را در پشت سرم احساس کردم.

نادیده‌اش گرفتم تا پیروزی‌ام را جشن بگیرم، بازوهایم را صاف بالای سرم بلند کردم و پیش از این‌که دوباره دست‌هایم را پایین بیاورم، به مردهایی که با من پشت میز قمار نشسته بودند لبخند دندان‌نمایی زدم. روی میز خم شدم و پُشته سکه‌ها را به سمت خودم کشیدم.

لورل که سمت راستم نشسته بود و سکه‌هایش را تماشا می‌کرد که به سمت کوه سکه‌های من کشیده می‌شد، غرغرکنان گفت: «مطمئنی من این بازی رو دو هفته پیش بهت یاد دادم شاهزاده‌خانم فینی؟»

«هوم، قسم می‌خورم.» سر تکان دادم، سرم را به سمتش برگرداندم و دستم را روی قلبم گذاشتم و لبخند بزرگی به او زدم. «اگه دروغ بگم بمیرم.»

اولیسیس از سمت چپم غرغر کرد: «درسته.» و من لبخندم را به سمت او پاشیدم تا او را ببینم که به من لبخند می‌زد، می‌خواست نشان بدهد هیچ قصد بدی ندارد. از سوی دیگر، ما فقط روی پولی در حد چند پنی بازی می‌کردیم، این طور هم نبود که آن‌ها در کاغذی خانه‌هایشان را به نامم زده باشند.

دستم را به سمت دسته کارت‌ها دراز کردم و انگشتانم آن‌ها را بُر زدند و اعلام کردم: «نوبت منه.»

فردریک از آن سمت من به اولیسیس گفت: «مطمئن شو از ته بُر نمی‌زنه اولی، شاید مادر پادشاه آینده‌مون باشه ولی من که نمی‌ذارم سرم کلاه بذاره.» با این حال می‌دانستم داشت شوخی می‌کرد.

من را دوست داشت.

در واقع، بیشتر مردم روستای هولبک من را دوست داشتند. و تنها کسانی که در روستا من را دوست نداشتند، کسانی بودند که تا حالا ندیده بودمشان.

ماجراجویی‌ام شاید در آغاز خیلی محشر نبود ولی بعدش خیلی بهتر شده بود.

اول یک زین یک طرفی زنانه در اسطبل پیدا کرده بودم. مثل همان تشتی که همراه چیزی شبیه به رنده پیدا کرده بودم، این‌طوری می‌توانستم لباس‌هایم را بشورم، از آن وسیله استفاده کردم و لباس‌هایم را شستم. هرچند باید بگویم کاری نبود که دوستش داشته باشم چون باید همه لباس‌های خیس را در هم جای کلبه آویزان می‌کردم و خشک شدنشان یک عمر طول می‌کشید و این بندهای رخت فضای زیبا و دنج کلبه را از بین می‌بردند.

اسب‌سواری بلد بودم، نه با زین یک طرفی، ولی به هر جهت فهمیدم چطور باید باسنم را بالا بکشم و روی زین بگذارم، دقیقاً صبح روز بعد از رسیدن‌مان رد مسیر به سمت روستایی را گرفتم که فهمیدم نامش هولبک بود.

و از آن روز به بعد هر روز به آن‌جا می‌رفتم.

روستا محشر بود. نه تنها زیبا به نظر می‌رسید که واقعاً هم سرد بود. دو میخانه گرم، تمیز و سرگرم‌کننده‌ داشت، هر دو هم غذایی عالی ارائه می‌دادند و اتاق‌هایی برای کرایه دادن داشتند. چون مردم به آن‌جا سفر می‌کردند تا از چشمه‌های آب گرمی بهره ببرند که در بین تپه‌ها مخفی شده بود. از آن‌جایی که این چشمه‌های آب گرم خیلی شناخته شده بودند، خیلی هم برای روستا پول‌ساز بودند و سکه‌های زیادی به جیب سکنه روستا روانه می‌کرد. یک نانوایی داشت که نان‌هایی معرکه، تارت، کیک و حتی شیرینی‌های خامه‌ای محشری درست می‌کرد. یک قصابی، یک خیاط‌خانه کوچک، فروشگاهی که وسایل اساسی و مورد نیاز را داشت. و گهگداری هم سبزیجات تازه، آبنبات‌های رنگارنگ خوشمزه و شکلات‌های گران‌قیمت می‌آورد. آبنبات‌های نرم و شیرین خانگی که درست در پشت پنجره سرد و درست می‌‌شدند. یک آهنگری، اسطبل، آسیاب و چیزهای دیگری داشت که روستایی در دنیای موازی یخ زده را اداره می‌کرد.

هر روز در روستا گشت و گذار می‌کردم و گاهی اوقات هم تا دیر وقت برای شام خوردن می‌ماندم. که در میخانه‌ها شامم را می‌خوردم و علاوه بر این هم می‌توانستم چند آبجو بخورم و با چند دوست جدیدی که پیدا کرده بودم کمی گپ و گفت داشته باشم.

پر حرف بودم، رفتار دوستانه‌ای داشتم و به هر حال آن‌ها می‌دانستند کی بودم چون درباره ازدواجم با دِرَکار شنیده بودند. اسمش واقعاً دِرَکار بود، دقیق‌تر می‌گفتم، فری درکار. این را به صورت کاملاً اتفاقی و در کمال خوش‌شانسی وقتی برای چهارمین بار برای خرید شکلاتهای هلالی به شیرینی فروشی رفته بودم، شنیدم. علاوه بر این‌ها، آن‌ها من را به این خاطر شناخته بودند چون موهایم کاملاً شناخته شده بود و خیلی از آن‌ها به من گفته بودندکه من را به خاطر زیبایی زیاد و موهای سفیدم که شهره لانوین بود، با یک نظر از یک مایل دورتر شناخته بودند. به نظرم این خیلی شیرین بود.

و آن‌ها به شدت هیجان‌زده بودند چون تنها شاهزاده خانم کشورشان در روستای آن‌ها بود، او رفتار دوستانه‌ و چانه گرمی داشت، اجناس آن‌ها را می‌پسندید و سکه‌های شوهرش را آزادانه خرج می‌کرد.

شدیداً هیجان‌زده بودم چون هولبک خارق‌العاده بود، اهمیت نداشت چند دفعه به آن‌جا رفته بودم، همیشه چیزهای جدیدی برای کشف کردن در آن وجود داشت. آدم‌های خوبی بودند و وقتی شروع به گشت و گذار با آن‌ها کردم، متوجه شدم بودن با آن‌ها خوش می‌گذشت.

بنابراین با آن‌ها وقت گذراندم… خیلی زیاد هم وقت گذراندم.

حتی وقتی در خانه بودم هم حوصله‌ام سر نمی‌رفت و راه‌هایی برای سرگرم کردن خودم پیدا کرده بودم. تمام لباس‌ها و لباس زیرهایم را امتحان می‌کردم. و با این‌که یک نانوایی معرکه در فاصله ده دقیقه اسب‌سواری از خانه‌ام بود ولی با اودری و سدریک، همسر نانوا و خود نانوا دوست شده بودم. آن‌ها به من یاد داده بودند چطور نان، کیک و تارت در اجاق خانه بپزم. مواد لازمش را از ماریا که صاحب فروشگاه بود، خریده بودم و باید اعتراف می‌کردم که چند بار اولی که امتحان کرده بودم حاصلش آن‌قدر تعریفی نبود که بخواهم چیزی از آن در خاطراتم بنویسم که این شامل پختن غذاهای دیگر هم می‌شد. ولی در نهایت موفق شده بودم آتش اجاقم را کنترل کنم. به شدت اعصاب‌خردکن بود ولی نتیجه‌اش ارزشش را داشت.

هر روز پیش از این‌که به شهر بروم، یکی از اسب‌ها خاکستری‌ام را بیرون می‌آوردم (نوبتی بیرون می‌آمدند این‌طوری همه‌شان می‌توانستند کمی ورزش کنند.) و سوار بر آن‌ها آرام آرام به دور کلبه دِرَکار می‌چرخیدم. این کار را فقط برای بررسی اطراف می‌کردم. چون هیچ علامتی در آن محدوده نبود، خیلی آرام و با دقت این کار را می‌کردم تا گم نشوم. دایرة گشت‌هایم هر روز بزرگتر می‌شد اوایل چیز خاصی پیدا نکردم ولی خبر خوب این بود که آن‌جا مناظر خیلی زیبایی داشت.

چیز زیادی پیدا نکرده بودم تا این‌که فهمیدم دِرَکار چشمه آب‌گرم شخصی خودش را داشت.

آره، چشم آب گرم شخصی خودش!

اینجا دشتی در میان جنگل یخ زدة پر از سنگ‌های خاکستری بود که به خاطر چشمه آب گرم خیس و گرم بودند و از سطح آب بخار برمی‌خواست. خیلی شگفت‌انگیز بود.

هر روز به آن‌جا هم می‌رفتم، بیشتر به خاطر این بود که در آن‌جا حمام می‌کردم. این‌ کار خیلی بهتر از آن بود که از چندین ساعت قبل آتش روشن کنم تا فضای حمام را گرم کنم، بعد روی اجاق آب جوش بیاورم و سطل سطل آن را توی وان خالی کنم. و سرانجام وقتی حمامم تمام می‌شد باید تمام این آب‌ حمامم را سطل سطل به بیرون از خانه می‌بردم و در جایی که راهم را گل‌آلود و یخ‌زده نمی‌کرد، خالی می‌کردم.

خدایا، وقتی همه این کارها انجام می‌شد، دوباره عرق کرده بودم و به حمام کوفتی دیگری نیاز داشتم.

چشمه‌ آب گرم از جهات بی‌شماری خیلی بهتر بود. به شکل دیوانه‌واری عاشق این بودم که در جنگل زیبا و انبوه توی نعمت آب گرم باشکوهم بنشینم. خیلی باحال بود.

همچنین گربه‌ای را هم به سرپرستی گرفته بودم، یک گربه بزرگ، چاق و زنجبیلی رنگ به اسم پنلوپه. این یکی از طرف لیندی، مستخدم میخانه بود. تازه عروسی که شوهرش به گربه حساسیت داشت و او مجبور بود گربه را بفرستد برود. پنلوپه را در اسطبل رها کرده بودم و او اصلاً از این خوشش نمی‌آمد و سرانجام او را به داخل خانه آوردم. اسب‌هایم هم خیلی او را دوست نداشتند و پنلوپه هم خیلی عاشق سواری کردن نبود ولی ما او را بدون اتفاق بزرگی به کلبه آوردیم و او هم از کلبه خوشش آمد و همین‌طور از مامانی که دوست داشت او را در آغوش بگیرد و برایش اهمیت نداشت که هر ده دقیقه او را بیرون ببرد که دوری بزند و بعد از ده دقیقه دوباره بیاید توی خانه چون هوا خیلی سرد بود را هم خیلی دوست داشت.

خوابیدن را برایم مثل یک رویا کرده بود چون در کنارم خرخر می‌کرد و بدن بزرگش روی پاهایم خیلی گرم و نرم بود.

و اخیراً هم پنج کتاب داشتم که برای من جمع آوری شده بودند و زمانی که آن‌ها را باز کردم، متوجه شدم که سوفین تا آن حدی که فکر می‌کردم بد با من تا نکرده بود. (با این حال واقعاً خیلی در حقم نامردی کرده بود.)

کتاب اول تاریخ سرزمین شمالی بود که شامل لانوین هم می‌شد. لانوین سرزمینی بود که من شاهزاده‌اش بودم، پدرم پادشاهش و مادرم ملکه‌‌اش بود. سرزمین شمالی همچنین شامل کشور سرزمین میانی هم می‌شد. (جایی که فهمیدم عمو بالدورم پادشاهش بود و این برایم عجیب بود چون در دنیای خودم هیچ عمویی نداشتم و به هر حال تا به حال اصلاً مردی را ندیده بودم که نامش بالدور باشد.) همین‌طور در مورد سرزمین دِرَکار که قبلاً به آن حکمرانی می‌کرد هم چیزهایی فهمیدم. هرچند نمی‌توانستم از طریق کتاب‌ها اطلاعاتی در مورد خانه شوهرم به دست می‌آوردم چون کتاب بیشتر از گذشته روی تاریخ حال تمرکز داشت، خود درکار که چیزی نگفته بود ولی فکر می‌کنم سوفین به خاطر این که بدانم در زمان حال با چه چیزی سر و کار داشتم مخصوصاً این کتاب را انتخاب کرده بود.

از این کتاب هم یاد گرفتم که در سرزمین‌های شمالی کشور دیگری هم به اسم هاوک‌وال وجود داشت. شهر کوچکی هم با فرمانروایی مخصوص به خود به نام بلبرین بود و کشور دیگری در مرزهای جنوبی‌مان هم بود که به آن فلوریدیا می‌گفتند.

این کتاب خیلی خوب نوشته شده و جالب بود، می‌دانستم که سوفین این را فقط به خاطر این که اطلاعاتی در خود داشت انتخاب نکرده بود بلکه دلیلش این بود که کتاب به روش جالبی این اطلاعات را داده بود. بنابراین، حسابی سرگرم شده بود.

کتاب دوم داستان خدایان و سومی هم کتابی باریک در مورد اعمال مذهبی لانوین بود که تمام اتفاقات توی کلیسا را توضیح می‌داد.

شش مجسمه توی کلیسا یا همان‌طور که خودشان به آن می‌گفتند، خانه خدایان وجود داشت که شش خدای بزرگ آن‌ها بودند: وُهدِن، خدای قدرت (رنگش آبی تیره بود و کسانی که او را می‌پرستیدند برای او لباس‌ها و هدایایی به همین رنگ می‌آوردند. هِرمیا الهه مادری (رنگش آبی روشن بود.) میر، خدای جنگ (رنگش سرخ بود.) اَدِل الهه عشق (رنگ بنفش تیره بود.) کایر، خدای سرنوشت (رنگش طلایی بود.) و آلاباستا، الهه دانایی و پیشگویی زمین. (رنگش سبز بود.)

روحانی‌ها هم به اسم والی‌ها شناخته می‌شدند، تمام مردم در همه جشن‌هایی که در شب جمعه برگزار می‌شد، شرکت می‌کردند. به زبان باستانی یا همان زبانی که لانوینی‌ها قرن‌ها پیش حرف می‌زدند، صحبت می‌کردند. دلیل این کار هم تشریفاتی بودنش بود و به نظر من هم کمی احمقانه بود که می‌دیدم تنها والی‌ها به این زبان باستانی صحبت می‌کردند. (ولی غریب به اتفاق آن‌ها این زبان را بلد نبودند و فقط چند دانشمند مذهبی وجود داشتند که این زبان را بلد بودند و بقیه آن‌ها فقط آن را حفظ کرده و از بر می‌خواندند که این یعنی آن رفیقی که در عروسی‌ام ورور می‌کرد، همه‌اش را از بر کرده بود. که باید اعتراف کنم واقعاً فوق‌العاده بود.) و همه مردم توی لانوین هم تنها چند کلمه‌ای از این زبان می‌دانستند.

دسته شاخه‌های عروسی‌ام هم چیزی بود که رسم داشتند عروس‌ها در دست داشته باشند. از درخت آدلا چیده شده بودند، درختی روحانی که باور داشتند در خود روح اَدِل، الهه عشق و جادویش را دارد. اگر شاخه‌ها را دم می‌کردی و آن را می‌نوشیدی، قرار بود یک اثر آفرودایتی رویت داشته باشد ولی با این چیزی که توی کتاب خوانده بودم، به نظر می‌رسید چیزی شبیه به تلوتلو خوردن نسیب آدم می‌شد.

از کتاب چهارم و پنجم واقعاً سر در نیاوردم تا این‌که یادداشت واقعی سوفن را که در بین آن‌ها قرار داشت، پیدا کردم.

این کتاب‌ها هم نازک بودند ولی آن‌ها داستان‌هایی در مورد مهاجمان و یا چیزی که دیگران به آن جهانگردان می‌گفتند نوشته شده بود. این‌ها مردانی بودند که در دریاهای زیادی سفر می‌کردند تا گنج پیدا کنند و یا آن را با درگیری رو غارت به دست بیاورند. شبیه به اقوامی بودند که در گذشتة دنیای خودم به آن‌ها وایکینگ می‌گفتند.

با چنین برداشتی این را درک کرده بودم چون سوفن این را برایم نوشته بود.

سوفین

تو را به شوهر جدیدت معرفی می‌کنم. او برجسته‌ترین مهاجم در کل لانوین است، داستان‌ شاهکارهایی که که کرده در کل سرزمین شمالی و فراتر از آن دهان به دهان پیچیده. اگر داستانی در این مورد توی این کتاب‌ها خواندی، احتمالاً خود او انجامش داده. از راه خیلی دور و با همراهان زیادی می‌آید، اجدادش به او نام دِرَکار را داده‌اند. اژدها، چون پیش از آن که قدرت اژدهایان توسط وُهدن افسار زده نشد تا از آن برای خدمت به سرزمین یخ زده‌مان استفاده کند، در زمان‌های باستان اژدهایان قدرتمندترین، بزرگترین و باهوش‌ترین هیولاهایی بودند که روی زمین قدم برمی‌داشتند. با توجه به این‌که اجدادش پیشینه دور و درازی در تهاجم دارند، تازه داماد تو هم مثل اجدادش به ماجراجویی می‌ره.

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا