" /> رمان رویاهای سرکش پارت 6 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۶

رمان رویا های سرکش دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

خب، حمام کردن قرار نبود کار راحتی باشد. ولی دست کم آن‌جا یک حمام داشت.

به اتاق نشیمن برگشتم و بی‌هدف در آن قدم زدم، آن‌جا هیچ چیزی به اندازه فرش و قالیچه پهن‌شده به روی زمین زیاد نداشت، خیلی ضخیم نبودند، ولی کف چوبی خانه را پوشانده و باعث می‌شد که سرمای زمین از آن‌ها نفوذ نکند. همان‌طور که راه می‌رفتم، با احتیاط ملحفه‌های روی مبلمان را کشیدم، هنگامی که تا جای ممکن سریع آن‌ها را جمع می‌کردم، گرد و خاک تنفس کردم.

حالا، همه چیز معلوم بود. بالاخره یک چیز درست و حسابی دیده بودم.

یک کاناپه نرم و بزرگ و دو صندلی نرم حسابی استفاده شده و گود انداخته با چهارپایه‌های مبلی عثمانی در پیش روی‌شان، همه آن‌ها رو به بزرگترین شومینه اتاق چیده شده بودند. یک میزتحریر بزرگ و محکم با صندلی‌اش هم در گوشه‌ای از اتاق قرار داشت. این‌جا و آن‌جا میزهای زیبایی با شمعدان‌هایی به روی خود گذاشته شده بود. ظاهری کاملاً قدیمی و روستایی و شبیه به کلبه‌های شکار داشت ولی به نظر می‌رسید خیلی خوب ساخته شده باشد و قطعاً خیلی راحت بود… البته اگر تمیز می‌شد.

سپس از نردبان بالا رفتم و خمیده خمیده حرکت کردم. این تنها راهی بود که می‌توانستم در زیر سقف شیروانی که آن‌قدر کوتاه بود، حرکت کنم. دیدم که آن‌جا سه پنجره داشت. (دو پنجره هر کدام در یک سمت شومینه سنگی بود و شومینه نرده‌های آهنی داشت تا جلوی جرقه‌های آتش را بگیرد.) و پنجره آن طرفی رو به پشت خانه بود، همه کثیف بودند و پردهای ضخیم و کوتاهی داشتند. همین‌طور تشک گرم و نرمی روی زمین داشت که با یک ملحفه پوشانده شده بود، ملحفه را عقب کشیدم و چهار بالشت به همان شکل دیدم. در آخر، زیر شیروانی پرده ضخیمی داشت که کامل به روی نرده‌ها کشیده می‌شد و آن را از فضای باز اتاق نشیمن جدا می‌کرد. انگار کار این پرده آن بود که زیر شیروانی را از سرمای فضای بزرگتر حفظ کند و گرمای آتش را توی خودش نگه دارد.

تا کمر خم شدم و به رخت‌خواب نگاه کردم. به خزیدن در درون آن فکر کردم. سپس روشنایی روز برایم سوال شد، این‌جا روزها چقدر طولانی بودند. مطمئناً نمی‌خواستم حالا از زور خواب‌آلودگی غش کنم و کل روز را بخوابم و بعد در طول شب بدون این‌که حتی یک شمع روشن کرده باشم در این خانه بوگندوی خاک گرفته تنها و در حالی بیدار شوم که دارم از گرسنگی می‌میرم.

نیاز نیست به این اشاره کنم که آن پایین هم دو آتش روشن داشتم.

نفسم را حبس کردم.

سپس زمزمه کردم: «هرگز کوچکترین چیزی از این وضعیت به کلودیا نمی‌گم.»

سپس از نردبان بالا رفتم و تا ببینم می‌توانستم وسایل نظافت و شستشو را پیدا کنم یا نه.
***

در واقع وسایل نظافت در پشت بشکه‌ای در آشپزخانه بود. (البته اگر کسی می‌توانست به آن‌ها وسایل نظافت بگوید، ولی آن‌جا صابون، چیزی که در هر دو دنیای موازی حوله پاک کردن ظروف شناخته می‌شد و دستمال پیدا کردم. حوله و دستمال‌ها تفاوت خیلی زیادی با هم نداشتند ولی متوجه شدم که حوله‌ها از پارچه خیلی بهتری تهیه شده بودند و مطمئناً تمیزتر از جارو و تی زمین‌شوری بودند که در ایوان پشتی پیدا کرده بودم)

بنابراین، ساعت‌ها و ساعت‌ها و ساعت‌ها بعد، که خورشید هم غروب کرده بود (که اگر درست برآورد کرده بودم، خیلی زود غروب کرده بود.) تازه کارم تمام شد.

کف خانه جارو و در کمال افتخار تی کشیده شده بود. گنجه‌های ظروف غذاخوری گردگیری شدند. قالیچه‌ها به بیرون برده شدند و با یک جور شاخه خم شده‌ای که برای کشتن حشرات مناسب بود، حسابی زده شدند و خاکشان گرفته شد. تمام ظروف، دیگ‌ها و ماهیتابه‌ها تمیز شدند، گنجه (و حشرات مرده‌ای که در آن پنهان بود) حسابی تمیز شدند و ظروف، دیگ‌ها و ماهیتابه‌ها به داخلش برگردانده شد. تارهای عنکبوت تمیز شدند، سطح مبلمان و اثاثیه سابیده شد. پنجره‌ها شسته و برق انداخته شدند، بنابراین می‌توانستم بیرون را ببینم. پرده‌ها با احتیاط پایین آورده، بیرون برده شدند و حسابی تکانده شدند. همین کار هم با بالشت‌های رختخواب طبقه بالا انجام شد.

جا شمعی‌ها را سر جایشان گذاشتم و بعد هم در آن‌ها شمع گذاشتم. چراغ‌ها را پر از سوخت کردم و آن‌ها را هم بیرون گذاشتم. مقداری هیزم داخل آوردم و تمام جاهیزمی‌های داخل خانه را پر کردم و یک دستگاهی هم پیدا کردم که با کشیدنش از زیرشیروانی می‌توانستم به آن‌جا هم هیزم ببرم. (که این کار را کردم و در شومینه آن‌جا هم آتشی روشن کردم.)

یک تکه بزرگ گوشت، یک قرص نان و یک قرص پنیر بزرگ پیدا کردم. از همه آن‌ها کمی بریدم و یک ساندویچ بزرگ و ترد برای خودم درست کردم و خوردمش. آن را با یک لیوان آب تمیز، تازه خیلی سرد و گوارای پمپ آشپزخانه پایین دادم.

آشپزخانه را زیر و رو کردم و توی گنجه‌ای که در دیوار خانه کار گذاشته شده بود و حکم یخچال طبیعی را داشت، شیر توی یک پارچ، پنیر، گوشت (کمی پخته و بقیه خام) کمی سوسیس قابل بریدن (عطر محشری داشت)، یک تخته گوشت خوک، یک کاسه پر از تخم‌مرغ و یک تکه بزرگ کره پیدا کردم. توی این گنجه شیشه‌هایی پر از مربا بود. همین طور یک شیشه پر از پودر قهوه (هورا!) و همین‌طور یک قهوه‌جوش ابتدایی هم در آن بود. چای خشک هم بود. شکر، آرد، ادویه‌دان‌هایی پر از نمک و فلفل تند بود. ادویه دان‌هایی هم بود که فقط با بو کردن‌شان می‌توانستم حدس بزنم چه بودند. (پونه کوهی، نعناع خشک، برگ بو، آویشن، جعفری خشک، فلفل هندی، دارچین و جوز هندی.) و کیسه‌های بزرگی از سیب‌زمینی و پیاز هم داشتم، کیسه‌هایی کوچکتر هم پر از بلوط، برنج و یک ریسه سیر هم در کنارشان قرار داشت.

کاملاً می‌توانستم از پس این‌ها بربیایم.

اوضاعم خوب بود.

حداقل برای مدتی.

چمدان‌هایم را بررسی کردم و لباس، لباس‌زیر، پوتین، جوراب‌های پشمی و کشمیر دوست داشتنی، کفش و شنل و همه هم در جنس‌ها و رنگ‌های مختلف در خو داشتند. همه‌شان زیبا و مطمئناً به شدت گران‌قیمت و به شدت خوش دوخت بودند و قرار نبود در کلبه‌ای وسط میان ناکجاآباد پوشیده شوند ولی… حالا هرچی. همچنین چند لباس‌خواب شدیداً جذاب پیدا کردم. (باز هم می‌گویم، شوهرم ابله بود چون این لباس‌خواب‌ها مثل آن لباس زیری که پوشیده بودم، ذره‌ذره‌شان شدیداً خارق‌العاده بود.)

ملحفه‌ها را پیدا کردم، خیلی زیاد بودند. لحاف، روانداز و پتوها، این‌ها هم خیلی زیادی بودند. بنابراین رختخواب را مرتب کردم. همین‌طور چند تکه چینی و نقره هم پیدا کردم که شامل یک سرویس قهوه‌خوری مبهوت کننده می‌شد، این‌ها را توی آشپزخانه گذاشتم. همین‌طور چیزهایی هم توی چمدان‌ها بود که حدس می‌زدم حوله و لیف حمام باشد که آن‌ها را هم توی قفسه‌ای که در اتاق حمام مانند بود و تمیزش کرده بودم، انبار کردم.

چیزمیزهای مو، جواهرات و لوازم آرایش، صابون حمام، پودرهای خوشبو، عطر و لوسیون هم بود. کل این چمدان کوچک را در قفسه اتاق حمام مانندم جا دادم.

چمدان دیگری پر از کتاب‌هایی با جلد چرمی که بعضی از آن‌ها چاپ شده و بعضی هم دست نوشت بودند (خاطرات؟)، یک قلم آبی یخی محشر، پاکت، موم، یک مهر زیبای نقره برای بستن موم روی پاکت (خارق‌العاده بود)، یک قلم پر و چند بطری جوهر در خود داشت. این‌ها را روی میز تحریر جا دادم.

حتی یک چمدان پر از کریستال هم بود: لیوان‌های شراب در سه شکل (لیوان شراب سرخ، سفید و لیوان کاسه‌ای صاف شراب، از هر کدام دو تا.) لیوان‌های بدون پایه نوشیدنی (از این هم دوتا) و یک گلدان به شدت زیبا و خارق‌العاده که راه استفاده خیلی خوبی برای آن می‌شناختم. بیرون به سر وقت سورتمه رفتم، دسته شاخه‌های عروسی‌ام را که کف آن افتاده بود (به همراه تاج فراموش شده‌ام، هرچند مانده بودم که چطور تاجم را فراموش کرده بودم ولی خب کاری بود که شده بود) را برداشتم و به داخل خانه برگشتم، شاخه‌ها را توی گلدان گذاشتم و آن را روی میز کوتاه جلوی کاناپه قرار دادم.

در آن‌جا قشنگ به نظر می‌رسید. حسابی درخشان و زیبا بود. محشر بود.

تاجم را در وسط تاقچه بالای بزرگترین شومینه گذاشتم، همانی که مبلمان جلویش قرار گرفته بود.

در جایی که گذاشته شده بود، قشنگ به نظر می‌رسید ولی خب آن را هر جایی که می‌گذاشتی زیبا به نظر می‌رسید.

تمام چیزهایی که نمی‌توانستم از آن‌ها استفاده کنم و یا باید انبار می‌شدند را دوباره در چمدان‌ها جمع کردم و چمدان‌ها را در جایی کنار دیوار گذاشتم که زیبا به نظر برسند. همه چمدان‌های خالی را هم کنار در جلویی خانه گذاشتم تا فردا آن‌ها را به اسطبل ببرم.

تازه در همه آتش‌ها هیزم بیشتر ریخته بودم، شمع‌ها را روشن کرده و چند صفحه در ایوان پشتی پیدا کردم که قرار بود جلوی آتش شومینه‌ها روی زمین گذاشته شود تا جرقه‌های آتش به رویشان ریخته شود. بنابراین آن‌ها را سر جایشان گذاشتم و عملاً روی کاناپه وا رفتم. خسته و دوباره گرسنه بودم. سعی کردم حساب کنم از وقتی که فهمیده بودم در این‌جا ماندنی هستم، چند بار آن کتری را روی اجاق جوشانده بودم.

تنها در میان ناکجا آباد و به دور از پدر و مادری بودم که یک میلیون دلار برای دیدن‌شان هزینه کرده بودم و در نهایت هم مشخص شد من را دوست نداشتند.

در آتش زل زدم و زمزمه کردم: «لعنتی.»

خب، حداقل آن کله‌خر من را کتک نزده بود، هرچند می‌دانستم که با رها کردن یک شاهزاده‌خانم در چنین جایی حتی بدون این‌که به حیواناتش رسیدگی کند، کاری بدتر از کتک زدن کرده بود.

اسب‌هایم غذا خورده بودند و جایشان امن بود. خانه تمیز بود. دوباره گرسنه بودم ولی چیزی نمی‌خوردم. نه به خاطر این‌که نمی‌توانستم برای خودم غذا دست و پا کنم، نه. به خاطر این‌که آن‌قدر خسته بودم که حال نداشتم بلند شوم و به آشپزخانه بروم. یک ارزیابی دوباره کردم و صاف و زیبا نشستم. خانه گرم بود، آتش‌ها، فانوس‌ها و شمع‌ها روشن بودند و این کاناپه واقعاً به شدت راحت بود.

بنابراین یک روانداز پشمی از توی یکی از چمدان‌هایم برداشتم، آن را روی کاناپه پهن کردم و روی بدنم کشیدمش. سپس پاهایم را جلوی بدنم گرفتم، پنجه یک پا را روی پاشنه پای دیگرم گذاشتم و فشار، فشار، فشار دادم تا پوتین از پایم در آمد و بعد همین کار را با پوتین پای دیگرم هم انجام دادم.

سپس خودم را در زیر روانداز جمع کردم و به آتش خیره شدم.

نفس عمیقی کشیدم.

بعد نیشم را باز کردم.

زمزمه کردم: «هورا، هر کسی می‌تونه بگه که این یه ماجراجوییه تمام عیاره.»

سپس درحالی‌که لبخند روی لب داشتم به خواب رفتم.
***

دو شبح تاریک بی‌صدا از روی برف‌ها به سمت کلبه حرکت می‌کردند. هنگامی که به آن رسیدند، جلوی پنجره ایستادند و به داخل نگاه کردند.

فِری دِرَکار با چیزی که دید آرام پلک زد و جلوی خودش را گرفت تا زیر لب فحشی ندهد.

شاهزاده یخی در عرض هشت ساعت کوتاه کلبه او را از این رو به آن رو کرده بود. آن موجود نفرین‌شده حتی یک گلدان کریستال روی میز گذاشته و آن را با دسته شاخه‌های عروسی‌اش پر کرده بود. آتش با شعله‌های بلند در حال سوختن بود، سانتی‌متر به سانتی‌متر کلبه تمیز به نظر می‌رسید و یک روانداز گرم روی یکی از صندلی‌ها پهن شده بود و… به سمت پنجره دیگر رفت تا از جهتی متفاوت نگاه کند، تادیوس به دنبالش آمد… و او آن‌جا در آرامش و با لبخندی خوشایند به روی صورت بیش‌ازحد زیبایش به خواب رفته بود. موهای پرپشت نقره‌ای‌اش روی یک دسته کاناپه پخش شده بود و رو انداز پشمی دیگری روی بدن دل‌انگیزش پهن شده بود.

نگاهش را از او برداشت و به گلدان روی میز نگاه کرد و چیزی در مورد این گلدان باعث شد در گلویش احساس فشردگی کند. درست مثل همان موقعی که دست کوچک او در خانه خدایان به دور مشت او پیچیده شده و چند باری گلویش گرفته بود.

شاهزاده سوفین به عنوان کسی که از چیزهای زیبا لذت می‌برد شناخته نمی‌شد. شاهزاده سوفین چنین دسته‌ای را دور می‌انداخت. مطمئناً همین کار را به دسته شاخه‌های عروسی‌اش که سه شاخه آدلا بود انجام می‌داد و اهمیت نداشت که آن‌ها چقدر گرانقیمت بودند. شاهزاده خانم سوفین آن‌ها را در یک گلدان براق کریستالی و جلوی چشم نمی‌گذاشت.

و در آن سه ملاقات ناخوشایندی که با هم داشتند و فری با او وقت گذرانده بود، شاهزاده خانم لبخندی به او نزده. یا با او شوخی نکرده بود و یا از یقه‌ای فراخ، سینه‌هایش را به نمایش نگذاشته بود. نمی‌دانست این‌ها را در وجودش دارد. یا این‌که می‌تواند بدون این که به نظر برسد لباسش دارد پوستش را می‌سوزاند، پیراهن بپوشد.

دست کم بدون این‌که چنان قیافه‌ای به خود بگیرد که انگار لیمو ترش مکیده بود، پیراهن نمی‌پوشید و همراه مادرش، زن پر نام و آوازه‌ی کل لانوین نه خدایا کل سرزمین شمالی به آن جا نمی‌آمد و لطیف و ملایم از بین راهروی بین نیمکت‌ها به سمت او قدم برنمی‌داشت.

غرق کارش شده، شاید بتونیم یک کمی بشینیم یا حتی بریم بیرون، یه آبجو بزنیم و وقتی برگردیم اون هنوز هم داره به کارش ادامه می‌ده.

حرف‌های پر از شیطنت او را شنیده و صورت خندانش را دیده بود و به این شک کرده بود که شاهزاده‌خانم یخی یک نقشه‌ای داشت.

یک چیزی در این میان درست نبود.

فقط نمی‌دانست چه چیزی درست نبود. تنها چیزی که می‌دانست این بود که آن زن هر کاری که داشت می‌کرد، او قصد نداشت طعمه‌اش شود.

با وجود این‌که خون خودش شایستگی سلطنت نداشت ولی پدر دخترک پادشاه بود. و پادشاه آتیکوس هم جهیزیه بی‌اندازه جذابی پیشنهاد داده بود. با وجود همه این‌ها فری سه سال تمام ازدواج با او را رد کرده بود.

ولی پادشاه آتیکوس با دلواپسی یک پسر می‌خواست تا قلمروش را حفظ کند، به هر حال پسر سوفین نسبت به برادر پادشاه آتیکوس، بالدور که به سرزمین میانی حکمرانی می‌کرد، ارجح‌تر بود. سرزمین میانی کشوری در جنوب بود بالدور به عنوان یک ظالم و یک مکار شناخته می‌شد، حتی از نظر آتیکوس هم منفور بود. از نظر همه منفور بود.

این آخری، بیشتر از تمام آن یک صندوق الماس یخی، یک صندوق طلا و آن زمینی که آتیکوس به او داده بود تا راضی شود با دخترش که معلوم نبود زن بود یا مرد ازدواج کند، دلیل این بود که فری بالاخره رضایت به ازدواج داده بود.

هیچ کاری نبود که فری برای لانوین انجام ندهد، که شامل ازدواج کردن با یک زن ناقص می‌شد البته او شدیداً با تمام قدرت برای انجام ندادن این کار جنگیده بود ولی کارگر نیفتاده بود.

هم این بود و هم این حقیقت که خون درکار در آینده روی تخت سلطنت می‌نشست.

پسرش پادشاه می‌شد. و فری بدون جنگ می‌توانست بالدور یا پسر زن‌نمای بالدور را که می‌خواستند بر آتیکوس پیروز شوند را از سلطنت خلع کند. نیاز نبود به این اشاره شود که با این کار دیگر فری نیاز نبود بعد از شکست بالدور سلطنت خودش را در لانوین هم استوار کند.

این دیگر مطمئناً یک دردسر حسابی می‌شد.

تادیوس با دیدن آن منظره سوتی از بین دندان‌هایش کشید و فری را از افکارش بیرون کشید.

فری ساکتش کرد.

سپس بی‌سر و صدا از کلبه فاصله گرفت و به سمت جنگل که اسب‌هایشان را آن‌جا گذاشته بودند، به راه افتاد. تادیوس هم به دنبالش رفت.

بدون هیچ حرفی سوار اسب‌هایشان شدند ولی فری اسبش را به حرکت در نیاورد. روی اسبش، تیِر نشست و به کلبه چشم دوخت که از هر چهار دودکشش دود بلند می‌شد، نوری طلایی رنگ و تشویقکننده از پنجره‌هایش به بیرون می‌تابید، همسر لعنتی‌اش توی آن خوابیده بود و فقط خدا می‌دانست داشت خواب چه چیزی را می‌دید.

فری به اسبش نگاه کرد و بعد احساس کرد یک چیزی در این میان اشتباه بود و به پنجره‌ها نگاه کرد.

پرده‌ها بسته نشده بودند تا جلوی نفوذ سرما را بگیرند.

ابروهایش در هم فرو رفتند.

این زن جربزه تمیزکاری کردن و روشن کردن آتش را در خود داشت، این غافلگیرکننده بود، آن هم از آن غافلگیری‌های اعصاب خردکن. ولی سوفین، شاهزاده‌خانم یخی، که در ناز و نعمت بزرگ شده بود، ثابت کرده بود که می‌توانست کارهای خودش را انجام بدهد، ولی مطمئناً نمی‌توانست پرده‌ها را بکشد تا جلوی سرما را بگیرد. حتی با این‌که روی کاناپه گرم و نرم و در کلبه شکار او لم داده بود، به عنوان یک لانوینی باید می‌دانست که برای دور نگه داشتن سرما باید پرده‌ها را بکشد.

تادیوس شروع به صحبت کرد و فری را از افکارش بیرون کشید.

تادیوس با صدای آرامی در کنارش به او یادآوری کرد: «فری باید بگم من یکی اصلاً اهمیتی نمی‌دم طرف چی رو ترجیح می‌ده. که تازه عروسم از پایین‌تنه‌ام خوشش میاد که اون رو با تمام وجود می‌بلعه یا به خاطر اینه که من اون رو خیلی محکم بهش تحمیل می‌کنم.»

فری زمزمه کرد: «هوم.»

فری نگاه دوستش را به روی خودش احساس کرد. «موافق نیستی؟»

فری جواب داد: «من اصلاً نمی‌دونم اون دهان کجاست. یا حتی اونجاش کجاشه.»

تادیوس جواب داد: «حقیقت رو بگم من هم برام مهم نیست کجاش به کجاشه فقط کار خودم رو می‌کنم.»

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا