" /> رمان رویاهای سرکش پارت 44 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

رمان رویاهای سرکش پارت ۴۴

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

همین‌طور متوجه شده بودم که از وقتی هولبک را ترک کرده بودیم، افراد فری اغلب در دید و خیلی نزدیک بودند. اوریون، گانر و لوند هر سه فقط پنج قدم در جهت‌های مختلف با من فاصله داشتند و در بین مردم بودند. آنار و استفان هم خیلی دورتر نبودند.

همین‌طور که آشنایانی که باعث می‌شدند احساس امنیت داشته باشم را از نظر می‌گذراندم، نیمکت خالی‌ای در گوشه‌ای پیدا کردم و تن خسته‌ام را به سمتش کشیدم. به دنبال خدمتکاری گشتم که بتواند شامپاینی که به آن نیاز داشتم را برایم بیاورد.

بنابراین، هنگامی که پچ‌پچ زنانه‌ای را شنیدم، نگاهم به سمت دیگری بود.

«لباس جگری پوشیده.» سرم به سمت زنی برگشت که در کنارم ایستاده بود و به شکلی غیر طبیعی زیبا بود، چشم‌های آبی و موهای سیاه داشت و قدش دست کم هشت سانتی‌متری از من بلندتر بود. او هم پیراهنی جگری به تن داشت، پیراهنش یقه‌ای داشت که باعث می‌شد یقه پیراهن من محجوبانه به نظر برسد. (و یقه من هیچ شباهتی به محجوب بودن نداشت ولی محض رضای خدا داشتم هاله رنگی اطراف نوک سینه‌اش را می‌دیدم.) حرفش را پایان داد: «این خوشحالم می‌کنه.» و نگاهم به تندی از دل و جگر بیرون افتاده‌اش به صورتش برگشت.

وای گندش بزنند.

مطمئناً از خاندان دِرکار بود و من بلافاصله متوجه اشتباهم شدم. باید پیش فری یا پدر می‌رفتم. شاهزاده‌خانم سوفن احتمالاً او را می‌شناخت و آن دختر یک دِرکار بود، این یعنی باید با احتیاط رفتار می‌کردم چون میدان مینی که معمولاً به دورم داشتم، در حال حاضر وجود نداشت

«به هر حال با دیدن این‌که عموزاده‌م فری، خودش رو با شاهزاده‌خانم دوست‌داشتنی‌مون پیوند زده، نتونستم عقب بمونم.» کمی به جلو خم شد تا حرفش را ادامه بدهد. «شایعات می‌گن زیبایی شما خارج از حد طبیعیه شاهزاده‌خانم سوفن. حتی توی فلوریدیا هم در مورد زیبایی‌تون حرف می‌زنن.»

زیر لب گفتم: «خوبه.» کمی خودم را عقب کشیدم تا منظورم را به او بفهمانم، منظورم را متوجه شد و کمی خودش را عقب کشید.

«هرچند، می‌گن به شمشیربازی و شکار علاقه داره و میل شدیدی به پوشیدن شلوار داره که خیلی هم در این مورد صحبت می‌شه.» نگاهش آرام روی من به گردش در آمد. «می‌بینم که فری نقطه پایانی برای این علاقه گذاشته.»

«نه دقیقاً.» به سمت دیگری نگاه کردم. «در واقع باید بگم که اون من رو با تفریحات لذت بخش‌تری آشنا کرده.»

هنگامی که با خوشی آشکاری خندید، نگاهم دوباره به سمت او برگرشت، صدای خنده‌اش زیبا بود، حتی جذاب و به شکل عجیبی ترسناک بود.

سپس حینی که از زیر مژه‌هایش به من نگاه می‌کرد، نجواکنان گفت: «دختره از نعمت زناشویی لذت می‌بره.»
او را از نظر گذراندم و بدون هیچ شکی متوجه شدم که داشت من را بازی می‌داد.

و آن موقع بود که تصمیم گرفتم گاهی اوقات باید شاهزاده‌ای می‌بودم که آن رویش بالا می‌آمد. مخصوصاً با کسانی که می‌دانستم شوهرم حتی ذره‌ای به آن‌ها اهمیت نمی‌داد و بی‌شک والدینم هم اهمیت نمی‌دادند.

بنابراین گفتم: «در واقع چیزی که دختره ازش لذت می‌بره اینه که موضوعات خصوصی، خصوصی بمونن.»

با ملایمت به من یادآوری کرد: «خودت بحثش رو پیش کشیدی.»

جواب دادم: «راستش نه، تو اشتباه چیزی که گفتم رو متوجه شدی.»

پرسید: «واقعاً اشتباه متوجه شدم؟»

نه اشتباه متوجه نشده بود. اشتباهش این بود که داشت به بحثی ادامه می‌داد که از او خواسته بودم در موردش صحبت نکند. و بعد از برخوردی که والریا و ایریک با فری و من کرده بودند، ناگهان به این نتیجه رسیدم که دیگر به اندازه کافی از دست دِرکارها کشیده بودم.

بنابراین به سمتش برگشتم و جواب دادم: «اگه در مورد عموزاده‌ت کنجکاو هستی که خب کار زننده‌ایه…» مکثی کردم. «ولی بله باید بهت بگم که از نعمت زناشوییم خیلی زیاد، پی‌درپی و به شدت لذت می‌برم.»

هنگامی که با لذت محض لبخند زد، متوجه شدم که با پایین آوردن خودم به سطح او چه اشتباهی کرده بودم.

سپس سرش را برگرداند و چشمانش را طوری چرخاند که انگار داشت به دنبال چیزی می‌گشت، آن را پیدا کرد و چانه‌اش را تکان داد.

نجوا کرد: «شامپاین.» نگاهش هنوز به جایی دیگر دوخته شده بود و من مسیر نگاهش را دنبال کرد و شکمم با دیدن ویولا که سری تکان داد و درحالی‌که یک سینی با دو لیوان شامپاین در دست داشت، سریع به سمت ما راه افتاد.

فرانکا پیشنهاد داد: «به سلامتی ازدواجتون بنوشیم.»

دلم نمی‌خواست با فرانکا دِرَکار به سلامتی ازدواجم بنوشم و دلم نمی‌خواست با ویولا رو در رو شوم. با کسی که از همان شب اول به بعد دیگر سر میزمان مشغول به کار نشده بود. این‌که چه کار می‌کرد را نمی‌دانستم. اخراجش نکرده بودم چون تقصیر او نبود که فری از وجودش لذت برده بود. برخلاف من (در هر دو دنیا) او برای گذران زندگی نیاز به کار کردن داشت. ولی در خلوت با جاسلین صحبت کرده بودم، او هم به خانه‌دار قصر گفته بود و من دیگر ویولا را ندیده بودم.

تا حالا.

سعی کردم به او که داشت به ما نزدیک می‌شد، نگاه نکنم ولی به خاطر نگاه بیزار و زهرآگینش که به راحتی از چشمانش قابل خوان بود، نتوانستم نگاهم را از او بردارم.

همین موقع بود که تصمیم گرفتم، شاید پیش از برگشتنم با خانه‌دار قصر صحبتی می‌کردم تا ببیند می‌تواند ویولا را به استخدام شخصی دیگر در بیاورد یا شاید هم او را به رختشورخانه منتقل کند.

سرسری تعظیم کرد و سینی را به ما تعارف کرد.
شامپاین می‌خواستم و این تنها دلیلی بود که به خاطرش بعد از فرانکا لیوانی برای خودم برداشتم. ویولا بدون این‌که به پشت سرش نگاه کند به سرعت در بین جمعیت ناپدید شد.

«به سلامتی ازدواجتون.» فرانکا لیوانش را بالا گرفت، از بالای لبه لیوانش به من نگاه کرد و جرعه‌ای از آن نوشید.

دلم می‌خواست جرعه‌ای از آن بخورم. در واقع دلم می‌خواست کل لیوان را سر بکشم ولی در عوض با دقت او را در نظر گرفتم و از لیوانم نخوردم.

سپس رک و پوست کنده پرسیدم: «بهم بگو فرانکا آیا واقعاً از این‌که عموزاده‌ت کسی رو پیدا کرده که خوشحالش می‌کنه شاد هستی؟»

سرش را به یک سمت کج کرد و در جواب پرسید: «واقعاً عموزاده‌م کسی رو پیدا کرده که خوشحالش می‌کنه؟»

در واقع همان موقع به ذهنم خطور کرد که فری چنین کسی را داشت و اصلاً هم در این مورد رودربایستی نمی‌کرد.

و آن یک نفر هم من بودم.

با این فکر آن باتلاق شن انگار من را سی سانتی‌متر دیگر در خودش پایین کشید.

با صداقت و زمزمه‌کنان گفتم: «بله. هر دو خیلی شاد هستیم.» و یک سی سانتی‌متر دیگر هم در آن باتلاق شنی پایین رفتم!

جواب داد: «خدایا شوخی نمی‌کنی.»

جواب دادم: «چرا باید باهات شوخی کنم؟»

جرعه دیگری از شامپاینش خورد، سپس کمی بیشتر به طرفم خم شد و من خودم را جمع و جور کردم ولی پا پس نکشیدم.

سپس به حرف در آمد: «از اون گرایش‌ها ندارم شاهزاده‌خانم من، با این حال باید اعتراف کنم که خیس شدم، و چون این اتفاق برام افتاده و از وقت‌هایی هم که این اتفاق برام می‌افته لذت می‌برم. باید بدونی کسانی هستن که از این نوع گرایش‌ها دارن و کاملاً مطمئنم که شما هم همین‌طورید. و باید بگم که کنجکاوی من برای آمدن به این‌جا برای این بود که نگاهی به زیبایی شما بندازم و شاید ببینم که حال و حوصله کمی خوش‌گذرانی رو دارید یا نه.»

پیش از این‌که منظورش را بفهمم یک ثانیه‌ای به او خیره شدم.

جل‌الخالق، فکر می‌کرد من همجنس‌گرا هستم!

گندش بزنند.

با صدای آرامی گفت: «البته.» نگاهش گرم و صورتش پر از عطش شده بود. «اگه فری توی اون عسل شیرجه زده، به اندازه کافی می‌شناسمش که بدونم اهل شریک شدن نیست، بعلاوه با این‌که دقیقاً همون چیزی هستید که ‌می‌گن، باز هم پا پس می‌کشم.»

جداً که از دست این دِرَکارها. در کل سفرهایم هیچ کسی را مثل او ندیده بودم. هیچ‌کس حتی شبیه آن‌ها هم نبود. عجیب نبود که فری به محض این‌که توانسته بود آن‌ها را ترک کرده و دیگر هرگز بازنگشته بود.

با لحن خشکی به او گفتم:‌ «این کارت خوشحالم می‌کنه.» سپس تأکید کردم: «ترسناکه. ولی باید بگم برای اون کسانی که چنین گرایشی دارن، همون‌طور که خودت بهش اشاره کردی، جای تأسف داره که دامت رو براشون پهن می‌کنی. دلم نمی‌خواد توهین کنم ولی باید بدونی که این کار ناپسند و دور از شأنه.»

پلک زد و به من نگاه کرد، هنگامی که تیر خلاص را زدم چانه‌اش به عقب کشیده شد. آهنگ گروه موسیقی قطع شد و از گوشه چشم همراه رقص مشتاقم را دیدم که همان‌طور که قول داده بود داشت نزدیک می‌شد.

به سمت میز کنار دستم برگشتم، لیوانم را کنار لیوان دیگری بر روی آن گذاشتم و به سمت فرانکا برگشتم.

به سمت چهره ترشروی او برگشتم و همان حرفی که فری زده بود را گفتم: «به شکل خاصی مفتخر شدم.» چانه‌ای برایش تکان دادم و سرم را برگرداندم و به هم‌رقصم که حالا دستش را به سمتم دراز کرده بود، لبخندی زدم.

دستش را گرفتم و حینی که با نگاهم به دنبال فری می‌گشتم حتی نگاهی هم به پشت سرم نینداختم.

سپس به خاطر این‌که مجبور بودم روی رقص که یکی از پیچیده‌ترین رقص‌ها بود تمرکز کنم، خاطره آن ملاقات ناخوشایند از ذهنم بیرون رفت.

و چون تمرکز کرده بودم تا پیش از این‌که زنی در حین رقص با من برخورد نکرده بود و همراهم دستم را محکم نفشرده، من را نزدیک خودش نکشیده و رقص متوقف نشده بود متوجه اتفاقات در جریان نشدم. سرم را بالا گرفتم و صورت رنگ پریده و چشمان درشتش را دیدم که به همان گوشه‌ای خیره شده بود که کمی پیش از آن فرار کرده بودم.

به همان سمت برگشدم و وقتی این کار را کردم دیدم که نگاه همه در میدان رقص به همان سمت بود. همین‌طور صدای سرفه هم شنیدم، سرفه‌ای که انگار قابل کنترل نبود و نگاهم به گوشه‌ای که سه دقیقه پیش در آن‌جا ایستاده بودم برگشت، زن مسنی را در پیراهن بنفش پر رنگی دیدم که به شدت داشت عق می‌زد، ولی این خون بود که داشت از روی لب‌های می‌چکید.

یک دستش روی گلویش بود و چشمانش از وحشت درشت شده بودند و دست دیگرش یک لیوان شامپاین را نگه داشته بود که به سرفه‌های شدیدش محتویات آن به بیرون می‌پاشید. شنیدن صدایش دردآور بود.

جمعیت شروع به پچ‌پچ کردند و هنگامی که مردی در بلوز بنفش تیره دستش را روی پشت او گذاشت و درحالی‌که زن داشت تقلا می‌کرد او را به سمت یک صندلی در همان نزدیکی راهنمایی می‌کرد که آن اتفاق افتاد.

یک صدای قُل‌قُل بلند به خاطر سرازیر شدن خون زیادی از دهانش به گوش رسید.

وحشت‌زده قدمی به عقب برداشتم و هنگامی که صدای جیغ آرامی به گوش رسید و نفس‌های بیشتری حبس شد، شوکه شده نفسی کشیدم و حبسش کردم. ولی بازهم خون بیشتری از گلوی زن بیچاره فوران کرد، صورتش کبود شد و چشمانش به شکل ترسناکی از حدقه بیرون زد و روی زمین افتاد.

دقیقاً همان موقع بود که دستی به دورم پیچید و چشمانم را گرفت و برگردانده شدم و حس کردم جلوی بدنم به فری چسبید.

غرید:‌ «فرانکا رو پیدا کن. اون خدمتکار لعنتی رو پیدا کن. و به اون لیوان کوفتی دست نزنید.» صدایش غرش ترسناکی در خود داشت، سرم را عقب بردم و دستش عقب رفت. یک نگاه به صورتش که مثل سنگ سخت شده بود، به من گفت که او تا خطرناکترین حد خشمش رسیده بود.

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

http://dl.neginmusic.com/99/02/17/Ehsan%20Daryadel%20-%20Talkhi%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

دانلود آهنگ جدید احسان دریا دل همینک در رسانه نگین موزیک لینک دانلود آهنگ : https://xip.li/MCNSwq

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت ۴۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا