" /> رمان رویاهای سرکش پارت 49 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۴۹

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

هرچند باید بگویم با این‌که این مأموریت به شدت حساس بود ولی پدر هنوز هیچ چیزی از آن نمی‌دانست.

پادشاه بالدور هم هنوز چیزی در مورد مأموریت قبلی فری نمی‌دانست. فری به هیچ کدام از دو برادر اطلاع نداده بود که قصد ورود به سرزمین میانه، پس گرفتنش و خروج از آن‌جا بدون این‌که کسی چیزی از مأموریتش بداند را داشت. با ذره‌ای شانس آن‌ها هنوز هم چیزی در مورد این آخری نمی‌دانستند.

آن‌طور که داستان‌ها می‌گفتند، تاد با زنی که زمانی یک عشق طولانی به او داشت و هنوز هم به خاطرش پشیمان بود پیامی دریافت کرده بود. این پیام درخواستی فوری برای کمک به فرار زنی دیگر بود چون آن زن از دست مالکش گریخته بود.

تاد، هنوز هم نسبت به معشوق سابقش احساساتی داشت، بنابراین به او اعتماد کرده و بدون این‌که اطلاعات درستی داشته باشد پذیرفته بود تا به او کمک کند. فری به خاطر ازدواجش قصد نداشت برود ولی یکی از کشتی‌هایش را به تاد پیشنهاد داده بود. ولی هنگامی که ازدواج کرد و تصمیم گرفته بود که ترجیح می‌دهد با مردانش به دریا برود و کارهای خطرناک بکند تا با همسر همجنس‌گرا وقت بگذراند (اگر انصاف به خرج می‌دادم می‌توانستم منطقش را ببینم.) نظرش را عوض کرد، من را توی کلبه شکارش رها کرده و رفته بود.

هنگامی که رسیدند، فهمیدند دوست تاد در واقع خدمتکار ساحره شخصی پادشاه بالدور بود. زنی که قدرت خیلی زیادی داشت ولی با این حال تحت کنترل بالدور بود.

داستانی غمناک بود، در واقع به خاطر این‌که فری و تاد از خدمتکار فهمیدند که نام این ساحره سرسی بود (ضمناً اسم خیلی معرکه‌ای بود.) و از زمان تولد در وجود خود جادو داشته. بالدور برای این‌که قدرتش را تحت اختیار داشته باشد زمانی که خیلی کوچک بود او را دزدیده بود. و برای این‌که مطمئن شود هیچ تلاشی برای برگرداندن دخترک صورت نمی‌گیرد، هر دوی والدینش را اعدام کرده بود.

بله دو نفر را کشته بود تا دخترشان را بدزدد.

به نظر می‌رسید عموی من یک عوضی تمام عیار بود.

در کمال تأسف آن دختر نه تنها با جادوی خیلی زیادی به دنیا آمده بود، بلکه با زیبایی چشمگیری هم رشد پیدا کرده بود. بنابراین عموی دوست‌داشتنی‌ام (ابداً) از چهارده سالگی دخترک شروع کرده بود به تحمیل خودش به او. و هنوز هم با این‌که سنش دو برابر آن زمان بود ولی باز هم به عنوان معشوقه‌اش شناخته می‌شد.

باید گفته شود که سرسی معشوقه اجباری او بود.

با این وصف او برای فرار کردن از دست پادشاه بالدور خیلی بیشتر از یک دلیل داشت و کمک کردن به فرار او آن‌طور که فری توصیفش کرده بود، یک مأموریت سیاسی حساس بود. (ولی منظورش در واقع انفجار سیاسی بود چون هنوز هم پدر از این ماجرا خبر نداشت.)

به هر حال دو اتفاق افتاده بود. اول این‌که تاد وقتی داشت این داستان را برای فری تعریف می‌کرد، مثل همیشه بدون کوچکترین تردیدی موافقت کرده بود به آن دختر کمک کند. دوم این‌که آن خدمتکار ساحره فاش کرده بود که سرسی اطلاعاتی در مورد یادگار الفینی داشت که همه به دنبالش می‌گشتند و او این اطلاعات را به عنوان هزینه تلاششان برای فراری دادنش به آن‌ها می‌داد.

بنابراین سرسی منبع اطلاعاتی فری بود و با این حال قرن‌ها تجربة همراه با ناامیدی باعث شد فری انتظاراتش را پایین نگه دارد. هرچه روزها می‌گذشت و عملیات نزدیکتر می‌شد، می‌توانستم بالا رفتن هیجان و بی‌قراری افراد را احساس کنم.

انتظارات پایین نگه داشته شده بود ولی امید هنوز وجود داشت.

بله، یادگار تا این حد اهمیت داشت.

با فکر کردن به همین چیزها در چمدانم گشتم و یک شلوار تمیز برای پوشیدن پیدا کردم و بیرون کشیدمش. یک کیسه بنددار کوچک و یک کاغذ تا شده همراه با آن بیرون افتاد.

به کیسه بنددار کوچک ساتن بنفش که روی زمین و کنار زانویم افتاده بود، نگاه کردم، سپس دست دراز کردم و کاغذ تا شده را برداشتم.

بازش کردم و خواندمش:

فینی شیرین.

ترجیح می‌دهیم این را زودتر پیدا کنی.

برایت کمی چای آدِلا گذاشته‌ایم تا با شوهرت مصرف کنی.

نمی‌دانیم در موردش توی کتاب‌هایت خوانده‌ای یا نه. شاید نخوانده باشی، برایت توضیح می‌دهیم.

برداشت هر چیزی از درخت‌های آدلا، که خیلی خیلی کند رشد می‌کنند و به شدت نسبت به آفت‌ها حساس هستند به شدت و خیلی سفت و سخت کنترل می‌شود. هر درخت آدلایی به خاطر این‌که توسط الهه خلق شدند محترم هستند ولی این‌ها نقطه ورود الف‌ها از قلمرو خودشان به دنیای ما هم هست. اگر هر اتفاقی برای این درخت‌های آدلا بیفتد، الف‌ها تا ابد در زیر زمین گیر می‌افتند و هیچ‌کسی نمی‌خواهد چنین اتفاقی بیفتد، بنابراین با احتیاط از آن‌ها مراقبت می‌شود.

شاخه‌های درخت آدلا فقط برای دسته‌گل عروسی جمع می‌شود و پوستش هم با احتیاط جدا می‌شود و برای یک چای به خصوص مورد استفاده قرار می‌گیرد. چای آدلا به شدت گرانقیمت است، خیلی نایاب است و به شکل گسترده‌ استفاده نمی‌شود.

نتوانستیم به اندازه درست کردن یک فنجان برای هر کدام بخریم ولی به اندازه فنجانی برای عشاق چرا، این باید (زیرش خط کشیده شده بود) کافی باشد.

متوجه می‌شی که این چای حواست رو تشدید می‌کنه، حس لامسه، چشایی، بویایی، بینایی، شنوایی و همین‌طور به شکل رضایت‌بخشی حواس جنسی‌ات. آلیسا یه معاشقه دائمی با رئیس خاندان اولفر دارد، قطعاً یکی از معشوقه‌های مورد پسندش است و هر بار که به فینگارد می‌آید هم آلیسا به دیدنش می‌رود. یک بار کمی از این چای داشت و آن را با آلیسا سهیم شده بود و آلیسا می‌گوید خارق‌العاده بود (زیر این دو بار خط کشیده شده بود).

لطفاً نگران نباش، تأثیرش نه بیمار می‌کند و نه دائمیست. آلیسا می‌گوید نصف فنجانی که او و نجیب‌زاده‌اش خورده بودند، چند ساعتی دوام آورده بود، بعدش خوابیده بودند و خیلی سرحال بیدار شده بودند.

با روحیه‌ای که تو داری، فکر کردیم خوردنش برایت یک ماجراجویی باشد. (زیر این سه بار خط کشیده بود.)

خب این هدیه ما به تو و درکاره.

لذت ببر فینی شیرین و ما منتظر برگشتنت و شنیدن همه چیز در مورد این ماجراجوییت هستیم. (چهار بار زیرش خط کشیده بود.)
با عشق

جاسلین، آلیسا، اِستر و بث

کیسه بنددار را برداشتم و با انگشتم محتویات نرم درونش را لمس کردم.

سپس نیشم باز شد.

دخترها… قطعاً… بهترین بودند.

و این کارشان یکی از هزاران دلایلی بود که چنین اعتقادی نسبت به آن‌ها داشتم، که شامل این حقیقت هم می‌شد که آن‌ها پودری برایم تهیه کرده بودند که سوگند می‌خوردند (چون خودشان هم از آن استفاده می‌کردند.) اگر کمی از آن را توی آب یا قهوه می‌ریختم و می‌خوردم جلوی باردار شدنم را می‌گرفت. باید هر روز از آن می‌خوردم و خوشبختانه مزه خیلی خوبی هم داشت، کمی عجیب بود مزه آب پرتقال نعنایی بود. همین‌طور باعث می‌شد ماهانه خیلی کوتاه و خوب باشد. (چون متأسفانه یا خوشبختانه توی این دنیا اصلاً ماهانه شدن خوب نبود و من این را می‌دانستم چون دو بار تجربه‌اش کرده بودم. دیگر نیاز نبود به افتضاح بودنش در کشتی‌ای که پر از مرد بود اشاره‌ای کنم. ولی دو روز بعد از حرکت تجربه‌اش کرده بودم و خوشبختانه چهار روز بعدش هم تمام شده بود و این یعنی من الان آزاد و پاک بودم.)

در باز شد، از جا پریم و به سمت در نگاه کردم و اسکایلار را دیدم که کاملاً فاصله‌اش را با من حفظ کرده بود.

مثل هر روز صبح پرسید: «تخم‌مرغ، گوشت خوک و نان تست بانوی من؟» اصلاً نمی‌دانستم چه دلیلی داشت، از فری شنیده بودم که مگر این‌که یکی از تخم‌مرغ و نان تست یا گوشت خوک و نان تست را انتخاب می‌کردم و یا می‌خواستم نهار را به جای صبحانه بخورم، این تصمیم من بود وگرنه آشپز کشتی به اندازه کِل لد خلق بود و به هیچ سفارش شخصی‌ای رسیدگی نمی‌کرد و ظاهراً هیچ چیز برشته‌ای مثل پنکیک هم نمی‌پخت.

با محبت لبخند زدم و با لحن ملایمی گفتم: «بله اسکایلار، خیلی خوب می‌شه ممنونم.»

یک بار سر تکان داد و سریع از اتاق بیرون رفت.

به در بسته نگاه کردم و به این فکر کردم برای اسکایلار چه کاری از دستم برمی‌آمد.

سپس تصمیم گرفتم در این مورد بعداً با فری صحبت کنم.

نگاهم دوباره به سمت کیسه بنددار توی دستم کشیده شد و دوباره دهانم به لبخند تاب برداشت.

بله، در این مورد با او صحبت می‌کردم.

خیلی بعدتر.
***

خنجرم را تماشا کردم که پرواز کرد و روی مقداری طناب متوقف شد.

سپس لبم را گاز گرفتم و استفان، مکس و گانر را نادیده گرفتم چون می‌دانستم نیششان باز شده و فکر می‌کردند خنده‌دار بود. و کِل را که اخم کرده بود و فکر می‌کرد باید کل سفر را در اتاق فری پنهان می‌شدم و دائماً با خودم تکرار می‌کردم که هرگز دوباره پا روی کشتی‌ای که نامم رویش گذاشته شده نمی‌گذارم… یا برای احتیاط روی هیچ کشتی دیگری.

سپس به لوند نگاه کردم خنجر من را بیرون کشید و مال خودش را غلاف کرد. سپس دست‌هایش را به کمر زد و به من چشم‌غره رفت.

«فینی، بهت که گفتم، تو بی‌تجربه‌ای و کمبود قدرتت یه ضعف وحشتناکه ولی سرعت، غافلگیری و…» مکثی کرد و کمی به سمتم خم شد. «تمرکز می‌تونه به عنوان قدرتت استفاده بشه. برای سرعت و به وجود آوردن غافلگیری به…» دوباره مکثی کرد، صاف ایستاد و دستانش را روی سینه‌اش چلیپا کرد. «به تمرکز نیاز داری.»

اشتباه نمی‌کرد. ذهنم روی پرت کردن خنجر تمرکز نداشت. بعد از ظهر بود. ذهنم درگیر چای آدلایی بود که توی کیسه بنددار توی اتاق بود. امیدوار بودم که اسکایلار یک کتری آب جوش برایم توی اتاقم گذاشته باشد. (یک درخواست بود، چون داشتم به غافلگیر کردن فری فکر می‌کردم، در واقع باید خودم درستش می‌کردم.)

موافقت کردم: «ببخشید لوند، ذهنم جای دیگه‌ای بود.»

«اگه این‌طوره، پس نباید با خنجر کار کنی. اتفاقی که الان افتاد، پیش اومد چون کار من خوبه و نمی‌خوام هیچ آسیبی ببینی. در یه نبرد واقعی، یه مرد می‌تونه دستت رو با اون مانور بگیره، اون قدرتش و تیزی تیغش رو داره. و دست کم می‌تونه مچ دستت رو با خونریزی شدیدی ببره. بعدش تو به شکل قابل توجهی ضعیف و حتی ممکنه با مرگ روبه‌رو بشی.»

وای پسر. مرگ هیچ وقت خوب نبود.

با ملایمت گفتم: «درسته.»

گره دستانش به روی سینه‌اش را باز کرد، نزدیک‌تر آمد و من در چشمان خاکستری‌اش نگاه کردم که متوجه شدم دیگر چشم‌غره نمی‌رفت و نگاه‌شان گرم شده بود. خیلی وقت پیش متوجه شده بودم این اخلاق لوند بود. امکان داشت در تمرین‌هایمان صبرش را از دست بدهد ولی فقط وقتی کارهای واقعاً احمقانه‌ای انجام می‌دادم دوباره برایم توضیح می‌داد و عصبانیتش هم خیلی طول نمی‌کشید.

«من جلسه‌های آموزشمون رو دوست دارم شاهزاده‌خانم من، ولی به همون اندازه هم از یاد دادن تقلب کردن توی کارت‌بازی لذت می‌برم. اگه دوست دارین از زیر این آموزشتون در برید، می‌تونیم بشینیم و کارت بازی کنیم. تنها چیزی که نیازه اینه که بگی چی می‌خوای.»

خدایا، واقعاً که او مرد خوبی بود، با وقت گذراندن با تمام افراد فری به این نتیجه رسیده بودم که همه‌شان خوب بودند.

به جز کِل که از من خوشش نمی‌آمد و اولگ که یک جورایی تک هجایی صحبت می‌کرد و کمی ترسناک بود ولی اغلب اوقات او هم خوب بود.

با صدای آرامی جواب دادم: «ممنونم.» و لوند به من لبخند زد.

شنیدم: «همسر.» و چون این صدای فری بود و مخاطبش فقط من بودم، برگشتم و او را دیدم که با قدم‌های بلند به سمتم می‌آمد.

زانوهایم ضعف رفتند و فقط هم به خاطر این نبود که او مثل همیشه خیلی جذاب به نظر می‌رسید.

لوند زیر لب گفت: «برای امروز کافیه.» از فری به او نگاه کردم، سر تکان دادم و لبخند زدم. دور شد تا خنجرم را بردارد.

به سمت فری که حالا خیلی نزدیک بود برگشتم. به من دست نزد ولی زیادی به من نزدیک بود.

هوم. می‌دانستم این یعنی چه، اولاً یعنی نمی‌خواست کسی صدایمان را بشنود و ثانیاً یعنی او واقعاً می‌خواست لمسم کند ولی این کاری بود که او شدیداً از انجام دادنش در پیش روی افرادش اجتناب می‌کرد. البته زمان‌هایی هم بود که این کار را کرده بود، ولی روی عرشه در زیر نور و توی عرشه میانی که یک عالم شاهد داشتیم یکی از آن دفعات نبود.

چیزی را که واقعاً نیاز نبود یادم بیاورد را به من یادآوری کرد: «یه برنامه‌هایی داشتیم کوچولو، باید با کِل صحبت کنم. این طور که می‌بینم درست تموم شده؟»

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Reza%20Bahram%20-%20Negar%20(128).mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید رضا بهرام با بهترین کیفیت: https://xip.li/QpVwVU

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۴۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا