" /> رمان رویاهای سرکش پارت 51 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۵۱

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

و هیچ‌جا نمی‌رفتم. به خانه برنمی‌گشتم تا به زندگی‌ام برسم، مگر این‌که همه چیز را برای کسانی که عاشق‌شان بودم توضیح بدهم و با آن‌ها خداحافظی کنم.

داشتم به یک ماجراجویی خارق‌العاده¬ای مبادرت می‌ورزیدم.

به نوعی، به هر شکلی باید سر در می‌آوردم چطور با شوهرم صحبت کنم (و با پادشاه و ملکه) و آن‌ها را راضی کنم تا جای سوفن را برای تحقق بخشیدن آرزوهایش برای لانوین بگیرم.

می¬خواستم پیش مردی که عاشقش بودم در این دنیای شگفت‌انگیز که الف و اژدها (و افرادی که می‌خواستند من را بکشند ولی تصمیم گرفته بودم بهشان فکر نکنم) بمانم.

و تا ابد این کار را می‌کردم.
***

فری نجوا کرد: «به نظرت باید غذا بخوریم کوچولو؟»

فری طاق‌باز دراز کشیده بود، بازویش به دور من بود و انگشتانش با تنبلی در حال کشیدن الگوهایی تصادفی روی پهلویم بودند. به پهلویش چسبیده بودم، گونه‌ام روی شانه‌اش قرار داشت و پایم روی ران‌هایش قرار داشت. نوک انگشت‌هایم با حواس‌پرتی روی پوست سینه پهنش کشیده می‌شدند. ولی با سؤالی که پرسید، دستم را روی سینه‌اش گذاشتم، خودم را به او چسباندم و بدنم را بیشتر به او فشار دادم.

حقیقت این بود که مثل قحطی‌زده‌ها گرسنه‌ام بود. فهمیده بودم که ساعت‌ها رابطه و چندین و چند بار به منتهی لذت رسیدن این کار را با آدم می‌کرد.

ولی درست در آن لحظه فقط من و فری بودیم که در هم تنیده بودیم. پتوی خزدار روی تخت دو نفره توی کابین در یک کشتی محشر روی‌مان پهن شده بود. هیچ نوری به جز نور اندک ماه که از پنجره‌های کابین او به داخل می‌تابید هم به چشم نمی‌خورد. حالا فقط ما بودیم و این حقیقت که تازه برای اولین بار در عمرم فهمیده بودم که عاشق شده بودم. و آن‌قدر عاشق لحظه به لحظه‌اش بودم که نمی‌خواستم حتی ذره‌ای از آن را از دست بدهم.

برای این‌که همه ابن احساساتم همچنان ادامه پیدا کنند، فقط زمزمه کردم: «هوم.»

بدنش با خنده بی‌صدایش به لرزه افتاد و به سمتم برگشت و حالا هر دو روی پهلوهایمان دراز کشیده بودیم و صورت‌هایمان روبه‌روی هم بود.

به سختی می‌توانستم صورتش را در تاریکی تشخیص بدهم ولی نیازی هم به این کار نداشتم. صورت و سانتی‌متر به سانتی‌متر وجودش را تا آخرین نفسم به یاد می‌آوردم.

دستانش روی پشتم به بالا و پایین کشیده شدند و وقتی داشت سؤالش را می‌پرسید صدایش آرام بود. «می‌خوای تا وقتی غذا پیدا می‌کنم یه چرتی بزنی؟»

آغوشم به دورش تنگ‌تر شد و به تندی گفتم: «دلم نمی‌خواد هیچ‌جایی بری.»

دستانش متوقف شدند و پیش از این‌که زمزمه‌وار حرفی بزند، به دورم محکم‌تر شدند. «خیلی‌خب فینیِ من، هیچ‌جا نمی‌رم.»

سر جنباندم و چانه‌ام را عقب گرفتم و صورتم را به سینه‌اش چسباندم و دست‌های او دوباره شروع به نوازش کمرم کردند، یکی از آن‌ها بالا رفت و شروع به بازی کردن با موهایم کرد.

نوازشش نکردم، فقط او را در آغوش گرفته بودم.

هر دو تا مدتی همان‌طور ماندیم.

سرانجام، سکوت را شکستم و با صدای آرامی پرسیدم: «چطور بعد از این تجربه مردم به رابطه معمولی‌شون برمی‌گردن؟»

فری با همان صدای آرام جواب داد: «اگه این کار رو با شریکشون بکنن، دیگه برنمی‌گردن.»

با تعجب به سینه‌اش نگاه کردم و پلک زدم و بعد سرم را عقب دادم، صدای حرکتش روی بالشت را شنیدم و فهمیدم که او هم داشت به من نگاه می‌کرد.

پرسیدم: «برنمی‌گردن؟»

«هرگز.»

وای پسر.

زمزمه کردم: «فری، این… این… خوب بود، خیلی محشر بود ولی نمی‌تونیم هر بار این کار رو بکنیم. ما رو کشتن می‌ده.»

خنده‌اش این بار صدادار بود و پیش از این‌که جواب بدهد فشاری به من تنم داد. «نه، عشق من، چای آدلا برای هر بار استفاده کردن نیست، حتی برای مصرف گهگاهی هم نیست. باید با احتیاط مصرف بشه، برای عمیق‌تر کردن حسی که از قبل هم عمیقه، برای بالا بردن آگاهی از چیزهاییه که از قبل هم وجود دارن. کسایی هستن که از این فقط برای لذتش استفاده می‌کنن ولی وقتی زن و شوهری که به هم علاقه دارن ازش استفاده می‌کنن، قصد الهه آدِل برای هدیه‌ش خیلی خیلی پرمعنی‌تر می‌شه.»

هر دو دستش به دورم محکم‌تر شدند و من را بالا کشید، بنابراین سرم رو‌به‌روی سرش روی بالشت قرار گرفت.

سپس با ملایمت گفت: «حالا چیزهایی در موردت می‌دونم، چیزهایی که دوست داری، صداهایی که می‌دی، حالت‌های صورتت که قبلاً درکشون نمی‌کردم یا قبلاً متوجه‌شون نشده بودم. مطمئنم که تو هم حالا چیزهایی در مورد من می‌دونی.»

کاملاً حق با او بود.

زمزمه کردم: «بله.»

سرش را خم کرد و پیشانی‌اش به پیشانی‌ام چسبید و او هم وقتی داشت جواب می‌داد، زمزمه می‌کرد: «دیگه هیچ‌وقت بینمون مثل قبل نمی‌شه چون حالا دیگه این اطلاعات رو نسبت به هم داریم، حالا خیلی با هم هماهنگ‌تر هستیم. حالا خیلی بهتر همدیگه رو درک می‌کنیم و می‌تونیم به همدیگه و خودمون لذت ببخشیم. کوچکترین چیزهایی که قبلاً انجام ندادیم رو از دست نمی‌دیم، کوچولو. می‌فهمیم چطوری از این استفاده ببریم. دیگه مثل سابق نمی‌شه ولی نیاز هم نیست بشه و این باعث می‌شه چیزی که قبلاً برامون باشکوه بوده حالا خیلی بهتر می‌شه.»

وای. این یک جورهایی خیلی زیبا بود.

«پسر.» نفسم را بیرون دادم. «این اَدِل می‌دونست داره چی کار می‌کنه.»

فری من را بیشتر به سمت خودش کشید و سرش را کج کرد و لب‌هایش لب‌هایم را لمس کرد.

لبخند زدنش را حس کردم.

با صدای آرامی گفت: «اون یه الهه‌ست فینی.»

زمزمه کردم: «درسته.» خندید و سرش را آرام عقب برد.

سپس سؤالی پرسیدم که هیچ وقت، در هیچ‌کجا و به هیچ دلیلی هیچ‌دختری نباید بپرسد.

ولی من پرسیدم.

«این کار رو با زن‌های دیگه‌ای هم کردی؟»

بدن بزرگ و آرامش منقبض شد و من چشم‌هایم را محکم بستم، سپس بازشان کردم و سعی کردم خرابکاری‌ام را درست کنم.

«ببخشید، فری، خیلی خیلی ببخشید. به من هیچ ربطی-»

حرفم را قطع کرد. «دو.»

در تاریکی به او نگاه کردم و پلک زدم. پرسیدم: «چی؟»

تکرار کرد: «دو.» سپس ادامه داد: «یه ### توی فلوریدیا و اون بار برای عمیق‌تر کردن احساسات‌مون و نبود بلکه برای تجربه لذت بیشتر بود. هیچ معنایی نداشت. حتی اسم اون زن رو یادم نمیاد.»

هوم.

ادامه داد: «و یه زن توی سادویک، بیوه‌ای که وقتی توی شهر بودم مرتباً به دیدنش می‌رفتم و این ملاقات‌ها مدتی طول کشید. از این چای به عنوان تلاشی برای این که چیزی که در بین‌مون بود رو بیشتر حس کنم استفاده کرد. چیزی که فایده‌ای نداشت ولی باعث شد احساسات اون رو برای من فاش کنه، احساساتی که من نمی‌تونستم جوابگوی اون‌ها باشم. متوجه شدم منصفانه نیست که با ادامه دادن به همخوابی‌هایمان به او امید بدم و مدت کوتاهی بعدش دیگه به دیدنش نرفتم.» بازوانش فشار دیگری به من دادند و توضیح داد: «اَدل به احساسات فرمانروایی می‌کنه ولی هیچ کنترلی روی عشق نداره.»

خوشحال بودم که صادق بود و به من اطمینان داشت و بدون هیچ تردیدی در مورد گذشته‌اش برایم می‌گفت. خوب بود و نشان‌دهنده چیزهای خوبی در مورد او بود.

ولی با اشاره‌اش به عشق، نفسم را حبس کردم و خدا خدا کردم که متوجه حبس کردن نفسم نشود و همین‌طور امیدوار بودم که شاید می‌خواست همان چیزی را بگوید که من هم دلم می‌خواست بگویم، چیزی که برای هر دو نفرمان اهمیتی حیاتی داشت.

هنگامی که هیچ کدام از این دو کار را نکرد، نفسم را آرام رها کردم.

ناامیدی‌ام را با پرسشی دیگر پنهان کردم. «پس در واقع لانوینی‌ها الهه عشق ندارن، فقط احساسات و مادری؟»

فری جواب داد: «در زمان‌های باستان، وقتی که اژدهایان آزادانه پرواز می‌کردن الهه عشق داشتن.» فشار دیگری به من داد و زمزمه کرد: «اسمش سوفن بود.»

نفسم را دوباره حبس کردم و بعد از مدتی که او چیز بیشتری نگفت، نفسم را بیرون دادم.

سپس گفتم: «پدر و مادرم اسمم رو از روی الهه عشق اسکاندیناوی گذاشتن. اون هم یه الهه باستانی بود. به این خاطر این اسم رو روم گذاشتن چون با این رنگ مو به دنیا اومدم. فکر می‌کردن شبیه برفه. توی اسکاندیناوی برف خیلی زیادی هست، بنابراین به خاطر همین این اسم رو انتخاب کردن. قصد داشتن اسمم رو تابیتا بذارن.»

پیش از این‌که نظرش را بگوید، بدنش از خنده به لرزه افتاد. «تو یه تابیتا نیستی.»

نه این واقعیت داشت.

به او گفتم: «اسمم تلفظ متفاوتی داره. هیچ کس این رو اشتباه تلفظ نمی‌کنه و اون‌ها هم نمی‌خواستن دیگران اشتباه اسمم رو بگن بنابراین این‌طوری تلفظش می‌کرد سِـ… ئـ… و…ف…یـ… ن.»

پیش از این‌که زمزمه‌کنان شروع به حرف زدن کند، خودش را بیشتر به من چسباند. «احتمالاً کار عاقلانه‌ای بوده.» درست به همان شیوه آرام و شیرینش که هر وقت چیزی می‌گفتم که دوست داشت آن را بداند این کار را کرده بود. که یعنی دوست داشت تلفظ صحیح اسم من را بداند.

تأیید کردم: «خیلی عاقل بودن.» بعد انگار که داشتم با خودم حرف می‌زدم، گفتم: «کنجکاوم که این یه الهه توی هر دو دنیا بوده یا نه.»

«کوچولوی من، این چیزیه که هیچ وقت ازش سر در نمیاریم.»

احتمالاً نه.

فری ادامه داد: «هرچند، اگه تو هم دقت کرده باشی متوجه می‌شدی، من فهمیدم که ارتباط‌های زیادی بین دنیای تو و من وجود داره. برای مثال آرورای این دنیا به وضوح می‌تونست مادر تو توی هر دو دنیا باش.»

این هم حقیقت داشت، من هم متوجه این شده بودم.

آه کشیدم و زیر لب گفتم: «کنجکاوم تو توی دنیای من چه جوری هستی.»

آغوشش به دورم تنگ‌تر شد و مهربان ولی جدی گفت: «کوچولوی من، این چیزیه که قطعاً هیچ وقت نمی‌فهمی.»

باید می‌پذیرفتم که پاسخ جدی‌اش کمی غافلگیرکننده بود ولی حرفی که زده بود بی‌شک حقیقت داشت.

موضوع بحث را صد و هشتاد درجه چرخاندم و با ملایمت گفتم: «گرسنه‌ای.»

فشار بازوانش به دورم کمتر شد و زیر لب گفت: «خیلی.»

«یکی از ما باید خودش رو جمع و جور کنه و بره دنبال غذا و چون هنوز به این نتیجه نرسیدم که چطور باعث وحشت اسکایلار نشم، اون یه نفر باید تو باشی.»

تکرار کرد: «دقیقاً.» این بار در زمزمه‌اش رگه‌هایی از شوخ‌طبعی وجود داشت.

با ملایمت گفتم: «باید غذا بخوریم و بعدش در مورد اسکایلار صحبت کنیم.»

فری پیش از این‌که جواب بدهد آهی کشید. «مونده‌م کی این‌قدر این‌طوری شدی.»

سرم را روی بالشت کج کردم. «چطوری؟»

«خیلی صبور شدی همسر، ولی می‌دونم این اواخر داری سعی می‌کنی به اسکایلار پیروز بشی. وقتی روی یه نفر به عنوان مشکلی که باید حل بشه تمرکز می‌کنی، صورتت رو دیدم. برای مثال آتیکوس، با زیرکی متوجه درماندگیش شدی، اجازه دادی به قلبت بشینه و عزمت رو جزم کردی که کاری در این مورد بکنی. تقریباً شبیه اینه که انگار ناراحتی دیگران رو مثل ناراحتی خودت می‌دونی و نمی‌تونی ازش بگذری. معمولاً می‌تونی فقط با یه لبخندت نور به هر وضعیتی بیاری، وقتی دیگران در حضورت هستن با یه نگاه با درک یا یه خنده کاری می‌کنی بلافاصله احساس راحتی کنن و اگه این عکس‌العمل رو ازشون نگیری، هرکاری از دستت بربیاد به خاطرش انجام می‌دی.»

خدایا، عجب چیز خوبی گفت.

و اتفاقاً بله، من کاملاً عاشق این مرد بودم.

سپس حرفش را به پایان رساند: «ولی می‌ترسم اسکایلار یه چالش بشه، حتی برای تو.»

حدس زدم: «تو بهم کمک می‌کنی.»

«می‌کنم عروس زمستانی من، ولی باهاش خیلی بد رفتاری شده، با بلاهایی که سرش اومده و اون زخم‌هایی که توی جاهای تاریک بهش وارد شده حتی نور تو هم بهشون رخنه نمی‌کنه.»

پرسیدم: «تلاش کردن بهش آسیبی وارد می‌کنه؟»

جوابم را داد: «قطعاً نه.»

وای آره. من عاشق شوهرم بودم.

بنابراین، دلم برایش ضعف رفت و اعلام کردم: «بنابراین فردا عملیات اسکایلار شروع می‌شه.»

هنگامی که صدای خنده‌اش بلند شد، بازوانش به دورم منقبض شدند. سپس خم شد و پیشانی‌ام را بوسید.

با لب‌هایی چسبیده به پیشانی‌ام گفت: «می‌رم ببینم غذا گیرم میاد یا نه.»

دوباره من را بوسید، بعد عقب کشید ولی پتوی مخملی و خزدار را روی بدنم کشید تا در زیرش گرم بمانم. در تاریکی صدای لباس پوشیدنش را شنیدم و پیش از این‌که بیرون رفتنش از در را ببینم، فانوس کنار در را روشن کرد.

بعد تجربه‌ای که با هم سهیم شده بودیم، حس خیلی اشتباهی داشت که بدون این‌که زمزمه کنم «عاشقت هستم.» و همین‌طور بدون این‌که او آن جمله را در جواب تکرار کند، از تخت بیرون رفته بود.

بالشتی را در آغوش گرفتم و محکم به خود فشردمش.

سرم را کج کردم، از پنجره عقب کشتی به بیرون نگاه کردم و آه عمیقی کشیدم.

سپس افکارم را روی غذا و اسکایلار متمرکز کردم.

برای بحث کردن در مورد کاری که قصد انجامش را داشتم، زمان بود. ولی زمانش درست قبل از ورود مخفیانه فری به یک کشور دیگر، نفوذ به خانه معشوق شاهزاده و دزدیدن یک یادگار باستانی گرانبها نبود.

ولی زمان بود و این زمان باید وقت مناسبی هم می‌بود.

و من آن را می‌یافتم.

پایان فصل

فصل بیست و دوم
پادشاه و شاهزاده خانم

پنج روز بعد…

خودم را جمع کرده و کنج کاناپه کنار پنجره نشسته بودم. اسکایلار را تماشا می‌کردم که نشسته در پشت میز فری خیلی کوچک به نظر می‌رسید.

نوک زبانش از کنار دهان بیرون زده بود. روی چند پرسش اضافه‌ جمع و تفریقی که روی یک تکه کاغذ برایش نوشته بودم، تمرکز کرده بود.

خیلی بامزه و پسرانه و حتی کوچکتر از همان یازده‌سال سنش به نظر می‌رسید. (از سن و سالش سر در آورده بودم.)

داشتم به او فاصله و زمان می‌دادم تا بتواند تمرکز کند.

در ضمن سعی می‌کردم به شوهرم و افرادش که پی ماجراجویی خودشان رفته بودند، فکر نکنم. ماجراجویی که حتی سعی نکرده بودم با فری صحبت کنم تا اجازه بدهد من هم با آن‌ها بروم. اسب‌سواری‌ام خوب بود و حالا در تیراندازی و مبارزه با چاقو خیلی تازه‌کار نبودم ولی هنوز اولین درس‌ عملی دزدی و یا تهاجم را فرا نگرفته بودم و اصلاً امکان نداشت این استعداد محدود و تجربه اندکم را در مأموریتی تا این حد پر اهمیت به بوته آزمایش بکشانم.

بنابراین ساعت سه شب لنگر انداختیم و بی‌معطلی، افراد در زیر نور ماه سوار قایقی شدند و به سمت ساحل رفتند.

فری گفته بود این مأموریت اگر همه‌چیز خوب پیش می‌رفت، پنج یا شش روز طول می‌کشید. یک روز در راه سپری می‌شد، سه یا چهار روز صرف جمع کردن و به روز کردن اطلاعات و شناسایی می‌شد. سپس عملیاتشان را انجام می‌داد و بعد یک روز طول می‌کشید تا برگردند.

بعدش دوباره راه می‌افتادیم، به لانوین می‌رفتیم. آن وقت فری می‌توانست روبن را ببیند و گزارشش در مورد این‌که کارهایش چطور پیش رفته بود را بشنود. و بعد از آن فری به من اجازه می‌داد انتخاب کنم که به دیدن خانه‌اش، کلبه ییلاقی‌اش، کلبه ماهیگیری‌اش و یکی از املاکش در خارج از کشور سفر کنیم و یا به کلبه شکارش برگردیم.

هنوز هم داشتم به این انتخابم فکر می‌کردم و هر لحظه هم به رفتن به یک جا تصمیم می‌گرفتم.

ولی برای فکر کردن به این موضوع وقت داشتم.

و امیدوار بودم که به اندازه یک عمر وقت داشته باشم تا رفتن به تمام این جاها را تجربه کنم.

فری پیش از این‌که برود تصمیم گرفته بود که چطور اسکایلار را به خودم عادت بدهم و فکر می‌کنم تصمیمش عالی بود.

وظیفه من بود که به اسکایلار خواندن و نوشتن و ریاضیات بیاموزم.

کِل به این پسر علاقه داشت ولی خب، کِل بود دیگر. این روزهایش را برای آموزش دادن به او فدا نمی‌کرد. بنابراین، فقط هر وقت حس و حالش را داشت یک چیزهایی به اسکایلار یاد می‌داد.

مدت کوتاهی پس از این‌که فری اسکایلار را به کابین فراخواند و به او گفت که از این پس توسط من آموزش داده خواهد شد، فهمیدم که آن زمان‌های گاه و بی‌گاهی که کِل حس و حالش را می‌یافت اغلب اتفاق نمی‌افتادند. ضمناً فهمیدم که اگر اسکایلار فقط با بودن در اطراف من معذب می‌شد، حتی فکر این‌که به او درس بدهم وحشت‌زده‌اش می‌کرد و حتی با این‌که با تمام تلاشش می‌جنگید تا این را پنهان کند، مخصوصاً جلوی فری ولی موفق نمی‌شد. اخیراً با یک سری تمرین‌های فریب‌دهنده و ساده متوجه شده بودم که مهارت‌های او در بهترین حالت کاملاً ابتدایی بودند ولی دست کم قرار نبود از نقاشی کردن حروف به روی تخته سیاه شروع کنیم.

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Reza%20Radan%20-%20Shah%20Delam%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید رضا رادان شاه دلم لینک دانلود :https://xip.li/2ZWrx3

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۵۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا