" /> رمان رویاهای سرکش پارت 52 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۵۲

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

دو جلسه اول شکنجه مانندمان با حضور فری شروع شد ولی خیلی نمانده بود و هنگامی که توجه اسکایلار از ترسش به کارش منعطف شده بود، او را با من تنها گذاشت. روزهای بعدی بدون فری باعث شد مدت بیشتری طول بکشد تا پسرک به من عادت کند ولی امروز دیگر عادت کرده بود و من داشتم به او کمی فضا می‌دادم تا بدون من که بالای سرش باشم، روی تمریناتش کار کند.

داشتم به فری فکر می‌کردم و به این‌که کجا بود و داشت چه کار می‌کرد. به این‌که آیا جایش امن بود یا نه و در آخر به دو روز قبل از رفتنش به همراه افرادش.

گفتن این‌که چای آدلا هشیاری‌مان را نسبت به همدیگر بالاتر برده بود، شدیداً دست‌کم گرفتن تأثیرش بود.

و این چای فقط روی نیازهای جنسی‌مان اثر نگذاشته بود بلکه روی همه چیزمان اثر داشت.

در زمان کوتاه با هم بودن‌مان، با خلق و خو و لحن صدایش هماهنگ شده بودم و حالات صورتش را متوجه می‌شدم. حالا به راحتی و با نگاهی کوتاه به خطوط صورتش، حالت آرواره‌اش یا نگاه توی چشمانش کاملاً متوجه حس و حالش می‌شدم.

و چنان حس صمیمانه شدیدی داشت که درکش سخت بود. زیبایی محض آن، احساس شدید ارتباط داشتن با مردی که عاشقش هستی. نه فقط این‌که من خیلی با او هماهنگ شده بودم که دانستن این‌که او هم به همین اندازه با من وفق پیدا کرده بود، حس خیلی خوبی داشت. باعث نمی‌شد احساس عریان بودن داشته باشم، باعث می‌شد احساس کنم در امنیت هستم، از من محافظت می‌شود. انگار به جایی و به کسی تعلق داشته باشم و چون پدر و مادرم مرده بودند، با وجود تمام سفرها و گشت و گذارهایم هیچ وقت چنین احساسی به من دست نداده بود.

داشتن چنین حسی و این‌که کسی دیگر هم چنین حسی نسبت به تو داشته باشد حس خیلی زیبایی بود، مثل یک گنج بود، بهترین هدیه‌ای بود که تا به حال گرفته بودم.

برای فری مصرف چای آدِلا معنی‌های بیشتری داشت. از آن مردهایی بود که از نشان دادن محبت و احساساتش نمی‌ترسید ولی از آن دسته مردهایی هم بود که کارهای زیادی برای انجام دادن داشتند و آن کارها را هم انجام می‌داد. ولی پس از عصری که در کابینش گذرانده بودیم، اغلب دلش می‌خواست کارهایش را وقتی من کنارش بودم انجام بدهد.

بنابراین آخرین روزش در کشتی هنگامی که روی عرشه بالایی ایستاده بودیم و دستش به روی دسته‌ها بیرون زده از سکان چرخ‌مانند قرار داشت، من در جلویش ایستاده بودم. در آب‌های زمردی دریای سبز پیش می‌رفتیم و نگاهمان به افق دوخته شده بود. فری اغلب خم می‌شد تا با من حرف بزند، دهانش را روی گوشم می‌گذاشت، یا اگر من حرفی برای گفتن داشتم، به سمتش برمی‌گشتم، دهانم را نزدیک گوشش می‌بردم و ساعت‌ها با هم پچ‌پچ می‌کردیم.

محشر بود، حرف‌هامان خیلی نه ولی کاری که می‌کردیم خارق‌العاده بود.

حالا فهمیده بودم که چرا مردان با مشتی به سمت چانه خود به او سلام می‌دادند و زن‌ها با چانه‌ای که به سینه می‌سایید. مشت به روی چانه سلامی بود که به دِرَکار داده می‌شد، سلامی کاملاً مردانه. چانه‌ای که به سینه ساییده‌ می‌شد سلام به فری بود و سلامی زنانه در نظر گرفته می‌شد. این‌ها حق او بودند، انگار پادشاه بود و هر کسی که نگاهش به او می‌افتاد، موظف بود این ادای احترام را به او بکند.

ضمناً فهمیده بودم که او این ادای احترام‌ها را از مردم هولبک دریافت نمی‌کرد چون اولین درخت آدِلا، ترسناک‌ترین و بزرگترین درخت آدلای کل لانوین، در جنگلی نزدیک به روستا بود و به خاطر همین بود که او در آن‌جا کلبه شکار داشت و گه‌گداری با اِلف‌ها دیدار می‌کرد. اگر اغلب در آن‌جا حضور نداشت، مرتباً به آن‌جا سر می‌زد. و مدت‌ها پیش به روستایی‌ها اطلاع داده بود که مجبور نبودند این‌طور ادای احترام کنند. به نظرش اگر آن‌ها دائماً این‌طور ادای احترام می‌کردند ملال‌انگیز می‌شد. مجبور می‌شد در جواب توی چشم‌هایشان نگاه کند و سری برای‌شان تکان بدهد، به این شکل نمی‌توانست از قدم زدن در روستا و یا خوردن یک نوشیدنی در میخانه لذت ببرد.

کاملاً می‌توانستم درک کنم. در قصر یخی تقریباً همه به من تعظیم می‌کردند. مشکلی با لبخند زدن و سلام گفتن نداشتم ولی با دانستن این‌که شاهزاده‌خانم و ملقب به دنیا نیامده و بزرگ نشده بودم، آن تعظیم‌ها حسی عجیب در من به وجود می‌آورد. و فهمیدم که باید کاری بیشتر از لبخند زدن و یا سلامی که حین رفتن می‌گفتم انجام بدهم. واقعاً به این کارها نیازی نبود، ولی به نظر می‌رسید لازم باشد و حدس می‌زدم (و این حدسم رابا فری در میان گذاشتم و او هم تأیید کرد.) که این یک یادآوری دائمی از مسئولیت‌هایم به عنوان یک شاهزاده‌خانم بود و این حقیقت که نمایش احترام آن‌ها واجب بود ولی به دست آوردنی نبود.

هنگامی که داشتیم صحبت می‌کردیم، فری در مورد چیزهایی پرسید که شاهزاده‌خانم سوفن در نامه‌اش به من گفته بود و من هم جوابش را دادم. همچنین در مورد این‌که چرا به من اطلاع نداده بود که او فری یا درکار بود و یا جزئیات دیگری در اختیارم نگذاشته بود که در فهمیدنش به من کمک کند و یا نگفته بود که کسی قصد داشت او را به قتل برساند صحبت کرده بودیم.

با این‌که در این مورد خیلی طولانی با هم صحبت کرده بودیم ولی هیچ‌کدام به جوابی نرسیدیم و در نتیجه من با ملایمت این بحث را بستم. و به این دلیل این کار را کردم چون به وضوح مشخص بود که سوفن شخص مورد علاقه فری نبود. به این معنی نبود که از نتیجه کار او راضی نبود، نه به خاطر این بود که از کاری که مرتکب شده بود و به عنوان یک خیانت برعلیه قلمرو شناخته می‌شد، خوشش نمی‌آمد. و اصلاً هم از حرکتی که کرده و من را به این دنیا آورده بود، خوشش نمی‌آمد.

بنابراین به خاطر خود سوفن نبود. این‌که فری، آتیکوس و آرورا اعمال سوفن را به عنوان یک عمل خیانت‌آمیز در نظر گرفته بودند را به عنوان یک خبر خوب در نظر گرفتم. اول به خاطر این‌که مطمئناً سوفن دلش نمی‌خواست برگردد (به خاطر این‌که مجازات خیانت حلق‌آویز شدن بود، مطمئناً هر کسی دوست داشت از زیرش در برود.) و دوم به خاطر این حقیقت که آتیکوس و آرورا نمی‌خواستند او برگردد. و اگر با این روبه‌رو می‌شد، چه بلایی به سر لانوین می‌آمد؟

…اگر تا حد مرگ از گردن آویخته می‌شد، مطمئناً نمی‌توانست بچه‌ای به دنیا بیاورد که روی تخت سلطنت تکیه بزند و از امنیت و صلح کشور اطمینان حاصل کند. بلکه در عوض حرکت‌های سیاسی (که همین حالا هم دست‌کم می‌توانستیم بگوییم خوشایند نبودند و شامل خنجرها و زهر می‌شدند.) دیگر از کنترل خارج می‌شدند.

بنابراین این را به عنوان یک خبر خوب در نظر گرفتم (برای خودم.) چون، با همه این‌ها احتمالاً ذره‌ای نمی‌خواستند که به خانه برگردم و به احتمال خیلی زیادتر می‌خواستند بمانم.

صحبت کردن در مورد سوفن من را به این فکر انداخت که سؤال‌ها و ضدّیت‌های زیادی در مورد رفتار او وجود داشت و این را هم با فری در میان گذاشتم. کارهای زیادی بود که با بی‌فکری و خودخواهی انجام داده بود ولی بقیه کارهایش این‌طور نبود. نمی‌توانستم به این فکر نکنم که فری داشت در مورد او اشتباه می‌کرد. چون او سرسپردگی تمام ندیمه‌هایش را داشت. مشخص بود که سوفن مثل فری در مورد تفاوت سطح افراد فکر نمی‌کرد. آن‌ها ندیمه‌هایش نبودند بلکه دوستانش بودند، آن‌ها محرم رازش بودند و او هم محرم راز آن‌ها بود. و من نمی‌توانستم به این فکر کنم که ندیمه‌هایم به زنی علاقه داشته باشند که لیاقت احساساتشان را نداشته باشد.

بعلاوه نمی‌توانستم حتی به دوش کشیدن مسئولیت‌های سوفن را نسبت به کشورش فکر کنم. مسئولیت‌هایی که باعث شده بود تمایل جنسی‌اش را پنهان کند، چیزی که نه فقط برای شخصیت خودش که برای شادی‌اش چیزی لاینفک و بسیار مهم بود.

نمی‌توانستم بگویم که با تمام کارهایی که کرده بود موافق بودم ولی من که جای او نبودم. به شخصه هیچ وقت مجبور نشده بودم کسی که هستم را پنهان کنم بنابراین این حسش و این‌که چطور در بین شادی خودش و انجام وظیفه‌هایش دو پاره شده بود را درک نمی‌کردم. و به خاطر همین ندانستنم، نمی‌توانستم قضاوتش کنم.

هنگامی که با صدای آرام این‌ها را به فری گفتم، مخالفت کرد. مشخص بود که او هیچ مشکلی با قضاوت کردن نداشت و این کار را هم کرد. او را با افکارش تنها گذاشتم چون، مشخص بود که تا حدودی حق داشت.

ولی نمی‌توانستم برای این‌که من و سوفن هر دو در در ماجراجویی متفاوتی که با هم داشتیم در نهایت به اوج شادی‌مان برسیم، امیدوار نباشم.

اسکایلار صدا زد: «کارم تموم شد بانوی من.» حواسم به اتاق برگشت و سرم به سمت او چرخید.

سپس لبخند زدم، از کنجی که نشسته بودم، بلند شدم و آرام به سمت او قدم برداشتم. هنگامی که این کار را کردم، اسکایلار کمی خودش را در صندلی بزرگ عقب کشید و مستقیم در چشانم نگاه نکرد. همیشه این کار را می‌کرد ولی متوجه شده بودم که وقتی تکالیفش را انجام می‌داد و زمانی که نوبت من می‌شد تا تکالیفش را ببینم، شدیدتر هم می‌شد. بنابراین وقتی رسیدم، آرام دستم را دراز کردم، گوشه برگه‌اش را گرفتم و آن را آرام به سمت خودم کشیدم و دوباره از او فاصله گرفتم.

چشمانم به دقت برگه را از نظر گذراندند. از بیست سؤال راه حل دو جواب را درهم و برهم نوشته بود ولی در نهایت همه جواب‌هایش درست بودند.

یک قدم کوچک دیگر به عقب رفتم چون قصد داشتم با او حرف بزنم و وقتی با او از فاصله بیشتری صحبت می‌کردم به نظر می‌رسید راحت‌تر باشد.

با ملایمت گفتم: «حتی یه اشتباه هم نداری اسکایلار. داری بیش‌ازحد سریع داری این رو یاد می‌گیری. فردا یه خرده دیگه پرسش‌‌هات رو سخت‌تر طرح می‌کنم.»

فکر می‌کردم به خاطر این تعریفم ذوق می‌کند ولی اشاره‌ای که به سخت‌تر شدن سؤال‌ها کرده بودم، باعث شد شعله‌ای از ترس در چشمانش بدرخشد.

بنابراین با عجله به او اطمینان دادم: «خیلی سخت‌تر نه عزیزم. آروم آروم پیش می‌ریم. نگران نباش.»

لبش را گزید و سر تکان. به نظر نمی‌رسید نگرانی‌اش کمتر شده باشد.

نفس عمیقی کشیدم. فری به من نصیحت کرده بود که تحت تأثیر معذب بودن و ترسش از کنار گذاشته شدن، تسلیم غریزه حمایت‌گرانه‌ام نسبت به او نشوم. فری گفته بود که اگر اجازه می‌دادم از من فرار کند، اسکایلار هیچ وقت به من عادت نمی‌کرد، بلکه برای این‌که واقعاً به من عادت کند باید دور و برش می‌بودم.

این عاقلانه بود، البته که عاقلانه بود.

ضمناً خیلی هم سخت بود.

بنابراین به جای این‌که ترس توی چشمانش را ببینم، دندان‌هایش را دیدم که با اضطراب لبش را می‌فشرد و باعث شد دلم بخواهد کلاس درس را تعطیل کنم و بگذارم فرار کند. ولی تصمیم گرفتم به جلو حرکت کنم و با او روی ادبیاتش کار کنم.

با ملایمت گفتم: «خیلی‌خب اسکایلار.» یک قدم به سویش برداشتم. «حالا می‌خوایم به درس‌مون ادامه بدیم. حروف الفبا رو بلدی بنابراین حالا روی کنار هم گذاشتن‌شون برای-»

هنگامی که در ناگهان باز شد حرفم را قطع کردم.

چشم‌های اسکایلار درست مانند چشم‌های من به سرعت به سمت در برگشتند.

و وقتی نگاهم به در افتاد، کل را دیدم که وارد کابین شد.

به اسکایلار که پشت میز فری نشسته بود و بعد به من نگاه کرد و با صدای خشنش گفت: «یه مشکلی داریم.»

قلبم ایستاد.

خوشحال به نظر نمی‌رسید، خیلی ناخوشنودتر از هر وقتی بود که به من نگاه می‌کرد، بنابراین فکر کردم واقعاً باید مشکلی وجود داشته باشد.

سر اسکایلار فریاد زد: «برو بیرون پسر.» اسکایلار از جا پرید و به بیرون دوید.

در را پشت سرش بست و نگاه کِل به سمت من آمد.

نگاهم او را ترک نکرده بود و نوک انگشتانم نگاه کردم که روی میز بودند و داشتند و به آن فشرده می‌شدند. به دنبال تکیه‌گاهی بودم و امید داشتم این‌طور به نظر نرسد.

با صدای آرامی پرسیدم: «فری؟» ابروهای پرپشت و سفید کِل در هم گره خوردند.

با صدای بلندی گفت: «چی؟»

تکرار کردم: «فری.» بیشتر به سمت او برگشتم و ستون فقراتم را صاف نگه داشتم. «خبری ازش شنیدی؟ حال فری و افرادش خوبه؟»

جواب داد: «خدایان، زن معلومه که روبه‌راهن. دارن یه شاخه از یه اِوا خواهر می‌دزدن. لعنتی!» و تصمیم گرفتم نظرم را در مورد این‌که یک همجنس‌گرا را اواخواهر خطاب کرده بود، برای خودم نگه دارم. ولی حتی اگر می‌خواستم بگویم هم فرصتش را نداشتم چون کِل به حرف زدن ادامه داد: «از ساحل به سمتمون حمله شده، پرچم بالدور رو دارن.»

وای گندش بزنند.

کِل ادامه داد: «یه پیام خورشیدی دادن. بالدور کوفتی می‌دونه این‌جایی، توی این نزدیکی اردو زده و می‌خواد شما و فری به دیدنش برین.»

وای گندش بزنند!

پرسیدم: «یه پیام خورشیدی؟

غرید: «خورشید، آیینه. پیام.»

این تمام چیزی بود که او گفت ولی من دودوتا چهارتایی کردم و فهمیدم که مهاجم‌ها با آینه‌ای نور خورشید را به شیوه‌ای منعکس کرده بودند که افراد روی کشتی می‌توانستند منظورش را بفهمند.

و پیام این بود که عمویم… که در واقع عموی من نبود… می‌خواست من و شوهرم… که در حال حاضر این‌جا نبود و در مأموریتی بود تا دارایی ارزشمندی را از خاک سرزمین میانه بدزدد. البته چند هفته پس از این‌که به ساحره اسیر و معشوقه اجباری پادشاه کمک کرده بود تا فرار کند… آمده بود تا او را ببیند.

این اصلاً خوب نبود.

کِل عیناً درست استنباط کرد: «با حالتی که صورتتون داره حدس می‌زنم این وضعیت به نظرتون خوب نیست.» بعد بلافاصله ادامه داد: «توی دید هستیم. تا شب، بدون این‌که ما رو نبینن نمی‌تونیم کسی رو به ساحل بفرستیم تا برای فری خبر ببره. و یه فرمان از یه پادشاه هم روی دستمون مونده، فرمانی که بدون یه دلیل درست و حسابی نمی‌تونیم ازش سرپیچی کنیم و دلایل خیلی زیادی هم داریم ولی هیچ‌کدوم از اون‌ها رو نمی‌تونیم در میون بذاریم. و بالدور هم از اون پادشاه‌هایی نیست که بشه ازش سرپیچی کرد. دیگه به این اشاره نمی‌کنم اگه تو رو هم بفرستیم اون‌جا، اصلاً نمی‌دونی این فلان فلان شده کی هست.»

راستی، کِل هم مانند تمام افراد نزدیک و معتمد فری می‌دانست من که بودم و از کجا آمده بودم.

با صدای آرامی گفتم: «ممنونم که خلاصه‌ش کردی کِل.» این حرفم باعث شد چشمانش ریز شوند.

سپس گفت: «قصد نداشتم برات خلاصه‌ش کنم شاهزاده‌خانم. چون هیچی به ذهنم نمی‌رسه کنجکاوم که تو فکری داری یا نه. افراد پادشاه نمی‌تونن سوار این کشتی بشن.»

پرسیدم: «چرا؟» نگاهی به من انداخت که نمی‌توانستم درست تفسیرش کنم، چون کِل را خوب نمی‌شناختم ولی حسی به من می‌گفت چیزی توی کشتی بود که افراد پادشاه نباید می‌دیدند.

گندش بزنند!

سریع فکر کردم و پیشنهاد دادم: «می‌تونی یه پیام بفرستی که من کسالت دارم، اوم… حالم خوب نیست و از پادشاه بخوای تا فردا که امیدوارم بهتر شده باشم صبر کنه؟ این‌طوری وقت داریم که یه داستانی سر هم کنیم و نقشه‌ای بکشیم.»

دست به سینه ایستاد و نگاه پریشان و بی‌صبرش، پریشان‌تر و بی‌صبرتر شد.

«امتحانش کردم. و اون‌ها به ما گفتن که در هر صورت یه قایق به ساحل بفرستیم چون پادشاه نگران سلامتی برادرزادشه و می‌خواد افرادش رو به عرشه بفرسته تا از سلامتش مطمئن بشه.»

پلک زدم و پرسیدم: «چه مدته که اون بیرون هستن؟»

«بیشتر از یک ساعت.»

دوباره پلک زدم و پرسیدم: «چرا زودتر بهم نگفتی؟»

گره دستانش را از روی سینه‌اش باز کرد، مشت‌هایش را روی پهلوهایش گذاشت و در جواب پرسید: «و چرا باید این کار رو می‌کردم؟»

من هم دست به کمر ایستادم و در جواب فریاد زدم: «اوه، نمی‌دونم کِل. احتمالاً به خاطر این‌که وقت بیشتری داشته باشم تا در مورد این مخمصه فکر کنم و احتمالاً به یه جوابی برسم نه این که لحظه آخر از این تنگنایی که توش هستیم با خبر بشم و هیچ چاره‌ای به جز وحشت کردن و یه تصمیم عجله‌ای گرفتن نداشته باشم و ندونم چه غلطی باید بکنم. خدایا، دوتا سر بهتر از یه سر کار می‌کنن.» حرفم را با تشر تمام کردم.

کِل در جواب فریاد زد: «نه وقتی یکی از اون کله‌ها مال یه زن باشه.»

وای نه، چنین حرف را نمی‌زد.

به او چشم‌غره رفتم.

سپس دستور دادم: «یه قایق آماده کن و افرادی رو انتخاب کن که برای همراهی با من بهشون اعتماد داری، ولی گانر و استفان هم باید توی مهمونی باشن.»

حالا نوبت او بود که از تعجب پلک بزند. سپس نفسش را بیرون داد: «چی؟» این به وضوح توضیح می‌داد که او فکر می‌کرد من دیوانه شده بودم.

تکرار کردم: «یه قایق آماده کن و افرادی رو انتخاب کن که می‌تونی برای همراهی با من بهشون اعتماد کنی.»

کِل شروع کرد: «زن-» ولی من حرفش را قطع کردم.

«کِل ما یه دستور از یه شاه گرفتیم. توی آب‌های کشور اون هستیم و شوهرم توی خاک کشور اون داره کاری می‌کنه که به احتمال زیاد ازش خوشش نمی‌آد. فری تا چند روز دیگه برنمی‌گرده.» به جلو خم شدم و به او یادآوری کردم. «باید زمان بخریم و تنها کسی که می‌تونه این کار رو بکنه منم»

او هم به من یادآوری کرد:‌ «شاهزاده‌خانم، اون مرد دوقلوی شما رو از بچگی می‌شناسه و شما هرگز اون رو توی عمرتون ندیدین.»

دستی برایش تکان دادم و ادعا کردم: «بداهه جلو می‌رم.»

ابروهایش دوباره در هم گره خوردند و غرید: «بداهه؟»

«در لحظه تصمیم می‌گیرم، بداهه جلو می‌رم. حالا یه پیام بفرست که من دارم خودم رو برای سفر آماده می‌کنم، یه قایق آماده کن و افرادی که برای همراهی من بهشون اعتماد داری رو انتخاب کن.»

تکان نخورد. اخم کرده بود.

سپس اعلام کرد: «دِرَکار قرار نیست اصلاً از این خوشش بیاد زن.»

فکر نمی‌کردم خوشش بیاید. از سوی دیگر، متوجه شده بودم که هیچ چاره دیگری نداشت.

هیچ شانس دیگری هم نداشتم.

«بعداً با این هم روبه‌رو می‌شم.»

«امیدوارم خیلی بعدتر نباشه، فکر می‌کنم بالدور از قبل می‌دونسته داره چه اتفاقی می‌افته، داره بازی خودش رو می‌کنه و بازیش هم دزدیدن تو و حبس کردن ماتحتت توی قلعه خودش و فرستادن نامه‌ای برای پدرته.احتمالاً توی نامه‌ش می‌نویسه که واقعاً خوشحاله برادرزاده و داماد برادرش با حماقت به قلمروش اومدن. چیزی که بابات اصلاً چیزی در موردش نمی‌دونه.»

هوم.

تصمیم گرفتم: «اگه این اتفاق افتاد، همون موقع باهاش روبه‌رو می‌شیم.»

کِل کمی بیشتر به من اخم کرد ولی هنوز از جایش تکان نخورده بود.

به او یادآوری کردم: «کِل داریم زمان رو از دست می‌دیم.»

حرفم را نشنیده گرفت و به اخم کردن به من ادامه داد. سپس چیزی در صورتش تغییر کرد، اخم هنوز هم بود، تغییری نکرده بود ولی چشمانش با حسی برق می‌زدند.

توجه: اگر طرفدار این رمان هستید و مایل به ارتباط با نویسنده این رمان هستید از طریق لینک زیر اقدام کنید

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۵۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا