" /> رمان رویاهای سرکش پارت 47 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۴۷

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

روسپی. باید همین بوده باشند.

خارق‌العاده بود!

صدای مردهای در حال کار، صدای مرغ‌های دریایی، صدای جیرجیر کشتی و بوی نمک و ماهی هوا را پر کرده بود. معرکه بود، سانتی‌متر به سانتی‌مترش معرکه بود. و حینی که می‌گذشتیم، نگاه‌های علاقمندی را دیدم که به سمت ما برمی‌گشت ولی کاملاً متوجه‌شان نشدم. سرم گرم این بود که حتماً همه چیز را ببینم.

سپس فری افسار تیِر را کشید، او را به سمت راست هدایت کرد، تیر چرخید و ما روبه‌روی یک کشتی به روی اسکله ایستادیم.

فری صاف نشست و من هم همراه او همین کار را کردم. به سمت چپم نگاهی انداختم و سرم را بالا، بالا و بالاتر گرفتم.

قطعاً، مطمئناً و یقیناً این بزرگترین و خفن‌ترین کشتی‌ای بود که تا به حال دیده بودم.

هنگامی که صدای پاهایی که داشت به سمت ما می‌دوید به گوشم رسید و فری پیاده شد و بلافاصله دست دراز کرد تا من را هم پیاده کند، این تنها چیزی بود که توانستم به آن فکر کنم.

پاهایم زیر بدنم قرار گرفتند و مرد جوانی که شاید دوازده یا سیزده ساله بود افسار تیِر را گرفت. بور و به شدت لاغر بود و شلوار و پوتین‌هایی تا زیر زانو، جوراب‌های پشمی و پلیور قهوه‌ای ضخیمی پوشیده بود. سرش را بلند کرده بود و نگاهش را به فری دوخته بود.

فری همان‌طور که دستم را می‌گرفت سریع دستور داد: «از تیِر مراقبت کن و بعد پیش بانوت توی کابینم برو.» سپس ما در حال حرکت بودیم.

مستقیم به سمت یک تخته پل شیب‌دار به راه افتادیم که تخته‌هایی به عنوان پله روی آن میخ شده بودند و طناب‌های ضخیمی هم به عنوان نرده داشت. یک سرش به کشتی وصل شده بود و پایین آن هم با قلاب‌های فلزی به بارانداز محکم شده بود. با سعودهای خیلی ترسناک‌تری روبه‌رو شده بودم ولی نه در یک پیراهن بلند و شنلی سنگین از جنس خز. پیش از این‌که بتوانم خودم را جمع و جور کنم و روی بالا رفتن تمرکز کنم تا بدون افتادن توی آب از آن تخته‌پل بالا بروم، یک دست فری روی پشتم قرار گرفت و من را جلوی خودش نگه داشت و دست دیگرش را دور کمرم انداخت و من را کمی هل داد تا از آن بالا بروم. دست‌های دستکش پوشم طناب‌ها را گرفتند و بدن بزرگ فری هم از پشت به من چسبیده بود و بدنم را بالا می‌برد، دو قدم بالاتر رفتیم، از نرده‌های کشتی گذشتیم و بعد روی کشتی‌اش بودم.

روی کشتی او!

هورا!

تقریباً پنج ثانیه وقت داشتم که نگاهی به دور و اطرافم بیندازم و ببینم که فری داشت دروغ نمی‌گفت. مردها همه جا بودند، خیلی زیاد بودند همگی سرشان شلوغ بود.

داشتم می‌دیدم که در مورد بودن ندیمه‌هایم در این‌جا حق داشت. ممکن بود تنوع دوست داشته باشند و حتی با این‌که همه این‌ مردها عضلانی و درشت هیکل بودند و هیچ کدامشان هم ذره‌ای بامزه نبودند، حتی ندیمه‌های من هم اگر داستان‌هایشان در مورد خوش‌گذرانی‌های بیش از اندازه‌ای که با معشوق‌هایشان داشتند حقیقت هم داشت، باز هم به نظرشان این دیگر خیلی زیادی بود.

نگاهم خیلی کوتاه با نگاه مردی تلاقی کرد که موهایی کاملاً سفید داشت و با مدل مول خلاقانه‌ای آن‌ها را بسته بود و خیلی هم بد در آمده بود. ریش خیلی پرپشت سفیدی هم داشت. چین‌های عمیقی در گوشه چشمانش و همه جای صورتش بود. صورتی بیش از حد برنزه داشت و یک پلیور، شلوارک و پوتین‌های بلند پوشیده بود که معلوم بود دو دهه پیش این لباس‌ها روزگار خیلی بهتری داشتند. نسخه این دنیایی ملوانی بود که کل عمرش را در دریا گذرانده بود، شکی در این مورد وجود نداشت. و چنان با چشم‌های ریز شده‌اش به من نگاه می‌کرد که انگار دلش می‌خواست من را بگیرد و از روی عرشه به بیرون پرتم کند.

فرصتش را به دست نیاورد.

فری دستم را گرفت و من را توی راهروی در کناره کشتی راهنمایی کرد و من زیر پایام را نگاه می‌کردم و مراقب بودم قدم‌هایم را کجای عرشه می‌گذاشتم. همه این‌ها کمتر از یک دقیقه طول کشید. سپس هنگامی که به راه‌پله‌ای رسیدیم، سرم را بلند کردم و دیدم که به سمت عرشه‌ای با سطح بلندتری می‌رفت که دقیقاً درست در مرکز آن یک سکان عظیم، گرد و چوبی داشت و دسته‌هایش سیخ بیرون مانده بودند. و آن‌قدر بزرگ بود که تقریباً هم قد من می‌شد.

بدجور محشر بود!

امیدوار بودم به آن‌جا برویم (می‌خواستم از نزدیک نگاهی به آن سکان بیندازم.) ولی نرفتیم. فری من را به سمت راست چرخاند و چند قدم در راهروی دیگری راهنمایی‌ام کرد، سپس به چپ پیچید و چند قدمی پیش رفت. هیچ انتخابی به جز رفتن با او نداشتم (بیشتر هم به خاطر این بود فری هیچ حق انتخابی به من نمی‌داد.) فری دستم را رها کرد و من را به آن سمت هل داد. دستش را روی سرم گذاشت و به پایین فشار داد، بنابراین سرم را به قسمت بالایی چهارچوب کوتاه در نکوبیدم. چند قدمی در اتاق پیش رفتم و بعد بی‌حرکت ماندم.

کابین فری.

با چیزی که دیدم چشمانم درشت شدند، قلبم شروع به محکم تپیدن کرد و آن‌قدر هیجان زده بودم که به سختی می‌توانستم نفسم بکشم. دلم می‌خواست بپر بپر کنان این طرف و آن طرف بروم و یا دست کم دستانم را به هم بکوبم و فریاد بزنم »هورا!» ولی پیش از این‌که بتوانم هیچ کدام از این‌ها را انجام بدهم، فری به من نزدیک شد، دستش را زیر چانه‌ام گذاشت و سرم را بلند کرد.

زمزمه کرد: «باید به چند چیز رسیدگی کنم فینی من. اگه اسکایلار قبل از من رسید، دلت خواست دستور بده کمی آب برای شستشو برات بیارن و بهش بگو که غذا یا شراب نیاز داری.»

سپس خم شد، لب‌هایش پیشانی‌ام را لمس کردند و بدون هیچ حرف یا نگاه دیگری رفته بود.

چند ثانیه‌ای به رفتنش خیره شدم، بعد آرام برگشتم و به فضای اتاق نگاه کردم.

نجوا کردم: «جل‌الخالق.»

این دقیقاً همان چیزی بود که فکر می‌کردم باید باشد، می‌خواستم باشد و حتی بیشتر از آن بود.

دقیقاً پیش رویم عقب کشتی بود، این را می‌دانستم چون کل دیوارش پنجره بزرگ مشبک و شیشه‌ای بود و از آن می‌توانستم بخشی از خلیج و کشتی‌های لنگر انداخته پشت سرمان را ببینم. زیر پنجره یک کاناپه بزرگ نرم قرار داشت. چرم قهوه‌ای بود و بالشتک‌های قهوه‌ای‌تیره، سبز تیره و شرابی رویش گذاشته بودند.

آویز شیشه‌ای اژدهایی که به فری داده بودم حالا در میانه پنجره معلق مانده بود. چطوری‌اش را نمی‌دادنم ولی انگار وسط هوا بود.

آویز اژدها در آن‌جا بدجور خارق‌العاده به نظر می‌رسید. آن‌قدر معرکه بود که انگار ساخته شده بود تا در آن‌جا باشد.

نگاهم را از اژدها برداشتم و نگاهم به میزی افتاد که در فاصله اندکی در جلوی پنجره قرار داشت. بزرگ و حسابی استفاده شده بود. پر از کاغذهایی بود که بعضی‌هایشان صاف و بعضی دیگر مچاله شده بودند و پر ابزاری بود که نمی‌توانستم برای بررسی کردن‌شان صبر کنم. بعضی از آن‌ها ابزارهای کار بودن و بعضی‌های دیگر هم انگار فقط برای این بود که همه چیز را سرجایشان نگه دارند. پشت میز هم یک صندلی ساده و سنگین قرار داشت.

در سمت چپ میز بزرگ دیگری قرار داشت که آن‌جا بود تا کاغذهای بزرگ و نقشه‌هایی رویش گذاشته شوند، باز هم بعضی از این کاغذها صاف و بعضی دیگر مچاله شده بودند و تعداد هم نیمه مچاله بودند. ابزارهای بیشتر و وزنه‌هایی برای نگه داشتن کاغذ بیشتری هم روی این میز قرار داشت.

در انتهای آن سمت کابین و نزدیک در یک میز کوچک با تشتک مسی به رویش قرار داشت و یک مَشرفی مسی هم در قفسه زیر آن گذاشته شده بود. تشتک شستشو بود. بالای آن هم یک آینه بیضی با قاب چوبی آویزان بود.

وسط کابین هم یک میز بیضی بزرگ مستعمل با هشت صندلی قرار داشت.

در گوشه سمت راست میز، یک محدوده نشستن و استراحت کردن بود. یک مبل بزرگ و راحت با یک چهار پایه عثمانی در روبه‌رویش و یک میز سنگین هم در کنار مبل. یک فانوس هم به دیوار کنار آن آویزان بود و از نورش برای مطالعه استفاده می‌شد. در کنار آن تختی دونفره با دو تشک خوش‌خواب قرار داشت که طول خیلی زیادی داشت (در واقع با وجود بدن بزرگ و قد بلند فری و بدن من، مقدماتی که برای خواب آماده شده بود، راحت و گرم بود.) با ملحفه پوشانده نشده بود بلکه با چندین لایه خز و پتویی مخملی و کلی بالشت مربعی با روبالشتی‌ها مخملی پوشانده شده بود. تمام مخمل‌ها رنگ‌های پر رنگی مثل شرابی، قهوه‌ای شکلاتی، آبی نفتی و سبز تیره داشتند.

دور و بر پر از قفسه‌هایی بود که در طبقاتش ابزارهای برنجی و سلاح قرار داشت و فانوس‌هایی هم آویزان شده بود (همه روشن.) و چند نقاشی از مناظر دریایی هم به دیوارها آویزان بود.

دو فضای ساده هم برای بخاری داشت که ظاهراً می‌شد آن را روی کف کابین جابه‌جا کرد. به نظر می‌رسید از آهن ساخته شده باشند و در تلاش برای پس زدن سرما، در آن‌ها آتش روشن شده بود که یک جورهایی موفق و یک جورهایی ناموفق بود.

همین‌طور چمدان‌هایی را هم دیدم. متوجه شدم بیشترشان مال خودم بودند و آن سمت اتاق در پشت میز نقشه‌ها به صف چیده شده بودند.

در پشت میز و در سمت مقابل صندلی راحتی یک کره زمین بزرگ سرپایی قرار داشت و به چند دلیل این همان جایی بود که به سرعت به سمتش رفتم.

هنگامی که به آن‌جا رسیدم، آرام کره زمین را که به شکل پیچیده‌ای نقاشی شده بود با نوک انگشتانم چرخاند، شیفته و مسحور دیدم که نقشه منقوش روی کره هیچ شباهتی به کره زمین در دنیای من نداشت. حتی نزدیک به آن هم نبود. هیچ آمریکا، اروپا، آسیا، آفریقا یا استرالیایی در کار نبود. قطب‌هایی در بالا و پایین داشت ولی این تنها شباهتش با کره زمین ما بود.

کُره را چرخاندم تا لانوین را پیدا کنم و بدون این‌که ذره‌ای غافلگیرکننده باشد، متوجه شدم که در بالا و نزدیک به قطب بود. دریای زمستانی پهناور در شمال آن قرار داشت، آن‌سوی قطب یخ‌زده. دریای سبز با رنگ سبز زمردی روی نقشه رنگ‌آمیزی شده بود. در غرب لانوین قرار داشت و بیشتر شبیه یک اقیانوس و به شکلی باورنکردنی پهناور بود. سرزمین میانه را دیدم، به رنگ سبزه تیره و سیاه رنگ‌آمیزی شده بود هاوک‌وال و فلوریدیا، هر دو به رنگ سبز سیر رنگ‌آمیزی شده بود و فلوریدیا رگه‌هایی از رنگ سبز روشن هم در خود داشت. و زیر خط استوا کشورهایی بودند که همگی به رنگ قهوه‌ای و کرم رنگ‌آمیزی شده بودند، به نام کورواک، کینهاک و مارو.

داشتم کُره را می‌چرخاندم تا ببینم در آن سمتش چه چیزی بود که شنیدم: «بانوی من.» و سرم بلند شد.

پسری جلوی در ایستاده بود.

معذب و غیرمطمئن به نظر می‌رسید و به همان اندازه هم بی‌صبر. حدس می‌زدم او کارهایی برای انجام دادن داشت و آن کارها شامل منتظر یک زن بودن در خوابگاه کاپیتانش نمی‌شد.

از کُره زمین فاصله گرفتم و به سمت پسر رفتم و گفتم: «سلام، تو اسکایلار هستی؟»

سر تکان داد، نزدیک‌شدنم را تماشا کرد و بدنش را طوری تکان داد که انگار می‌خواست برگردد و فرار کند.

پیش از این‌که در فاصله چند قدمی او بایستم، خودم را به او معرفی کردم: «من فینی هستم.»

سر تکان داد ولی چیزی نگفت.

پرسیدم: «و این‌جا چی کار می‌کنی اسکایلار؟»

جواب داد: «خدمتگذار کاپیتان هستم بانوی من.»

سر جنباندم. فکر می‌کردم کمی کوچک باشد ولی خب، من از کجا می‌دانستم، او تنها پادوی کاپیتانی بود که تا به حال دیده بودم.

با چالاکی پرسید: «چیزی نیاز دارید که براتون بیارم بانوی من؟»

لبخند زدم. «دو چیز، کمی آب تا من و فری بتونیم بعد از اسب‌سواری دست و صورتمون رو بشوریم و این‌که من رو بانو خطاب نکنی، دوست دارم به جاش فینی صدام بزنی.»

با کمرویی به من نگاه کرد، بعد آب دهانش را با اضطراب قورت داد و بعد دوباره سر تکان داد.

سپس ایستاد و به من خیره شد.

هنگامی که هیچ چیزی نگفت، پرسیدم: «چیزی هست که دوست داری بگی؟»

سرش را تکان داد و پیش از این‌که حرف بزند بدنش دوباره جابه‌جا شد. «مرخصم نکردید.»

اوه درسته.

دوباره لبخند زدم و گفتم: «می‌تونی حالا به آب رسیدگی کنی اسکایلار.»

دوباره سر تکان داد، یک بار و سریع. بعد به سرعت بیرون رفت.

خب، این کمی عجیب و غریب بود ولی… حالا هر چی.

با قصد این‌که بعداً از فری بپرسم بالاخره برگشتم تا به دقت به اطرافم نگاه کنم.

فرصت این را به دست آوردم تا شنل، کلاه و دستکشم را در بیاورم، در بین وسایل روی میز فری فضولی کنم و هنگامی که اسکایلار کمی آب گرم آورد تا توی مشرفی مسی بریزد، دست و رویم را بشورم. با یک تلسکوپ برنجی در دستم، روی زانوهایم به روی کاناپه زیر پنجره ایستاده بودم. هنگامی که فری آمد داشتم با آن به هیچ‌کجا نگاه می‌کردم. (چون هنوز تاریک بود و یک کشتی در پشت سرمان و سر راهم بود.)

سرم را برگرداندم و او را که وارد شد، تماشا کردم و دیدمش که با سردرگمی آشکاری به من نگاه کرد.

«به چی داری نگاه می‌کنی همسر؟»

لبخند دندان‌نمایی به او زدم، از روی کاناپه بلند شدم و حینی که داشتم به سمتش می‌رفتم تلسکوپ را روی میزش گذاشتم و جواب دادم. «چون شبه به یک عالمه هیچی نگاه می‌کردم. با این‌حال تلسکوپه باحاله، اون کاناپه باحاله، پنجره باحاله و تمام این کابین لعنتی باحاله.» روبه‌روی او ایستادم و دست‌هایم را آرام روی سینه‌اش کوبیدم، سرم را بلند کردم و به او نگاه کردم: «خیلی باحاله.»

نگاهش روی صورتم به گردش در آمد سپس یک دستش را بلند کرد و روی گونه‌ام گذاشت، انگشت شستش گونه‌ام را نوازش کرد.

عجب آهنگیه خدا وکیلی؟ لینک دانلود کامل :https://xip.li/s7YJDg

http://dl.neginmusic.com/2020/04/Iman%20Sepanta%20-%20Sarian%20%20(128).mp3

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۴۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا